<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمدصابر طاهریان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saber.taherian</link>
        <description>چپ‌مغزِ راست‌نما. من خيلى آرام راه ميروم؛ هيچكس به من نميرسد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:47:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/6195/avatar/yVXy47.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمدصابر طاهریان</title>
            <link>https://virgool.io/@saber.taherian</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مدیریت محصول؛ جمع‌آوری داده‌ها تا تصمیم سازی (بخش ۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@saber.taherian/%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84-%D8%AC%D9%85%D8%B9-%D8%A2%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%AA%D8%A7-%D8%AA%D8%B5%D9%85%DB%8C%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DB%B1-fygtmvuuhea1</link>
                <description>در کنار کارهای مختلفی که برای آموزش و به‌روز بودن انجام می‌دیم به نظر من یکی از مهمترین کارها ارتباط با مجموعه‌های مختلف در قالب مصاحبه، مشاوره یا دورهمی‌های مختلفه. هر چند خودم در انجام هیچ‌کدوم اسراف نمی‌کنم. ?چند وقت پیش Talent Acquisition Lead یکی از شرکت‌های دوست داشتنی حوزه Fintech بهم پیام داد تا یه قرار گفتگو داشته باشیم. دوستان در فرایند گفتگو برای من یک تسک ارسال کردند. حدود یک هفته زمان انجام تسک بود که به لحاظ حجم انجام کار یک چالش جدی و جذاب بود.جدا از فرایند گفتگو، نتیجه گفتگو و ارتباط با دوستان در مجموعه‌های دیگه، نفس انجام این تسک و درست کردن یک فایل ارائه براش به خودی خود جذاب بود. برخی از دوستان و همکاران عزیزم ازم خواستند که فایل رو باهاشون به اشتراک بذارم. من هم تصمیم گرفتم در یک بعد عمومی‌تر این کار رو انجام بدم؛ یعنی چند تا پست درباره‌اش بنویسم.و اما تسک…صورت تسک متعلق به همون مجموعه‌ست و من صورت دقیق تسک رو از فایل حذف کردم و با شما هم به اشتراک نمی‌ذارم ?کارهای خواسته شده رو در قالب سه بخش با توضیحات منتشر می‌کنم که این پست اولیشه.بخش اول: انتخاب یک مجموعه داخل ایران (از بین چند گزینه) و بررسی یک کمبود یا نیاز مشتریانی که well served نمیشن.بخش دوم: پیاده‌سازی سرویس BNPL روی همون مجموعه، تاثیراتش روی کسب و کار، چالش‌ها و متریک‌هاشبخش سوم: تحلیل یک dataset و تصمیم‌سازی بر اساس داده‌های جداول مختلفشمتن و توضیحات اضافی به همراه اسلاید‌ها رو روی ویرگول می‌ذارم و در لینکدین فقط اسلاید‌ها رو در قالب سه پست خواهم گذاشت.بخش اول: انتخاب یک مجموعه داخل ایران (از بین چند گزینه) و بررسی یک کمبود یا نیاز مشتریانی که well served نمیشن.من ازبین گزینه‌های مختلف مجموعه علی‌بابا رو انتخاب کردم. اون هم به خاطر اینکه خودم مدتی در حوزه گردشگری فعالیت داشتم.انتخاب علی‌باباخودم یک ذهنیت کلی داشتم از اینکه کاربرانی که رضایت‌مندی ندارند یا به نوعی خوب پشتیبانی نشدند چه کسانی هستند. با کمی جستجو و استفاده از GPT-4 یک جمع‌بندی کلی کردم و به ۵ دسته کلی رسیدم.کاربران و مشکلاتمن گروه اول رو به عنوان «کسانی که سرویس مورد نظرشون رو پیدا نمی‌کنند» انتخاب کردم تا روی این بخش از کاربران کار کنم.عمده دلایل این است کهسرویس مورد نظر اساسا وجود ندارهسرویس وجود داره اما دسترسی مستقیمی بهش وجود نداره (مثلا یک خدمت در ادامه فلو یک خدمت دیگه‌ست و نمیشه به تنهایی ازش استفاده کرد)تجربه کاربری پیچیده‌ست. با فیلترها و مرتب‌سازی‌های مختلف نمیشه به گزینه مطلوب رسیدعدم دسترسی به خدمات در سایه پیچیدگی‌هابرای دسته اول سه خدمت مختلف رو در نظر گرفتم که در علی بابا وجود نداره. برای هر یک از این خدمات اندازه بازار رو حساب کردم. میزان رقابت بر اساس وجود بازیگران مختلف در بازار رو سنجیدم. وجود، عدم وجود یا پیچیدگی قوانین رو به صورت نسبی در نظر گرفتم و در آخر با تحلیل پیچیدگی‌های مختلف در پیاده‌سازی میزان پیچیدگی پیاده‌سازی هر کدوم رو به صورت کیفی مشخص کردم.برای بدست آوردن انداز ه بازار از منابع مختلفی کمک گرفتم. اول باید تعداد درخواست سالانه مشخص می‌شد.آخرین آمار موجود که می‌تونست به من کمک کنه یک جدول داده از درگاه ملی آمار درباره «تعداد سفرهای بومی به تفکیک نوع وسیله نقلیه اصلی» بود که متعلق به سال ۱۴۰۰ است.این آمار درباره دو سرویس «ترانسفر» و «تاکسی بین‌شهری» میتونست به من کمک کنه.البته باید رشد ۳۹ درصدی بازار (World Travel &amp; Tourism Council) در سال ۱۴۰۱ رو هم در نظر می‌گرفتم چون داشتن آخرین آمار اهمیت بیشتری داره.تخمین تعداد درخواست سرویس ترانسفر:(تعداد سفر انجام شده ۱۴۰۰ + رشد ۱۴۰۱ ) * ۴ (رفت و برگشت به فرودگاه یا راه‌آهن در مبدا) و (رفت و برگشت به فرودگاه یا راه‌آهن در مقصد)تخمین تعداد درخواست سرویس تاکسی بین‌شهری:(تعداد سفر انجام شده ۱۴۰۰ + رشد ۱۴۰۱ ) * ۲ (مبدا به مقصد و مقصد به مبدا)متوسط هزینه برای هر خدمت هم باید مشخص می‌شد.تخمین متوسط هزینه سرویس ترانسفر:بر اساس گزارش سالانه علی‌بابا پرطرفدارترین فرودگاه‌ها تهران، مشهد، کیش و اهواز بودند.متوسط هزینه داخلی شهری از نقطات مختلف این شهرها به فرودگاه‌ها رو روی اسنپ، تپسی و تاکسی‌های فرودگاه بررسی کردم. از متوسط هزینه سرویس‌های مختلف در شهرهای پرطرفدار مختلف به یک متوسط هزینه رسیدم.تاکسی بین‌شهری:بر اساس داده‌های همان گزارش و چند جستجوی مختلف مسیرهای زیر پرطرفدارترین مسیرهای تردد بین‌شهری بودندتهران - اصفهاناصفهان - تهرانتهران - تبریزتهران - رشتتهران مشهدمتوسط هزینه این سفرها روی سه پلتفرم همسفرتاکسی، تپسی و مستربلیط هم بررسی کردم و نهایتا به یک عدد نهایی رسیدم.اما برای سرویس اجاره ماشین هیچ منبع داده معتبری پیدا نمی‌شد.روی یکی از پلتفرم‌های پرطرفدار اجاره ماشین، ماشین شخصی خودم رو آگهی کردم ?مسئول محترم پشتیبانی اون پلتفرم تماس گرفت و من کاملا ناصادقانه و به عنوان یک مشتری اطلاعات مختلفی ازش گرفتم.پرطرفدارترین ماشین چیه؟معمولا چند روز در ماه اجاره میره؟متوسط درآمدش چقدره؟کسی بوده به این درآمد برسه؟متوسط هر درخواست چند روزه؟و…اعدادی که در اندازه بازار این خدمت استخراج شده حاصل ضرب و تقسیم برخی از همین داده‌های دریافتی است.راهنمایی:K T: هزار تومانM T: میلیون تومانB T : میلیارد تومانT T: هزار میلیارد تومانسرویس‌های پیشنهادیمنابع و ماخذ دریافت این اطلاعات رو هم لیست کردم.منابع و ماخذدر مرحله بعد از بین این سه خدمت با توجه به حجم بازار، میزان رقابت در بازار، قوانین موجود و سختی پیاده‌سازی، سرویس تاکسی بین‌شهری رو برای پیاده‌سازی انتخاب کردم.اگر چه پیاده‌سازی یک خدمت در یک پلتفرم به سادگی مراحلی که در تصویر زیر می‌بینید نیست اما صرفا با توجه به محدودیت زمان برای بخش کاربر روی وبسایت (مرحله درخواست) در قالب ۵ مرحله طراحی بیان شده است.بخشی از مراحل پیاده‌سازیدو مرحله بعدی تسک را هم در پست‌های بعدی و در  روزهای آینده روی لینکدین و ویرگول قرار خواهم داد.از توجه‌تون سپاسگزارم.</description>
                <category>محمدصابر طاهریان</category>
                <author>محمدصابر طاهریان</author>
                <pubDate>Tue, 26 Sep 2023 12:03:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن کافه جمالزاده و اتفاق‌هایی که نمیافتند.</title>
                <link>https://virgool.io/@saber.taherian/%D8%A2%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D8%AC%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%B2%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D9%88-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-oplg9egfwxnb</link>
                <description>«خیابان جمالزاده را صدمتر که بیایی بالاتر، بعد از اولین چهارراه، سمت راست یک در کوچک است که یک چراغ بالای آن است.»داشتم آدرس کافه را برایت می‌گفتم. پاتوقِ همیشگی یا حالا دومین پاتوقِ همیشگی ما بود. که البته یعنی من با خیلی‌ها و این بار هم با تو. از آن جمع حالا چند نفر ایرانند؟ تو خودت هم نیستی.مهم نیست. یادت هست شب‌های گرم رمضان را؟ افطاری‌های تا نیمه شب ماندن و بعدِ ۱۲ شب که تاکسی به سمت کرج گیر نمیامد که من برگردم. هر پنج‌شنبه بساط همین بود. من خستگی هفته کاری‌ام را می‌گذاشتم روی دوش مترو انقلاب و باقی‌اش را هم پیاده میامدم که در کل سرِ جمع چند صد متر بیشتر نبود. تو هم خستگی یک هفته کارت را.همان وقت‌ها بود که مادربزرگ پیام داد، سلام رساند و گفت متاسف است. مهم نبود. ما روی صندلی‌های خنثای آهنی می‌نشستیم. گاهی به ۸ نفر هم می‌رسیدیم. سینی‌های هفت رنگ افطاری که از هندوانه تا حلوا با نان و پنیر کنارش بود. زمان یک مفهوم نسبی بود. زود می‌گذشت وقتی همه در کنار هم بودیم.نمی‌دانم چه شد که از همان در کوچک که بیرون آمدیم یکهو هیولا شدیم. چطور اصلا جا می‌شدیم روی آن سطح مقطع کوتاه و ارتفاع کم؟ چطور هشت نفر روی دو تا صندلی می‌نشستیم؟ چطور سَرِ خوردن هندوانه‌ها دعوایمان نمی‌شد؟ اصلا تا چند بار میشد چای مفتی از اتاقک شیشه‌ای ته حیاط گرفت؟ یادم نیست. فقط یادم هست که هر پنج‌شنبه بود و حتی جزئیات بیشتر از آن هم شاید مهم نیست که یادم مانده باشد.صدای اذان، اگر غروب آفتاب باشد و موذن‌زاده اردبیلی بخواند برای من دلچسب است هر چند با معیار‌های مختلف نمیشد اصلا خیلی‌هایمان را به این صدا ربط داد. در حافظه مانده بود، از کودکی. مثل ربنای شجریان که سال‌هاست از توی گوشی‌مان پخش می‌شود. مثل گلچهره و مرغ سحر.یکی دو اسکوپ بستنی، رانندگی دیوانه‌وار تو، ماشین که در میدان انقلاب گیر من نمیامد و حیاطِ حالا خاک گرفته آن خانه که از یک جایی به بعد دیگر کافه ما نبود.آن خیابان بلند حالا تا خیلی پایین‌تر از خیابان جمهوری و خیلی بالاتر از میدان فاطمی، مدت‌هاست برای من دیگر تکرار نمی‌شود.</description>
                <category>محمدصابر طاهریان</category>
                <author>محمدصابر طاهریان</author>
                <pubDate>Sat, 23 Apr 2022 17:19:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تالار وحدت و آن کافه معروف</title>
                <link>https://virgool.io/@saber.taherian/%D8%AA%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%B1-%D9%88%D8%AD%D8%AF%D8%AA-%D9%88-%D8%A2%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D9%81%D9%87-%D9%85%D8%B9%D8%B1%D9%88%D9%81-hsl9djxgxl1s</link>
                <description>آرام از در کافه آمدیم بیرون و شروع کردیم سنگ‌فرش‌های جدید روبروی تالار وحدت را قدم زدن. هنوز چند دقیقه‌ای تا ساعت ۷ مانده بود و ما باید تا ساعت ۷:۳۰ خودمان را به بالکن تالار وحدت میرساندیم.کم‌کم داشت سوز هوا بیشتر می‌شد و هنوز عطر قهوه‌ای که با هم خوردیم توی مشامم خودنمایی می‌کرد. قهوه هم چیز جذابی‌ست، دلت نخواهد.از در اصلی وارد شدیم. بوی قهوه‌ی‌ پیچیده در تالار را پی گرفتیم و آرام رسیدیم به پله‌ها. خواستم به رسم هر بار میان آدم‌هایی که دوستشان داشتم و تنها چیز مشترک بین ما، حداقل پیش از اینکه با هیچکدامشان حرفی زده باشیم، دیدن همین نمایش مشترک بود قدم بزنم که دستم را کشیدی که دیر می‌رسیم.چه اهمیتی داشت؟ این پنجمین باری بود که من به دیدار «سقراط» می‌رفتم و نخستین باری بود که حالا عده‌ای از این آدم‌ها را می‌دیدم. به هر حال بالا رفتیم و من برایت تعریف کردم که نخستیم بار که نمی‌دانم چند وقت پیش بود با یک‌سوم این پول در ردیف چهار وحدت نشسته‌ام و نفسم به نفس فرهاد آییش گره خورده است. حالا با سه برابر آن پول باید بروم بالکن بنشینم. خندیدی که مقایسه من ابلهانه است و همه چیز گران می‌شود و نگاه من را ندیدی. نگاه من که آن هزینه که نه، حتی دو مقابلش در برابر آن اجرا و هر اجرایی برایم چیزی نبود. نگاه من که ناراحت بود از دیدن آدمایی که حالا فقط پول داشتند و آنهایی که عشق دیدن صحنه را داشتند دستِ دلشان به بالکن سوم وحدت هم نمی‌رسید. هر چند بالکن سوم اصلا برای دیدن نبود.نمایش شروع شد. زانتیپه به سقراط سجده کرد. نمایش تمام شد.دوباره ما برگشتیم به همان سنگ‌فرش‌ها. دوباره همان کافه. دوباره همان سفارش همیشگی. این بارِ نمی‌دانم چندمی بود که ما با نمایش‌های مختلف، کنسرت‌های مختلف، سالن‌های مختلف، کافه‌ها مختلف، قهوه‌ها و ردولووت‌های مختلف و بازیگر و نوازنده‌های بالا و پایین و متوسط‌ مختلف و هزاران چیز مختلف دیگر داشتیم زمانمان را سپری می‌کردیم. این میان اما یک چیز ثابت بود.کافه‌ای که نامی خاص برایش انتخاب کرده بودم. کافه‌ای که کوچک بود. محل خداحافظی‌های من بود و به شکل احمقانه‌ای همیشه بعد از بیرون آمدن از تالار وحدت سراغش می‌رفتیم. فقط برای خداحافظی‌هایی که بازگشتی نداشت. صادرکننده آدمها به اقصی نقاط جهان.صادرکننده تو از قلب من به سرزمین آرزویت. شاید هم سرزمین‌های آرزوهایت.و بعد قدم زدن به تنهایی در مقابل آن تالارِ بزرگِ متناقض؛ «وحدت»</description>
                <category>محمدصابر طاهریان</category>
                <author>محمدصابر طاهریان</author>
                <pubDate>Fri, 15 Apr 2022 18:09:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای دمام / توصیف لحظاتی خاص که اتفاق نمیافتند</title>
                <link>https://virgool.io/@saber.taherian/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%81-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B5-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-oq4uudhay2vz</link>
                <description>دستش را گذاشته بود زیر بلندگوی گوشی که صدا یک کم بیشتر و بلندتر و راحت‌تر به گوشمان برسد. یک خفگی خاصی در صدا بود که با سنج و دمامی که رویش سوار شده بود سخت‌تر هم به گوش می‌رسید. باید دقت می‌کردی تا لا به لای صدای خسته و لهجه جنوبی‌اش بفهمی حالا این بار که برای بار هزار و نمی‌دانم چندمی احسان عبدی‌پور دارد قصه آن سال را می‌گوید بفهمی کجای قصه است. حالا حتی اگر تمامش را هم از بر باشی و کلمه به کلمه قبل از راوی زیر لب زمزمه کنی یا سقلمه بزنی که «اینجاشو گوش کن. ببین چه قشنگه.»ما غرق بودیم در موسیقی ساده و تکرارشونده و مستی‌آورِ زیر صدا که ولش می‌کردی می‌خواست بدون هیچ طعم و بوی اضافه‌ای ببرد تو را به آن بالاترها. یک خلسه‌ای بود وسط صدای عجیبش که هیچ نداشت و اگر یکهو کسی هم میخواست از این تکرار درش بیاورد رضا داد میزد که «جفتک ننداز. این همینطوری باید هی تکرار بشه تا بره تو مخت. خستگی نداره. سر گیجه داره»راست می‌گفت. سنج و دمام که هی تکرار بشود انگار تو داری سرت را هی می‌چرخانی. خون به مغزت نمی‌رسد و یکهو یک سرگیجه‌ای میاید سراغت که بد نیست. باید همینطور تکرار شود تا ...منِ تهران نشسته را چه به این حرف‌ها؟ من اصلا بلد نیستم از این خرده‌روایت‌های عجیب بسازم و سرش را کج کنم سمت جنوب که اصلا نرفته‌ام پیش از این و بلدش هم نیستم. ما فقط لذت می‌بریدم و این تفاوت عمیقی که درکش نمی‌کردیم را زندگی می‌کردیم.من عاشق لهجه‌ها بودم که هر کدامش انگار ریشه در یک خاکی داشت، یک کجای ایران و تو چشمت می‌خندید وقتی من همین حرف روزمره را با یک تقلید شکسته پکسته‌ای سعی می‌کردم به قالب یکی از همین لهجه‌ها در بیاورم.زندگی یک خوشی مداومی بود. هر کجا که حوصله‌مان سر می‌رفت کافی بود پناه ببریم به یکی از همین سرخوشی‌ها که مجانی هم بود و کسی بابتش از هیچ کدام ما حساب پس نمی‌کشید. می‌شد بدون خساست خرجش کرد چون تمام نمی‌شد. می‌شد همینطور که راه می‌رویم از دست‌مان بریزد روی خاک‌های گوشه خیابان و فردایش گل بدهند البته در چشم من و تو. هر نیمکت ردی داشت که معلوم بود چیزی روی آن جا مانده یا روزگاری غریبه‌ای نقشی رویش انداخته و هی خاطره می‌ریخت از سر و روی شهر.چه روزگاری خوشی بود. چه روزگار خوشی هست. چقدر خوب که خوشی‌ها را می‌شود اینطور سهل فهمید.حیف که اینها همه زاده خیال من است، تنها.معرفی: از مجموعه‌ای که الان دلم می‌خواهم اسمش را «توصیف لحظاتی خاص که اتفاق نمیافتند» بگذارم. این را به عنوان اولی می‌نویسم. اینها چیزهایی هست که من دوستان دارم و خب سلیقه شخصی من است. زاده خیال من است و اینطور که می‌نویسم اتفاق نیافتاده، هر چند من دوست داشتم که اینطور باشد. نوشتن را با اینها شروع می‌کنم و نمی‌دانم تا کی ادامه خواهم داد. عزت زیاد.</description>
                <category>محمدصابر طاهریان</category>
                <author>محمدصابر طاهریان</author>
                <pubDate>Fri, 08 Apr 2022 16:58:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دماسنج یا ترموستات؛ مدیرمحصولِ موثر یا تاثیرپذیر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@saber.taherian/%D8%AF%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%86%D8%AC-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%AD%D8%B5%D9%88%D9%84%D9%90-%D9%85%D9%88%D8%AB%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1%D9%BE%D8%B0%DB%8C%D8%B1-qlbckvvcxpox</link>
                <description>احتمالا همه ما در مقاطع مختلف با مثال‌ها و تشبیه‌های مختلفی روبرو شده‌ایم که افرادی یا چیزهایی را به شکلات، مگس، صدف، مروارید و انواع و اقسام اشیا و جانداران تشبیه کرده‌اند. چیزی که برای هیچ‌کدام از ما خوشایند نیست و احتمالا اگر کمی هم فکر کنیم بیشتر هدف تهیه‌کنندگان این قبیل محتوا توهین به همه ما بوده است، فارغ از اینکه در کدام گروه و دسته قرار داریم و می‌خواهند از ما طرفداری کنند یا می‌خواهند رفتاری را رعایت کنیم یا در چارچوب خاصی عمل کنیم.اما آنچه اهمیت دارد، این است که فارغ از به رسمیت نشناختن چنین مقایسه‌هایی، در بررسی عملکرد هر چیزی نکته‌ای هست که می‌توان از آن آموخت. چه آنکه سعدی «برگ درختان سبز» را برای آنکه توانایی دیدن و تحلیل دارد «دفتری» می‌داند که سراسر نشانه‌هایی در آن است برای شناخت و آموختن.می‌خواهم بدون تشبیه کسی به دماسنج یا ترموستات، عملکرد این دو وسیله را به عملکرد گروه‌های مختلفی از افراد تشبیه کنم و بگویم در نهایت از این مقایسه قرار است چه چیزی عاید ما شود.دماسنج چگونه عمل می‌کند؟دماسنج یا ترمومتر را اگر خیلی ساده بخواهیم ببینیم تشکیل شده است از یک حسگر و یک درجه. با آن حسگر که بنا بر کاربردش حساسیتش متفاوت است دما را حس می‌کند و کاری می‌کند که درجه‌ای نمایش داده شود. مثلا اگر تب‌سنج باشد کمی بالاتر و پایین‌تر از ۳۷ درجه را نمایش می‌دهد. اگر دماسنج برای استحمام کودک باشد بازه بزرگتری مثلا بین ۲۰ تا ۵۰ درجه را نمایش می‌دهد تا داغی و سردی آب برای شستشوی کودک مشخص شود. هر دماسنجی حساسیتی دارد. اهمیتی دارد. کارکردی دارد و بر اساس همان هم عمل می‌کند.وظیفه دماسنج «نشان دادن» دماست!وظیفه دماسنج «نشان دادن» دماست!‌ترموستات چگونه عمل می‌کند؟دماپای یا ترموستات اما عملکردش متفاوت است. ترموستات بسته به آنکه مکانیکی باشد یا دیجیتالی با حسگری که دارد دمای محیط را دریافت می‌کند و آن را با دستورالعملی که دارد مقایسه می‌کند. اینکه دما باید بالاتر برود یا پایین‌تر دستوری‌ست که ترموستات صادر می‌کند. ترموستات هم محدوده‌ای دارد و دقتی، که بر اساس آن می‌تواند دستور بگیرد و دما را ثابت نگه دارد.از یخچال‌های قدیمی و آن مثال کتاب علوم درباره فلز مس و آهن تا فن‌کویل‌های دیجیتالی که مسئولیت تنظیم دمای هوا را در خانه و محل کار ما دارند همه وابسته به یک ترموستات هستند که دما را روی یک عدد ثابت نگه می‌دارد.وظیفه ترموستات «ثابت نگه داشتن» دماست!وظیفه ترموستات «ثابت نگه داشتن» دماست!نقش ما در سازمان چیست؟تمام تلاشم برای توصیف صحیح عملکرد دماسنج و دماپای این بود که بگویم روی هر دو یک چیز تاثیر می‌گذارد: «دمای محیط پیرامون» اما یکی تنها آن را نمایش می‌دهد و دیگری آن را تنظیم می‌کند.البته که ما به هر دو نیازمندیم. هر کدام کاربر خودش را دارد. وجود هیچکدام ما را از دیگری بی‌نیاز نمی‌کند.سازمان‌هایی که ما در آن زندگی می‌کنیم و نه کار -چون بخش قابل توجهی از زمان روز ما را به خود اختصاص می‌دهند- محیط پیرامون ما هستند که دمای خود را دارند. برخی سازمان‌ها سرد و لَخت‌ند، برخی گرم و پویا. برخی هر روز حرارتشان بیشتر می‌شود و برخی هر روز کمتر. برخی در محدوده حسگر ما هستند و برخی نه.تمام ماجرا این است که اگر عملکرد دماسنج و دماپای را در نظر بگیریم، ما در هر جایگاهی که هستیم می‌توانیم این دما را نشان دهیم یا تنظیم کنیم.چطور عمل کنیم؟من به عنوان یک مدیر محصول روزی که می‌خواستم وارد این حرفه شوم یک چیز را برای خودم جا انداختم: «هیچکس برای من کار نمی‌کند اما همه برای من کار می‌کنند» این منِ مدیر محصول در چارت‌های مختلف سازمانی هیچ‌وقت کسی را زیرمجموعه خودش نداشته است و چه بسا سازمان‌های خرد و کلان زیادی حتی همین نقش را هم به سمت حذف شدن برده‌اند اما در نهایت محصول چه خدمت باشد و چه کالا حاصل ایجاد یک هماهنگی عمیق و مستند در بین بخش‌های مختلف است که مدیریتش بر عهده کسی‌ست که مدیر مستقیم هیچکسی نیست جز خودش و محصولش.اینجاست که حرص خوردن‌ها و جنگ‌های مختلف شروع می‌شود. هر شاخه به سمتی می‌روید. هر کس دلش می‌خواهد کاری را بکند که بیشتر دوست دارد. وابسته به آنکه بخش‌ها و گروه‌های مختلف روابط‌شان چطور پیش برود آن گرما و سرمای یاد شده در سازمان رخ می‌دهد.اینجاست که اگر مدیر محصول دکوری نباشد و واقعا محدوده حسگرش به درجه دمای سازمان بخورد می‌تواند یکی از دو عملکرد را بر عهده بگیرد.نخست فریاد بزند و با صدای بلند اعلام کند که وضعیت قرمز است. حالا یا کسی این فریاد را می‌شوند و گرما و سرمایش را تنظیم می‌کند یا به عنوان یک وسیله زینتی با او برخورد می‌کنند.دیگر اینکه فریاد نزند، نبض سازمان را بگیرد، دمای سازمان را بسنجد و آن را با چیزی که باید باشد تنظیم کند. کاری که همه را در دما رفاه نگاه می‌دارد و خروجی یا محصول نهایی نه خام می‌ماند و نه سوخته بیرون میاید.البته خیلی هم ساده نیست. راستش را بخواهید هیچکدام از این دو عملکرد بجز در سازمان‌های بالغ تحمل نمی‌شوند. آنچه سازمان‌ها غالبا دنبال آن هستند همان شی تزئینی‌ست که همیشه به صورت عمدی چیزی اشتباه را نشان بدهد تا پرفورمنس بالاتر برود.و اما در نهایت…تجربه من نشان می‌دهد هیچکدام از اینها آسان نیست. هزینه دارد. دردسر دارد. تعهد و پایش مدام می‌خواهد و در ادامه مخالفانش هم زیادند. خاصه ترموستات. عموما اختیارات لازم به شما داده نمی‌شود تا دما را کنترل کنید. همه خروجی می‌خواهند بدون آنکه فکر کنند کنترل باید دست چه کسی باشد؟اما هر چیزی را باید از جایی شروع کرد. به گمانم باید حرف صمد بهرنگی را به جان خرید که «راه که بیافتیم، ترسمان می‌ریزد» باید شروع کرد و برای مسئولیت بزرگی که بر دوش داریم نقشی همچون دماپای بازی کنیم.حالا اینکه دما اصلا باید روی چند درجه ثابت باشد، بحث دیگری‌ست که به مهارت‌های دیگری نیاز دارد.</description>
                <category>محمدصابر طاهریان</category>
                <author>محمدصابر طاهریان</author>
                <pubDate>Sat, 23 Oct 2021 09:49:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شال سپیدی که با نخ‌های سرخ داشتیم می‌بافتیمش...</title>
                <link>https://virgool.io/@saber.taherian/%D8%B4%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%AE-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%D9%85-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D9%81%D8%AA%DB%8C%D9%85%D8%B4-nzdfo4zzbelk</link>
                <description>دستم که روز ساحل چشم‌هایت تکان می‌خورد، انگار یک نفر قرار است در همان حوالی غرق شود. در همین لحظه.پیش از این چند جان را به گرداب چشم‌هایت کشانده‌ای؟آرام آرام از خاطرات کافه‌هایی که حالا نمی‌روم برمی‌گشتم. از آن کوچه باریک و تنگ. یادت نمی‌آيد از خیلی سال دورترها. یادت نمی‌اید و لابد چیزی هم لازم نیست و نباید باشد. که یادت بیاید.از بلوار الیزابت در طهران تا همین مکعب مستطیل فلزی مقابل شیرینی فرانسه که حالا برای هم‌نسلان من سکوی مبارزه را تداعی می‌کند یک چیزی گم شده است.یک چیزی که شاید یادت نیاید از بس نداشتیمش. یک حسی، یک غلیانی، جوششی، یک چیزی که لامذهب همه چیز را در خودش می‌بلعید.شاهراه ارتباط من و تو همان لحظه‌هایی بود و هست که پشت یک خروار مجازی در هم بودند؛ در هم تنیده بودندش و هی کلاف حرف‌ها گم‌تر می‌شد. حرف، گلوله کاموای سرخابی رنگی در دستان یک گربه شیطان بود. هست هنوز هم به گمانم. از این سو به آن سو میانداختیمش، سر و ته‌اش به هم گره می‌خورد، گاهی از میان از هم می‌شکافت اما در انتها قرار بود شالگردنی باشد که هر دو ما را خوب گرم کند. شال سپیدی که با نخ‌های سرخ داشتیم می‌بافتیمش.اما یکهو همه چیز گم شد. آن نخ، آن کلام، آن تصویر مادربزرگ‌هایمان پای رادیو قدیمی و خش‌خش‌داری که بهانه بود تا میل‌های بافتنی دو تا از زیر و یکی از رو بروند یا حالا برعکس!چیزی درون غرش صاعقه است وقتی به زمین میاید. چیزی درون قطره‌های باران است. حتی گودال مستراح‌های قدیمی بین‌راهی که همیشه از آن می‌ترسیدم؛ کابوس شب‌های سفرم بود که پایم لیز بخورد و در آن بیافتم و ناگاه تا انتهای مغز زمین فرو بروم و راه برگشتی نباشد. می‌بینی؟ خاطرات گذشته خیلی وقت‌ها آنقدرها هم تمیز نیست.اما یک چیزی هست، یک لحظه‌ای، یک تصمیمی یا هر چیزی که اسمش را می‌گذاری که شاید کهنه باشد اما یک «آن»‌ای در درون خود دارد که قدیمی نمی‌شود. یک ابهتی که نمی‌دانم می‌دانی یا نه. حتی دوستی‌ها هم آن را داشت. یک ابهتی که ...نه، اسمش ابهت نیست؛ اصالت است!دلم می‌خواهد برگردم به همان سالی، ماهی، روزی، ساعتی، دقیقه‌ای...به همان لحظه؛ همان لحظه‌ای که اصالت از هر چیز دیگری ارزشمندتر بود.و لبخندها، اخم‌ها، نگاه‌ها و عشق‌ها اصیل‌تر بودند...اصیل! همچون شیراز؛ همچون زهر تلخ کلام.</description>
                <category>محمدصابر طاهریان</category>
                <author>محمدصابر طاهریان</author>
                <pubDate>Thu, 11 Feb 2021 17:12:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تمامی ترکیب‌های دیگر الفبا</title>
                <link>https://virgool.io/@saber.taherian/%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%A8%D8%A7-izmlpw0jsoe0</link>
                <description>برای عین.میم، الف.الف، ح.عین و نون.دال، میم.الف، تمامی ترکیب‌های دیگر الفبا و الف.میم عزیزم!راستش را بخواهی زمان زیادی است که دیگر ننوشته‌ام. آنقدر که خیلی‌ها با حسرت و گاهی از سر کنجکاوی می‌پرسند: دیگر نمی‌نویسی؟ دیگر شعر نمی‌گویی؟ شعر تازه نگفته‌ای؟ چیزی تازه‌ای ننوشته‌ای؟پاسخ من اما همان بیت تکراری قیصر است، با خنده‌ای که کمی بغض در آن نهفته است.«گفتی غزل بگو، چه بگویم؟ مجال کو؟ شیرین من برای غزل شور و حال کو؟»مجالش را می‌شود ساخت حتی، شور و حالش را نه. شور و حالش را نمی‌شود کاری کرد. شور و حالش اینطور نیست که خیلی سهل و آسان به‌وجود بیاید؛ همانطور که سهل و آسان از بین نمی‌رود.دهان که باز می‌کنم انگار زبان می‌پیچد و اصلا چطور بگویم یا بنویسم که بازتکرار غم‌ها و غصه‌هایی که هر روز داریم نباشم؟ چطور بنویسم که از لا به لای این همه مصیبت که بر سرمان ریخته سر برون کرده باشم؟ چطور نویسم که این قلم...از این قلم که دیگر خشک شده. که دیگر جوهرش کارا نیست. که دیگر نمی‌تواند همان باشد که می‌شناختیدش. از من، پس از یک خودتخریبیِ شخصی!من دست به خوردن خودم زدم، آنگونه که ام.اس بدن را می‌خورد. بدنِ خودش را. آنگونه که سفید‌ها متحد می‌شوند و خودشان را می‌زنند. خودی را می‌زنند. مثل پدافند!بعد از آنکه دیگر حلقه آنقدر تنگ شد که دیگر نه دورم ماند و نه در دستم می‌رفت؛ بعد از آنکه عرصه تنگ شد آنطور که مرکز از دایره برون افتاد، من ماندم و خاطره آدم‌هایی که دیگر نیستند.نمی‌خواستند باشند یا نتوانستند؛ شاید هم مجالی ندادم اما به هر صورت شد آنچه شد.خیلی‌هایمان از آن سوی آب‌ها سر در آوردیم، خیلی‌هایمان سرشان زیر آب رفت، خیلی‌هایمان آب به آب شدند و دیگر آنچه بودند، نشدند. خلاصه آخر تمام این ماجراها، این رفته‌ها و مانده‌ها، کائنات آب پاکی را رو دستمان ریخت که دیگر هیچ اتفاق جدید خوبی قرار نیست رخ دهد.راستی حالا که حرف رفته‌ها و مانده‌هاست، حرف آن رفاقت‌های دیرین، بگو بدانم از تهمت ها می‌شود گریخت اما از ذهن‌هایی که آن را پذیرفته‌اند چه؟ از شیطنت‌ها می‌توان گذشت اما از آنهایی که آن ملعبه آن شدند چه؟از خودمان، از خودم، از این منِ ناراحت چطور می‌توان گذشت؟ چطور خودم را با آن حلقه‌ها آزار ندهم؟ یا خودت را؟ چطور خودت را آزار ندهم و بگویم که ما همه مفعولِ مغمومِ این ماجرای تلخ بودیم؟وقتی شروع به نوشتن می‌کنم یکهو گریه می‌کند قلمم روی کاغذ نمی‌دانم چرا.چرایش را می‌دانی تو؟</description>
                <category>محمدصابر طاهریان</category>
                <author>محمدصابر طاهریان</author>
                <pubDate>Thu, 04 Feb 2021 18:25:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌هایی برای نزدیکانم؛ بحران اساسی انتخاب</title>
                <link>https://virgool.io/@saber.taherian/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%85%D8%9B-%D8%A8%D8%AD%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-clg1hrpvhdxn</link>
                <description>ما بر سر دوراهی و چندراهی مهاجرت، تغییر کار، تغییر مسیر زندگی یا خیلی چیزهای دیگر مانده‌ایمچهارسال یا شاید پنج سال پیش وقتی یکی از عزیزترین دوستانم را به‌گمان خودم بر سر چندراهی انتخاب می‌دیدم، نامه‌ای برای او نوشتم تا بتواند با کمک آن کمی از آن مخمصه خلاص شود. راستش به نظرم نتیجه انتخاب‌های او آن شد که حالا خوشحال است و به گمانم خوشبخت. این روزها که به صورت واضح همه ما بر سر دوراهی و چندراهی مهاجرت، تغییر کار، تغییر مسیر زندگی یا خیلی چیزهای دیگر مانده‌ایم مرور این نامه برای خود من خالی از لطف نبود. متن نامه را به تمام و کمال در ادامه می‌آورم.«می‌خواستم بی‌مقدمه این نامه را شروع کنم و بی‌واسطه و یک‌راست سراغ اصل مطلب بروم اما نشد. باید چند خطی را به عنوان مقدمه می‌نوشتم تا حقیقت ِپشت این خط‌ها، تا این میزان عریان و آشکار توی چشم نزند. می‌خواهم از مسئله‌ای به نام بحران اساسی انتخاب صحبت کنم. مسئله‌ای که راستش را بخواهم بگویم، ذهن خود من را هم عجیب به خودش مشغول کرده است. انتخاب همیشه دوراهی یا چند راهی پیش روی ما بوده است و بزنگاهی که اگر هر سو را گزیده‌ایم، بی‌شک نگاهی هم به دیگر جهات داشته‌ایم و دل‌مان را جا گذاشته‌ایم و همیشه به بلای اگر و مگر دچار بوده‌ایم. توضیح آنکه بلای اگر و مگر همان بلایی‌ست که تو گاهی پشت سرت را نگاه می‌کنی و می‌گویی اگر این راه دیگر را انتخاب کرده بودم چه بسا موفق‌تر بودم و مگر من از آن دیگری چه کم داشتم یا چه زیاد داشتم که سرنوشت من این شد و سرنوشت آن، دیگر. در سابقه ی ملت من می‌گویند که: «آنها هیچگاه نمی‌دانستند چه می‌خواهند و تنها این را می‌دانستند که چه چیز را نمی‌خواهند.» و صد البته همین هم نعمت بزرگی است که بدانی چه چیز را نمی‌خواهی اما این نعمت آنگاه تکمیل خواهید شد که به «چه چیز را خواستن» هم آراسته باشد. حالا به این جهت که من و تو نیز از اصلاب شامخه‌ی همین مردمان به وجود آمده‌ایم و زیست را در این نقطه از زمین، به جبر یا اختیار، برگزیده‌ایم و تحت تربیت همین مردم رشد کرده‌ایم به ناچار ما نیز به مرجع ضمیر «آنها» در همان جمله برمیگردیم. ما به نداستن ِچیستی ِهدف شهره‌ایم. اما برای ترسیم بهتر آنچه می‌خواهیم داشته باشیم و آنکه در آخر به «دانستگی هدف» برسیم، باید چهارچوبی را مشخص کنیم و از دریچه آن به هدف بنگریم تا بتوانیم آن را بیابیم. نخستین عامل موثر بر انتخاب‌های کنونی ما، گذشته‌ای‌ست که علیرغم آنکه گذشته است، تاثیری شگرف و مستقیم بر زندگی ما دارد. این گذشته، خواه خوب باشد یا بد، سیاه باشد یا سپید، سرشار از سربلندی باشد یا سرافکندگی به خودی خود می‌تواند این سوال را پاسخ بدهد که آیا نیاز‌های فطری ما را تامین کرده است یا خیر و اگر پاسخ مثبت است تا چه اندازه؟ این که نیاز‌های فطری چیست، با یک وقفه توضیح خواهم داد اما اکنون می‌خواهم بگویم بعد از گذشته، آینده عامل دیگری‌ست که ذهن را به خود مشغول می‌کند. به واقع هر آنچه ما به آن هدف می‌گوییم، آینده‌ای‌ست که در قالب «دنیای مطلوب» در ذهن ما نقش بسته است. هر کسی یک «دنیای مطلوب» در ذهن خود ترسیم کرده است و به دنبال راهی‌ست که آن را محقق کند و ترس و بیم و گاهی اضطراب در انتخاب‌ها، واکنشی ناخودآگاه به این امر است که این تصمیم من را به آن «دنیای مطلوب» می‌رساند یا خیر؟ حال برای آنکه بدانیم این تصمیم‌ها ما را به آن دنیای مطلوب می‌رسانند یا خیر، باید این نکته را در نظر بگیریم که هر تصمیم، اگر به ظهور و بروز برسد، یک «رفتار» است که از ما سر میزند. رفتاری که خود از چهار عامل: « فکر، احساس، فیزیولوژی و عمل » تشکیل شده است و مهم‌ترین عاملی‌ست که نشان می‌دهد ما با آن دنیای مطلوب دقیقا چند قدم فاصله داریم. می‌خواهم بگویم بعد از آن ابتدا، که «گذشته» بود و کنون ما از آن وام گرفته شد و آن انتها، که «دنیای مطلوب» نامیدیم و مدینه فاضله‌ای‌ست که ترسیم کرده‌ایم، این میانه که رفتار‌های ما در راستای رسیدن به آن هدف است و تصمیم‌هایی که ما را به آن هدف می‌رساند، خودِ این تصمیم‌ها تشکیل شده از چهار عامل است که به دو دسته تقسیم می‌شوند. دو عامل «فکر» و «عمل» عواملی رفتاری که در کنترل ماست و دو عامل «احساس» و «فیزیولوژی» عواملی دیگری که بنا بر تربیت گذشته و مختصات خانواده هر چند بی‌واسطه در اختیار نیست، اما به واسطه آن دو عامل دیگر تاثیرپذیر است. راستش را بخواهی خیلی سریع ریز شدم تا آن حقیقت عریانی که در ابتدا گفتم از دست نرود و بی‌واسطه روی عوامل کنترلی در تصمیم‌ها دست گذاشتم. حالا اما این عوامل کنترلی به کدام سو باید برود، این خیلی مهم‌تر است. ابزار را شناختیم اما هنوز هدف مستتر است. با این ابزار به کدام سو رفتن است که می‌شود بحران انتخاب.«واقعا، کی از همه بیشتر؟»گفته بودم که اندکی بعد خواهم گفت آن نیاز‌های فطری چیست. حالا می‌خواهم بگویم، نخستین آنها «نیاز به آزادی»‌ست. نخستین رکن انتخاب‌هایی که برای رسیدن به آن «دنیای مطلوب» به آن نیازمندیم.انسان همواره به دنبال آزادی خواهد گشت. این از فطرت او سرچشمه می‌گیرد. «انتخاب» در اولین گام باید این نیاز فطری را سرشار کند. پیش از انتخاب‌هایت به این فکر کن که آیا تصمیم که می‌سازی، رفتاری که انتخاب خواهی کرد و هدفی که دستآورد آن است، این‌ها همه می‌توانند این نیاز را ارضا کنند؟دومین نیاز فطری، «نیاز به عشق و تعلق خاطر» است. آدمی اگر در خود این نیاز را برطرف نکند، اگر رفتارهایش که از آن چهار عامل ساخته می‌شود، گامی به سوی برطرف ساختن این نیاز بر ندارد، اگر انتخاب‌هایش او را به ایجاد عشق و تعلق خاطر رهنمون نسازد، رفته رفته مستهلک و پژمرده خواهد شد. این نیاز پس عامل دیگری‌ست برای انتخاب‌های زندگی. سومین نیاز فطری، «نیاز به پیشرفت و قدرت» است. می‌خواهم بگویم پیشرفت و قدرت به خودی خود هدف نیست. اما نیازی از نیاز‌های پنجگانه ماست که باید مرتفع شود. وقتی می‌خواهی دست به انتخابی بزنی، به این بیاندیش که آن سنگچین ِ مسیر این انتخاب و رفتاری که در مسیرش از تو سر میزند، در نگاه خودت یک گام تو را موفق‌تر، قدرتمند‌تر، داناتر یا ثروتمند‌تر خواهد کرد؟ (در حاشیه بگویم که ثروتمند بودن در نگاه من تنها صاحب ِمال بودن نیست. صاحب مال را به تنهایی ثروتمند معنا نکن) پس از آن می‌خواهم از «نیاز به تفریح» به عنوان چهارمین نیاز فطری نام ببرم. تفریح فعالیتی‌ست که تو برای لذت بردن انجام می‌دهی. می‌خواهی لذت ببری، بی‌واسطه. نیاز به تفریح را برای آنکه روشن‌تر بشود می‌خواهم مثالی بزنم: غالب کسانی که به اعتیاد روی آوردند و شروع به استعمال دخانیات کردند، بیش از همه می‌خواستند این نیاز به تفریح را مرتفع کنند. روشن است چرا علیرغم ضرر‌های فراوان، هنوز مصرف انواع مختلفی از مخدر‌های صنعتی پرطرف‌دار است. در نگاه من به تفریحی باید روی آورد که کم خطر‌تر باشد. کم‌تر تو را درگیر عواقبی کند که جبران ناپذیر یا دیرجبران پذیراند. اما در تمامی انتخاب‌ها، برای تمامی انتخاب‌ها، در تمامی اهداف، فقدان این نیاز شما را به «بلای اگر و مگر» دچار می‌کند. پس آن را در افق دیدات قرار بده. و آخرین آنها که شاید مهم‌ترین هم باشد؛ نیاز فطری پنجم، «نیاز به بقا»‌ست. نیازی که شاید به: چقدر می‌توانم در امنیت باشم؟ چقدر می‌توانم خوراک و پوشاک داشته باشم؟ چقدر می‌توانم در کانون توجه باشم؟ چقدر می‌توان زندگی کنم؟ یا مثل این تعبیر شود. بقا زیستن تا ابد نیست که اگر هم اینطور معنی می‌شود، آدمی این ظرف ِ عمر را می‌خواهد تا به آن «دنیای مطلوب» برسد و نه در استیصال و سردرگمی عمر بگذراند. در انتخاب‌ها، در مسئله انتخاب یا اصلا همان بحران انتخاب که ابتدا گفتیم، توجه به نیاز فطری بقا که می‌تواند ظرف تحقق نیاز‌های فطری دیگر هم باشد، باید در راس قرار بگیرد. باید توجه شود به آن. رفتار‌ها نباید آن را تهدید کند. حالا که این هر پنج نیاز را تشریح کردیم، می‌خواهم بگویم باید در انتخاب‌ها به هر پنج نیاز فطری توجه کرد. باید آنها را متعادل کرد. باید در همین سنی که هستی، به گذشته نگاه کنی و بدانی تا اینجا که آمده‌ای، این نیاز‌ها چقدر مرتفع شده‌اند؟ انتخاب که می‌خواهی بکنی، رفتاری را که می‌خواهی انتخاب کنی، در واقع «فکر» که می‌کنی و بعد از آن «عمل» که می‌خواهی بکنی باید با این پنج نیاز فطری انتخابت را بسنجی. اگر فکر که می‌کنی و پس از آن عمل که می‌کنی، که این دو عوامل ِ قابل کنترل رفتار بودند، اگر توجه کرده باشی و نیاز‌ها را در نظر گرفته باشی و در نتیجه آن درست فکر کرده باشی و درست عمل کرده باشی، می‌توانی بر آن دو عامل دیگر هم تاثیر بگذاری. می‌توانی فیزیولوژی را در رفتارت همسو‌تر کنی و بر احساساتی که در قالب غم، شادی، امید، یاس یا هر چیزی دیگری، سد راه تو شده‌اند فائق بیایی. می‌توانی رفتارت را همسو با آن «دنیای مطلوب» کنی. حتی می‌توانی انتخاب کنی و آن انتخاب بحرانی نباشد که پیش رو داری یا پشت سر می‌گذاری. حال می‌خواهم یک بار دیگر همان سوالی را که منشا این نامه بود، برایت تکرار کنم. شاید این بار بعد از کمی‌تفکر بتوانی جوابی برای آن و همه ی سوال‌های دیگری که داشته‌ای یا خواهی داشت بیابی. دوباره می‌پرسم: «واقعا، کی از همه بیشتر؟»</description>
                <category>محمدصابر طاهریان</category>
                <author>محمدصابر طاهریان</author>
                <pubDate>Tue, 26 Nov 2019 11:42:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز و هر چیز دیگری که خوب نیست...</title>
                <link>https://virgool.io/@saber.taherian/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-%D9%88-%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-fvvpjpqtlxpj</link>
                <description>تاکسی که آرام پیچید توی اتوبان یکهو باد سرد خورد به صورتم و به خودم آمدم. راستی حالا در چه فصلی از سال هستیم؟ کمی طول کشید تا یادم بیاید حالا پاییز است و من در این باد خنک اول صبحی راهی مسیری هستم که انتهایش به دفتر کارم میرسد. تقصیر این پادکست‌هاست که گوش می‌کنم. چنل بی، دست‌نوشته‌ها، پرچم سفید و حالا که این از ذهنم می‌گذشت، بندر تهران.بی‌وقتی گوش می‌کنم. من در آبان هستم و او از مرداد ۳۲ در گوشم می‌خواند. گوش‌هایم از گرمای طاقت‌فرسایی که در هرم نفس گوینده است گرمش شده که یکهو باد سرد من را به همان جای که باید، پرت می‌کند. سرما توی تنم می‌پیچید و آرام می‌خزم توی خاطرات گرمم.هوای مطبوع پاییز است. پاییز من را یاد هیچ چیز خوبی نمی‌انداخت. بیشتر خاطره هجران بود. دوری. رفتن. قتل. جنگ و هر چیز دیگری که تو فکرش را بکنی و خوب نیست. حالا اما معنای دیگری گرفته بود. همین چند سالی که داشتم یاد می‌گرفتم چطوری در باران راه بروم. چطوری در باران جست بزنم. توی چاله‌های آب بپرم، و تو باورت نمی‌شود که من جست میزنم چون فکر می‌کنی نگران اتوی لباسم هستم اما من نگران اتوی لباسم و آن آب گل‌آلوده نیستم، جست میزنم. حالا چند سالی‌ست که توی گوشم همایون می‌خواند و من بارانِ الیزابت را توی همان خطی که سهم دوچرخه‌هاست راه می‌روم.پاییز قشنگ نبود. هنوز هم قشنگ نیست. مثل هر فصل دیگری. هیچ فصلی قشنگ نیست تا ما قشنگش نکنیم. تا توی گوشمان از امید نخوانند. تا یادمان ندهند که خودمان باید حادثه باشیم، یا حالا خودمان یاد بگیریم. تا یادمان نباشد که خود حجاب خودیم، هیچ فصلی قشنگ نیست. من اما یاد گرفته‌ام فصل‌ها را قشنگ کنم. خودم برای خودم. حادثه بسازم. چه خوب که اگر همراهی هم باشد. نبود هم میسازمش. خودم. توی هوای نم گرفته یواشکی «ها» می‌کنم در هوا. دود می‌شود. می‌خندم.از بچگی عاشق هویدا بود. مرد پیپ و عصا و ارکیده.جهان در من هویداست. بی‌پیپ. بی‌عصا. بی‌ارکیده.</description>
                <category>محمدصابر طاهریان</category>
                <author>محمدصابر طاهریان</author>
                <pubDate>Fri, 25 Oct 2019 16:41:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>واژه خودمرگی را من ساختم؛ آن سال ...</title>
                <link>https://virgool.io/@saber.taherian/%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%85%D8%9B-%D8%A2%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D9%84-e1mm0wfihc17</link>
                <description>تو لابد دست توی موهای دخترت می‌کشی و به این فکر می‌کنی که فردایی روشن سهم اوست. سهم خودت را اما، نمی‌دانم به سهم خودت هم فکر کرده‌ای یا نه.در میان پاورقی اخباری که می‌خوانم تا رسانه‌های رسمی‌تری که از واقعه می‌گویند، هر چه هست حبس و زجر و اعدام و خودمرگی است. خودمرگی را من ساختم. آن سال. آن سال که رضا قرص‌هایش را بیش از آنچه باید – رضا که اصلا قرص نباید می‌خورد – خلاصه بیش از اندازه خورد و در خوابگاه خودگردانِ پولیِ دانشگاه به زندگی‌اش پایان داد. گفتم خودش را مرگیده است، نخواستم بگویم خودکشی. ما کشتیمش وقتی آن پدر و مادر حتی پول سفر به تهران را نداشتند برای گرفتن جنازه فرزندشان. خلاصه اخبار را که می‌خواندم، که سم است و نباید بخوانم، همه زجر است. زجر من از زیستن. زجر من از زیستنِ تو که کاش ...هر چه خواستم دوباره از کافه‌های زیبای درخت‌دار بنویسم، از درخت‌های سر به فلک کشیده، از آن همه زیبایی و هوای مطبوع و از تو، که که آمده‌ای و رنگ نو به زندگی بی‌رنگ من پاشیده‌ای، نشد که بنویسم. نفسم گره می‌خورد. اشک‌هایش از مقابل چشم‌هایم نمی‌رود.دخترت کودکی‌ست که پیش آنکه کودکی کرده باشد بزرگی تو را دیده. تو که حالا قرار است سال‌های سال نباشی و نبینی و نبیندت. تو که قرار است سال‌های رشد او در چهار دیوار لامذهب زندان باشی. شاید هم اعدامت کنند. که می‌داند؟ مثلا یک روز وقتی می‌خواهی از یک دالان بگذری دستی بچرخد و چاقویی در کتف‌ت بنشیند. که دوباره فریاد بزنی و بگویی حق.امروز تاسوعای حسین است؛ فردا عاشوراست. عاشورای تو چه زمانی‌ست؟ فریاد حق‌خواهی‌ت به تاسی از امام شهیدت کی در تاریخ می‌پیچد اگر همین حالا نپیچیده باشد؟از حسین گفتم، اما هیچ نمی‌خواهم از مذهب بگویم. فریاد عدالت‌خواهی در همه مکاتب هست. هیچ‌کس نمی‌تواند عدالت‌خواهی را برای خودش مصادره به مطلوب کند، اما حسین...تو می‌دانستی حسین پنج بار به قوم ظالم گفت مصالحه بهتر از مقابله است؟ می‌دانستی و لابد خودت هم از در صلح درآمده‌ای. اما خون...خون است که می‌جوشد. خون من است که به جوش می‌آید. قلب من است که می‌تپد برای تو. در هر کجای جهان اگر عدالتی باید باشد، عدالت‌خواهی هم هست. من اما اشک نمی‌گذارد این نوشته را کامل کنم.چرا دوباره بوی احساساتی که نباید گرفت این نوشته؟ حق‌خواهی در همه جا هست اما...فردا که تو را به دار بیاویزند راستی کدام گروه به خون‌خواهی قیام خواهد کرد؟ اصلا نقل کربلا جایی خواهد پیچید؟ سفیرت کجاست؟ او را هم به دار خواهند آویخت؟تو هم انسانی هستی همچون ما. نمی‌خواهم مقدست کنم. مقدست کرده باشم تو را به ماورا می‌برم. این مناسب نیست. ای مردم، حسین هم همچون من و شما می‌خورد و میاشامید و زندگی می‌کرد. صدای حسین حماسه است، نه پیکرش...حسین بین ما غریب است. صدایش غریب است. مکتبش غریب است. خودش غریب است. ما غریبیم برادر.و حسین زنده است، هر چند می‌خواهیم بر کشته‌اش زاری کنیم.او بین ما گم شده است، اسماعیل.</description>
                <category>محمدصابر طاهریان</category>
                <author>محمدصابر طاهریان</author>
                <pubDate>Mon, 09 Sep 2019 20:30:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا کمک‌های دولتی به اکوسیستم کارآفرینی درمانگر است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@saber.taherian/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%85%DA%A9%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DA%A9%D9%88%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-rz9vkgaz0ai9</link>
                <description>ماهنامه معاونت علمی و فناوری ریاست جمهوری / شماره ۲۱ این یادداشت من بازنشر نسخه چاپ‌شده آن در شماره ۲۱ مجله «دانش‌بنیان» است.قطعا این سوال، ذهن بخش قابل توجهی از افراد ذی‌نفع یا علاقه‌مند به حوزه استارتاپ‌ها را مشغول کرده است. در یک نگاه کلی، پاسخ به این پرسش نیازمند نگاه بدون پیش‌داوریِ رفتار دولت‌هاست. قریب به یک سال از حضور معاون علمی و فناوری رئیس جمهور و رئیس بنیاد ملی نخبگان، دکتر سورنا ستاری، در یکی از پرمخاطب‌ترین برنامه‌های سیما می‌گذرد؛ برنامه‌ای که در آن دکتر ستاری به ابعاد مختلف فعالیت بخش خصوصی در قالب استارتاپ‌ها و لزوم ایجاد یک فضای امن و حمایت‌گر برای تسهیل فعالیت آنها پرداخت. او در مواجه با تب تند فعالیت در این حوزه، نگاه یکی از بخش‌های مرتبط در دولت را تبیین کرد. نگاهی که به راستی خبر از عزم جدی دولت در حمایت‌های آتی داشت، اما سوال مهمی که از همان زمان اذهان را به خود مشغول کرد این بود که آیا به راستی حمایت‌هایی با رویکرد دولتی می‌تواند درمان زیست‌بوم کارآفرینی باشد، یا خیر؟ پیش از پرداختن به حمایت‌های دولتی، نگاهی از درون اکوسیستم می‌تواند به پاسخ‌گویی بهتر به این پرسش کمک کند.هر روز آمارهای مختلفی از میزان سرمایه‌گذاری سرمایه‌گذاران، شاغلین و فعالین حوزه استارتاپی، مراکز شتابدهنده دانشگاهی و غیردانشگاهی و پیروزی‌ها و شکست‌های مجموعه‌ها در اکوسیستم، منتشر می‌شود. عزم جدی قشر جوان و صد البته پویا برای حضور و فعالیت تحت نام کارآفرینی، نشان از میل عمیق جامعه و پتانسیلی نهفته برای پیشرفت‌های متعدد دارد؛ اما گاهی این میل با سواستفاده‌های متعدد سودجویان، عدم آگاهی از مسیر پیشرفت و شکست‌های مقطعی به‌معنای واقعی کلمه سرکوب می‌شود. در این میان، ترسیم یک چهره آرمانی از آینده کسب‌وکارهای نوپا که بخش قابل توجهی از آنها تنها ترجمه‌هایی از منابع خارجی‌ست و جای خالی آمارهای میدانی و قابل استناد داخلی در آن هویداست ، پیشرفت در این مسیر را در هاله‌ای از ابهام فروبرده است؛ تصویری که تنها تک‌شاخ‌های سیلیکون‌ولی[۱] را در خود جا داده است و به هزاران هزار نوپای شکست‌خورده یا نیمه‌موفق و دلایل شکست آنها نمی‌پردازد.از میان دلایل فراوانی که برای این شکست‌های پی در پی بیان می‌شود، عدم نیاز بازار، اتمام بودجه، محصول بد یا نامناسب، تیم ناکارآمد، مشکلات در قیمت‌گذاری محصول و نداشتن طرح بازاریابی نقش پررنگ‌تری دارند. تمامی این دلایل به همراه ده‌ها دلیل کم اهمیت‌تر دیگر ، همه و همه موانعی‌ست که در ابتدای راه توجه چندانی به آن نمی‌شود. مسائلی که در ابتدای راه شاید به صورت اساسی مشکلی برای بنیان‌گذاران محسوب نشود، اما ادامه حیات یک کسب‌وکار بی‌شک به حل آنها بستگی دارد. هیجان ناشی از آفرینش یا بازآفرینی باارزش‌تر یک محصول، به خودی خود تیم‌ها را دچار التهاب بی‌جا می‌کند. تصویر نادرست از شرکت‌های صاحب‌نام، بزرگنمایی موفقیت‌های خرد، عدم ترسیم مسیر درست و گام به گام، ارزش‌گذاری‌های هیجانی و آمار نادرست مهمترین معضل‌هایی‌ست که به افزایش این هیجان کمک می‌کند و مانع مهم پیشروی اکوسیستم است؛ اما به غیر از مشکلات درون زیست‌بومی، مشکلات دیگری نیز از بیرون به زیست‌بوم تحمیل می‌شود.حضور و حمایت دولتی‌ها در ابتدا چیزی متفاوت‌تر از نیازهای اساسی اکوسیستم بود. از همان ابتدا اینطور به نظر می‌رسید که نگاه دولت به خروجی استارتاپ‌ها و تفاوت ارزش پیشنهادی محصول از مهم‌ترین دلایل این تفاوت‌هاست. نیازهای دولتی به صورت کلی به تولید محصولات استراتژیک مانند جویشگر ملی، پیام‌رسان ملی و نظیر آنها خلاصه می‌شود و ناگزیر حمایت‌های خود را به ساخت این بخش از محصولات معطوف می‌کند. برگزاری رویدادی‌هایی با این مضمون و دعوت از قشر جوان برای حضور در این عرصه، هر چند خالی از لطف نیست اما با خواسته‌های اساسی جامعه همخوانی ندارد.رسالت اصلی کسب‌وکارهای نوپا در ابتدای امر، رفع نیازهای عمومی جامعه است. به هر میزان این رفع نیاز جامع‌تر باشد و نیازهای اساسی‌تر و روزمره‌تر و همینطور بخش بزرگتری از جامعه را حل کند، ارزش آن کسب‌وکار به همان میزان افزایش میابد. این نیازها در میان جامعه و مردم قابل ملاحظه‌تر است. بدیهی‌ست که نیازهای حاکمیتی نیز باید مرتفع شود و چاره اندیشی برای رفع نگرانی‌های امنیت اطلاعات و ارتباطات نیز باید در دستور کار دولت‌ها قرار گیرد؛ این مسئله امری گریزناپذیر است اما این مهم تنها با ساخت محصول محقق نخواهد شد. مادامی که نیازهای عمومی با استفاده از نمونه‌های قدرتمند خارجی مرتفع می‌شود، اقبالی از سوی جامعه به محصولات مشابه داخلی وجود نخواهد داشت، چرا که پاسخگوی نیازهای به‌روز نیست. امری که حتی با مانع‌تراشی و محدودیت دسترسی به سرویس‌های خارجی نیز محقق نخواهد شد.هر روز اخبار متعددی از فیلترینگ سرویس‌های خارجی-علاوه بر تحریم‌های تحمیلی- منتشر می‌شود. شبکه‌های اجتماعی نامدار و موثر -که بدنه حاکمیت نیز از تاثیرات مثبت آن بی‌بهره نیستند- برخی پیام‌رسان‌ها، سرویس‌های بازنشر ویدیو و صدا هر روز شامل محدودیت‌های جدیدتری می‌شوند؛ اما تمامی این محدودیت‌های داخلی و خارجی سدّی برای استفاده از این سرویس‌ها به وجود نمیاورد و هر چند دسترسی به آنها را مشکل‌تر می‌سازد. همین امر باعث می‌شود اگر نمونه خارجی موفقی برای ارائه یک خدمت وجود داشته باشد، علیرغم دسترسی سخت‌تر، اما نمونه داخلی با اقبال قابل توجهی مواجه نشود. اما حضور نامناسب در فرآیند ساخت محصول، تنها اشکالی نیست که به دولتی‌ها وارد است.کشمکش برای نظارت‌های استصوابی، به وجود آمدن مراحل مختلف در اخذ مجوزهای لازم و افزایش میزان مجوزها که تمامی آنها بخشی از مشکلات حقوقی محسوب می‌شود، سنگ‌های بزرگی‌ست که هر روز مسیر را سخت‌تر و ناامن‌تر می‌کند. برای مثال، مدت زمان زیادی از مشکلات حقوقی اپلیکیشن‌های اینترنتیِ درخواست تاکسی و اصنافی که در جریان این امر متضرر شده‌اند، نمی‌گذرد. محدودیت دسترسی به برخی خدمات مالی که از سوی استارتاپ‌ها ارائه می‌شد و محدودیت‌هایی که برای فین‌تک‌ها ایجاد شد نیز نمونه دیگری از این مشکلات است. مشکلاتی که به یقین نمونه‌های خارجی کسب‌وکارهای نوپا یا هیچگاه با آن دست به گریبان نبوده اند یا مدت‌هاست از آن عبور کرده‌اند. دولت که شاید در ابتدا الزاما حمایت‌گر نبوده، اما امروزه وابسته به اکوسیستم کارآفرینی شده است.نمونه موفق تعامل دولت با بخش خصوصی بیانگر این مسئله است که تمامی اختیارات تاسیس، توسعه، پیشرفت، پیروزی و شکست‌های اکوسیستم کارآفرینی باید به فعالین درون‌زیست‌بومی و کسانی که به صورت مستقیم نفع و ضرر مالی و زمانی آنها در گرو نفع و ضرر کسب‌وکارهای نوپا است، واگذار شود. بی‌شک زیست‌بوم کارآفرینی نفع و دلایل پیشرفت خود را بهتر از هر مجموعه دیگری می‌شناسد. مدت زمان زیادی از ایستادگی شرکت‌های های‌تک[۲] در مقابل دستور منع مهاجرت شهروندان هفت کشور از جمله ایران به ایالت متحده نمی‌گذرد؛ دستوری که تنها مقاصد سیاسی دولت ایالات متحده را شامل می‌شد. ایستادگی شرکت‌ها در مقابل این دستور ثابت کرد منافع تکنولوژی با منافع دولت‌ها الزاما همسو نیست و دخالت دولت ایالات متحده تنها نادیده گرفتن نیازهای بخش قابل توجهی از شرکت‌ها و مراکز علمی ا‌ست.مادامی که دولت در نقش حامی، تنها موانع این مسیر را از سر راه بردارد و نیازهای بخش خصوصی را بشنود، بداند و مرتفع سازد، نقشی درست در اکوسیستم برعهده گرفته است. تعامل بین دولت و بخش خصوصی قطعا در ایجاد پیشرفت‌های آتی تاثیر به سزایی خواهد داشت و مادامی که هیچ‌یک از نقش خود خارج نشوند، این همنشینی مفید، محکم و پا بر جا خواهد بود. پیش از این، طبیعت بسیار به ما آموخته است که دخالت نابه‌جا در یک زیست‌بوم می‌تواند مشکلات فراوانی به بار آورد. هرگونه تغییر و حضور بی‌جا در اکوسیستم موجب ایجاد مشکلات فراوان و دیرجبران‌پذیر خواهد شد.همانطور که اشاره کردیم، اشکالات فراوانی در این حوزه و راهی که می‌پیماییم وجود دارد اما پاسخ اساسی به پرسش بنیادین این نوشتار این است که تنها کمک دولت، می‌تواند رفع موانع حقوقی از قبیل کاهش زمان دریافت مجوزها، مساعدت در امور مالیاتی، بیمه و کاهش تعداد مجوزها باشد.[۱] Silicon Valley[۲] High-Tech</description>
                <category>محمدصابر طاهریان</category>
                <author>محمدصابر طاهریان</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2019 11:28:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سال نوی من از امروز آغاز می‌شود؛ دوم اردی‌بهشت ماه</title>
                <link>https://virgool.io/@saber.taherian/%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF%D8%9B-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%A7%D8%B1%D8%AF%DB%8C%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%87-mycsfjcvumqg</link>
                <description> همین امروز که دوم اردی‌بهشت ۹۸ است، سال نو برای من آغاز می‌شود.سالی نو در زندگی؛ شاید هم حالی نو. چه کسی به درستی می‌داند؟برای سال جدید می‌خواهم خانه تکانی کنم. یک خانه‌تکانی درست و حسابی. کوله بار سال‌هایی از سه دهه‌ای که در آن زندگی کرده‌ام را حالا می‌خواهم خلوت کنم. پشت و رو می‌کنم کوله را. همه چیز بیرون می‌ریزد و همین اکنونِ الساعه وقت دوباره بستن کوله‌پشتی است.غرورهایم را از کِبر و تبختر جدا می‌کنم. آدمی‌زاده خوب است مغرور باشد، اما متکبر نه. تکبرهایم را برای سال نو دور خواهم ریخت.تعصب‌هایم را، همه تعصب‌هایم را که ریشه‌شان مقاومت در برابر تغییر و نو شدن است از کوله‌پشتی‌ام بیرون خواهم ریخت. تعصب‌هایم جای زیادی در کوله گرفته بودند. بیش از اندازه سنگین‌ش کرده بودند. مصدر بحث‌های بی‌هدف. مصدر کارهای از سر عادت. حرف‌های از سر نادانستگی. از همین حالای الساعه برای مخالفت یا موافقتم با هر چیزی در همان آنِ رخ‌دادنش لحظه‌ای درنگ خواهم کرد که :«چرا و به چه علت با این امر موافق یا مخالفم. هدفم چیست؟ ارزشش کجاست؟» سالِ نوی زندگی من سالی برای کم کردن تعصب‌هاست و جایگزینی آن با تعقل.کار را و این فضیلت ابدی کارگر بودن را بیشتر ارج می‌گذارم اما کمتر وقتم را صرفش می‌کنم. از کمیت‌های کار کردن خواهم کاست و به کیفیت‌های کار کردن خواهم افزود. سالِ نوی من سال کیفیت‌های بیشتر است در مقابل کمیت‌های کمتر.کوله را با تلاش در راستای تعقل و کیفیت‌هایی که به دست خواهم آورد پر می‌کنم اما هنوز هیچ چیزی از حجم آن پر نشده است.تمام می‌دانم‌هایی را که از کوله پشتی بیرون ریخته بودم با «نمی‌دانم» جایگزین خواهم کرد. کوله‌پشتی برای سالِ نوی زندگانی من پر از نمی‌دانم‌هاست. نمی‌دانم‌هایی که در آن عطش بیشتر دانستن نهفته است. «نمی‌دانم» دوای دانستن‌ها کاذب است. امسالِ من سرشار از «نمی‌دانم» خواهد بود تا آن جا که چاره‌ساز شود.ترس‌هایم را می‌تراشم و از آن اهدافم را بیرون می‌کشم؛ همچون مجسمه داوود از دل تخته‌سنگاز چیزهایی که پیش از این از کوله‌بارم خالی کرده‌ام هنوز چیزهایی مانده است. ترس‌هایم. ترس از اینکه در چشم دیگری چگونه باشم. ترس از قضاوت شدن. ترس از کم بودن. کم انگاشته شدن. ترس‌هایم را چون سنگِ نتراشیده‌ی نخراشیده‌ای که هیچ چکش نخورده است، خواهم تراشید. ترس‌هایم را می‌تراشم و از آن اهدافم را بیرون می‌کشم؛ همچون مجسمه داوود از دل تخته‌سنگ.از کم بودن اگر می‌ترسم پس هدفِ پیشِ رو بیشتر شدن است. در حلم و علم و ثروت –که خوب میدانم فرقش با تنها پول داشتن چقدر زیاد است- بیشتر خواهم شد چرا که این هر سه از ابزار بزرگی‌ست.از نادان جلوه کردن می‌ترسم پس بیش از پیش به دانستن اهتمام خواهم ورزید. بیشتر «نمی‌دانم» را دست‌مایه خواهم کرد و به مدد آن بیشتر خواهم دانست. هدفم این خواهد بود که کمتر «آب» بجویم و بیشتر «تشنگی» به دست آورم.اهدافم را یک به یک در کنار دیگر چیزها در کوله‌پشتی‌ام خواهم چید. کوله آنقدر بزرگ است –و این کوله ظرف من است؛ ظرفِ خواستن‌هایم- که تمام آنچه دوباره در آن ریخته‌ام کمتر از یک‌سوم آن را پر  کرده است.به این فکر می‌کنم که کوله را نباید از همین ابتدا پُرِ پُر کرد. تنها باید ابزار را با خود برداشت. پیشِ رو مسیر پر پیچ‌وتابی است. بیش از دوسوم کوله را برای مسیر خالی نگه خواهم داشت. برای آنچه پیش می‌آید.دیگر برخلاف قبل‌ترهایم به استقبال چیزهایی می‌روم که بر من حادث خواهد شد. از هر کدام نصیبی برخواهم‌داشت و تمامِ کوله‌ام را در این مسیر پر خواهم کرد.بهارِ من نگذشته. بهار من در پیش است.تولدم مبارک.</description>
                <category>محمدصابر طاهریان</category>
                <author>محمدصابر طاهریان</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2019 12:39:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای جای بزرگی نیست برای آنها که سقف کوچکی دارند</title>
                <link>https://virgool.io/@saber.taherian/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86%D9%87%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%B3%D9%82%D9%81-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-ahc2wp7awufr</link>
                <description>مست بودم. مستانه می‌نوشتم انگار. حالا که آن کافه و آن حافظ‌های زیرزیرکی که لابه‌لای کافه می‌خواندیم یادم میایید دوباره دلم می‌گیرد. دوباره یادت می‌افتم. یاد نفس‌هایی که در نفس‌هایت ...رهایش کن. رها کنیم. حالا وقت‌‌هایی که یادم می‌آید زیستن‌هایم را، بیشتر دلم می‌گیرد. بیشتر یاد آن پسربچه‌ پرشور و حالی می‌افتم که دنیایش به اندازه تمام کتاب‌هایی بود که در قفسه می‌چید و غرق بود در ادبیاتی که همه دنیایش بود. می‌دانی که، پیش‌تر گفته بودمت ادبیات باید راه فرار باشد. بود. ادبیات تمام راه‌های فرار بود. هنوز هم هست. خواهد بود، به یقین.یادم هست هنوز؟ با خودم حرف میزنم انگار. یادم هست هنوز؟ لابه‌لای کتاب‌هایی که سطر سطر سیاه و سپیدش طناب‌های درهم‌پیچیده‌ای بود که محکمم می‌کرد. سفتم می‌کرد. می‌پیچیدم به زندگی. دستم‌هایم را در دست‌هایش. جانم را به جانش. زندگی را در من می‌پیچید. خالی شدم اما. خالی از همه بودن‌هایی که بودم. پیش از این.راستش ما همه درگیر گذشته‌هایی هستیم که روزی، زمانی، شاید دلخوش‌مان می‌داشت. بی‌آنکه بدانیم حالا خالی شده‌ایم. خالی‌تر. خالی‌تر از همیشه. همیشه‌هایی که بودیم، یا نبودیم. چه کسی می‌داند؟قهرمان آن روزها حالا قبای ژنده‌اش را به چوب‌رختی سرنوشت آویخته‌است و عادت را از پستوی ناگزیر زندگی بیرون آورده است. چه اهمیت دارد حالا عمری که می‌گذرد؟ تلف می‌شود. حرام می‌شود.حرامش می‌کنی. حرامش می‌کنی لعنتی.دنیای جای بزرگی نیست برای آنها که سقف کوچکی دارند. این را پیش از این گفته بودم. اما...اما زمین. قسم به آن مقدس بی‌انتها که فرمود: «زمین خدا وسیع است» ما زمین را فراموش کردیم. آنقدر نگاهمان به بالا بود که پیشِ پا را فراموش کردیم. ما یادمان رفت زمین.لعنت به سقف‌های بلند.</description>
                <category>محمدصابر طاهریان</category>
                <author>محمدصابر طاهریان</author>
                <pubDate>Wed, 03 Apr 2019 17:20:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویرت، خیلی هم با آنچه می‌پسندی غریبه نیست...</title>
                <link>https://virgool.io/@saber.taherian/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%A2%D9%86%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%BE%D8%B3%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%87-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-oddtv21npyan</link>
                <description>گمانم خاصیت آینه است. همین آینه که روبرویم نشسته‌است و زل زده است به من؛ همین روبرو، سه کنج اتاق، روبروی تخت و کنار پنجره. باید همین باشد.نگاهت که می‌کند، کمی خمیده‌تر شده‌ای. سرما از پنجره توی صورتت می‌زند. دستت گرمایش را از لیوان چای تازه دم‌کشیده‌ای می‌گیرد که لابد عطر هل و دارچینی که در فضا پیچیده است هم، از همان است. کمی عمیق‌تر به سیگارت پوک می‌زنی و چشم‌هایت بیش از پیش در صورتت خلاصه شده. پوزخند میزند آینه.« پیر شدی. دیگر از تک و تا افتاده‌ای. دوره‌ات تمام شده. دوره‌ات تمام شده مربی. نگاه کن وقتی نفس می‌کشی، صدای خس‌خس سینه‌ات بلند می‌شود. دستت میلرزد. صورتت خشک شده... » این ها را آینه می‌گوید اما تو فقط لبخند میزنی و زبانت را به شیطنیت بیرون میاوری که «پرحرفی نکن، سیّاس.» و پیش خودت فکر می‌کنی راستی همه اینها که می‌گوید، اگر تمام واقعیات یا حالا بخشی از آن هم باشد، چه فرقی می‌کند؟ مگر نه اینکه این همه در جستن همین تکیدگی و گوشه‌نشینی بودی؟خیالت راحت می‌شود که دیگر این تصویری که از آن حرف میزند، خیلی هم با آنچه می‌پسندی غریبه نیست. خوبی آینه اما این است که کمتر دروغ می‌گوید. یعنی حالا اگر منطبق هم نبود، به هیچ می‌انگارد و می‌گوید چنینی و چنان. صدالبته اینکه در این بی‌پرده‌گویی این را نمی‌داند که آنچه جوان در آینه، پیر در خشت خام می‌بیند. نمی‌داند که قرائت‌ها متفاوت است.روبرویت را نگاه می‌کنی. در دوردست پرنده‌ای نوک به برگی می‌کوبد و برگ، آهسته و بی‌هیچ، با تمامی فراغت بالی که تنها از او می‌توان سراغ داشت، خود را به آغوش خیابان می‌سپارد. برگ با خیابان معاشقه می‌کند. خیابان نارنجی می‌شود؛ سرخ.برگ‌ها با خیابان‌ها، من با آینه، درخت با گنجشکان، تو با شعرهایت، پیرمرد با صندلی آهنی بلوار، همه با هم، مشغول زیستن هستند. رمز زیستن، ساکت بودن است.و اینکه، آینه‌ها راست می‌گویند.</description>
                <category>محمدصابر طاهریان</category>
                <author>محمدصابر طاهریان</author>
                <pubDate>Fri, 30 Nov 2018 17:43:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سر بر سر هر خاکی که می‌گذارم، مزاری‌ست.</title>
                <link>https://virgool.io/@saber.taherian/%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1-%D9%87%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D9%85%D8%B2%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D8%AA-xritczlwyrnn</link>
                <description>  سرت را بلند که می‌کنی بین سرمای جانسوزِ هنوز زمستان نشده، سوز سرما سرت را می‌رباید.ربودن نه از اینها که فکر کنی سرت را که در پیراهنت کنی، تمام می‌شود؛ نه! سرت را که در پیراهنت کنی، باز هم تنهایی. چاره نیست. چاره‌ی سرما، گشادی یقه نیست یعنی.قدم به قدم همه مسیر را که وارونه می‌روی، تازه از ردپاهای برجای مانده یادت می‌آید که مسیر را پیش از این رفته‌ای. به کجا رسیده‌ای؟ همانجا که از آن برمی‌گردی.سربلند برمی‌گردی، که هیچ خطایی نکردی و می‌دانی، اما سرو بودن، سر به فلک کشیده بودن، اینگونه بودن، اینها هیچ چاره نیست. چاره‌ات کجاست؟ بی‌چارگی.مسیر می‌برد تو را. انتخابش نمی‌کنی. حالا اینجایی، وقتی جایی دیگر. اباطیل سر به سر می‌بافی و یادت نمی‌آید راستی در این رشتن و از نو پنبه کردن، چه چیزی قرار است تغییر کند.نفس‌ات را دریاب. نفس کریم که باشد، بی‌هیچ هم باشد، بی‌همه‌چیز نیست. کرامتش را دارد گویی.من از این سرودن، خسته‌ام. سر بر سر هر خاکی که می‌گذارم، مزاری‌ست. مزار تنهایی کسی که سرما از پا درش آورده. نگاه که می‌کنی، هیچ نیست اما. هر چه هست، بی‌چیزی‌ست.حالا که تا اینجا آمدی راحت‌تر بگویم. خیلی چیزهای ویرانگر است. امیدوار بودن و ناامید بودن، هر دو به یک میزان. من از هر چیزی سهمی دارم و از این دو به کمال. یعنی آنقدر از اینها دارم، که باورت نمی‌شود.تو از بیرون می‌بینی همه چیز را. از بیرون به این رندِ شهرآشوب نگاه می‌کنی. از بیرون همه چیز خوب است. درون اما آشوبی‌ست که نگفتنش بهتر است. بیا برای بهتر تلاش کنیم. راستی چرا باید کسی دورنش را برای دیگری شرح دهد. من بیرونم خوب است. بیرون شما هم. بیا همین بیرونی باشیم. روح‌های مریض را که کسی نمی‌بیند. پنهان، بهتر.همراه بسیار است اما همدمی؟ نیست.</description>
                <category>محمدصابر طاهریان</category>
                <author>محمدصابر طاهریان</author>
                <pubDate>Tue, 30 Oct 2018 22:32:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لبخندت؛ فلسفه تلخی قهوه</title>
                <link>https://virgool.io/@saber.taherian/%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%D8%AA%D8%9B-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%D9%87-%D8%AA%D9%84%D8%AE%DB%8C-%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87-g0wusum7vvzo</link>
                <description>سبز بود! سبز بود یا سرخ؟ درست نمی‌دانم، اما هر چه بود، گرم بود؛ لبخندت را می‌گویم.چه ساده لبخند می‌زدی، لبخند می‌زدم، می‌خندیدیم و جهان، آری جهان گویی شکوفه‌ تازه سر از آستین برو کرده‌ای بود که طراوت و حلاوت‌ش جان را می‌نواخت. اینها، همه از برکت لبخند تو بود.سپیده بود، سحر بود، طلوع بود یا هر چه تو دوست‌تر می‌داری بنامی‌اش. آرام آرام در خیابان بی‌انتهایی که سنگفرش‌هایش رفیق راهمان بود، قدم میزدیم.دست در دست، دوشادوش، نفس در نفس. تو از من پرسیدی: راستی فلسفه تلخی قهوه چیست؟ ستاره را چه چیز از سیاره‌ها جدا می‌کند؟ آب که در خاک می‌رود، کجا می‌ایستد؟ خدا خالق بدی‌ها هم می‌تواند باشد؟ خورشید ...به خورشید که رسیدی، لحظه‌ای ایستادی، مکث کردی و ادامه دادی: راستی خورشید از دست‌های ما می‌تواند گرمتر باشد؟من هاج‌ و واج ایستاده بودم و تو را می‌نگریستم. «مگرنه اینکه قرارمان این بود که من را در مقابل چیزی قرار ندهی، که نمی‌دانم؟» در میام حرفم دویدی و گفتی: « ما هیچ قراری با هم نداشتیم، آقای دانای کل»همین را که گفتی، یکهو دلم ریخت. لبخندت، مضاعف‌ش کرد. ناگهان، توهمت رنگ باخت. ما هیچگاه هیچ قراری با هم نگذاشته‌بودیم.  راست می‌گفتی.سپیده در چشمم رنگ باخت. ما هیچ‌گاه ...هیچ صبحی را قدم نزده بودیم.سرما به تنم نشست.راستی سرزمینت، چقدر سردتر از اینجا خواهد بود؟</description>
                <category>محمدصابر طاهریان</category>
                <author>محمدصابر طاهریان</author>
                <pubDate>Mon, 13 Aug 2018 23:39:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صحنه زندگی ما، چیز کوچکی نباید باشد</title>
                <link>https://virgool.io/@saber.taherian/%D8%B5%D8%AD%D9%86%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9%DB%8C-%D9%86%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-tnzyysftbs0o</link>
                <description>«زندگی باید چیزی جدی‌تر از همه‌ این حرف‌ها باشد.» این را زیر لب با خودم زمزمه می‌کردم و راه می‌رفتم.به همه آنچه تا کنون بر من رخ داده است می‌نگریستم و فکر می‌کردم راستی این مسیری که پیمودم، این همه‌ اتفاقاتی که رخ داده است، این همه‌ آدم‌هایی که در تمام زندگی در کنارشان یا در درونشان زیسته‌ام، راستی همه‌ اینها در من چه تغییری به وجود آورده‌اند؟ چه چیزی در کجای جهان ایستاده است و به من، در قالب مردی که که تا کنون اینگونه زیسته است، با نگاه حسرت یا شفقت می‌نگرد؟ راستی اصلا در تمام جهان، کسی هست؟آرام آرام که راه می‌روم، در تمامِ هستی به دیده‌ مخلفات یک جشنِ نیمه‌کاره که می‌نگرم، تازه این حس در درونم بیدار می‌شود که همه‌ آنچه پیش رویم هست، عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی زندگانی من هستند. تمامِ این رقصیدن‌ها و بالا پایین پریدن‌ها، تمامِ این جنب‌وجوش و تمام اینها که می‌بینم، اینها همه نمایش کمدی تکراری، حاصل از تکرار هزارباره‌ی شبه‌تراژدی‌های گوناگون است. من، شخصیت محوری تمام زندگانی خودم هستم. شخصیتی که حالا چنان ژرف در نمایشش غرق شده که فکر می‌کند به اندازه‌ گلوله تپانچه در دست دخترک نمایش، بی‌اراده اما موثر است؛ گلوله‌ای که به مغز خودش شلیک می‌کند.حالا اما وقت آن است که تمام نمایش عوض شود. وقت آن است که من نقش‌های جدیدتری بپذیرم. این نمایش مضحک جلاد و قربانی، توهم تکراری ذهن‌های پوسیده نیست؟ چرا، هست. بیرون بروید. بیرون بروید احمق‌ها. دوران هنرپیشه‌های دست چندم تمام شده. حالا من می‌خواهم بازیگردانِ این نمایش باشم.دوباره از نو. این بار اما کم اشتباه‌تر. این بار اما با دقت بیشتر. این بار اما بدون نقش‌های اضافی؛ بدون سیاهی‌لشکرهایی که می‌خواهند نقش‌های اول را به انزوا برانند. در یک صحنه نمایش بزرگ‌تر. بزرگترین صحنه‌ای که تا کنون دیده‌ایم.صحنه زندگی ما، چیز کوچکی نباید باشد؛ چون حالا من هنرپیشه کارآزموده‌تری هستم.چون حالا «زندگی باید چیزی جدی‌تر از همه‌ این حرف‌ها باشد.»خیلی جدی‌تر.</description>
                <category>محمدصابر طاهریان</category>
                <author>محمدصابر طاهریان</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jun 2018 14:53:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران، آرام آرام سیل می‌شود و من آرام آرام...</title>
                <link>https://virgool.io/@saber.taherian/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%B3%DB%8C%D9%84-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-wiuzkvshusvr</link>
                <description>نوشتن همیشه کار آسانی نیست. سخت است، چرا که از ما تنها قرار است همین نوشتار بماند. گویی دگر روزی که نبودیم، آنهایی که احتمالا پس از ما خواهند آمد، این نوشتار را می‌خوانند و پی می‌برند که ما که بودیم و چه کردیم.این دست‌نوشته‌های من هم چیز عجیبی‌ست، درست مثل خود من. هر بار که دوستی، نزدیکی یا آشنایی چیزی می‌خواهد درباره اینها بگوید، از صفت‌هایی چون سخت، پیچیده، گاهی ادبی و نظایر این سخن می‌گوید. چیزهایی که اگر بخواهم صادق باشم، خود من هستند.ارتباط گرفتن با آن آسان نیست و این انتخابی‌ست که خودشان کرده‌اند. همین کلمات را می‌گویم؛ خودشان دوست دارند درهم‌پیچیده و ملمع باشند. روانی و صراحت را دوست ندارند. دوست دارند وقتی با آنها برخورد می‌کنی، لحظه‌ای درنگ کنی و بیاندیشی راستی معنای این عبارات چیست؟ در پشت این کلمات چه چیزی مستتر و پوشیده‌شده است؟ دوست ندارند در همان نخستین دیدار، پی به عمق وجودشان ببری.این نوشته‌ها را می‎‌بینی؟ اینها وقتی راه میافتند، همچون سیلی همه چیز را با خود می‌برند.هیچ چیز و هیچ کس را به حضور نمی‌پذیرند. راه که می‌روند، ویران می‌کنند. راه که می‌روند، هیچ چیز و هیچ کس در امان نیست.اما تنها کافی‌ست که پس از درک عظمت آن سیلِ ویرانگر، گوشه‌ای بنشینی و به آبِ یکدستِ فراگیرِ بی‌انتها چشم بدوزی. کافی‌ست در آن غرق شوی تا تو نیز بخشی از آن سیل باشی. سیل به خودی خود چیز کوچکی‌ست، اما سیلی‌های بزرگی میزند. سیل را آفرینده‌اند تا هیچکس در امان نباشد.باران، آرام آرام سیل می‌شود و من آرام آرام در خود میپیچم. من آرام آرام در خود می‌پیچم و این کلمات آرام آرام بر روی کاغذ نقش می‌بندند. همه چیز معنا و مفهوم آرامشی پیش از طوفان را دارد.سیل آرام آرام راه خودش را باز می‌کند و آنگاه دیگر هیچ‌چیز و هیچ‌کس در امان نخواهد بود.درست مثل همین نوشتار که هیچ‌کس معنای آن را در نخستین نگاه، به درستی درک نخواهد کرد.ناخدای کشتی شکسته، دیگر سخت دل به دریا خواهد زد.</description>
                <category>محمدصابر طاهریان</category>
                <author>محمدصابر طاهریان</author>
                <pubDate>Tue, 05 Jun 2018 17:18:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تقسیم زیستن به دو سیاه و سپید ...</title>
                <link>https://virgool.io/@saber.taherian/%D8%AA%D9%82%D8%B3%DB%8C%D9%85-%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-%D9%88-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-up6xekwycror</link>
                <description>صدا در صدا در صدا در سرم می‌پیچد. صدا در سرم می‌پیچد. هر چه فکر می‌کنم این صدای آشنا را کجا شنیده‌ام، یادم نمیاید. هر چه هست اما قطع نمی‌شود. هر چه هست اما آشناست.زمزه‌های مشکوکی‌ست که هر چه عمق‌تر می‌شوم انگار بیشتر به گوش نمیاید. هر چه هست در پوچی عمیقی غوطه‌ور است. هر چه هست پر مایه است اما در هجمه‌های پی در پی، در آمدن‌ها و رفتن‌هایش، به گوش نمیرسد.آمدن‌ها و رفتن‌ها. این آمدن‌ها و رفتن‌ها نیز مقوله عجیبی‌ست. گاهی میایی که بروی. گاهی میایی که بمانی. گاهی حدس می‌زنی که شاید نشود. و این بدترینِ حدس‌هاست.دنیا در گذر است. دنیا بر مبنای حدس‌های ما نمی‌چرخد. دنیا کار خودش را می‌کند. همه چیز در یک ابدیتِ سیال، تنها تکرار و تکرار و تکرار اتفاق‌هایی‌ست که نه سیاهند و نه سپید؛ بلکه خاکستری هستند.تقسیم زیستن به دو سیاه و سپید، خیانت آشکاری بود که رخ داد. خیانتی که همه چیز را یکسره کرد. یا تمام یا هیچ. یا ابد و یا ازل. ما همه چیز را تمام می‌خواهیم؛ تمامش را هم می‌خواهیم.و مگرنه اینکه هیچ تضمینی وجود ندارد. و مگرنه اینکه ما تنها مامور به تلاش و وظیفه‌ایم. و مگرنه اینکه ما انسانیم. انسانی که هر لحظه در تغییر و تحول است.احوال میایند و می‌روند، احساسات اما اینطور نیست. حس چیز عجیبی‌ست. آتش زیرِ خاکستری‌ست که یکهو فوران می‌کند. می‌گدازد. گداخته می‌شود. یکهو همه چیز را به آتش می‌کشد. یکهو هُرم حرارتش همه چیز را ویران می‌کند. یکهو میاید. مثل آن آمدنی که هیچگاه خبر نمی‌کند.نجوا در سرم بیشتر می‌پیچد. واضح‌تر می‌شود. عریان‌تر. گویی به گوش میاید. «جنگِ با خویشتن مغلوبه است؛ با خودت نجنگ.»من با خویشتن نجنگیدن را تمرین کرده‌ام. من آموخته‌ام که اتفاق در اتفاق در اتفاق میافتد. رخ می‌نماید. تنها باید تسلیم بود. تنها باید رضا بود.«ما به تلاش عالمی، می‌نگریم و می‌رویم.»</description>
                <category>محمدصابر طاهریان</category>
                <author>محمدصابر طاهریان</author>
                <pubDate>Fri, 25 May 2018 14:43:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من صالحِ طالح بودم...</title>
                <link>https://virgool.io/@saber.taherian/%D9%85%D8%A7-%D8%B5%D8%A7%D9%84%D8%AD%D9%90-%D8%B7%D8%A7%D9%84%D8%AD-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C%D9%85-plzyi6g6xcem</link>
                <description>صلح چیست؟ مدام از خودم می‌پرسم، راستی این صلح، صلح که از آن دم میزنی، به معنی واقعی کلمه، چه مفهومی دارد؟ زیر و بالای ذهن را وقتی جستجو می‌کنم، زیباترین مفهومی که برای آن یافته‌ام ساده و یک‌خطی‌ست: «صلح، شرایطی‌ست که در آن همه طرفین راضی و خوشنود باشند.» من که دم از صلح می‌زدم، آیا توانستم این را محقق کنم؟راستش وقت آن رسیده که جسورانه بایستم و با صدای بلند بگویم نه. دنیا و مردمش آنقدر پیچیده و مضمحل‌ند که تا آرامش، رضایت و خشنودی که من فکرش را می‌کنم، قرن‌ها فاصله است. راستی چه کسی به معنای واقعی کلمه توانسته است صلح را جاری کند؟من در پی خواباندن صدای فتنه، نه تنها خوشنودی به بار نیاوردم، که مهم‌ترینِ مهمترینانِ دوستانم را، نزدیکترینِ نزدیکترینانِ زندگانی‌ام را و مهمترین فرد زندگی پیشِ رویم را رنجاندم. من آن کسی را رنجاندم، که به راستی هیچکس، هیچگاه در آن مقطع برای من ارزشمندتر از او نبوده است.دنیا زیر و زبر می‌شود. اقوام میایند و می‌روند. انسان‌ها دگرگون می‌شوند و تنها آنچه می‌ماند، نتیجه رفتار ماست. فعلی که ما انجام می‌دهیم، اثری ابدی دارد و گاهی این اثر تا آنجایی که فکرش را هم نمی‌توانی بکنی، ویرانگر است.نتیجه آنچه من انجام داده‌ام، حالا دقیقا همین است که می‌شود با چشم غیرمسلح دید. فراق، جدایی و تنهایی. گاهی بی‌آنکه بدانیم، نتیجه‌ای چنین رقم می‌زنیم.و کنون، این منم ...صالحِ طالح. آنکه پذیرفته است به واسطه انچه می‌اندیشیده درست‌تر است، چیز مهمی را از دست داده.و امروز، بهترینِ کارها، «پذیرش» است.در پذیرش باید به درک رسید؛ این چیزی نیست که بشود ادای آن را در آورد.کم نیستند افرادی که چیزِ مهمی را در زندگی از دست داده‌اند و من نیز در زمره آنانم.من، با تمامِ وجود، «از دست دادن» را می‌پذیرم.</description>
                <category>محمدصابر طاهریان</category>
                <author>محمدصابر طاهریان</author>
                <pubDate>Thu, 17 May 2018 19:04:25 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>