<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های اروند سبزغلامی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sabzegholami</link>
        <description>شاید هر نوشته‌ای قصه‌ی یک کسی باشد...!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:40:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1727106/avatar/AcAnt8.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>اروند سبزغلامی</title>
            <link>https://virgool.io/@sabzegholami</link>
        </image>

                    <item>
                <title>یادداشت کوتاه فلات ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@sabzegholami/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D9%81%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-wybhdmmhueds</link>
                <description>به نیاکانم در فلاتی که نامش ایران است، می‌نگرم.هر چه با دستِ خود ساخته‌اند، دستی آمده و ویران کرده است.به خودم نگاه می‌کنم.به تمام ضمیرهایِ امروز این فلات نگاه می‌کنم.چیزی برای ساختن باقی نمانده، نه فقط نمانده چیزی؛ بلکه دستی هم باقی نمانده است.نویسنده: اروند سبزغلامی</description>
                <category>اروند سبزغلامی</category>
                <author>اروند سبزغلامی</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 09:02:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر دیوانه‌ی بی‌عار</title>
                <link>https://virgool.io/@sabzegholami/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B1-etswggpfwmjy</link>
                <description>توی موهایم پیر شده‌امدر فکرهای سیاهتلفیق مرض‌های متخلفهم‌خوابگی استعاره و کنایهدویدن بی‌محابا، در تشویش و اعوجاجورقص سماع در سرگردانی خویشتنجنگ من با سایه‌امخون چرک‌آلود کودک درونرفت و آمد ماندن و رفتناستخوان‌درد رویاهایم در خواببود این‌هاگوشه‌ای از زندگی یک دیوانه‌ی بی‌عار-شاعر: حسین (اروند) سبزغلامی</description>
                <category>اروند سبزغلامی</category>
                <author>اروند سبزغلامی</author>
                <pubDate>Tue, 20 May 2025 14:13:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت من خوزستانم</title>
                <link>https://virgool.io/@sabzegholami/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%B2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%85-ml3ja3rjywfh</link>
                <description>به‌ نظرم هر نویسنده‌ای (تو بخوان هر هنرمندی) باید ریشه در یک جغرافیایی داشته باشد. در یک جایی بیش‌تر از هر زمانی و با کیفیت‌تر از هر مکانی زیسته باشد. برای من که رگه‌هایی از بختیاری‌ها، کردها، ترک‌های قشقایی در تار و پودم دارم؛ خوزستان به طور کلی و خرمشهر و اهواز به طور خاص، ریشه‌ی درختی مثمر است. من بیش‌تر از هر چیزی خوزستانم. با همه‌ی آدم‌هایش و با همه‌ی لهجه‌هایش و با همه‌ی سوغاتی‌هایش. پر از خاک و پر از آب آنجایم. تنم بوی درختانش را می‌دهد و دهانم طعم خرمای نخلستان دارد. سبز می‌پوشم، همچون نخلستان و فکر می‌کنم همچون تاریخش. در صفحه به صفحه‌ی تنم نقشه‌ی آن‌جا را کشیده‌ام. قدم برمی‌دارم همچون اروند و بهمن‌شیر و کرخه و کارون و باقی رودهایش. می‌ایستم همچون زاگرس و می‌خوابم همچون دشت‌هایش و روزهایی می‌گندم مثل هورالعظیم و شادگانش.خرف می‌زنم خوزستانم؛ فکر می‌کنم، خوزستانم. می‌رقصم خوزستانم و زندگی می‌کنم، خوزستانم.دلم تمثال گرد و غبارش است، وقتی تنگ می‌شود. حنجره‌ام چاهای نفت و صدایم آواز بلبل‌های نخلستان.گریه‌ام سنج و دمام است و عزا می‌گیرم و دور می‌گیرم و سینه‌ی خرمشهری با صدای حسین فخری می‌زنم. شیرین می‌شوم همچون نیشکرهای ویران‌گرش و عرق می‌کند تنم و بوی ماهی‌های شط می‌دهد. گریه می‌کنم و باران‌های عربی‌اش می‌شوم.عاشق که شدم؛ بیشتر خوزستانم.نویسنده: حسین (اروند) سبزغلامی</description>
                <category>اروند سبزغلامی</category>
                <author>اروند سبزغلامی</author>
                <pubDate>Sun, 27 Apr 2025 11:31:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت ماندن</title>
                <link>https://virgool.io/@sabzegholami/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-jaaim6b5zix7</link>
                <description>ماندن، قاتل زنجیره‌ای ایل و تبار ماست.پدرم را و مادر پدرم را و مادرم را و پدر مادرم را همین ماندن کشته است. نجوایی هر شب به شکل یک پرواز به خواب من می‌آید و مرا از خواب بیدار می‌کند. پدرم از کوچ دسته‌جمعی ترک‌های قشقایی در میان کوه‌ها و دشت‌های مرکزی ایران برایم هر شب داستان می‌خواند. مادرم از اقلیم کردستان و از کوچ‌هایشان در میانه‌های زاگرس و دشت خوزستان می‌گوید. من بزرگ می‌شوم و ماهی سیاه کوچولوی صمد بهرنگی را وقتی می‌خوانم که نوجوانم. ایل و تبار ما قبل از اذان، در گوش فرزند خود می‌خوانند: کوچ باید کرد. و این‌گونه است که قبل از هر آیینی میل به رفتن در من اعتقاد می‌شود. نیاکان من یک روز را به مانند روز دیگر به سرانجام نرسانده‌اند و این در من ژنتیک می‌شود. مادربزرگم را، پدرم روبه‌روی خانه‌ی ما در خرمشهر خاک می‌کند و پدر می‌گوید: مادرم هر روز خواب کوچ می‌دیده است و ناگهان پدر در رختخواب ماندن می‌میرد. برادرانم به جنگ می‌روند و خود هرگز نمی‌دانند که برای رفتن است که به پیکار رفته‌اند. خواهرانم هر هر کدام با مردی از جغرافیای دیگر ازدواج می‌کنند و نمی‌دانند که این سودای رفتن است. به مدرسه می‌روم و فرار می‌کنم و بازهم. به اروند می‌روم و می‌خواهم شناکنان به خلیج برسم؛ برادر مرا باز می‌گرداند و بازهم. به شهری دیگر کوچ می‌کنم، قدری تلمذ کرده و به شهر دیگر می‌روم و بازهم کوچ باید کرد.-نویسنده: حسین (اروند) سبزغلامی</description>
                <category>اروند سبزغلامی</category>
                <author>اروند سبزغلامی</author>
                <pubDate>Sat, 05 Apr 2025 12:37:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت غربت</title>
                <link>https://virgool.io/@sabzegholami/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%BA%D8%B1%D8%A8%D8%AA-zirjticspqpe</link>
                <description>سرزمین هر آدمی، یک خانه‌ی غربت دارد. که در مالکیت هیچ کسی نیست، که جای هیچ‌ کسی نیست. مکان اَمنِ تنهایی آدمی‌ست. دیوار به دیوار خانه‌اش آیینه‌ست و او می‌پندارد که خود را دارد. که از خودش فقط خودش باقی می‌ماند. آنجاست که خود را می‌بیند و به یقین می‌رسد که غریب است. که برای اینجا و اکنون نیست و در نهایت نخواهد بود و نیست. که غربت مِلکِ آبا و اجدادی آدم است. که غربت همه دارایی من است.-نویسنده: حسین (اروند) سبزغلامی</description>
                <category>اروند سبزغلامی</category>
                <author>اروند سبزغلامی</author>
                <pubDate>Thu, 03 Apr 2025 09:28:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت صلابه‌ی من</title>
                <link>https://virgool.io/@sabzegholami/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%B5%D9%84%D8%A7%D8%A8%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D9%86-oyoz1cdqpz5t</link>
                <description>به صلابه کشیدم؛ به صلابه کشیدم؛ به صلابه کشیدم هر آن چیز که تا به امروز اندوخته‌ام.به آتش کشیدم، هر چه معنی از روی زمین برداشته‌ام. فقط باقی‌مانده است: من.دستم دیگر خالی است و دستش را می‌گیرم و از کنج خانه تاریک خانه برمی‌دارم و می‌برم؛ باهم جهان می‌بینیم.نه معنی می‌خواهم و نه اندوخته‌ای. اما دلم؛ من می‌خواهد و می‌ترسم این من هم که تنها باقی‌مانده‌ی من است، از دست برود.دستش را محکم می‌گیرم و برش می‌گردانم به کنج تاریک خانه؛ نکند تمام شود؟!به سرم که بزند من را هم به صلابه می‌کشم و آتش می‌زنمش و تمام می‌شود و تمام می‌شوم.به سرم می‌زند؟!-نویسنده: حسین (اروند) سبزغلامی</description>
                <category>اروند سبزغلامی</category>
                <author>اروند سبزغلامی</author>
                <pubDate>Sun, 30 Mar 2025 13:07:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت خلق کلمه</title>
                <link>https://virgool.io/@sabzegholami/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D9%84%D9%82-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-hgax4wo1w8hv</link>
                <description>در کنجِ اتاق خود نشسته‌ام. کاغذ و قلم را روی میز گذاشته و در تخیل غرق شده، تا داستانی بنویسم. ناگهان پرسش‌های همیشگی به سراغم می‌آید. چه کسی اولین کلمه را به زبان آورد، آن کلمه چه بود و خطاب به چه کسی گفته شد؟!…روز – خارجی – نخلستانمردی با ردای بلند در میان نخلستان‌های بین‌النهرین ایستاده است. یک زن از دور دست به سمت او می‌آید. صورت مرد عرق‌ریزان است و دلهره دارد. خود را در برکه‌ی کنار نخل برانداز می‌کند و دستی بر سر و صورت  خود می‌کشد. سبدی از صَحَف نخل که پر از خرماست را از پای نخل برمی‌دارد و در دست می‌گیرد. زن به او نزدیک و نزدیک‌تر شده و بالاخره به او می‌رسد. چندی در چشمان هم نگاه می‌کنند و چندی سر خود را به پایین می‌اندازند. مرد خرما به زن تعارف می‌کند و زن خرما برداشته و بر دهان می‌گذارد. مرد آواهایی جسته و گریخته از زبانش جاری می‌شود. زن در حالی که تعجب کرده، مات و مبهوت به او خیره می‌شود. مرد عرق می‌ریزد و این پا و آن پا می‌کند. دوباره آواهایی از زبانش جاری می‌شود. زن مرد را تکان می‌دهد و تصور می‌کند که چیزی در گلوی مرد گیر کرده است. مرد سرخ شده و به شدت عرق می‌ریزد و نفسش بالا نمی آید.مرد: أنا أحِبُکَ… أنا أحِبُکَ… أنا أحِبُکَزن بعد از شنیدن کلام مرد و گیج شده از صوت خارج شده، در حالی که به شدت ترسیده است، به زیر سبد خرما می زند و مرد را هل داده و فرار می کند.…این‌چنین در رویاپردازی‌هایم به پاسخ پرسش‌هایم می‌رسم و تصور می‌کنم پشت خلق هر کلمه‌ای یک نفر جان کَنده و جان داده است.نویسنده: اروند سبزغلامی</description>
                <category>اروند سبزغلامی</category>
                <author>اروند سبزغلامی</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2025 11:00:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت خرمشهر</title>
                <link>https://virgool.io/@sabzegholami/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AE%D8%B1%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%B1-txglocsfvcwg</link>
                <description>اواسط دهه‌ی هفتاد نوباوه‌ای گرمازده در عطشِ کارون و اروند بودم. در موجِ خرابی‌های جنگ با توپ پلاستیکی‌ و پاهای تاول‌زده کنار دردهای شهرم فوتبال بازی می‌کردم. زمین فوتبال ما در هر جای شهر خرابه‌سرایی ترسیده از ترکش و خمپاره و موشک و صدای تیراندازی؛ اندام‌های‌اش را فرو ریخته بود و معمارهایش در نهرهای شهر در خون خود می‌غلتیدند. مادران با اشک‌های خود بر مزار بی‌جان فرزندان خویش حمامِ آفتاب می‌گرفتند. پدران گونی به گونی خاک شهر را به مسجدی که جامع بود از دروغ‌های افسران جنگ برای مهر نماز؛ تربت می‌بردند. رزمنده‌های سیراب از جنگ و در عطش شهادت دورِ حسین که فخری بود برای شهر؛ به خرمشهری می‌رقصیدند و در فراق آنان که در شوره‌زار آرمیده بودند، به سینه می‌زدند. هرکول‌های صنعتی یکی به یکی با شعار الله‌اکبر از ماتحتِ اگزوزهای خود، نخل‌ها را نفر به نفر گردن می‌زدند. خرما را می‌بلعیدند و چولان‌ها را در تن زمین، نیزه‌وار فرو می‌کردند و سیاه‌مایعی را می‌نوشیدند و در شط کشتی‌زده غسل شهادت می‌کردند؛ وقتی که ما انواعی از گاز را تنفس می‌کردیم. من سرمست از بوی میوه‌ی کُنار در اسفند و فروردین به خیال، تصور می‌کردم که تهران ابتدا و خرمشهر انتهای دنیاست. با تخته‌سیاهِ آغشته شده به گچِ معلم جغرافیا، فهمیدم که زمین گرد است؛ وقتی که نوجوان شده بودم و می‌خندیدم به کودکی و انتهایی بودن شهری که خرم بود و اکنون که جوانم، گوشه‌ی چشم من “محسن محمدپور” چون اشکی از ابتدا تا انتهای دنیاست هر جا که باشم. در شوره‌زار؛ هر جسم بی‌جانی تا ابد آدم خواهد بود…نویسنده: اروند سبزغلامی</description>
                <category>اروند سبزغلامی</category>
                <author>اروند سبزغلامی</author>
                <pubDate>Wed, 26 Feb 2025 13:02:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشت کلود ماکلله</title>
                <link>https://virgool.io/@sabzegholami/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%DA%A9%D9%84%D9%88%D8%AF-%D9%85%D8%A7%DA%A9%D9%84%D9%84%D9%87-oic0rrctvwff</link>
                <description>نیمه‌شب دوم ژانویه سال 2002، رئال‌مادرید به مصاف منچستریونایتد رفته و با هنرنمایی رونالدوی برزیلی یک بر صفر از حریف خود جلو افتاده است. دقایق‌ها می گذرند، عادل فردوسی‌پور گزارشگری می‌کند. من با نوجوانی‌ام محو بازی شده‌ام. منچستر برای جبران مدام فشار می‌آورد. همه‌ی تماشاگران محو ستارگان رئال شده‌اند. منچستر هر چه فشار می‌آورد به در بسته می‌خورد. رئال مقاومت می‌کند. یک نفر ریزنقش اما تنومند، همه جای زمین است. هر جا حمله تیم حریف باشد، او برای دفاع کردن و دفع حمله آنجاست. هر جا منچستر راه نفوذی پیدا می‌کند، یک نفر که سیاه‌چهره است، سر و کله‌ی تاس کرده‌اش پیدا می‌شود. او میان ستارگان رئال پنهان شده و بازی تیم حریف را خراب می‌کند. هر باری که تیم حریف حمله می‌کند، حضور می‌یابد و حمله را دفع می‌کند. توپ را می‌گیرد و به بهترین جاهای زمین می‌فرستد. هر جا بازیکن هم تیمی‌اش کم می‌آورد، آنرا پوشش می‌دهد. روی زمین تمام بدنش کشیده می‌شود تا توپی وارد دروازه نشود. به همه جای زمین سرک می‌کشد. تمام لباسش گلی و سبز شده و نفس کم نمی‌آورد. میان بازیکنان دو تیم دعوا می‌شود و می‌رود سینه سپرکنان می‌ایستد تا آسیبی به هم تیمی وارد نشود. کارت زرد از داور می گیرد. سمت مربی می‌رود و حرف‌های او را به بازیکنان منتقل می‌کند. تماشاگران حریف او را بخاطر رنگ پوستش به سخره می‌گیرند و اما او همچنان بی‌محابا می‌دود. میانه‌های بازی، عادل فردوسی‌پور به یکباره می‌گوید، او کلود ماکِلِلِه است، مهاجر و تابعیتی فرانسوی دارد. نفس برایش باقی نمانده و عرق سر و صورتش را غرق کرده است. سکوت زمین را فرا می‌گیرد. فردوسی‌پور با توصیف او ادامه می‌دهد: “کلود ماکلله،بازیکنی که بازی اش به چشم نمی آید”.من زل زده به تلویزیون مات و مبهوت می‌مانم. برای من غرق شده در فوتبال، جمله بازی‌اش به چشم نمی‌آید بی معنی و علامت سوال می‌شود.چطور ممکن است این همه دوربین، این همه تماشاگر، چگونه بازی‌اش به چشم نمی‌آید. دل بوسکه مربی رئال، کلود را از فرط خستگی از زمین بیرون می‌کشد. منچستر مدام فشار می‌آورد و راه‌های نفوذ باز می‌شوند. رئال کامبک می‌خورد، بازی را می‌بازد و هیچ کسی نمی‌داند چرا؟! مربی هم نمی‌داند. هیچ کسی حرفی از نبودن ماکلله نمی‌زند. کلود گوشه‌ی نیمکت در انزوای خود درازکش افتاده است. رسانه ها از ستارگان رئال حرف می‌زنند. دوربین تمام بازیکنان رئال را نشان می‌دهد. اثری از کلود نیست و من می‌پرسم او کجاست؟ شخصیتم دارد شکل می‌گیرد. از بلوغ تمام روح و بدنم درد می‌کند. آن جمله هر روز در ذهنم تکرار می‌شود؛ نهادینه می‌شود. در خلوت خودم مدام به زبان می‌آورمش. آن جمله می‌رود و در زندگی‌ام می‌نشیند. سال‌ها می‌گذرد و فوتبال را کنار گذاشته‌ام. دلم به یکباره برایش تنگ می‌شود. هوس فوتبال‌های قدیمی به سرم می‌زند. ناگهان جرقه‌ای در ناخودآگاهم زده می‌شود؛ “کلود ماکلله بازیکنی که بازی اش به چشم نمی آید”. او همزاد من شده در هر جای زندگی‌ام که قدم می‌گذارم؛ با خانواده، با دوستان، در کار و در عشق مرتب با خود تکرار می‌کنم: کلود ماکلله بازیکنی که بازی اش به چشم نمی آید.پی‌نوشت: بازی انجام شده است، اما نه با این روایت.نویسنده: اروند سبزغلامی</description>
                <category>اروند سبزغلامی</category>
                <author>اروند سبزغلامی</author>
                <pubDate>Sat, 15 Feb 2025 12:23:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر اهواز بودی</title>
                <link>https://virgool.io/@sabzegholami/%D8%B4%D8%B9%D8%B1-%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-zelenml4f2zg</link>
                <description>خو بوی إسمیه کُنارِ اسفند می‌دادیخو زل زده بودی از وسط نرده‌های هلال پل سفید رو شطخداگواهه قندِ رطب تونیبذار نگُم که هشویِ رو صُبور بودیئی بارونای گتره‌ای زمستون هَس، که هوا رو منچستری می‌کنهئی انگاری از چشای تو می‌بارههَمی گلای نیزارا، هَمی هم تو بودیمیگُما؟! با تونُم! تو خوت اهواز بودیها!تو خودِ خودِ اهواز بودی-شاعر: اروند سبزغلامی</description>
                <category>اروند سبزغلامی</category>
                <author>اروند سبزغلامی</author>
                <pubDate>Wed, 05 Feb 2025 11:25:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا کلمه هنر است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sabzegholami/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D9%87%D9%86%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-fycya2bj4co3</link>
                <description>آیا کلمه هنر است؟!کلمه تشکیل شده از آواهایی پیوسته که دوشادوش هم مفهومی را در ذهن آن کسی که می‌شنود، می‌سازد و مگر نه کلمه قراردادی است میان دو تن؟هنر مگر ضد قاعده و قراردادهای مرسوم عمل و عصیان نمی‌کند؟ پس آیا شعر هنر است؟!شعر فرآیند انتزاعی شاعر از واژگان است. پس آیا غزل فارسی بعد از خلق شدن توسط آن کس که کلمات را طور دیگری می‌دید و تکرار آن توسط پیروان دیگر هنر است؟!پس چه شد؟!بالاخره هنر فرزند قرارداد است  یا خالق قاعده؟!فرزند و خالق بودن همیشه و همه جا در کنار هم یک فرم دیالکتیکی را می‌سازند.مثلثی داریم شامل: هنرمند ، اثر هنری و مخاطب.آیا کسی که در جزیره‌ای دور افتاده و دور از انسان‌های پیرامون دست به عمل خلاقانه می‌زند و اثری را از دریچه فرمی در درون خود خلق می‌کند؟ باز هم هنرمند است؟!وجه بارز هنرمند عصیان‌گری است. عصیان می‌کند بر علیه هر کسی و هر چیزی.اما آیا من اگر اثر را در جزیره از آن آدم ببینم، با یک هنر مواجه‌ام.اگر جواب بله باشد که تکلیف مشخص و مثلث تشکیل شده است.اما اگر جواب نه باشد، آیا کسی که آن اثر را در جزیره خلق کرده است، حق دارد که بپندارد اثری هنری خلق کرده است؟پس در نهایت این انتخاب است میان دو تن که بپذیرند هنری خلق شده است یا نه.اما نکته‌ی دیگر این است که فرد خالق می‌تواند بعد از خلق کمی دورتر بایستد و به اثر بنگرد و آن را هنر بپندارد.در پرانتزی انتزاعی بگویم که اثر هنری در یک زمان هنر پنداشته نشده است و در زمان دیگر هنر دیده می‌شود و باز هم.شاعرانگی به عنوان قله هنر تصور می‌شود. یکی می‌گوید این از ذهن آدمی و دیگری می‌گوید از روح آدمی و نگاه‌های دیگر. اما از هر کجا که نشئت بگیرد، این شاعرانگی می‌تواند به فرم‌های گوناگون هنر تبلور یابد و هنر پنداشته شود. فقط به قطعیت می‌شود گفت که هنر محتوا نیست و فرم است. اما آیا هر فرمی حتی در صورت بدیع بودن هنر است؟پس در میان این همه تضاد باید بگویم: لا ادری، نمی‌دانم.-نویسنده: اروند سبزغلامی</description>
                <category>اروند سبزغلامی</category>
                <author>اروند سبزغلامی</author>
                <pubDate>Thu, 30 Jan 2025 10:19:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان مامان بزرگ ستاره</title>
                <link>https://virgool.io/@sabzegholami/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D9%87-ulamkjiac96a</link>
                <description>بخش اول:خان دایی را به اندازه‌ی سن‌اَم ندیده‌ام. چرا و چطوره‌اش واقعاً برای خودم بیش از اندازه بی‌دلیل است.بخش دوم: به اداره‌ی ثبت‌احوال خرمشهر می‌روم. قرار است گواهی فوت پدر و مادر را مجدداً و این دفعه مُهردار از آن‌جا برای انجام امور معافیت از خدمت بگیرم. پدر و مادر سال‌ها پیش مُرده‌اند.بخش دوم-۲: مأمور ثبت احوال از من می‌پرسد: می‌خوای عکسای قدیمیِ شناسنامه‌ایِ پدر و مادر و پدربزرگ‌ و مادربزرگت رو ببینی؟! از همه عکس هست، غیر از مادرِ مادرم ستاره.بخش سوم (برگشت به بخش اول): خان دایی را بعد از اندازه‌ی سن اکنون خود، می‌بینم. آن هم به مدد تکنولوژی و لطفِ پسرخاله و عروس‌اش. بعد از شعف و شادمانی و احوال‌پرسی و در پوستِ خود نگنجنیدن از دیدار خان دایی، اولین سوال را می‌پرسم: دایی جون از مامان ستاره بگو!بخش چهارم (از زبانِ خان دایی): از مادرم چیزی به یاد ندارم، خاله مهین شاید چیزهایی به یادش بیاید. مادرت قنداق به دور، کودک بود و من سه ساله.بخش فرعی (وسطِ بخش چهارم): مامان‌بزرگ ستاره یک زن بختیاری است، کوچ‌کُنِ کوه‌های زاگرس است‌. از همان تصویرهای یک زنِ بختیاری در ذهن خود استفاده کنید (مثلِ من).بخش چهارم (ادامه): سیاه چادر ما برحسب یک اتفاق آشپزی‌گونه در غیاب مادرم ستاره آتش می‌گیرد. ما را به هر زحمتی که هست، از چادر خارج می‌کنند. من فقط تصویرهای محو در ذهن دارم. خاله مهین بیش‌تر به یاد دارد (خاله مهین را در طیِ عمرم یک‌بار دیده‌ام، از آن دیدن‌ها که به یاد می‌ماند. وگرنه در کودکی، انگاری که زیاد دیده‌ام.)بخش پنجم: سال نود و سه، فیلم‌نامه‌ای به نام «پذیرایی پیش و پس از مرگ» می‌نویسم. در آن زنی را به تصویر می‌کشم که شمایل یک زن بختیاری دارد و درست طبقِ تعریف خان‌ دایی است. تقریباً همان اتفاقی در فیلم‌نامه برای‌ آن می‌افتد که در واقعیت افتاده است.بخش ششم (برگشت به بخش چهارم): مامان ستاره از دور می‌آید و وقتی نزدیک می‌شود با صحنه‌ی آتش گرفتن سیاه چادر روبه‌رو می‌شود و زهله‌اش می‌ترکد و درجا جان می‌سپارد (سکته می‌کند). خان دایی این‌ها را از زبان دیگران به یادگار دارد.بخش هفتم: به خواب رفته‌ام و برای به هم ریخته‌گیِ روزی که داشته‌ام، در خواب سخن می‌گویم. در میان سخن‌گویی‌هایم، لالایی به زبان بختیاری می‌خوانم (این‌ها را دوستی که در کنار من بیدار مانده‌ است می‌گوید). اما من هرگز از زبان مادر کلمه‌ای به بختیاری گفتن، نشنیده‌ام.بخش پایانی: درختان بلوط و کُنار، سنگ‌های کوه، چشمه‌ها، رودهای باریک و پی در پی و…، مادربزرگم ستاره هستند، اما در نقشه رشته‌کوهِ زاگرس‌اند. به بخش اول برمی‌گردم، از دیدن خان دایی کمال لذت را می‌برم و چشم انتظار در آغوش کشیدن‌اش هستم.نویسنده: اروند سبزغلامی</description>
                <category>اروند سبزغلامی</category>
                <author>اروند سبزغلامی</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jan 2025 09:05:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شعر کرخه</title>
                <link>https://virgool.io/@sabzegholami/karkheh-poem-q4rfs4r0j1ip</link>
                <description>غوطه‌ور در زمستانیخ‌زده خاکرگه‌های پنهان آب، زیر برفمی‌بینمتکنار اشکفتی از بختیاریمی‌بینی‌اممی‌گویی: چرا جویبار دره‌هایی؟!می‌گویم: من پیچ و خم تصویر توأم؛ ببین…هور دلم خشکیده است!ولیسبز می‌شود نرگس بهبهانصبوری کنآه که تو…!همسفر کوچ کاکایی‌های اهوازیمن که تالاب تقدیرمتو ولی، چشم انتظار دریاییشاعر: اروند سبزغلامی</description>
                <category>اروند سبزغلامی</category>
                <author>اروند سبزغلامی</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jul 2024 09:35:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>