<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saba1354</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:53:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</title>
            <link>https://virgool.io/@saba1354</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صدای چکه چکه آرام آب</title>
                <link>https://virgool.io/@saba1354/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%DA%86%DA%A9%D9%87-%DA%86%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D8%A8-hbr9wgum6y0y</link>
                <description>بسم الله الر حمن الرحیمنیمه شب است و سکوت، نه سکوتِ مطلق صدایی می آید چک، چک، چک ...از جایی نامعلوم شاید از سقفی که کسی حوصله‌نکرده به آن نگاهی بیندازد و یا از شیری که خوب بسته نشده و شاید خاطره ای مانده از باران!هر قطره سفری دارد کوتاه از بلندی تا آغوش زمین .می چکد تا شنیده شود، و من به حرفایی فکر می کنم که هیچگاه نگفتم و در دلم ته نشین شد.چک....چک...چک....چقدر شبیه بغضی است که راه گریه شدن را بر او بسته اند.قطره آب باز چکه می کند و دیگر صدا نیست بلکه کششی است نامرئی تا درون من، تا عمق دلتنگی ها، تا عمق نگفتن ها، تا عمق شنیده نشدن ها.چک...چک...چک..‌.تکراریست ساده ولی مرا به اعتراف وا می دارد، اعتراف به خستگی ، به انتظار و به عشفی که هنوز در گوشه قلبم نفس می کشد و من آن را به عمد گم کردم چون غرورم بلند تر از صدای قلیم بود.چک....چک..چکاین صدا نام تو را در ذهنم تکرار می کند؛ و هر قطره آهسته می گوید &quot;هنوز هستی و من شک دارم که هنوز دوستت داشته باشم&quot; . فقط هستی بودنی که نمیدانم‌ تا کی ادامه خواهد داشت؟!چک...چک...چک...تکرار و من از این تکرار آرام می فهمم عشق حضوری است پیوسته و منظم که نمی گذارد در خشکی روزمرگی ها بی تاب شوی.چک....چک...چک...منظم، بی ادعا، بی هیاهو، آرام و پیوسته.انگار قرار است دنیا تا ابد با همین یک صدا ادامه پیدا کند.چک..چک...چک...من این صدا را می شنوم در حالی که نه فریاد می زند و نه مطالبه می کند فقط می چکد شبیه دلخوری های مداوم و آرام ، شبیه تردید های کوچک!چک ...چک...چک...صدایش نه شتابی دارد نه اضطراب فقط هست و همین بودنش و همین شکستن سکوت برایم آرامش می آورد.قلبم با صدا همراه می شود که:گاهی فکر می کنیم سکوت یعنی آرامش !نه... اگر صدای چکه کردن ها را نشنویم بی خبر از تردیدها و دلخوری ها می مانیمبی خبر از ترک برداشتن ها.گاهی آدم ها آن قدر مشعول خودشان اند که کوچکترین صداها را نمی شنوند و شاید نادیده می گیرند که آرامش داشته باشند اما نمی دانند که اگر صدای چکه آب را نشنوند فقط فکر می کنند که خانه سالم است و هیچ سقفی ترک ندارد و ناگهان آوار ....آدمی که همه‌چیز را از زاویه خودش می‌بیند،بعید است بفهمد گوشه‌ای از دنیاکسی دارد با هر قطره کمی بیشتر خیس می‌شود، بیشتر ترک بر می دارد.چک..‌.چک..‌چک...صدای چکه آب ادامه دارد، صبور ، بی وقفه و مطمئنو من آن را می شنوم و اجازه میدهم هر قطره قصه اش را کامل بگوید و در هر چکه تمرین می کنم سکوت و گوش دادن را.تمرین می کنم توجه کردن به چیزهای کوچک راو تمرین می کنم آرامش پنهان شده در چک چک های ساده زندگی را پیدا کنم.چک...چک...چک...تمامی ندارد شبیه سه نقطه ی آخر جمله ای که وعده ی ادامه می دهد.ادا &quot;ادامه&quot; می دهد .</description>
                <category>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</category>
                <author>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 22:43:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات کودکی</title>
                <link>https://virgool.io/@saba1354/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%DB%8C-mv29wi8ncxzf</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم‌مرور خاطرات کودکی مثل بغل کردن بچگی هامونه!ما بچه های دهه پنجاه و شصت بیشتر از دهه های دیگه بچگی کردیم و کنار پدر مادر و فامیل خاطره ساختیم و امروز با یادآوری هر کدوم از اونا لبخند به لب هامون میاد؛ برای ما حتی خاطرات تلخ هم در دل خود شیرینی دارند.ما بیشتر از همه دهه ها برای پدربزرگ و مادربزرگ خودمون را لوس کردیم و دلامون از  قربون صدقه هاشون غنج رفته.بیشتر از همه دهه ها تو ایوان و پشت بام خوابیدم و از سقف پشه بندهای توری ستاره ها رو دید زدیم و خیالبافی کردیم .دوره ی ما دوره ای بود که در ختم و عروسی و مسافرت و اسباب کشی و  زیارت و مهمونی همه یار و همراه هم بودند کسی منتظر دعوت کسی نبود همه پای کار همدیگه بودند.دوره ی ما دوره ی عکس های سفید و سیاه و حوض وسط حیاط و باغچه و کوچه های تنگ و خیابانهای خلوت بود.دوره ی ما برف بود  مدرسه هم بود بدون‌تعطیلی درس بود و دیکته و مشق شب که خودمون تنهایی از پسش بر میومدیم .دوره ی ما دوره ی انتظار برای شروع برنامه کودک بود و هر روز برامون تازگی داشت. تلویزیون و دوتا کانال و برفک و پسر بچه ای که پشت پرده قدم میزد و خانم رضایی  و ما و برنامه کودک! دوره ی ما فرار از خواب بعد از ظهر بود؛دوره ی ما  رادیو بود و  جمعه بود و قصه های ظهر جمعه! دوره ی ما دوره ی ژیان بود و پیکان.تو هر فامیلی یه نفر بود که پیکان یا ژیان داشت که تو هر مراسمی کار راه انداز بود و  قشنگ‌تر از همه وقتی بود که ژیان  ماشین عروس می شد؛ پیکان گل زده می شد و عروس و داماد را بوق بوق زنان راهی می کرد. دوره ما دوره ی خوبی بود و خوب گذشت و خاطراتش باقی ماند.این روزها خبری از ژیان و پیکان و فولکس نیست و خیابون ها پر از ماشینهای مختلفی هست که هیچ بچه ای از داخلش برای آدم های توی خیابون شکلک در نمیاره حتی دریغ از یک لبخند !این روزها به جای سگا و آتاری و لذت بردن از بازی، بچه ها و حتی بزرگترها بازی ها رو تا اخر نرسونده میرند سراغ بازی بعدی شاید بدون هیچ لذتی!این روزا با هوش مصنوعی می تونی بچگیاتو بغل کنی مرور خاطرات کودکی همونقدر دلچسبه مثل بغل کردن بچگیات!</description>
                <category>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</category>
                <author>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 06:51:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یلدا</title>
                <link>https://virgool.io/@saba1354/%DB%8C%D9%84%D8%AF%D8%A7-bkxxsfgmrwm9</link>
                <description>بسم اللّه الرحمن الرحیمیلدا دُردانه فصل پائیز است و سوگلی زمستان . شبی سرد، تاریک و طولانی اما دوست داشتنی!شبی طولانی که هیچکس از آمدنش نمی ترسد؛ برعکس به استقبالش می روند، کرسی می چینند، آجیل می خرند ، هندوانه قاچ می زنند، انار دانه می کنند، دور هم جمع می شوند و کنار حافظ منتظر می مانند تا بیاید.یلدا بهانه است برای منتظر ماندن ، برا تاب آوردن .یلدا تجدید ایمان است با نور، با روشنایی بعد از ظلمت.یلدا می گوید که انتظار سکون نیست.یلدا می گوید صبح راه خود را بلد است ، می آید به شرط آنکه تو نشکنی، بیدار بمانی و با خوابِ ناامیدی به امید خیانت نکنی.یلدا یعنی باور به حضور امید، یلدا یعنی نشاط و شادی و خنده.یلدا یعنی فال حافظ و اطمینان به رازی ناپیدا.یلدا یعنی من مؤمنم، مؤمن به اینکه&quot;کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور&quot;</description>
                <category>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</category>
                <author>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 06:44:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر فقط مادر است</title>
                <link>https://virgool.io/@saba1354/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-zmd8a8ffmrqk</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیممادر، ترکیبی است از احساس ، زندگی، تجربه و انرژی که تنها با خودش معنا می شود. شخصیت مادر با هیچ تشبیهی توصیف نمی شود؛ محدود می شود.مادر فراتر از هر تشبیه است.مادر نه مانند درختی است که سایه ش آرامش می دهد و نه مانند کوهی که استواریش امنیت می بخشد و نه حتی شبیه آسمان و نه شبیه دریا که مهربانی در آن موج میزند، و نه شبیه نور و باران.مادر شبیه هیچ چیز و هیچ کس نیست مادر را تنها می توان شبیه خدا دانست همیشه مهربان، بخشنده، مراقب، پناه و صبور.مادر مانند خدا عشق و مراقبتش بی پایان است.مادر وجودش همیشه پناه ماست و حتی مزارش.مادر مانند خدا عاشق است و با عشق بی حد و وصفش همیشه همراه و پشتیبان ماست.مادر منحصر به فرد است و مانند خدا بی نظیر و بی همتاست.مادر، فقط مادر است.</description>
                <category>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</category>
                <author>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</author>
                <pubDate>Tue, 23 Dec 2025 06:36:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک من بهتر</title>
                <link>https://virgool.io/@saba1354/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87%D8%AA%D8%B1-xsffdmvekpve</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمبا صدای بچه هاییکه تو کوچه گل کوچک بازی می کنند چشم هایم را باز کردم به سختی از تخت بلند شدم پنجره رو بستم، صدا کمتر شد جند لحظه ای از پشت شیشه  به آنها نگاه کردم،  دلم برای بچگی ها و  دنیای کودکی ام تنگ شد. چقدر با هیجان دنبال توپ می دوند و بهش ضربه می زنند بیچاره توپ که تا بخودش میاد که ارام بگیرد  ضربه ای نثارش می شود بیچاره خودم که مدتی است مثل توپ به این طرف و آنطرف پرتاب می شوم اتفاق پشت اتفاق، غصه پشت غصه، قصه ی از دست دادن ها و رفتن ها غصه ی نبودن ها. با صدای خوشحالی بچه ها و فریاد گل ل ل به خودم آمدم به تختم برگشتم پتوی نرم و سبکم را تا روی سرم کشیدم و خوابیدم مثل هر روز، مثل این چند وقت که از همه کس و همه جا نا امید شده بودم و فقط می خواستم بخوابم تا زمان را نفهمم. چشمهاایم را می بندم و سعی می کنم بخوابم.  خوابم نمی رود به توپ و ضربه و گل و خودم فکر  می کنم.  شاید توپ بیچاره نباشد و ضربه ها دردناک نباشند توپ قرار است گل شود شاید من بیچاره نباشم،  شاید آخر این ضربه ها گل شوم شاید فشارها و اتفاقات زندگی قرار است از من یک من تازه بسازد، یک من قوی تر،  یک من امیدوارتر،  یک من صبورتر،  یک من بهترپتو رو کنار میزنم بلند می شوم پنجره را باز می کنم هیاهوی بجه ها تو اتاقم می پیچد گل ل ل.</description>
                <category>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</category>
                <author>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</author>
                <pubDate>Tue, 11 Apr 2023 05:06:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حساب پس انداز امید باز کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@saba1354/%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%A8-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-qfxhopi5mrzn</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم  تقریبا همه ما پس انداز کردن و داشتن قلک را تجربه کرده ایم. هر پولی که به هر مناسبتی به دستمان می رسید سر از قلک در می آورد. هنوز هم یادآوری شکستن و پاره کردن قلک بعد از پرشدن برایمان لذت بخش است. امروزه پس انداز کردن یک آینده نگری و سرمایه گذاری است  و از قلک پلاستیکی به صندوق نسوز و حساب بانکی و خرید اوراق بهادار و زمین و چک کردن هر روزه قیمت دلار و سکه رسیده است؛ ولی دیگر لذتی در پس انداز کردن ها نیست و هر چه بیشتر پس انداز می کنیم نگران تر می شویم.  آینده نگری و سرمایه داشتن برای امنیت اقتصادی خیلی خوب است ولی کاش کنار آن مقداری امید و توکل هم پس انداز داشته باشیم ! همیشه هستند آدمهایی که با یک  حرف تلخ،  یک خبر ناگوار،  یک تحلیل اشتباه ، یک هیحان کاذب چنان ناامید و نگرانت می کنند که نه صفرهای حساب بانکی و نه برق سکه ها و نه اوراق بهادار داخل صندوق نسوز هیجکدام آرامت نمی کنند . کنار همه سرمایه گذاری ها امید و توکل  را هم اضافه کنیم تا نه عدم ثبات قیمت ها و نه افزایش هزینه های زندگی و نه اخبار و نه هیچ راهزنی نتواند امید و امنیت مان را با خودش ببرد.</description>
                <category>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</category>
                <author>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jan 2023 03:09:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهانی سراسر نور</title>
                <link>https://virgool.io/@saba1354/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D8%B3%D8%B1-%D9%86%D9%88%D8%B1-zrvjuhpnw92m</link>
                <description>بسم اله الرحمن الرحیم?جهانی سراسر نورروایت و به تصویر کشیدن رویدادهای تاریخی کار دشواری است. بسیاری از داستان های تاریخی چندبن بار تکرار شده اند؛ گاهی رنگ افسانه به خود گرفته اند و گاهی فراموش شده اند.من قصه تاریخی ای را می شناسم که با تمام حکایت های تاریخ، با همه یکی بود یکی نبودها فرق می کند. قصه ای که فقط یک بار در طول تاریخ بشریت اتفاق افتاده است و حقیقتی در دل خود دارد که رنگ افسانه به خود نمی گیرد.قصه ای که هم حماسی است هم عاشقانه . قصه ای که با وجود عقبه هایی که دارد در یک روز اتفاق افتاد و ماندگار شد .داستان یک نبرد در سرزمینی داغ در نیمروزی گرم و سوزان.داستان وفاداری و خیانت.داستان دو سپاه در مقابل هم ،  داستان یک نبرد نابرابر،یک طرف ۷۲ نفر، یک طرف ۳۰ هزار نفر.یک طرف ذکر عاشقانه، یک طرف قهقهه مستانه.یک طرف ایمان ، یک طرف وهم ایمان.یک طرف سراسر گوش و هوش و لبیک ، یک طرف فریاد و  هیاهو و همهمه.یک طرف محبت و دوستی ، یک طرف رقابت و کینه.یک طرف آگاهی محض ، یک طرف جهل مرکب.یک طرف سبقت در عشق ، یک طرف نقشه برای غنیمت.یک طرف مردی از تبار علوی، یک طرف نامردی زاده ابوسفیان.یک طرف &quot;والسابقون السابقون&quot;، یک طرف &quot;واصحاب الشمال&quot;.یک طرف نور ، یک طرف تاریکی.در سپاه نور خیمه خیمه ردپای عشق بود؛ عشق خواهر و برادر، عشق مادر و پسر ، عشق طفل شیرخوار و مادر، عشق برادرزاده و عمو، عشق عمه و برادرزاده، عشق خواهرزاده و دایی، عشق تازه عروس و تازه داماد، عشق پدر و جوان، عشق برادر به برادر و عشق غلام به مولا؛ و در سپاه ظلمت و تاریکی خیمه به خیمه ردپای طمع بود و وعده های پوچ، توهم حکومت ری و خواب و خیال فرمانداری فلان سرزمین.سپاه نور به بهشت و وصال و خدا می اندیشید و سپاه تاریکی به غنیمت بیشتر، به ظلم بیشتر، به تاختن به بدن های سراسر نور و سکه های طلا و نورچشمی شدن شیطان،عصر آن روز سپاه تاریکی مست غرور، پیروزی بر سپاه نور را جشن گرفتند، شب ستاره ها را بر نیزه کردند و صبح فردا همراه با ۸۴ فرشته اسیر و صبور راه افتادند.چهل منزل رفتند؛ منزل به منزل رسواتر!همه جا را نور فرا گرفت، سپاه تاریکی یک به بک از چشم ها افتادند و پشیمان و خسران زده دست های فرمانده ظلم را پوچ دیدند. یک طرف عدالت با دستانی پر، یک طرف قمار گل یا پوچ.یک طرف نور و عزت، یک طرف تاریکی و ذلت.و هنوز که هنوز است این داستان ادامه دارد و هر روز نور گستره بیشتری از دنیا را فرا می گیرد باشد که این داستان با رسیدن علمدار نور و عدالت، جهانی شود.</description>
                <category>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</category>
                <author>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</author>
                <pubDate>Sun, 31 Jul 2022 08:31:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>علی همان حقیقت همیشه عیان</title>
                <link>https://virgool.io/@saba1354/%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AD%D9%82%DB%8C%D9%82%D8%AA-%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%B9%DB%8C%D8%A7%D9%86-nh1nnqw1d7ht</link>
                <description>گوش ‌جان بسپار چه می شنوی؟!چشم دل را باز کن‌ چه می بینی؟!اینجا غدیر است برکه ای در دل صحرای سوزان حجاز ، اما جاری تا همیشه تاریخ!اینجا غدیر است آبگیری کوچک اما شاهدی بزرگ، شاهد حقیقتی فراموش نشدنی!شاهد دوستی ها و کینه ها!شاهد تبریک ها و حسادت ها!شاهد پیوند رسالت و امامت!شاهد ولایت خورشید!و اینگونه بود که غدیر آن آبگیر تنها در دل صحرا هویت یافت!  غدیر روز هویت شیعه است.نگاه کن!این دست علی است در دست پیامبر بشنو!این طنین صدای محمد است که می فرماید:من کنت مولاه فهذا علی مولاههر کس که من رهبر و مولای او هستم پس این علی مولا و رهبر اوست.غدیر از یادها نمی رودشیعه در زلال غدیر به نور ولایت جان‌ گرفت؛ زنده شد.ولایتی بر حق؛  جاری در قرآن هر چند انکارش کنند.امامت علی عیان است به آیه  إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَولیّ امر و یاور شما تنها خدا و رسول و مؤمنانی خواهند بود که نماز به پا داشته و به فقرا در حال رکوع زکات می‌دهند و تاریخ می داند که  علی همان مومنی است که در رکوع صدای نیازمند را می شنود و انگشترش را به زکات می دهد.علی همواره کار خدایی می کند هم در &quot;لیله المبیت&quot; هم در خیبر، هم در مسجد، هم در رکوع!او سراسر ذکر است و  نماز !علی جلوه عیان خداوند است وامامت و ولایت علی حقیقتی است عیان و &quot;آنچه که عیان است چه حاجت به بیان است&quot;</description>
                <category>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</category>
                <author>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jul 2022 00:30:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی می کنیم امّا به رسم عادت</title>
                <link>https://virgool.io/@saba1354/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D9%85%D9%91%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-ljcniyriujcb</link>
                <description>پیرمرد خوش رویی بود موهای سر و صورتش کاملا سفید شده بود و معصومیت خاصی به چهره اش داده بود  تمام طول مسیر با جوان همراهش حرف میزد و می خندید بی آنکه بخواهم جذب حرفهایش شده بودم طوری که ‌دیگر ترمزهای ناشیانه راننده سر هر ایستگاه آزارم ‌نمی داد.نمی دانم جوان که اسمش محمد بود و ته چهره اش شبیه پیرمرد چه گفت که پیرمرد نگاهی به او‌ کرد و گفت به قول سهراب &quot;زندگی چیزی نیست که سر طاقچه عادت از یاد من و تو برود.&quot; حرف پیرمرد و شعر سهراب تکانم داد!ما واقعا زندگی می کنیم یا زندگی عادت ماست.هر روز ما با برنامه های تکراری شب می شود، از بیدار شدن با زنگ‌ هشدار تکراری تا بقیه برنامه ها همه تکرار است. تکراری که عادت شده است. نمیدانم چرا گفته اند &quot;ترک عادت مرض است&quot; عادت مرض است نه ترک آن؛ عادت مریضی خطرناکی است. خطرناک است چون به هر شرایطی عادت می کنی و حاضر نیستی  برای تغییر شرایط و رسیدن به یک زندگی بهتر تلاش کنی حتی گاهی نمی دانی که زندگی بهتری هم وجود دارد، حتی گاهی زندگی بهتر را نمی خواهی!عادت خطرناک است چون عادت کردن یعنی عادی شدن زندگی، عادی شدن داشته ها،  ندیدن نعمتها و حسرت نداشته ها!چقدر نفس کشیدن و صدای ضربان قلبمان عادی شده است، چقدر دیدن و شنیدن و گفتن برایمان عادی است. داشتن خانواده ، پدر و مادر، خواهر و برادر و فرزند را موقعی دارایی می دانیم که دیگر نیستند و آنها را نداریم ،حتی به نبودن هم عادت کرده ایم! نداشتن نه اینکه مرگ آنها را از ما گرفته باشد گاهی هستند ولی از لبخند و محبت شان خبری نیست. آنقدر به بودن همدیگر عادت کرده ایم که یادمان ‌نمی آید آخرین بار کی از دیدن یکدیگر خوشحال شده ایم و آخرین بار کی به هم لبخند زده ایم؟!  لبخندی به رسم زندگی نه به عادت! چقدر همه چیز در زندگی مان عادی شده است؛ چقدر داشته هایمان را نمی بینیم؛ چه بی اشتها و بی ذوق وشوق روزها و شب هامان می گذرد؛ چقدر عادت کرده ایم پس کی زندگی خواهیم کرد؟!با ترمز شدید اتوبوس به خودم آمدم باید پیاده می شدم از پیرمرد و جوان خبری نبود ولی صدایش در گوشم‌ می گفت که &quot; زندگی جیزی نیست که سر طاقچه عادت از یاد من و تو برود.&quot;</description>
                <category>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</category>
                <author>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</author>
                <pubDate>Mon, 20 Jun 2022 12:02:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسم به قلم</title>
                <link>https://virgool.io/@saba1354/%D9%82%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D9%84%D9%85-jipkybqzeesu</link>
                <description>               بسم الله الرحمن الرحیم روزی که برای اولین بار قلم را برای نوشتن در دست گرفتیم فکر نمی کردیم تایپ کردن‌جای نوشتن را بگیرد ولی همانطور که با وجود انواع خودکار و خودنویس و روان نویس قلم فراموش نشد، صفحه کلید کامپیوتر و گوشی و انواع برنامه های تایپ و نرم افزارهای نوشتن هم نمی تواند از ارزش قلم بکاهد و همه ی ارزش قلم به نگاه و ذهن خلاق است و آن چه می نویسد؛ اصلا قلمی که نمی نویسد قسم ندارد! ِ نۚ وَالْقَلَمِ وَمَا يَسْطُرُونَبا اینکه تایپ کردن به نوشتن سرعت می دهد ولی نوشتن با قلم لذت بخش تر است.وقتی قلم در دست می گیری؛ افکارت از قلم به کاغذ منتقل می شود . گاهی قلمت اهل حساب و کتاب و منطق است و گاه سرشار از احساس!‌با اندوهت قلم با بغض می نویسد و با شادی تو قلم شادی را به کاغذ هدیه می کند. و چه عاشقانه می نویسد قلم یک عاشق!با اینکه این روزها کسی با قلم‌ نمی نویسد ولی حضور قلم در تمام نوشته ها و کتابها حس می شود.هنوز هم قلم دوست داشتنی ترین وسیله نوشتن است و اهالی سرزمین قلم به یاد ماندنی ترین.</description>
                <category>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</category>
                <author>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</author>
                <pubDate>Tue, 06 Jul 2021 02:47:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرگ، غریبه ای آشنا</title>
                <link>https://virgool.io/@saba1354/%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-hkwwbsr1xvyh</link>
                <description>بسم الله الرجمن الرحیمغریبه نیست ولی با دیدنش غریبگی می کنم .احساس می کنم جایی در اطراف زندگی کمین کرده بود و  درست لحظه ای که فکر می کردم همه جیز روبراه است خودش را نشان داد و در برابر رفتار و گفتار معترضانه ام به من یاد آوری کرد که همیشه بودم و خواهم بود ، تو از من غافل بودی!غریبه نیست تقریبا هر لحظه می آید، جانِ دوستی ، همسایه ای ، آشنایی، عزیزی را با خود می برد ولی هربار او را غریب می بینم.با آمدنش بغض و نا امیدی و تلخی و ترس و تنهایی و هزاران چرا و هزاران کاش به وجود و ذهنم حمله ور می شود و بی تابم ‌می کند. چقدر مرگ‌ بی پروا جان عزیزانت را می گیرد این حجم از غم و مصیبت برایم غریب است .هست ها برایم بود شد و بودن ها برایم خاطره! چه روزگار سختی! باید حواسم به فاصله ها باشد. حتی نمی توانم بغضم را در آغوش کسی خالی کنم! سه داغ در هفت روز ، خاله، عمو و مادر! و سهم من از این داغ ها مراسم و تشییع غریبانه و خاکسپاری به شرط رعایت پروتکل های بهداشتی! و تسلیت های مجازی است. در میان این همه درد و داغ و مصیبت ذکر خیر عزیزانم را که می شنوم آرام تر می شوم. در میان خاطراتم ‌پرسه می زنم و عکس ها را زیر و رو می کنم از قهر و کینه و کدورت خبری نیست ، برای هم کم نگذاشته ایم ، با صمیمیت و احترام، در شادی و غم کنار هم بوده ایم با هم خندیده ایم، سفرها رفته ایم؛  بودن ها را کنار هم قدر دانسته ایم ،ولی باز برای دریای متلاطم وجودم ساحلی امن می خواهم ؛ به صبر حواله ام می دهند و خدا را نشانم‌ می دهند قدرتمند ترین ، مهربان ترین ، حکیم ترین پناهگاه   ، و من پناه می برم به او از غم های پی در پی.</description>
                <category>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</category>
                <author>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</author>
                <pubDate>Sun, 23 May 2021 10:36:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این بار مهمان من باش به یک سلام</title>
                <link>https://virgool.io/@saba1354/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-ap36blbcjs1b</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمهمه ما &quot;در آینده می خواهید چکاره شوید؟&quot; را چند بار انشا کرده ایم. در انشاهای خود معلم شدیم، مهندس شدیم، خلبان و پلیس و پرستار و دکتر شدیم اما در انشاها و رویا و تخیل ما خیلی از شغل ها وجود نداشت‌. بعضی شغل ها با اینکه اهمیت زیادی دارند ولی به چشم نمی آیند. رفتگر محله مان  را به سلامی، به خدا قوتی، به فنجانی چای مهمان می کنیم؟!اگر سختی های کار رفتگران و پاکبانان را بشناسیم ارزش کارشان برایمان چندین برابر می شود و بی تفاوت از کنارشان رد نمی شویم.تحمل سرمای زمستان و گرمای تابستان، خطرابتلا به بیماری های تنفسی از بوی زباله ها، خطر بریدن دست با اشیا بُرنده ی پنهان در زباله ها، فرو رفتن احتمالی سرنگ های آلوده و مبتلا شدن به انواع بیماری ها، درگیری با گربه ها و سگ های ولگرد، خطر دیده نشدن در تاریکی شب و تصادف خطراتی هستند که هر پاکبان،  هر روز و هر شب، با آن روبروست ولی کارش را نه از روی اجبار که برحسب وظیفه به بهترین شکل انجام می دهد.نظافت و بهداشت هر شهر مدیون وظیفه شناسی پاکبانان زحمت کش است که بعضی مواقع منزلت و احترام اجتماعی آن ها از طرف بعضی از ما رعایت نمی شود.تصور کنیم یک روز این عزیزان، به هر دلیلی کارشان را انجام ندهند؛ آیا تلنبار شدن زباله ها در جای جای شهر و بوی تعفن آن ها برایمان قایل تحمل خواهد بود؟! آن روز جای خالی این شغل دیده خواهد شد. از کنار پاکبانان شهرمان بی تفاوت رد نشویم . لباس های نارنجی و  سبز شبرنگشان را ببینیم، خش خش جارویشان را بشنویم و به لبخندی و سلامی مهمانشان کنیم و یادمان بماند که هیجکدامشان در انشای خود ننوشته است میخواهد یک رفتگر شود!</description>
                <category>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</category>
                <author>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</author>
                <pubDate>Sun, 04 Apr 2021 16:16:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مواظب باش خودت را گم ‌نکنی</title>
                <link>https://virgool.io/@saba1354/%D9%85%D9%88%D8%A7%D8%B8%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D8%A7-%DA%AF%D9%85-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C-rtidijy2buwl</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیمانگار آب شد و رفت توی زمین، انگشتری را که برایم خیلی عزیز بود گم کرده بودم . برای پیدا‌کردنش همه جا را زیر و رو کردم ولی هیچ اثری از انگشتر نبود. هنوز هم بعد سال ها  دنبالش می گردم و فراموشش نکردم. همان روزها عزیز به شوخی گفته بود: &quot;مواظب باش خودت را گم نکنی&quot; و من خندیده بودم. و این روزها فهمیده ام که شوخی شوخی ممکن است وسط زندگی خودت را گم کنی و حتی هیچ وقت پیدا نکنی! بارها در هیاهوی زندگی احساس گم شدن، گم‌گشتگی و از خود دور شدن کرده ام . تجربه غریبی است ؛ دلتنگی ، دلتنگ خودت!جاهایی از مسیر زندگی را باید تابلو خطر &quot; گم شدن&quot; نصب کنیم تا با دیدن تابلو و احساس خطر به خودمان بیاییم.مراقب باشیم لابه لای حسرت های گذشته جا نمانیم.بیشتر حواسمان باشد تا در دام مقایسه ی خود با دیگران نیفتیم . ارزشهایمان را فراموش نکنیم، ترازویمان معیارها و ارزش های بقیه نشود.منِ ارزشمندمان را به چشم و هم چشمی و تجملات و رسم و رسومات ناسالم نفروشیم.نگرانی از آینده از خدا نا امیدمان ‌نکند، برای آینده برنامه ریزی کنیم،  هدف داشته باشیم ولی در نگرانی هایمان غرق نشویم.غصه ها، شکست ها و حسرت های گذشته را فراموش کنیمتجربیات به درد بخور را برداریم ؛ از گذشته بیرون بیاییم و دیواری محکم بین خود و گذشته بکشیم.دست در دست خدا به سوی آینده حرکت ‌کنیم. دستمان که در دست خدا باشد گم ‌نمی شویم.فاصله بین گذشته و آینده را قدر بدانیم، حال را دریابیم.مادر، پدر، فرزند، خواهر، برادر، دوست، همسایه، همکار، استاد، شاگرد؛ هر که هستیم فرقی نمی کند، حواسمان باشد در روز مرگی ها خودمان را جا نگذاریم، اکنون را عاشقانه و متعهدانه زندگی کنیم. خودمان را دوست داشته باشیم، علایقمان را بدانیم ، خودمان را بشناسیم ، هر از گاهی زنگار از روح خداییمان بزداییم و هوشیار باشیم که اگر خودمان را گم‌ کنیم، هیچ کس جز خودمان نمی تواند پیدایمان کند.</description>
                <category>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</category>
                <author>صدیقه اسماعیل بیگی (صبا)</author>
                <pubDate>Sun, 28 Mar 2021 10:22:06 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>