<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صدف قربانی فر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sadaf-ghorbani</link>
        <description>دنیا رازیست که با نوشتن فهمیده می‌شود</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:19:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/460039/avatar/e8kCKP.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صدف قربانی فر</title>
            <link>https://virgool.io/@sadaf-ghorbani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>عروسکی که دیگر برنمی‌گردد- نگاهی به داستان «عروسک چینی من»</title>
                <link>https://virgool.io/@sadaf-ghorbani/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B1%D9%88%D8%B3%DA%A9-%DA%86%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%85%D9%86-n8lfml9titil</link>
                <description>عروسک‌ها شخصیت‌های بزرگی در زندگی بچه‌ها هستند و گاهی می‌شود که جای مادر و پدرشان را بگیرند، گاهی جای خواهر و برادرشان و یا آدم‌هایی که شاید یکبار دیده باشندشان. مریم داستان «عروسک چینی من» هم به عروسکش پناه برده. «عروسک چینی من» یکی از داستان‌های مجموعه‌ی نیمه‌ی تاریک ماه است و هوشنگ گلشیری نویسنده‌ی آن. در این داستان گلشیری از دنیای کودکانه و بازی‌هایش استفاده کرده تا اعدام پدر و تاثیرش را بر زندگی خانوادگی آن‌ها نشان دهد؛ چیزی شبیه به حل یک پازل. اما چطور این فرم پازل در داستان شکل گرفته؟ در ابتدا بهتر است با راوی و شخصیت‌ها بیشتر آشنا شویم. راوی داستان، دختر‌بچه‌ای ۶ ساله‌ به اسم مریم است که پدرش را به جرمی زندانی و درنهایت او را اعدام کردند. همه‌ی آدم‌های داستان سعی دارند مریم چیزی از چرایی نبود پدرش نفهمد. موفق نیستند. از اولین پاراگراف داستان با هیاهویی روبه‌رو می‌شویم که خبر از اتفاق ناگوار می‌دهد.مامان می‌گه، می‌آد. می‌دونم که نمی‌آد. اگه می‌اومد که مامان گریه نمی‌کرد. می‌کرد؟ کاش می‌دیدی. نه. کاش من هم نمی‌دیدم. حالا، تو، یعنی مامان. چه کار کنم که موهای تو بوره؟ ببین، مامان این‌طور نشسته بود. پاهاتو جمع کن. دساتو هم بذار به پیشونیت. تو که نمی‌تونی. شونه‌هاش تکون می‌خورد، این‌طوری. روزنومه جلوش بود، رو زمین. من که نمی‌تونم مث مامان گریه کنم. بابا حتماً می‌تونست عموناصر هم اگه بخواد می‌تونه. برای همین چیز‌است که آدم بزرگا آدم بزرگن، می‌تونن هم بگن: «گریه نکن مریم.» یا، نمیدونم، بگن: «کبریتو برای چی ورداشتی دختر؟» کتاب نیمه‌ی تاریک ماهمریم مادرش را دیده، که دستش را روی‌ پیشانیش گذاشته و گریه می‌کند. روزنامه هم جلویش باز است. این جمله‌ها را که می‌خوانیم با کودکی مواجه می‌شویم که تصور می‌شود هیچی از واقعه‌ای که رخ داده نمی‌داند اما در شروع بازیش با کوتول برای پدرش از فعل گذشته استفاده می‌کند. او همه‌چیز را می‌داند، اما برای فهمیدن و گریه‌ کردنش باید بیشتر یادش بیاید و خداحافظی کند. الان با یک تصویر کامل روی در جعبه‌ی پازل روبه‌روست؛ نبود پدر. پس با تکه‌ پازل‌هایی که در گوشه و کنار ذهنش پرت‌وپلاست بازی می‌کند. باقی شخصیت‌های داستان را فرا می‌خواند و درون عروسکش می‌گذارد. مریم عروسک چینی را می‌گیرد جای پدرش. انتخابیست مناسب؛ تقابل پدری که دیگر شبیه پدر نبود و عروسکی که شکسته‌است. یک کوتول می‌ماند و خودش. کوتول را می‌گیرد مادر، پدر، مرد غریبه و... شخصیت‌هایی که به‌نظر من دو کار کرد داشتن: ۱. هیچ عاملیتی در پیش‌برد اتفاق‌ها نداشتند .۲. اشاره به عدم توجه به فهم و غمی که مریم داشته.«عروسک‌ها هم گریه می‌کنن؟ تو که می‌دونم نمی‌تونی، مث مامان، مث مامان‌بزرگ، مث عمو ناصر. اگه می‌تونی پس چرا گریه نکردی، وقتی مهری بلاگرفته عروسکمو شکست؟ عروسک چینی رو می‌گم.»«عروسک‌ها هم گریه می‌کنن؟ تو که می‌دونم نمی‌تونی، مث مامان، مث مامان‌بزرگ، مث عمو ناصر. اگه می‌تونی پس چرا گریه نکردی، وقتی مهری بلاگرفته عروسکمو شکست؟ عروسک چینی رو می‌گم.»عروسک نقش‌ها را قبول می‌کند و بازی شروع می‌شود. اولین قطعه‌های آن بازی با مرگ است؛ پدربزرگش را که مرده یادش می‌آید و می‌خواهد بداند ساعتش کجاست! آن را با او خاک کردند؟ گریه همان فکریست که قبل از پیدا کردن پازل بعدی جلویش را می‌گیرد. از آخرین دیدارش با پدر می‌گوید و ملاقاتی که پدرش را آنجا نشناخته. پازل‌ها چیده می‌شوند. همهمه‌ای توی خانه‌است که زیر سر روزنامه است، عمو ناصر می‌خواهد جای پدرش باشد که مریم پسش می‌زند. زندان و رفتن پیش قاضی و تغییر حال مامان:عروسک نقش‌ها را قبول می‌کند و بازی شروع می‌شود. اولین قطعه‌های آن بازی با مرگ است؛ پدربزرگش را که مرده یادش می‌آید و می‌خواهد بداند ساعتش کجاست! آن را با او خاک کردند؟ گریه همان فکریست که قبل از پیدا کردن پازل بعدی جلویش را می‌گیرد. از آخرین دیدارش با پدر می‌گوید و ملاقاتی که پدرش را آنجا نشناخته. پازل‌ها چیده می‌شوند. همهمه‌ای توی خانه‌است که زیر سر روزنامه است، عمو ناصر می‌خواهد جای پدرش باشد که مریم پسش می‌زند. زندان و رفتن پیش قاضی و تغییر حال مامان:«حالا کوتول ما داریم می‌ریم. من و مامان و مامان‌بزرگ. بیا جلو. دولا بشو و آهسته بگو: فردا برو بابا رو ببین.بابا نبود. بابا نیومد. حالا من باید بگم: مامان، پس چرا نمی‌آد؟ گفت: نمی‌دونم. حتما بابا از مامان بدش اومده.»وقتی بیشتر قطعات کنار هم چیده شده، حل کردن باقی آن کار چندانی ندارد. اینجا باقیش گریه‌های مادر و مادربزرگ است و تصویر شکسته‌ی پدر که دیگر شبیه پدر مریم نبود.  این فرم با آن طرح کلی که در ابتدایش آمده احساسی را در مخاطبش برمی‌انگیزد که خودش را در ذهن مخاطب ماندگار می‌کند، روایت مرگ یک پدر که هیچ‌کس برای زنده ماندنش کاری نمی‌توانست بکند، یک عروسک که مانده آن وسط. و احتمالا مریم از همه‌ی آدم‌های دیگر بیشتر عاملیت داشت، دنیایی را که ساخته بود را خود پیش می‌برد و آن دنیا درمقابل دنیای بزرگسالی قرار دارد که مادرش در وسط آن زاری می‌کند.</description>
                <category>صدف قربانی فر</category>
                <author>صدف قربانی فر</author>
                <pubDate>Sun, 03 Aug 2025 23:01:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساحلی برای استراحت _ نگاهی به داستان رومن گاری</title>
                <link>https://virgool.io/@sadaf-ghorbani/%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AD%D8%AA-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%86-%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-unmvyfmdvisp</link>
                <description>ژاک رنیه مردی چهل و هفت ساله است که به ساحلی در ته دنیا آمده و آن‌جا قهوه‌خانه‌ای را می‌چرخاند؛ جایی که مشتری‌های اندکی دارد و آدمی آن‌جا تنهاست و با «تورهای زنگ‌زده‌ی ماهیگیری» و «استخوان‌بندی یک نهنگ به خشکی افتاده» دم‌خور است. «پرندگان می‌روند در پرو می‌میرند» یکی از 5 داستان مجموعه‌ای به همین اسم است که رومن گاری خلقشان کرده و ابوالحسن نجفی ترجمه‌شان کرده است. این داستان و باقی داستان‌های رومن گاری احساس مخاطب را در حد زیادی درگیر می‌کنند و فراموش کردن داستان‌هایش را سخت.نقاشی از ادوارد هاپردر این‌جا هم با یک صحنه‌ی مرکزی روبه‌روییم که غریب است و احساس گم‌گشتگی را همراه خود دارد. ژاک رنیه آدمیست زخم خورده از جنگ‌های جهان، وسایلش را جمع کرده و با خود به پرو آمده. بدون هیچ امیدی از بهتر شدن وضع جهان خودش را به طبیعت و شعر چسبانده؛ گاهی این شعر به کارش می‌آید و او می‌تواند «امید» را نفس بکشد، گاهی هم نه. اما اتفاقی در این روز به خصوص، در «زمان داستان» می‌افتد به فهم من تنهایی را برای رنیه و یا خود دختر تمام می‌کند و او تصمیم آخرش را می‌گیرد.مرد از پلکان پائین رفت، بسوی او شتافت. گاهی پرنده‌ای را زیرپایش حس می‌کرد، اما اغلب مرده بودند، همیشه شب‌ها می‌مردند.گمان کردکه به‌موقع نخواهد رسید: موجی قوی‌تر هجوم می‌آورد و آنوقتدردسرها شروع می‌شد: تلفن به‌پلیس، جو اب به‌سؤالات.عاقبت خود را به‌او رساند، بازویش را گرفت. زن چهره‌اش رابسوی او برگرداند و آب لحظه‌ای از سر هردو گذشت...امید و میل به زنده‌ماندن را اگر در کل داستان نگاه کنیم با یک نمودار سینوسی مواجه هستیم که ابتدایش در یک خط صاف شروع می‌شود، به ناامیدی می‌رود و بعد در سمت امید اوج می‌گیرد. ناامیدی اولیه‌‌اش را در شهر و جنگ‌هایی نشان می‌دهد که جانی برای آدم‌ها باقی نگذاشته و امید را در سمت طبیعت و سادگی قرار داده. چیزی که در متن بالا هم آن را می‌فهمیم؛ لحظه‌ای می‌شتابد، لحظه‌ی بعدیش به پرنده‌هایی که همیشه مرده‌اند فکر می‌کند و همین‌طور ادامه می‌دهد تا به زن می‌رسد. در جایی که همیشه پرنده‌ها در شب مرده‌اند و راهی برای نجاتشان نبوده اتفاقی متفاوت افتاده. او در نقطه‌ای ایستاده که می‌تواند کسی را نجات دهد و به قول خودش این «حماقت شکست‌ناپذیر» قرار است دوباره به سراغش بیاید. می‌تواند کاری انجام دهد؟رومن گاری در ساخت این احساس در رنیه تقابل‌های دوتایی ساخته؛ مثل تقابل بین علم و شعر، تقابل شهر و منطقه‌ی ساحلی، تقابل شب و روز و در نهایت تقابل اصلی حاکم بر داستان را ساخته که مرگ و زندگی است. رنیه تصمیم گرفته در سمت شعر و ساحل بایستد و آن‌ها را قاطع انتخاب کرده، اما در مواجهه‌اش با تقابل دیگر (مرگ و زندگی) دچار مشکلی بزرگ است. در تقابل بین علم و شهر با دنیایی ما را مواجه می‌کند که علم کمک کرده تا انسان‌ها بمیرند، هیچ شکی در آن ندارد که علم همه‌چیز را می‌داند و می‌تواند همه‌چیز را به شکل‌های جدیدتر از قبل و به تعداد بیشتری نابود کند. اما در برابر مرگ غریزه‌اش نمی‌گذارد ساده تصمیم بگیرد. او در داستان این‌طور به آن اشاره می‌کند:ناگهان با میل شدیدی به مردن و با حالتی ریشخندآمیز انديشيد: «البته یك عشق بزرگك می‌تواند این همه را سر و سامان بدهد.» گاهی صبح‌ها تنهائی به همین نحو به سراغش می‌آمد: تنهائی بد، همانکه خردت می‌کند و نه آنکه یاری‌ات دهد تا نفس بکشی.نوعی تنهایی که آدم را خرد و خمیر می‌کند و میل به دوست داشتن و کمک کردن را در او افزایش می‌دهد. این تنهایی چیزیست که در هنگام کمک به زن یا همان پرنده، رنیه را به او نزدیک می‌کند و بیشتر دوست دارد بداند که چرا می‌خواسته خودش را بکشد. زن به این سوال جواب می‌دهد و جوابش همان‌قدر دردناک است که رنیه را به سمت اسلحه‌اش می‌کشاند؛ باید آن سه نوکر جشن شادی را می‌کشت که زن را آزار داده‌اند. و به عنوان مخاطب داستان این برداشت را می‌کنم که در اینجا رنیه به زن حق می‌دهد که تصمیم مرگ را گرفته. اما حالا که نجاتش داده خودش هم زنده می‌ماند کنارش که او را تنها نگذارد. لحظه‌ای بعد از این تصمیم است که از سمت شهر (یعنی همان‌جایی که همه‌چیز را می‌بلعد) می‌آید: مردی زن را با خود می‌برد و حالا نه زن امیدی را حس می‌کند و نه مرد. از درون خالی می‌شوند مثل آن قهوه‌خانه و مثل ساحل‌هایی که برای مرگ پرندگان آماده‌اند. جمله‌ی آخر داستان را بخوانیم:- این همه پرندۀ مرده. حتما دلیلی هست.آن‌ها دورشدند. روی تپه که رسیدند، پیش‌از آن‌که ناپدید شوند. زن ایستاد، مردد ماند، واپس نگریست. اما مرد آن‌جا نبود. هيچكس نبود. قهوه‌خانه خالی بود.در این داستان دنیا زورش بر مرد چهل و هفت ساله و زنی که تازه نجات پیدا کرده رسیده و آن‎‌ها را در خود غرق کرده است. اگر می‌خواهید این داستان را بخوانید می‌توانید از طریق پی‌دی‌افش آن را بخوانید یا کتابی با همین اسم به ترجمه‌ سمیه نوروزی را تهیه کنین.</description>
                <category>صدف قربانی فر</category>
                <author>صدف قربانی فر</author>
                <pubDate>Sat, 02 Aug 2025 15:58:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماندن بین زمین و آسمان؛ درمورد داستان فرانک کانری</title>
                <link>https://virgool.io/@sadaf-ghorbani/%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D9%86-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%DA%A9-%DA%A9%D8%A7%D9%86%D8%B1%DB%8C-nxab8jkzsw9s</link>
                <description>«بین زمین و آسمان» نوشته‌ی فرانک کانری یک داستان بیست‌وسه صفحه‌ای است که از زندگی خانوادگی مردی به ما می‌گوید. این داستان در مجوعه‌ی «خریدن لنین» است و امیرمهدی حقیقت ترجمه‌اش کرده. در این مطلب سعی کردم سوالی که در طول داستان با آن مواجه شدم را با اطلاعات درون روایت جواب دهم.راوی سوم شخص داستان، زندگی شخصیتی به‌نام «شان» را از شش تا شصت‌ و چند سالگی تعریف می‌کند. روزی پدر شان از آسایشگاهی که در آن بستری بوده فرار کرده و به‌دنبال پسر و دخترش رفته بود. هرسه با هم به خانه‌ برگشتند که ماموران آسایشگاه سر رسیدند. پدر دچار اضطراب و جنون آنی شده و برای دفاع از خودش شان را لبه‌ی پنجره نگه داشته بود تا ماموران را دور کند. شان از این اتفاق ترسید و این ترس در کل زندگیش با او باقی ماند. این داستان بازه‌ی زمانی طولانی از زندگی شان را روایت می‌کند. به‌نظر می‌رسد که این بازه‌ی زمان برای یک داستان کوتاه زیاد باشد و سوالی را به وجود می‌آورد که می‌خواهیم دنبال جوابش بگردیم؛ چرا کانری تصمیم گرفته این مدت زمان را برای روایتش درنظر بگیرد!؟ چرا ما باید تمام اتفاق‌های زندگی شان را بخوانیم و با او شصت ساله شویم؟ فکر می‌کنم بهتر است پاراگراف اول داستان را که در خط بعدی می‌آورم، ببینیم:«یک روز آفتابی و پُر باد در جنوب ناحیه‌ی شرقی نیویورک. سال ۱۹۴۲ است. شان شش‌ساله را پدرش، که معلوم نیست از کجا دم مدرسه پیدایش شده، در پیاده‌رو کم‌و‌بیش می‌کشاند به‌سمت خانه. شان زور می‌زند پا‌به‌پاش بیاید، گرچه یادش نمی‌آید آخرین‌بار کی این مرد درشت‌هیکل پرزور را دیده و زیاد هم خاطر جمع نیست که اصلا باید به او اعتماد کند یا نه. ماری، که دست دیگر مرد را گرفته، نه‌ ساله است. پاهاش بلندتر است، و خوشحال به‌نظر می‌رسد، هراز گاهی لی‌لی می‌کند، توی باد داد می‌زند، و به او می‌گوید بابا. شان حرف‌هاشان را بریده‌بریده می‌شنود-باد کلمه‌ها را می‌خورد.»در این اولین خطوط داستان با پسربچه‌ای رو‌به‌روییم که با پدرش بیگانه‌است و یادش نمی‌آید کی اولین‌بار او را دیده. پدر پر زور است. سریع راه‌ می‌رود و بی‌توجه به بچه‌هایش است؛ چون شان باید دنبالش بدود تا به او برسد. و در نهایت خواهرش را می‌بیند که خوشحال است و پدر را &quot;بابا&quot; صدا می‌زند.با این‌ توصیف‌ها می‌فهمیم که او در مواجهه‌‌ی اولیه‌اش با پدر تنها است و ترس و اضطرابی ناآشنا همراهش شده. بعد از لمس اولیه‌ی ترس و تنهایی در برابر پدر و خواهرش، مهیب‌ترین اتفاق برایش رخ می‌دهد؛ او در دستان‌ پدرش لبه‌ی پنجره‌ی خانه قرارگرفته و در مرز مردن یا زنده ماندن است. این لحظه‌ی اوجی‌ست که همان ابتدای داستان نفس مخاطب را در سینه‌اش حبس می‌کند. اتفاقی ترسناک است، که تصورش را برای هیچ کودکی نمی‌توانیم داشته باشیم. اما بعد از این لحظه چه اتفاقی برای پسربچه می‌افتد؟ احتمالا جواب‌هایی برایش خواهیم داشت؛ اختلال‌هایی در زندگی‌اش به‌وجود خواهد آمد؛ مثل اختلال در خواب، ترس از ارتفاع، ترس از تنهایی و... . همه‌ی این‌ها ممکن است برای آدم‌هایی با این تجربه‌ی مرزی اتفاق بی‌افتد اما شان چه شده؟«حالی شبیه خواب‌آلودگی به شان دست می‌دهد. پس از لحظه‌ای می‌فهمد که خودش را کثیف کرده- پیامی از جایی دور. بالاخره با سرعت و قدرت خیلی زیاد، کشیده می‌شوند به داخل خانه و به زمین می‌افتند. همین‌که مردها روی‌ پدرش می‌افتند، پدرش فریاد می‌کشد.»در پاراگراف بالا به یک حال «خواب‌آلودگی» اشاره شده که شان در مرز بین مرگ و زندگی به آن رسیده. در بخش‌های بعدی داستان، یعنی سال‌های جوانی و میان‌سالی این خواب‌ها او را به نقطه‌‌ای احساسی می‌برد. یک وضعیت سینوسی که در طول روایت وجود دارد. توصیفی دقیق و یکسان که نقش اتصال بخش‌های مختلف به اتفاق شش سالگی است. شان این خواب را تا همان شصت سالگیش می‌بیند تا لحظه‌ای که در آسانسور است. پایان‌بندی دقیق است و همه‌ی شواهد داستانی را کنار هم می‌چیند. او می‌فهمد همان‌طور که به آن پسر کمک کرده می‌تواند به بچه‌های خودش هم کمک کند. او قدرتی پیدا کرده و رویا را شکست داده.و برای حسن ختام به نظر می‌رسد جواب سوالی که ابتدای این متن پرسیدیم این باشد که احتمالا اتفاقات کودکی، آن هم چیزهایی که از والدین به آدم‌ها می‌رسد تاثیر واضحی بر زندگی‌ نداشته باشد یا بهتر بگویم قابل دیدن با چشم غیرمسلح نباشد. مثلا ترسی از ارتفاع نداشته باشی و... اما همواره همراهت خواهد بود. همان‌طور که کانری داستان را تعریف کرده، از اتفاق بزرگ اولیه تخمش کاشته می‌شود در ذهن و بعد انگار که گویی خواب و رویایی بوده همان‌جا دفن می‌شود تا وقت بیرون آمدنش برسد؛ در کل زندگیت آن نقاطی که می‌خواهی نقش خودت را انجام بدهی سدی جلویت درست می‌کند تا به سد بعدی برسی. گویی زندگیت در چرخه‌ی ملال‌آوری گیر کرده است. مثل داستان «بین زمین و آسمان». شان همواره ترسید از این‌که کاری نتواند انجام دهد و قدرتی نداشته باشد.</description>
                <category>صدف قربانی فر</category>
                <author>صدف قربانی فر</author>
                <pubDate>Tue, 29 Jul 2025 23:59:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریبندگی ماری خوش خط‌و‌خال</title>
                <link>https://virgool.io/@sadaf-ghorbani/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A8%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%AE%D8%B7-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D9%84-tquhfyvvuga5</link>
                <description>محمود اعتماد که به به.آذین شهرت دارد. در سال  ۱۳۲۰فعالیت هنری و فرهنگی خود را شروع کرد. داستان مهره مار در سال 1344 در مجموعه داستان کوتاه منتشر شد. در داستان مهره‌مار گلنار و اوستاجعفر، زوجی از طبقه متوسط هستند که زندگی را با کار کفش‌دوزی می‌گذرانند. به.آذین در داستان مهره‌مار همانند دیگر داستان‌هایش از نمادها و افسانه‌ها بهره گرفته‌است تا نتیجه گیری مطلوبی نیز داشته باشد. نماد‌هایی مانند: «مار، زن، مهره‌مار و... » که پیرنگ داستان را کامل کرده‌است.محمود اعتمادزاده «به.آذین»نمی‌دانم چه می‌خواهم، هر مهره‌ای که مرا نجات دهد.گلنار زنی ۱۹ساله است در پی یافتن سرگرمی برای ارزشمند شدن زندگی و وقتی که در خانه بی‌هدف می‌گذراند به دنبال بچه‌دار شدن است. اما قسمت با او همراه نیست، بارداری‌هایی که تا به‌حال چهارماه بیشتر طول نکشیده بودند. به.آذین نقطه بحث برانگیزی را در اواسط داستان با ما در میان می‌گذارد. پرده افکنی از ضرب‌المثلی که در کوچه و بازار سال‌ها از آن استفاده می‌کنند. «فلانی مهره مار داره» مهره‌مار و فریفتگیعزیزکرده‌ای که کسی دلیلی برای این عزیز بودن پیدا نکرده‌است. پیدا نکرده یا نخواسته ببیند. مار در افسانه‌های گوناگون تفسیرهای متفاوتی دارد. به.آذین در داستان از مار به عنوان نمادی در افسانه‌های آدم و حوا و جمع کننده سکه و ارزش اندوزی بهره می‌برد. قسمت «طمع» مار را در پی «نهاد» انسانی به رخ می‌کشد. مار خوش خط و خالی که دربرابر زنی حاضر می‌شود. به او سکه های اشرفی میدهد. اعتمادش را جلب میکند و در انتها برروی تن ظریف او چنبره می‌زند.به.آذین در طول داستان چندباری سوالی را در ضمیر ناخودآگاه ما جای می‌گذارد؛ «دیگر بیش از این چه می‌خواست» گلنار زنی است جوان که به دنبال سرگرمی می‌گردد اما هدف مشخصی در زندگیش ندارد برایسرگرمی هرچیزی را امتحان می‌کند. بی‌کاری و بی‌هدفی آدمی را به هر سمت و سویی می‌کشاند. ماری خوش خط‌و‌خال و سکه‌های طلای اشرفی بهترین نماد برای اثبات این فرضیه است. ضرب‌المثل‌ها تقابل بین نهاد و فراخود است.زنی که فریب سکه‌های طلای اشرفی را می‌خورد. به آن‌جهت می‌گویم فریب، که هرلحظه از زندگی روزمره‌اش در پی آمدن مار زیبا و سکه‌های طلایش تغییر کرد. او که هرچیز را برای همسر خود تعریف می‌کرده و نظرش را میخواست اما با دیدن سکه‌های اشرفی هم آن را و هم خواسته‌ی دیگرش یعنی بچه دارشدن را از یاد می‌برد. و روزی نه چندان دور مار را همچون معشوقی و خویشتنی دیگر در آغوش خود می‌فشارد.به.آذین برای نشان دادن واقعیتی کاملا انسانی مرد خانه، نشان می‌دهد که اوس‌جعفر نیز که در پی زنش از خانه همسایه وارد خانه خود می‌شود. بر پای کیسه‌های اشرفی چنبره زده و چنان شیفته آن هفت سکه می‌شود که زنش را همانجا در مقابل چشمان همسایه می‌گذارد.سکه‌های اشرفی یا «ثروتی» و مهره‌مار یا «شهوت» که در روزگار نقش بسته در داستان، انسان‌ها را در هر سن و موقعیتی به خود جلب کرده‌است. برق سکه‌ها چشمان‌شان و عقلشان را در لحظه کور می‌کند. به طوری که همه چیز را فراموش کنند.حتی نراندن ماری خطرناک که نزدیک شده‌است و قصد دارد برروی قفسه سینه‌ات چنبره بزند. و یا نراندن همسایه‌ای که زنت را با پیراهنی نازک افتاده برروی زمین ببیند. برداشتن مهره‌مار از روی تن بی‌جان گلنار که محبوبیت بین دوستان و آشنایان، بهتر شدن وضع مالی و... را به همراه دارد. در این‌جا چندسوال به وجود می‌آید:چه چیزی که انسان را به نابودی می‌رساند؟ کمبودهای ذهنی او؟ یا کمبودهایی کاملا دنیایی و مادی؟انتهای داستان این مار افسانه‌ای عمل خودش را کامل می‌کند و از روی تن سرد گلنار کنار می‌رود همچون اخراج حوا و آدم از بهشت. مهره‌ای را به نشانه برروی گودی سینه زن به جای می‌گذارد. بهایی که شیفتگی زبان و تن خمور مار در پی دارد و نتیجه آن همراه با تعداد اشرفی‌های بیشتر این است که دنیای معنوی مادرانه یا دنیایی انسانی را محو می‌کند.به.آذین در داستان مهره‌مار برخلاف دیگر داستان‌هایش که در به کار بردن توصیفات شاعرانه بیش از حد اصرار می ورزید، به موجزترین و باکیفیت‌ترین حد داستانی خود رسیده‌است. انگار که افسانه‌ای را شیوا و روان شنیده باشید.می‌تونید این داستان رو از مجموعه داستانی «هشتادسال داستان کوتاه ایرانی-جلد اول» بخونید و در کنارش با هم گپی بزنیم.</description>
                <category>صدف قربانی فر</category>
                <author>صدف قربانی فر</author>
                <pubDate>Mon, 30 Aug 2021 19:43:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک تولد یک نهال</title>
                <link>https://virgool.io/@sadaf-ghorbani/%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%87%D8%A7%D9%84-uyajck0terj7</link>
                <description>تکنولوژی هم می‌تونه موثر و هم مخرب باشه، می‌تونم ذکر کنم به نسبت جنبه‌ی انسانی اون قسمت به ظاهر مخرب هم، خیلی مخرب نیست و می‌تونم به‌ش «تخلیه‌ی انرژی‌های روانی» ناشی از زندگی در دنیای واقعی هم بگویم.به عنوان نمونه؛ اینجا فحش می‌دهم تا اطرافیان و به خصوص خودم از تحمل این فشار روانی تخریبی «که توسط رییس‌ام، مادرم، پدرم یا هرکس و ناکسی که این فشار را بر من روا داشته» خلاص کرده باشم.که اینجا بلانسبت شما خواننده عزیز، هم در دنیای مجازی فحش می‌دهم و هم در دنیای بیرونی، که نتیجه‌ی آن است که فشاری چند برابر نسبت به قبل را باید تحمل کنم.اما از جنبه‌ی نه چندان مخرب این فضا که بگذریم می‌رسیم به فضای موثر آن:من به عنوان انسان شهری نشسته در آپارتمانی ۵۰*۵۰ یا نه اصلا برای گل روی شخصیت والای انسانی، نشسته در آپارتمانی ۱۲۰ متری که با سنگ‌های سرامیکی پوست پیازی «سفیدرنگ» پوشیده شده و احساسی لاکچری به مخاطب می‌دهد، نیاز داشتم به خالق بودن.خالقی کوچک در برابر دنیای بزرگ.خالق موجودی زنده که از عشق و محبت من تغذیه کند و هم‌‎پای من رشد کند. که من رشد کنم و احساس جاودانگی داشته باشم. موجودی که حاوی عشق من است، همراه من و حتی شاید بعد از من هم وجود خواهدداشت.بنیادی در غرب نقشه‌ی ایراندر روستایی درست در کوه‌های زاگرس نهال بلوط می‌کارد و به جای تو بزرگش می‌کند.و در اطلاعیه‌ای تو می‌شوی حامی درخت و عاشقی که عشقش را از دور برای بزرگ شدن آن نهال می‌فرستد. که تو می‌توانی بروی و مدتی را کنار آن نهال زندگی کنی، تفریح کنی و از نزدیک دستی بر سر و روی آن سبزینه بکشی.من خودم الان یه مخلوق کوچک دارم که بی اندازه منتظر دیدنش هستم ولی هر نهالی برای بزرگ شدن زمان می‌خواهد و این به انتظار به عشق من اضافه می‌کند.و در آخر هم می‌خوام اشاره به این نکته بکنم که زندگی زمین را ساختن و ادامه دادن این حیات و رنگین کردن زندگی هزارتن نهال نحیف، ارزشی و مرتبه‌ای بالاتر از رفتن به کره‌ی ماه دارد‌.از صفحه‌ی اینستاگرام سعید انصاری</description>
                <category>صدف قربانی فر</category>
                <author>صدف قربانی فر</author>
                <pubDate>Wed, 24 Mar 2021 00:28:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوتا چشم که روزای آینده را ثبت و ضبط کنه.</title>
                <link>https://virgool.io/@sadaf-ghorbani/%D8%AF%D9%88%D8%AA%D8%A7-%DA%86%D8%B4%D9%85-%DA%A9%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%D8%AB%D8%A8%D8%AA-%D9%88-%D8%B6%D8%A8%D8%B7-%DA%A9%D9%86%D9%87-xu5mi46m1nti</link>
                <description>امروز روز تولد امه. 23 سالم شد و سال 3 یا 4 ام که دارم سعی می‌کنم دست تو دست تنهاییم زندگی کنم، بخندم، گریه کنم‌ و دوست پیدا کنم و هرروز بیشتر از قبل عشق بورزم.چندین قرنه هر آدمی سالروز به دنیا آمدنش را تا روز مرگش جشن می‌گیرند.آره درسته یک افرادی -خانواده و دوستان- تولدش را جشن می‌گیرند ولی زمانهایی هستن که هیچکسی نیست، تو موندی و خلوت تنهایی خودت. درست مثل این سال بد، سالی که بودیم ولی نبودیم، سال تقدیم سنت به مدرنیته. کلی فیلم و سریال هست از آدم های روی این کره خاکی که غم تنهایی با اینکه همیشه باهاشون همراه بوده ولی این حس در روز تولدشون به نهایت ظرفیت تحملشون حمله میکنه.هجوم خشمگینانه‌ای که او را به یک پله تا لحظه نابودی می‌رساند. جنین وار توی خودت مچاله می‌شی و در حالی که ناراحتی به این فکر می‌کنی که «انگار امروز روز تولدمه». می‌خوام ربطش بدم به سالی که یک آدمی تو رو از درون خلسه‌‌ای که به طور ویژه «تنها نبودی»، می‌کشه بیرون و با چندین ضربه بر پوست نحیفت تو رو با این تنهایی همیشگی مواجه می‌کنه «انسان همیشه تنهاست» این جمله به تنهایی می‌تونه حکم یه خنجری را داشته باشه که یک نیروی غیبی، یک کسی که تو تاحالا ندیدیش  ولی باعث خلق تو شده، از پشت در کمرت فرو کرده است و تو مجبوری درد و سوزشش را تا لحظه آخر تحمل کنی . همونطور که جنین‌وار در خودت فرو رفتی بدون اینکه واقعا کسی باشه، منتظری. و چه انتظار بیهوده‌ای وقتی هیچکس نیست. دقیقا این‌جا وقتی می‌گی تنهایی وقتی سکوت می‌کنی تا بغض فروخورده‌ات لبریز نکنه، آدمای اطرافت میان کنارت، بهت زنگ می‌زنند، پیام می‌دن. خیلی خوب و آرامش بخشه ولی هیچ ربطی به اتمام احساس تو ندارد.چندسالِ گذشته تا آمدن این پاندمی و این سال بد، تصمیم گرفتم همانطور که بقیه به من نزدیکن، خودم به خودم نزدیک تر بشم.«فکر کردم، گریه کردم، خوندم، گوش کردم» که به خودم نزدیک‌تر بشم خودم را بیشتر بشناسم. یک جمله ای شنیدم که می‌گه: «تنهایی خودت را بغل کن» با خودت می‌گی «اَه، چه جمله‌ی کلیشه‌ای». اره خیلی کلیشه‌ای است ولی من باید با خودم کنار می‌اومدم. هستن آدم‌های شبیه به من، تا حالا شده بهشون فکر کنی؟ توی دلت بهشون چی گفتی؟ من فکر کنم این حالت مثل دیوونگی می‌مونه، نه امیدواری نه ناامید. امروز باید یک فرقی با روزهای دیگه‌ام داشته باشه. از چندروز قبل به این فکر کردم که چه کاری رو دوست دارم- چه کاری است که می‌تونه حالم را بهتر کنه- هیچی به ذهنم نرسید، تو گیر و دار کار و تحقیق و دانشگاه، عکس بچه هایی که خمیر بازی/گل بازی می‌کردند من رو هیجان زده می‌کرد.وقتی به این ورز دادن و له کردن و فشار دادن گل زیر انگشتام فکر می‌کردم یه لبخند ریزی می‌اومد گوشه لبم که «آخ خدا این می‌تونه بهترین کاری باشه که بتونه حالم رو خوب کنه.»از چندماه پیش تو اینستا یک پیج با تم زرد رنگ شروع به فعالیت کرد که یک زرافه‌ی قد بلند همه رو دور هم جمع کرده‌بود.این زرافه را می‌گمروزها گذشت و یکسری دوره اضافه کرد که سفالگری هم بینشون بود. سفال و گل همون چشمک وسوسه کننده بود که باید دنبال یک مناسبت می‌گشتم برای امتحان کردنش.باید یه کاری می‌کردم که خاطره بشه، خاطره حافظه آدم را فعال نگه می‌داره. طوری که حتی اگر بمیری هم هنوز زنده ای. صبح با اضطراب از خواب پاشدم و سعی کردم بهترین لباسم را بپوشم و با حال خوب از در خونه زدم بیرون. تو راه به این فکر کردم که با اون گل‌ها چیکار می‌تونم انجام بدم.صبحش را تو ماشین راننده با آهنگ اندی و ابی و ... شاد شروع کردیم تا خلاصه از در زرد رنگ خانه وارد شدم و گِل‌ها رو کوبوندم رو صفحه چوبی جلوم و با آب نرمش کردم و آنقدر ورز دادم که هرچی جون تو بدنم بود از دست رفت. کار کردن با صفحه چرخون گوشه کارگاه یکی از کارایی بود که باید انجام می‌دادم، مهمترینشون.با بی‌تجربگی که خاص خودم بود گِل‌کاری کردم و ساختم. دوتا چشم که روزای آینده را ثبت و ضبط کنه و با یک دماغ بزرگ.تجربهساختم و گذاشتم اونجا تا بره توی کوره سفت و سخت بشه، فقط دعا می‌کنم ترک برنداره.ممنون از اینکه متن رو خوندین.</description>
                <category>صدف قربانی فر</category>
                <author>صدف قربانی فر</author>
                <pubDate>Mon, 04 Jan 2021 22:54:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>