<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های گندم...</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saamira_nazari</link>
        <description>مهندس صنایع، بازیگر تئاتر و سینما..... می نویسم... نوشته هایم را می نوازم، و داستان هایم را بازی می کنم و دلنوشته هایم را زندگی می کنم... من #سمیرا نظری هستم دختری از شرق</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:15:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1328751/avatar/xvvqAR.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>گندم...</title>
            <link>https://virgool.io/@saamira_nazari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>میگفت روبراهی ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@saamira_nazari/%D9%85%DB%8C%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D8%B1%D9%88%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-gwqunletcrmk</link>
                <description>میگفت روبراهی؟!نگاهش کردم گفتم نه!گفت میدونی یعنی چی؟گفتم یعنی حالت خوبه؟گفت نه...وقتی به یکی میگی روبراه باشی یا روبراهی  یعنییعنی اینکه درسته حالت بده، درسته خسته ای، درسته درمونده ای، درسته هر آن باید بزنی زیر گریه، درسته فشار زیادی رو داری تحمل میکنی، درسته آدما دارند اذیتت میکننددرسته از عزیزترین هات بریدی، درسته اوضاع اقتصادی خرابه ، درسته و درسته و درسته و درست .... و هر فکت دیگه ای...امااما تو برای حال دل خودت برای رسیدن به چیزی که میخوای رو به راهی و داری حرکت میکنی و پیش میریو این رو به حالت وصل نمیکنی و جا نمیزنی...با اینکه میتونی جا بزنی و رد بدی و لاشی گری کنی و سیاست بازی کثیف در بیاری و ....هر چیز دیگهدر آخر ته دلت میدونی حتی کوچیک و ذره و به اندازه کاه حرکت کردنت برات میشه شرفوقتی برگردی عقب و نگاه کنی میبینی با شرف ازش اومدی بیرونبلند بخون &quot; باااااا شرررررففففف&quot;تمام!#سمیرا_نظریSamira Nazari</description>
                <category>گندم...</category>
                <author>گندم...</author>
                <pubDate>Mon, 09 Dec 2024 17:50:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما فکر میکنید این شعر با شرر؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@saamira_nazari/%D8%B4%D9%85%D8%A7-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D8%B1%D8%B1-j3aiffduuwj1</link>
                <description>مادرم گوشه خانه، فروغ به دست نشسته استمادرم ندارد سواد آنچنانیمادرم اما...چنان با فروغ اخت گرفتهکه با کلمه‌هایش بازی می کند!مادرم فروغ میخواندبا چشمان بستهمثل دوبیتی‌های جگرسوز تنهایی‌هایش!من و مادر از جنس فروغ هستیم...زنانی در آستانه فصلی سرد.سمیرا نظری</description>
                <category>گندم...</category>
                <author>گندم...</author>
                <pubDate>Sat, 23 Nov 2024 23:09:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها همه شدند روانشناس...</title>
                <link>https://virgool.io/@saamira_nazari/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B4%D8%AF%D9%86%D8%AF-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3-nckinzh0n0wp</link>
                <description>میخواستیم یه آدمی باشیم، که وقتی تراپی های خودمون رو رفتیم بشیم یه آدم سالم شده که با کلی آدم ها قراره گل و بلبل صحبت کنیم اما انگار نه...نه برای اینکه ،تا میایم به خودمون بگیم اوکی هر آدمی یه باگی داره یکی از اونطرف میاد تز روانشناسی میده که یه زن زیرک همیشه طوری رفتار میکنه که از پارتنر و شریک عاطفیش بالاتر باشه. و ما میمونیم و اینکه پس برابری و احترام و رفتار متقابل کجاست و چکاری میشه کرد...ذهنم مشغول و نامتمرکز ...خیلی نامتمرکز مثل زندگی هامون که پر از نامتمرکز بودنه، فقط برای اینکه بگذرونیم...اما گذشتن یعنی چی؟ از چی بگذریم از زندگی مون؟سمیرا نظری</description>
                <category>گندم...</category>
                <author>گندم...</author>
                <pubDate>Tue, 19 Nov 2024 17:23:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من دخترم.... نباید باشم؟! یا نمی بودم؟ پس چرا الان هستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@saamira_nazari/%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-%D9%BE%D8%B3-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-acusa6iwsw95</link>
                <description>مگر قرار نبود، انسان ها برابر باشند؟مگر قرار نبود همه یکی باشند و یکی همه...؟مگر قرار نبود مادر در بطنش به مدت نه ماه موجودی را پرورش دهد که وقتی از بطنش بیرون آمد برایش هیچ فرقی نداشته باشد ؟ نه تنها برای مادر که برای تمام جهانیان؟پس چه شد .... چه شد که مادر وقتی در پنج ماهگی فهمیدم من دخترم راهی بیمارستان شد تا زندگی را بر من حرام کند؟پس چه شد که آن وقت که جنیست فزرند را فهمیدند و دختر بود کسی نخندید ؟!پس چه شد که وقتی گفتند دختر است هر کس نقشه ای برای تاراجش کشید... از پدر تا هر نری که در جامعه بودتاراج جان و جسم و روح و روان ... و هر آنچه که باید را برای خودشان بر او حلال کردند...پس چه شد؟!مگر قرار نبود که همه انسان باشند ...مگر قرار نبود که همه یکی باشند و یکی همه...؟!مگر قرار نبود که سعدی بنویسدبنی آدم اعضای یکدیگرند    که در آفرینش ز یک گوهرندپس چه شد و چطور شد که زن این قافله از گوهر جا ماند؟!او که آفرید و خلق کرد و پروراند .... خودش از آفرینش جا ماند؟!پس چه شد؟!شما بگویید چه شد؟!سمیرا نظری پنج آبان 1403</description>
                <category>گندم...</category>
                <author>گندم...</author>
                <pubDate>Sat, 26 Oct 2024 22:26:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه ها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم</title>
                <link>https://virgool.io/@saamira_nazari/%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D8%B1%D8%AE-%D8%AC%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-fsu0cnyhkzkz</link>
                <description>چها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم  مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم  طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری  غلط می‌گفت خود را کشتم و درمان خود کردم  مگو وقتی دل صد پاره‌ای بودت کجا بردی  کجا بردم ز راه دیده در دامان خود کردم  ز سر بگذشت آب دیده‌اش از سر گذشت من  به هر کس شرح آب دیدهٔ گریان خود کردم  ز حرف گرم وحشی آتشی در سینه افکندم  به او اظهار سوز سینهٔ سوزان خود کردم .... یک جایی، میانه راه چشمهایت را باز میکنی و مبینی که چه رنج های که تحمل کرده ای و دوام آوردی! آنقدر که دست هایت را روی قلبت میگذاری و آرام تک تک می کنی و میگویی دمت گرم که هنوز می تپی ... اما شاعر راست می گوید، یکجاهای نه حق این بزرگ مرد کوچ بوده که اینطور رنج بکش و دوام بیاورد و نه حق این اسکلت های به هم متصل که خم شوند و دوباره از سر بگیرند این مسیر را... یک جاهای بیهوده رنج کشیده اند یک جاهای بیهوده تپیده و بیهوده تحمل کرد... و باز هم حاشا به مرامت این جان جانان من.........سمیرا نظری</description>
                <category>گندم...</category>
                <author>گندم...</author>
                <pubDate>Thu, 10 Oct 2024 23:24:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای دخترم گندم</title>
                <link>https://virgool.io/@saamira_nazari/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D9%85-%DA%AF%D9%86%D8%AF%D9%85-dsevtorfvn4u</link>
                <description>گندمکم!اینکه آخرش چه میشود را نمی دانم...اینکه وقتی به  دنیا بیایی اصلا من هستم یا نه نمی دانم؟! اما گندمک من، این روزها دارم با  یک برهه از زندگی ام دست و پنجه نرم می کنم و قرار نیست کسی این روزها را  ببیند.دقیقا اگر بگویم شاید حالا در برهه یا از زندگی قرار گرفته ام که حد وسط رو به فنا باشد! دلم میخواهد همه کار کنم...مسافرت  کنم... کتاب بخوانم... کتاب نوشته شده ام را چاپ کنم... سازم را بنوازم...  و ساز جدید مثلا فلوت یاد بگیرم..... به 10 زبان دنیا مسلط شوم.... نقاشی  کنم...کشتی شهربازی سوار شوم و از اعماق وجودم چشم هایم را ببندم و جیغ  بزنم...این بین کسب و کار حودم را هم اداره کنم و پرسنل های زیادی را  هندل کنم. و در کنار این هم ngo بین المللی خودم را داشته باشم که هزاران  هزار کودک نیازمند را تحت پوشش دارد و کاری می کند که کم کم از جمعیت  نیازمندها کم شود....و در کنار آن هم موسسه موسیقی و بازیگری و شعر خوانی ام را دارم....چیز  زیادی شاید نباشد اما وقتی از دوربین شماره 1 با قاب wide نگاه می کنم می  بینم که ذره ای هستم که گم می شوم در بین گرد و غبار های آسمان که حتی به  زمین نمی رسد.اما وقتی قاب را close می کنیم میشود همان سکانسی که از مرکز چشم هایم شروع می شود و تمام هستی را در خودش جا داده...گندم دخترم!نه که نتوانم! مادر می تواند اما مادر ترس دارد از اینکه در این بازه ی سنی کم بیاورد و دیگر برای فردایش ادامه ندهد.نه جان مادر! به بودنت که فکر میکنم دلم قنجمیرود برای لبخندت اما کسی یا چیزی انگار مرا از مادر بودن می ترساند.گندمک زیبای من!چشم  هایم را که می بندم ، دنیا نقطه ای می شود که می توانم روی یک ناخن ام  بگذارم و مانند آن انیمیشن فیل و ذره با خودم هر جا ببرمش. اما به محض  اینکه چشم هایم باز می شود در ذره ای روی انگشت کوچک خودم گم می شوم...حالا تو بگو من ذره ام یا دنیا ذره است؟!تناقض را می بینی ؟ آنجا که با غرور می گوییم ما همه چیزینم اما در چشم بر هم زدنی ما هیچ چیز نیستیم...دنیای کوچ اما بزرگ من!</description>
                <category>گندم...</category>
                <author>گندم...</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jan 2024 17:54:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای تو که محتاج یک نگاه شاید که باشی</title>
                <link>https://virgool.io/@saamira_nazari/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AD%D8%AA%D8%A7%D8%AC-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C-njdhu6xw8fgt</link>
                <description>کسی قرار نبود بیاید و بگوید که تو می توانی...فکر کن به تو بگویند که می توانی؟! آیا تو واقعا می توانی؟! نه لزومامیگفت امید این نیست که تو خواستی و نشد و دیگر نمی شود... در واقع نا امیدی وجود ندارد،اگر  نا امید شدی یعنی اینکه یک جایی از واقعیت را رد کرده ای یا نادیده گرفته  ای و باعث شده که فکر کنی آن کار دیگر شدنی نیست. پس باید بروی واقعیت سنجی  کنی...آدم ها در حوزه های مختلفی نا امید می شوند و نا امیدی دارند و  این نا امیدی از عدم واقعیت سنجی هست... اگر واقعیت سنجی کردی دیدی آن راه  نمی شود یا اصلا این کار شدنی نیست نا امیدی معنا ندارد، روش ات را تغییر  بده و بعد هم با تغییر روش اگر به نتیجه ای نرسیدی یاد بگیر که باید پتانسل  ات را جایی دیگر بگذاری...اما اگر کل زندگی ات نا امید هستی باید بروی پیش درمانگر که پیدایش کنی چرا نا امیدی روی زندگی ات سایه انداخته...تو خودت هستی و بس!خودت را دریاب اما بدان انسان ها همچو زنجیر به همدیگر وصل هستند.</description>
                <category>گندم...</category>
                <author>گندم...</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jan 2024 17:53:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاه چاله ی استقلال</title>
                <link>https://virgool.io/@saamira_nazari/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%DA%86%D8%A7%D9%84%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A7%D9%84-hhq3zmqft02w</link>
                <description>چشم  هایش را که باز کرد، کله های را می دید که تا گردن در حلقومش جا خوش کرده  بودند. صدایی نمی شنید فقط کله های بود که یکی در میان جایشان عوض می شدند و  با حیرت نگاه میکردند و مثل اینکه بعضی هایشان حرفی می زندند که او متوجه  نمی شد.طعم  ملسی را در دهانش احساس کرد که باعث شد چشم هایش را ببندد ... چشم هایش که  بسته شد انگار گوش هایش باز شده باشند، صداهای مبهمی که هیچ کدامشان آشنا  نبود. صدای دوری گوش راستش را قلقلک داد: دور شید دور شید ...چرا میت رو  دوره کردید...روحش در عذابه....با  خودش گفت مرده که نمی فهمه تازه آخرین ساعت ها برای اینکه حیوانات به جانش  نیایند باید دورش پر آدم باشه...بیچاره میت...میت هم از آن میت ها... صدا  نزدیکتر شد: برید کنار میگم برید کنار...خواست چشم هایش را باز کند تا آدم  ها را ببیند و صاحب صدا را... چشم هایش باز نمی شد! دوباره تلاش کرد و  دوباره باز هم چشم هایش باز نشد... خنده ی عصبی‌ای به صورتش تزریق شد اما  نتوانست بخندد. حالش مثل خواب های بود که فکر میکرد روحش از بدنش جدا می  شود و وقتی به پشت سرش نگاه می کند و می بیند که خوابیده... دوباره چشم  هایش را با فشار باز می کند اما مثل اینکه چشم هایش فلج شده باشند، هیچ حسی  نداشت  حتی نمی توانست احساس کند که چشم دارد یا نه...بی حس بی حس!صدا  اینبار بلندتر شده بود و گوش راستش در حال کر شدن ، خواست به صاحب صدا فوش  و ناسزا بدهد که تمام بدنش مثل تکه سنگی در یک قلاب جمع و از کمان گیر رها  و به بیرون پرتاپ شد.... اصلا برایش مهم نبود که چه اتفاقی افتاده بود  همین که صداها و کله ها به سمتش هجوم نمی آوردند کافی بود، خودش را کمی جمع  و جور کرد و روی پا ایستاد... از همهمه بدش میآمد از چه زمانی نمیدانست  اما از یک جایی به بعد فقط تنهایی حالش را خوب میکرد و سرو صدا آزارش  میداد، آنقدر که یک روز تصمیم گرفته بود زیباترین ویو خانه اش که رو به  خیابان پر از درخت بود را با روزنامه بپوشاند... یک آن عرق سردی روی بدنش  نشست کسی انگار صدایش میکرد صدا آشنا بود آنقدر که ناخوداگاه همراه با عرق  سرد اشک هایش جاری شد مثل اینکه کسی راه گلویش را باز کرده باشد تا عقده  های چند ساله اش را بالا بیاورد... صدایی انگار با تمام توان نامش را فریاد  میزد ... سرش را طرف صدا چرخاند، آن طرف‌تر همهمه ای برپا ..</description>
                <category>گندم...</category>
                <author>گندم...</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jan 2024 17:51:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر در خواب</title>
                <link>https://virgool.io/@saamira_nazari/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-laqosxlhmaxc</link>
                <description>سفر در خوابآدمیزاد یک بار به دنیا می آید اما در ھر جدایی یک بار تازه می میرد. مرگ دردی است که درمانش را با خود دارد، چون وقتی برسد دیگر دردی نمی ماند تا درمانی بخواھد. اما جداییدردیست غیر مردن، کان را دوا نباشدپس من چگونه گویم کاین درد را دوا کنشاهرخ مسکوب#سمیرا_ نظری #samira_nazari # مرگ#هیچ# پایان#هجرت#جدایی</description>
                <category>گندم...</category>
                <author>گندم...</author>
                <pubDate>Tue, 12 Jul 2022 16:05:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدمی شیر خام خورده است!</title>
                <link>https://virgool.io/@saamira_nazari/%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-yaktr6ttmh77</link>
                <description>هنوز در اولین پله ایستاده بودم که با صدای بلند گفت: چرا نمی ری ؟ مگه خودت انتخاب نکردی؟راست میگفت، خودم انتخاب کرده بودم. اما راستش انتظار نداشتم که برای رفتنم از کنارش اینقدر بدرقه ام کنه!بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم: دوست دارم برای آخرین بار همه جا رو ببینم...یه پله اومدم پایین و با لبخند زورکی بهش نگاه کردم و گفتم: قراره فقط برای سه ماه تنها باشی، بعدش دیگه میام پیشت.... انقدر بد قلقی نکن.هم من میدونستم و هم اون که این جمله فقط شعاره...، &quot;بد قلق&quot; نشده بود، اتفاقا از ته دل خوشحال بود برای رفتنم.همیشه همینه،گاهی یه چیزهای رو یه وقتایی متوجه میشی که نه راه پیش داری نه راه پس!اون وقت به این فکر میکنی که بری یا بمونی؟ اگه بری به خاطر وابستگی نمیتونی دل بکنی، اگه بمونی هم باید با وجدانی که بیدار شده ادامه بدی؟آدمیزاد شیر خام خورده است!#سمیرا_نظری#samira_nazari</description>
                <category>گندم...</category>
                <author>گندم...</author>
                <pubDate>Sun, 14 Nov 2021 10:01:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>