<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Faezeh Moghadam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sabzfamit</link>
        <description>linguistic-cultural mediator</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 00:23:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/13537/avatar/eAx0dF.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Faezeh Moghadam</title>
            <link>https://virgool.io/@sabzfamit</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من و مدرسه عالی مدیریت</title>
                <link>https://virgool.io/@sabzfamit/%D9%85%D9%86-%D9%88-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-%D8%B9%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-fxepxmlrrxuz</link>
                <description>بعد از تعطیلات نوروز سال نود، آقای مهندس دهقانی نظر مثبت هییت مدیره شرکت پرداگستر را به زور گرفته بود تا با سود بخش مشاوره مدیریت یک برند جدید آموزشی ایجاد کند. او تصمیم گرفته بود از سابقه هجده ساله آموزشی پرداگستر استفاده کند و یک شخصیت جدید بسازد و از عنوان پرداگستری که بایگانی سوابق آموزشی آن خودش یک اتاق لازم داشت و تازه از بهار خانم دختر بزرگش هم براش عزیزتر بود بگذرد. گوشی تلفن رو برداشته بود: مقدم کجایی؟؟ من جواب دادم: پایین اولین پله ساختمان پرداگستر، در جواب گفت: بدو بیا که کلی کار داریم.راست پله ها رو گرفتم که برم بالا دیدم کارگر و بنا با وسایلشون از پله ها پایین می آیند، همه جا گچ بود و خاک. وارد شرکت که شدم دیگه پرداگستر نبود، نه اون اتاق های کوچک و راهروهای باریک و تاریک بودند و نه قفسه ها و زونکن ها و کتاب ها. یک سالن باز و بزرگ با دیوارهای سفید بدون وسایل، مهندس دهقانی یک میز کوچولو از میزهای کارشناس های شرکت رو گذاشته بود یک گوشه و انبوهی از فاکتورها و پرینت صورت های مالی زیر دستش بود. از زمستان سال قبل قرارداد جدید آموزشی نبسته بود و فقط پروژه های مشاوره رو فشرده انجام داده بود. دو واحد آپارتمان اداری رو با هم یکی کرده بود و پروژه بنایی رو به سرعت جلو برده بود. درست از اول سال برای چندیمن بار باهم شروع کردیم. قرامون بازهم مثل قبل شد، آموزش با من و مشاوره با ایشون. حدود یک ماه طول کشید تا آموزش ما شد &quot;مدرسه عالی مدیریت&quot;.  عکس ها مربوط به اون سالن بزرگ است که تنها پنجره اش به بیرون، شد اتاق مدیر آموزش که البته هیچوقت درب نداشت.</description>
                <category>Faezeh Moghadam</category>
                <author>Faezeh Moghadam</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jan 2019 00:08:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشته، حال و آینده</title>
                <link>https://virgool.io/@sabzfamit/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%88-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-nzpxerimybfj</link>
                <description> من همیشه &quot;پیش از&quot; هر کاری را بیشتر از &quot;پس از&quot; آن کار دوست دارم. پیش از هرکاری الان است، ذوق دارم، انگیزه دارم، با شادی انجامش می دهم نمی دانم نتیجه چه می شود، هیجان دارم و تلاشم بر شادی خود و دیگران(بسته به موضوع کار) است. اما همین که انجام شد و تمام شد &quot;پس از&quot; آن کار شروع می شود، دیگر خیلی دوستش ندارم. دلم ازش می گیرد. تلاش ها و انگیزه هام در دل آن کار و نتیجه اش مانده و تمام شده بعضی وقت ها هم کمی دلتنگش می شوم.مثل دیدن آلبوم عکس. به نظر من همیشه عکس های همین الان، همین امروز، همین ماه و همین سال خیلی خیلی قشنگ تر و پر رنگ تر و شاداب تر از عکس های دیروز و دو روز پیش و یک هفته پیش و یک ماه پیش و یک سال پیش هستند. به نظرم حالا همیشه نورانی و شفاف و پرنگ است. حالا صدا دارد،احساس دارد و هیجان در حالا وجود دارد. گذشته، حال و آیندهگذشته که برای من همون&quot;پس از&quot; کار است، نمی دانم چرا به نظرم تیره و تار است، نور ندارد، شفاف نیست، همیشه افسوس و حسرت دارد، دوستش ندارم. در فرهنگ عامیانه گفته می شود: آخی!! حیف!! این کلمات بی رمق هستند، در موقع تلفظ کشیده می شوند و فوری و پرقدرت ادا نمی شوند.دنبال رد پای &quot;حالا&quot; هستم. حالا مثل جوی آب می ماند، صدا دارد، نور دارد، حرکت دارد، هیجان دارد، شادی دارد، رفت و آمد دارد، انعکاس دارد، در حالا همیشه غافلگیری وجود دارد. در حالا زندگی و حیات وجود دارد.واقعیتش این است که من هیچ ارتباطی با آینده تا کنون نتواسته ام برقرار کنم. آینده در نظرم همیشه خاکستری و پرغبار می آید. آینده به نظرم مثل جنگل های شمال می ماند، نمی دونی کجایی، نمی چقدر دیگه بروی خواهی رسید، نمی دانی ظهر است یا صبح، نور را نمی بینی، روشنی را نمی بینی فقط درخت و درخت و درخت می بینی و فقط خیسی و تری وجود دارد. آینده گنگ است غبار دارد غبار جلوی نور را می گیرد و من اصلا دوستش ندارم چون نور نمی شود که نباشد.</description>
                <category>Faezeh Moghadam</category>
                <author>Faezeh Moghadam</author>
                <pubDate>Tue, 04 Sep 2018 15:53:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب ها چطوری تا ایتالیا آمدند</title>
                <link>https://virgool.io/@sabzfamit/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D9%85%D8%AF%D9%86%D8%AF-xhbdgfgbzfzw</link>
                <description>وقتی از خانه، از کرج راه افتادم به سمت ایتالیا وزن بارهام هفتادوشش کیلو بود. روی بلیط اجازه سی کیلو داشتم که یک چمدون از وسایل شخصی و کمی ظروف مس زنجان بود. چهل و شش کیلو اضافه بار بود، یک ساک بزرگ زرشکی رنگ کم قیمت پر از کتاب، که فروشنده خیابان دانشکده سه شب قبل از حرکت، به من و کوروش گفته بود: مخصوص مسافران مکه است! تقریبا ده روز طول کشیده بود تا کتاب ها را از بین کتابخانه اتاقم انتخابشون کرده بودم.با داریوش رسیدیم فرودگاه امام و بعد از نصف روز معطلی و تاخیر در پرواز رفتیم به گیت تحویل بار! آقایی که دوست برادرم بود و قرار بود اجازه اضافه بارها را بگیرد به تلفن های داریوش پاسخ نمی داد، داریوش مدام تلفن می زد به هر کسی که می شناخت، من در کنارش ایستاده بودم و در ترس هام مرور می کردم که اگر نشود و کتاب ها بماند چطوری بروم؟ کدام را ببرم کدام ها را به داریوش بدهم برگرداند؟حدود یک ساعت طول کشید و صورت داریوش پر می شد از نگرانی و دلهره، باطری گوشی او رو به تمامی بود بازهم به تماس ها ادامه می داد. بیست کیلو را تایید گرفته بود اما هنوز بار ما خیلی زیادتر از محبت دوست های او بود. به خودم اومدم دیدم درست در لحظه های شیرین زندگی ام غرق در یاس و نامیدی شدم، متوجه شدم سنگینی کتاب ها رو خودم به دوش گرفتم. رفتم روی صندلی قسمت بسته بندی بارهای اضافی نشستم سکوت کردم و سعی کردم زمین بگذارم باری را که متعلق به من نبود. واقعا نمی دونستم چی پیش می آید، شروع کردم به تماشای مسافران خسته از تاخیرهای طولانی. یک ربع بعد رفتم پیش داریوش صورتش از نگرانی کبود و تیره شده بود گفتم داداشی پول اضافه بار را پرداخت کنیم، گفت: آجی خیلی زیاد می شود! گفتم: طوری نیست، در عوض کتاب ها را با خودم می برم، سرم را به سمت صندلی برگرداندم که بروم بنشینم یک خانم جوان تر از خودم که دخترش در بغلش بود گفت: اضافه بار دارید؟ گفتم: متاسفانه زیاد!  گفت: چمدان های ما، اشاره به همسرش کرد خالی است. گفتم: واقعا؟ همسرش گفت: فقط عجله کنید وقت کم است. به داریوش نگاه کردم، به نظرم داریوش داشت در رودخانه پرآب و خروشان کرج شنا می کرد با سرعت وسایل من را در چمدان های خانم و آقا جا می داد.صورتم از اشک خیس بود و صدام می لرزید. رفتم روی صندلی نشستم و موبایلم را از جیبم بیرون آوردم و به بهنامم نوشتم: عزیزم من با کتاب ها می آیم. </description>
                <category>Faezeh Moghadam</category>
                <author>Faezeh Moghadam</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jul 2018 20:25:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پندار</title>
                <link>https://virgool.io/@sabzfamit/%D9%BE%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1-fuekqsvdthkk</link>
                <description>بعدظهر یک روز تابستان سال هزار و سیصد و نود و پنج، هوا بسیار گرم بود و مترو شلوغ نبود. خط سه مترو تهران را سوار شده بودم. مثل همیشه تنها، مقصدم یک موسسه آموزشی بود در خیابان پرتویی پایین تئاتر شهر. کنار درب واگن ایستاده بودم، کتابم دستم بود و زمزمه های جاناتان را در دل سیاهی شب خط به خط دنبال می کردم. جاناتان تنها در اوج دو هزار پایی پرواز می کرد و من در واگن گرم و تاریک بر پشت جاناتان سوار بودم و با او در درونم پرواز می کردم. جاناتان بلند پروازی می کرد و بالاتر می رفت، پرهایش را باز می کرد و می چرخید من نیز با او در لابلای کلمات می چرخیدم. قطار در حرکت بود و در هر ایستگاه مسافرانی از کنارم رد می شدند. خانمی با مانتو تیره و شال سفید مقابلم قرار گرفت و از روبرو جلد کتاب کوچکم را می دید. با دست کتاب مرا پایین آورد و از من پرسید: چندمین بار است که می خوانی اش؟با تعجب از اینکه خلوتم از هم پاشیده شده گفتم: بارها و بارها، تا الان شاید بیست بار. گفت: از ریچارد باخ دیگر چه خوانده ای؟  گفتم فقط همین! اما &quot; هیچ راهی دور نیست&quot; را هم در قفسه کتابخانه ام دارم که بخوانم. پرسید &quot;پندار&quot; را چه؟ خوانده ای؟ ریچارد باخ نوشته. گفتم نه! تا به الان عنوانش را نشنیده ام. از پندار برایم حرف زد، به او گفتم چندین سال است که ریچارد باخ را با جاناتان می شناسم و هربار که می خوانمش درسی تازه می گیرم. خانم صورت آرامی داشت اما از دیدن من و کتابم برق در چشمانش و سرخی در گونه هایش نمایان بود. به او گفتم حتما پندار را پیدا می کنم و به خاطر شما می خوانم. به هم لبخند زدیم و بین ما سکوت شد و همهمه مسافران و صدای دست فروشان داخل واگن. بلندگو قطار ایستگاه میدان انقلاب را اعلام کرد. بعد از گذر چندیدن مسافر همان خانم را دیدم که از قطار پیاده شده و روبروی من بود. دستش را به سمت من دراز کرد و کتابی را به سوی من گرفت. پرسیدم چیست؟ گفت برای توست. با تردید و تعجب که بگیرم یا نگیرم صدای بوق بستن درب ها بلند شد، با عجله دستش را درازتر کرد به طرف من. کتاب را گرفتم و درب قطار بسته شد. کتاب را برگرداندم دیدم پندار است، به پنجره نگاه کردم دیدم برایم دست تکان می دهد. دوباره کتاب را نگاه کردم، پندار بود نوشته ریچارد باخ.</description>
                <category>Faezeh Moghadam</category>
                <author>Faezeh Moghadam</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jul 2018 09:23:40 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>