<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صبا محمودوند</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saba.mahmoudvand</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:38:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/228333/avatar/eVDMDv.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صبا محمودوند</title>
            <link>https://virgool.io/@saba.mahmoudvand</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بخش هفتم و پایانی «نگاهی به کتاب قوم لر، تألیف دکتر سکندر امان‌اللهی بهاروند»</title>
                <link>https://virgool.io/@saba.mahmoudvand/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D9%88%D9%85-%D9%84%D8%B1-%D8%AA%D8%A3%D9%84%DB%8C%D9%81-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-shrti6juphlz</link>
                <description>در شماره پیشین خواندیم: مرزهای لُر بزرگ دگرگون و به تدریج از محدوده آن کاسته شد، چنانکه سرانجام در روزگار حکمرانی صفویه این سرزمین به دو منطقه بختیاری و کهگیلویه تقسیم گردید. که به شرح این دو منطقه می‌پردازیم:۱) بختیاری:در دوران پیش از صفویه، سرزمینی به نام بختیاری وجود نداشت. نام «بختیاری» برای اولین بار در تاریخ گزیده (سال ۷۳۰ هجری) به عنوان نام یکی از قبایل لر بزرگ ذکر شده است.وجه تسمیه دقیق بختیاری مشخص نیست. برخی معتقدند که این نام از دو کلمه «بخت» و «یاری» به دلیل کمک این قوم به شاه اسماعیل صفوی در جنگ گرفته شده است. روایت دیگری حاکی از آن است که بختیاری‌ها از نسل شخصی به نام بختیار هستند. همچنین احتمال دارد این نام برگرفته از نام یکی از قبایل لر باشد.محدوده سرزمین بختیاری در زمان صفویه به طور دقیق مشخص نیست. بر اساس اسناد موجود، رودخانه دز حد غربی آن بوده و در شمال و شمال شرقی به ایالت اصفهان و چهارمحال، در جنوب شرقی و شرق به کهگیلویه محدود می‌شده است.در اواخر صفویه، برخی از سران ایل بختیاری قدرتمند شدند و در زمان زوال افشاریه، یکی از آنها به نام علیمردان خان از شعبه چهارلنگ مدعی تاج و تخت شد، اما جان خود را در این راه از دست داد.در دوره زندیه و افشاریه، مرزهای بختیاری به همان شکل قبلی باقی ماند، اما در اوایل قاجاریه، مدتی به ایالت فارس ضمیمه شد.در زمان قاجار، سرزمین بختیاری با تصرفات محمد تقی خان چهارلنگ گسترش یافت. او مناطق فریدن، شوشتر و رامهرمز را به قلمرو خود افزود. اما در زمان فتحعلی‌شاه، به دلیل دسیسه‌چینی‌های منوچهرخان معتمدالدوله و حمایت خوانین هفت‌لنگ، محمد تقی خان سرنگون شد. پس از او، قدرت به هفت‌لنگ منتقل شد و حسینقلی خان دورکی به ایلخانی بختیاری رسید. حسینقلی خان به دلیل هوش و شجاعت خود توانست مرزهای بختیاری را گسترش دهد، اما به دلیل درگیری با حکام قاجار و دسیسه‌های آن‌ها، در نهایت به دستور ناصرالدین شاه و به دست ظل‌السلطان کشته شد. با این وجود، قتل او باعث تضعیف بختیاری‌ها نشد و آن‌ها در جنبش مشروطیت نقش مؤثری ایفا کرده و به سرنگونی استبداد قاجار کمک کردند.مرزهای بختیاری که حاج علیقلی‌خان سردار اسعد حدود هفتاد سال پیش توصیف کرده بود، به دلیل ناتوانی در مشخص‌کردن مکان‌های دقیق، هنوز دقیقاً معلوم نیست. توصیف او تنها یک تصویر کلی از مرزهای بختیاری ارائه داده و از ذکر مواضع خاص جغرافیایی غفلت ورزیده است. این امر به دشواری‌هایی در تعیین دقیق محدوده بختیاری انجامیده است. بر اساس گفتگو با ریش‌سفیدان بختیاری و نقشه‌های قدیمی، مرزهای بختیاری در اواخر قاجاریه چنین بودند: شمال به فریدن و بربرود (مرکز آن الیگودرز)، غرب به آب سزار (مرز طبیعی بین لرستان و بختیاری)، جنوب از دزفول تا شوشتر و رامهرمز و جنوب شرق به کهگیلویه و بویراحمد و شرق به استان اصفهان محدود می‌شد.با روی کار آمدن رضاشاه پهلوی، بختیاری‌ها با تضعیف نظام ایلی و از دست دادن نقش سیاسی خود مواجه شدند. رضاشاه ابتدا سیاستی ملایم در قبال بختیاری‌ها اتخاذ کرد و از نفوذ برخی سران ایل برای اهداف خود استفاده کرد، اما سپس به قلع و قمع سران بختیاری پرداخت و مقام ایلخانی و ایل‌بیگی را ملغی کرد. پس از تبعید رضاشاه در جنگ جهانی دوم، رهبران بختیاری دوباره قدرت گرفتند. اما پس از کودتای ۱۳۳۲ و اصلاحات ارضی، نفوذ سران بختیاری پایان یافت.در دوره پهلوی، سرزمین بختیاری تجزیه شد و مناطقی از آن به استان‌های خوزستان، لرستان و اصفهان پیوست. در نهایت، فرمانداری چهارمحال و بختیاری در سال ۱۳۵۲ به استان چهارمحال و بختیاری تبدیل شد. این استان از شمال به اصفهان، غرب به خوزستان، جنوب به بویراحمد و کهگیلویه و از شرق به اصفهان محدود است. تجزیه بختیاری به دلایل سیاسی و نه صرفاً برای مدیریت آسان‌تر صورت گرفت، و انتخاب شهرکرد به عنوان مرکز استان، که در دورترین نقطه بختیاری قرار داشت، نشان‌دهنده این رویکرد بود۲) کهگیلویه و بویراحمد:استان کهگیلویه و بویراحمد که در زمان ساسانیان به نام «قباد خُره» شناخته می‌شد، یکی از پنج کوره‌‌ی فارس بود و مرکز آن شهر ارگان بود. پس از ورود اعراب، نام این شهر به ارجان تغییر یافت و سپس نام آن به کل ایالت اطلاق شد. از قرن هشتم، این منطقه به کهگیلویه معروف گردید. چنانکه جغرافیانویسان اسلامی این ایالت را کوره ارجان (ارگان)  قلمداد کرده‌اند. نویسندگان دوره اسلامی از شهرهای متعددی در این استان نام برده‌اند که مهم‌ترین آن‌ها عبارت بودند از: شهر شاپور، ارجان، گناوه (جنابه)، ریشهر، سینز، مهرویان، جومه، هندوان یا هندیجان.ایالت ارجان از قرن هشتم به بعد یعنی در زمان صفویه تغییر نام داد و به «کهگیلویه» معروف گردید. وجه تسمیه «کهگیلویه» به نام یکی از سران قبایل لر، «گلو» یا «گیلویه»، برمی‌گردد. در زمان صفویه اغلب اوقات حکومت این منطقه در دست ایل افشار بود و مقر آن در دهدشت قرار داشت. پیش از صفویه استان ارجان به دو منطقه پشتکوه (کوه گیلویه) و زیرکوه تقسیم می‌شد که حد واسط بین این دو همانا کوه دوک بود. هر یک از این دو منطقه دارای تقسیماتی به شرح زیر بود:الف) پشتکوه: شامل ولایت شاپور (بلاد شاپور)، چرام، بازرنگ، سیم سخت (سی سخت)، رِوِن و زیز بود. ب) زیرکوه: این منطقه شامل نواحی و شهرهای متعدد چون زیدون، دورق، ریواردشیر، مهرویان، باشت، سینیز، ارجان، گناوه، فرزوک گنبد ملغان، جلادگان و رامهرمز بود.در زمان صفویه ایالت ارجان که به کهگیلویه معروف شده بود از فارس مجزا گردید و به صورت یک حاکم‌نشین مستقل درآمد. در زمان قاجار، کهگیلویه به فارس ملحق شد و پس از آن به عنوان شهرستانی تابع استان فارس شناخته می‌شد.کهگیلویه در زمان قاجار ضمیمه فارس گردید و حاکم آن از سوی فرمانداری فارس منصوب می‌شد. پیش‌تر در زمان صفویه، شاه عباس اول برای مدتی کهگیلویه را ضمیمه فارس کرد و حکومت آن را به الله‌وردی‌خان واگذار کرد. اما از آن پس تا زمان قاجاریه این منطقه به صورت یک ایالت مستقل اداره می‌شد. در زمان قاجاریه تقسیم بندی مذکور تا اندازه‌ای بهم خورد و قسمت پشتکوه در بین ایلات تقسیم گردید و هر ایل نام خود را بر قلمرو خویش نهاد چنانکه سراسر منطقه پشتکوه  به نواحی متعددی چون چرام طیبی نویی، دشمن زیاری و بویر احمد تقسیم گردید. همچنین ناحیه کوه‌ مُره از زیرکوه ضمیمه باشت گردید.تقسیم بندی کهگیلویه در زمان حکمرانی سلسله پهلوی دگرگون شد. در طول فرمانروایی رضاخان کهگیلویه همانند گذشته به عنوان شهرستانی تابع استان فارس محسوب می‌شد که مرکز آن تل خسروی بود. این وضع تا سال ۱۳۲۲ ادامه داشت اما در این سال، کهگیلویه از فارس مجزا و ضمیمه استان خوزستان گردید.در سال ١٣٤٣ شهرستان کهگیلویه از استان خوزستان جدا گردید و به صورت فرمانداری کل مستقل تحت عنوان «فرمانداری کل کهگیلویه و بویراحمد» درآمد و مرکز آن به یاسوج ( یاسیج) منتقل گردیده و بالأخره سپس در سال ۱۳۵۶ کهگیلویه و بویراحمد به استان تبدیل شد که این وضع همچنان ادامه داشت. گفتنی است که در رژیم پیشین اراضی وسیعی از استان کهگیلویه و بویراحمد نیز مجزا گردیده، چنانکه مناطق بهبهان و زیدون ضمیمه استان خوزستان و همچنین مناطق گناوه و بندر دیلم در محدوده استان بوشهر قرار گرفتند. امروزه لرها در منطقه وسیعی از ایران پراکنده‌اند که همچون دیگر اقوام به گروه‌ها، طوایف و تیره‌های متفاوتی تقسیم می‌شوند، فصل پایانی کتاب قوم لر نیز به گروه‌ها و شاخه‌های قوم لر می‌پردازد که شرح آن از حوصله این یادداشت خارج است. کتاب قوم لر، تألیف دکتر سکندر امان‌اللهی بهاروند با تمام کاستی های آن جامع ترین کتابی است که تاکنون درباره شناخت قومی لرها نوشته شده است. اما با این حال این کتاب مقدمه‌ایست مختصر درباره لرها زیرا بررسی اوضاع تاریخی، اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، دینی، ادبی و هنری آن‌ها مستلزم نوشتن چندین جلد کتاب می‌باشد.منتشر شده در هفته‌نامه سیمره، شماره ۷۳۲</description>
                <category>صبا محمودوند</category>
                <author>صبا محمودوند</author>
                <pubDate>Sat, 31 Aug 2024 00:39:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخش ششم «نگاهی به کتاب قوم لر، تألیف دکتر سکندر امان‌اللهی بهاروند»</title>
                <link>https://virgool.io/@saba.mahmoudvand/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B4%D8%B4%D9%85-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D9%88%D9%85-%D9%84%D8%B1-%D8%AA%D8%A3%D9%84%DB%8C%D9%81-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-i6d0wnn7lln9</link>
                <description>در ادامه‌ی یادداشت قبلی، امپراتوری پهناور ساسانی در اوایل سدۀ یکم هجری و پس از درگیری‌های خونین، سرانجام به تصرف مسلمانان درآمد، اعراب تقریباً مدت دو قرن و نیم از نیمه اول قرن یکم تا اواخر قرن سوم هجری بر بیشتر نقاط ایران تسلط کامل داشتند و در طول حکمرانی آن‌ها مناطق لرنشین بخش‌های وسیعی از ایالات جبال، فارس و خوزستان را در بر می‌گرفت.واژه لر و لرستان در حدود قرن سوم هجری در نوشته‌ها دیده می‌شود، اما از تقسیم‌بندی به «لر بزرگ» و «لر کوچک» سخن دقیقی به میان نیامده است.  برخی مورخان معتقدند که این تقسیم‌بندی بر اساس برادری دو حاکم در قرن سوم هجری بوده است. لر بزرگ شامل بختیاری، کهگیلویه و بویراحمد و بخش‌هایی از فارس و خوزستان بود و لر کوچک شامل ایلام و لرستان کنونی بود. در زمان صفویه،  لر بزرگ (منطقه خاوری) به بختیاری موسوم گردید و کهگیلویه- بویراحمد از آن مجزا شد، در همان زمان لر کوچک نیز از دو منطقه پشتکوه ( استان ایلام) و پیشکوه (استان لرستان کنونی) تشکیل می‌شد که حد واسط این دو بخش کوه معروف کَوَر (که به اشتباه «کبیر کوه» نوشته می‌شود) بوده است. در اواخر صفویه، لر کوچک (پشتکوه و پیشکوه) به لرستان موسوم گردید تا اینکه در زمان قاجاریه بخش پشتکوه را از آن جدا کردند که هم اکنون استان ایلام نام گرفته است. بنابراین لرستان کنونی بخشی از لرستان زمان صفویه است که مناطقی از خاک بختیاری (الیگودرز و ازنا) به آن افزوده شده و به صورت استان لرستان درآمده است.نویسنده معتقد است که می‌توان لرستان را از نظر مردم‌شناسی به دو بخش خاوری و باختری تقسیم کرد که اولی معادل لر بزرگ و دومی لر کوچک خواهد بود. مرز بین این دو بخش، رودخانه دز است. لرستان باختری (لر کوچک) شامل ایلام، لرستان و بخش‌هایی از همدان می‌شود. لرستان خاوری (لر بزرگ) شامل استان بختیاری، بخش اعظم استان خوزستان، بخشی از اصفهان، کهگیلویه و بویراحمد، بخشی از فارس (ممسنی) و بخش عمده بوشهر می‌شود. در ادامه به اختصار جغرافیای تاریخی لر کوچک و لر بزرگ را شرح می‌دهیم:الف. لر کوچک:مورخانی مانند حمدالله مستوفی معتقدند لر کوچک در اواخر قرن سوم هجری شکل گرفته است. اما شواهد کافی برای اثبات این موضوع وجود ندارد. جغرافی‌دانان و مورخین پیش از قرن هشتم نیز به ندرت از لر کوچک نام برده و مرزهای آن را مشخص نکرده‌اند. حتی اطلاعات کمی در مورد شهر شاپورخواست که یکی از مراکز مهم لر کوچک بوده، در دسترس است، یکی از دلایل مهم آن، کوهستانی بودن منطقه و دوری از شاهراه‌ها بود که سفر به این منطقه را دشوار می‌کرد.از قرن ۴ تا اوایل قرن ۶ هجری، لرستان غربی جزو قلمرو آل بویه بود. قسمت شمالی آن (از نهاوند تا خرم‌آباد) تحت حکومت حسنویه بود و مالیات خود را به آل‌بویه پرداخت می‌کرد. در زمان بدربن حسنویه، قلمرو آن‌ها از کردستان تا اهواز گسترش یافت و بدین‌سان تمامی لر کوچک را نیز در برمی‌گرفت. دودمان حسنویه توسط بنی عیار (از کردان شاذنجان) تضعیف و سرنگون شد. بنی عیار بیش از ۱۰۰ سال بر کرمانشاه و لرستان غربی حکومت کردند. شجاع‌الدین خورشید، بنیان‌گذار سلسله اتابکان لر کوچک، سرخاب آخرین حاکم بنی عیار را برکنار کرد. به طور کلی «آل‌بویه»، «حسنویه» و «بنی‌عیار» سه حکومت اصلی در لرستان غربی بین قرن ۴ تا اواخر قرن ۶ هجری بودند. در سال 435 هجری، لرستان باختری (لر کوچک) توسط سلجوقیان تصرف شد.در طول حکمرانی سلجوقیان، بخش شمالی لرستان باختری (نهاوند و الشتر) در دست برسقیان قرار داشت که شاخه‌ای از حسنویه کرد بودند. به هر حال آنچه می‌توان گفت این است که در زمان سلجوقیان، لرستان باختری زیر نظر امرای سلجوقی و با همکاری سران ایلات لر و معتمدان محلی اداره می‌شد، چنانکه در نیمه دوم قرن ششم یکی از ترکمانان به نام حسام‌الدین شوهلی آق سنقری بر لرستان باختری و خوزستان حکمرانی می‌کرد.پس از مرگ شوهلی، شجاع‌الدین خورشید (نوه محمد از امرای لر) سلسله اتابکان لر را در سال 570 هجری تاسیس کرد، لرستان باختری در دوره اتابکان به منطقه‌ای وسیع با مشخصات قومی تبدیل شد. در زمان فلک‌الدین حسن (هشتمین اتابک) محدوده آن از همدان تا شوش و از اصفهان تا خوزستان بود. در زمان مغول نیز لرستان باختری را تحت عنوان لر کوچک می‌شناختند. گفته‌های مستوفی بیانگر آن است که لر کوچک در آن زمان دچار ویرانی شده و حتی از وسعت آن نیز کاسته شده بود، چنانکه به قول همین نویسنده بخش شمالی لر کوچک از این منطقه مجزا بوده و جزو استان کردستان به شمار می‌آمده است.در زمان صفویه، لرستان باختری یا لر کوچک از اهمیت ویژه‌ای برخوردار بود و یکی از چند ایالات محدودی بود که دارای بیگلربیگی (والی) با اعتبار بالا بود.والیان لرستان از خاندان‌های اصیل و فرمانروایان این منطقه بودند. سلسله‌ی والیان بعد از اعدام آخرین اتابک لر کوچک (شاهوردی خان) توسط شاه عباس، بنیان‌گذاری شد. حکمرانی والیان همزمان با سلسله‌های صفویه، افشاریه، زندیه، قاجاریه و پهلوی بود. لر کوچک از زمان صفویه و بعد از آن به «لرستان» معروف شد و مرزهای آن تا زمان قاجاریه تغییر نکرد.تا پیش از روی کار آمدن قاجاریه، تمام منطقه‌ی زیر نظر والی لرستان به صورت سرزمینی نیمه‌مستقل اداره می‌شد و مرکز آن شهر خرم‌آباد بود، اما پس از به قدرت رسیدن قاجاریه تغییرات چشم‌گیری در لرستان صورت گرفت. آقا محمدخان، بانی سلسله قاجاریه، به علت کینه‌ای که از لرهای زندیه در دل داشت، نسبت به همه‌ی لرها با دیده دشمنی می‌نگریست و اسباب ضعف این قوم را به هر نحوی که توانست فراهم آورد، چنانکه تعدادی از لرهای فارس از جمله زندیه را به نواحی قم تبعید کرد و برخی از طوایف لرستان را به دیگر نقاط چون قزوین کوچاند. همچنین والیان لرستان را نیز رقیبی خطرناک می‌پنداشت و در تضعیف آن‌ها کوشید.بعد از آقامحمدخان، جانشین او یعنی فتحعلی شاه به تجزیه لرستان پرداخت؛ پشتکوه را مجزا کرد و نفوذ والیان را به همان منطقه محدود ساخت. از آن پس لرستان (پیشکوه) مستقيماً زیر نظر مأموران قاجار اداره می‌شد. حکام قاجار که از تهران به لرستان گسیل می‌شدند فقط به فکر جمع‌آوری مالیات و چپاول مال مردم بودند و از هیچگونه ظلم و ستم دریغ نمی‌ورزیدند. بیدادگری حکام قاجار مردم لرستان را به ستوه آورد و سرانجام منجر به طغیان و ناامنی در منطقه شد، به طوری که پس از قتل ناصرالدین شاه هرج و مرج شدیدی سرتاسر لرستان پیشکوه را فرا گرفت و از آن پس مأموران قاجار حتی نتوانستند به مرکز لرستان یعنی خرم‌آباد راه یابند. اما با این حال والیان همچنان تسلط خود را بر پشتکوه لرستان حفظ کردند و آرامش کامل در قلمرو آن‌ها برقرار بود. بدیهی است که این آرامش نه از آن جهت بود که مردم حکومت والیان را از جان و دل پذیرفته بودند بلکه به واسطه نظام فئودالی، مردم ناگزیر به اطاعت محض بودند و در امور حکومت دخالتی نداشتند.سلسله بی کفایت قاجار در سال ۱۲۹۹ هجری شمسی به وسیله رضاخان منقرض شد. رضاخان پس از آنکه زمام امور را به دست گرفت به منظور تمرکز قدرت در تهران اقداماتی علیه بعضی از ایالات از جمله لرستان به عمل آورد که منجر به درگیری‌های شدید بین قوای دولتی و ایلات و عشایر لر گردید. لرها که خاطره زورگویی‌های قاجار را فراموش نکرده بودند در مقابل قوای رضاخان ایستادگی کردند و از ۱۳۰۰ تا ۱۳۱۲ به جنگ و گریز ادامه دادند اما سرانجام شکست خوردند و لرستان و پشتکوه هر دو به تصرف قوای دولتی درآمدند. در طول حکمرانی سلسله پهلوی، لرستان و پشتکوه مدتی جزو استان خوزستان به شمار آمدند تا اینکه در دهه ۱۳۵۰ ابتدا لرستان به صورت فرمانداری کل و سپس به استان تبدیل گردید. متعاقباً منطقه پشتکوه نیز اول به عنوان فرمانداری کل و سپس به صورت استان ایلام شناخته شد. کوتاه سخن اینکه لرستان باختری به دو استان لرستان و ایلام تقسیم شد و مرزهای باستانی آن نیز به هم خورد.ب. لر بزرگ:سرزمین لرستان خاوری از نظر تقسیمات زبانی و گویش‌های محلی شامل منطقه وسیعی است که بین رود دز (سزار) در شمال و نواحی بوشهر در جنوب گسترش یافته، اما در این مبحث منظور ما به ویژه درباره آن قسمت از لرستان خاوری است که در گذشته به لر بزرگ معروف بود و استان‌های بختیاری، کهگیلویه-بویراحمد و همچنین بخش‌هایی از خوزستان را در بر می‌گرفت. لر بزرگ همانند دیگر نقاط ایران تا اواخر قرن سوم هجری زیر نظر خلفا اداره می‌شد. اما در قرن چهارم هجری وضع به تدریج دگرگون شد و در گوشه و کنار ایران مردم قیام کردند و خود را از سلطه اعراب رهانیدند. اما این وضع دیری نپایید، چنانکه در قرن چهارم دیالمه آل زیار بر قسمت جنوبی و جنوب غربی ایران که مناطق لرنشین را نیز شامل می‌شد دست یافتند و همزمان سلسله قدرتمند دیگری از شمال ایران یعنی دیالمه آل بویه قد علم کرد و سراسر متصرفات جنوبی آل زیار را متصرف شد. آل‌بویه هر چند به ظاهر مطیع خلفای عباسی بودند اما قدرت واقعی را در دست داشتند. لر بزرگ در قرن پنجم مورد تاخت و تاز ترکان سلجوقی قرار گرفت و در نتیجه بساط حکمفرمایی دیلمیان در این منطقه برچیده شد. در نیمه اول سده ششم گروهی از ترکمانان علیه سلجوقیان شوریدند و در منطقه کهگیلویه مستقر شدند. اتابکان لر بزرگ از ۵۵۰ تا ۸۲۷ هجری حکمرانی کردند و پایتخت آنها در ایذه (مالمیر= مالِ امیر) قرار داشت. سرزمین پهناور لُر بزرگ در زمان اتابکان مناطق متعددی را در بر می‌گرفته و شامل استان‌های بختیاری، چهارمحال، کهگیلویه- بویراحمد، نواحی وسیعی از استان خوزستان چون مسجد سلیمان، رامهرمز، ایذه، بهبهان و همچنین مناطق بین خُمین اصفهان یعنی گلپایگان، فریدن، ازنا و الیگودرز بوده است. اما پس از سقوط اتابکان، زنجیره امور از هم گسیخته شد و از آن پس سلسله نیرومندی همانند اتابکان که توانایی نگهداری از مرزهای این سرزمین وسیع را داشته باشد در این دیار پا نگرفت. از این‌رو مرزهای لُر بزرگ دگرگون و به تدریج از محدوده آن کاسته شد، چنانکه سرانجام در روزگار حکمرانی صفویه این سرزمین به دو منطقه بختیاری و کهگیلویه تقسیم گردید که در ادامه به شرح هر یک از این دو منطقه می‌پردازیم.منتشر شده در هفته‌نامه سیمره، شماره ۷۳۱</description>
                <category>صبا محمودوند</category>
                <author>صبا محمودوند</author>
                <pubDate>Fri, 23 Aug 2024 18:22:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخش پنجم «نگاهی به کتاب قوم لر»</title>
                <link>https://virgool.io/@saba.mahmoudvand/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D9%88%D9%85-%D9%84%D8%B1-ezbwvgbymlwz</link>
                <description>کتاب قوم لر؛ تألیف دکتر سکندر امان‌اللهی در ادامه‌ی یادداشت قبلی، به جغرافیای تاریخی مناطق لر نشین در دوره پیش از اسلام می‌پردازیم؛ محدوده جغرافیایی اقوام و ملل مختلف مانند هر پدیدۀ دیگر قابل دگرگونی است. چنانکه برای مثال مرزهای کشور کهنسال ما طی چند هزار سال گذشته بارها دچار دگرگونی شده و ایران کنونی بخشی است از ایران باستان. سرزمین‌های لر نشین به عنوان پاره‌ای از این مملکت از ده‌ها هزار سال پیش تا کنون اقوام گوناگونی را در خود جای داده و بارها دست به دست گشته است. آشکار است که تاریخ این مناطق چون دیگر نقاط ایران هنوز در دل خاک نهفته است و تنها با خاک برداری‌های منظم می‌توان بسیاری از جنبه‌های تاریک گذشته‌های دور را روشن ساخت. تا کنون در نتیجه تلاش باستان شناسانی چون دکتر نگهبان، فرانک هول (Hol)، کنت فلانری (Flannery)، گاف (Goff)، اورل استاین و دیگران اطلاعات پر ارزشی درباره زندگی جوامع پیش از تاریخ مناطق لر نشین به دست آمده است. با وجود این آثار باستانی دوره‌های تاریخی هنوز دست نخورده باقی مانده‌اند. برای مثال صرف نظر از چند مورد استثنائی چون حفاری قسمتی از بازمانده شهر باستانی «انشان» یا انزان (در بیضای فارس)، بقیه آثار به جا مانده از ایلامیان، کاسی‌ها، هخامنشیان، ساسانیان و حتی دوره‌های اسلامی همچنان دست نخورده باقی مانده‌اند. شواهد باستان شناسی حاکی از آن است که سرزمین‌های لرنشین از زمان‌های بسیار کهن یعنی در مواردی از چهل هزار سال پیش به این طرف، به وسیله اقوامی که به علت نداشتن خط، هویت آن‌ها ناشناخته مانده مسکون بوده‌اند. برای مثال در حفاری‌هایی که در گرارجنه (Garr Arjanah) و غار کُنجی در دشت کرگاه، (واقع در نزدیکی خرم آباد) صورت گرفت ابزار و وسایلی از انسان‌های کهن به دست آمد که قدمت آن‌ها به چهل هزار سال می‌رسد. همچنین در حفاری‌هایی که در تپه‌های باستانی میمه، علی کُش و چغاسبز (در نزدیکی دهلران) صورت گرفت، آثاری از اولین دهکده‌های پیش از تاریخ که مربوط به هشت تا نه هزار سال پیش بودند کشف شد. از آنجایی که همه این آثار متعلق به دوران پیش از تاریخ، یعنی پیش از پیدایش خط می‌باشند، شناساییِ قومی صاحبان این آثار مقدور نیست. تا آنجا که اطلاع داریم کهن‌ترین مردمی که صاحب خط بوده و از خود نام و نشانی به جا گذاشته‌اند همانا ایلامیان (عیلامیان) هستند که محدودۀ آن‌ها شامل استان‌های خوزستان، بخش‌های عظیمی از استان‌های لرستان، ایلام، بختیاری و فارس بوده است. از این رو تاریخ این قوم را به عنوان مبدأ در نظر می‌گیریم.دوران پیش از اسلامالف. ایلامیان (۳۰۰۰ ق. م.  تا ۵۵۹ ق. م.)از بدو تأسیس ایلام (عیلام) در هزاره سوم پیش از میلاد تا پیدایش سلسله ساسانی در اوایل سده سوم میلادی، سلسله‌هایی چون هخامنشیان، سلوکیان و اشکانیان بر ایران حکمرانی کرده‌اند. در شرایط فعلی می‌توان تقسیمات ایلام را در ارتباط با مناطق لُرنشین به شرح زیر بیان کرد: ماساباتیک یا ماساباتیس (Masabatice) که بعداً به ماه سَبَدان معروف شد و شامل آن منطقه از ایلام بود که از جلگه ایوان در امتداد کوه‌های زاگرس تا حد سوزیانا (شوش) گسترش یافته بود، این منطقه با پشتکوه لُرستان مطابقت دارد که امروز استان ایلام نامیده می‌شود.سیماش (Simash) - این بخش نواحی کوهستانی شمال شوش را در بر می‌گرفته، ولی حدود آن به طور دقیق مشخص نیست. به نظر هرتسفلد، ایالت سیماش از شرق محدود به اصفهان بوده و از شمال نواحی گلپایگان را در برمی‌گرفته است، اما جنوب و غرب آن را مشخص نکرده است. هانسمن یادآور شده است که ناحیه سیماش در شمال شوش قرار داشته و سلسله سیماش که پس از سقوط ایلام باستان ( ۲۲۲۰ ق. م) روی کار آمد از همین منطقه برخاسته است. شوش: این ایالت با خوزستان کنونی مطابقت داشته و پایتخت آن شهر باستانی شوش بوده است. بخش شمالی و شمال غربی خوزستان از قدیم  مسکن الوار بوده است، چنانکه آثار شهر «لور» منتسب به لرها در نزدیکی اندیمشک قرار داشته است.انشان (Anshan)- ایالت انشان یا انزان نقش مهمی در تاریخ عیلام ایفا کرده و خاستگاه هخامنشیان بوده که سرانجام عیلامیان را منقرض کردند. انشان از ایالات مهم کشور عیلام بوده و شامل مناطق کوهستانی شرق خوزستان، نواحی جنوب غربی اصفهان و قسمت غرب و شمال غربی فارس بوده است. بنابراین انشان شامل بیشترین قسمت از خاک بختیاری از جمله شهرستان‌های مسجد سلیمان و ایذه که هم اکنون جزو استان خوزستان به شمار می‌آیند، بخشی از خوزستان (شهرستان بهبهان)، استان کهگیلویه- بویراحمد و بخش بزرگی از استان فارس (شهرستان سپیدان، ممسنی و غرب شیراز) را در برمی‌گرفته است. یکی از شهرهای مهم این ولایت، شهر انشان یا انزان است که محل آن تا سال‌های اخیر بر باستانشناسان مجهول مانده بود. اما هانسمن با انتشار مقاله‌ای مستند و متکی بر شواهد تاریخی و باستان شناسی، محل آن را در نزدیک دهکده‌‌ی مليون واقع در دشت بیضا پیشنهاد کرد و سرانجام باستان شناسی به نام سامنر (Sumner) محل پیشنهاد شده را حفاری و بدینسان شهر گمشده کشف گردید. شهر انشان بسیار بزرگ است به طوری که سامنر اظهار داشته ده‌ها سال وقت لازم است تا عملیات حفاری به پایان برسد. آثار عیلامی در سرزمین انشان چشم‌گیر است، چنانکه علاوه بر آثار شهرها، کتیبه‌ها و حجاری‌های زیادی در ایذه (مال امیر) و همچنین در کورنگون واقع در نزدیکی فهلیان (ممسنی) یافت می‌شوند.کُربیانه (Corbiana)؛ نویسندگان یونانی از سرزمینی به نام کُربیانه نام برده‌اند که بین ماد و سوسیان (شوش) واقع بوده و حدود آن از جانب مشرق به رود دز و از سمت غرب به آب کرخه ( صیمره) محدود بوده است. بدون تردید این منطقه غیر از بخشی از لرستان نمی‌تواند با جایی دیگر مطابقت داشته باشد. اما مطلبی که روشن نیست قدمت واژۀ «کُربیانه» است، به دیگر سخن این واژه از چه زمانی به این منطقه اطلاق شده است. این نکته مهم است زیرا لُرستان همزمان با عیلامیان، مسکن کاسی‌ها بوده و می‌دانیم که این قوم پس از آنکه بر بابل غلبه یافته، مدت‌ها بر آن دیار حکم‌فرمایی داشته و سرانجام از عیلامی‌ها شکست خورده و استقلال خود را از دست داده است. اما با این همه ظاهراً بازماندۀ آن‌ها در لُرستان شمالی تا زمان حمله اسکندر مقدونی به ایران از نفوذی برخوردار بوده اند.هیچ تردیدی نیست که کاسی‌ها سرزمین لُرستان را در تصرف خود داشته‌اند و آثار به جا مانده از آن‌ها در این سرزمین کاملاً تأیید کننده این گفته است. اما چه مناطقی از لُرستان در زمان‌های مختلف در دست کاسی‌ها و عیلامیان بوده، به طور قطع مشخص نیست. با این حال محتمل است که نواحی بین خرم‌آباد-کرخه بیشتر تحت نفوذ عیلامیان قرار داشته و قسمت‌های شمالی، شمال غرب و غرب لُرستان در دست کاسی‌ها بوده است. البته این حدسی بیش نیست و مادام بررسی‌های دقیق باستانشناسی صورت نگیرد نمی‌توان به طور قطع اظهار نظر کرد.ب) از هخامنشیان تا ساسانیان (۵۵۹ ق. م. - ٢٢٤ میلادی )سرزمین عیلام در نتیجه درگیری‌های طولانی با دولت آشور و دیگر همسایگان به تدریج ناتوان شد تا اینکه سرانجام در قرن ششم پیش از میلاد به تصرف هخامنشیان درآمد. پس از این واقعه، هخامنشیان دامنه قلمرو خود را گسترش داده و بزرگترین امپراتوری دوران باستانی را به وجود آوردند. اما آنچه به این بحث مربوط می‌شود مسئله سرزمین اولیه هخامنشیان پیش از به قدرت رسیدن آن‌ها در ارتباط با جغرافیای تاریخی قوم لُر است. اغلب مورخان ایرانی به طور نادرست پارس را سرزمین اولیه هخامنشیان دانسته‌اند و حال آنکه واقعیت غیر از این است و چنین نظریه‌ای تقریباً مردود شناخته شده است. اصولاً هخامنشیان تیره‌ای از طایفه پاسارگادی بوده‌اند که به اتفاق دیگر طوایف پارسی، پیش از آنکه قدرتمند شوند در منطقه لُرنشین بختیاری یعنی انشان یا انزان به سر می‌برده‌اند. به دیگر سخن، خاستگاه هخامنشیان بختیاری بوده است نه پارس، اما مورخان ایرانی دانسته یا ندانسته این واقعیت را نادیده گرفته‌اند. چنانکه مرحوم حسن پیرنیا (مشیرالدوله) نویسندۀ تاریخ ایران باستان دچار همین لغزش شده و پارس را سرزمین اولیه هخامنشیان دانسته است.ظاهراً اشکال اساسی ناشی از آن است که نویسنده پارس را محل اولیه هخامنشیان دانسته و تصور می‌کرده است که کوروش بعداً انشان را تسخیر کرده است. این برداشت نادرستی است زیرا هخامنشیان ابتدا در انشان بوده‌اند، کما اینکه کوروش صریحاً به این مسئله اشاره کرده است. از طرفی همانگونه که بعداً خواهيم ديد هخامنشیان پس از آنکه به قدرت رسیدند، عنوان قومی و طایفگی خود را به منطقه انشان اطلاق کرده و آن را پارس خواندند.اراضی لُرنشین تا پیش از قرن ششم قبل از میلاد، سرزمین عیلام را تشکیل می‌دادند که اصولاً برای اولین بار در قرن هفتم و هشتم پیش از میلاد، دو منطقه با نام پارسوا (Parsua) یا پارسواش (Parsuash) در عیلام واقع شده که اولی در لرستان و دومی در شرق شوشتر یعنی بختیاری بوده است. همانگونه که پیداست این دو منطقه جایگاه پارسیان بوده و وجه تسمیه مناطق مذکور نیز مشتق از نام همین قوم است. اما شواهد تاریخی حاکی از آن است که پارسیان ابتدا مدت کوتاهی را در جنوب دریاچه ارومیه گذرانده و سپس در لُرستان مستقر شده و از آنجا به تدریج به نواحی بختیاری دست یافته و بالأخره سرانجام فارس را تسخیر کرده‌اند. در تأیید این گفتار یادآور می‌شویم که برای اولین بار نام پارسوا، پارسواش (پارسوماش Parasumash) در سالنامه‌های آشوریان در قرن نهم پیش از میلاد می‌بینم. گیرشمن معتقد است که پارسوا ( = پاراسوماش) در جنوب دریاچه ارومیه قرار داشته است. در حدود شانزده سال بعد، یعنی در سال ۸۲۰ پیش از میلاد، شمشی (Shamshi)، پادشاه آشور، از منطقه‌ای به نام پارسواش در جنوب کرمانشاه یعنی لُرستان نام برده است. پارسیانی که در منطقه پارسوماش (پارسواش) واقع در خاک بختیاری مستقر شدند، توانستند به رهبری هخامنش حکومت کوچکی به وجود آورند. هانسمن (Hansman) معتقد است که چیش پیش (٦٧٥ - ٦٤٠ ق.م)، پسر هخامنش، بانی سلسله هخامنشی است که لقب پادشاه بزرگ انشان را داشته. جانشینانِ چیش پیش یعنی کوروش اول و کوروش دوم ( بزرگ) نیز لقب پادشاه انشان را داشته‌اند، اما بعداً نام قبیله خود یعنی پاسارگادی را جایگزین انشان باستانی که مناطق دیگر به آن اضافه شده بود کرده و آن را پارسه (Parsa) نامیدند، بدین ترتیب به این نتیجه می‌رسیم که پاراسوماش (پارسواش) مترادف همان پارسه است، به معنی سرزمین پارسیان که ابتدا بخش کوچکی از انزان یا انشان باستانی به شمار می‌آمده و سپس نام آن به تمام آن ولایت اطلاق شده است. هانسمن، یابنده شهر باستانی انشان، بر این عقیده است که اصولاً دو منطقه به نام پاراسوماش یا پارسواش وجود داشته که اولی در لُرستان و دومی در سرزمین انشان (در بختیاری) قرار داشته است. به هر حال پارسیان پس از توقف چند ساله‌ای در جنوبِ دریاچه ارومیه به لُرستان آمده و در آنجا مستقر شده و سپس گروه‌هایی از آن‌ها در مدتی کمتر از بیست سال از لُرستان به بختیاری رفته و ایالت پاراسوماش را در سال ۷۰۰ پیش از میلاد به وجود آورده‌اند. گروه‌های اخیر شعبی از پاسارگادی‌ها و دیگر قبایل بودند که به رهبری دودمان هخامنش ابتدا بر انشان دست یافتند و با ضمیمه‌کردن دیگر مناطق آن را پارسه خواندند، سپس تمام عیلام را متصرف شدند و بالأخره سرانجام امپراتوری پهناور و قدرتمند هخامنشی را تشکیل دادند.امپراتوری عظیم هخامنشی از تعدادی ساتراب ( استان) یا در امر واقع از تعدادی مملکت تشکیل شده بود که اسامی آنها در کتیبه داریوش کبیر در بیستون جمعاً ۲۳ کشور است. آنچه مسلم است سرزمین‌های لُرنشین در این زمان شامل عیلام و بخش بزرگی از پارس بوده است اما از تقسیم بندی این مناطق اطلاعی در دست نیست.  متأسفانه از انقراض هخامنشیان تا آغاز ساسانیان یعنی از ۳۳۰ پیش ازمیلاد تا ۲۲۶ میلادی، که همزمان با حکمرانی سلسله‌های سلوکی و اشکانیان در ایران است، آگاهی چندانی دربارۀ مناطق مختلف ایران از جمله اراضی لُرنشین نداریم. با آنکه مورخان و جغرافیادانانی چون دیودور سیسیلی (قرن اول پیش از میلاد)، گایوس پلینوس معروف به پلینی (قرن اول میلادی)، استرابو(قرن چهلم پیش از میلاد و اوایل قرن اول میلادی) و دیگران مطالبی درباره تاریخ و جغرافیای باستانی ایران و مناطق لُرنشین نوشته‌اند، با این حال نمی‌توان توصیف دقیقی از محدوده و تقسیمات اراضی لُرنشین ارایه داد. خوشبختانه راولینسون، دانشمند شهیرانگلیسی، همان کسی که خطوط میخی کتیبه بیستون را ترجمه کرد، مطالب بسیار ارزنده‌ای دربارۀ سرزمین‌های لُرنشین به استثنای کهگیلویه-بویراحمد و ممسنی ارائه کرده است. راولینسون توانسته است اسامی رودخانه‌ها و برخی از شهرهای باستانی مناطق لرنشین را که امروز ویرانه‌های آن‌ها برجا مانده مشخص کند. برای مثال اسامی رودخانه‌های مهمی که از اراضی لُرنشین سرچشمه می‌گیرند و جغرافیادانان و مورخان عهد باستان به آن‌ها اشاره کرده‌اند چنین توصیف کرده است: رودخانه سیمره یا کرخه، رود سزار معروف به دز، رود کارون، رود جراحی، رود طاب.·با آنکه دانسته‌های ما دربارهٔ ایران زمان سلوکیه و اشکانی اندک است، اما پروفسور فرای اطلاعات بسیار ارزنده ای از ایالات (ساتراپ‌های‌) ایران در زمان اشکانیان فراهم کرده است که بر این اساس می‌توان دریافت که اراضی لُرنشین شامل ساتراب الیمایید (پشتکوه و پیشکوه لرستان و بختیاری) و قسمت غرب و شمال غربی ساتراب پارس بوده است. ساتراپ الیمایید همان عیلام باستان است که از لحاظ وسعت کوچکتر شده است، زیرا برخلاف گذشته بیشتر خوزستان از آن جدا شده است.پ. ساسانیان (۲۲٤ - ۶۵۲ میلادی)در زمان ساسانیان به ویژه در دورهٔ حکمرانی خسرو اوّل ( ۵۳۱ - ۵۷۸ میلادی)  ایران به چهار ناحیه بزرگ تقسیم شده بود؛ خراسان، خورباران (عراق)، آذربایگان و نیمروز. خوشبختانه چند منبع مهم دربارۀ تقسیم بندی ایران در زمان ساسانیان وجود دارد که می‌توان به رسالۀ پهلوی ایرانشهر (ترجمه مارکوارت) و همچنین تاریخ یعقوبی، جلد اول اشاره کرد اما در این میان اخیراً کتابی به قلم کولسنیکف تحت عنوان «ایران در آستانه یورش تازیان» ترجمه یحیایی، به چاپ رسیده که از مراجع خوب در این زمینه می‌باشد و نویسنده کتاب قوم لر، این کتاب را بیش از بقیه اساس کار خود قرار داده است. از آنجایی که اراضی لُرنشین جزو ناحیه آذربایگان و نیمروز محسوب شده‌اند، به اختصار به شرح این دو ناحیه می‌پردازیم.ناحیه آذربایگان: این ناحیه به کاپکوه نیز معروف بوده که بعداً كورالجبال نیز شناخته شد. کولسنیکف در همان کتاب درباره شهرستان‌های این ناحیه چنین می نویسد: یعقوبی پانزده شهرستان را شامل ناحیه شمال می‌داند: طبرستان، ری، قزوین، زنجان، قم، اصفهان، همدان، نهاوند، دینور، حلوان، ماسبدان، مهرجان (گذک) شهرازور، صامغان و آذربایجان.می‌توان دریافت اراضی لُرنشین شامل نهاوند، ماسَبَذان و مهرجان کذک بوده که به ترتیب با سرزمین نهاوند، پشتکوه و لرستان فعلی مطابقت دارند. پیداست که سرزمین‌های بختیاری، کهگیلویه - بویراحمد و ممسنی جزو ناحیه نیمروز قرار داشته‌اند. کولسینکف دربارهٔ شهرستان‌های لرنشین زمان ساسانیان مطالبی دارد که شرح کامل گفته‌های او از حوصله این یادداشت خارج است، اما گفته‌های او را درباره‌ی شهرهای لُرنشین به اختصار بیان می‌کنیم:شهرستان نهاوند از گردنه حلوان تا اطراف همدان کشیده شده و شامل بخش‌های دینور و نهاوند بوده. این شهرستان مرکز دینی سریانی شرقی و جایگاه خاندان کارن بوده که  وضع ممتازی داشته‌اند.شهرستان نه چندان بزرگ ماسبذان در آخرین دوران اشکانیان استانی واقع در مرز شوش بود و ماسباتیکا نام داشت. مرکز این شهرستان سیروان نامیده می‌شد. شهرستان مهرگان کدک در جنوب باختری اراک بوده و در فهرست مناطق دینی نسطوری در سال‌های ۵۷۷ و ۵۸۸ میلادی آمده است و مرکز شهرستان سیمره بوده است. سپهسالار هرمزان که در جنگ با تازیان پرآوازه شد از اهالی آنجا بوده است.توصیفاتی که ذکر شد در برگیرنده بخش باختری مناطق لرنشین بوده و حال آنکه بقیه اراضی لُرنشین یعنی بخش خاوری جزو ناحیه نیمروز به شمار می‌آمد. این ناحیه از شهرستان‌های اسپاهان، کرمان، پارس، ساکستان، خوزستان و یمن تشکیل می‌شده که در این میان شهرستان‌های پارس و خوزستان مورد نظر ما می‌باشند زیرا بخش جنوبی مناطق لرنشین در این دو شهرستان قرار داشته است.شهرستان پارس در زمان ساسانیان اراضی وسیعی را در بر گرفته و از پنج استان یا ایالت به این شرح تشکیل می‌شده است: 1) اردشیر خُرة که بعداً در زمان خلفا مرکز آن شیراز بود 2) شاپور خُرّه که شهرهای عمده آن نیشابور و کازرون بودند و منطقه ممسنی (شولستان) جزو این ناحیه محسوب می‌شده است. 3) اصطخر که مرکز آن شهر باستانی استخر بوده و ویرانه‌های آن اکنون به صورت تپه‌هایی در محل تخت طاووس در نزدیکی تخت جمشید قرار دارد. مناطق لُرنشین بیضا، کامفیروز، رامجرد و همچنین مناطق قدیمی چون کورد، کلار، سَرْدَن و لردگان جزو این منطقه به شمار می‌آیند.  4) قباد خُرّه: این استان که بعداً ارگان و یا ارجان نام گرفت بین استان‌های پارس خوزستان و اصفهان قرار داشته است. بطور کلی استان باستانی ارگان یا ارجان شامل استان‌های بویراحمد- کهگیلویه، بوشهر و بخشی از استان خوزستان یعنی شهرستان بهبهان بوده است.-شهرستان خوزستان بنا به گفته کولسینکف شامل شوش، هرمزد اردشیر، رامهرمزو شوشتر بوده است، هر چند به طور قطع نمیتوان گفت رامهرمز شامل منطقه بختیاری بوده است که رامهرمز قسمت اعظم بختیاری را در بر می‌گرفته است. مشکل اساسی در شناخت جغرافیای تاریخی سرزمین‌های لُرنشین ناشی از کمبود و یا بهتر بگوییم نبود تحقیقات باستانشناسی است. هم اکنون آثار دوره ساسانی در سراسر مناطق لرنشین پراکنده‌اند که خود گواه بر آبادانی و اهمیت این مناطق است. اما به جز موارد استثنائی، این آثار هنوز دست نخورده باقی مانده‌اند و در نتیجه دانسته‌ها نیز در مقابل آنچه که باید بدانیم بسیار اندک است. در یادداشت بعدی به جغرافیای تاریخی مناطق لُرنشین در دوره اسلامی می‌پردازیم.منتشر شده در هفته‌نامه سیمره، شماره ۷۲۴</description>
                <category>صبا محمودوند</category>
                <author>صبا محمودوند</author>
                <pubDate>Tue, 06 Aug 2024 00:24:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخش چهارم «نگاهی به کتاب قوم لر»</title>
                <link>https://virgool.io/@saba.mahmoudvand/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D9%88%D9%85-%D9%84%D8%B1-%D8%AA%D8%A3%D9%84%DB%8C%D9%81-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-oscxndfku2ac</link>
                <description>در ادامه‌ی یادداشت قبلی، فصل سوم از کتاب قوم لر، تألیف دکتر سکندر امان‌اللهی بهاروند، به زبان لُرها می‌پردازد که به دو زبان لُری و لكی صحبت می‌کنند؛ اولی زبان اكثر شعبات اين قوم می‌باشد و حال آنكه دومی در بين برخی از طوايف لرستان، ایلام، کرمانشاهان (باختران) و برخی از مناطق استان همدان، قزوين و غيره رايج است.بررسی زبان لرها از این جهت حائز اهمیت است که زبان نه تنها وسیله ارتباط بین اعضای یک جامعه است بلکه یکی از مهم‌ترین عوامل شناخت قومی نیز می‌باشد. از همین رو زبان به عنوان عامل عمده‌ای در تقسیم بندی گروه‌های قومی دخالت دارد. اما با این حال نباید فراموش کرد که اولاً بین زبان و نژاد رابطه‌ای وجود ندارد. ثانیاً زبان امری است اکتسابی و از این رو ممکن است زبان یک قوم یا شعبه‌ای با زبان قوم یا شعبه دیگر متفاوت باشد. ثالثاً زبان‌ها با گذشت زمان به تدریج تغییر می‌کنند، یا به دیگر سخن گذشت زمان باعث می‌شود شاخه‌های جدیدی از یک زبان پدید آید. بر اساس همین پدیده است که زبانشناسی، روابط بین زبان‌ها را مشخص کرده و آنها را تقسیم بندی می‌کند.به طور کلی زبان‌ها و گویش‌های رایج در بین مردم ایران را می‌توان به سه گروه تقسیم کرد که عبارتند از: ۱) شعبه آریایی، ۲) شعبه سامی، ۳) آلتایی. اکثر مردم ایران به یکی از زبان‌های وابسته به شعبه آریایی صحبت می‌کنند. بنابراین دو گروه دیگر یعنی سامی و آلتایی در اقلیت هستند. نکته مهم آنکه هر سه گروه جزو زبان‌های اقوام مهاجر می‌باشند زیرا پیش از ورود این اقوام، گروه‌های دیگری چون عیلامیان و دیگران در این سرزمین می‌زیستند که دارای زبان‌های جداگانه بودند.از نظر ترتیب زمانی نیز می‌توان گفت که ابتدا اقوام آریایی بین سه تا چهار هزار سال پیش به ایران آمده و بر اقوام بومی تسلط یافتند و در نتیجه زبان‌های آریایی جایگزین زبان‌های بومیان شده است. دومین گروه سامیان هستند که  به دو دسته یهودیان و اعراب تقسیم می‌شوند؛ اولی به زبان عبری و دومی به زبان عربی صحبت می‌کنند. در بین گروه سامی، یهودیان حداقل از زمان هخامنشیان در ایران بوده‌اند اما اعراب با آنکه در زمان ساسانیان در محدوده امپراتوری عظیم ایران به سر می‌بردند با این حال این قوم پس از ظهور اسلام یعنی در قرن اول هجری و در زمان خلافت عمر ایران را مورد تاخت و تاز قرار دادند و به تدریج آن را تسخیر کردند. از آن زمان به بعد طوایف مختلف عرب به عنوان قوم فاتح در بسیاری از نقاط ایران از جمله خوزستان، فارس، خراسان، قم، سواحل خلیج فارس و غیره مستقر شدند که بازماندگان آن‌ها هنوز در این مناطق به سر می‌برند.مهاجرت سومین گروه یعنی اقوام ترک - مغول در قرن پنجم هجری با یورش ترکان سلجوقی آغاز شد. سلجوقیان، سراسر ایران کنونی و بیشتر محدوده ایران باستان را به تصرف خود درآوردند. سلجوقیان هرچند ایران را تصرف کردند اما فقط در برخی از نقاط ایران مستقر شدند. سلجوقیان به تدریج از یکی دیگر از اقوام آلتایی زبان، یعنی مغولان شکست خوردند. یورش مغول در قرن هفتم هجری صورت گرفت که موجب کشتار اهالی ایران و خرابی این سرزمین شد. ظاهراً همزمان با یورش مغول تعدادی دیگر از طوایف ترک زبان به ایران مهاجرت کردند.در قرن هشتم هجری بار دیگر ترکان، به رهبری تیمور لنگ، ایران را به باد غارت دادند. با این توضیحات مختصر یادآور می‌شود که اولاً زبان مغولی در هیچ جای ایران پایدار نمانده. ثانیاً، تا پیش از صفویه زبان ترکی در معدود نقاطی از ایران به ویژه در بعضی از نواحی آذربایجان رایج بود اما تشکیل دولت صفویه و همچنین حکمرانی قاجاریان در زمان بعد سبب گسترش این زبان شد.از زمان مشروطیت به این طرف، به ویژه در چند دهه گذشته، زبان فارسی به نحو بی‌سابقه‌ای رو به گسترش نهاده، در حالی که زبان ترکی چون دیگر زبان‌ها و گویش‌ها کاهش یافته است. عمده‌ترین عواملی که باعث گسترش زبان فارسی شده عبارتند از: تاسیس مدارس جدید و انتخاب زبان فارسی به عنوان زبان رسمی در آموزشگاه‌ها، تاسیس رادیو و تلویزیون و پخش برنامه‌ها به زبان فارسی، نشر روزنامه، کتب و غیره به این زبان، و بالاخره تبلیغات وسیعی که در این رابطه صورت گرفته است.اکنون رابطه زبان‌های لُری و لکی را با دیگر زبان‌های ایرانی به ویژه زبان فارسی، بررسی می‌کنیم‌. بر اساس مطالعات زبانشناسی، زبان‌های لری و لکی جزو زبان‌های هندو-اروپایی به شمار می‌آیند. زبان‌های هندو-اروپایی به دو شعبه هندو ایرانی و اروپایی تقسیم می‌شوند. زبان‌های لکی و لری در زمره زبان‌های هندو ایرانی قرار می‌گیرند که این زبان‌ها به نوبه خود به دو گروه هندی و ایرانی تقسیم می‌شوند. زبان‌های ایرانی شامل زبان‌های ایرانی شرقی و زبان‌های ایرانی غربی هستند که گروه اول در مناطق آسیای میانه از جمله افغانستان و نواحی مجاور و گروه دوم در ایران و بعضی دیگر مناطق رایج هستند. زبان‌های ایرانی غربی نیز به دو گروه شمال غربی و جنوب غربی تقسیم می‌شوند که زبان لکی جزو گروه شمال غربی و زبان لری در زمره گروه جنوب غربی قرار می‌گیرد.در بین زبان‌های جنوب غربی ایرانی، زبان لُری نزدیکترین رابطه را با زبان فارسی دارد که هر دوی آن‌ها دنباله پارسی میانه (از قرن سوم پیش از میلاد تا قرن هشتم و نهم بعد از میلاد) هستند. همانگونه که می دانیم پارسی میانه، زبان پارتیان و ساسانیان بود که به تدریج تغییر شکل داده و به صورت زبان فارسی و لُری و غیره درآمده است. اما با این حال زبان لُری به حدی به زبان فارسی نزدیک است که بعضی معتقدند این زبان در گذشته نه چندان دور از فارسی منشعب شده است. برای مثال پروفسور تکستون استاد زبان فارسی در دانشگاه هاروارد از چنین نظریه‌ای پشتیبانی می‌کند و معتقد است که زبان لُری نزدیک به هزار سال پیش یا کمتر از زبان فارسی منشعب شده است. درستی و نادرستی این نظریه موضوعی است قابل بحث اما در متون تاریخی و جغرافیایی پیش از قرن هشتم هجری از زبان لُری اسمی برده نشده است.مورخین و جغرافیانگاران پیش از قرن هشتم هجری هیچگونه مطلبی دربارۀ زبان لُری به جا نگذاشته‌اند. در این میان حمدالله مستوفی برای اولین بار ضمن برشمردن طوایف و ایلات لُر، به طور مختصر اشاره‌ای به زبان لری کرده و یادآور شده است که «در زبان لُری الفاظ عربی بسیار است. اما این ده حرف در زبان لری نمی آید: ح خ ش ص ض ط ظ ع ق»‌. متأسفانه نامبرده نه تنها نمونه‌ای از این زبان ارائه نداده بلکه در قضاوت خود دچار لغزش بوده است زیرا درست است که حروف ح، ص، ض، ط، ظ، ع، ق از عربی وارد زبان لُری شده‌اند ولی حروف خ، ش جزو حروف پارسی‌اند و بالطبع از حروف لُری نیز به شمار می‌آیند. اما گزارش حمدالله مستوفی از این جهت حائز اهمیت است که برای اولین بار ما را از وجود زبان لُری آگاه می‌سازد. به طوری که اکنون می‌دانیم دست کم زبان لُری در قرن هشتم هجری وجود داشته است. با آنکه زبان لُری قرن‌ها در بین قوم لر رایج بوده با این حال لُرها کمتر به زبان خود مطلب نوشته‌اند بلکه نوشته‌های آن‌ها به زبان فارسی است. در واقع نامه‌نگاری در بین این قوم نیز به زبان فارسی صورت می‌گیرد. ظاهراً این امر تنها منحصر به لُرها نبوده کما اینکه سخن‌سرایان شیرازی قرن هشتم و نهم نیز مطالب خود را به زبان فارسی نوشته‌اند و به ندرت به لهجه محلی شیرازی آن زمان که امروز برای شیرازی‌ها نامفهوم است آثاری به جا گذاشته‌اند. چنانکه نمونه زبان مردم شیراز تنها به طور پراکنده در اشعار سعدی یافت می‌شود.زبان لُری هم‌اکنون در منطقه وسیعی از ایران رایج است و نزدیک به سه میلیون نفر به آن تکلم می‌کنند. اصولاً این زبان را می‌توان به دو شعبه باختری و خاوری تقسیم کرد که مرز بین این دو همانا رودخانه دز است که لُرستان و بختیاری را از هم جدا می‌سازد. محدوده لُری باختری از این قرار است: منطقه نهاوند، بروجرد، قسمتی از ملایر و تویسرگان، سیلاخور، الیگودرز، لُرستان به ویژه شهر خرم‌آباد، طوایف بالاگریوه، طایفه سگوند، برخی از طوایف طرهان و رومشکان، برخی از نواحی استان ایلام (دهلران، دشت عباس، سردشت و سیمره)، خوزستان شمالی (اندیمشک و نواحی آن). فزون بر این چگنی‌های منجیل و نواحی قزوین و همچنین هداوندهای مقیم ورامین نیز به این زبان گفتگو می‌کنند. اما محدودۀ لرى خاوری چنین است: استان‌های بختیاری بویراحمد- کهگیلویه، فارس (شهر میان ممسنی، کهمره نودان، بخشی از دهات بیضا، رامجرد، طشک (لشنی‌ها) کهمره سرخی و جروق)، استان بوشهر (دهستان حیات داودی، دهستان لیراوی، دشتستان، دهستان انگالی، دهستان شبانکاره)، استان خوزستان (شهرستان ایذه، شهرستان بهبهان، قسمت اعظم شهرستان دزفول، قسمتی از شهرستان رامهرمز، قسمتی از شهرستان شوشتر و شهرستان مسجد سلیمان)، استان اصفهان (فریدن، نواحی بین بویین و الیگودرز). فزون بر این‌ها گروه‌هایی از لُرها که در برخی از دهات خمین ساکن‌اند و نیز گروهی از طوایف کرمان در نواحی سیرجان، جیرفت و بافت به این زبان گفتگو می‌کنند. احتمالاً گروههای دیگری هم وجود دارند که باید آنها را پیدا کرد.زبان لکی نیز در بین بعضی از طوایف لُرستان چون دلفان، سلسله، بیرانوند و برخی از طوایف طرحان رایج است. فزون بر این گسترش این زبان در خارج از مرزهای لرستان بسیار چشم‌گیر است. چنانکه در مناطق وسیعی از استان باختران (کرمانشاهان) چون هرسین، دهستان‌های عثمانوند و جلالوند و برخی از دیگر طوایف که هم اکنون محدوده آن‌ها در بخش مرکزی این استان واقع شده به این زبان گفتگو می‌کنند.به طور کلی محدوده زبان لکی از تلمبه‌خانه شرکت نفت رازان واقع در شمال شرقی خرم‌آباد شروع شده و از آنجا به صورت نیم‌دایره‌ای به جانب غرب ادامه یافته است و منطقه هرو، الشتر، خاوه (دلفان) را در بر گرفته و سپس مناطقی را از استان باختران فرا می‌گیرد. این زبان در مناطق وسیع از استان ایلام نیز رایج است. چنان که محدوده آن از دهستان زردلان شروع  و سراسر دهستان هلیلان را در بر می‌گیرد. منطقه هلیلان در گذشته وسیع‌تر بود و دهستان‌های عثمانوند و جلالوند را که هم اکنون جزو استان باختران است در بر گرفته بود، منطقه وسیع هلیلان در گذشته جزئی از پشتکوه لُرستان بوده است. دامنه زبان لکی در استان ایلام از هلیلان به طرف سیمره کشانده می‌شود. بیشتر اهالی منطقه سیمره به زبان لکی گفتگو می‌کنند هرچند لُری بالاگریوه در اینجا رواج دارد. به طور کلی اغلب اهالی پشتکوه (استان ایلام) با گویشی از نوع لکی گفتگو می‌کنند، زبان لکی با گویش گورانی و گویش کرمانشاهی همبستگی فراوان دارد و دارای آثار مکتوب فراوان می‌باشد. در یادداشت بعدی «جغرافیای تاریخی مناطق لرنشین پیش از دوره اسلامی» را به اختصار بررسی خواهیم کرد.منتشر شده در هفته‌نامه سیمره، شماره ۷۲۲</description>
                <category>صبا محمودوند</category>
                <author>صبا محمودوند</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 21:37:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخش سوم «نگاهی به کتاب قوم لر»</title>
                <link>https://virgool.io/@saba.mahmoudvand/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D9%88%D9%85-%D9%84%D8%B1-%D8%AA%D8%A3%D9%84%DB%8C%D9%81-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-dgr5a8wlqdef</link>
                <description>نگاهی به کتاب قوم لر، تألیف دکتر سکندر امان‌اللهی بهاروند در ادامه یادداشت قبلی، بر اساس شواهدی که مورخان و جغرافی‌نویسان اسلامی از خود به جا گذاشتند، سرزمین‌های لُرنشین از صدر اسلام تا کنون مورد هجوم برخی از اقوام چون اعراب، کُردان و ترکان قرار گرفته‌اند که در این میان اعراب بیش از هر قوم دیگر در دگرگونی فرهنگ ساکنان این مناطق موفق بوده‌اند.اعراب در نیمه اول قرن نخستین هجری، ایران را مورد تاخت و تاز قرار دادند و پس از جنگ‌های خونین توانستند بسیاری از سرزمین‌های امپراتوری بزرگ ساسانی از جمله مناطق لرنشین را تسخیر کنند. همزمان با این پیروزی و همچنین در زمان‌های بعد، تعدادی از طوایف عرب به خوزستان، فارس، خراسان و دیگر نقاط ایران مهاجرت کردند.پس از تصرف این مناطق، اداره آن‌ها به سرداران عرب واگذار شد. برای مثال در زمان یزید، پسر معاویه، حکومت لرستان به یکی از اعراب به نام کثیر سپرده شده بود. همچنین در اواخر حکمرانی بنی‌امیه خَشْرَمیان به صیمره آمدند. گفته می‌شود در زمان‌های بعد، تعداد کمی از اعراب به مناطق لُرنشین مهاجرت کرده‌اند. چنانکه در تاریخ گزیده (قرن هفتم) آمده است گروهی از اعراب به نام عقیلی و هاشمی در قرن ششم هجری از جبل‌السماق شام به بختیاری مهاجرت کردند. همچنین ذکر این نکته شایان توجه است که برخی از گروه‌ها به علت مسائل اجتماعی-سیاسی سعی داشته‌اند با ساختن شجره‌ی ساختگی به نحوی خود را با یکی از بزرگان یا مقدسین عرب تبار ربط دهند.گرچه لُرها چون دیگر ایرانیان با پذیرفتن اسلام، بخشی از فرهنگ باستانی نیاکان خود را که وابسته به کیش زرتشتی بود از دست دادند. با این حال توانستند نه تنها زبان، بلکه بسیاری از جنبه‌های فرهنگی قدیم را زنده نگه دارند. از سویی باید گفت آن عده از اعراب که به میان لرها آمده‌اند به تدریج زبان و فرهنگ لری را پذیرفته و لر شده‌اند. به گونه‌ای که هم اکنون به استثنای یک گروه کوچک عرب‌زبان در منطقه رستم ممسنی، هیچگونه طایفه عرب زبان در بین لرها یافت نمی‌شود.دانسته‌ها  درباره‌ی روابط بین کُردان و لُران اندک است. در قرن چهارم هجری و همزمان با آل بویه، حکام حُسنَویه کُرد که پایتختشان در سرماج (جنوب بيستون) قرار داشت، مدتی کوتاه بر قسمت‌هایی از لرستان به ویژه قسمت شمالی دست یافتند.تسلط  کردان بر این مناطق دیری نپایید زیرا با هجوم ترکان در اوایل قرن پنجم بساط آن‌ها برچیده شد. همچنین بنا به روایت حمدالله مستوفی، بانی سلسله اتابکان لُر بزرگ (بختیاری، بویراحمد- کهگیلویه) معروف به فضلویه که به مدت ۳۷۷ سال (از ۵۵۰ تا ۸۲۷ هجری) بر آن دیار حکمرانی داشته‌اند از کردان نواحی شام بوده که در اواسط قرن ششم هجری به اراضی لُرنشین مهاجرت کرده است.امّا از طرفی برخی از نویسندگان سعی داشته‌اند با استناد به گفته‌های حمداالله مستوفی تعدادی از طوایف لُر بزرگ (طوایف ممسنی و برخی از بختیاری‌ها) را کُرد قلمداد کنند، از آنجایی که این گفتار باعث برداشت‌های نادرستی در زمینه قوم‌شناسی گردیده، این مسئله به طور اختصار در کتاب قوم لُر مورد بررسی قرار گرفته است.اول، آنکه نویسنده تاریخ گزیده از مهاجرت صد خانوار کُرد از جبل‌السماق شام و استقرار آن‌ها در سرزمین لُر بزرگ در قرن پنجم هجری گزارش داده که سرانجام این گروه سلسله اتابکان لُر بزرگ را تشکیل دادند و مدتی طولانی در این دیار حکمرانی کردند.دوم، آنکه نویسنده تاریخ گزیده اشاره به مهاجرت گروه‌ها و طوایف مختلفی دارد که در سال ۵۵۰ هجری از جل‌السماق شام به منطقه لُر بزرگ مهاجرت کرده‌اند. در گزارشی درباره مهاجرت طوایف پیداست که مستوفی فقط هویت دو طایفه یعنی عقیلی و هاشمی را مشخص کرده. ولی درباره دیگر طوایف مطلبی ارائه نداده است. اگر این طوایف کُرد می‌بودند بدون تردید نویسنده مذکور هویت آنها را مشخص می‌کرد. از طرفی گفته‌های حمدالله مستوفی مربوط به ۱۸۰ سال پس از مهاجرت این طوایف است و باز هم گفتار وی مورد تردید است.سوم، آنکه ظاهراً حمدالله مستوفی از وجود طوایف لُر در شام و دیگر مناطق اطلاعی نداشته است و حال آنکه یکی از نویسندگان معاصر او یعنی ابن‌الفضل‌الله العمری از وجود طوایف لُر در شام و مصر گزارش داده است و خاطرنشان ساخته  که لرها در سراسر منطقه شام و همچنین در مصر سکونت داشته‌اند و چالاکی آن‌ها زبانزد بوده است. همچنین زبردستی و چالاکی آن‌ها صلاح‌الدین ایوبی را به وحشت انداخت و نامبرده به قلع و قمع آن‌ها پرداخت. نکته جالب آن است که مهاجرت طوایفی که حمدالله مستوفی هویت آن‌ها را مشخص نکرده در همین زمان صورت گرفته است. می‌دانیم که حکمرانی صلاح‌الدین ایوبی از ۵۶۴ تا ۵۸۹ هجری بوده است، که البته پیش از آنکه قدرت را در دست گیرد با حریفان در نبرد بوده است. بنابراین مهاجرت طوایف مورد نظر، پانزده سال سال پیش از آنکه صلاح الدین ایوبی قدرت را به طور کامل در دست گیرد صورت گرفته است. با این توضیحات می‌توان دریافت که طوایف مهاجر احتمالاً همان لُرهایی بوده‌اند که صلاح‌الدین ایوبی آن‌ها را وادار به برگشت به لرستان کرده است.گفته‌های نادرستی درباره ریشه قومی لُرها و اینکه شاخه‌ای از کُردان می باشند وجود دارد، ناگزیر برای روشن‌شدن مطلب چگونگی رابطه بین این دو قوم را به ویژه در زمینه زبان به طور خلاصه بررسی می‌کنیم.  زبان لُری و کُردی جزو زبان‌های ایران غربی به شمار می‌روند که زبان‌های اخیر به دو شعبه شمال غربی و جنوب غربی تقسیم می‌شوند که در این میان زبان کُردی جزو زبان‌های شمال غربی است و حال آنکه زبان لُری در زمرهٔ زبان‌های جنوب غربی قرار می‌گیرد. شکی نیست که زبان‌های شمال غربی و جنوب غربی از یک تبارند، که با گذشت زمان تفاوت‌هایی بین آن‌ها پدید آمده است. زبان‌های شمال غربی که زبان کُردی جزو آن‌هاست در محدوده دولت باستانی ماد پراکنده‌اند، در صورتی که زبان‌های جنوب غربی از جمله زبان لری از زمین‌های پارسیان یافت می‌شوند.کاملاً روشن است که زبان لُری زبانی‌ است مستقل که با زبان فارسی کنونی نزدیکی تام دارد. صحبت از نژادهایی چون لُر، کُرد، بلوچ و تُرک بی‌مورد است، بلکه در عوض باید واژه قوم (Ethnic) به کار برده شود که مراد از آن گروهی از انسان‌ها یا مردمی هستند که دارای فرهنگ و زبان مشترک می‌باشند. با این توضیحات به این نتیجه می‌رسیم که اقوام کُرد و لُر هر یک خصوصیات فرهنگی خود را دارند و نمی‌توان آن‌ها را یک قوم واحد دانست اما با این حال وجوه مشترک فرهنگی بین آن‌ها زیاد است.آنچه مسلم است کُرد و لُر دو قوم آریایی و ایرانی‌اند که وجوه مشترک فرهنگی بین آن‌ها فراوان است و شاید همین امر سبب گردیده است که برخی از نویسندگان آن‌ها را به عنوان یک قوم قلمداد کنند. اصولاً بررسی‌های مردم شناسی در این مناطق نشان می‌دهد که وجوه مشترک بین لُرهای لرستان به ویژه لُرهایی که به زبان لکی تکلم می‌کنند با طوایف استان‌های باختران و ایلام چشم‌گیر است. اما هر چه به طرف شمال باختران و به سوی کُردستان حرکت کنیم فاصله فرهنگی و زبانی شدت می‌یابد تا جایی که این گروه مطلقاً زبان همدیگر را نمی‌فهمند. اما فاصله فرهنگی و زبانی بین بختیاری‌ها و دیگر طوایف استان‌های کهگیلویه و فارس با کُردها بیش از حد زیاد است. روی هم‌رفته اگر زبان را معیار تقسیم‌بندی در نظر بگیریم تفاوت بین کُردی و کرمانجی و زبان لُری فوق‌العاده زیاد است.موضوع دیگری که تذکر آن لازم است مسئله روابط مذهبی بین گوران‌های اهل حق (یارسان) و بعضی از طوایف لک زبان لُرستان چون دلفان و غيره می‌باشد. به نظر می‌رسد زبان گورانی که اشعار مذهبی یارسان (اهل حق‌ها) به آن سروده شده است در گذشته در بعضی از مناطق لرستان رایج بوده است. گفته می‌شود این زبان با آنکه به کُردی نزدیک است اما خود زبان مستقلی به شمار می‌آید. کوتاه سخن آنکه واژه کُرد بر مردم و مناطقی اطلاق می‌شود که تفاوت زبان و فرهنگ بین آن‌ها به حدی زیاد است که در مواردی زبان همدیگر را نمی‌فهمند. اما در این میان بین لُرها و برخی از شعبات کُرد وجوه مشترک فرهنگی  و زبانی بسیار است.از نظر ترتیب زمانی ترک‌ها سومین گروه هستند که به سرزمین‌های لُرنشین وارد شده‌اند. مناطق لُرنشین مانند دیگر نقاط ایران در قرن پنجم هجری مورد هجوم ترکان قرار گرفتند. اما با این حال شواهدی در دست نیست که طوايف ترک در لرستان مستقر شده باشند. افشاریان و سلغریان اولین گروه از ترکان مهاجر به اراضی لُرلشین بودند. در مراحل بعدی بعضی از سرزمین‌های لرنشین مورد تاخت و تاز مغول و تیموریان قرار گرفت.روی هم‌رفته تیره‌ها و طوایف لُر که از اقوام ترک و مغول منشعب شده عبارتند از: تیره‌های بایندُر (در بین ایل بیرانوند- لرستان)، تیره‌های گندوزلو (افشار) و شالوی حیدرخانی (در بختیاری)، ایل آقاجری (شامل تیره‌های افشار، جغتایی، بگدلی، کشتیل، قره‌باغی ... ) در کهگیلویه. لازم به یادآوری است که تیره‌ها و طوایف نام‌برده زبان و فرهنگ خود را از دست داده و از هر جهت لُر شده‌اند. فزون بر این، شاه عباس صفوی گروه‌هایی از اتراک، ارامنه و گرجیان نواحی قفقاز را به ایران کوچاند و آن‌ها را در سرزمین بختیاری (منطقه چهارلنگ) اسکان داد. چنانکه هم اکنون طوایف تخماقلو، قیچ بیک که اصولاً از ترکان بیات هستند، با تیره‌هایی از ترکان شاملو در شادگان و دیگر نواحی فریدن به سر می‌برند و به زبان ترکی صحبت می‌کنند. همچنین گرجی‌ها در بویین (بین داران و الیگودرز) مستقرند و زبان خود را حفظ کرده‌اند، اما ارامنه منطقه را ترک کرده و تعداد کمی در فریدن و قلعه م‍َماکا باقی مانده‌اند که تا حدی زبان و آداب و رسوم خود را نگه داشته‌اند.نتیجه می‌گیریم که  اراضی لُرنشین از زمان‌های کهن یعنی پیش از ورود اقوام آریایی، اعراب و ترکان، مسكون بـوده چنانکه شواهدی از انسان‌های چهل هزار سال پیش در بعضی از این مناطق چون لُرستان به دست آمده است. همچنین پیشتر گفتیم که پیش از ورود آریایی‌ها، بخشی از اراضی لُرنشین کنونی یعنی قسمتی از لرستان در تصرف کاسی‌ها و بقیه مناطق چون بختیاری، بویر احمد-کهگیلویه و ممسنی جزو قلمرو عیلامیان       (ایلامی‌ها) بود. سپس اقوام آریایی پارسی زبان یعنی ایرانیان در حدود سه هزار سال پیش به این مناطق مهاجرت کرده و به تدریج بر عیلامیان و کاسیان پیروز شدند و فرهنگ و زبان خود را جایگزین فرهنگ و زبان آن‌ها کردند. البته این روند به این ترتیب بود که هخامنشیان ابتدا در نواحی بختیاری مستقر شدند و سپس مناطق بویراحمد- کهگیلویه و ممسنی را نیز تصرف کردند. ولی ظاهراً دامنه نفوذ اقوام آریایی در لرستان در زمان ساسانیان به اوج خود رسیده است. متأسفانه هنوز حفاری‌های باستان‌شناسی از بازمانده‌های هخامنشیان در لرستان صورت نگرفته است. بنابراین اطلاعات ما از چگونگی نفوذ هخامنشیان در لرستان بسیار اندک است.پس از استقرار آریایی‌ها، اقوام غیر آریایی چون اعراب و ترکان به ترتیب در قرن اول و پنجم هجری به بعد در بعضی از مناطق لرنشین سکونت گزیدند. در بین این اقوام نفوذ فرهنگ اعراب بیش از سایرین بود، زیرا با هجوم آن‌ها اسلام جایگزین دین زرتشت شد و بدین ترتیب بسیاری از آداب و سنن آریایی وابسته به آیین زرتشت از میان رفت. اما استقرار گروه‌های کوچکی از ترکان در بین لرها چندان تأثیر فرهنگی نداشته است. با این گفتار نتیجه‌گیری کلی از این بحث آن است که لرها قومی آریایی، فارسی زبان و ایرانی الاصل‌اند که از نظر جسمی و فرهنگی کمابیش با اقوامی چون عیلامیان، کاسی‌ها، اعراب و ترکان آمیخته‌اند. اما با این حال توانسته‌اند اصالت خود را بیش از دیگر گروه‌های ایرانی حفظ کنند. در یادداشت بعدی به زبان لُرها خواهیم پرداخت.منتشر شده در هفته‌نامه سیمره، شماره ۷۱۹</description>
                <category>صبا محمودوند</category>
                <author>صبا محمودوند</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 21:33:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخش دوم «نگاهی به کتاب قوم لر»</title>
                <link>https://virgool.io/@saba.mahmoudvand/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D9%88%D9%85-%D9%84%D8%B1-%D8%AA%D8%A3%D9%84%DB%8C%D9%81-%D8%AF%DA%A9%D8%AA%D8%B1-%D8%B3%DA%A9%D9%86%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%84%D9%84%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%AF-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-uzlt2npupyoz</link>
                <description>نگاهی به کتاب قوم لر، تألیف دکتر سکندر امان‌اللهی بهاروند در ادامه‌ی یادداشت قبلی، درباره‌ی پیدایش و اصل و نسب لرها نظریات مختلفی ارائه شده است؛ نویسندگانی چون حمدالله مستوفی و دیگران از قرن هفتم و برخی از نویسندگان غیر ایرانی نیز از قرن نوزدهم به این سو درباره پیوستگی قومی لرها مطالبی نوشته‌اند.تلفی ارائه شده است؛ نویسندگانی چون حمدالله مستوفی و دیگران از قرن هفتم و برخی از نویسندگان غیر ایرانی نیز از قرن نوزدهم به این سو درباره پیوستگی قومی لرها مطالبی نوشته‌اند.سر هنری راولینسون اولین کسی است که به‌طور دقیق از رابطه‌ی بین زبان لُری با زبان فارسی باستان پرده برداشت و بدینسان متوجه‌ پیوستگی قومی بین پارسیان باستان و لُرها شد.برخی از پژوهشگران غربی در اواخر قرن نوزدهم به جمع آوری اطلاعات انسان شناسی به ویژه انسان شناسی جسمی یعنی اندازه‌گیری جمجمه و دیگر مشخصات ظاهری بدنی در بین ایرانیان و دیگر اقوام پرداختند. در این میان می‌توان از دانیلو (N.p.Danilov)، پزشک سفارت کبرای روس در ایران، نام برد که مدت پنج سال در ایران اقامت داشت و مطالعاتی در زمینه‌‌ی انسان‌شناسی جسمی انجام داد. نامبرده در مورد لُرها و لُرهای بختیاری می‌نویسد:تا آنجایی که می‌توان از مشاهده‌ی تعداد کمی از افراد لُر قضاوت کرد، مذهب و نوع خصوصیات جسمانی می‌رساند که لرها از خالص‌ترین قبایل ایرانی هستند.یکی دیگر از اروپاییانی که مطالبی درباره‌ی لرها به جا گذاشته ریپلی (Ripley) نام دارد که در سال 1899 میلادی به‌طور مفصل درباره‌ی نژادهای جنوب غربی آسیا بحث کرده است. نام‌برده خاطرنشان ساخته است که:فلات بزرگ ایران دارای خصوصیات جغرافیایی برجسته نیست و در نتیجه در بین مردم ایران انواع مختلف نژادی با هم مخلوط شده. معهذا سه نوع تأثیر مشخص نژادی در کار بوده که از ایرانیان خالص نوع‌های فرعی متنوع به وجود آورده است. نوع ایرانی خالص فقط در دو ناحیه محدود پیدا می‌شود. یکی در میان مردم فارس اطراف تخت‌جمشید در شمال شرقی خلیج‌فارس و دیگری در میان لرها یا کوه‌نشینان سمت مغرب.هنری فیلد، انسان‌شناس معروف آمریکایی، در سال 1934 میلادی اطلاعاتی از خصوصیات جسمانی ساکنین ایران از جمله لرها (لرهای لرستان و لرهای بختیاری) به دست آورد، که حاصل این تلاش در کتابی تحت عنوان مردم‌شناسی ایران به چاپ رسیده است.اما نتیجه‌گیری هنری فیلد در مورد لُرها بر اساس یک نمونۀ کوچک، یعنی 52 نفر، آن‌هم از لُرهای پشتکوه، که در بغداد بارکشی می‌کردند، استوار است و از این رو نمی‌تواند بیانگر واقعیت باشد.لُرد کِرزُن انگلیسی نیز درباره‌ی منشاء قومی لُرها مطالبی بیان داشته  که ایشان از اصل و تبار آریایی و بنابراین ایرانی‌اند و پیش از ورود تازیان و ترک و تاتار در این سرزمین بوده‌اند.راولینسون می‌نویسد زبان آن‌ها از فارسی قدیم گرفته شده است که با پهلوی زبان ساسانی تجانس، ولی از جهاتی با آن تفاوت دارد.چنانکه پیداست نویسندگان مذکور لرها را شاخه‌ای از ایرانیان اصیل دانسته‌اند که البته این گفته کاملاً به‌ جا است امّا با این حال به آسانی درمی‌یابیم که دانسته‌های آنها درباره لرها تا چه حد اندک بوده است. نکته‌ی دیگر آنکه روشی که هنری فیلد، دانیلو و دیگران در بررسی وضع جسمی اقوام به کار گرفته‌اند از مدت‌ها پیش اعتبار خود را از دست داده است، کما اینکه مفهوم قدیمی نژاد یعنی تقسیم‌بندی انسان‌ها به چند گروه نژادی به‌صورت دانشی کهنه درآمده است. بنابراین منظور ما از واژه‌ی لُر نمایاندن نژادی ویژه نیست بلکه منظور قوم یا مردمی است که دارای زبان، فرهنگ و تاریخ مشترک هستند. لرها قومی ایرانی تبارند که توانسته‌اند بسیاری از آداب و سنن باستانی را نگهدارند. امّا برای شناخت هرچه بیشتر لرها ناگزیریم شمه‌ای از گذشته این قوم و نیز رابطه‌ی آن را با دیگر اقوامی که پیش از آن‌ها در مناطق لُرنشین مستقر بوده‌ یا بعداً به این مناطق آمده‌اند به اجمال بنگاریم.شواهد باستانی حاکی از آن است که مناطق لرنشین ده‌ها هزار سال پیش از ورود لرها مسکون بوده است و اقوام گوناگونی در این مناطق به سر می‌برده‌اند. بر اساس حفاری‌هایی که تاکنون در بعضی از مناطق لرنشین به ویژه در لرستان صورت گرفته است و آثاری از انسان‌های پیش از تاریخ به دست آمده است که قدمت بعضی از آنها به ۴۰ هزار سال می‌رسد.بازمانده‌های فرهنگی جوامع پیش از تاریخ در لرستان بیانگر آن است که این جوامع به تدریج مراحل تکامل فرهنگی از جمله دوره‌ی پارینه سنگی، میانه سنگی، نوسنگی و شهرنشینی را پشت سر گذاشته‌اند. بدین ترتیب لرستان از نظر باستان‌شناسی یکی از مراکز مهم است، زیرا از جمله معدود سرزمین‌هایی است که انسان برای اولین بار به اهلی کردن حیوانات و نباتات پرداخته یا به دیگر سخن زندگی ده‌نشینی و کشاورزی را که لازمه پیدایش تمدن است آغاز کرده است.همانگونه که ساکنان سرزمین‌های لُرنشین از پیشقدمان انقلاب ده‌نشینی و کشاورزی بوده‌اند به همین نحو سهم به‌سزایی در پیدایش تمدن و زندگی شهرنشینی داشته‌اند. چنانکه عیلامیان؛ ساکنان باستانی استان‌های لرستان، پشتکوه (ایلام کنونی)، خوزستان، بختیاری، کهگیلویه-بویراحمد و قسمتی از فارس دارای تمدن درخشانی بوده‌اند که سابقه‌ی آن حدود پنج‌هزار سال است.همزمان با عیلامیان قوم دیگری به نام کاسی در لرستان سکونت داشته‌اند که نام آنها برای اولین بار در حدود ۴۳۸۵ سال پیش در نوشته‌های آشوریان آمده است، تاکنون محققین مطالب فراوانی درباره تاریخ عیلامیان و کاسی نوشته‌اند. از مورخینی که درباره عیلامیان اظهار نظر کرده ژنرال سایکس است، همچنین ‏دیولافوا و دمورگان که هر دو در عیلام سفر کرده و تحقیقات کاملی در محل انجام داده‌اند. گیرشمن، باستان شناس فرانسوی که مدت‌ها در ایران فعالیت داشته است، از منشأ و محل سکونت کاسیان سخن رانده و می‌نویسد:روی‌هم‌رفته گواه بر آن است که تا پیش از ورود ایرانیان (مادها و پارس‌ها)، اقوام کاسی و عیلامی در نواحی لُرنشین کنونی سکونت داشته‌اند. این دو قوم، به علت‌های مختلف از جمله نبرد با یکدیگر و همچنین درگیری‌های طولانی با آشور، بابل و غیره تضعیف شدند و سرانجام به‌تدریج مقهور ایرانیان گردیدند.به نظر پروفسور یونگ که مدت‌ها در جنوب‌غربی ایران به بررسی‌های باستان‌شناسی پرداخته، ایرانیان در حدود 800 سال قبل از میلاد به لرستان وارد شده‌اند. از طرفی گیرشمن معتقد است که پارسیان ابتدا در نزدیکی دریاچه ارومیه مستقر شدند و سپس در حدود 700 سال قبل از میلاد به منطقه بختیاری مهاجرت و در آنجا دولت جدیدی تأسیس کردند.هخامنشیان به تدریج قلمرو خود را گسترش داده و مادها و کاسی‌ها را زیر سلطه خود درآورده و سرانجام امپراتوری بزرگ هخامنشی را به سال 550 ق.م. تأسیس کردند. با این حال به نظر می‌رسد که کاسی‌ها مدت‌ها استقلال نسبی خود را حفظ کرده باشند، چنانکه پروفسور مینورسکی یادآور شده‌ است هخامنشیان به هنگام گذر از سرزمین آنها مجبور به پرداخت باج می‌شدند. به هر حال تأسیس امپراتوری هخامنشی باعث گسترش زبان و فرهنگ پارسی در این مناطق شد به گونه‌ای که به مرور زمان پس از گذشت قرن‌ها به ویژه در دورۀ ساسانیان زبان و فرهنگ پارسی جایگزین زبان و فرهنگ کاسی‌ها و عیلامی‌ها گردید. متأسفانه دانسته‌های ما دربارۀ اوضاع مناطق لُرنشین پیش از اسلام اندک است، چنانکه برای مثال نمی‌دانیم پس از تسلط پارسیان چه اقوام یا گروه‌هایی به این مناطق مهاجرت کرده‌اند.بنا به گفته راولینسون، خشایار شاه تعدادی از یونانیان را به لرستان کوچانده و آنها را در سیروان (شیروان) اسکان داده است، فزون بر این، قباد اول یکی از پادشاهان ساسانی تعدادی از ساکنین بخش شمالی بین‌النهرین را در حدود سال ۵۰۲ میلادی به نواحی ارگان (ارجان) کوچاند. از گروه‌های دیگری که در دوره پیش از اسلام در مناطق لرنشین ساکن بودند اطلاعاتی در دست نیست. اطلاعات موجود درباره‌ی مهاجرت اقوام غیر ایرانی به مناطق لرنشین در دوره اسلامی به مراتب بیش از دوره پیش از اسلام است که در یادداشت بعدی به آن می‌پردازیم.</description>
                <category>صبا محمودوند</category>
                <author>صبا محمودوند</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 21:29:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به کتاب قوم لر، تألیف دکتر سکندر امان‌اللهی بهاروند (بخش نخست)</title>
                <link>https://virgool.io/@saba.mahmoudvand/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%82%D9%88%D9%85-%D9%84%D8%B1-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%86%D8%AE%D8%B3%D8%AA-wo6hagsqbepn</link>
                <description>کتاب «قوم لر»، تألیف دکتر سکندر امان‌اللهی بهاروند، شرح مختصری است درباره وجه‌تسمیه، اصل و نسب، جغرافیای تاریخی، تقسیم‌بندی و پراکندگی جغرافیایی لُرها. دکتر امان‌اللهی در این کتاب از قوم‌شناسی لرهای ایران پژوهش کرده است؛ واژه‌ی «قوم»، از دیدگاه مردم‌شناسی به گروهی اطلاق می‌شود که دارای زبان و وجوه مشترک فرهنگی و تاریخی باشند. سرزمین کهنسال ایران از دوران باستان زیستگاه اقوام گوناگون بوده و امروز نیز چنین است.در دوره هخامنشیان که مرزهای این سرزمین از سیردریا (سیحون) و آمودریا (جیحون) در شرق تا قلب یونان و مصر در غرب گسترده بود، اقوام مختلف با فرهنگ‌ها و زبان‌های متفاوت به سر می‌بردند. بر اساس کتیبه اردشیر دوم که در همدان به دست آمده است، اسامی ۳۰ ملیت مختلف که امپراتوری پهناور هخامنشی را تشکیل می دادند به چشم می‌خورد. اما با گذشت روزگار از وسعت این امپراتوری پهناور به تدریج کاسته شد، در زمان صفویان تلاش همه‌جانبه‌ای برای بازسازی مرزهای این سرزمین صورت گرفت و کمابیش محدوده ایران به مرزهای زمان ساسانیان گسترش یافت، اما این وضع دیری نپایید، زیرا در دوران قاجاریه، دولت متجاوز روس و انگلیس به تجزیه ایران پرداختند و تقریباً نیمی از آن را که شامل سرزمین‌های افغانستان، تاجیکستان، ترکمنستان، ارمنستان، گرجستان، آذربایجان و غیره بود جدا ساختند. با این حال، ایران هنوز کشور وسیعی است که ده‌ها گروه قومی را در خود جای داده است. اصولا مردم کنونی ایران از سه گروه قومی، یعنی آریایی، سامی (اعراب، یهودیان و آشوریان) و ترک-مغول تشکیل‌شده‌اند که در این میان گروه اول حائز اکثریت است. هر یک از این سه گروه به اقوامی چند تقسیم می‌شوند.لرها یکی از بزرگترین گروه‌های قومی ایران هستند که نزدیک به سه هزار سال پیش همانند دیگر آریاییان از آسیای میانه به ایران آمدند، این قوم در طول تاریخ پر فراز و نشیب کشورمان همیشه نقش مهمی را بازی کرده و در مقابل اسکندر مقدونی، تیمورلنگ، مغول، عثمانی‌ها و دیگر دشمنان این سرزمین مردانه جنگیده و در دفاع از این آب و خاک تا پای جان ایستادگی کرده‌اند. قوم لر از شعبه‌های متعددی چون لک‌ها، لرهای لرستان، بختیاری، کهگیلویه و بویراحمد، ممسنی، حیات داودی، گله‌دار و دیگر گروه‌ها تشکیل شده است. لرها در منطقه‌ی وسیعی از ایران شامل سرزمین‌های بین کرمانشاه تا نواحی بوشهر، به سر می‌برند. فزون بر این، اعضای این قوم در استان‌های مختلف ایران چون، ایلام، همدان، اراک، قزوین، خوزستان، فارس، هرمزگان،‌ باختران (کرمانشاهان)، کرمان و نیز نواحی خوار ورامین پراکنده‌اند. هر چند آمار دقیقی از جمعیت لُرها در دست نیست ولی تعداد آنها حدود سه میلیون تخمین زده می‌شود.اصولا در این کتاب، لرها با در نظرگرفتن وضع زبان به دو گروه خاوری و باختری تقسیم شده‌اند که مرز بین این دو همانا رود دز یا به قول لرها رودخانه «سزار» است. گروه خاوری شامل بختیاری‌ها، لرهای کهگیلویه و بویراحمد، ممسنی و لرهای مناطق دیگر چون خوزستان، فارس، بوشهر، هرمزگان و کرمان هستند. گروه باختری در منطقه وسیعی بین رود دز در شرق و مرزهای عراق در غرب به سر می‌برند و شامل لک‌ها، لرهای لرستان، لرهای نهاوند، سیلاخور، بروجرد، تویسرکان، ملایر، ایلام و شمال خوزستان هستند. فصل اول کتاب «قوم لُر»، تحت عنوان «منشأ واژه‌ی لُر»، علت نام‌گذاری واژه‌ی «لُر» را شرح می‌دهد که در ادامه چکیده‌ای از این فصل ارائه خواهد شد:بررسی‌های زبانشناسی و فرهنگی نشان‌دهنده‌ی پیوستگی قومی لُرها با دیگر اقوام ایرانی و به ویژه شعبه پارسی است. این قوم در گذشته‌های دور دارای نام یا نام‌های دیگری بوده که با گذشت زمان نام قدیمی جای خود را به نام جدیدتر داده تا اینکه سرانجام واژه‌ی لُر جایگزین دیگر نام‌ها شده است. همانگونه که می‌دانیم این جایگزینی تنها منحصر به قوم لُر نیست بلکه اسامی اقوام و سرزمین‌ها با گذشت زمان دچار دگرگونی شده‌اند.ریشه‌یابی اینگونه دگرگونی‌ها یعنی تغییر نام اقوام و مکان‌ها کاری بسیار دشوار و در موارد زیادی غیرممکن است؛ زیرا اغلب این رویدادها یا ضبط نشده‌اند یا اینکه نوشتار یا خاطره‌های مربوط به آن‌ها با گذشت زمان محو شده است.به طور کلی نظریات مربوط به وجه‌تسمیه لُرها را می‌توان به سه گروه تقسیم کرد. اول، اینکه برخی لُرها را از نسل شخصی به نام لُر دانسته‌اند. دوم، اینکه واژۀ لُر را مشتق از کلمات ایرانی چون لهراسب و غیره گرفته‌اند. و سرانجام سوم، اینکه واژه لُر نسبت مکانی دارد که آن هم به نوبه خود چندوجه است: 1) لُر، محلی بوده در ولایت مانرود یا مایرود که جایگاه اولیۀ تبار لُرها بوده است. 2) واژه لُر مخفف «اللور» است که آن هم نام شهری در شمال غربی دزفول یعنی در حوالی اندیمشک بوده است. 3) برخی نیز کلمه لُر را تحریف‌شده واژه «لیر» یا «لِر» یعنی کوه‌های پوشیده از جنگل تعبیر کرده‌اند.با آنکه درستی هر یک از این نظریات کمابیش محتمل است با این حال انتخاب یکی از آن‌ها به عنوان واقعیت دشوار است و این دشواری ناشی از آن است که نام‌گذاری در بین اقوام و قبایل از راه‌های گوناگون صورت می‌گیرد. برای روشن‌شدن مطلب نمونه‌هایی از نام‌گذاری در بین برخی از قبایل و تیره‌های لُر را بیان می‌کنیم. اول، بسیاری از قبایل و تیره‌های لُر به نام بانی قبیله یا تیره نام‌گذاری شده‌اند. از جمله طوایف بیرانوند، بهاروند، تامرادی و غیره، که معتقدند از نسل بیران، بهار و تامُراد هستند. دوم، بعضی به سبب وابستگی به محل سکونتشان شناخته شده‌اند؛ مانند کوکانی‌ها (ساکن کوکان) و شورابی‌ها (ساکن شوراب). سوّم، برخی در ارتباط با نوعی فعالیت نام‌گذاری شده‌اند نظیر تیرۀ فراش که معتقدند نیای آن‌ها خدمت‌گزار یکی از حکام سابق لرستان بوده است. چهارم، بعضی از تیره‌ها به علت پوشیدن لباس یا کفش خاصی به اسمی موسوم گشته‌اند چنانکه تیره «کپنک زرد» لرستان که کپنک‌هایشان به سبب دودزدگی زیاد به رنگ زرد درآمده بود و یکی از سران ایل میر به تمسخر لقب کپنک زرد را به آنها داده بود! و نیز تیرۀ چکمه سِه (چکمه سیاه) و یا کُله سِه (کلاه سیاه) از طوایف لرستان و ممسنی که اولی به علت پوشیدن چکمه و دومی به سبب داشتن کلاه سیاه به این اسامی موسوم گشته‌اند. پنجم، بعضی از تیره  یا طوایف به علت وابستگی به مکان‌های مقدس نامگذاری شده‌اند. ششم، برخی از تیره‌ها نام حیوان یا ادویه بر خود نهاده‌اند مانند تیره‌های دارچین، زنجفیل (زنجبیل) و نیز تیره‌های چقلوند (شغالوند) از طایفه بیرانوند که نیاهای واقعی این تیره‌ها در حدود پنج یا شش نسل پیش می‌زیسته و چنین نام‌هایی داشته‌اند. هفتم، برخی از تیره‌ها بر اساس یکی از روزهای هفته به ویژه روزهای شنبه، یکشنبه، دوشنبه، پنجشنبه و جمعه نام‌گذاری شده‌اند مانند تیرۀ دُشم (دوشنبه) از طایفه ویسکرم (چگنی). نهم، برخی از تیره‌ها به علت تخصص در نوعی فعالیت نام‌گذاری شده‌اند مانند تیرۀ بازگیر که در گذشته بعضی از اعضای این تیره باز می‌گرفته‌اند و یا طایفه چوتاشی (چوب‌تراش) که در ساختن وسایل چوبی مهارت داشته‌اند. هشتم، وضع جسمی نیز در چگونگی نام‌گذاری تیره‌ها دخالت داشته چنانکه تیره‌ی کوسه (از ایل دلفان استان) و نیز تیر‌ه‌ی گردن سیاه (از طایفه باورسلار ممسنی) به علت وضع جسمی یعنی کمی موی صورت و نیز خال سیاه بر روی گردن به این اسامی موسوم شده‌اند.آنچه گفته شد نمونه‌هایی است از چگونگی نام‌گذاری در بین بعضی از طوایف و تیره‌ها که نشان‌دهنده‌ی پیچیدگی مطلب است. از طرفی بارها اتفاق افتاده است که یک طایفه یا قومی سرزمین طایفه یا قوم دیگر را تسخیر کرده و نام خود را بر آن منطقه و ساکنان آن نهاده است، چنانکه برای نمونه طوایف ممسنی در زمان صفویه منطقه شولستان (در فارس) را تصرف کرده و بعداً این منطقه به ممسنی معروف شده است. در یادداشت بعدی به «اصل و نسب لرها» خواهیم پرداخت.منتشر شده در هفته‌نامه سیمره، شماره ۷۱۴</description>
                <category>صبا محمودوند</category>
                <author>صبا محمودوند</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 21:25:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخابات؛ سوپاپی برای اطمینان</title>
                <link>https://virgool.io/@saba.mahmoudvand/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%BE%D8%A7%D9%BE%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B7%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%86-ttaml6n3xnf8</link>
                <description>صبح با بانگ رسای اعلامِ نتایج انتخابات از خواب بیدار شدم. در همان حال، صدایی از آشپزخانه به گوشم رسید، صدایی که از چرخش بی‌وقفه سوپاپ اطمینانِ زودپز برمی‌خاست. گویی گردبادی کوچک در سر زودپز ظرافت و قدرتی را به نمایش می‌گذاشت که در ورای سادگی آن نهفته بود.این قطعه کوچک، همچون نگهبانی صبور، بر سلامت و امنیت ما نظارت می‌کرد و با هر چرخش، پیامی از اطمینان و آرامش را به گوشم می‌رساند. ناگهان اندیشه‌ای به ذهنم خطور کرد: «شاید این دوره انتخابات، نقشی مشابه همین سوپاپ اطمینان را ایفا کرده باشد.»همانطور که سوپاپ زودپز از انفجار آن جلوگیری می‌کند، شاید این دوره انتخابات نیز سوپاپ اطمینانی بوده باشد که مانع از انفجار جامعه یا تحولاتی با عواقب وخیم‌تر شده است.همانطور که چرخش سوپاپ، نوید آرامش و پختگی را به همراه دارد، کسی چه می‌داند! شاید نتایج انتخابات نیز امیدی نو را در دل‌ها زنده کرد، امیدی به آینده‌ای روشن‌تر و امن‌تر.در سیاست، اصطلاح «سوپاپ اطمینان» معانی مختلفی دارد که به طور کلی به سازوکارها یا نهادهایی اشاره می‌کند که برای تخلیه تنش، نارضایتی یا فشار اجتماعی در یک سیستم سیاسی استفاده می‌شوند.برخی از کاربردهای رایج این اصطلاح عبارتند از:انتخابات: انتخابات آزاد و منصفانه می‌توانند به عنوان یک سوپاپ اطمینان عمل کند، زیرا به مردم فرصتی برای تغییر دولت یا رهبران خود در صورت نارضایتی می‌دهند.اصلاحات: برخی معتقدند که اصلاحات تدریجی در یک سیستم سیاسی می‌تواند به عنوان یک سوپاپ اطمینان عمل کند زیرا می‌تواند از نیاز به تغییرات ناگهانی و رادیکال که ممکن است منجر به بی‌ثباتی شود، جلوگیری کند.کانال‌های اعتراض: این‌ها شامل روش‌هایی مانند تظاهرات، اعتصابات و دادخواست‌ها می‌شود که به مردم اجازه می‌دهد تا نارضایتی خود را از سیاست‌ها یا اقدامات دولت ابراز کنند.آزادی بیان: توانایی بیان آزادانه نظرات، حتی نظرات انتقادی، می‌تواند به کاهش تنش و جلوگیری از انفجار ناآرامی‌ها کمک کند.نهادهای مدنی: سازمان‌های غیردولتی مانند گروه‌های حقوق بشری و رسانه‌های آزاد می‌توانند به عنوان سوپاپ اطمینان عمل کنند زیرا می‌توانند نظارت بر دولت را انجام داده و در صورت سوء استفاده از قدرت، آن را به چالش بکشند.با این حال، مهم است که توجه داشته باشیم که سوپاپ‌های اطمینان همیشه مؤثر نیستند. در برخی موارد، ممکن است توسط دولت سرکوب شوند یا نتوانند نارضایتی عمومی را به طور کامل تخلیه کنند.علاوه بر این، برخی از افراد معتقدند که سوپاپ‌های اطمینان می‌توانند برای حفظ وضع موجود استفاده شوند و از ایجاد تغییرات واقعی جلوگیری کنند.در نهایت، اینکه آیا سوپاپ‌های اطمینان ابزار مفیدی در یک سیستم سیاسی هستند یا خیر، به زمینه خاص و نحوه عملکرد آن‌ها بستگی دارد.در مورد ایران، استفاده از اصطلاح «سوپاپ اطمینان» در رابطه با سیاست بحث‌برانگیز است. برخی معتقدند که نهادهایی مانند مجلس شورای اسلامی و انتخابات ریاست جمهوری به عنوان سوپاپ اطمینان عمل می‌کنند، در حالی که برخی دیگر معتقدند که این نهادها توسط حکومت کنترل می‌شوند و کارایی لازم را برای تخلیه تنش‌های اجتماعی ندارند.همچنین برخی از فعالان سیاسی و مدنی معتقدند که اعتراضات و ناآرامی‌های اجتماعی نقش سوپاپ اطمینان را ایفا می‌کنند و حکومت را مجبور به پاسخگویی و انجام اصلاحات می‌کنند.ولی یک سوال برایم پیش آمده، آیا سطح آگاهی جامعه ایران برای ایجاد تحولات مثبت کافی است؟جامعه آگاه تعاریف و برداشت‌های مختلفی دارد، اما به طور کلی به جامعه‌ای اطلاق می‌شود که در آن:۱. آگاهی و دانش در میان افراد به طور گسترده وجود دارد و مردم به اطلاعات و آموزش دسترسی دارند.۲. تفکر انتقادی و توانایی تحلیل اطلاعات در افراد نهادینه شده است.۳. مشارکت فعال در امور جامعه از سوی شهروندان تشویق و تسهیل می‌شود.۴. عدالت اجتماعی و برابری فرصت‌ها برای همه افراد وجود دارد.۵. مسئولیت‌پذیری در قبال خود، دیگران و محیط زیست در افراد نهادینه شده است.۶. گفتگوی آزاد و تبادل نظر به عنوان ارزش‌های مهم تلقی می‌شوند.۷. نوآوری و خلاقیت مورد تشویق و حمایت قرار می‌گیرد.۸. پذیرش تنوع و احترام به تفاوت‌ها وجود دارد.۹. استفاده از فناوری برای ارتقای سطح زندگی و حل مشکلات جامعه انجام می‌شود.در چنین جامعه‌ای، مردم برای تصمیم‌گیری‌های آگاهانه در مورد زندگی خود و جامعه‌شان مجهز هستند و برای ایجاد آینده‌ای بهتر با یکدیگر همکاری می‌کنند. حال آنکه آگاهی صرفاً اطلاعات و دانشی نیست که به وسیله‌ی مطالعه و با ذهن خود دریافت می‌کنیم، بلکه توانایی استفاده از این اطلاعات و دانش است. گرچه سرانه مطالعه در ایران بسیار پایین است. اما آیا در آموزش و پرورش ایران همانند اغلب کشورهای توسعه‌یافته‌ی دنیا، مهارت‌های استفاده از دانش و اطلاعات را به ما یاد داده‌اند؟ مهارت‌هایی که نه تنها برای تحول یک جامعه نیاز است، بلکه ابتدا در زندگی شخصی افراد به کار می‌آید؛ مهارت‌هایی از قبیل:شناخت مسئله: اولین قدم برای حل هر مشکلی، شناخت درست آن مشکل است که افراد را قادر می‌سازد تا معضلات جامعه خود را به درستی شناسایی کرده و ریشه‌های آن‌ها را درک کنند. درک راه‌حل‌ها: پس از شناخت مشکلات، نوبت به یافتن راه‌حل‌ها می‌رسد. افراد آگاه با اتکا به دانش و تجربیات خود، می‌توانند راه‌حل‌های خلاقانه و کارآمدی برای چالش‌های جامعه ارائه دهند.مشارکت فعال: آگاهی، افراد را به مشارکت فعال در فرایند تغییر و تحول جامعه ترغیب می‌کند.تعهد و مسئولیت‌پذیری: افراد آگاه نسبت به سرنوشت جامعه خود احساس تعهد و مسئولیت بیشتری می‌کنند و تلاش می‌کنند تا با مشارکت خود، نقشی مثبت در ارتقای آن ایفا کنند.انتقاد سازنده: آگاهی، بستر لازم برای انتقاد سازنده از عملکردها و ساختارهای معیوب جامعه را فراهم می‌کند.همبستگی و اتحاد: افراد آگاه با درک منافع مشترک، می‌توانند با یکدیگر همبستگی و اتحاد ایجاد کنند و برای رسیدن به اهداف مشترک تلاش کنند.پس دو ویژگی کلیدی که علاوه بر آموزش مهارت‌های زندگی برای ایجاد یک جامعه آگاه ضروری است، شامل این موارد می‌شود:دسترسی به آموزش: همه افراد، صرف نظر از پیشینه یا موقعیت اجتماعی‌شان، باید به آموزش باکیفیت دسترسی داشته باشند. این امر به آن‌ها امکان می‌دهد تا مهارت‌ها و دانش لازم برای مشارکت کامل در جامعه را به دست آورند.آزادی بیان: افراد باید آزادانه بتوانند افکار و عقاید خود را بیان کنند، بدون ترس از سانسور یا represalia. این امر برای تبادل آزادانه ایده‌ها و بحث‌های سازنده ضروری است.کارل مارکس جامعه آگاه را جامعه‌ای می‌داند که در آن افراد از آگاهی طبقاتی برخوردارند و می‌توانند برای رهایی از ستم طبقاتی مبارزه کنند.آنتونی گیدنز بر ساختارهای اجتماعی و کنش متقابل بین افراد و ساختارها تأکید می‌کند. او معتقد است که افراد در یک جامعه آگاه می‌توانند ساختارهای اجتماعی را بازاندیشی و تغییر دهند.یورگن هابرماس بر فضای عمومی و گفتگوی عقلانی تأکید می‌کند. او معتقد است که افراد در یک جامعه آگاه می‌توانند از طریق گفتگوی عقلانی به تفاهم متقابل و حل مسائل اجتماعی دست یابند.در حالی که ایده جامعه آگاه آرمانی است، هیچ جامعه‌ای کاملاً به آن دست نیافته است. با این حال، تلاش برای ایجاد جامعه‌ای آگاه از طریق آموزش و پرورش، ترویج مشارکت مدنی و دفاع از آزادی بیان، ضروری است و انتظار می‌رود مسئولین آموزش و پرورش خیلی بیشتر از اجرای سرود ملی در برنامه صبحگاهی مدارس، گام‌هایی استوار برای این مرز و بوم بردارند.✍️ صبا محمودوندمنتشر شده در هفته‌نامه سیمره، شماره ۷۲۹۲۳ تیرماه ۱۴۰۳</description>
                <category>صبا محمودوند</category>
                <author>صبا محمودوند</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jul 2024 23:56:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بوی نعنا</title>
                <link>https://virgool.io/@saba.mahmoudvand/%D8%A8%D9%88%DB%8C-%D9%86%D8%B9%D9%86%D8%A7-apxcz8wsdbr8</link>
                <description>سبزی های نعنا را مادرم دسته دسته کرده و آنها را  روی طنابی آویزان کرده، احساس می‌کنم بوی نعنا مثل بوی عشق است، نعنا یک‌ بوی تیز و‌‌ عمیق دارد، تیز از آن جهت که یکدفعه و به راحتی فرو می‌رود و عمیق از آن جهت که گرم است، گرم فقط منظورم برای دستگاه گوارش و دل و روده نیست که مثلاً می‌گویند؛ اگر دلت درد می‌کند و دل‌پیچه داری نعنا و ‌نبات‌داغ بخور یا عرق نعنا بخور و کلا این گرم بودن برای دل و روده‌ی جسمی است، اما برای دل و روده‌ی روحی هم گرم می‌کند و انگار تا انتهای دلِ روحی‌ات را گرم می‌کند و همان طور که این بو به خاطر تیز بودنش سریع فرو می‌رود، به خاطر عمیق بودنش نیز گرما می‌بخشد و ماندگاری دارد، مادرم نخی به دور گلوی هر دسته از نعناها پیچیده و با همان نخ آنها را آویزان کرده، اصلا نمی‌خواهم باور کنم که آنها را به دار آویخته تا خشک شوند و یا بمیرند، یعنی اصلا ربطی به خواستن ندارد، نمی‌توانم باور کنم، آخر چطور این نوع به دار آویختن می‌تواند مردن باشد؟، یا اصلا چگونه می‌توانند بمیرند وقتی حیاط کوچک را معطر کرده‌اند؟، احساس می‌کنم خشک نشدن و یا زنده‌بودن لزوما به این معنی نیست که چیزی یا شخصی زنده است، همین که وقتی نعناهای خشک شده‌ داخل غذایی می‌افتند و خانه را پر از عطر تیز و عمیق خود می‌کنند، انگار که آنها زنده هستند، و خانه هم دیگر بخاری نمی‌خواهد و با همان بوی نعنا گرم می‌شود. حتی اگر چیزی زنده نباشد و عشق را برای شما تداعی کند، قطعا زنده است.حتی اگر چیزی زنده نباشد و عشق را برای شما تداعی کند، قطعا زنده است. راستش را بخواهید احساس می‌کنم مدادهای داخل جامدادی‌ام هم بوی نعنا می‌دهند، جامدادی روی میز تحریرم را می‌گویم که دختری است با موهای یاسی رنگ، گل‌های روی سارافون او یاسی پررنگ است، البته آستین‌های لباسش هم یاسی کمی تغییر شکل یافته است، یعنی همان صورتی، باور کن این دخترک با آدم حرف می‌زند، به خصوص وقتی که مدادی را از جامدادی بر‌می‌دارم، موهای یاسی  دخترک به دور مدادم می‌پیچند و مدادم را نوازش می‌کنند. روی سارافون دختر عکس کله‌ی یک خرگوش است که همان روی جامدادی هم هست، دو تا لاکپشت کوچک جلوی جامدادی‌ است که از صدف ساخته شده‌اند، باور کن بوی نعنایی که از جامدادی‌ می‌آید، بوی نعنایی که از مدادهایم می‌آید، بوی زنده بودن می‌دهد، مدادهایم زنده هستند و این زنده بودن را به جامدادی و لاک‌پشت‌ها و دخترک مو یاسی تزریق می‌کنند. دخترک مو یاسی و جامدادی و لاک‌پشت‌ها بوی عشق می‌دهند، بوی زنده بودن، در درون هر کدام از واژه‌هایم بوی‌ نعنا نهفته است، همین مدادهایم بوی نعنا را به واژه‌ها هم تزریق می‌کنند و واژه‌ها هم بعد از این که بوی نعنا گرفتند آن را به کاغذ منتقل می‌کنند.حتی بوی نعنا را ، این بوی زنده بودن را عروسک‌‌های خرسی که روی دسته‌ی هر کدام از قفسه‌های کتاب‌خانه‌ام هستند در هوا پراکنده‌ می‌کنند، کتاب‌ها هم بوی نعنا می‌دهند، بوی زنده‌بودن، بعضی از کتاب‌ها بوی نعنای ساحلی دارند و بعضی بوی نعنای جنگلی، بعضی هم بوی نعنای داخل گلدان را می‌دهند، ولی در هر صورت این بوی نعنا از داخل قفسه‌ی کتاب‌هایم بیرون می‌آید و به عروسکهای خرسی جان می‌بخشد. بوی نعنا از داخل قفسه‌ی کتاب‌هایم بیرون می‌آید و به عروسکهای خرسی جان می‌بخشد.حتی اگر چیزی زنده نباشد و عشق را برای شما تداعی کند، قطعا زنده است. راستش را بخواهید احساس می‌کنم مدادهای داخل جامدادی‌ام هم بوی نعنا می‌دهند، جامدادی روی میز تحریرم را می‌گویم که دختری است با موهای یاسی رنگ، گل‌های روی سارافون او یاسی پررنگ است، البته آستین‌های لباسش هم یاسی کمی تغییر شکل یافته است، یعنی همان صورتی، باور کن این دخترک با آدم حرف می‌زند، به خصوص وقتی که مدادی را از جامدادی بر‌می‌دارم، موهای یاسی  دخترک به دور مدادم می‌پیچند و مدادم را نوازش می‌کنند. روی سارافون دختر عکس کله‌ی یک خرگوش است که همان روی جامدادی هم هست، دو تا لاکپشت کوچک جلوی جامدادی‌ است که از صدف ساخته شده‌اند، باور کن بوی نعنایی که از جامدادی‌ می‌آید، بوی نعنایی که از مدادهایم می‌آید، بوی زنده بودن می‌دهد، مدادهایم زنده هستند و این زنده بودن را به جامدادی و لاک‌پشت‌ها و دخترک مو یاسی تزریق می‌کنند. دخترک مو یاسی و جامدادی و لاک‌پشت‌ها بوی عشق می‌دهند، بوی زنده بودن، در درون هر کدام از واژه‌هایم بوی‌ نعنا نهفته است، همین مدادهایم بوی نعنا را به واژه‌ها هم تزریق می‌کنند و واژه‌ها هم بعد از این که بوی نعنا گرفتند آن را به کاغذ منتقل می‌کنند.</description>
                <category>صبا محمودوند</category>
                <author>صبا محمودوند</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jul 2020 03:21:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>