<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نشریه سبا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sabastemcell</link>
        <description>نشریه دانشجویی سبا راه حلی برای نگرش جدید و کاربردی به سلول های بنیادی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 15:47:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/25331/avatar/2k3wHs.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نشریه سبا</title>
            <link>https://virgool.io/@sabastemcell</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نامه‌ای به نورون استم سلی که هرگز نورون نشد!</title>
                <link>https://virgool.io/@sabastemcell/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D8%B3%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B1%DA%AF%D8%B2-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%86%D8%B4%D8%AF-yllnrrjcauri</link>
                <description>سرم را با خاکستری که باد از شمع یاد تو آورده می شویم، پیراهنم را از عطــر حواس تو خوشــبو میکنم، بندهای کفشــم را به عشــق رســیدن به تو محکم میبندم، با اینترنتی که از تو به جا مانده اسنپ میگیرم و با هوای تو از خانه بیرون می زنم. با دهانی که از اســم تو پر اســت ترانه ی وصل میخوانم و با چشــمانی که به انتظار آمدنت خیره مانده اســت تمام عابران کوچه را دید می زنم: همه پیرزن اند، بر میگردم! اسنپ را لغو میکنم، پیراهن و کفش را یکجا در میاورم، چشم و دهانم را میبندم و به تو نامه می نویسم، نامه ای نوشته بر باپاییز: سلام استم سل عزیز، سلام رفیق تمیز. ســلام، حال همه ی ما پیرزن است، ملالی نیست جز رها شدنروســری ها در باد، موهای ســپید حنا شــده، عصاهایی به دست، خمیدگهایــی بــه کمر، عینکهایی به چشــم، غرغــره هایی به لب، وصیت هایی به جیب و امیدهایی رها رها رها به آســمان. امشب به زیارت دستخط خودم آمده ام تا به تو نامه بنویسم، شهر همه از کاغذ پر است اما همه یا تبلیغ ساندویچ است یا رژ لب، یا گاوی برای چرا، ســوال پرسیده است یا چرا برای شــیر جایی نیست جوابش را کسی نمی داند. آهویی هم اگر مانده باشــد ضامن وام شــده و اکنون در مســیر زندان است. امشب به هوای به تو نوشــتن و از تو نوشتن به خودم زده ام به خاکریزی پر از خون و خواب. مرا قبلا اگر بیدار دیده بودی اکنون پشــت کنکورم، قصدم دارم امســال دگر عشق قبول شــوم و با عقل فارغ شوم. تصمیم گرفته ام کتابهایم را بفروشم شتربخرم بار مصیبت بکشم اینجا خیلی هوای غصه خریدار دارد. برای تو نامه نوشــتن آســان نیســت، ما بیولوژی تــو را به راحتی نمیدانیم، ما طریق پیام رســانی ات را نمیفهمیم، ما و فهم رســالت هســته ی تو هرگز. ما و رد شدن از غشای تو عمرا. ما فقط میدانیم یک ســلول چقدر میخورد و چقــدر پس میدهد. ما نمیدانیم که مغز یعنــی چه. ما نمیفهمیم کــه عصب یعنی چه. حال اگــر به تو نامه مینویسم فقط از روی عشق است، عاقلی کار ما نیست کار ما همانکه گفتم هست، کار ما خوردن و پس دادن است عزیزکم. به تو نامه مینویســم، شــاید به این دلیل که مهدی کوهدار گفته است. سردبیر را میگویم که دل خوش کرده من طنز بنویسم تا بلند بلند نشریه اش را گریه کند اما بیچاره نمی داند که اکنون اول سال 1404 هســت و صــدای ما را از ملکوتی می شــنوید که فرو ریخته است. سلام مهدی عزیز، فکر کنم تو خودت سلولی بنیادی هستی که میخواهی نورون بشوی و به مغز جامعه کمک کنی اما اگر روزی از طریق کلیه یا روده دفع شدی من برایت بلند بلند فاتحه میخوانم ونثار روحت تصویری از سی تی اسکن مغز میکنم. برمیگردم دوباره به نامه، ببخشــید کلا حواس من پیرزن اســت،اکنون که من این نامه را مینویســم ممکن است پیرزنهایی در کناره باختــری رود اردن مرده باشــند و یا پیرزنهایی در شــرق مدیترانه به پیرمردهایی نگاه عاشقانه کنند. ممکن است عده ای پیرزن همین حالا در کوچکترین ایالت اســپانیا، ته ســیبیل گذاشته اند تا غذای نذری بیشــتری بگیرند و یا چند پیرزن با بوق و ســوت تیم محبوب خود را در لائوس تشــویق کنند و شــاید پیرزنهایی بــا دامن کوتاه و￼￼￼￼￼￼￼￼￼￼￼￼￼￼ کفش ســپید عصا زنان از نیل رد میشــوند تا به فرعون بپیوندند اما من همچنان پیرزنی لجوجم که نه به ســلول بنیادی اعتقاد دارم نه به ســاپورت و نه به مغز. از لحاظ من مغز ارگانی است توخالی مانند خیلی از ارگانهای کشــورم مثل فرهنگ مثــل آموزش پرورش مثل دانشگاه. من فقط پیرزنی هستم که کوچه را پر پیرزن میبینم و حالماز احوالم به هم میخورد. اســتم سل عزیزم، بعدها که این نامه را خواندی آن را بسوزان کهمیدانــم هزار جنبــش آنتی پیرزن قطعا مرا به جــرم اهانت به پیر به پبغمبر محکــوم و از بالای دارالعماره تعصب شــان به زمین پرتاب خواهند کرد. اما بدان که من خود پیرزنی هستم که آنتی باکتریالم و هر روز از مجاری خاصی دفع و با مجاری خاص تری وارد سیســتم می شــوم. من پیرزنی هستم که هر روز تلویزیون را روشن میکنم، از اخبار ســیل و طوفان و زلزلــه را رصد میکنم و بعد میگویم کاش به تو که اکنون در مسیر رشــدی آسیبی نرسد. کاش این بچه زودتر از حالت بنیادی به حالت تمایز برسد، برای خودش کسی بشود، چرخه ای و مسیری داشته باشــد. آه چقدر تمایز خوب است، چقدر خوباست کسی به رشدی برسد که هر روز برای کسی تقسیم نشود. ســلول روزهای این مرثیه، وصیت میکنم تو را که اگر خواســتی به ســلول خاصی تمایز پیدا کنی، قلب نشوی، میدانی که تمام این پیرزنها دلشان شکسته اســت، ریه نشوی که مسموم میشوی، مغز هم نشــو، نیازی به تفکر نیست اینجا. خواستی روزی بزرگ شوی یا غضروف ناحیه ای میان دســت و بازو شــو و گوشه ای برای خودت شعر بنویس و یا کبد شو که احمقی بیاید و بگوید جگرتو عشقه. این نامه طنز نیســت واقعیت هم نیست این فقط قسمتی از زلف آشفته ی یک پیرزن است که عکسش را برداشته و کوچه ها را ورق میزندتا بداند باد از کدام طرف آرامتر می وزد. اســتم جان، شلوار و پیراهنت را بردار، کمی هم نان بربری و یکمشت مویز. هر وقت این نامه به دستت رسید، ترمینال آزادی باش، اتوبوســی که راننده ش پیرزنی قد بلند است تو را سوار میکند و سفر جدیدت آغاز می شود. نه از مقصد بپرس نه از ساعت و نه از مسیر. بخواب و هر وقت ایســتاد از اتوبوس پیاده شو. پیرزنی قد کوتاه تو را به جایی می برد که میخواهی فقط نه از حقوق خود سوال کن نه از محل زندگی ات. وقتی رســیدی در اولیــن فرصت تمایز پیدا کن بهدست تا راحت دستت به دهنت برسد همین. والسلام</description>
                <category>نشریه سبا</category>
                <author>نشریه سبا</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jan 2019 21:04:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاریخچه سلول‌های بنیادی</title>
                <link>https://virgool.io/@sabastemcell/%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AE%DA%86%D9%87-%D8%B3%D9%84%D9%88%D9%84%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%AF%DB%8C-o7wlbgbogz7q</link>
                <description>زندگی ما زمانی شروع شد که سلول تخمک بارور تقسیم شد و سلول هایی جدید به وجود آورد؛ ماحصل تقسیم تخمک بارو نیز به تقسیم و تغییر ادامه دادند. در آغاز این سلول‌ها یکسان بودند اما با گذشت زمان به طور غیرقابل باوری از یکدیگر متمایز شدند، به طوری تنها وجه مشترکشان همان تخمک بارور اولیه بود. با نگاهی اجمالی به تاریخچه و دستاوردهای دانش سلول‌های بنیادی، خواهیم دانست که هر کدام از پژوهشگران این حوزه حداقل یک بار به این مطالب ساده اذعان کرده اند؛ شنیا یاماناکا نیز از این قاعده مستثنی نیست. تا قبل از یاماناکا یک تفکر معمول بیان می‌کرد که سلول بالغ و یا تخصصی نمی‌تواند به مرحله نابالغی خود بازگردد، اما اکنون ثابت شده است که این تفکر غلط است. یاماناکا این مدعا را در سال ۲۰۰۶ به طور موفقیت آمیزی اثبات کرد. همسانسازی تعدادی ژن با ژنوم موش‌ها و سپس از نوبرنامه ریزی کردن سلولها، به طور ساده، یاماناکا را به این مهم رساند.اُسکایا، ۴ سپتامبر ۱۹۶۲ شنیا در سال ۱۹۶۲ در شهر صنعتی اسکایا ژاپن به دنیا آمد. پدر شنیا یک کارخانه صنعتی کوچک را اداره می‌کرد. آشنایی شنیا با محیط‌های صنعتی و نمرات بالای فیزیک و ریاضی در دبیرستان، او را به ادامه تحصیل در رشته مهندسی تهییج می‌کرد در حالی که توصیه پدر، ادامه تحصیل در حوزه پزشکی بود. پس به توصیه پدر در سال ۱۹۸۱ به پذیرش در دانشکده پزشکی کوبه درآمد. تجربه درد عضلانی او در پاهایش، او را به ادامه تحصیل در تخصص ارتوپدی تشویق کرد. بعد از گذشت دو سال از تجربه کار در بیمارستان او به زودی متوجه شد که مهارت جراحی اش به خوبی ای که انتظارش را داشت نیست. نارضایی پزشکان و سوپروایزرهای بیمارستان از یک سو و تجربه مشاهده زجرکشیدن و نارحتی بیماران در طول بیماریهای ارتوپدیک از سوی دیگر، اهداف دکتر یاماناکا را به طور کلی تغییر داد: یافتن مکانیسم این بیماری‌ها و راهی برای درمان آن ها.از جراح به دانشمنددر قدم اول تحقق هدف تازه، یاماناکا مدرک Ph. D. خود را در فارماکولوژی اخذ و در آزمایشگاه یاماموتو مشغول به کار شد. چهار سال بعدی را در کنار همکاران خود به تحقیق در زمینه فاکتورها خونی پرداخت. در حالی که در دوران رزیدنتی رقبای او سایر رزیدنتها در بیمارستان بودند، در صورت موفقیت در ارائه نظریه‌ای جدید، یافته هایش می‌توانست در هر ژورنالی چاپ شود.از میان همه انتخاب‌های او برای موقعیت‌های ُپست دکترا، او او آزمایشگاه بیماری‌های قلب و عروق گلدستون سانفرانسیسکو را انتخاب کرد که به گفته خودش بهترین تصمیم زندگی او بود چرا که محیط بسیار مناسبی برای هر محقق جویای نامی بود. در آنجا بود که نحوه کشت سلول‌های بنیادی موش و تولید یاخته‌های چندژنی رافرا گرفت. درسال۱۹۹۶اومجددا به ژاپن بازگشت. در یک نمونه کارآزمایی، یاماناکا ژن سنتز کننده N-استیل‌ترانسفراز را از ژنوم سلولهای بنیادی موش برای مشاهده اثر آن حذف کرد. او دریافت که این ژن برای رشد موش‌ها ضروری است. شگقتی او زمانی دوچندان شد که پی برد سلول‌های دستکاری ژنتیکی شده می‌توانند به خوبی تقسیم شوند اما به خوبی متمایز نمیشوند. این یافته‌ها معنای سلول‌های بینادی را برای یاماناکا از ابزار به موضوع تغییر دًاد. چگونه سلول‌ها توانایی تمایز را حفظ می‌کنند در حالی که مرتبا تقسیم می‌شوند؟ چه چیز می‌توانست برای او از رد پروژه NAT1 توسط ژورنالها بدتر باشد؟ این شکست او را به این باور رساند که زمان آن فرارسیده که راه ناتمام جراحی را از سر بگیرد و به ماجراجویی اش در سلولهای بنیادی خاتمه دهد. اما دو اتفاق مهم او را از این تصمیم وا داشت؛ اول انتشار خبر موفقیت جیمز تامسون و همکارانش در تولید سلولهای بنیادی انسانی در سال ۱۹۹۸ بود که سلول‌های بنیادی را به پزشکی مرتبط ساخت و دوم عضویت در آزمایشگاه NAIST به عنوان دستیار پروفسور بود.شنیا یاماناکاغیرممکن وجود ندارد      تازگی و هیجان انگیز بودن سلول‌های بنیادی انسانی باعث شد که این موضوع هدف اصلی NAIST شود. آن‌ها به زودی با دو مانع سرسخت رو به رو شدند؛ اولی مسائل اخلاق (که در شمارههای پیشین به آن پرداخته شد) و دومی رد ایمونولوژیکی توسط بدن انسان. با دانستن این موضوع که این دو مانع در همه جای دنیا وجود دارد، یاماناکا برای غلبه بر این دو مانع هدف موسسه را تولید سلول‌های شبه سلول بنیادی از سلول‌های سوماتیک، بدون استفاده از سلول بنیادی قرار داد. چند ماه بعد یان ویلموت با تولید اولین پستاندار کلون شده، هر آنچه که دانشمندان سلول‌های بنیادی به آن نیاز داشتند را ارائه داد. این مسأله اثبات کرد که فاکتور مولد بودن در سلول‌های بنیادی به سلول‌های سوماتیک نیز منتقل می‌شود. همین کافی بود که شور و انرژی از دست رفته تحقیقات یاماناکا دوباره بازیابی شود. او به خوبی می‌دانست که به دست آوردن سلول‌های بنیادی از سلول‌های سوماتیک کار ساده ای برای او و تیمش نخواهد بود به طوری که تصور نمی‌کرد بتواند در طول زندگی اش به این هدف دست یابد.فرضیهٔ ابتدایی او مبنی بر فاکتورهای مولد بودن در سلولهای بنیادی موش با همت همکارانش به مرحله اجرا درآمد و تا سال ۲۰۰۵ او و تیمش ۲۴ فاکتور مداخله گر در مولد بودن سلول‌های سوماتیک را کشف کردند. هنگامی که آن‌ها ترکیبی از این ۲۴ژن را در قالب یک وکتور ویروسی ارائه دادند، مشاهده کردند که سلولهای جدید از نظر ظاهری و تقسیم مشابه سلول‌های بنیادی هستند. زمانی که این سلول‌ها به موش تزریق شد آن‌ها تنوعی از سلول‌های مختلف را مشاهده کردند که مؤید مولد بودن آن‌ها بود. در میان انبوه‌ترکیب‌های ژنتیکی این ۲۴ژن، آن‌ها در نهایت‌ترکیب مورد نظر که متشکل از چهار ژن بود را کشف کردند. سرانجام در اواخر سال ۲۰۰۵ یاماناکا موفق شد سلول‌های شبه سلول بنیادی را تحت عنوان «سلول‌های بنیادی مولد القایی» تولید ومعرفی کند. ضمنًا به منظور برطرف کردن هرگونه شک و شبهه آزمایش را مجددا تکرار نمود و تفاوتی در نتیجه حاصل نشد. درست پس از این موفقیت آن‌ها در سال ۲۰۰۷ با همان متد و به وسیله ۴ژن مداخله گر موفق به تولید سلول‌های بنیادی انسان از سلول سوماتیک شدند. این سلول‌ها توانایی بالقوه ای برای تحقیقات فارماکولوژیکی و درمانی داشتند. هزاران ماده شیمیایی و دارویی بعدها بر این سلول‌ها تست شدند که بعضی از آن‌ها داروهایی موثر برای بیماری‌های صعب العلاج به شمار می‌آمدند.     من بسیار مضطرب بودم از نتیجهٔ پروژه ای که شروع کرده بودیم، چرا که متدی که ما برای آن انتخاب کرده بودیم از آن چه که انتظار داشتیم ساده‌تر بود. این جمله از شنیا یاماناکا بیانگًر این است که گاهی اوقات مکانیسم‌های ساده ای که معمولا با شتابزدگی کنار گذاشته می‌شوند می‌توانند زمینه ساز خلق پدیده ای تازه در زیست شناسی باشد. دستاوردهای شنیا یاماناکا که جز تاریخچه پر فراز و نشیب سلول‌های بنیادی است، بار دیگر این موضوع را یادآور می‌شود که وجود موانع و محدودیت‌های دانش سلول‌های بنیادی، این علم را از تکاپو و پیشرفت روزافزون باز نخواهد داشت.نویسنده: یاسر زند در نشریه دانشجویی پزشکی سبا</description>
                <category>نشریه سبا</category>
                <author>نشریه سبا</author>
                <pubDate>Tue, 25 Dec 2018 13:59:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>