<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ساد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saad</link>
        <description>آنجا که کلام ایستاد، قلم رقصید.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:02:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/218941/avatar/x5gSL2.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ساد</title>
            <link>https://virgool.io/@saad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بابانوئل، میرزای شیرازی</title>
                <link>https://virgool.io/@saad/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A6%D9%84-%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%B2%DB%8C-cs1ntzsf76he</link>
                <description>عکس: احمد آقاسیانی، ۱۳۹۵حوالی همین عصرها  بود که در خیابان میرزای شیرازی اوایل زمستان را طی می‌کردیم. چیزی از غروب نگذشته بود و شب زودتر از همیشه بر خیابانها رخت انداخت. میرزای شیرازی را نه فقط چراغ‌ها، بلکه شیشه‌های طویل نورانی مغازه‌ها روشن کرده بودند. این چلچراغ سیسمونی و مغازه‌های خیابان میرزا گرمای شب‌های سال نو را می‌دادند. پیاده‌روی باریک خیابان جای این همه آدم را نداشت که مدام از لابه‌لای یکدیگر رد می‌شدند و یکی به دیگری تنه می‌زد و مشکلی نداشت چون کسی دیرش نشده بود و همه آمده بودند چلچراغ میرزای شیرازی را در غروب کریسمس ببینند. سردی هوا به اندازه زمستان بود؛ اما به استخوان سوزی دوری دوستان نه. همهمه و محبت میان رهگذران خودش گرمای جاری‌ای بود که سرمای تیز دی را نرم می‌کرد.عده ای می‌رفتند و می‌آمدند و عده ای روبروی مغازه‌هایی که ویترینشان را برای رسیدن بابانوئل آماده کرده بودند، ایستاده بودند و از خیره شدن بچه‌هایشان به درخت کاج چراغانی و کادوهای زیر پایش خوشحال می‌شدند. میان مغازه‌ها، قنادی‌های کوچک و قهوه فروشی‌های کوچکتر، کنار یکدیگر قهوه و شیرینی‌های گرم اهالی پیاده‌رو و مهمان‌های شب را آماده می‌کردند. آنقدر کوچک بودند که جای نشستن نداشتند. خیابان میرزا هم آنقدر بزرگ نبود که بتوان میز و صندلی کنارش چید و با خیال راحت نشست. همه دم جدول رو به مغازه‌ها قهوه و شیرینی شان را می‌خوردند. مهم این بود که در آن سرما و شب، یک لیوان قهوه یا شکلات داغ لای شلوغی می‌چسبید.همین حوالی که پیش می‌رفتید، محلی‌ها را به راحتی پیدا می‌کردید که جعبه شیرینی و لیوان‌های بیرون بر در دست داشتند و به سمت مقصدی روانه می‌شدند. از قدم زدنشان معلوم بود جایی منتظرشان بودند؛ یا آنها منتظر جایی بودند که داخل کنج گرمش بروند و خستگی شلوغی را از تنشان خلوت کنند. میان این رفت و آمدها چیزی جلب نظر کرد. دو خانم که احتمالا خواهر بودند یا دوست، با پسر و دختر بچه‌ای دم قهوه فروشی ایستاده بودند و بچه‌ها مشغول خوردن شکلات داغ یا شاید شیر کاکائو با بیسکوییت‌های خانگی بودند.سن و سالشان بیشتر از مهدکودک بود؛ اما هنوز کرختی مدرسه در تنشان جا باز نکرده بود. با ذوقی که همه مان یکبار چشیده ایم، مشغول لب زدن لیوانشان بودند تا نوبت به گاز زدن بیسکوییتشان هم برسد. همان لحظه مهم در گوشه کودکی که لذیذ ترین خوردنی را می‌جوی و هیچ چیزی برایت بزرگتر از آن لحظه کوچک نیست. گرمی شیرینی که هورت می‌کشی تا سرما را کمتر احساس کنی و بزرگترت خیالش راحت می‌شود که فعلا سرما نمی‌خوری. بچه‌ها از گردشی که احتمالا مادر و خاله شان آنها را آورده بودند، خوشحال بودند و از اینکه پیش همدیگر بودند هم همینطور. این را از نگاه‌های خندانی که بین هم رد و بدل می‌کردند کاملا می‌فهمیدم. مهم نبود آنجا نمی‌توانستند زیاد بایستند. مهم این بود که بچه‌ها بتوانند خوراکی گردششان را با خیال راحت بخورند و به ادامه گشت و گذار در خیابانی بروند که پشت ویترین مغازه هایش پر از بابانوئل بود.بعد از همهمه پیاده‌روهای میرزای شیرازی، از کوچه پس کوچه‌های آن حوالی گذر می‌کردیم. خانه‌های سه چهار طبقه هر کدام نور زرد روشن و ماتی از پنجره‌های خود بیرون می‌دادند. وقت شام و دورهمی بود. آن سمت محله ارمنی‌ها هم بود. می‌شد حدس زد که هر کدام از پنجره‌های روشن، ضیافتی بود در شب کریسمس و بهانه‌ای برای جمع شدن کسانی که برای همدیگر عزیز بودند. این موقع‌ها دیگر خیابان خلوت بود. گرمای میرزای شیرازی در پنجره‌های خانه‌‌ها روشن شده بود و به نظرم فرقی نداشت رهگذران آن خیابان کریسمس را جشن می‌گرفتند یا نه. همه آن شب حالشان خوب بود و باری دیگر میرزای شیرازی و بابانوئل کنار هم مهمانی گرفته بودند. </description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Wed, 04 Jan 2023 21:41:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر روز و هر ساعت</title>
                <link>https://virgool.io/@saad/%D9%87%D8%B1-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%88-%D9%87%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%B9%D8%AA-fnnlexiwjwx3</link>
                <description>مادر گفت آن را از جایش بیرون بیاور. این یکی را بکار.  نمی‌خواستم بپذیرم که مرده است. تا مدت ها با شرط اینکه اگر ساقه‌اش سبز شود، من هم پیش زیبایم برمی‌گردم، به گلدانش آب دادم. چیزی به من می‌گفت هنوز درونش ریشه‌ی زنده‌ای باقی مانده. انقدر آبش می‌دهم تا دوباره با بهار جوانه بزند و غنچه‌اش همراه گل‌های صورتی همسایه‌ها بخندد. هر بار که بعد از مدتی به خانه برمی‌گشتیم و وقت آب دادن به گل‌ها می‌شد، خواهرم در حالی که پارچش را برای گلش پر آب کرده بود، از من می‌پرسید: &quot; گلت هنوز نمرده؟&quot; این سؤالش آزارم می‌داد. چرا که از طرفی تلاش می‌کردم زیبا را برگردانم؛ اما از این طرف هیچ نشانه‌ی حیات یا بازگشت نشان نمی‌داد. میان ماندن و رفتن متوقف شده بود. تا زمانی محلش نمی‌دادم. نمی‌توانم بگویم اصلا محلش نمی‌دادم. در اصل کم محلش می‌دادم و نمی‌دانستم گل‌ها چقدر به اهمیت دادن حساس اند. من سه روز یکبار برایش آب و توجه می‌آوردم؛ اما او هر روز و حتی شاید هر ساعت توجه لازم داشت. من او را دوست داشتم. او زیبا بود. به هر حال اسمش را هم زیبا گذاشته بودم؛ اما واقعا دوست داشتن همه چیز نیست. من درگیر بودم. درگیر چیزهایی دیگر. اهمیتشان بسته به آدمها متغیر و حتی متفاوت است. ممکن است آدمها اولویت چهارم من باشند، در حالی که کارم اولویت دوم و حتی اول من است. نمی‌توان کسی را بازخواست کرد که چرا به این اهمیت می‌دهی به آن اهمیت نمی‌دهی. آدمها فرق دارند. آدمها در اهدافشان فرق دارند. آدمها در کارهایشان فرق دارند. بله، آدمها فرق دارند. من و گلی که زیبا صدایش می‌کنم، تفاوت‌های زیادی داشتیم. با وجود این تفاوت‌ها دلم به سمت او کشیده می‌شد. هرچند که حواسم جای دیگر بود. زمان‌ها گذشتند. ساعت تیک تیک کرد. همیشه زمان را مقصر و بی رحم می‌دانیم. در حالی که زمان همیشه خبر می‌دهد. همیشه صدا می‌زند. هر دقیقه صدا می‌دهد که &quot;آهای، من دارم می‌روم. من دارم می‌گذرم. اینجا را نگاه کنید. آهای!&quot; ما تقریبا هیچوقت صدایش را نمی‌شنویم. آنقدر روز صدای بلندی دارد که تق تق عقربه‌ها در میانش کوچک و محو می‌شوند. درست زمانی که دیگر زمان از ما بسیار دور شده است و تمام هیاهوی روز به خواب رفته، می‌بینیم او دیگر اینجا نیست. زمان بی رحم نیست. ما بی‌وفاییم. به هر حال، همین زمان عبور می‌کرد و می‌رفت و من کاملا از طاق شدن طاقت یک چیز بی خبر بودم. گل صورتی و ارغوانی رنگم می‌پژمرد و من گمان می‌کردم تقصیر سرماست و کیسه‌هایی که رویش کشیدم، کمکی نکرده. مشکل جای دیگر بود. او آب می‌خواست. توجه لازمش بود. مدام خود را جمع تر می‌کرد. مدام گلبرگ‌هایش می‌ریخت. می‌گفت:«من پژمرده شده ام. چرا آبم نمی‌دهی؟ اگر مشغولی‌های دیگر داری، پس من اینجا چه کاره ام؟» نمی‌فهمیدمش. یعنی متوجه نمی‌شد برایم اهمیت دارد؟! وگرنه چرا اصلا نگهش داشتم، گذاشتمش پشت پنجره اتاقم، چند روز یکبار آبش دادم؟ من به چه کسی انقدر اهمیت می‌دهم؟ بله مشغول کارهای خودم بودم؛ اما دلیل نمی‌شد که گلم برایم مهم نباشد. آن موقع جوابی برای این سؤال ناشناخته نداشتم. اولین بار بود که شک کرده بودم واقعا اگر گلم برایم مهم است، چرا اولویت اول و آخرم نیست. چرا تمام حواسم را روی آن نمی‌گذاشتم تا کار به اینجاها نرسد؟ من کار و مشغولی‌هایم را دوست داشتم. با آنها عجین بودم. نمی‌شد بهشان اهمیت ندهم. دست خودم نبود. طبیعی هم بود. آخر هدف و برنامه ام از خلل این کارها قابل دسترسی بود، برنامه‌های چند ساله و آینده‌نگرانه. من تلاش می‌کردم تا جای ممکن محبت و علاقه ام را به زیبا گلم نشان دهم. از طرفی به مشغولی‌هایم برسم. حقیقتا اثر نداشت... و دیگر دیر بود. زیبا پژمرده شده بود و تکه تکه اش را انداخت و یک ساقه نیمه جان که معلوم نبود ریشه اش مانده یا نه در گلدان پشت پنجره ام ایستاده بود.مدام خیال داشتم زیر آن ساقه هنوز ریشه‌ای مانده و وصل است. هنوز من و زیبا به یکدیگر نیاز داریم. مشکل همین بود، من شاید به ظاهر از گل بی‌نیاز بودم؛ اما در دلم انقدر اطمینان وجود نداشت. هر باری که ساقه نیمه جان را می‌دیدم، بیشتر از نبودن و رفتن زیبا گلم غمگین می‌شدم؛ اما در نهایت گل من تصمیم اش را گرفته بود. او دیگر در گلدان من نبود. من این را قبول نمی‌کردم. می‌دیدم چیزی جز یک تکه ساقه نیمه راست در گلدان باقی نمانده؛ اما دلم می‌خواست فکر کنم تا چند وقت دیگر، ساقه جوانه می‌زند و گل به من بر می‌گردد. هرچند، خودم جلوی رفتنش را نگرفتم. پژمرده بود. نمی‌خواستم بیشتر پرپر شود. گذاشتمش به حال خودش. گفتم شاید دلش بسوزد یا حداقل دلش تنگ شود، ریشه‌ی بینمان را نگه دارد. تا بهار صبر کردم و امیدوار ماندم.بهار از راه رسید. انتظار گل را کشیدم که دوباره زیبا بیاید. همان ساقه نیمه جان سر جایش مانده بود. یک ذره تکان هم نخورده بود. دریغ از یک نقطه جوانه یا غنچه. در سکوت کامل بود. مدام برای دل کندن از زیبا در رفت و برگشت دردناک بودم. می‌گفتم یک روز دیگر هم صبر کن. شاید پیدایش شد. مادر این وقت بود که گفت:« از گلدان ساقه را در بیاور، آن گل دیگر وجود ندارد. گیاه دیگری جایش بکار.» من اوایل هنوز در هوای دل کندن معلق بودم. نمی‌دانم چطور و چگونه شد. آخر روزی رفتم پشت پنجره اتاقم. پرده را کشیدم. پنجره را باز کردم. گلدان را برداشتم. مادر یک گیاه قاشقی سبز که داخل یک بطری آب ریشه داده بود، بهم داد که بکارم. با گلدان، ساقه سبز و یک بیلچه رفتم سراغ باغچه‌ی خانه. اول باید ساقه نیمه راست گلدانم را بیرون می‌آوردم. بیلچه را در خاک زدم و ساقه را بیرون کشیدم. هیچ ریشه ای وجود نداشت. از زیبا گل دوستداشتنی و ظریفم با گلبرگ‌های صورتی ارغوانی، چیزی جز یک ساقه مرده نمانده بود. دیگر غمگین نبودم. نمی‌خواستم دیگر به احتمالات و شایدهای ذهنم امان دهم. همان جا همراه با ساقه مرده برداشتمشان و به خاک باغچه سپردم. گیاه سبز نوزاد را با احتیاط از بطری آب بیرون آوردم و در حفره گلدان که برایش درست کرده بودم، آرام نشاندمش. با دست‌هایم حفره دورش را پر کردم و خاکش را مرتب کردم. چیزی که اینبار دوست داشتم؛ همینجا رخ داده بود. من با دست‌های خودم داشتم جوانه را می‌کاشتم. با دلسوزی خودم گیاه سبز نوزاد را در گلدانم می‌نشاندم. داشتم برای آوردنش زحمت می‌کشیدم. کمی از خاک باغچه به گلدان اضافه کردم و گیاه تازه ام را به اتاق خانه، پشت پنجره ام برگرداندم. زیبا گلم خودش آمده بود. خودش هم رفت؛ اما برگ نوزاد سبز را خودم آوردم و نمی‌خواستم راحت بگذارم که خودش برود. بهار به نرمی گذر می‌کرد و تاب‌های تیز تیر ماه را دیگر احساس می‌کردم. به اتاق می‌آمدم و از دم در، سبز جوانه را که سعی می‌کرد قدش به لبه پنجره برسد، می‌دیدم. برگ‌هایش خنکای آرامی میان تاب‌های تیرماه بودند. هر روز نه؛ اما به موقع جوانه را آب می‌دادم. نگران بودم ندانم و حواسم نباشد و یه وقت زیادی پرپر شود و بخواهد برود؛ اما جوانه راست قامت تر از این حرف‌ها بود. راحت تر با شرایطم کنار می‌آمد. هر چند من هم دیگر کمتر به مشغولی‌هایم دل می‌بستم. می‌خواستم به چیزهای دیگر هم حواسم باشد. می‌خواستم تا آنجا که دستم برسد، تلاشم را بکنم. جوانه بزرگ و سبز تر شد و برگ‌هایش را بر گلدانم پخش کرد. مادر یک جوانه دیگر را کنارش نشاند تا تنها نباشد. الان کل گلدان را برگ‌های درشت و سبز جوانه‌ی نوزادی که روز اول با دلی(زخمی) مرهم خورده و دستانی(امیدوار) مادرانه در خاک نشاندمش، پوشانده است. خوب یکدیگر را می‌فهمیم. من سر موقع به او سر می‌زنم و او هم از من انتظار کافی دارد. موضوع همین جا بود. آدم و گیاهش باید به هم بیایند. من گمان می‌کردم می‌شد هر گیاهی را در هر لحظه در گلدان داشت و با همان سیر کرد؛ اما من برای زیبا گل، زود بودم و او نیز برای من. </description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Wed, 16 Nov 2022 02:58:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیابانی به نام... [میانه آخر]</title>
                <link>https://virgool.io/@saad/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-uwew48mwrntj</link>
                <description>پایم را از باریکه بین دو بلوک كه بیرون می‌گذارم هوا دوباره روشن شده و چهره آشنای خیابان را در نور روز می‌شناسم. اینجا همان خیابان اول است. نور و رنگ‌ها، همان اند. اینجا ذره ای از زمان نگذشته است. همه چیز سر جایش است؛ فقط دیگر سمت راستم می‌توانم انتهای خیابان را ببینم، تقاطعش با خیابان دیگر را. هوا سرد‌تر شده. سوزی می‌آید و دستش را بر سر و گوشم می‌کشد. می‌توانم حدس بزنم منظورش چیست. می‌گوید:« حواست باشد. زمستان در راه است. خیلی زود می‌آید خانه.» نمی‌دانم چقدر زمان گذشته. زود تمام شد. اوّل‌ها گمان می‌کردم کوچه ها انتهای بلند و دوری دارند؛ امّا هرکدام قدر سی قدم دوام آورد. هر قدم لحظه‌ای کمتر بود. چقدر کوچک است همه چیز. کوتاه. می‌بینی‌اش، درست موقعی که ایستاده‌ای؛ ولی آنگاه که عبور می‌کنی، همه فوراً به عقب کشیده می‌شوند. همه چیز دور می‌شود. هر آنچه که طی می‌کنیم. موقعی که پشت سر را نگاه می‌اندازی، همه چیز خیلی دور تر از آنی ست که تصوّر می‌کردی. مدام با خود مرور می‌کنی، نه! قطعاً آنقدر تند از آنها نگذشته‌ای. پس چطور انقدر  عقب پرت می‌شوند؟ چطور انقدر جا می‌مانند؟ نمی‌شود قدری نزدیک‌تر باشند؟ شاید جلوتر دیگر پیدایشان نکنیم. شاید بار آخرمان بوده. بار آخر که همدیگر را می‌بینیم. چقدر بیهوده می‌روید بعضی‌هایتان. چقدر بی دلیل. دمی فکر ما را نمی‌کنید؟! نمی‌گویید هنوز زود است؟ چرا انقدر بی‌خبر؟ زمان بی‌مروّت است و بی‌وفا. شما چرا؟ خودشان هم نمی‌دانند. هیچ‌کس نمی‌داند. چرا کسی انقدر زود کنده می‌شود و می‌رود؟ هنوز زمستان نیامده، می‌ریزید، می‌روید سوار بر باد، بی‌خداحافظی. دریغ از یک بوسه، یک آغوش، فقط یک &quot;دوستت دارم!&quot;. فرقی ندارد. شعله سبزی باش یا خاکستری مرده. هر آن ممکن است از شاخه بیافتی. هر زمان باد با دستان سردش بخواهد، نوازشی می‌کند و هر برگی که باشی، تازه یا کهنه، زرد یا سرخ، نارنجی یا خاکستری، از شاخه جدا می شوی. از خانه، سرزمین، همه عزیرانت. هستی و دمی روی بر می‌گردانند و نیستی.  به دستان باد، بی‌اختیار به هر سو می‌روی. دیگر اصراری نیست. هر چه باد بخواهد، همان است. می‌رود به جاهای دورتر، دیگر وصله‌ای نداری. آزاد شده ای. رها . مطلق در عالمی آزادتر که تمامی ندارد.ابتدا دقّت نکردم؛ امّا الآن درختان دو سوی خیابان را می‌بینم: برهنه اند، لخت و پیدا. دست‌هایشان خالی ست. برگ‌ها را رها کرده اند. یا سوز سرد بردتشان. آنها هم که ساکت‌ترین. کم و قدری شاخه‌هایی هنوز کاغذها دستشان مانده، هرچند که همان ها هم سست شده‌اند و از دستشان آویزان. دلبستگی، آدم و چنار ندارد. آنچه داری، نمی‌خواهی برود.جلوتر می‌روم. برهنه‌ترین درخت خیابان خودش را در چشمم جا می‌کند. از پا تا بلند‌ترین شاخه‌ای که بالای سرش آورده، او را برانداز می‌کنم. همه‌اش خالی ست. همه‌اش سفید. جز نقطه‌ای بر نوک یکی از انگشتانش که هنوز محکم مانده. نقطه همان یک برگ. با تمام وجودش، تمام غم فقدان‌هایش. با همه اینها، آن یکی را نگه داشته. نفس‌هایش بند آن است. آخرین دل خوشی‌اش به زندگی. سوز سرد به او می‌گوید:« رها کن! » باز هم نگه می‌دارد. باد در آن بالا می‌وزد و جزء جزء درخت از سردی می‌سوزد. نه! رها نمی‌کند. تا کی نگه دارد؟ بقای خودش چه می‌شود؟ ممکن است نگه داشتن، بهای جانت باشد. بقای بدون او چه؟ اصلاً معنی دارد؟ همه در آخر می‌دانیم، که دارد. ماندن ادامه دارد. هر چقدر بوزد و بریزد و لخت شویم، سرد و تهی. باز هم پا برجائیم. فصلی می‌میریم چون دیگران را با خود نداریم؛ امّا می‌دانیم باز هم می‌آیند. باز هم جوانه می‌زنند. تازه‌های دیگر از راه می‌رسند. باید گذشت، بگذاریم بگذرند. رد شوند، بروند. ما هم می‌رویم. آزادی در رفتن است. هر چقدر تلخ و سرد و بی‌موقع. باز هم اتفاق می‌افتد؛ امّا همیشه نیست. بهار می‌آید. بیدار می‌شویم. رنگ ها را از نو می‌زنیم. با تازگی ها ادامه می‌دهیم. به یاد رفته‌ها.برگ آخر به آرامی از شاخه رها شد و در آغوش باد به دیگران پیوست. درخت را وداع می‌گویم و سرخ نارنجی‌هایی که دیگر آزاد و بی‌پروا حرکت می‌کنند را دنبال می‌کنم. برای آخرین بار می‌بینمشان. دلشان تنگ شاخه‌هاست؛ ولی آرمیدنشان را با تکان های باد می‌توانم ببینم. می‌روند و دور می‌شوند. از بلوک ها بالاتر می‌روند. خیابان را پشت سر می‌گذارند. آنها سوار بر باد اند، آزاد از مکان ها، آزاد از زمان ها.چند قدمی تقاطع رسیده ام. از همینجا هیاهوی بیرون خیابان را می‌بینم. باد سوزناک ادامه دارد و مرا تا انتها می‌خواهد بدرقه کند. ورق های جا مانده هم به سرعت در هوا بلند می‌شوند و با خیابان وداع می گویند. لابه‌لای سرخ نارنجی‌ها، روی دیوار سمت راستم. تابلوی خیابان را می‌بینم. می‌توانستم دیگر حدس بزنم اینجا کجاست. سرخ و نارنجی‌هایی که لابه‌لای حروف سفیدش بازی می‌کنند و می‌گذرند، دستان خود را بر نام دوست‌داشتنی زادگاهشان می‌کشند.چه زادگاهی دوست‌تر از &quot;پائیز&quot; ؟****تهران، مرداد 99ساد</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Mon, 29 Mar 2021 15:28:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیابانی به نام... [میانه سوم]</title>
                <link>https://virgool.io/@saad/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-zvn5a2dsdwgi</link>
                <description>آخرین پله را پائین می‌آیم. همه چیز تاریک شده. اینجا نور مرده است. نه کاملا، هنوز غباری از روح روز را می‌توان روی ابرهای تکه پاره شب دید. ساکت اند و بی‌حرکت. شاید اگر شب بفهمد قدری گرد روز بر خود دارند، فوراً با رعدی آنها را فرو بریزد. گاهی همینقدر آسمان بی‌رحم است که تو برای جان به در بردن باید زنده بودنت را پنهان کنی. مبادا بفهمند نفس زندگی در تو جاری ست و آن را دم و بازدم می‌كني.کوچه تاریک است و کم عرض و بلوک ها شبح های بلندی شده اند با چشم‌هایی روشن که در تاریکی اخموی‌شان، مانند  لبخندی دلت را گرم می‌کنند. چند چراغ در خیابان ایستاده اند. نوری نارنجی دارند. طبق معمول از لبه پیاده‌رو خم شده اند و روی آسفالت تاریك نور انداخته اند. آنجا چیست که انقدر وارسی‌اش می‌کنند؟ شاید پی حقیقت اند. تنها کسانی که در اوج تاریکی، باز هم سیاهي قیر را نشان می‌دهند. باز هم نور را به سمتش می‌گیرند، حتی اگر تنها نور  باشد. به هرحال باید نشان داد که قیر سیاه واقعی ست. همانطور که در تاریکی شبحي را نمي‌توان تشحیص داد، آنها مجرم و دروغگو را نشان می‌دهند. می‌ایستند و نشان می‌دهند. نا آنموقع که نورشان بسوزد. هوا کمی سرد شده است. دیگر باد خنک و نرم را نمي‌توان حس کرد. کف خیابان خیس است و آسفالت برق می‌زند. آرام آرام حرکت می‌کنم. کمی دلهره آور است. همه جا روشن نیست. همه جا حقیقت نیست؛ امّا نباید در تاريكي ایستاد. باید رفت به سوی نور. این میان، چاله‌های آبی از باران آخر درست شده اند. آینه‌های کف خیابان اند. همه چیز در آنها برعکس است. می‌توان کف آسمان را دید. این دنیای دیگری ست. کسان دیگری آنجا هستند. این برکه هم آینه نه، بلکه شیشه‌ای ست به روی جهان زیرین؛ یا از کجا معلوم؟ شاید برین. در سرتاسر خیابان می‌توان دنیای پائین را دید. موقعی که باران می‌بارد. هنگام شب، ماشین ها آب می‌شوند، به سمت پائین. همه چیز کف خیابان آب می‌شود؛ حتی چراغ ها با نور هایشان، همه شان سر مي‌خورند زیر زمين و می‌توانیم دنیای جدید موازی‌مان را ببینیم. این چاله‌های آب وضوح بهتری به آن دنیا دارند. شاید همه چیز مثل خود آن دنیا درونش عکس باشد.[مثلاً آنجا اول بمیرند و بعد متولد شوند.]تاریکی خیلی بی‌خبر آمده؛ ولی روشناي ماه جایی برای غافلگیری شب نمی‌گذارد. ابرهای شکسته و دست خورده احاطه‌اش کرده اند؛ امّا طاقت دست زدن به درخشش او را ندارند. آنقدر که معصوم و بکر است. ماه را نمی‌توان لمس کرد. او از دور زیباست. آنقدرکه تو را سیر نمی‌کند.رسیدن من به انتهای کوچه، قدر آمدن شب، بی‌زمان و بی‌هواست. تابلوی دیگری نوشته‌های سفید برّاقش در تاريكي به چشمانم می‌رسد. &quot;آذر&quot; تمام شده. مسیر باریک‌تری را می‌بینم و واردش می‌شوم.***</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Mon, 29 Mar 2021 15:22:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیابانی به نام... [میانه دوم]</title>
                <link>https://virgool.io/@saad/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D9%88%D9%85-xcshdthzeiav</link>
                <description>اینجا یک ورودی دارد. آرام به سمتش حرکت می‌کنم و طی مسیری باریک به کوچه دیگری می‌رسم. اینجا در دو سمت خود ردیفی از درختان بلند بالای خیابان اول را دارد. برگ‌هایشان به رنگی نارنجی‌ست، از آن تازه گر گرفته‌ها. به نرمی در کوچه پیش می‌روم. لابه‌لای چنارهای تنومند، کوتاه قدهایی هم هستند که شعله سبزشان سرد شده. زردی گرفته‌اند. این درختچه‌های لیمویی خود را لابه‌لای بزرگترهایشان قایم کرده‌اند. الان متوجه شدم که خیابان با برگ پوشانده شده. تا انتهایش همه سرخ نارنجی ست. کاش کمی از بخشندگی درختها را داشتیم. در این برگ ریختن، رها کردن‌ها. ریختن زییائی خود، بر صورت فقیر خیابان. از دستان خود عشق را بی‌محابا پاشیده‌اند. کاش کمی درخت بودیم.پا می‌گذارم و دریای نارنجی سکوتش را می‌بازد. چه قدم‌هایی که درگوش این چنارها مانده. چه بازی‌هایی که این برگ ها با آدمها نکرده اند. همه‌اش می‌گذرد، مگر یاد و خاطره‌ای که سنگینی‌اش تا مرگِ روح پابرجاست. از دریای سرخ نارنجی عبور می‌کنم. مگر می‌شود برگ ها را با هر قدم به هوا نیاندازم؟! این عهدی ست دیرینه میان کودکی من و نارنجی‌های شعله‌ور. کمی جلوتر می‌روم. آسمان خاکستری و سرد است، بر خلاف گرمی و رنگی که این پایین افتاده. خانه ها دو سمت کوچه، با رنگ کاهگلی روشنشان داغی برگ ها را مهار می‌کنند. باز هم جلو تر می‌روم. عمق نارنجی ها کم می‌شود. بعضی نقطه های خیابان خشک و خالی ست.مثل اینکه اینجا فقط جولانگاه &quot;خش خش&quot; قدم‌های من نیست. صدای &quot;ووش ووش&quot; می‌آید. درست حدس می‌زنم. رفتگری نارنجی پوش نزدیک ردیف چنارها دارد دریای سرخ نارنجی را جارو می‌زند. مرا نمی‌بیند. شاید توجّه نمی‌کند. اینجا اگر خالی باشد یا پر از هیاهوی آدمیزاد، او باز هم کار خودش را می‌کند. چشمش به زمین است و فکرش به رُفتن زائده‌ها. اعتنایی به اطرافش نمی‌کند. برایش مهم نیست آن که رد می‌شود، چه پوشیده، آن یکی چگونه راه می‌رود، چرا این یکی این شکلی ست؟ چرا آن دو نفر با هم می‌روند؟ و‌ سؤال‌هایی از این دست که اگر خودمان به اندازه اشتیاقمان برای رسیدن به این جواب‌ها، پیگیر تمیزی خیابان بودیم، دیگر احتیاج به رفتگر نبود. افسوس که ترک عادت، مرض است.نزدیک رفتگر شده‌ام. یک نگاه هم نثارم نکرد. گویی اصلا نیستم و فقط اوست که اینجا ایستاده. زبر لبش آوازی می‌خواند، از آن قدیمی‌ها. همان ها که رادیوی کافه مورد علاقه‌اش در لاله زار پخش می‌کرد. یک جا نمی‌ایستد. ناگهان سریع تکانی می‌خورد و جاروی بلندش را همراه خود می‌چرخاند. آهنگ به اوج رسیده. می‌خواند و مثل یک رقصنده جارو را انگار که همراه رقصش باشد، با دو دست خود می‌گیرد و این طرف و آن طرف با قدم‌هایی موزون جابه‌جا می‌شود و می‌چرخد. دریا از تنش رقص رفتگر و جارو طغیان می‌کند و گوشه‌ای ازش در هوا بلند می‌شود. تا پایان ترانه رقص پابرجاست. رفتگر می‌خواند و می‌چرخد و می‌روبد و می‌کشد و باز به شکلی زیبا و منظم، حرکات را تکرار می‌کند. یک سو جارو نارنجی‌ها را نوازشی آرام می‌کند. آن طرف‌تر موجی محکم بر رویشان می‌زند. بین آسفالت و برگ، میان ساحل و دریا، سیاه و سرخ، می‌کشد، می چرخد، می رقصد، &quot;ووش ووش&quot;. صدای جارو هم با آهنگ رفتگر آمیخته شده. بله، رفتگر کوچه بلد است والس برقصد.آرام آرام دور می‌شوم و انتهای کوچه برایم ظاهر می‌شود. اینجا دریا دیگر ادامه ندارد. دریا هم جایی تمام می‌شود. همانی که بیکران صدایش می‌زنند. به انتهای کوچه می‌رسم. تابلوی روی دیوار را می‌بینم. اینجا &quot;آبان&quot; بوده که طی کرده‌ام. راه پله‌ای درست گوشه این بن بست وجود دارد. از آن پائین می‌روم.**</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jan 2021 02:14:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خیابانی به نامِ...</title>
                <link>https://virgool.io/@saad/%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%90-xmue6sjelaiu</link>
                <description>                                                                   به نام...با گردشی سریع وارد خیابانی می‌شوم. خیابانی عریض و طولانی که در دو سمتش، ردیف ردیف درخت های سر به فلک کشیده- از آنها که انتهایش بی انتهاست- از نوع چنار قرار دارند و پشت این ستون های چوبین-که پایان ردیفشان مثل نوکشان  نامعلوم است-  خانه‌ها و بلوک های آجری در هر دو سمت این خیابان، پشت جوی و درخت‌هایش قرار دارند. آن سوی خیابان پیدا نیست. انگار هر چقدر بروی، هیچوقت به آخرش نمی‌رسی. سرم را بالا می‌برم تا شاید نوک این درخت ها را پیدا کنم. طبق معمول به کف سقف بی‌پایان آسمان می‌رسند. همانجا که ستون هر سقفی باید باشد. رنگ آسمان سرتاسر خاکستری‌ست. کمی به تیرگی می‌زند. می‌توانم سنگینی بغض ابرها را که هر لحظه ممکن است با رعدی شکسته شود، احساس کنم. ماشینی در این خیابان نمی‌بینم. عجیب است. احتمالا فقط جای موجودات بی‌صدا ست.  شروع به قدم زدن می‌کنم. هیچ کس اینجا نیست. ظاهرا کل دنیا ساکت مانده تا به صدای قدم های من روی آسفالت گوش کند. شاید اینجا صدای پس زمینه ندارد. یا شاید صدایش سکوت است. احتمالا بهشت به ساکتی اینجا نخواهد بود. یا شاید همینجا بهشت باشد.(دور از همهمه و آشوب پر سر و صدای دنیا) بهشتی گم شده و دور افتاده از دنیای پر تلاطم و متزلزل. جایی که ارتباطش را با هر چیز خارجی قطع کرده، مثل کسی که مرده است. جایی بعد از شوره‌‌زارهای واقعیت، پشت بیشه‌های تار و کدر توهم، آنسوی دریاهای خیال، لابه‌لای تپه های قهوه‌ای مه‌آلود، جایی که آسمان رنگ خاکستر دارد. در دامنه بنفش کوه و پناهگاه سرسبز جنگل، کلبه چوبی گرمی که در آن رویا ساکن است.تابلویی را کمی جلوتر می‌بینم که نام کوچه سمت راست خیابان رویش نوشته شده. اسمش &quot;مهر&quot; است. بیشتر کوچه در سایه بلوک و درختان پنهان شده. کمی بنظر بلند می‌آید. سهوا تسلیم کنجکاوی بی‌دلیلم می‌شوم و پا در شکل و شمایل ناشیانه سیاه می‌گذارم. ناگهان سایه ها ناپدید شده و نور آفتاب غروب از  درون شکاف‌های ابرها فوران می‌کند. قطره های سرد باران را بر روی سرم احساس می‌کنم. در حالی که تیزی طلائی آفتاب غروب، در چشمانم فرو می‌رود، باران شدت می‌گیرد. بادی تند شروع به وزیدن می‌کند. از هر سو که باد بخواهد، خیسی باران را بر صورتم حس می‌کنم. قطرات می‌روند و می‌آیند. تنها، دو نفر، یا چندین قطره با هم می‌آیند. خود را با شوق فراوان به صورتم می‌زنند. غم فراقت و دوری طاقتشان را طاق کرده. وقتی طبیعت اینگونه سر به سرم می‌گذارد، بی‌دلیل خنده‌ای کوچک می‌کنم. مثل یک موجود دوستداشتنی‌ست که می‌خواهد برای خوشحال کردنم، با من بازی کند. برایم عجیب است چگونه باد به این شدت از لابه‌لای بلوک های سر به فلک کشیده، راهش را پیدا می‌کند. خیلی نادر است این لحظه. آن هنگام که آفتاب و باران با هم اند، کنار یکدیگر، به دور از تفاوت‌ ها، دور از شکل و رنگ ها. چقدر کمیاب است، این دوستی های جادویی، صلح معجزه آسا.مادرم می‌گفت که از قدیم ها شنیده بود، این لحظات، این موقع که آفتاب و باد و باران شانه به شانه یکدیگرند. آن هنگام گرگ ها می‌زایند. در همین هیاهو که ابرها بلندترین صدای دنیااند، نوزاد صدا می‌دهد. این رقص و نغمه باران و باد، خاطر آمدن توله گرگی جدید است. کسی چه می‌داند، شاید او فرمانروای بعدی شد.همین حین به انتهای کوچه رسیدم. مهر را آمدم. چنین بود، تولدی از پی تضادها.*</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jan 2021 01:54:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرخ، سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@saad/%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D9%88-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-ajwymg5zfg2c</link>
                <description>عکس: _golak_@شاخه‌اى از گل‌هاى سفيد كوچك چيدم.از دل دشتى بى‌انتها كه تا كوه‌هاى مه گرفته ادامه دارد.هديه‌اى كه مادر در سرتاسر اين خاك برايمان پرورانده.پاره‌اى از روح بكر و سرکش طبيعت را چيدم،قطره‌اى از درياى وحدت را.همان كه ما را به مقصد آخرمان فرا مى‌خواند،به &quot;او&quot;.شايد اين يك شاخه، برگى از ذات من است.ذاتى كه در دشتی از گل‌هاى وحشى، رام شده.*از چين دامن كوه، شقايقى چيدم.گوهرى مخفى در گوشه ديگرى از روح طبيعت.گوشه‌اى از ذات من.جرعه‌اى از عشق.شقايق، تجسّم عشق &quot;او&quot; بر خاكى‌ست كه آدم از آن زاده شده.عشقى كه آدم را از زمين به &quot;او&quot; مى‌رساند.همانكه در من و كوه، مخفى شده.*شاخه‌اى سفيد از دشت وحشى چيدم.از لاى چين دامن كوه، شقايقى برداشتم.هر دو را در دست گرفته ام، در آغوش انگشتانم.كنار هم، پاره‌اى از روح بكر و آزاد مادر، و جرعه‌اى از عشق آدم به &quot;او&quot;.اين دو در دست من، روح من اند.اين دو شاخه، مرا به ذات وجودم مى‌رسانند،به خانه آخرم.جايى كه به آن تعلق دارم.همين جاست،بین سرخ و سفيد.-ساد</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Sat, 05 Sep 2020 09:51:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گل‌های وحشی</title>
                <link>https://virgool.io/@saad/%DA%AF%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%AD%D8%B4%DB%8C-um8jorknqgcv</link>
                <description>عکس: سادمانده ام لابه‌لاى آن گل‌هاى وحشى، چه چيزى ذهنت را گير انداخته. مهم نيست. فوراً دستت را مى‌گيرم و شروع به دويدن مى‌كنيم. كمى ازت جلو تر می‌روم و مى‌بينم تو با خنده‌اى از بى ارادگى، همراهم مى‌آيى.    دور تا دورمان فقط سبز است و سبز است و سبز… . گل‌هاى سفيد را كه حالا به شكل نقاط متحرك در آمده‌اند مى‌گذرانيم. هم سرعت باد شده ايم. خودت را به من مى‌رسانى. حالا پا به پاى همديگر سوار بر باد پيش مى‌رويم. دوباره نگاهت مى‌كنم. چشمانت را بستى و هنوز لب هاى سرخت مى‌خندند. دست باد، موج موهايت را در هوا جارى مى‌كند و نقش و نگارى از گيس خرمايى‌ات در هوا پخش مى‌شود.رعد، غرشى مى‌كند و ابرها مى‌شكنند. مى‌بينم مى‌ترسى. دلت مى‌خواهد به عقب برگردى؛ امّا دستم نگه‌ت مى‌دارد. يادت مى‌افتد كه اينجا هستم. بى‌اراده فضاى بين دو بازويم را پر مى‌كنى. باران از لاى ترك  ابر‌هاى شكسته، نم نم راه مى‌افتد و عطر خاك همه دشت را پر مى‌كند.باز مى‌دويم. نمى‌توانيم به عقب برگرديم. خيلى وقت است كه از آن گذشتيم. اگر حین دويدن به عقب خيره شويم، زمين مى‌خوريم. روبه‌رو، جايى ست كه مى‌رويم.  آن دوردست‌ها، همان جا كه دشت به دامن كوه مى‌رسد. زيباترين جاى ممكن. باران شديد شده و هوا سرد؛ امّا دستت گرماى تن من است. خنده سرخت ضربه محكم باد و توفان به صورتم را ناچيز مى‌كند. چقدر خوب كه اينجايى. چقدر خوب كه اينجايم، كنار تو.خستگى به تن هيچكداممان رخنه نكرده. مى‌دويم و باد و باران و رعد، نمى‌توانند جلويمان را بگيرند. به روبه‌رو خيره ايم و در حال مى‌دويم. آنقدر دور مى‌شويم. آنقدر گم مى‌شويم. آنقدر محو مى‌شويم تا باد و باران، رعد و توفان، كوه و خاك اين دشت ما را از خود كنند. همينطور مى‌رويم تا ناياب شويم. الآن ديگربكر و دست نخورده ايم. چيزى نيستيم جز نسيم علفزار، رعد ابر،  قطره باران و خاك زمين. همين دشت و سادگى‌هاى زيبايش هستيم و اين سادگى ها چيزى نيستند جز                                                                                   همين گل هاى وحشى.  ساد</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Fri, 28 Aug 2020 21:38:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسب سفید ساوالان</title>
                <link>https://virgool.io/@saad/%D8%A7%D8%B3%D8%A8-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-zdjtrsradrte</link>
                <description>ترسیم: سادساكت… اینجا جای هياهو نيست. براى سر و صداى ماشين‌هاى آهنى و كارخانه‌هاى دودزا، اینجا جايى ندارد. داد و فرياد مردم عصبانى و بى‌حوصله را اينجا راه نمى‌دهند. اینجا فقط سکوت ساكن است. هر كس كه اينجا مى‌آید، بدون مقاومتی، صدایش را در دستان او می‌گذارد. فقط بايد نگاه كرد. اسب سفيد را بايد نگاه كرد كه چگونه آرام در دشت سر سبز چرا مى‌كند. نسيم زنده علفزار مدام بر يال‌هاى بلندش دست مى‌كشد و آن تارهای نرم به لطافت تمام در هوا مى‌پيچند و مى‌رقصند.         اين همان اسب سفيد قصّه هاست و اين دشت و دمن بكر و ناياب، جایی جز سرزمين قصّه نيستند.واقعيت از اينجا رانده شده. دور تا دورت روياست. بايد سوار اسب سفيد شد و تاخت به قلب اين سرزمين و باقى زندگى را،لابه لاى قصّه ها قايم شد.-ساد</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Fri, 28 Aug 2020 17:01:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پشت آن چشم‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@saad/%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%A2%D9%86-%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87%D8%A7-ltalo0ojovup</link>
                <description>عکس: سادشايد خجالتى ست. نمی‌دانم ولى چشمانش انگار كه چيزى را پنهان كرده باشند، مى‌خندند. شايد هم گريه. نمى‌دانم. چشمانش نامعلوم اند. ناشناخته ترين نگاه را دارد. نمی‌دانم. نمى‌دانم پشت آن ساقه‌هاى تيز گندم و گل‌هاى كوچك وحشى كه در آغوش نرم انگشتانش آرام گرفته اند، چه می‌گذرد.چه چيزى پنهان شده؟بگو…بگو شايدآن سوى شيشه مات چشمانش، دريايى وسيع و بى‌كران، لبريز از احساساتى موّاج نهفته. پشت آن لخت‌هاى مو چطور؟ آنجا چه خبر است، آن تارهاى صاف و در هم تنيده‌اش؟ تداعی‌گر افكار چندين و چند ساله كه همينطور روييده اند و دور سرش گره خورده اند.پشت اين چهره، اين صورت، همه اينها…اين انسان،نكند سرزمينى ناآشنا ست كه آدم را به كشف ناشناخته‌هايش فرا مى‌خواند؟يا خلاف آن،بهشتى كه خود را از چنگ آدميزاد پنهان كرده و توان هركسى نيست كه به آن دست يابد.شايد هيچكس.نمی‌دانم. هيچوقت نخواهم دانست چه دنيايى را در خود نگه داشته.هيچ وقت.-ساد</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Fri, 28 Aug 2020 00:29:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخند خیابان</title>
                <link>https://virgool.io/@saad/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86-ldacajoj8ew5</link>
                <description>عکس: ساددر حال خارج شدن از وليعصر به سمت چمران بوديم. نمى دانم چرا حالم خوب نبود. شايد چيزى كه ديدم غم هايم را بى ارزش كرد. پشت چراغ قرمز براى مدّتى كوتاه ايستاده بوديم. ناراحت بودم. آهنگ غمگينى اشك هايم را راه انداخته بود. همان حين از لابه‌لاى سايه هاى اطراف، جثّه كوچكى را ديدم كه بيرون آمد. از جلوى ماشين ها رد شد. يك دختر بچه بود. يك دختر آن وقت شب، تنها جلوى چراغ هاى آن همه گاو آهنى كه هر آن مى‌توانستند بدون هيچ درنگى او را به كف آسفالت بچسبانند. چه كار مى كرد؟ احتمالا داشت آخرين زورش را براى تمام كردن جنس هايش مى‌زد. ممكن بود باز هم آن شب كتك بخورد. اصلا اهميتى نداشت كه آن روز چيزى براى خوردن داشته يا نه. اهميتى نداشت كه چقدر خسته بوده. اگر جنس هايش را نمى‌فروخت، با بدنى كبود و شكمى خالى مى‌خوابيد. آن لحظه از خودم  پرسيدم:« بدتر از اين هم هست؟!». امّا چيزى كه من را متعجّب كرد، اين بود كه او داشت مى‌خنديد. لبخند زده بود و به من نگاه مى‌كرد. نمى‌دانم چه مدّت به يكديگر همانطور خيره بوديم كه  متوجّه سبز شدن چراغ نشدم و ماشينمان راه افتاد و دختر در ميان هياهو و غبار گله گاو ها كه قدری آرام و قرار در آنها ديده نمى‌شد، ناپديد شد. آن لحظه فهميدم براى چه چيز مسخره و بى ارزشى غصّه مى‌خوردم. بعد از آن ديگر فقط سعى مى‌كنم به مشكلاتم بخندم. فقط بخندم. فهميدم هرچقدر هم همه چيز بد باشد، بايد به جاى گريه بهشان خنديد. جز اين، شاید کار دیگری نتوان کرد؛ امّا مى‌توان كوچه را با لبخند پوشاند و در پياده‌رو مثل ديوانه ها رقصيد. باز هم صداى ساز و آواز از پنجره خانه ها را مى‌توان شنيد و هم‌بازى بچه‌هاى خيابان شد. خيابانى كه هيچ‌وقت زندگى را به درون خود راه نداده.          شايد باز بتوان خنديد.                بتوان خيابان را خنداند.#لبخندخيابان-ساد</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Thu, 27 Aug 2020 00:53:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاهی</title>
                <link>https://virgool.io/@saad/%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-qyyfu0asnpmf</link>
                <description>عکس: سادگاهی وقت‌ها پيش مى‌آيد،چشم راست يا چپ، فرقى ندارد. هربار يك قطره مرطوب كوچك از گوشه‌ى چشمم، به روى گونه‌ام آرام سر مى‌خورد و پايين مى‌آيد. بدون اينكه گريه‌اى كرده باشم، يا بغضى راه گلويم را بسته باشد. فقط يك اشك بى‌تفاوت ساده كه جارى مى‌شود و چكه مى‌كند. نمى‌دانم. شايد اين اشكى ست كه خيلى وقت پيش بايد گريه مى‌شد؛ امّا نشد. به گمانم اين همان تراوش یک بغض شكسته است. درست وقتى كه گريستن و نگريستن، ديگر فرقى به حال آدم ندارد. گويا كه آن اندوه، خيلى وقت است كه ديگر نفس نمى‌كشد. بغض، زمانى كه بايد مى‌شكست، همانجا ماند. وقتى سالم بماند، دردش بيش تر است. فرو خوردنش هم سخت تر، مثل ابرها در يك روز خاكسترى. معمولاً با يك غرّش عميق و گرفته در دل آسمان، ابرها مى‌شكنند و باران جارى مى‌شود؛ امّا وقتى نمى‌شود، انگار كه غم سنگينى بر شانه آسمان مى‌افتد و هر آن ممكن است گردون و تمام ابرهايش را،  بر سر مردم بياندازد. كل آن روز خاكسترى، از لابه‌لاى ابرهاى تنگ و فرو رفته‌اش، فقط غصّه است كه مى‌بارد.-ساد</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Wed, 26 Aug 2020 23:15:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برف</title>
                <link>https://virgool.io/@saad/%D8%A8%D8%B1%D9%81-y6yyj1akxuhz</link>
                <description>عکس: سادبرف مثل آدميزاد است. درست بعد از خلقت، عرش را به مقصد فرش ترك مى كند.برف مثل آدميزاد است. درست بعد از خلقت، عرش را به مقصد فرش ترك مى كند.پا بر روى زمين آسفالت گوشه بزرگراه مى گذارد. هنوز در خود زلالى و بى كرانى آسمان را در پى رنگ پاك سفيدش دارد. بعضى وقت ها آنقدر پاك و بى گناه كه تا به زمين مى رسد ناپديد مى شود. دو روز اول به اين شكل است؛ امّا از روز سوم،  دود اگزوز ماشين و شهر و تركش و خمپاره هاى جنگ و مردم به ظاهر متمدن اما برده  فناورى ساخت خود،  سفيد ترين دانه برف را به اسارت كثيفى و سياهى جهان مكانيزه بى روح در مى آورند. سفيدى چهره برف ناگهان مى ميرد . اگر آن اوايل برفى بود كه با كمى گرماى محبت آب مى شد، الان يخ سياهى ست كه آن را مى بلعد. يخى سخت تر و سردتر از هر سنگ ديگرى. انقدر ناخالص مى شود كه عمرا به اين راحتى ها بميرد. هرچه سفيد و زلال  زود به زود مى رود، سياه و كدر ريشه ى صد ساله مى كند.همين برف سفيد و دوست داشتنى، آخر مى شود يخ سخت كثيفى كه هميشه آخر از همه تمام مى شود و بيشتر از همه چهره اينجا را زشت مى كند. اين است داستان آدم امروز،كه زلال ترين مخلوق در دنيايى كه به دست پدرانش ساخته شده،به منفورترين خلق اشرفى تبديل مى شود كه جهان اطرافش را به سمت  هرج و مرج مى كشاند.مخلوقى كه تنها عامل نابوديش فقط خودش هست و خودش هست و خودش…-ساد</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Wed, 26 Aug 2020 20:00:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذرِ...</title>
                <link>https://virgool.io/@saad/%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%90-evbzoyyd8vxi</link>
                <description>در عجب اين روزگارمكه چطور فصل ها مدام تغيير مى كنند.درخت ها جوانه مى زنند،ميوه مى دهند،برگ مى ريزند،و مى ميرند.و در اين بين،آدم ها عجيب عوض مى شوند.امّا مثل فصل ها نيستند.چون نمى دانى باز هم به حال قبل بر مى گردند يا نه،باز هم عوض مى شوند يا نه.ديگر گذر روزگار غريب نيست.آدمها غريب اند.-ساد</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Wed, 26 Aug 2020 19:54:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرزمین ابر</title>
                <link>https://virgool.io/@saad/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D8%A8%D8%B1-bwuox8robt84</link>
                <description>در مسير جاده بوديم. آن روز هوا خوب و دل انگيز بود، لذت بخش. باد ها شديد مى وزيدند و به زور زياد خود می‌باليدند؛ امّا در مسير، آسمان پر بود از يك چيز، ابر.آسمان را ابر گرفته بود؛ نه اينكه هوا ابرى باشد، نه. نور افتاب ديده مى شد. ابر ها بجاى سقف مانند يك ديوار عظيم در آسمان بودند. دور تا دور فقط ديوارى از ابر بود. تنها يك قسمت ورودى داشت. يك ورودىِ بزرگ كه رنگ آبى آسمان از بين سفيدى ابر‌ها جلب توجه می‌كرد. مانند دروازه‌ى ورود به يك سرزمين ديگر بود. از آن داخل می‌توانستم همه چيز را ببينم. ابر هاى عظيم تو در تو و لايه‌لايه؛ تكه‌هاى کوچک و بزرگ ابرها مانند سنگ و قلوه سنگ‌هايى بودند كه كوه ابرى را مى‌‌ساختند.حتما آنسو سرزمينى بود. امّا نمی‌دانم چه سرزمينى. شايد فقط مى‌شد در آسمان و حين پرواز آنجا را ديد. يك سرزمين بزرگ پشت اين ديوار ابرى. سرزمينى كه دور از دنياى بى‌روح و رنگ با انسان نماهاى نقاب دار است.آرى، اين همان سرزمينيست كه از كينه و ظلم و حسد بيزار است. آرى، چنين سرزمينى نمی‌تواند در خاك و زمين آلوده به انسان شكل بگيرد. سرزمينى كه فقط می‌تواند در خواب يك كودك وجود داشته باشد. شايد اين سرزمين ابر، همان فردوس باشد.                           &quot;همان فردوس جاويد&quot;#بدنبال‌رويا‌در‌واقعيت-ساد</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Wed, 26 Aug 2020 19:49:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باکی در من زاده شده.</title>
                <link>https://virgool.io/@saad/%D8%A8%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%87-wi4dbyy9urxw</link>
                <description>مى ترسم. هراس دارم. باكى در من زاده شده.گم شده ام. اينجا كجاست؟از من چه مى خواهند؟       تيرآهن ها كى انقدر زياد شدند؟    شيوعشان از طاعون پيشى گرفته.آدم ها كجايند؟       محبوس در زندان ميلگرد ها.انسانيت كجاست؟يادم رفت. ديروز چهلمش بود.آدم ها ديوان درون خود را ساختند.       ديو ها هم آنها را برده ى خود كردند.حالا با ديوارى از سيمان احاطه شدم.بايد فرار كنم.بايد قبل از اينكه ادم نما هاى تشنه به انسانيتبويم را بفهمند، گمشان كنم.چقدر زياد شده اند!از اينجا به سرعت دور مى شوم.هيچكس نبايد اينجا بماند.وگرنه انسانيتش را به دندان مى كشند.رويايش را خاكستر مى كنندو خودش را اسير.به اسارت در مى آيد،        به اسارتِ                &quot;غول هاى بتونى&quot;.#بدنبال‌رویا‌در‌واقعیت-ساد</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Wed, 26 Aug 2020 17:58:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جاده اشباح</title>
                <link>https://virgool.io/@saad/%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-jdgcisa1izje</link>
                <description>از آنجا مى گويم كه قطره هاى باران و مِهآن جاده را نشانم دادند.اگر به پدرم مى گفتم به ماشين هاى جادّه كه در رفت و آمد بودند،  نگاه كند، مى گفت:«اينها فقط قطره هاى آب هستند كه مثل هاله دور ماشين ها در آمده اند.»امّا من مى دانستم. ما در جادّه اشباح بوديم.از سمت چپ نور زرد ماشين ها كه  بر مى گشتند،  ديده مى شد.هاله هاى محو و شبح مانندى در اطراف ماشين ها پديدار بود. درست مثل ارواح. جادّه هم همينطور بود.در اين طرف هم نور قرمز پشت ماشين ها را مى ديدم.انگار اين مسير تا بى نهايت ادامه داشت. همه ى ارواح  در يك جادّه ى ابدى رانندگى مى كردند. بدون داشتن هدف يا مقصدى. مثل اينكه كسى بعد از مرگشان به آنها گفته بود فقط به جلو حركت كنند، بدون هيچ توقفى.درون ماشين تنها يك شبح وجود داشت كه آن هم راننده بود.مرا ياد مسافركش هاى خارج از شهر مى انداختند كه در سرماى برف و باران، داخل ماشين هاى قراضه و قديمى  دو دستى بالاى فرمان ماشين را مى گرفتند و خود را نزديك شيشه مى كردند تا شايد بتوانند در آن باد و بوران چند متر جلويشان را ببيند.متوجه شدم كه چقدر حالت چهره اشباح شبيه به مال راننده ها ست. تصوير محوى داشتند، مثل يك شبح. انسان ها همان ارواح بودند. نگاهشان عادى بود. هيچ چيزى را نمى شد از صورتشان تشخيص داد.حالت لبهايشان طورى بود كه انگار مى خواستند لبخند بزنند؛ امّا لبخندى نمى ديدم. اثرى از عصبانيت، اضـطراب يا حتى ترس در چهره شان ديده نمى شد. يك صورت بلاتكليف.گويا حتى غم هم  مدت ها پيش صورتشان را ترك كرده بود.بلاتكليف بودند. زمان برايشان معنا و مفهومى نداشت. انگار خودشان  نمى دانستند كه آن چيزها توهّم بوده و يا واقعاً وجود داشته.آنها گمشدگانى در يك خواب نامتناهى و نامعلوم بودند.گمشده در جايى كه نه سياه بود نه سفيد.چه جاى آشنايى. به گمانم برزخ بود.                 &quot;همان برزخ خاكسترى&quot;#بدنبال‌رویا‌در‌واقعیت-ساد</description>
                <category>ساد</category>
                <author>ساد</author>
                <pubDate>Wed, 26 Aug 2020 17:13:43 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>