<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سید علی امیریان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saamirian</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 17:10:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1015464/avatar/JkN8TV.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سید علی امیریان</title>
            <link>https://virgool.io/@saamirian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کتاب باد عقربه هارا جابه جا می کند</title>
                <link>https://virgool.io/@saamirian/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%AF-%D8%B9%D9%82%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-mtu3kzwrsoxt</link>
                <description>این ویدیو معرفی کتاب باد عقربه ها را جابه جا میکند؛ مجموعه روایت و عکس های سهراب سپر است. این کتاب کوشش کامل هنری است؛ از عکس ها و روایت های آقای سهراب سپر گرفته تا طراحی جلد و صفحه آرایی فوق العاده علیرضا عسکری فر، یکی از بهترین گرافیست های حال حاضر اصفهان و ایران.برای دیدن ویدیو بر روی لینک کلیک کنید.معرفی کتاب باد عقربه هارا جابه جا میکند (aparat.com)خبرگذاری دانشجوsnn.ir: در گالری گلستان یک بازدیدکننده فرانسوی به او گفته بود «فکر نمی‌کردم عکاسی در ایران به این خوبی پیشرفت کرده باشد»؛ وی بعد از این مکالمه و با انتشار این کتاب می‌گوید که ما باید به این فرد و تمام کسانی که چنین ذهنیتی از عکاسی و هنر ما دارند می‌گفتیم عکاسی ما چیزی از جهان کم ندارد.طراح و صفحه آرای کتاب باد عقربه ها را جابه جا میکند، آقای علیرضا عسکری فر بدون شک نقش بسیار بسزایی در این کتاب دارند.مگر میشود چهارباغ بروی و یک سری به کافه و نزنی؟ خیر. نمی شود.چهارباغ عباسی، روبه روی بازار هنر، کافه و | گالری و</description>
                <category>سید علی امیریان</category>
                <author>سید علی امیریان</author>
                <pubDate>Thu, 29 Sep 2022 17:38:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علی و گلبهار، من و جوراب های خیس</title>
                <link>https://virgool.io/@saamirian/%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%88-%DA%AF%D9%84%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%DB%8C%D8%B3-dsz6cthajiix</link>
                <description>علی و گلبهار، من و جوراب های خیسعلی و گلبهار، من و جوراب های خیسعلی و گلبهار، من و جوراب های خیسجمعه هوا نه زیاد گرم بود و نه ماننده هفته های قبل، ظهرش خبری از حُزن عصرمیداد. دوتا وروجک، یکی بالباس سفید و دیگری با صورتی از جا به نشاط بر می‌جست‌اند و با شادی پا میکوفتند، شِلِپ و شُلُوپ میکردند. گمانم کمی بالا‌تر، آن‌گوشه روی نیمکت، آن دو بزرگوار والدین‌شان باشند. با ملاحضه و سنجیده، برآسوده از پله ها پایین می‌آیم. شکرخند، زانو ‌به زمین زده و مؤدبانه پرسش میکنم: اجازه هست؟خوش بختانه اجازه هست. کادرم را میبندم. حالا میتوان همانطور خیس خیس، عکس ها را خشکاند روی حافظه دوربین. گلبهار قطرات آب را میپراند بالا، علی دوست دارد باپدر و مادرش عکس بگیرد، گلبهار که حوصله اش سر میرود علی را با پا سُرمیدهد پایین، علی موقع سور خوردن لب به لب می‌فشارد، گلبهار از هیجان چشمانش را میبندد و چندقطر آب مهمان موهای علی‌ست. تا حرف عکس خانوادگی  وسط می‌آید، آقا و خانم *** پا به آب زده اند. این اتفاق رنگی رنگی انقدر دلکش است که رویم نمیشود تعلقاتم را درنیاورم، آن‌طرف نَیندازم، نگویم گورپدرغرورجوانی و پا تَرنکنم. چسبندگی جوراب های خیس، کودک درونم را بیدار کرده و تصدیق میکنم که جا خوردم.آن لحضات مرطوب و نمناک گذشته، حالا خشک نشسته ام به عکس ها نگاه میکنم. آب روح شده به کالبد عکس ها. هرچند محیط مناسب عکاسی کودک نبود، لباس ها ورزشی بودند، تجهیزاتم نامناسب بود و... . مهم نیست. این عکس ها نه یک کوشش هنری برای ثبت عکس های زیبا، بلکه یک تلاش دلی برای ثبت خاطراتی پُر احساس است. بهانه ایست تا آن ظهر را از یادنبریم. تلاشی است تا گلبهار و علی در ذهنم بمانند و هیچگاه این محبت بزرگ را فراموش نکنم.سید علی امیریانپانزدهم، شهریورماه، هزاروچهارصد شمسی</description>
                <category>سید علی امیریان</category>
                <author>سید علی امیریان</author>
                <pubDate>Mon, 06 Sep 2021 23:22:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محصص جوان به دنیا آمد، من با شورت ورزشی</title>
                <link>https://virgool.io/@saamirian/%D9%85%D8%AD%D8%B5%D8%B5-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D9%88%D8%B1%D8%B2%D8%B4%DB%8C-e80uawmc42ec</link>
                <description>جستاری در باب نوشتنشخصی پیر به دنیا می‌آید یا جوان. کسی پیر نمیشود. کسی جوان نمی شود. من جوان بوده‌ام. (بهمن محصص)محصص جوان چشم به دنیا گشوده، من با شورت ورزشی. از بندناف تا هفت سالگی را سرعتی دویدم، تا بیست سالگی را بامانع و استقامتی. الباقی را هم دور خودم چرخیدم. ذهن هم مثل پاهایم شتابزده است. دست وقلم تا جمله یک را به تقریر در آوردند، ذهنم جمله ششم را سرهم بندی کرده. دست جمله دومی را نه‌نگاشته که سومی از یاد پریده و در همین حین جمله هفدهم را جمع بندی کرده‌ام. باید دید عقیده خود محصص چیست: آفرینش هنری مانند شاشیدن است. باید راحت بیاید و آرام کند. شاید اولین وجه هنرمند بودنم همین باشد. کلمات آسوده و سریع السیر می‌آیند اما ریخته وپاشیده. خاطرم تنگ آمده. کلمات میروند داخل صف و فرد فرد نوشته می‌شوند. دیگر نمیشود به تصویر ذهنی بسنده کرد، باید عینی بنویسی. دیالوگ به دیالوگ، صحنه به صحنه. همه چسبیده اند به کاغذ، تنگ‌هم و نهایتا با یک فاصله،گاهی هم نیم‌فاصله. حالا فارغبال تر میتوان نتیجه گرفت. روزهای دویدنگی، جملگی درعدلیه حاضراند و خبری از قضات عجول و احساسی یا تماشاچی نیست. نزد یک قاضی عادل مجال وافی هست. حکم، حکم شماست. هراندازه میل کنی میتوانی متاسف شوی، لب به خنده بگشایی، به مباهات خویش تن سرافرازی کنی، آزرده‌دل شوی، شرمسارآیی ویاحتی ساعت ها زار بزنی و اشک بریزی. دادگاه تمام شده. حال تو مانده ای و یک تصویر شفاف از گذشت. زیبانیست!</description>
                <category>سید علی امیریان</category>
                <author>سید علی امیریان</author>
                <pubDate>Tue, 31 Aug 2021 02:15:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میرزابنویس خاموشی سرش نمیشود</title>
                <link>https://virgool.io/@saamirian/%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%B2%D8%A7%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%B4-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-yefdtbpc30td</link>
                <description>میرزابنویس خاموشی سرش نمیشود
میزابنویس خاموشی سرش نمیشودچهارده و بیست هفت دقیقه. برای معده‌ای پُر و سری سنگین چرتکی خوش‌آیند است. نسخه نهایی سه‌شنبه خیس را تمام کردم، نسخه ابتدایی را هم قبل از نهارخوانده‌ام. مقایسه دونسخه هواس جمع میخواهد. نیت یک ساعت خواب میکنم. نیم‌ساعت بعد ذهنِ پس پلکم به وراجی ‌افتاده. گاهی که استرس دارم،سوتی دادم یا ذهنم درگیر است، دیالوک ردوبدل میکنم اما این یک ربع مانند بچه‌ای بی انتظار جواب، منولوگ می‌گوید: حالاگیرم که از صبح تاحالاخوانده‌ یانوشته‌ای، خوب که چی؟ مزاجش عوض میشود: خودمونیم‌ها، درب‌وداغون تمرین کردی، ولی پیشرفتت خوب بوده. کشیده و توپُر اَدا درمی‌آورد: یک تمرین بد بهتر از تمرین نکردن است. تکرار معجزه میکند. یک عمل کوچک پُرتکرار، بِه از عمل بزرگ بی تداوم. هِ‌. کی فکرش را میکرد این سوسول‌بازی ها جواب بدهد. این دنده، آن دنده می‌شوم. در وصف خودش لفظ‌بازی میکند: من مینویسم. اگر چنین نکنم جملات پیشت‌به‌پشت هم داده، شمشیرهای آخته‌شان را بر رگ های خاکستری و بی‌چاره‌ام فرودمی‌آورند. لحضه به لحضه گعده کلمات شلوغ تر میشود. مینویسم تااز به آتش کشیده شدن کوچه پس کوچه هایم جلوگیری کنم. می‌نویسم تا آن گعده سیاه را به درک سفید کاغذ تبعید کنم.چشمانم را باز میکنم. صدا سوسک شده و به اندرونش میخزد.</description>
                <category>سید علی امیریان</category>
                <author>سید علی امیریان</author>
                <pubDate>Sun, 29 Aug 2021 19:37:12 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>