<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Saboor Anwari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saboor.anwari1370</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 01:38:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3241057/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Saboor Anwari</title>
            <link>https://virgool.io/@saboor.anwari1370</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نگاه به ظاهرم نکن</title>
                <link>https://virgool.io/@saboor.anwari1370/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1%D9%85-%D9%86%DA%A9%D9%86-fkglkz42o1w1</link>
                <description>شهرام شهری در حال رساندنِ فربُد به دانشگاه است. فربُد که در صندلی عقب نشسته، نگاهی می‌اندازد به ساعتش:-حاجی میشه سریع‌تر بری؟-همین الانم دارم تند می‌رم.-به این میگی تند؟-والا ما یه عمره تو شهر رانندگی می‌کنیم، ازاین تندتر نتونستیم بریم.-حاجی مشکل از تو نیست، از ماشینته.-شایدم از فکرِ شما.-جان؟-میگم شاید شما اشتباه فکر می‌کنی.-نمی‌دونم چی میگی ولی من باید سریع برسم دانشگاه.-امتحان داری؟-نه با دوست‌دخترم قرار دارم.-لابُد بعدش امتحان داری.-نه من اصلن دانشگاه نمیرم. دوست دخترم دانشجوئه.-سعی می‌کنم زودتر برسونمت. بزار برات یه ترانه پلی کنم.«شبا همه‌ش به می‌خونه میرم من، سراغِ می و پیمونه میرم من…»-حداقل یه آهنگِ خوب بزار.-چی دوست داری؟ معین خوبه؟-نااُمی اسکات-Naomi scott-ها؟-همون که آهنگ معروف فیلم علاءالدین رو خونده دیگه. ۴۰۰ میلیون ویو خورده.-علاءالدین مگه فیلم داره؟ من قدیما کارتونش رو دیدم.-هیچی پس. از دنیا عقبی.-چون یه فیلم رو ندیدم؟-چون فیلم رو ندیدی و نمی‌تونی سریع برونی.-سرعت رو دوست داری انگار.-عاشقشم.-جوونا هر روز عاشق یه چیزی میشن.-شما هم حتما عاشق هایده شدی.-نه من عاشقِ مادرمم.-شما داری که عاشقشی. خدا برات نگهش داره.-همه دارن.-آره ولی بعضیا تو 15 سالگی از دستش می‌دن.-بعضیا یعنی خودت؟-خودم و خیلی‌های دیگه.-خدا بیامرزه.-ممنون همین کنارا پیاده می‌شم.-هنوز که به دانشگاه نرسیدی جَوون.-‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‏...-بفرما.-خدافظ.</description>
                <category>Saboor Anwari</category>
                <author>Saboor Anwari</author>
                <pubDate>Wed, 05 Jun 2024 01:31:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگر دیوانه بودم...</title>
                <link>https://virgool.io/@saboor.anwari1370/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-vk8lyymezeut</link>
                <description>اگر دیوانه بودم، جیغ و فریادی می‌زدم که گوشِ انسان‌ها را کَر کند.اگر دیوانه بودم، با صدای بلند می‌خندیدم و می‌گریستم.اگر دیوانه بودم، همه چیز را به‌هم می‌زدم.اگر دیوانه بودم، به زبان حیوانات صحبت می‌کردم.اگر دیوانه بودم، به راحتی خرسواری می‌کردم.اگر دیوانه بودم، عریان در کوی و دشت پرسه می‌زدم.اگر دیوان بودم، مثل پرنده رها بودم، آزاد بودم، خودم بودم.چه دنیای آزادی‌ست جهانِ دیوانگان، جهان پرندگان، جهانِ یک‌رنگی‌ها.</description>
                <category>Saboor Anwari</category>
                <author>Saboor Anwari</author>
                <pubDate>Sun, 02 Jun 2024 16:32:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه شد که کار به اینحا کشید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@saboor.anwari1370/%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF-%DA%A9%D9%87-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AD%D8%A7-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF-ozuiebh2xupn</link>
                <description>سوی چشم‌هایش را از دست می‌دهد. مادری در گوشه‌ای از دنیا. هشت فرزند دارد و هشت نگران. نگاهی می‌کند به گذشته‌اش. شصت‌‌و‌پنج سال گذشت. چه شد که کار به اینجا کشید؟ یادش می‌آید در آن روزگار دور پا‌به‌پای مردها کار می‌کرد. آن‌قدر کار کرد و زحمت کشید که درهم شکست. غم‌خوارِ این‌همه فرزند بودن که آسان نیست. حتی اگر هشت درخت یا گل‌دان داشته باشی نگه‌داری‌شان سخت است. تازه آن‌ها خیلی تکان نمی‌خورند.خلاصه که فرزندانش بزرگ شدند و قد‌کشیدن‌شان برای مادرِ شکسته امید‌بخش بود. اما تا جایی امید‌بخش بود که مَردش را تقسیم نکرده بود.شوهرش کجا بود؟رفته بود یک زنِ دیگر پسند کرده بود.مادر شکسته بود و خسته. گله‌مندی‌اش از این بود که روزهای سخت را گذرانده‌ایم و حالا که دست‌مان نان گرمی رسیده، کسی دیگر از ره می‌آید و آن را در آب‌گوشت‌ش تیلیت می‌کند.این‌جا بود که مادر به یک‌باره پیر شد. پیر شد. فشاری شد. و دیابتِ بی‌رحم سراغش آمد.من وقتی حرف از دیابت می‌شد به مادرم می‌گفتم قند و شیرینی‌جات زیاد نخور. بعدها که بزرگ‌تر شدم متوجه شدم بحثِ قند‌ خوردن نیست. مساله اصلی حرص خوردن و استرس‌های شدیدی بود که وارد زندگی‌اش شده بود.چنان حرص خورد که دیابت سوی چشم‌هایش را از وی گرفت.باز این‌جا یکی دیگر از فرزندانش به او می‌گفت عینک بزن و زیاد نزدیک تلویزیون نشین. نیاز نبود بزرگ‌تر شوم تا بدانم عینک و این‌جور چیزها مهم نیست. او از درون خورد شده.سوی چشم‌هایش که از کف رفت، بعد از آن سکته مغزی به سراغش آمد. این دیگر از کجا آمد؟می‌آیند. وقتی جلوی اولی را نگیری بعدی‌ها هم می‌آیند. حالا دیگر خیلی چیزها را فراموش می‌کند و زبانش بند می‌آید. برای ۱ دقیقه چشمانم را می‌بندم تا خودم را جای او بگذارم. هم‌چنان که جایی را نمی‌بینم اشک‌هایم سرازیر می‌شود.از زندگیِ این مادر می‌توان کتابی نوشت. می‌توان از قلدری‌هایش شروع کرد. افتخار کرد و بالید. در آخر می‌توان به ناتوانی‌اش اشاره کرد. حسرت خورد و نالید.فقط می‌توانم در مقابلت تعظیم کنم و بوسه بر پایت بزنم. می‌توانم سجده کنم بر مهربانیت. ای کاش می‌توانستم چشم‌هایم را هدیه کنم تا یک‌بارِ دیگر خودت با پای خودت بلند شوی و مسیری را به دل‌خواهِ خودت و تنها راه بروی. از زندگی‌ات لذت ببری. به هرکه می‌خواهی نگاه کنی. ولی کاری از دست کسی برنمی‌آید.  در گوشه‌ای از این دنیا. مادری نمی‌بیند. هشت فرزند دارد. هشت فرزندِ ناتوان.چنین شد که کار به اینجا کشید.</description>
                <category>Saboor Anwari</category>
                <author>Saboor Anwari</author>
                <pubDate>Sun, 26 May 2024 14:19:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنیای من خوش آمدی</title>
                <link>https://virgool.io/@saboor.anwari1370/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%A2%D9%85%D8%AF%DB%8C-ot4rfjeusxjz</link>
                <description>در یک عصرِ بارانی در بهارِ ۱۴۰۳ در حال دیدن ویدیویی با موضوعِ نویسندگی و شخصیت‌پردازی بودم. ویدیوی بعدی یک ویدیوی پیشنهادی بود با عنوان: «عباس معروفی نویسنده‌ی کتاب شاهکارِ سمفونی مردگان».بی‌بی‌سی رفته بود سراغِ این نویسنده‌ی مهاجر در آلمان و در سوال‌های‌شان شدیدن تمایل داشتند به نوعی از عباس معروفی الفاظِ کوبنده‌ای را بیرون بکشند و به نمایش بگذارند.ویدیوی پیشنهادی بعدی حدود یک‌و‌نیم ساعت محفلی در ایتالیا بود که با شوق و ذوق نشستم و آن را هم تماشا کردم. مگر آدم سیر می‌شود از این آدمِ بزرگ؟آن‌قدر قدرتِ کلامش در جانم نفوذ کرد که شیفته‌اش شدم.می‌گفت: «همیشه با خودم فکر می‌کنم فردوسی و سعدی چگونه بیش از هزار سال زنده مانده‌اند. من هم می‌خواهم همان کار را بکنم تا جاوید بمانم».نزدیک به ۳ سال را پای یک کتاب و ۷ سال را پای کتابی دیگر گذرانده بود.و آن عصر، چنین شیرین در حالِ گذر بود. چنان سخنانش شنیدنی و دل‌نواز بود که گویی به یک موسیقی زیبا و اصیل گوش سپرده‌ای.با خودم قرار گذاشتم به هر نحوی محافلی را که جنابِ معروفی در آن حضور خواهند داشت پیدا کنم، یا آدرس کتاب‌خانه‌اش را از کسی بگیرم و به دیدن‌شان بروم.با آن سخنانِ ادبی و محترمانه‌شان در همان چند ساعت شده بودند الگوی بی‌چون‌و‌چرای من.نمی‌خواستم بروم و درس نویسندگی بیاموزم، شاید هم می‌خواستم. ولی آن لحظه فقط به فکر این بودم که از نزدیک ببینمش و همین کافی‌ست.خوشحال بودم که به دیدنش خواهم رفت و ذوق عجیبی داشتم.در سرم فکرها می‌پروراندم و با خودم گفتم دیدن استاد از نزدیک مایه دل‌گرمی هست.بالاخره چنین آدم بزرگی را از نزدیک دیدن و جمله‌ای از وی شنیدن غنیمت است و اقبالی بلند دارد آن‌که از حضورشان بهره‌مند می‌شود.با خودم قرار گذاشتم که حداقل ماهی یک‌بار در محافلی که عباس معروفی حضور دارد آن‌جا باشم و از حضورِ این انسانِ شریف لذت ببرم.در حال دیدن ویدیوهای بعدی بودم که چشمم به یک کامنت افتاد.خشکم زد و لبخندم محو شد.شوکه شده بودم.متن کامنت این بود: «استاد عباس معروفی روح‌شان شاد. یکی از بزرگ‌ترین نویسندگان زبان فارسی بودند».ورق برگشت.چه خیال‌ها که در سر داشتم.اولین چیزی که به ذهنم آمد این بود: «یعنی دیگر کتاب جدیدی از وی منتشر نمی‌شود؟»و دیگر این‌که قرار نیست اورا از نزدیک ببینم؟در حالِ جنگیدن با ذهنم بودم تا قبول کند این رویای کوتاه، اما شیرین امکان‌پذیر نیست.انگاری عزیزی را از دست داده بودم. دلخور شدم اما نمی‌دانم از چه کسی. از عباس معروفی که از دنیا رفته است؟ از خودم که دیر پیدایش کردم؟ یا از خدا که چرا چنین بزرگ‌مردی را از آدم‌ها گرفته است؟نمی‌دانم. فقط می‌دانم که دلخور شدم.کلافه شده بودم. همان کلیشه همیشگی، انگار آب سردی بر پیکرم ریختند. دلم گرفت و از پای میز بلند شدم. کمی گذشت و بعد به خودم گفتم: خدا را شکر که حداقل ویدیوهایی وجود دارد و می‌توانم از آن لذت ببرم‌. کتاب‌هایی وجود دارد و می‌توانم دوباره و سه‌باره بخوانم.ولی هنوز هم تهِ دلم افسوسی وجود دارد.عباسِ معروفی بزرگ، چیزی از زندگی‌ات نمی‌دانم و نمی‌خواهم بدانم. همین ویدیوهای کوتاه و بلند و کتاب‌های فوق‌العاده‌ات برای من کافی‌ست تا همیشه در ذهنم به عنوان یک آدمِ محترم و توانا ماندگار شوی. اگر بخواهم چند ردیف صندلی بچینم و الگوهایم روی آن‌ها بنشینند، تو قطعا در ردیف اول حضور خواهی داشت.دیگری حرفی برای گفتن نیست. فقط می‌ترسم باز در یک روزِ دیگر بروم سراغِ نویسنده‌ی دیگری که شاید از دنیا رفته باشد و افسوسی دیگر برجا بگذارد.</description>
                <category>Saboor Anwari</category>
                <author>Saboor Anwari</author>
                <pubDate>Mon, 20 May 2024 22:06:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد</title>
                <link>https://virgool.io/@saboor.anwari1370/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-tzygvvytgmzw</link>
                <description> درد زاویه‌های مختلفی دارد.چیزی که غیرقابل قبول به‌نظر می‌رسد این است که درد را کسی به تو هدیه می‌دهد که از خونِ توست و سال‌ها کنارت بوده.کسی که روزی نوازشت می‌کرد و در این لحظه تلاش می‌کند به هر شیوه‌ی ممکن تورا بیازارد.اما مگر درد را جز این‌ها کسی می‌تواند به ما بدهد؟ما که از غریبه توقعی نداریم و همیشه در حالت دفاعی قرار داریم.ابن یارِ خودی است که بی‌هوا از پشت سر حمله می‌کند و زخمی عمیق در روحت می‌کارد.در فرهنگ لغت باید بنویسند، درد یعنی زخمی از یک آشنا.درد زاویه‌های مختلفی دارد. اما معمولا از پشت سر می‌آید‌.</description>
                <category>Saboor Anwari</category>
                <author>Saboor Anwari</author>
                <pubDate>Sun, 12 May 2024 12:57:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شباهت زندگی به قطار</title>
                <link>https://virgool.io/@saboor.anwari1370/%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%AA-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-lihnbdqlqy7h</link>
                <description>زندگیِ انسان شبیه به قطار است.چرا؟این روزها سرعتِ عجیبی در گذرِ روزها مشاهده می‌کنم. مگر قطارهای ژاپن این‌گونه نیستند؟آدم‌های زیادی می‌بینم که قلب‌های‌شان از آهن و فولاد هم محکم‌تر است. چه جالب، هر انسانی را به یادِ بدنه‌ی قطار می‌اندازد با آن سفت‌و‌سخت بودنش.بخشی از روزهایم به طرزِ وحشیانه‌ای پرسروصداست. گوش‌هایم را می‌گیرم تا نشنوم، ولی یادم می‌آید که این صداها از درون است، نه از بیرون. مانند قطاری که بر روی ریل‌های دل‌باز با صدایی کَرکننده‌ بازی می‌کند و به قولِ شاعر و برای قافیه، یکه‌تازی می‌کند.از سویی دیگر بی‌دروپیکر بودنِ این زندگی‌ هم شباهت دارد به قطارهای بی‌سروته.قطارهای دوسَر. زندگیِ دوسر. یک طرف سر و آن‌طرف بی سَر.در این میان، زندگیِ خیلی‌ها شبیهِ قطار باربری شده. هیچ‌کس همراه‌شان نیست. فقط بارِ اطرافیان‌شان را به دوش دارند. بار می‌برند، بار می‌آورند، بار بر‌می‌دارند، باردار شده‌اند از بس بار برده‌اند.از واگن‌های قطار نمی‌خواهم چیزی بگویم، خودتان برایش تشبیهی پیدا کنید. از صنعت تشبیه استفاده کنید و به قول جنابِ کلانتری تا آخر همراهش بمانید. چه سریع گذشت قطارِ این چند دقیقه اخیر هم.قیمت بلیط سرسام‌آور است. بخشی از عُمرمان برای این بلیط رفت.سرعت عجیبی دارند قطارهای زندگی، قطارهای ژاپنی. هرچه سرعت بیشتر، هرینه‌ی گزاف‌تر.</description>
                <category>Saboor Anwari</category>
                <author>Saboor Anwari</author>
                <pubDate>Sat, 11 May 2024 10:09:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب‌های عجیب</title>
                <link>https://virgool.io/@saboor.anwari1370/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8-sulc2ctyomiw</link>
                <description>فیلم‌ها عجیب‌ هستند، کتاب‌ها عجیب‌تر. حقایقی را که قبلن هم می‌دانستی، وقتی در کتابی می‌خوانی، روحت بیشتر درگیر می‌شود و ذهنت مانند پیچک درخود می‌پیچد. به تماشای فیلمی نشستم که از وضعیت کشورم در ۳ سال قبل تجدید خاطره می‌کرد. بغضم را شکست، دردم را تازه کرد، خاکسترم را به آتش کشید.</description>
                <category>Saboor Anwari</category>
                <author>Saboor Anwari</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2024 21:20:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@saboor.anwari1370/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-ormrteil9qud</link>
                <description>من برای آسمان احترام ویژه‌ای قائلم و ارادت خاصی نسبت به آن دارم.آرزو دارم قلبم به رنگ آبی باشد با خونِ سرخ. می‌توانم برای پرندگان خورشید داشته باشم و برای خودم ستاره.می‌توانم مانند پادشاهی بی‌چون و چرا با لباس سفید باشم. من آسمانم را فقط وقتی می‌بارانم که پرنده‌ها در حال استراحت، از پنجره اتاق‌شان به بیرون می‌نگرند.عقاب را در دلم جای نمی‌دهم تا نتواند پرندگانِ این آسمان را با چنگال‌های بی‌رحم و و برّنده‌اش برنجاند، اگرچه ابهت این موجود را دوست می‌دارم، ولی جایش در  آسمانِ من نیست.</description>
                <category>Saboor Anwari</category>
                <author>Saboor Anwari</author>
                <pubDate>Sun, 05 May 2024 20:50:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>