<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صبا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sabana</link>
        <description>دانشجو روانشناسی، یک کتابخوان غیرحرفه‌ای</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 15:53:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/724075/avatar/taO9fY.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صبا</title>
            <link>https://virgool.io/@sabana</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: شنل پاره</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B4%D9%86%D9%84-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87-jatomc7jv1wl</link>
                <description>ما بلایای بسیار از سر گذرانده بودیم. از هیچ‌ چیز نمی‌هراسیدیم و مصیبت‌های دیگری نیز در پیش داشتیم. دعاها را فراموش کرده بودیم. زندگی امیدها را از ما ستانده بود. دعاها و امیدها از میانمان رخت بربسته بودند، بی‌بازگشت. آخرین چالش فصل تابستون خواندن کتابی درباره‌ی زندگی یک زن بود، من کتاب شنل پاره اثر نینا بربروا را انتخاب کردم. کتاب شنل پاره روایت‌گر زندگی ساشا دختری نه ساله که بعد از فوت مادرش زندگی‌اش دچار تحول های اساسی میشود و او را مجبور به زندگی با پدری که دچار مشکل عقلانی و خواهر بزرگ‌ترش، آریان، میکند. اما آریان نیز چندی بعد با ازدواج با مردی بسیاز بزرگ تر از خود و فرار از خانه ساشا را تنها میگذارد و بار تمام زندگی بر دوش ساشا می افتد. کتاب به داستان زندگی ساشا از نه سالگی تا سن جوانی می‌پردازد. داستان کودکی در روسیه و سپس با مهاجرت خانواده به فرانسه، ادامه داستان در پاریس روی میدهد. در این بین اتفاقات جامعه، جنگ و تحولات شخصی در زندگی خود ساشا و اطرافیانش به زیبایی بیان میشود.در مقدمه کتاب ذکر شده که سرگذشت ساشا شباهت بسیاری به سرگذشت خود نویسنده دارد.نینا در خانواده‌ای مرفه به دنیا آمد و در نوجوانی شاهد انقلاب و فروپاشی نظم حاکم بر جامعه روسیه بود. او در گرماگرم انقلاب با مفهوم نابرابری اجتماعی آشنا شد و سختی و محرومیت را با گوشت و پوست خود حس کرد. پس از انقلاب اکتبر بود که به دلیل فشارهای سیاسی و تنگ فضای فرهنگی، مجبور شد سرزمین مادری را ترک کند و رهسپار تبعید شود. کتاب شنل پاره به زبان فرانسوی نوشته شد و روایت نسلی بی‌رؤیا است، نسلی تباه‌شده، نسل انقلاب روسیه و جنگ‌های بزرگ جهانی که داستانی شبیه همان شنل کهنه را دارند. شنلی که زمانی می‌توانست باشکوه باشد اما سرنوشت دیگری در انتظار آن است.نینا بربرواکتاب کوتاه، سرد و بسیار غمگینی بود حس نزدیکی خاصی به کتاب داشتم و در صدر کتاب های محبوبم قرار گرفت دوست دارم بیشتر درباره ی این کتاب بنویسم اما خطر لوث شدن ماجرا رو میدم و برای همین به نظرم همین معرفی کوتاه ازش کافی باشد. چندین قسمت از کتاب که خوشم آمد:شنل کهنه را از یک صندوق قدیمی بیرون آوردیم که در خانه‌ی پدربزرگ ماندگار شده بود. با وجود قدیمی بودن و بیدخوردگی، باشکوه است. می‌توان خود را از سر تا پا در میان آن پوشاند و از سرما مصون ماند.ما بلایای بسیار از سر گذرانده بودیم. از هیچ‌ چیز نمی‌هراسیدیم و مصیبت‌های دیگری نیز در پیش داشتیم. دعاها را فراموش کرده بودیم. زندگی امیدها را از ما ستانده بود. دعاها و امیدها از میانمان رخت بربسته بودند، بی‌بازگشت.امروز، زمانه ی دیگری است. من باید به سویی بروم و تو به سویی دیگر. ما این شنل کهنه را دو پاره خواهیم کرد. اکنون دیگر از جلوه افتاده، کهنه شده، ولی چه باک! من خود را در پهنه های سرزمین دلگیر و بی رحم خویش گم خواهم کرد.نه از آن رو که دوستش دارم، راه دیگری در برابرم نیست.بدرود! تو نیمه دیگر این جامه دو هزار ساله را بردار و بگریز، دور از اینجا، دور از من، دور از ما. شتاب کن، بی آنکه سر برگردانی، عزیز من، فراسوی دریاها و کوهستان ها،به طرف سرزمین دیگر بتاز. از تنها ماندن، از یتیم ماندن هراس به دل راه نده. همچون پرنده، همچون باد زندگی کن. هستی جوان و لطیفت را نجات بده! به آفریقا، استرالیا، آسیا برو، یکی از این دو آمریکا را از آن خود کن.از این سرزمین شوم و وحشت بار بگریز.احساس مبهم ناتوانی در تغییر کوچک ترین چیز در زندگی ام، بیشتر مرا به خنده می انداخت. ولی بهتر بود با دیگران بخندم تا تنها، در اتاقی که در تمام طول زمستان گرم نمی شد، زیر پتوی نازک راه راهی سر را در بالشی سفت فرو ببرم و بگریم. چنین بود، و چنین است هنوز، زندگی من.اشیای دور و برمان همچنان شکننده‌تر می شوند. هر یک از آنها یگانه است و شی دیگری جایش را نخواهد گرفت. آدم ها هر دم فرارتر می شوند. وقتی در حال رفتن می بینمشان ، تصور می کنم به زودی باز خواهند گشت. همه چیز ناپدید می شود: نان، کاغذ، صابون ،نفت و طلا.خود دنیا به سمت نابودی اش پیش می رود و در این نابودی عمومی، نوری متبرک که دیگر نه از ستاره ای که مدت هاست خاموش شده بلکه از مهی براق و لرزان بر می خیزد، دوباره،بی رمق، برای من سوسو می زند.نمی‌توانم بگویم این نور دوباره چه زمان و چگونه پدیدار شد. دیگر آن چشم نافذ گذشته، آن شم، آن حساسیت تند و تیز دوران کودکی را ندارم.ولی می دانم که در این زندگی سیاه، در عین آنکه ضعیف و پیر و کودن می‌شوم، با نیرو و تب و تاب خاصی در کمین آنم. این چیز را که، به رغم ناملایمات، مثل بیست سال پیش در من زنده می شود، اگرچه بسیار گنگ و سنگین است، می توان میل به بزرگ منشی، عطش خردمندی، عشق و حقیقت نامید.این کلمات بیانگر چیزهای متفاوتی نیستند، بلکه اجزای کل بی پایانی هستند که من از برابر آن می گذرم بدون اینکه آن را ببینم. به راستی، میتوان از بزرگواری صحبت کرد وقتی فقر و حقارت آن را حقیقتا غیر ممکن می‌سازد؟امان از این آسمان، ثابت، تغییر ناپذیر. حس میکردم آن شب به جای آنکه صفحه کتاب را ورق بزنیم و جلو برویم، به اندازه نیمی از کتاب به عقب برگشته ایم، حوادثی که یک ربع قرن از عمرشان میگذرد در میان خش خش صفحات دوباره متولد میشوند و دست سنگینی را به تکرار رخدادهای وحشتزا و نگران کننده ای هدایت میکند که مدت ها پیش از سر گذرانده بودیم.دوباره به تله افتاده بودیم، دوباره در پشت سرمان بسته شده بود. مثل موش های کوچک کنجکاوی بودیم با چشمان تیز، که راه نجاتی ندارند: اگر به موقع جنبیده بودیم، هنوز میشد کاری کرد.اما حالا دیگر کار از کار گذشته بود، و ما مچاله، در تنگنا مانده و گرفتار شده بودیم.من کتاب شنل پاره را از اپلیکیشن طاقچه خوندم. https://taaghche.com/book/59126/%D8%B4%D9%86%D9%84-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D9%87 </description>
                <category>صبا</category>
                <author>صبا</author>
                <pubDate>Sat, 11 Sep 2021 10:34:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: سکوت دریا</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-rq44b9e6vxi4</link>
                <description>سه سال و چند هفته گذشت. بیش از سه سال است که نماد فرانسه سکوت بوده. سکوت توده هایش، سکوت ساکنان خانه هایش، سکوت در برابر رژه ظهرگاهی ارتش آلمان در خیابان شانزلیزه، سکوت به سبب سکنی دادن یک افسر آلمانی در اتاق مجاور، سکوت از این رو که گشتاپو زیر تختخواب هتل ها میکروفون کار گذاشته است، سکوت چون کودکان جرأت نمی کنند بگویند گرسنه اند، چون گروگان هایی که پیکرشان هر شامگاه بر خاک می افتد یک روز عزای ملی دیگر را رقم می زنند. و نیز قفل سکوت به اندیشه مان، سکوت اجباری نویسندگان به سبب محروم شدن از حق ابراز عقیده، سکوت در برابر جهان. - مقدمه ناشر انگلیسی کتابle silence de la mer پنجمین چالش از سری چالش های کتابخونی طاقچه انتخاب کتابی بود که بتونیم در طول مدت یک روز اون رو تموم کنیم. برای منی که اگر پاش بیوفته کتاب های قطور هم یک شبه تموم میکنم، انتخاب کتاب رو یک مقدار سخت میکرد برای همین بین کتاب های کوتاهی که خونده بودم آخر سر این کتاب یعنی سکوت دریا رو انتخاب کردم. کتاب سکوت دریا با نود و یک صفحه توسط نشر ماهی چاپ شده و نوشته ی نویسنده ی نهضت مقاومت فرانسه در جنگ جهانی دوم ژان مارسل بروله (ورکور) هست. ابتدای کتاب ما درباره ی خود زندگی ورکور و چگونگی نوشتن و سختی های چاپ و پخش کتاب در زمان جنگ جهانی میخونیم و سپس داستان شروع میشه. داستان از جایی شروع میشه که یک افسر ارتش نازی در خونه ی پیرمرد و بردرزاده اش برای یک مدت نامعلومی ساکن میشه افسری که عاشق فرانسه است و یک موسیقیدانه شاید اینجا با خودیم فکر کنیم با یک ادم متفاوت سروکار داریم. اما در این بین خونه پیرمرد مانند کشور فرانسه بدون اجازه و رضایت و به زور پذیرای افسران نازی هست. و اینجاست که مقاومت به شکل های مختلف خودش رو نشون میده.مقاومت برای یک عده ای عضو شدن در گروه های پارتیزانی، نوشتن مثل خود ورکور، شعر گفتن و در نهایت همین سکوت خلاصه میشه سکوتی نه از سر رضایت بلکه به خاطر خشم و عصبانیت زیاد. سکوتی که بیشتر افراد جامعه دست به اون زدند و نماد مقاومت روانی مردم فرانسه است. کاری که در این داستان پیرمرد و برادرزاده اش انجام میدند، سکوت مطلق. این سکوت من رو یاد یک قسمت از متن کتاب زیر انداخت:رییس کمیسیون: فقط یک سوال هست که میخوایم ازتون بکنیم، یه سوال راجع‌به لحظه‌های سکوت تو نمایش شمامایرهولد: بله میدونم، گاهی وقت‌ها سکوت باعث ترس می‌شه. رفیق من حاضرم همکاری سازنده‌ای با خ.ر.س.م بکنم. منظورم خدمات ردگیری سکوت‌های مشکوکه، هر حرفی با هاله ای از سکوت محاصره شده. و این هاله‌ی سکوت قدرت وحشتناکی داره. حتی بیش‌تر از خود حرف توجه رو جلب می‌کنه. و بعضی وقت‌ها این هاله‌ی سکوت تبدیل می‌شه به ضد چیزی که حرف می‌خواد منتقل کنه.-  ریچارد سوم اجرا نمی‌شود - ماتئی ویسنی‌یکدر سال 1949 ژان پیر ملویل اقتباسی از این کتاب رو به شکل فیلم درآورد و در خانه خود ژان بروله با گروه مخصوصش فیلم برداری شد.چند جمله از متن کتاب که خوشم اومد:من و برادرزاده ام، بنا به تعهدی نانوشته، برآن بودیم که هیچ تغییری در زندگی مان ندهیم، حتی در کوچکترین جزئیاتش، تو گویی آن افسر آلمانی اساسا وجود خارجی نداشت و تنها یک شبح بود.&quot;می‌خواهید کارشان را بسازید؟ برای همیشه؟&quot; جواب داد: &quot;مسئلهٔ مرگ و زندگی  است. قدرت تنها به کار فتح می‌آید و بس، نه به کار ادامهٔ سلطه. برای حفظ  حاکمیت بر دیگران ارتش به هیچ نمی‌ارزد و ما این را خوب می‌دانیم.&quot; من سرش  فریاد کشیدم: &quot;اما نه به قیمت روحشان! نه به این قیمت!&quot; جواب داد: &quot;روح  هرگز نمی‌میرد. تجربهٔ گذشته را دارد. باز از خاکستر خود زاده می‌شود. ما  از همین حالا باید برای هزار سال دیگر بنیاد کنیم. پس اول باید ویران کرد.&quot;بعد با لحنی سنگین و پرسوز متن را خواند:«اینک احساس می کند که دستانش آلوده است به خون کشته های پنهانش.در نکوهش عهدشکن از هر سو هر دمی شورشی می شود برپا.سپاه که فرمان می برد از اوفرمان می برد و بس، بی هیچ عشق.اینک او می بیند، نام بلندش چه فراخ افتاده بر اندامشهمچون جامه غولی بر تن گورزادی دزد.»سرش را بلند کرد و خندید. و من، مبهوت و منگ، از خودم می پرسیدم آیا او هم در این دم به همان خودکامه ای می اندیشد که من می اندیشم؟فرمانروایی که از عشق مردمانش محروم باشد چیزی نیست جز مترسکی مفلوک.من کتاب سکوت دریا رو از اپلیکیشن طاقچه خوندم. https://taaghche.com/book/59118/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7 </description>
                <category>صبا</category>
                <author>صبا</author>
                <pubDate>Thu, 05 Aug 2021 19:33:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: طاعون</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D8%B7%D8%A7%D8%B9%D9%88%D9%86-htwias5qzwlx</link>
                <description>ساده‌ترین راه برای آن که آدم شهری را بشناسد این است که سر دربیاورد آن‌جا مردم چه‌طور کار می‌کنند، چه‌طور محبت می‌ورزند و چطور می‌میرند.Edvard Munch - The Death Bedفکر کنم وقتی ۱۶ یا ۱۷ سالم بود، تحت تاثیر بعضی از صفحات اینستاگرام که کتاب معر‌فی می‌کنند با کتاب طاعون آشنا شدم و شروع به خوندنش کردم. اما مشکل سن کم من و  تجربیات ناچیزم از زندگی بود و باعث شد صفحات کتاب رو سرسری رد کنم و صرفا اگر یک جا حرفی شد بتونم بگم که من هم این کتاب رو خوندم. اما حالا که سال‌ها گذشته هم سنم بیشتر شده و هم جهانم بزرگتر و از همه چیز مهمتر تجربه‌ی زندگی در قرنطینه به لطف کرونا محیا شده. من با دقت بیشتری این کتاب رو خوندم و لذت بیشتری هم بردم.اتفاقات داستان در شهر اُران در الجزایر که مستعمره‌ی کشور فرانسه است رخ می‌دهد، شهری ساحلی که پشت به دریا ساخته شده، شهری بدون کبوتر، بدون درخت و بدون باغ. اما داستان از جایی شروع می‌شود که ناگهان هزاران موش رو به مرگ از سوراخ‌ها بیرون می‌خزند و باعث وحشت ساکنان شهر می‌شوند. اما این فقط یک نشانه از وقوع فاجعه‌ای بزرگتر است. فاجعه‌ای که حتی خود دکتران و فرمانده شهر میلی به باور آن ندارند. یعنی شیوع بیماری طاعون.اون موقع جرئت نکردند اسمش رو به زبون بیارن. افکار عمومی واسه شون مقدسه:مردم رو وحشت زده نکنید، مبادا یک وقت مردم رو به هول و هراس بندازید. وانگهی، به قول یکی از همکارها «غیرممکنه، همه می‌دونند در اروپا ریشه کن شده.» آره همه می‌دونستند غیر از مرده‌ها. اما بیماری به افکار دکتران و بزرگان شهر اهمیتی نمی‌دهد و شروع به کشتار می‌کند. و مثل همیشه تا این افراد شروع به چاره‌اندیشی کنند بسیار دیر شده است و افراد زیادی از دست رفته اند. زیرا گرچه مصیبت‌ها امری رایج‌اند، دشوار می‌توانیم باورشان کنیم وقتی بر سر خودمان نازل می‌شوند. جهان همان قدر گرفتار طاعون شده که دستخوش جنگ. با وجود این جنگ ها و طاعون ها مردم رو یکسان غافل گیر میکنند.حالا به نظرم بهتره یک تعریفی از خود بیماری طاعون داشته باشیم:طاعون یک بیماری واگیر عفونی مشترک بین انسان و حیوان با عامل باسیل یرسینیا پستیس (Yersinia pestis) است. عامل این بیماری در سال ۱۸۹۴، پس از سال‌ها پژوهش الکساندر یرسین در انستیتو پاستور کشف شد. طاعون خیارکی (طاعونی که در کتاب افراد به آن مبتلا می‌شدند) متداول‌ترین حالت طاعون است که با نیش کک یا گازگرفتگی موش آلوده به بوجود می‌آید. طاعون خیارکی یکی از سه نوع طاعون ناشی از باکتری یرسینیا پستیس است. طاعون ابتدا باعث مرگ شمار بسیار زیادی از موش‌ها می‌شود؛ بنابراین،  کک‌ها به دنبال میزبان دیگر، به انسان‌ها یا حیوانات خانگی حمله کرده و  باعث آلودگی آن‌ها می‌شوند. (منبع ویکی‌پدیا)وقایع کتاب از زبان یک راوی کل و بی‌طرف توصیف میشود . راوی‌ای که بعدها در انتهای داستان متوجه‌ی هویت او می‌شویم. در این بین راوی ما را  با چندین شخصیت اصلی کتاب که سعی می‌کنند که بر کنترل این بیماری تاثیر گذارند و تا حدودی با نحوه‌ی زندگی آن‌ها قبل از طاعون آشنا می‌کند. وقایع کتاب برای من بسیار ملموس بود مثلا نبودن سرم دارویی، تبدیل مکان‌های عمومی به بیمارستان و مراکز درمانی، کمبود کادر درمان، اعلام لیستی از تعداد نفراتی که میمیرند و از همه مهمتر قرنطینه. البته قرنطینه در کتاب بسیار سفت و سخت اجرا می‌شد. که در اینجا به این شکل نبود.پزشکی در روم باستان و پوششی که برای ابتلا پیدا نکردن به طاعون به تن دارد.
ماسک منقار مانند، حاوی گل‌های خشکی بود که تأثیر بوی بد دارو را کاهش می‌داد.چندین جمله‌ای که از متن کتاب خوشم اومد:نتیجه‌ی هجوم بی‌رحمانه‌ی بیماری این بود که همشهریان‌مان را ناگزیر کرد به گونه‌ای عمل کنند که گویی عواطفِ فردی را فاقدند.مطبوعات که سر قضیه‌ی موش‌ها آن‌قدر بلبل‌زبانی کرده بودند اصلا صدایشان در نمی‌آمد، زیرا موش‌ها در خیابان می‌میرند و انسان ها در اتاقشان. و روزنامه ها فقط دغدغه ی خیابان را دارند.[دکتر ریو] می‌کوشید هر چه درباره ی این بیماری می دانست به خاطر بیاورد و به ذهن بسپارد ارقام در حافظه‌اش غوطه می‌خوردند و به خود می‌گفت حدود سی طاعون عظیمی که تاریخ به خود دیده نزدیک صد میلیون تلفات داشته. صدمیلیون تلفات یعنی چه؟ وقتی جنگ پیش می‌آید، دیگر به زحمت می‌فهمیم انسان مرده یعنی چی و از آن‌جا که انسان مرده وزن ندارد مگر اینکه مرگش را به چشم ببینیم، صد میلیون جسد پخش و پلا شده در تاریخ جز سوسویی در تخیل نیست.این جمله من رو یاد این قسمت از کتاب سفرهای خطرناک امیل کلیما انداخت:انسان می‌تواند در جایی بخواند میلیون‌ها نفر کشته و شکنجه شده‌اند اما عدد حتی اگر خیلی بزرگ باشد، تنها میتواند حیرانی بیاورد، شاید همدردی هم برانگیزد ولی نمیتواند دردی را که انسان‌ها تجربه کرده‌اند را منتقل کند.و در آخر سر طاعون برای کسانی که کسی را از دست داده اند هیچ وقت تموم نمی‌شود.من کتاب طاعون رو از اپلیکیشن طاقچه از نشر چشمه و ترجمه کاوه میرعباسی خوندم. در نظرات بسیاری از افراد از ترجمه ایراد گرفته بودند و گفته بودند خوب نیست و یا نتونستند ارتباط برقرار کنند ولی به نظر من ترجمه‌ی خوبی بود. و مشکل خاصی نداشت‌.کتاب طاعون - آلبرو کامو  https://taaghche.com/book/83739/%D8%B7%D8%A7%D8%B9%D9%88%D9%86 </description>
                <category>صبا</category>
                <author>صبا</author>
                <pubDate>Thu, 01 Jul 2021 11:54:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: مغازه‌ی خودکشی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-cpdjp6ygzqdd</link>
                <description>«آیا در زندگی شکست خورده‌اید؟ لااقل در مرگ‌تان موفق باشید.»Le Magasin des Suicidesفکر کنم جزو افرادی هستم که خیلی دیر این کتاب رو خوندم. برای همین از این چالش استفاده کردم و کتاب مغازه ی خودکشی رو گوش کردم. برای من تمرکز کردن و گوش دادن به کتاب صوتی و متوجه شدن متن کتاب یک مقدار مشکل هست برای همین در هنگام گوش دادن نگاهی به متن هم داشتم تا سیر داستان از دستم خارج نشه. اسم کتاب اولین چیزی هست که توجه رو به خودش جلب میکنه، مغازه ی خودکشی. خود کتاب هم مثل اسمش شروع جذابی داره، مغازه‌ای که میتونه برای خودکشی کلی وسایل مختلف بفروشه و مشاوره بده و به طور اجدادی توسط خانواده ای به نام تواچ اداره میشه. خانواده‌ای که با وجود افسردگی و داشتن انواع اقسام ادوات خودکشی نمیتونند خودشون رو بکشن و یک جوری محکوم اند به زندگی، مثل یک نفرین ابدی. اوایل داستان و معرفی شخصیت ها خیلی خوب پرداخته شده بود. از ایده اسم شخصیت ها خوشم اومد. معمولا از این سبک ریزه کاری ها و استفاده از افراد واقعی یا ارجاع به شخصیت های نمایشنامه ها و کتاب های معروف درون داستان خوشم میاد.در خانواده تواچ، نام‌ها پژواک نام افراد سرشناسی در تاریخ‌اند. نام میشیما یادآور یوکیو میشیماست؛ نویسنده و شاعر سرشناس ژاپنی که سه‌بار نامزد جایزه‌ی نوبل ادبیات شده بود. او در ۱۹۷۰ به روش سنتی هاراکیری خودکشی کرد. نام ونسان پژواک نام ون‌گوگ است؛ نقاش مشهور هلندی که در ۱۸۹۰ به قلب خودش شلیک کرد.نام مرلین یادآور نام مرلین مونرو، بازیگر معروف امریکایی است که در سال ۱۹۶۲ در ۳۶ سالگی بر اثر مصرف بیش از حد داروهای خواب‌آور و آرام‌بخش به خواب ابدی رفت.نام آلن تداعی‌کننده‌ی نام آلن تورینگ، دانشمند و ریاضی‌دان نابغه‌ی انگلیسی است. تورینگ در اواخر عمر به دلایلی افسرده شد. در هفتم ژوئن ۱۹۵۴ برای آخرین بار به اتاق خوابش رفت. صبح زور بعد، خدمتکارش جسد بی‌جان او را روی تخت‌خواب یافت. کنار تخت، سیبی گاززده افتاده بود. آزمایش‌های سم‌شناسی نشان می‌داد که سیب به سیانور آغشته بوده است.ایده داستان جالب بود. خانواده تواچ ناامید و افسرده اند و یک زندگی روتین وار دارند اما بعد از بدنیا اومدن آخرین بچه اشون، آلن، کم کم اوضاع برای این خانواده تغییر میکنه. و داستان از اینجا شروع میشه.هر چقدر که جلو میریم داستان از اون شاهکاری که فکر میکردیم هست فاصله میگیره و افت میکنه. ریزه کاری و ظرافتی که در شخصیت پردازی ها بود از بین میره، شخصیت ها ناگهان دچار تحول اساسی میشند بدون اینکه بستر کافی برای این کار آماده باشه.  به نظر من باید روی شخصیت آلن به عنوان عاملی که باعث ایجاد این تحول ها بود بیشتر کار میشد یا دیالوگ های بیشتری بهش اختصاص داده میشد. به نظر میرسه داستان نتونست هدفی رو که  ابتدا دنبالش میکرد رو به انتها برسونه شاید چون شخصیت های داستان زیاد بود نویسنده نتونست جمع بندی که مدنظرش بود رو انجام بده.  موقع کتاب خوندن یاد سریال Six Feet Under  افتادم.به هر حال کتاب کوتاهی هست به درد یک بعد از ظهر گرم میخوره که آدم کلافه است و نمیدونه باید چیکار کنه میتونه با این کتاب روزش رو پر کنه. در سال 2012 یک انیمیشن فرانسوی به اسم The Suicide Shop از این کتاب ساخته شد.من این کتاب رو با صدای آقای هوتن شکیبا از اپلیکیشن طاقچه گوش کردم. https://taaghche.com/audiobook/59164/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C همچنین خود کتاب رو هم از اپ طاقچه خوندم https://taaghche.com/book/74406/%D9%85%D8%BA%D8%A7%D8%B2%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C </description>
                <category>صبا</category>
                <author>صبا</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jun 2021 18:35:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: هری‌ پاتر و فرزند نفرین‌ شده</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87-ikpg1giy2nlv</link>
                <description>وقتی اضافی‌ها کنار گذاشته می‌شوند، وقتی زمان واژگون می‌شود، وقتی فرزندان نادیده پدرشان را به قتل می‌رسانند: آن‌گاه لرد سیاه باز می‌گردد.من تاریکی را احیا خواهم کرد. من پدرم را باز خواهم گرداند.کتاب به صورت نمایش نامه نوشته شده است. وقایع  حدود بیست سال بعد از آخرین کتاب سری هری پاتر اتفاق میوفتد. لرد ولدمورت مرده، بیشتر وسایل مربوط به جادوی سیاه و یاران ولدمورت از بین رفته اند اما همیشه شکی وجود دارد، شایعاتی که باعث میشوند هیچوقت تاریکی کاملا محو نشود. شایعاتی مانند وجود یک فرزند... من برای دومین چالش کتابخوانی طاقچه، کتاب هری پاتر و فرزند نفرین شده رو انتخاب کردم، اولین کتابی  هست که در این ژانر جادویی / فانتزی خوندم. در کتابفروشی بین هری پاتر و تن تن، همیشه تن تن برنده بود. برای همین من هیچ کدوم از سری کتاب‌های هری پاتر رو نخوندم ولی بارها و بارها سری فیلم هاش رو دیدم برای همین با فضای داستان بیگانه نبودم و متوجه شدم که به کدوم داستان‌ها در گذشته اشاره داره.داستان از جایی شروع میشه که پسر دوم هری و جینی، آلبوس، به سنی رسیده که باید به هاگوارتز بره اما هاگوارتز از همون اول برای آلبوس به آسونی پیش نمیره، ترسش به واقعیت تبدیل میشه و کلاه اون رو به گروه اسلیترین میفرسته. یک پاتر در اسلیترین! آلبوس با پدرش رابطه‌ی خوبی نداره و فکر میکنه پدرش اشتباهات زیادی مرتکب شده که آلبوس میتونه اون رو جبران کنه یکی از اون اشتباهات درباره‌ی مرگ سدریک دیگوری هست. سدریک در کتاب هری پاتر و جام آتش به دستور ولدمورت کشته میشه و حالا پدر پیر سدریک از هری میخواد پسرش رو توسط زمان برگردان نجات بده و برگردونه.سدریک دیگوریسدریک دیگوری که شخصیتی معمولی در داستان‌های قبلی و شخصیتی کلیدی در این ماجرا بود و در داستان تا حدی همه راه‌ها به او ختم می‌شد. پدرش ایموس عاشق او بود اما کشته شدن سدریک به دست لرد سیاه کلیدی مهم برای داستان بود و نجاتش به هیچ‌وجه میسر نشد چرا که در همه جهان‌های موازی سرانجام دیر یا زود او می‌مرد. به نحوی که سرنوشت جهان‌ها با رفتارهای او تغییر می‌کرد اما سرنوشت سدریک که به مرگ ختم می‌شد، ثابت بود.بیشتر زمان برگردان ها بعد از نابودی لرد ولدمورت از بین رفتند اما نه همه اونها. آلبوس متوجه میشه یکی از زمان برگردان‌ها در دفتر پدرش در وزارت جادو هست با دوستش اسکورپیوس از قطار مدرسه فرار میکنند و زمان برگردان رو میدزدند و سعی میکنند سدریک رو نجات بدند اما  اونها نمیدونن که با هر بار برگشت به عقب هر حرکت کوچکی باعث ایجاد تغییر بزرگی در آینده میشه. آلبوس و اسکورپیوس وارد بازی خطرناکی می‌شوند آیا اونها میتونن همه چی رو درست کنند یا نه؟زمان برگردانچند تا از دیالوگ‌هایی که در متن کتاب ازشون خوشم اومد:دامبلدور: هری، تو این جهان احساساتی به هم‌ ریخته جواب کاملی وجود نداره. کمال از دسترس انسان خارجه، از دست جادو خارجه، تو هر لحظه‌ی درخشان شادی یک قطره سم هست: دونستن این که درد برمی‌گرده. با کسایی که دوستشون داری صادق باش، دردت رو نشون بده. رنج کشیدن برای انسان مثل نفس کشیدنه.هری: قبلا اینو یه بار به من گفتی.دامبلدور: تمام چیزیه که امشب برات دارم. (میخواهد برود)هری: نرودامبلدور: کسایی که دوستشون داریم هیچ‌وقت واقعا ما رو ترک نمی‌کنن هری. چیزهایی هست که مرگ نمیتونه لمس کنه. نقاشی… خاطره و عشق.هری: عشق آدم رو کور می‌کنه. ما هر دو سعی کردیم به پسرامون چیزی رو بدیم که خودمون نیاز داشتیم، نه اونا. ما انقد مشغول دوباره ساختن گذشته‌ی خودمون بودیم که امروز اون ها رو خراب کردیم.آلبوس: اون‌ها مردای خوبی بودن.هری: اون‌ها مردای بزرگی بودن، با نقص‌های بزرگ، و می‌دونی چیه... اون نقص‌ها اون‌ها رو بزرگ‌تر می‌کرد.دامبلدور: از بین این همه آدم، از من می‌پرسی چه‌طور از پسری که در خطره محافظت کنیم؟ ما نمیتونیم جوون‌ها رو از آسیب دیدن حفاظت کنیم. درد باید بیاد و می‌یاد.هری: پس باید وایستم و تماشا کنم؟دامبلدور: نه، باید بهش یاد بدی چه‌طوری با زندگی مواجه بشه.حس می‌کنم کتاب میتونست از این قشنگ‌تر و بهتر نوشته بشه  یعنی شخصیت پردازی‌ها به نظرم کار بیشتری میخواست و دیالوگ‌های بهتری بین کاراکترها گفته میشد مخصوصا که شخصیت‌های گذشته بزرگتر شده بودند و رفتار پخته‌تر و زیرکانه‌تری ازشون انتظار میرفت. من کتاب هری پاتر و فرزندان نفرین شده رو ترجمه نیلوفر امن زده و از نشر پرتقال در اپلیکیشن طاقچه خوندم. https://taaghche.com/book/82166/%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%AA%D8%B1-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D8%B2%D9%86%D8%AF-%D9%86%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%AF%D9%87 جام آتش</description>
                <category>صبا</category>
                <author>صبا</author>
                <pubDate>Tue, 11 May 2021 00:51:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش کتابخوانی طاقچه: قتل خانم مک‌گیتی</title>
                <link>https://virgool.io/taaghche/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%85-%D9%85%DA%A9-%DA%AF%DB%8C%D8%AA%DB%8C-bejnsx6tudwe</link>
                <description>&quot;به عقیده هرکول پوارو، در جوامع امروزی، همه‌چیز ظاهری و سعی بر آن است که فقط زیباتر جلوه کند و در هیچ کجا اثری از عشق و علاقه به نظم و ترتیب و آراستگی که بسیار مورد توجه پوارو بود دیده نمی‌شود. کسی توجهی به دقت و ظرافت ندارد و به ندرت آن‌ها را تایید و تحسین می‌کنند. حتی در حوادث جنایی هم خشونت و وحشیگری خاصی به چشم می‌خورد. هرکول پوارو با اینکه افسر پلیس بازنشسته‌ قدیمی بود از این نوع خشونت و وحشیگری‌های غیرمنطقی نفرت داشت ولی ظاهراً امروزه این گونه حوادث جنایی رایج شده است که گویای طرز فکر انسان امروز نیز هست.&quot;کتاب «قتل خانم مک‌گینتی» داستان به قتل رسیدن یک پیرزن توسط مستاجرش است. همه چیز  این جنایت مشخص است از نحوه قتل، علت قتل تا مدارکی که ما را مستقیم به مستاجر خانم مک‌گینتی آقای بنتلی می‌رساند. یک جنایت ساده. مستاجری که اجاره‌اش ماه‌ها عقب افتاده و رفتاری ناامیدکننده دارد و به دید حضار که در زندگیشان مجرمان کمی دیده‌اند، او مجرم است. اما در این میان همه مانند بقیه حضار نیستند از جمله کاراگاه پرونده، اسپنس.کاراگاه اسپنس که به قول خودش عمری را در اسکاتلندیارد گذرانده و تجربیات بسیاری کسب کرده که میتواند راحت درباره اشخاص قضاوت کند؛ باور دارد که بنتلی قاتل نیست. برای همین پیش دوست قدیمی خود پوارو می‌آید و از او درخواست کمک می‌کند تا گره‌ای که خودش قادر به گشودن آن نبود، پوارو به کمک سلول‌های خاکستری‌ کنجکاوش آن را باز کند. و پوارو با شنیدن داستان کنجکاو شده  پرونده را قبول میکند و برای مدتی به محل وقوع قتل می‌رود تا به حل پرونده کمک می‌کند.&quot; «چطور می‌خواهید شروع کنید آقای پوارو؟ کاری هست که من انجام بدهم؟»«اول… دوست دارم با جیمز بنتلی صحبت کنم. بعد با توجه نتایج گفتگو که امید زیادی به آن ندارم... به روستای برادهینی خواهم رفت. بعد همان مسیری را که شما طی کردید من هم طی خواهم کرد.»کمیسر اسپنس با لبخند تلخی گفت:«به این امید که شاید با بی‌توجهی موردی را فراموش کرده باشم؟»«نه… به این امید که شاید مشاهدات شما از دیدگاه من مفهومی مغایر و متفاوت با نتیجه‌گیری‌های شما داشته باشد… ببینید دوست من! هر انسانی از دیدگاه خود به موضوعات مختلف نگاه می‌کند و بدیهی است واکنش خاص و متفاوتی نشان می‌دهد و همین تفاوت‌ها در نهایت باعث می‌شود تجربیات انسان‌ها با هم متفاوت باشد.&quot;داستان مثل بیشتر کتاب‌های جنایی آگاتا کریستی پر از سرنخ های گمراه کننده است، خانواده‌های مشکوک، ارثیه های زیاد و‌ رازهای سر به مهری که هیچکس مایل به فاش شدنش نیست و چه بسا برای جلوگیری از درز آن آدم نیز بکشند. حالا کاراگاه بلژیکی ما باید پازل خود را کم کم تکمیل کند قطعات نامربوط را از هم جدا کند تا به یک تصویر واضح برسد. و در این میان با تک تک افراد حاضر بارها گفتگو میکند و به تمام کسانی که فکر میکنند چیزی میدانند اما نمی‌گویند هشدار میدهد که این یک جنایت است نه یک بازی. به عنوان کسی که از خواندن کتاب‌های جنایی مخصوصا کارهای آگاتا کریستی لذت می‌برم از این کتاب بسیار خوشم اومد. گره های داستان و نحوه کشف ماجرا و بیشتر از همه وجود قاتل‌ مغرور و خونسردی که فکر میکند هیچوقت گیر نمی‌افتد و درست در همین لحظه‌ است که از خود ردی برجای می‌گذارد و وقتی کاراگاهی مثل پوارو در صحنه باشد هیچوقت از این ردها به سادگی عبور نمیکند. هنگام خوندن کتاب و دیالوگ های پوارو و سوال های اون از بقیه افراد با خودم فکر میکردم چه شباهت هایی بین کار یک روانشناس و یک کاراگاه وجود دارد هر دو به دنبال یک هدف خاص هستند، حتی حرف‌های بی‌اهمیت فرد مقابلشان برایشان مهم است، با سوال های خود طرف مقابل را به یک سمت خاصی که میخواهند هدایت میکنند. نمیدونم چقدر از این‌ها درست هست یا فقط حس خودم به عنوان یک طرفدار ژانر جنایی هست که دوست داره بین دو تا از علاقه هاش ارتباط برقرار کند.کتاب «قتل خانم مک‌گینتی»، ترجمه‌ی جمشید اسکندانی و توسط نشر ثالث در 320 صفحه چاپ شده است. من کتاب را از اپلیکشن طاقچه خوندم. taaghche.com/book/89232/قتل-خانم-مک-گینتی</description>
                <category>صبا</category>
                <author>صبا</author>
                <pubDate>Thu, 15 Apr 2021 12:43:02 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>