<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صدف عباسی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sadaf.abbassi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:54:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/194093/avatar/Bm1syg.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صدف عباسی</title>
            <link>https://virgool.io/@sadaf.abbassi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>درختان بخشنده؛ خردمند و صبور</title>
                <link>https://virgool.io/@sadaf.abbassi/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D8%B1%D8%AF%D9%85%D9%86%D8%AF-%D9%88-%D8%B5%D8%A8%D9%88%D8%B1-fqcuqvazleaf</link>
                <description>در جستجوی درخت زندگانی؛ درخت در  اساطیر، علم، مذهب و فلسفه همواره وحدت حیات بوده است.دنیای ما، من و صمیمی ترین دوستم عطا، محدود بود و شاد. هر روز کارمان این بود که منتظر شویم تا ساعت 4 شود. با وجود این که  فعالیت های مختلفی که در مهدکودک داشتیم سرمان را گرم می کرد، اما اصل هیجان    زمانی بود که مربی ها ما را از مینی بوس در حیاط اداره ، یعنی وزارت ارشاد، پیاده و به صف می کردند تا مادران کارمندمان بعد از تمام شدن ساعت کاری بیایند دنبال مان. بعد از آن آزاد بودیم تا در حیاط بزرگ و سرسبز اداره، که پر از گوشه های ناشناخته بود، قدم به قدم اکتشافات روز قبل مان را پیش ببریم. عطا سیه چرده بود و لاغر و شلوارک هایی می پوشید که با دوبنده آن ها را بالا نگه می داشت، بدون هیچ ویژگی خاص دیگری، اما به خوبی می توانست اول از همه من را، و بعد گردش های علمی مان را رهبری کند. اولین بار او بود که پیشنهاد داد دانه های سبزآبی بوته های کوتاه برگ سوزنی توی باغچه ها را، که شبیه گرز بودند بکنیم و توی خاک بکاریم. اولین دانه هایی که کندیم به خاک نرسیدند. دانشمندان کوچک قبل از هرچیز باید محتوای دانه را چک می کردند. عطا دانه ای را زیر دندان هایش گذاشت و فشار داد؛ حرکتی که در نوع خودش، با توجه به آموزه های مهدکودک که نباید چیزی را به دندان مان بیندازیم، بسیار انقلابی بود. ناگهان نفسم بند آمد: اگر میکروب ها عطا را مریض کنند چطور؟ اما برای عطا و اراده پسرانه اش هیچ چیز جز ارضا کردن کنجکاوی اش اهمیت نداشت. به محض این که دانه را شکافت و جلوی صورتم گرفت، عطر خنک و تازه ای مشامم را پر کرد. هنوز هم عصاره بی مانند و جادویی مادر طبیعت در آن دانه را به یاد می آورم. کنجکاوی عطا خیلی زود ارضا شد. حالا شور دیوانه واری در دل مان افتاده بود تا دانه های هرچه بیشتری را بکنیم و بکاریم.وقتی مشتی از آن ها جمع کردیم، عطا تکه چوبی از روی خاک برداشت و شروع به کندن کرد. این تنها عکسی از حیاط اداره است که در اینترنت پیدا کردم. شاید حتی فقط یکی از این درختچه ها محصول ماجراجویی من و عطا باشد. عطا فقط به اندازه ای خاک را کند که دانه ها در آن جا شوند. وقتی روی شان خاک می ریختیم سر از پا نمی شناختیم. کار مهمی انجام داده بودیم که تبدیل به برنامه هر روزمان شد.  بعد از مهد کودک به دانه ها سر می زدیم. با تکه چوبی به آن ها ناخنک می زدیم یا گاهی آن ها را برمی داشتیم و جای دیگری می کاشتیم. اما بعد از مدتی حوصل مان، یا در واقع حوصله عطا، از این که دانه ها حتی جوانه هم نمی زدند سر رفت و به سراغ پروژه بعدی رفتیم، که این بود که چطور انگشت مان را وارد گل متحرک میمون بکنیم و سریع دربیاوریم بدون آن که گازمان بگیرد. اما این تنها شروعی برای عشق ورزیدن به درختان بود. یکی دو سال بعد با یکی از فراموش نشدنی ترین درختان دنیا آشنا شدم: درخت بخشنده، نوشته شل سیلوراستاین و با ترجمه رضی خدادادی(هیرمندی). در این کتاب بود که رازی بزرگ را فهمیدم که هر کسی یارای درک آن را ندارد: درختان، فارغ از سن، نوع، قطر و بلندی شان، همگی موجوداتی خردمندند که با صبر و حوصله ای مثال زدنی در کنار ما نفس می کشند. کتاب فراموش نشدنی شل سیلوراستاین عشق ورزیدن به درختان را یادم داد. همینطور فهمیدم که درختان چه عمیق، صبور و البته، بخشنده اند. برای من یک درخت نماینده ای قدرتمند از طبیعتی است که با شهرنشینی از آن دور افتاده ام. طراوتی که دور و بر درختان جریان دارد روحم را شفا می بخشد. گاهی دستانم را دور درختی حلقه می کنم، روی پوست زبر، زنده و پر خراش اش دست می کشم و بوی زندگی بخش اش را وارد ریه هایم می کنم و بعد نجواکنان دعا می کنم. انگار که نیایش کردن در کنار این مظاهر طبیعت احتمال اجابت را بیشتر می کند.و حالا روزگاری رسیده است که این موجودات خردمند و ریشه دار، برای ادامه زندگی شان به مخاطره افتاده اند. به یاد می آورم صحنه ای فیلم ارباب حلقه ها: دو برج (2002) را که درختان با ناله ای سوزناک در مغاک سارومان می افتادند تا برای ساخت وسایل جنگی مورد استفاده قرار بگیرند. کاری که ما انسان ها در قرن بیست و یکم با درختان می کنیم دست کمی از این حرکت ندارد. در فیلم ارباب حلقه ها: دو برج (2002): وقتی درختان برای مبارزه با ظلم به پا می خیزند.کاش هنوز هم می توانستم دانه های سبزآبی و معطر بوته ها را از شاخه هایشان جدا کنم و خوش خیال باشم که با کاشتن شان درختی سبز خواهد شد. کاش هنوز هم می توانستم تصور کنم که حداقل چندتا از درختان حیاط اداره را من و بهترین دوستم کاشته ایم و کاش می دانستم به زودی روزی می رسد که این خردمندان صبور دار دیگر نگران ریشه هایشان نیستند. اما می دانم که هیچ کدام از این آرزوها حقیقت ندارد، و حالا، تنها کاری که از دست من بر می آید نوشتن است و نوشتن. بعد از آن با خواندن درخت بخشنده محبت دیگری به درختان پیدا کردم. این موجودات(بله، من هم فکر می کنم آن ها نه تنها جان دارند، بلکه  هشیاری خودشان را هم دارند)درخت تنومندی در میدان دهکده آن ها را در آغوش می گرفتم، بوی پوست کهن میمونی هایی که گاز می گرفتند</description>
                <category>صدف عباسی</category>
                <author>صدف عباسی</author>
                <pubDate>Sat, 17 Apr 2021 22:45:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودمردم‌نگاری؛ پژوهشی از دل روایت‌های شخصی (2)</title>
                <link>https://virgool.io/@sadaf.abbassi/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%DA%98%D9%88%D9%87%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-2-rnyoe4zcj40k</link>
                <description>&quot;برای ما یک داستان معمولاً محصول نهایی است&quot;منتشر شده در سایت وینش- مارسین: کارولین، حالا دوست دارم در مورد خودم مردم‌نگاری به عنوان یک روش صحبت کنیم. اول از همه، بیا سعی کنیم پیشینه تاریخی خودمردم‌نگاری را بررسی کنیم. خودمردم‌نگاری را چطور تعریف می‌کنی؟کارولین: خودمردم‌نگاری مطالعه رابطه بین خود و دیگری و همه ابعاد آن است.مارسین: چرا این تعریف را کمی گسترش ندهیم؟ فکر می‌کنم از نظر تحلیلی تمایز بین ایده خودمردم‌نگاری و اصطلاح خودمردم‌نگاری ممکن است مفید باشد. چیزی که اینجا مد نظر دارم با این عقیده‌ام در ارتباط است که ما قبل از این که آن را خودمرد‌م‌نگاری بدانیم، خیلی‌وقت پیش شروع به تمرین خودمردم‌نگاری کرد‌ه‌بودیم. این عقیده به طور ضمنی در «من اتنوگرافیک» وجود دارد. تو آن‌جا نشان می‌دهی که اصطلاح خودمردم‌نگاری امروز به خاطر محتوای معنایی آن کاملاً واضح است، اما این اتفاق جدیداً افتاده‌است. برای مثال، وقتی یکی از دانشجویانت، هکتور، از تو می‌پرسد: «کجا برای اولین بار از اصطلاح خودمردم‌نگاری استفاده کردی؟» تو این جواب را به او می‌دهی: «اوه، نه… این اصطلاح حداقل دو دهه است که رواج داشته است. کارل هایدر (Karl Heider) مردم‌­شناس، در سال 1975 خودمردم‌نگاری را به کار برد تا به گزارش خود از آن‌چه مردم قبیله دنی Dani در اندونزی انجام می‌دهند اشاره کند، اما عموماً دیوید هایانو David Hayano به عنوان پایه‌گذار این اصطلاح شناخته می‌شود. هایانو معنی آن را به مطالعات در سطح فرهنگی انجام‌شده توسط مردم‌شناسان بر «مردم خودشان» محدود کرد، که در آن پژوهشگر به دلیل حسن «بومی» بودن، داشتن آشنایی صمیمانه با  گروه یا دستیابی به عضویت کامل در گروه مورد مطالعه، یک خودی تمام عیار است.»(الیس، 2004، 38).تو همین‌طور بعداً توضیح می‌دهی: «دانشمندان علوم‌انسانی حالا اغلب از این اصطلاح استفاده می‌کنند تا به داستان‌هایی اشاره کنند که خود (self) را برجسته می‌کند یا پژوهشگر را به عنوان یک شخصیت به حساب می‌آورد. منتقدان ادبی و فرهنگی این اصطلاح را برای خودزندگی‌نامه‌هایی به کار بردند که به شکل خودآگاهانه‌ای اثر متقابلِ خودِ شخصاً درگیرشده را با توصیفات فرهنگی به واسطه زبان، تاریخ و توضیحات قوم‌نگارانه کاوش می‌کند. در این خودمردم‌نگاری‌­ها، چارچوب سنتی تاریخی و تاریخ‌ها و رویدادهای به‌خصوصی که معمولا از خودزندگی‌نامه‌ها انتظار می‌رود به حداقل می‌رسند. در عوض، نویسندگان تلاش می‌کنند تجارب‌زیسته و انسانیت خود و مردم‌شان را به مخاطبان بیرونی نشان بدهند»(الیس، 2004:38). …. سئوال اینجاست که چرا خودمردم‌نگاری و سایرگفتمان‌های خودزندگی‌نامه‌ای امروزه گسترش پیدا­ کرده‌اند؟کارولین: من می‌توانم با آگاهی بیشتری از آن‌چه در ایالات‌متحده اتفاق می‌افتد حرف بزنم، اما محبوبیت خودمردم‌نگاری فراتر از ایالات‌متحده است. این رشد در سایر کشورها مثل لهستان و در بسیاری از رشته‌های مختلف اتفاق می‌افتد و مدت‌ها پیش نیز وجود داشته‌است. فکر می‌کنم همانطور که یک تغییر پارادایم قبل‌ها در دهه 1980 با بحران تنوع گوناگونی شروع شد، تا حدودی با انسان‌شناسان فرهنگی و تغییر ترکیب کسانی که مردم‌نگار شدند، یعنی با زنان، طبقه کارگر، گروه‌های قومی و نژادی، همجنسگرایان زن و مرد و دانشگاهیان جهان‌سوم بیشتری که صحنه را به دست گرفتند در ارتباط بود. این اتفاق زمینه را برای این جنبش فراهم کرد چون من واقعاً به خودمردم‌نگاری به عنوان یک جنبش نگاه می‌کنم.مارسین: درست است. کارولین، تو خودمردم‌نگاری را به عنوان «مطالعه رابطه بین خود و دیگری و تمامی ابعاد آن»، تعریف کرده‌ای. این‌ها تعاریف قدیمی تو هستند. اما من تعریف دیگری پیدا کردم، همانی که تو به همراه آرت (بوشنر) و تونی آدامز Tony Adams ایجاد کرده‌اید: «خودمردم‌نگاری رویکردی‌ست برای پژوهش و نوشتن که به دنبال توصیف و تحلیل سیستماتیک(گرافی یا نگاری) تجربه شخصی(خود) است تا تجربه فرهنگی(مردم) را درک کند…  این رویکرد روش‌های متعارف انجام پژوهش و بازنمایی دیگران را به چالش می‌کشد و با پژوهش به عنوان کنشی سیاسی، عادلانه و هوشیار اجتماعی برخورد می‌کند… یک پژوهشگر از اصول خودزندگی‌نامه‌نویسی و مردم‌نگاری برای نوشتن خودمردم‌نگاری بهره می‌برد. بنابراین، به عنوان یک روش، خودمردم‌نگاری هم فرایند و هم محصول است»(الیس، آدامز، بوشنر، 2011). در این تعاریف، عناصر زیادی داریم که در کنار یکدیگر کار می‌کنند، مانند «مردم‌نگاری»، «فرهنگ»، «خود»، «خود­ آسیب‌پذیر»، «تفسیر»، «پژوهش»، «تحلیل سیستماتیک»، «روش‌های جایگزین انجام پژوهش»،  همچنین «خودمردم‌نگاری به عنوان کنشی از سر تعهد».کارولین: کارهای زیادی قبل از این تعریف وجود داشت، و این تعریف از آن‌ها شکل گرفت. برای مثال، در کتابم «مذاکره نهایی»(1995) Final Negotiations، خیلی روی جنبه‌های شخصی تمرکز کردم چون آن‌موقع از نظر من این همان چیزی بود که از نظر دانشمندان علوم‌اجتماعی به شدت مورد غفلت قرار گرفته‌بود. می‌خواستم در مورد اهمیت بعد شخصی و عاطفی استدلال کنم. من در مقابل تحلیل جنبه‌های صرفا اجتماعی و فرهنگی مقاومت کردم.بازگشت به داستان به عنوان یک مقصدمارسین: باشد. فکر می‌کنم وقت خوبی است تا در مورد خودمردم‌نگاری و داستان و رابطه بین آن‌ها صحبت کنیم. کارولین، بیشتر ما خودمرد‌م‌نگاران افرادی هستیم که به قدرت داستان اعتقاد داریم و اغلب مایلیم تا خودمردم‌نگاری را با داستان یکسان بدانیم. برای مثال، تو استدلال می‌کنی که «داستان‌ها باید هم موضوع و هم روش پژوهش در علوم‌اجتماعی باشند». سئوال اساسی برای من این است: چرا داستان‌ها برای خودمردم‌نگاری به عنوان یک روش و هم برای خودمردم‌نگاران به عنوان پژوهشگران و اشخاص انقدر مهم است؟کارولین: به خاطر برانگیزاننده بودن. بخشی از راهی که می‌توانید از طریق خودمردم‌نگاری دریافت داشته‌باشید به خاطر این است که شما را برانگیخته می‌کند تا داستان‌هایتان را بگویید، احساس کنید و واکنش نشان بدهید. چطور مردم را ترغیب می‌کنید تا وارد تجربه‌ای شوند؟ این کار را از طریق داستان انجام می‌دهید، پس برای من این مهم‌ترین دلیلی است که داستان‌ها برای خودمردم‌نگاری پراهمیت می‌شوند.مارسین: بسیارخب کارولین، خودمردم‌نگاران نه‌تنها داستان می‌نویسند بلکه همراه با آن فکر می‌کنند، در موردشان فکر می‌کنند، با آن‌ها احساس می‌کنند و غیره. چه نوع رابطه‌ای بین تو و داستان برایت از همه مهم‌تر است؟کارولین: خب، چیزی که برای من مهم است این است که می‌توانم در داستان‌های افراد دیگر زندگی کنم، و چیزی که به همان‌اندازه برایم مهم است این است که افراد دیگر در داستان‌های من زندگی کنند.مارسین: کارولین، معمولاً برای چه کسی داستان می‌نویسی؟ بیشتر برای خودت می‌نویسی یا برای دیگری؟کارولین: دانستنش سخت است چون من هر دو مخاطب را در ذهنم دارم. من معمولاً برای نوشتن برانگیخته نمی‌شوم مگر این که برای خودم بنویسم، اما نوشتن را به سرانجام می‌رسانم چون فکر می‌کنم این داستانی برای دیگران هم هست.مارسین: سئوال بعدی‌ام فنی‌تر است: وقتی مشغول کار روی یک داستان هستی، با در میان‌گذاشتن آن می‌خواهی به چه چیزی برسی؟کارولین: گفتگوهایی که با خوانندگان دارم معمولاًَ کمکم می‌کند تا در داستان عمیق‌تر شوم.مارسین: آیا این به این معناست که داستان تنها داستان تو نیست، بلکه بیشتر یک داستان به اشتراک‌گذاشته‌شده است؟کارولین: درست­ است، بله. و با گفتگو، نه تنها عمیق‌تر می‌­شوم، بلکه شروع به دیدن و تحلیل بافت رابطه‌ای و اجتماعی داستان می‌کنم. از طریق گفتگو، شروع به دیدن اتفاقات در حال وقوع زیادی می‌کنم که ممکن‌ است خودم ندیده‌باشم.مارسین: منطقی به نظر می‌رسد. آیا وقتی داستانت را در اختیار مردم می‌گذاری، در مورد عواقب احتمالی قدرت داستانت فکر می‌کنی؟کارولین: نمی‌خواهم داستان‌هایم مردم را افسرده‌کند. همیشه سعی می‌کنم به شکل امیدوارانه‌ای آن‌ها را تمام کنم، اما نه جوری که خوانندگان فکر کنند «و او پس از آن به­ خوبی‌‌و‌‌خوشی زندگی کرد» یا همچنین باور کنند خودشان هم به خوبی‌و­‌خوشی زندگی خواهند کرد. می‌خواهم با مشکلات زندگی روبه‌رو شوم، اما دائماً به این فکر می‌کنم که مردم چقدر می‌توانند فاجعه انسانی را متحمل شوند و اجبار به مواجهه با آن‌ها چقدر برایشان خوب است. همچنین، می‌خواهم مطمئن شوم که افراد هرچه بیشتری به خواندن ادامه می‌دهند.مارسین: پیچیده و پرمخاطره است.کارولین: همینطور است. همچنین می‌دانم برخی خوانندگان، به خصوص کسانی که من را می‌شناسند و به من اهمیت می‌دهند هم برایم نگران هستند. بنابراین، اگر در داستان‌هایم واقعاً آسیب پذیر هستم، آن‌ها نگران می‌شوند و من نمی‌خواهم بیش از حد نگران شوند، فقط به اندازه کافی نگران شوند.مارسین: بسیار خب، بیا با اصرار من روی سئوالی که قبلاً ازت پرسیده‌ام گفتگو را تمام­ کنیم: آیا داستان یک محصول نهایی خودمردم‌نگاری است؟کارولین: این بهترین چیزی است که داریم.  تا اینجا من را قانع نکرده‌ای که چیز دیگری مهم‌تر است. البته، پرفورمنس، هنر، آواز، رقص و غیره هم می‌توانند باشند. اما من و تو به کلمات مکتوب علاقمندیم بنابراین می‌گویم که برای ما یک داستان معمولاً محصول نهایی است.</description>
                <category>صدف عباسی</category>
                <author>صدف عباسی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 00:17:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خودمردم‌نگاری؛ پژوهشی از دل روایت‌های شخصی (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@sadaf.abbassi/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%BE%DA%98%D9%88%D9%87%D8%B4%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D8%AE%D8%B5%DB%8C-1-nokedzxxgyj0</link>
                <description>منتشر شده در سایت وینش- پژوهش‌­های آکادمیک عموماً به خاطر لحن خشک و فاصله داشتن پژوهشگر از موضوع پژوهش معروف هستند. اما رویکردی در پژوهش­‌های کیفی وجود دارد به نام خودمردم‌­نگاری(Autoethnography) که در آن پژوهش‌گر به عنوان یک روایت‌گر، و با صدای راوی اول شخص، تاملات خودش را در مرکز تحلیل‌­های عمیق اجتماعی، فرهنگی و سیاسی قرار­ می‌دهد و داستان خودزندگی‌­نامه‌­وارش را به این ادراکات متصل می‌­کند.خودمردم­‌نگاری نه ­تنها به این معتقد است که پژوهش‌گر باید جزئی از موضوع مورد پژوهش باشد، بلکه مستقیماً و قبل از هر چیز، از داستان‌­های شخصی پژوهشگر در آن حوزه خاص جان می­‌گیرد. این روش پژوهش در رشته­‌های مختلفی از جمله علوم اجتماعی، روانشناسی، پرستاری و … قابل استفاده ­است. دکتر کارولین الیس (Carolyn Ellis)، استاد ممتاز دانشگاه فلوریدای جنوبی، پژوهش‌گر پیشرو در این حوزه است و به خاطر آثار خودمردم‌­نگارانه اش شناخته می‌­شود.آن­چه در ادامه می‌­آید، مصاحبه مارسین کافار (Marcin Kafar) از دانشگاه لودز/ووج (Lodz) لهستان با الیس است که در سال 2014 انجام شده ­است.زندگی به کار الهام می­‌بخشد و کار به زندگیمارسین کافار: کارولین، هنگام خواندن آثار تو به آسانی می­‌توانیم نوعی ایده ثابت را تشخیص دهیم. آیا با من موافقی که این ایده اصلی تعاملی‌­ست بین تجربه «خصوصی» و آن‌­چه «عمومی» و «حرفه‌­ای» است؟کارولین آلیس: در واقع، نمی‌­خواهم «حرفه­‌ای» را از هر چیز دیگری جدا کنم.مارسین: متوجه‌­ام، اما می‌­خواهی بگویی این مهم­‌ترین ایده‌­ای است که روی آن کار می‌­کنی؟کارولین: چیزی که برای من مهم‌­تر است این است که ما در مورد کلیت شخص فکر می­‌کنیم، که مجبور نیستیم زندگی‌­های‌مان را دو نیم کنیم، به‌­طوری که این‌­جا یک جور آدمی باشی و جای دیگر جوری دیگر. من دوست دارم این دو حوزه با هم ادغام شوند.مارسین: این دقیقا همان چیزی ­است که منظورم بود، وقتی اشاره کردم که پروژه خودمردم‌­نگاری‌­ات در کشمکش بین زندگی خصوصی و حرفه‌­ای‌­ات قرار گرفته. وقتی به مقالاتت نگاه می‌­کنیم این موضوع روشن می‌­شود. بیا عنوان آخرین کتابت «بازنگری: تاملات خودمردم‌­نگارانه بر زندگی و کار» (Revision: Autoethnographic Reflections on Life and Work) (الیس، 2009) را فرض بگیریم.کارولین: این عنوان ممکن است گویای این باشد که من تقسیم‌­بندی زندگی و کار را قبول دارم. اما، چیزی که فکر می‌­کنم می­‌خواستم بگویم این است که این تقسیم‌­بندی در دنیا وجود دارد و مردم قبولش دارند. ما فرض می­‌کنیم که این درست است اما واقعاً درست نیست، و من می­‌خواهم به خوانندگان نشان بدهم چطور این دو جنبه را کنار هم بیاورند. اما از جهاتی حق با توست که این عنوان از برخی جهات این جدایی را تقویت می‌­کند. بنابراین، باید به مردم و دانشگاهیان می‌­گفتم «این‌­ها (کار و زندگی) دو چیزی هستند که تمایل به جدا بودن دارند. حالا، من می­‌خواهم آن‌­ها را در این اثر کنار هم بیاورم». فکر می­‌کنم این مورد توجه خوانندگان قرار گرفت.مارسین: وقتی از کلمه «کار» استفاده می‌­کنی مترادفی برای عبارت «انجام کار علمی» است؟کارولین: لزوماً به معنای «انجام کار علمی» نیست. من فکر می‌­کنم ما جوری زندگی می‌­کنیم که انگار کار چیزی است که می­‌رویم جداگانه انجامش بدهیم و محدودیت‌­های زمانی و فضایی خود را دارد. برای خودمردم­‌نگاران، زندگی و کار گرایش دارند تا با هم ترکیب شوند زیرا کار آن‌­ها نوشتن در مورد زندگی­‌هایشان است. اما برای بیشتر افراد، کار چیزی است که از 8 صبح تا 5 بعد از ظهر انجام می‌­دهید. به خصوص در ایالات متحده.مارسین: در کتاب «من اتونوگرافیک» (Ethnographic I) نوشته­‌ای «زندگی به کار الهام می‌­بخشد»(الیس، 2004: 56). معنای آن چیست؟کارولین: معنایش این است که شما هیچ­‌گاه از کارتان، پژوهش‌­تان یا زندگی­‌تان جدا نیستید. شما همیشه همانی هستید که هستید؛ تجارب شخصی شما به نوع پروژه­‌ای که انتخاب می‌­کنید، چیزی که می­‌نویسید، نحوه‌­ای که می‌­نویسید، برای کسی که می­‌نویسید و همه این‌­ها الهام می‌­بخشد.مارسین: بسیار خب. بنابراین تفاوت بین این که زندگی به کار الهام می‌­بخشد و معنای نهفته در عبارت «کار ما زندگی‌­مان می شود» چیست؟ این نقل قول دیگری از «من اتنوگرافیک» است.کارولین: من مردم را تشویق می­‌کنم تا سعی کنند همراه من ببینند، گرچه تلاش می­‌کنم تا آن‌­ها را به تدریج و به آرامی راهنمایی کنم. من می‌­گویم «با من بیایید و ببینید زندگی چطور به کارتان  الهام می‌­بخشد، زندگی چطور نفوذ می‌­کند و کارتان می‌­شود.» عباراتی که الان به خاطر آوردی دوست دارم زیرا آن‌­ها راهنمایی را که در «من اتنوگرافیک» اتفاق افتاد نشان می‌­دهند. من این کار را عمداً انجام ندادم اما اگر با من در کتاب همراه شوید، دست­‌تان را گرفته­‌ام و شما را به جایی می­‌برم که احساس ­می‌کنید و نتیجه می‌­گیرید: «البته! ما زندگی‌­های خودمان را مطالعه می‌­کنیم!»مردم­‌نگاری/خودمردم­‌نگاری به عنوان راهی برای زندگیمارسین: کارولین، آیا بعد از تغییر خودمردم­‌نگارانه‌­ات مطمئن بودی که مسیر درستی را برای کار کردن در حوزه علوم اجتماعی انتخاب کرده‌­ای؟ آیا قدم پرمخاطره‌­ای نبود؟کارولین: پرمخاطره بود چون نمی‌­دانستم که آیا پیروانی دارم یا خواهم داشت. نمی­‌دانستم اگر پیروانی داشته­ باشم چه اتفاقی خواهد افتاد و آن‌­وقت آن­‌ها تجارب بدی داشتند که می‌­توانست زندگی­‌شان را نابود کند…مارسین: که بدین معناست که وقتی قصد داری تا به عنوان خودمردم‌­نگار شروع به فعالیت کنی، باید در مقابل افراد دیگر پاسخگو باشی…کارولین: بله، قطعاً باید باشی… خودمردم­‌نگاری یک سبک زندگی مبتنی بر دیدگاه اخلاقی است که همراه با این سبک زندگی پیش می‌­رود. روشی برای درمان مردم، روشی برای تفکر در مورد دنیا و دیدن زندگی دیگران به عنوان ارزش است….مارسین: متحیرم چرا تصمیم گرفتی تا از اصطلاح «خودمردم­‌نگاری» برای تکمیل پروژه علوم انسانی‌­ات استفاده کنی.کارولین: احتمالاً، انتخاب من سیاسی بود. اگر می­‌خواهید موفق شوید، باید به دسته­‌هایی که قبلاً وجود دارند متصل شوید. باید به چیزی متصل شوید که مردم آن را می‌شناسند نه این که با دسته‌­های کاملاً جدید شروع کنید. بیشتر مردم با این اصطلاح به عنوان توصیف‌­کننده‌ی یک منطقه ارتباط برقرار می‌­کنند و آن را می‌­شناسند، و آن‌ها مخاطبانی بودند که من می‌­خواستم به آن‌­ها دسترسی پیدا کنم و امیدوار بودم بر آن­‌ها تاثیر بگذارم.مارسین: بنابراین، در رابطه با علم، یا حداقل اصطلاح «علم» هم سیاسی است.کارولین: بله، سیاسی است. آن­‌چه انجام می‌­دهم هم با کاری که نویسندگان خلاق انجام می‌­دهند هم‌پوشانی دارد، گرچه ما جهت­‌گیری متفاوتی داریم. من با دیدگاه یک دانشمند روی علوم‌­انسانی کار می‌­کنم. در این ارتباط بین علوم‌­انسانی و علوم‌­اجتماعی فضایی وجود دارد که من بسیار مایلم در آن فعالیت کنم. بنابراین، من علم را رد نمی‌کنم. در واقع، بیشتر مخاطبان من متشکل از افرادی هستند که خودشان را دانشمند می­‌دانند. می‌­خواهم به آن­‌ها بگویم: «فضای کاملاً متفاوت دیگری این‌جا وجود دارد که می‌­توانیم در آن فعالیت کنیم و بهترین علوم، و علوم‌­اجتماعی را نیز برای اتصال به علوم‌­انسانی به ارمغان بیاوریم. من به علوم و علوم‌­انسانی نه به صورت صفر و یک، بلکه به عنوان یک پیوستار نگاه می‌­کنم. می‌­دانم که بخش بزرگی از جهان هست که علوم و علوم‌­انسانی را صفر و یک می­‌داند بنابراین از کاری که من انجام می‌­دهم ناراحت می­‌شوند زیرا در دسته­‌بندی‌­های آن­‌ها نمی­‌گنجد.خودمردم­‌نگاری به عنوان یک رسالتمارسین: اگر مشکلی نداری، دوست دارم به مسئله اصطلاحات برگردم. یکی از دانشگاهیان مورد علاقه­‌ات، آرت بوشنر (Art Bochner) می‌­نویسد: «ما باید به طور جدی در مورد اصطلاحاتی که به وسیله آن‌­ها کار آکادمیک­‌مان را به عنوان یک شغل، حرفه یا رسالت تصور می‌­کنیم فکر کنیم، زیرا این اصطلاحات عمدتاً آن‌­چه که به آن باور داریم، جوری که رفتار می‌­کنیم، و جوری که پیوستگی­‌مان را در جامعه مورد مطالعه با دیگران درک و ابراز می‌­کنیم تعریف می‌­کنند. فکر کردن به کارتان به عنوان یک رسالت به معنای واقعی کلمه این است که کارتان را از نظر اخلاقی از زندگی­‌تان جدایی‌ناپذیر کنید». (بوشنر، 2009: 16) کارولین، کار آکادمیک­‌ات را چطور طبقه‌بندی می­‌کنی؟ آیا یک شغل، یک حرفه است یا یک رسالت؟کارولین: کار آکادمیک من یک رسالت است. نوشتن، خودمردم­‌نگاری، داستان­‌گویی، تدریس، همه بخشی از یک رسالت هستند. متاسفانه، نقش ریاست دپارتمان دانشگاهی بیشتر از یک شغل یا یک حرفه است…مارسین: بنابراین، کارولین، آن­چه به شکل آکادمیک انجام می‌­دهی تا چه میزان یک رسالت است؟کارولین: خب، مثل یک رسالت به نظر می­‌رسد. می­‌دانی، صحبت کردن در موردش خیلی سخت است، اما من واقعاً به آن اعتقاد دارم. باید به یک رسالت باور داشته باشید. یک جورهایی مثل نجات پیدا کردن یا مذهبی ­شدن یا هر چیز دیگری است، باید اعتقادی داشته ­باشید تا کارساز باشد…مارسین: آیا اعتقاد داری آن‌­چه انجام می‌­دهی اساسی مذهبی در خودش دارد؟کارولین: خب، نه، خب، ممکن است… من معتقدم که نوشتن خودمردم‌­نگاری به من کمک کرده­ است چیزهایی را که نمی­‌فهمیدم درک کنم و می­‌بینم که این کار را برای دیگران هم انجام می‌­دهد. آرامشی وجود دارد که می­‌تواند ناشی از آن باشد؛ از جستجو کردن، برخی دریافت‌­ها، سرنخ­‌هایی درباره چطور خوب زندگی کردن، پس مذهبی به نظر می‌­رسد.مارسین: فکر می‌­کنی مجموعه­‌ای از اعتقادات وجود دارد که بین همه خودمردم­‌نگاران مشترک است یا باید باشد؟کارولین: بله، شفقت و همدلی، گرامی­ داشتن آن­‌ها و به عمل درآوردن­شان. باید هر دو را داشته ­باشیم. اهمیت دادن به عشق و توانایی عشق­ ورزیدن. همه آن خصوصیات زنانه باید وجود داشته ­باشند.مارسین: درست است، در مورد ارتباط عوامل اجتماعی، عملی، فرهنگی و سیاسی چطور؟کارولین: نکته طعنه‌­آمیز این‌جاست: اگر مجذوب خود باشید، سخت و یا شاید غیرممکن است که خودمردم‌­نگار خوبی شوید. این اولین باری است که آن را به این شکل بیان می­‌کنم. بخشی از یک خودمردم­‌نگار خوب بودن، اهمیت دادن به دیگران، و به جامعه‌­ای بزرگ­تر و خیر جمعی است.مارسین: خیلی وقت­‌ها خودمردم‌­نگاری فقط به عنوان یک روش دیده­ می‌­شود و این احتمالاً یک اشتباه است.کارولین: بخش دیگر تعریف من به عنوان یک خودمردم‌­نگار این است که خودمردم­‌نگاری برای من یک کنش سیاسی است. این تنها برچسبی است که فکر می‌­کنم از طریق آن اختیارات یا مشروعیت کافی برای تحقق هر چیزی را دارم تا بتوانم در تغییرات اجتماعی سهیم باشم. بنابراین، برایم واقعا مهم است که برای مثال، خودت را یک خودمردم‌­نگار بدانی چون باعث افزایش مشروعیت آن می‌­شود.</description>
                <category>صدف عباسی</category>
                <author>صدف عباسی</author>
                <pubDate>Sun, 11 Apr 2021 00:05:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@sadaf.abbassi/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7-gjkvyuovfggw</link>
                <description>منتشر شده در سایت مجله ناداستان- من در یکی از برج و باروهای استرابری هیل زندگی می کردم. در ذهن بیست ساله ام اسم عمارت گوتیک هوراس والپول* مناسب اتاقم در طبقه سوم خانه قدیمی پدربزرگم در پیروزی تهران بود که هر طبقه اش در دهه متفاوتی روی هم سوار شده بود. وقتی در دوازده سالگی ام از کرج به آن خانه اسباب کشی کرده بودیم، روح ناپخته ام آماده بود تا هیجانات و ماجراهایی را که در طی سه نسل زندگی به خورد دیوارها رفته بود به خود جذب کند. به آرامی به خاطرات زنده مدفون در دیوارها کشیده شدم. تشویش وجودم را پر کرد. سایه های بلند گذشته روی سرم افتادند و باعث شدند سال های نوجوانی پرآشوبم را در درامی اکسپرسیونیستی بگذرانم.پیروزی منطقه دلگیری بود. محله های تنگ و تاریکش کدر به نظر می رسیدند و از میان ساختمان های چرکمرد و بلندبالایش به سختی می شد آسمان را دید. پیروزی با تمام سادگی و اصالتی که داشت، مثل پدربزرگ افسرده ای بود که حوصله بازی و خنده نوه هایش را ندارد. آدم ها در پیروزی خیلی زود به خانه هایشان بر می گشتند. مغازه ها در پیروزی خیلی زود بسته می شدند و اگر می خواستم کمی بعد از ساعت 9 شب در خیابان ها قدم بزنم باید خودم را برای راه رفتن در شهر خاموش ارواح آماده می کردم. عادت داشتم هرروز برای پیاده روی های طولانی و سریع بیرون بروم؛ از اوایل خیابان نبرد تا آخرهای چهارراه کوکاکولا، از خیابان دهم فروردین تا کانال انتهای خیابان پیروزی یا کوچه های پرت و هنوز کشف نشده محله شیوا. پیروزی جایی بود که حتی به ندرت جرات می کردم در آن رانندگی کنم.اما زمانی در بیست و سه سالگی ام رسید که باید به کرج بر می گشتیم. روزی که از دانشگاه به خانه قدیمی مان در کرج رفتم تا اتاقم را رنگ کنیم احساس غربت کردم. چطور می توانستم در این گوشه دور افتاده دنیا زنده بمانم؟ فکر می کردم با محدود شدن دسترسی هایم به تمام تفریحات سرخوشانه و تک و تنهایی که در تهران داشتم، مثل چرخیدن در میدان انقلاب و محظوظ شدن از شیرینی فرانسه، پرسه زدن در بازارچه پارک لاله، کارگاه های فرهنگسرای ارسباران و کلاس های زبان دانشگاه تهران در تقاطع وصال-طالقانی، در این دنیا فراموش خواهم شد. تصورم غلط از آب درآمد. گرچه محدود شدم، اما بعد از 7 سال می بینم که فضاهای باز، آسمان آبی رنگی که همیشه گشاده دستانه بالای سرم بود، رانندگی بدون ترس و لرز در مسیرهای پهن و خلوت، و حضور همیشگی و تا دیروقت مردمی که برای خرید کردن به محله شاد و شلوغ مان، فردیس می آمدند، برایم آرامش آورد. سایه های مرموز گذشته هم سرانجام از تعقیب کردنم دست برداشتند.با این حال آن سال ها در پیروزی فصلی از زندگی ام بودند که امروز دلتنگ شان می شوم. حتی در حال نوشتن این متن هم نوستالژی، که ترکیب غریبی ست از غم و حسرت، به سراغم می آید. در معدود دفعاتی که گذرم به پیروزی می افتد، سنگینی قدم هایی را که آن روزها بی هدف و رنجور روی خیابان هایش گذاشته بودم روی قلبم احساس می کنم؛ درست همان طور که Adele در Hometown glory می خواند:Round my hometownMemories are freshحالا تهران برای من خاطره خاکستری رنگی از تشویش، درهم تنیدگی و امکانات بی شمار است. هر وقت در تهران هستم و یادم می افتد که قرار است در انتهای روز به اتاق زرد رنگم در کرج که دیوارهایش خالی از خاطره اند برگردم، با دلتنگی همراه با آسودگی خیال آه می کشم.*هوراس والپول (1797-1717 Horace Walpole)، نویسنده رمان گوتیک قلعه اوترانتو (The Castle of Otranto)من در یکی از برج و باروهای استرابری هیل زندگی می کردم. در ذهن بیست ساله ام اسم عمارت گوتیک هوراس والپول* مناسب اتاقم در طبقه سوم خانه قدیمی پدربزرگم در پیروزی تهران بود که هر طبقه اش در دهه متفاوتی روی هم سوار شده بود. وقتی در دوازده سالگی ام از کرج به آن خانه اسباب کشی کرده بودیم، روح ناپخته ام آماده بود تا هیجانات و ماجراهایی را که در طی سه نسل زندگی به خورد دیوارها رفته بود به خود جذب کند. به آرامی به خاطرات زنده مدفون در دیوارها کشیده شدم. تشویش وجودم را پر کرد. سایه های بلند گذشته روی سرم افتادند و باعث شدند سال های نوجوانی پرآشوبم را در درامی اکسپرسیونیستی بگذرانم.پیروزی منطقه دلگیری بود. محله های تنگ و تاریکش کدر به نظر می رسیدند و از میان ساختمان های چرکمرد و بلندبالایش به سختی می شد آسمان را دید. پیروزی با تمام سادگی و اصالتی که داشت، مثل پدربزرگ افسرده ای بود که حوصله بازی و خنده نوه هایش را ندارد. آدم ها در پیروزی خیلی زود به خانه هایشان بر می گشتند. مغازه ها در پیروزی خیلی زود بسته می شدند و اگر می خواستم کمی بعد از ساعت 9 شب در خیابان ها قدم بزنم باید خودم را برای راه رفتن در شهر خاموش ارواح آماده می کردم. عادت داشتم هرروز برای پیاده روی های طولانی و سریع بیرون بروم؛ از اوایل خیابان نبرد تا آخرهای چهارراه کوکاکولا، از خیابان دهم فروردین تا کانال انتهای خیابان پیروزی یا کوچه های پرت و هنوز کشف نشده محله شیوا. پیروزی جایی بود که حتی به ندرت جرات می کردم در آن رانندگی کنم.اما زمانی در بیست و سه سالگی ام رسید که باید به کرج بر می گشتیم. روزی که از دانشگاه به خانه قدیمی مان در کرج رفتم تا اتاقم را رنگ کنیم احساس غربت کردم. چطور می توانستم در این گوشه دور افتاده دنیا زنده بمانم؟ فکر می کردم با محدود شدن دسترسی هایم به تمام تفریحات سرخوشانه و تک و تنهایی که در تهران داشتم، مثل چرخیدن در میدان انقلاب و محظوظ شدن از شیرینی فرانسه، پرسه زدن در بازارچه پارک لاله، کارگاه های فرهنگسرای ارسباران و کلاس های زبان دانشگاه تهران در تقاطع وصال-طالقانی، در این دنیا فراموش خواهم شد. تصورم غلط از آب درآمد. گرچه محدود شدم، اما بعد از 7 سال می بینم که فضاهای باز، آسمان آبی رنگی که همیشه گشاده دستانه بالای سرم بود، رانندگی بدون ترس و لرز در مسیرهای پهن و خلوت، و حضور همیشگی و تا دیروقت مردمی که برای خرید کردن به محله شاد و شلوغ مان، فردیس می آمدند، برایم آرامش آورد. سایه های مرموز گذشته هم سرانجام از تعقیب کردنم دست برداشتند.با این حال آن سال ها در پیروزی فصلی از زندگی ام بودند که امروز دلتنگ شان می شوم. حتی در حال نوشتن این متن هم نوستالژی، که ترکیب غریبی ست از غم و حسرت، به سراغم می آید. در معدود دفعاتی که گذرم به پیروزی می افتد، سنگینی قدم هایی را که آن روزها بی هدف و رنجور روی خیابان هایش گذاشته بودم روی قلبم احساس می کنم؛ درست همان طور که Adele در Hometown glory می خواند:Round my hometownMemories are freshحالا تهران برای من خاطره خاکستری رنگی از تشویش، درهم تنیدگی و امکانات بی شمار است. هر وقت در تهران هستم و یادم می افتد که قرار است در انتهای روز به اتاق زرد رنگم در کرج که دیوارهایش خالی از خاطره اند برگردم، با دلتنگی همراه با آسودگی خیال آه می کشم.*هوراس والپول (1797-1717 Horace Walpole)، نویسنده رمان گوتیک قلعه اوترانتو (The Castle of Otranto)</description>
                <category>صدف عباسی</category>
                <author>صدف عباسی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 23:12:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در قلمرو مرگ</title>
                <link>https://virgool.io/@sadaf.abbassi/%D8%AF%D8%B1-%D9%82%D9%84%D9%85%D8%B1%D9%88-%D9%85%D8%B1%DA%AF-pkg1wjcwxt6f</link>
                <description>بعد از ظهر در خیابان کارل ژوهان- اثر ادوارد مانککسی من را نمی دید. همه چیز تا نزدیکی من می آمد اما با من برخورد نمی کرد. فضایی بود بدون زمان و مکان مشخص. خاکستری مه آلود همه جا را برداشته بود. به سبکی یک روح قدم بر می داشتم. متحیر بودم. چه اتفاقی افتاده؟ ناگهان جرقه ای از آگاهی درونم روشن می شود؛ نه در سرم، بلکه در قلبم. من مرده ام. دهانم باز می ماند. حالا می فهمم چرا نمی توانم چیزی بخورم. چرا هیچ پول و برکتی به سمتم نمی آید. من در  «این دنیا» دیگر جز بخاری مه آلود نیستم. با فاصله ای چند سانتی متری از زمین، روی پیاده روی سنگ فرش شده ای می دوم. به خدا التماس می کنم فرصت دیگری به من بدهد. در آنی می دانم که این همان لحظه ای است که در کتاب های دینی نوشته شده بود و هیچ وقت برایم معنایی نداشت. دردی عمیق در وجودم تیر می کشد.  سرما در غیبت عشق، نور و امنیت سایه انداخته است. حسرتی فریادگون روی روحم خنج می کشد. برای فرصتی دوباره ضجه می زنم. کاش این کابوس تمام می شد. حالا متوجه پیکری در سکون می شوم که جلویم ایستاده است و با ژستی دعوت کننده از من می خواهد که همراهش بروم. او بی تفاوت است. مثل این که هزاران بار چنین صحنه ای را دیده باشد، به رنج من اعتنایی نمی کند. امروز پنجمین روز پاییز است. پاییز دوست داشتنی و مرموزی که تا بدنم بخواهد به غروب های زودهنگامش عادت کند  باید افسردگی هایش را به جان بخرم. اما امروز شاید غریب ترین روز پاییزی است که تا به حال دیده ام. جریانی مغناطیسی از ترس، حیرت و ناامنی در من حرکت می کند و هرچه به سمت انتهای روز می رویم، عمق بیشتری می گیرد. تصاویر خوابم مثل داستانی تب آلود از کافکا دوباره جان می گیرد. تلاش می کنم به سمت دیگران بروم و لحظاتی حقیقی از حضور داشتن را با آن ها شریک شوم، اما امروز  پر از برنامه های مختلف است و همه به شدت مشغول کارهای خودشان هستند. به محض این که بخواهم کارهایم را انجام دهم دلهره نفسم را می برد. دوست دارم حالم را به تغییرات هورمونی مزخرفم بچسبانم که هر ماه زندگی ام را کله پا می کند. اما نمی توانم به خودم دروغ بگویم. امروز طعم دیگری دارد؛ آب دهانم را فرو می دهم. چرا زودتر نمی روم بیمارستان و نتیجه جراحی شش ماه پیش را چک کنم؟ اگر نتیجه خوب نباشد چه؟ نکند این حال، پیش آگهی خبرهای بد باشد؟ نکند این همان شهود من است که مثل لامپ خرابی قطع و وصل می شود؟ درست است که همیشه لاف شهودم را زده ام و از دیدن هم زمانی ها و نشانه ها ذوق کرده ام، اما امروز دلم نمی خواهد یک بانشی اسکاتلندی باشم. خل نشو دخترم، خودت هم می دانی چه استعداد بی نظیری برایم فاجعه سازی داری. نع! دلم می خواهد با غم و ترسم همراه باشم و تماشایشان کنم. این باعث می شود حرف اصلی سرکوب شده امروز راهش را به هشیاری ام باز کند: نکند قرار است بمیرم؟ روی چمن ها چهارزانو می نشینم و چشم هایم را می بندم. نور آفتاب مثل تلالویی روی آب بر پلک هایم می لغزد. گرمم می کند. فکر می کنم: «با وجود چنین آفتاب گرمی، همه چیز در امن و امان است و امکان ندارد که اتفاق بدی بیفتد.» نفس های عمیق می کشم و به خدا می گویم: «پلییییییییز... من تازه دارم یاد میگیرم آدم باشم»... دعا می کنم. برای خودم، برای دنیا. پنج دقیقه بعد از جایم بلند می شوم و به سمت ساختمان می روم. آرام تر شده ام، اما فقط کمی. پیشرفت چندانی محسوب نمی شود. پشت میز نشسته ام و با اعصاب لرزانم نان تست می خورم. او از راه می رسد و در مورد امور روزمره ای حرف می زند که به زحمت می شنوم و جواب می دهم. بعد، خطر می کنم. ظاهر معصومانه ای به خودم می گیرم، یا بهتر بگویم، آسیب پذیری ام را نشانش می دهم و می گویم که خواب دیده ام که مرده ام. و قبل از این که واکنشش را تماشا کنم، چشم هایم را می بندم و آرزو می کنم: «بیا کنارم، با من حرف بزن. به من توجه کن. تسلی ام بده. حتی می توانم اجازه دهم که بغلم کنی». اما هیچ نصیبم نمی شود. مگر می شود نیازم به حمایت را ندیده باشد؟ او در سطح دیگری بازی می کند. تنهایم می گذارد. دلم نمی خواهد تشعشعات اضطرابم را به اطرافیانم بپراکنم اما می دانم که چه بخواهم یا نخواهم، این اتفاق می افتد. هیجانات مسری اند و راه خودشان را به روان دیگران پیدا می کنند. می دانم که هم میزی جدیدمان حسابی تحت تاثیر قرار گرفته است. دوست عزیزم! متاسفم، من را ببخش که در اولین روز هم نشینی مان، روح تو را هم آَشفته می کنم.  به آخرین طناب چنگ می اندازم و شروع به نوشتن می کنم. بعد از سال ها مرگ اندیشی که از کودکی ام شروع شد و آرامشم را به بازی گرفت، مدت هاست که دیگر مشکلی با مردنم ندارم. این اتفاق  در اواخر بزرگسالی، یعنی زمانی که کتاب هایم را نوشته ام و جاودانگی ام را با میراث درخشانم تضمین کرده ام، می افتد. قدمش روی چشم. مرگی ناگهانی و شرافتمندانه. بدون درد و خونریزی، یا از همه مهم تر، دفرمه شدن بدنم، که همیشه سفیهانه به آن بالیده ام. «دلم نمی خواد پیر و زشت بشم». این شعار همیشگی من در مواجهه با فکر مردنم بود که با بی خیالی بر زبان می راندم.  تا به حال برای هیچ گروه موسیقی هورا نکشیده ام، یا برای امضا گرفتن از بازیگری به خودم زحمت نداده ام، اما از زمانی که به یاد می آورم عضو پر و پا قرصی از قبیله ژانر وحشت بوده ام. داستان، تعلیق و آدرنالین، ملزومات سو مصرف من است.کتاب «در قلمرو مرگ»، مجموعه داستانی از نویسندگان درست و حسابی، به خوبی تغذیه ام کرد. از به یادآوری داستان های آن نفسم بند می آید. داستان «دیده بان» از «چارلز دیکنز»، در فضای تیره و ناشناخته تونل، روایت مرموزی از اخطارها و پیش آگهی ها که من را به وجدی مرعوب کننده مهمان کرد تا از تصور شگفتی های این دنیا و لذت خلق و روایت کردن شان از خود بی خود شوم.یا «آرتور کانن دویل»، وقتی پس از مرگ پسرش به دنیای غریبه روی می آورد و داستانی می نویسد درمورد اتوموبیلی که درون استخری واژگون می شود و یک قربانی به جای می گذارد.  برای کسی که کودکی اش را  به خواندن دایره المعارف، چرا و چگونه، روایت های گوتیک و کتاب های پلیسی گذرانده است دنیا بدون ترس و معما طعمی ندارد. وقتی 10 سال پیش ساعت 8 شب از کارگاه تحلیل ژانر وحشت بیرون می آمدم و از کوچه تاریک و خلوت ادوارد براون به میدان انقلاب نیمه تعطیل قدم می گذاشتم دلم می خواست از دیدن سایه های روی دیوار، سکوت و مردانی که در آن خاموشی کاملا اکسپرسیونیستی به نظر می رسیدند وحشت کنم. این تنها وحشتی بود که در زندگی می توانست نصیبم شود. اما زندگی روزمره غلبه کرد، وظایف بزرگسالی از راه رسیدند و همنشینی با تمام آن داستان ها و فیلم ها به فراموشی سپرده شدند. روزی رسید که خودم را دیدم که در حیاط پر برف بیمارستانی در کرج برای نجات پیدا کردن مادرم از مسمومیت شدید به خدا التماس می کردم و گربه ای نگاهم می کرد، و بعد کرونا بود و بعد افسردگی و خفقان خانوادگی ناشی از خانه نشینی.  وقتی آن را از نزدیک لمس کردم فهمیدم که شاید  فضیلتی هم در این لحظات وجود ندارد.«اروین یالوم» را به یاد می آورم که او را به عنوان پدربزرگ روان درمانگر خودم می شناسم. تحلیل های بی نظیر او در کتاب «روان درمانی اگزیستانسیالیسم» پر است از تفاسیر رویاهایی نظیر این، که با معنای زندگی و زندگی های نزیسته گره  خورده است. شاید رویا بدین معناست که من در مرز 30 سالگی، زندگی ام را حقیقتا نامرئی، باطل، و در دست فراموشی گذرانده ام. نوشتن این متن را با اضطرابی ناشی از به تصویر کشیدن مرگم شروع کردم تا نشانه ای باشد برای خودم، اگر زنده ماندم، و پیش آگهی ای برای دیگران، اگر قرار بود بمیرم. در آغاز این نوشته بی قرار و ترسان بودم، اما در انتهای آن طعم شیرینی را چشیده ام؛ شیرینی که تنها از قدم گذاشتن در راه رسالت مان در  این دنیا حاصل می شود. حالا اضطرابم را با تجارب و علایقم گره زده ام. به یاد آورده ام این اضطراب می تواند دستمایه خلق آثاری فراموش ناشدنی باشد. در ابتدای این متن به Break، معترض و تلخ از  Three Days Grace گوش می کردم اما حالا با رضایت به Stop For A Minute از Sandra گوش می کنم. دیدن هراسم، به عنوان یک انسان تنها در این دنیا، مایوس و فلجم می کند. اما با به یادآوری این که مردان و زنان هم قبیله ام، در اعصار و قاره هایی متفاوت، پیش از من، چنین احساسات و تجاربی را از سر گذرانده اند و از آن ها داستان هایی ماندگار بیرون کشیده اند، به معنای واقعی عبارت، پشتم را گرم می کند. حتی اگر امشب هم بمیرم، تنها و غمگین، بدون این که کسی محکم و گرم بغلم کرده باشد، با خیالی آسوده از این مرده ام که آخرین روز زندگی ام هم به ابراز وجود خودم به این دنیا و سهیم شدن تجارب غریبم با آن گذرانده ام. برای کسی که سودای نویسندگی دارد چه چیزی می تواند از ارزشمندتر باشد؟پی نوشت: در قلمرو مرگ، ادگار آلن‌پو، توماس مان‌، گاستون لرو، پريسا رضایی ، رضا نجفی، نشر چشمه</description>
                <category>صدف عباسی</category>
                <author>صدف عباسی</author>
                <pubDate>Sat, 26 Sep 2020 20:50:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سامر، گربه نارنجی پارک لاله؛ روایت یک سوگ</title>
                <link>https://virgool.io/@sadaf.abbassi/%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%B1-%DA%AF%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D9%84%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D9%88%DA%AF-udgdgtnvmxfh</link>
                <description>سامر، گربه نارنجی پارک لاله از آن دریده ها بود. از همان گربه هایی که دست کمی از یک ببر سرحال ندارند. اما من این نکته در مورد سامر را زمانی متوجه شدم که در کلینیک دامپزشکی او را از سبدش در می آوردم؛ یعنی جایی که برای اولین بار او را  ملاقت می کردم. به محض این که در سبد را باز کردم فشفشه ای تاب خوران از ته سبد جهید و جایی پشت قفسه های داروها پنهان شد. حالا دیگر برایم مشخص شده بود سر و کارم با گربه ای افتاده است که &quot;عزیزم&quot; و &quot;جانم&quot; حالی اش نمی شود. دستکش های پوست اژدهای کلینیک را برداشتم (همان دستکش های پوست اژدهایی که در &quot;هری پاتر&quot; از آن ها نام برده شده و برای گرفتن درنده هایی مثل سامر از آن ها استفاده می شود) و هر طوری که بود او را گرفتم. در حالی که دکتر می خواست به او آرامبخش تزریق کند، به دکتر لگدی زد و خراشی برجای گذاشت که بعد از گذشت ده روز هنوز باقی است(بله، امروز دوباره دکتر را دیدم). سامر کلسی ویروس داشت؛ بیماری گربه ای تحلیل برنده دهان و دندان. اما می توانست درمان شود. همان شب بود که اسمش را از روی شخصیت &quot;سامر فین&quot; در فیلم &quot;500 روز سامر&quot; انتخاب کردم. گربه بلاگرفته. اعتراف می کنم که از نظر عاطفی، ارتباط کمتری با او برقرار کردم. دوستش داشتم اما او انگار به قدری آسیب دیده و هراسان بود که محبت من را پس می زد (برای یک دانشجوی روانشناسی طبیعی است که حتی رفتار یک گربه را هم تحلیل کند. مگر آن ها موجودات زنده با احساس نیستند؟!). سامر سرد و خشن بود. در تحلیل های روانکاوانه، گفته می شود تا وقتی که فرد خشونت ندیده باشد نمی تواند رفتار پرخاشگرانه از خودش نشان بدهد و من واقعا دلم نمی خواهد تصور کنم یک گربه ماده یک ساله به رنگ زردآلود در زندگی اش چه مصایبی را تجربه کرده، حتی اگر نسبت به سایر گربه ها جایش در پارک لاله امن و غذایش حاضر بوده باشد. سامر، وقتی او را گربه ای در حال بهبود می دانستمفردا صبح برای برداشتن سامر رفتم. وقتی خواسته بودند برایش غذا بریزند، فرار کرده بود و به زیر قفس ها رفته بود. خانم نظافتچی کلینیک شجاعتی به خرج داد که به نسبت جثه ریزش شگفت انگیز به نظر می رسید اما من یاد گرفته ام آدم ها به راحتی می توانند با نشان دادن رفتارهایی که از آن ها انتظار نمی رود دیگران را متعجب سازند. این خانم دستکش پوست اژدها را به دست کرد و راهی اتاقک پانسیون شد. دو دقیقه بعد صدایم کرد و در حالی که سامر را از گردنش محکم گرفته بود تا توان چگ و لگد زدن را نداشته باشد، او را به سمت من آورد. و اینجا بود که بلایی به سرم آمد که از بازیگوشی خودم ناشی می شد. فکر می کردم من هم می توانم او را از گردنش بگیرم و دستم را دراز کردم، اما تنها چیزی که بعد از آن یادم می آید صدای جیغ خودم و قطرات خونی که از دستم می چکید روی پارکت کلینیک بود. سیستم عصبی ام دچار شوک شده بود. سلسله اعصابم چنان آماده باش بودند که حتی نمی توانستم لرزش بدنم را متوقف کنم. درد جسمانی گذراست، من یکی که به آن اهمیتی نمی دهم. اما وقتی به اعصابم حمله می شود در جا خودم را تسلیم می کنم. این ضعف عصبی تا شب همراهم بود و باعث شد در مواجهه با منشی بداخلاق بیمارستان دامپزشکی که سامر را برای بستری شدن برده بودم، خیلی زود بزنم زیر گریه(که داستان آن و چیزی که یاد گرفتم را بعدا خواهم نوشت). به هر حال، دکتر بیمارستان بعد از یک هفته گفت که این گربه حالش خوب شده و ما هم او را به پارک لاله برگرداندیم. اما دیروز سامر را با علائم یک بیماری مهیب (که برای خودم هم تازگی داشت) گزارش کردند و من هم او را برای ویزیت شدن بردم. دکتر هنوز سامر را به یاد می آورد. معصومانه خراش روی مچ دستش را که به قهوه ای گراییده بود نشان داد و به دیگرانی که در اتاق بودند در برخورد با سامر هشدار داد. از روی کنجکاوی، در سبد را باز کردم. گربه زیبای نارنجی و سفید من، با چشم های سبزش نگاهم کرد. نگاهش بسیار گویا بود. از دیدن این که گربه بزن بهادر ده روز پیش حتی نا ندارد برایم غرش کند، قلبم به درد آمد. دکتر خیلی زود بیماری او را تایید کرد و پیشنهاد یوتانایز را مطرح کرد. درون من مثل اقیانوسی طوفانی در شب، ناآرام شد. بعد مثل کسی که دست از زندگی اش شسته باشد، در مرداب غم فرو رفتم. بعد از این که هماهنگی ها را با دوستانم انجام دادم، دکتر سامر را در اتاقکی روی میز گذاشت، من را با ملایمت بیرون کرد و سبدش را طوری قرار داد که از بیرون نتوانم او را ببینم. بر اساس تعالیم روانشناسی، یاد گرفته ام که اتفاقات بیرونیبه تنهایی را ما را متاثر نمی کنند، بلکه آن ها مانند قلاب هایی می آیند و غم خاک گرفته، یا حال و هوای افسرده یا اتفاقی تلخ از گذشته را از اعماق روان ما بالا می آورند. مثل تمام کسانی که در مجالس عزا برای ناراحتی های خودشان، و نه فرد متوفی گریه می کنند، می دانستم که این روزها حال خوبی ندارم و تحت فشارم(شاید پایان نامه ای که یک سال طول کشیده بتواند این بلا را سر شما هم بیاورد!). تنها لطفی که به خودم کردم این بود که روی صندلی نشستم و از خودم خواستم تا با احساساتم، با غم و رنجیدگی ام، در تماس بمانم و آن را سرکوب نکنم. چند دقیقه بعد خودم را در حال چت کردن با کسی در مورد تعرفه تبلیغات به دام انداختم. پیام دادم که &quot;بعدا در موردش صحبت می کنیم&quot; و دوباره روی سوگم متمرکز شدم. از دست دادن دردناک است، و ذهن می خواهد از این درد رهایی یابد. در واقع، هر احساس ناخوشایندی دردی را در روان ما ایجاد می کند که ناخودآگاه خودمان را به کاری دیگر سرگرم می کنیم تا از سیخونک های تیز تجربه دردناک در امان بمانیم. به همین دلیل است که ابراز اندوه و سوگواری کردن زمانی که فقدانی را تجربه می کنیم اهمیتی حیاتی دارد. این موضوع که مجبور شوم برای گربه بد حالی تصمیم به یوتانایز بگیرم برایم حل شده بود و می دانستم فردا دیگر از این غم خبری نخواهد بود.  تزریق مرگبار سامر به اتمام رسید. من گونه های خیسم را پاک کردم و لک لک کنان به سمت در بیمارستان رفتم. هوا تازه تاریک شده بود و نوعی بی حالی در آسمان گرفته جریان داشت. دکتر جلوی در ایستاده بود. او مردی است با روحی لطیف و قلبی بخشنده. در تفاهمی ناگفتنی بودیم. با کم رمقی گفتم:&quot;خداحافظ دکتر&quot;، و او با لحنی گرفته و کش دار جواب داد:&quot;خداحافظ خانم عباسی&quot;. با شانه های افتاده به سمت خیابان رفتم. حالا سبدی را در دست گرفته بودم که خالی بودنش قلبم را ریش ریش می کرد. به هق هق افتادم. احساس می کردم خالی ام و هرکز خودم را پیدا نخواهم کرد. شاید اگر سطح انرژی ام بالا می رفت می توانستم در مورد امشب بنویسم و هیجاناتم را پالایش کنم. با مادرم صحبت کردم. دلداری ام داد. سر کوچه مان که به سمت بستنی فروشی می رفتم با خودم فکر کردم هیچ اتفاق ناخوشایندی نیست که بتواند در مقابل انرژِی و شادابی سردی بستنی مقاومت کند(&quot;سیلویا پلات&quot; این اعتقاد را در مورد حمام آب داغ داشت و من هم تا چند سال پیش با او موافق بودم). حتی وعده تماشای فصل سوم سریال &quot;دارک&quot; هم نتوانست حالم را بهتر کند و این بود که شروع به نوشتن کردم. حالا از دانستن این که تجربه زندگی امروزم در جهانی به عظمتی فراتر از حد تصورم، و فراتر از شخص میرای من، به حضورش ادامه می دهد می تواند از حجم غصه ام بکاهد. </description>
                <category>صدف عباسی</category>
                <author>صدف عباسی</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jul 2020 02:18:08 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>