<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های تسترال|صدف جواهری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sadafi</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 06:01:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3244884/avatar/c7XsOA.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>تسترال|صدف جواهری</title>
            <link>https://virgool.io/@sadafi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>8</title>
                <link>https://virgool.io/@sadafi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-keonhmwrkwhz</link>
                <description>مدت زیادی میگذره از آخرین باری که اینجا نوشتم. فقط ۶ ماهه که داریم میریم مهدکودک.۳ ماهش هم من نبودم.سرجمع سه ماهه.پس چرا فکر میکنم مدت هاست اونجا رو میشناسم ؟ انگار یکسال تموم گذشته.اتفاقات زیادی افتاد. گذروندن مادرکودک 2 و بعدش هم ایونت ترس که هردو تجربه جذابی بودن.دیشب اولین جلسه مادرکودک ۱ بود. برای اولین بارها دارم به خودم جرات میدم و توی جلسات حرف میزنم.همزمان هم شیرینه و هم ترسناک.اخرین باری که با مامان امید حرف زدم تا یکهفته داشتم خودمو لعنت میکردم و میگفتم اگه حرف نزنی کسی نمیگه لالی! دیشب به وی گفتیم که شروع جلسه باید متفاوت باشه.هرچی بنده خدا توی ذهنش چیده بود رو به هم ریختیم.نگران بودم اما وی عالی از پسش براومد و مادرها واقعا تحت تاثیر قرار گرفتن.باید جزوه رو تدوین کنیم. دلم میخواد صبح ها برم و با بچه ها بازی کنم.بچه های صبح هم واقعا ماهن.ولی شرایطم اجازه نمیده.باید ببینم اوضاع چطور پیش میره.این مادر کودک اولین باری هست که نظرات ما داره اعمال میشه.اولین باره که ماهم مستقیما داریم واکنش میدیم.وی به ما اجازه اشتباه کردن و کافی نبودن رو میده و این برامون خیلی مایه امید و اعتماد به نفسه.دیشب موقع حرف زدن فهمیدم باید خیلی از لحاظ درسی قوی تر شم.موقع صحبت منظورم رو خوب نمیرسونم.و روشنفکر بودن موقع صحبت با مامان ها به شدت مهمه.همه ی اینا نگرانم کرده....23 ابان 403</description>
                <category>تسترال|صدف جواهری</category>
                <author>تسترال|صدف جواهری</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2024 14:20:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>7</title>
                <link>https://virgool.io/@sadafi/7-auhn5f7v2cdh</link>
                <description>چند روزه که نرفتم مهدکودک و برام عجیبه که اینقدر دلتنگ بچه ها شدم.اما این مدت ذهنم درگیر یه مسئله بود.در واقع خیلی وقته این ماجرا ذهنم رو درگیر کرده.پدر مادر بودن واقعا کار سختیه.حقیقتا فکر نمیکنم پدر مادری توی این دنیا باشن که بگن پدر و مادری کردن آسونه. اما حقیقت ماجرا اینه که فرزند بودن هم به اندازه والد بودن سخته! اما دوست دارم از یه تجربه شخصی بنویسم.جدای از اینکه فرزند بودن چقدر سخته،رابطه والد فرزندی هست که دردسر داره.عدم وجود یه روند باثبات و شسته رفته و از قبل تعیین شده تربیتی هم والد بودن رو خیلی سخت میکنه و هم فرزند بودن رو!من به عنوان یه فرد 22 ساله که همیشه معتقد بودن پدر و مادر به شدت با درک و مهربونی داره،در بزرگسالی به گره های زیادی خوردم و خشم ها و ترس ها و خلا های زیادی رو پیدا کردن که علتش پدر مادرم بودند.فرزند بودن سخته چون من همزمان که اقرار می کردم چقدر پدر مادرم رو دوست دارم و چقدر این آدما برای من از خود گذشتگی کردن و چقدر فوق العاده بودن،همزمان نسبت به یکسری اتفاقات و رفتارهاشون خشم رو تجربه میکردم و سرگردون بودم بین همه احساساتی که داشتم.تجربه همزمان احساسات متناقض یه امر خیلی طبیعی و متداوله که ما نسبت به عزیزانمون و بهتره بگم فقط عزیزانمون تجربه می کنیم.مشکلاتی که والدینم سببش بودن نسبت به خوبی هاشون خیلی ناچیز بود اما همون ناچیز برای من خیلی بزرگ جلوه میکرد چون اونا واقعا پدر مادر خوبی بودند و احتمالا من پس ذهنم اصلا انتظار همین ناچیز رو هم نداشتم...در هر صورت زمانی تونستم اونها رو درک کنم و ببخشمشون که اونها رو نه به عنوان والدینم بلکه به عنوان دوتا آدم دیدم. و مهم تر از این مسئله،چی بهم کمک کرد که بتونم اونها رو به عنوان دوتا فرد، مجزا از رابطه ایی که با من دارن، درک کنم؟ اینکه اونها هم  میتونستند گاهی من رو یه ادم مجزا به دور از روابط خونی ببینند. یا مهم تر از اون شاهراهی که من رو به این درک رسوند این بود که نوع تربیت اونها در مورد من باثبات و یکپارچه بود.اولین جلسه ایی که توی مهدکودک برگزار شد والدین بدون بچه هاشون شرکت داشتند.از اونها خواسته شد که بگن چه انتظاری از این مهدکودک دارن؟ حرف و گفت های متفاوتی شد. از کشف استعداد شروع شد تا تخلیه انرژی ادامه پیدا کرد،اعتماد به نفس و جراتمندی بیان شد و با اضطراب جدایی و ترس و اینها به پایان رسید.والدین چند دسته می شدند. اولین دسته اونهایی بودند که احتمالا چندتا کلیدواژه تربیتی متداول توی ذهنشون داشتند و نگرانی هاشون حول محور اون می چرخید: استعدادیابی! این خیلی طبیعیه که چنین چیزی دغدغه والدین باشه.توی دنیای امروز و با سرخوردگی هایی ک خود والدین تجربه کردند خیلی عادیه که بخوان از کودکشون محافظت کنند و تلاش کنند از همون اول اون رو در راه درستی قرار بدن تا بعدها مثل خودشون سرگردونی رو تجربه نکنه و ناکام نشه...مامان سید جرات مندی رو بیان کرد و در ادامه گفت که نمیخوام رفتار و تفکر قالبی داشته باشه.من و پدرش ترس هایی در زندگی داشتیم که دوست ندارم اون داشته باشه.و این گفته ها باعث می شد من به خودم فکر کنم. به پدر مادری که همیشه استقلال زیادی به من میدادن،رها نبودم ولی استقلال داشتم.روزها گذشت تا رسید به نوجوانی و به جوانی،به این روزهای من... مکالمه رایج این روزها با والدینم رو به خاطر میارم که وقتی در مورد موضوعی نگرانن و بهم اعتراض می کنند در جوابشون میگم:میخواستید از اول اینهمه بهم استقلال ندید حالا که دادید دیگه الان نمیتونید من رو حدود کنید!نه من حق دارم نه اونها.هم من حق دارم هم اونها... و مسئله اینجاست...منی که در کودکی رها بودم نمیتونم الان و در بزرگسالی یهو دربند بشم.چون سبک تربیتی که داشتم این بوده که استقلال من رو به رسمیت بشناسن و سوال مهمی که اینجا مطرح میشه این بوده که آیا پدرمادر من میدونستن وقتی به بچشون ویژگی به نام استقلال رو میدن چه تبعات و چه سختی هایی خواهد داشت؟ بعدا این بچه چه مطالبات و چه درخواست هایی داره؟ بله.پدر مادر من میدونستن و چیزی که باعث میشد و همچنان میشه که استقلال من به سرکشی مبدل نشه و  من درک متقابل از نگرانی های پدر مادرم داشته باشم و بتونم این موضوع رو مدیریت کنم همین امر بوده که اونها نسبت به نوع تربیتی که داشتن بینش داشتند.چیزی که من خیلی محدود در مادرهای مهدکودک دیدم.از نظر مادرها اعتماد به نفس داشتن و مستقل بودن و جراتمند بودن یا مثلا از لحاظ رفتاری،ریسک پذیر بودن و انجام دادن کارها توسط خود بچه خیلی مورد تاییده.کودکی که اینطوری باشه از نظرشون خیلی باهوش و توانمنده.غیر از اینم نیست اما همه چیز از دور قشنگه. مسئله مهمی اینجا وجود داره.وقتی مادر ظرفیت مستقل بودن یا... رو در کودک ایجاد میکنه،خودش چقدر ظرفیت و انعطاف داره که کودکش این ویژگی رو دارا باشه؟چقدر میتونه تبعات این ویژگی رو مدیریت کنه و سرکوب نکنه؟اغلب مادرها تلاش می کنند  خلاهایی که درون خودشون وجود داره رو درون کودکشون از بین ببرند ولی زمانی که کودک رفتارهایی مطابق اون ویژگی انجام میده دیگه نمیتونن مدیریتش کنن(چون از همون اول تغییری که لازم بوده در خودشون ایجاد بشه رو انتقال دادن به بچه و خودشون هنوز همون ادم قبلی اند!) و چیزی که اینجا رخ میده بامزه ست!میشه تعارض و میشه دعوا و میشه تنش.یعنی خود مادر و پدر تنش سازی کردند:)و علت چیه؟ یکپارچه نبودن سبک تربیتی....چیزی که من به شدت لازم میدونم سبک یکپارچه تربیت در والدین هستش. ما قرار نیست تربیت کردن رو به والدین اموزش بدیم(ذاتا بلدن و اتفاقا قراره که به شدت بهشون تاکید کنیم که به خودتون و حس هاتون تکیه کنید) بلکه قراره بهشون آگاهی بدیم! همون چیزی که وی همیشه میگه.درست همون روندی که با کودک اجرا میکنیم.بهشون بگیم این ویژگی که تو مدنظرته فلان مزایا و فلان معایب رو داره. بهش کمک کنیم پیدا کنه که چرا دوست داره کودکش چنین ویژگی داشته باشه؟ وقتی وی از مادرها سوال میپرسید که انتظارشون از مهدکودک چیه؟ عمیقا جای یک سوال خالی بود که ازشون بپرسه چرا؟!شخصا تجربه کردم پدر و مادر هر کاری هم برای بچشون انجام بدن تهش یه چیزی میمونه که بچه بخاطرش ازشون طلبکار باشه! (که معمولا بخاطر سن و هیجانات اون دوره ست) اما لینکی که میتونه والدین و فرزند رو به هم متصل کنه ثبات و پیش بینی پذیری والدین در رابطه با نوجوتن یا جوانشون هست.16 اردیبهشت403</description>
                <category>تسترال|صدف جواهری</category>
                <author>تسترال|صدف جواهری</author>
                <pubDate>Thu, 14 Nov 2024 14:15:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۶</title>
                <link>https://virgool.io/@sadafi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-yulibyx5bxj6</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.سه شنبه،حقیقتش دلم نمیخواست برم.خسته بودم و بیشتر از هرچیزی فرسوده. و این جلسات سنگین و پرفشار هستند.بارها شده در انتهای جلسات به وی گفتم که فکر کنم این جلسه خیلی خرابکاری کردیم.بنده خدا همیشه میگه مشکلی نیست یا مثلا اینکه من متوجه نشدم و اینها اما خودم ک میفهمم چقدر جزییات رفتارم دچار مشکل بوده.و این منشا گرفته از دوتا چیزه.اولینش نوع نگاهی که ما نسبت به بچه ها داریم و دوم اینکه تمام اونچه که یادگرفتیم رو قراره در عمل ازش استفاده کنیم و این واضحه که انجام دادنش چقدر سخت تره.خلاصه به هر ترتیبی بود رفتم و... خیلی خوشحال برگشتم!با راتین ارتباط خیلی خوبی گرفتم.خندوندمش و باهاش حرف زدم.در واقع طولانی ترین مکالمه ایی بود ک داشتیم و بامزگی ماجرا این بود که من هیچ تلاش اضافه ایی برای ایجاد ارتباط نکردم.کاملا یه گفتگویی بود ک پیش اومد و ما صرفا ادامه اش دادیم. پس بچه میفهمه ک تو داری برای ارتباط باهاش تلاش میکنی و این چندان جالب نیست.اینکه برای بچه شخصیت ارزشمندی رو داشته باشی و همینطور ک با یه دوست صحبت میکنی با اونم صحبت کنی خیلی کمک کننده ست.و این همین ماجرایی هست ک میگم به نوع نگاه ما بستگی داره.اینکه ما کودک رو صرفا یه کودک نبینیم.یه انسان ببینیم!سینا... جلسه پیش فکر میکردم اینکه در سکوت کنارش باشم کمک کننده ست و شاید بتونه به ارتباطمون کمک کنه و حقیقتا جلسه قبل خوب پیش نرفت. از عاطفه پرسیدم که کمکی میکنه؟گفت نه به اون معنا اما اینکه بچه بدونه تو تحت فشار قرارش نمیدی برای ارتباط موثره و صدالبته اینکه در وهله اول انسان ببینش!اینبار در سکوت کنارش بودم.سریع تغییرات رو کشف کرد.چندتا لوله و بطری قیف مانند برای اب دادن به گل ها اضافه شده بود که سینا خیلی سریع پیداشون کرد.هرجا بود منم اطرافش خودم رو مشغول میکردم.صداش نمیزدم و باید نباید نمیکردم.یه جا ابی که داشت تموم شد و من از اب خودم بهش دادم.دفعات بعد هم میخواست اب من رو بگیره که من مخالفت کردم و گفتم میتونیم با هم بریم و ابپاشمون رو پر کنیم.راتین هنوزم نمیتونه از پله های منتهی به زمین شن بالا بره و براش خیلی بلنده.زمین رو دور میزنه و از سمت دیگه که پله های کوتاه ترین داره میره.امروز نمیتونم رو ازش نشنیدم.چیزی ک چند جلسه گذشته خیلی پرتکرار بود براش.موقع رفتن شد.ما با مامان سینا رفتیم.عقب ماشین کنار سینا نشستم که یهو برگشت و گونه ام رو بوسید و دستم رو گرفت.من هنگ کردم.مامانش به شدت خوشحال شد و ذوق کرد و بهم گفت ک سینا  شما رو خییلی دوست  داره.منم همچنان در حالت هنگ بودن گفتم که منم خیلی دوستش دارم.حقیقتش خیلی سوپرایز شدم.سینا اینکه کنارش بودم رو فهمیده بود.بعد از این قضیه مامانش چندین بار جلوی سینا اسم من رو میاورد.اینکه مثلا خاله اینجاست یا برو ب خاله کمک کن یا خاله رو راهنمایی کن و اینها. و من این رو دوست نداشتم چون مجبورم میکرد سینا رو تحت فشار بذارم.بیشتر مایل بودم من باهاش همراه بشم نه اینکه اون با من.و این کاری بود ک وی هم انجام داد.کلی دور پارک با سینا دوید و اون رو همراهی کرد.اما زمانی ک ازش بخواهیم فلان کار رو بکنه یا نکنه اذیت میشه.(نه صرفا در مورد سینا ما کلا در مورد بچه ها زیاد از این کار سواستفاده میکنیم.از دوست داشتن بچه نسبت به یک شخص مثلا پدر مادر برای انجام دادن یا ندادن یک کار که این ماجرا نقض استقلال کودکه)با ماهان و ارتین تاب بازی کردیم.ارتین میترسید که سرعت تاب زیاد بشه و من باهاش شوخی میکردم که تند تاب خوردن خیلی کیف داره چون اینطوری میتونیم بریم بالای ابرها و بپر بپر کنیم.راتین خنده اش میگرفت اما حاضر نبود بره بالای ابرها.میگفت اگر برم اونجا دیگه نمیتونم مامانم رو ببینم :)ماهان داد میزد که فقط مامانش بیاد و تاب رو هل بده.باهاش مشغول بازی کردن شدم و وانمود کردم ک دارم از دستش فرار میکنم و وقتی تاب با شتاب سمتم میومد جاخالی میدادم ک بهم برخورد نکنه.ماهان کلی خندید اما آخرسر هم تا مامانش نیومد رضایت نداد.بابای آیین باهامون بود و نوع همدلی عالی و فوق العاده ایی داشت.مامان راتین مدام راتین رو بالا و پایین میکنه از جاهایی ک نمیتونه بالا بره و توی این مورد همدلی نداره تا کمک کنه که خود راتین تلاش کنه.مامان ایین هم موقع توت چیدن دوید سمت ایین و گفت بذار بغلت کنم ک بتونی ببینی در حالی ک خود آیین میتونست ببینه.موقع برگشتن عینک یکی از خانوما افتاد و سینا موقع رد شدن بهش لگد زد.چند دقیقه بعد یکی دیگه از خانوما من رو کشید کنار و پرسید این (اشاره ب سینا)مشکلی داره؟ این عینک خانومه رو از دستش کشید؟ من گفتم که چیزی ندیدم.موقع برگشتن با یه چاله مواجه شدیم و قرار شد ک کسی دست بچه ها رو نگیره و بچه ها خودشون رد بشن که موفقیت امیز بود. با ماهان داشتیم از خیابون رد میشدیم ک یه ماشین وارد خیابون شد.سعی کردم هول نکنم و به ماهان در موردش اگاهی دادم.ماهان خودش اومد کنار ایستاد.موقع برگشتن سینا ناراحت بود از رفتنمون.چندین بار با عصبانیت به مادرش زد.مامانش خیلی خوب واکنش نشون داد و گفت ناراحتی؟دوست داشتی بیشتر بازی کنی؟ و سینا اروم شد.مامان سینا موقع برگشتن خونشون رو نشون داد و به مادری که همراهمون بود گفت خوشحال میشم این اطراف کاری داشتید به ما هم سر بزنید بچه ها با هم بازی کنند. مادر جواب داد ان شا الله.عمیقا دارم ب این موضوع فکر میکنم که دیدگاه مادرها به بچه هاشون چیه؟به بقیه بچه ها چیه؟همونطور ک من تلاش میکنم ب بچه ها در وهله اول به عنوان یک انسان نگاه کنم نه صرفا یک بچه که کوچولو هست و چیزی نمیفهمه،لازمه  بتونیم به بچه ها یکسان نگاه کنیم.بچه ها به همدیگه برچسب نمیزنند.نهایتا فکر میکنند با هم تفاوت دارند.کسی که برچسب میزنه پدرمادرها هستند ک در مواجهه با سینا و مادرش امروز این ماجرا حداقل برای من کاملا مشهود بود.موضوعی که خیلی برای من مطرحه اینه که اینجا به مادرها نکات خیلی خوبی اموزش داده میشه و تمرین میشه اما چارجوب فکری براشون ایجاد نمیشه و این دوتا مشکل ایجاد میکنه.اول از همه فردگرایی و اینکه مادر فقط و فقط نگران بچه خودش هست  و ذهنیتش نسبت به واژه ایی ب اسم کودک تغییری نکردهدوم اینکه مادرها معمولا همچنان وابسته میمونند...اینکه اول از همه یه چاچوب ذهنی به مادر داده بشه و مادر نوع نگاهش ب کودکش تغییر کنه بعد در این چارجوب  اموزش داده بشه اوضاع رو بهتر میکنه.یادمه که ما یک ترم تمام فقط با عاطفه در مورد نوع نگاه و ذهنیتمون نسبت ب کودک صحبت میکردیم.بیشتر احساس گناهی ک مادرها دارن با این چارچوب فکری حل میشه چون معمولا خودشون رو بخاطر چیزهایی مقصر میدونند ک اصلا دست خودشون نبوده.مثلا همی چند روز پیش در مورد این صحبت میکردیم ک اضطراب مادر روی بچه اثر میذاره یا نه؟قطعا همه مادرها میگن بله ولی  نه گاها...اضطراب ناشی از اینکه نکنه استرس من روی بچه اثر منفس بذاره به خودی خود بدتره.مثال خوبی هم براش زدیم.اینکه من فردا کنکور دارم و برام مهمون میاد شب خونم میمونه.من پر از اضطرابم برای امتحان فردا اما عایا این اضطراب من روی مهمانم اثر میذاره و اون رو مضطرب میکنه؟ خیر!به تاریخ هشتم خرداد۱۴۰۳</description>
                <category>تسترال|صدف جواهری</category>
                <author>تسترال|صدف جواهری</author>
                <pubDate>Thu, 30 May 2024 17:57:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۵</title>
                <link>https://virgool.io/@sadafi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-uj6qsfi2u0fq</link>
                <description>امروز با چندتا قانون و زمینه رفتم.اول از همه این بود که یک تسهیلگر باشم نه یک رهبر.برای بچه ها بازی نچینم بلکه در بازیشون همراهی کنم و صدالبته دخالت نکنم.دومین قانون این بود که با همه ی بچه ها ارتباط بگیرم و اینطور نباشه که صرفا با یکی دوتا از بچه ها مشغول شم.در واقع درستش اینه که تسهیلگر(که مربی و معلم نیست) استقلال بچه ها رو زیر سوال نبره و فقط دورا دور نظارت کنه و گاها غنی کنه.مثلا یادمه جلسه قبل وی تعدادی در یا وسایل بازی یا قوری به مهرسا ک داشت خاله بازی میکرد داد و فقط گفت اینا رو اونطرف پیدا کردم و احتمال دادم به کارت بیاد. و به این وسیله بدون دخالت در بازی بچه کلی بازی که داشت انجام میداد رو غنی کرد.اینبار وارد شدم...به بچه ها و بعد به مادرها سلام کردم.وارد زمین بازی شدیم.ماهان و رزانا و آیین کم سن ترین ها هستند.سینا و راتین بزرگترند. با هر سه این ها خیلی سخت میشه ارتباط گرفت.یا شاید برای من سخته؟به بچه ها و بعد به مادرها سلام کردم.وارد زمین بازی شدیم.ماهان و رزانا و آیین کم سن ترین ها هستند.سینا و راتین بزرگترند. با هر سه این ها خیلی سخت میشه ارتباط گرفت.یا شاید برای من سخته؟سینا میخواست بیاد پایین اما نمیتونست.گفت بغل! یکی دوبار تکرار کرد و من بغلش کردم.وی بهم تذکر داد ک نباید بغلش میکردی.خودمم بلافاصله فهمیدم ک اشتباه کردم اما هول کرده بودم و سریع واکنش دادم.وی توضیح داد که نباید راهنمایی کنی و نباید بگی خودت میتونی و اینهامثلا میتونستم دستم رو براش بگیرم تا از دستم کمک بگیره و یا باهاش همدلی کنم.سینا خیلی باهوشه و خیلی سریع همه چیز رو میفهمه.هایپرسنسه.وقتی ماهان حرف میزد دستش رو میگذاشت روی گوشش.حرکات کلیشه ایی ک داشت توی زمین بازی کمتر شده بود.به نظرم خیلی از وی حساب میبره.دوبار روی من خاک ریخت.وی از زمین بازی بیرون بردش.ما با اصوات هیجانی واکنش میدیم ک اشتباهه اما خیلی سخته که بخواهیم این رو مدیریت کنیم چون کاملا برامون عادیه.باید یاد بگیریم هیجان یا احساسمون رو بیان کنیم نه اینکه نشون بدیم.من نباید بگم وااای.یا واااو.یا افرییین.یا اوه یا هر کدوم از اصوات تایید یا رد کننده.من میتونم بگم:خوشحالم که خودت تونستی از پله ها پایین بیای!ناراحتم که داری این چوب رو پرت میکنی!نگرانم که دوباره اینکار رو  تکرار کنی!دفعه بعد سینا رو بغل نکردم.خودش اومد پایین اما من اینو یادم رفت ک احساسم رو بیان کنم.سینا سکوته.منم سعی کردم ک کنارش سکوت کنم.تا شاید اینطوری ارتباط بگیریم ولی نشد.باید تلچیز دیگه ایی ک مهمه و بازم به شدت سخته این موضوع هست که حتی چهره ما هم نباید نشانی از تایید یا رد داشته باشه.اش کنم که نخوام ارتباط اضافه باهاش داشته باشم.یه چیز دیگه ام هست ک مهمه و اونم بحث اخلاقیاته.اگر یکی وسیله ی یکی دیگه رو ازش بگیره.بدون حرف ازش میگیریم و برمیگردونیم.اگر از ما بخواد بگیره.کمکش میکنیم ناکامی سالم رو تجربه کنه:با این توضیح که الان بهش احتیاج دارم وقتی کارم تموم شد بهت میدمش.و اگر دو کودک سر وسایلی که متعلق به خودشون نیست و برای مجموعه ست دعواشون شد دخالت نمیکنیم.کمی با ایین و رزانا صحبت کردم.ارتباط با ایین و ماهان وااقعا سخته.نمیدونم چرا اینقدر برام سخته.هر دو فقط در شرایط خاصی صحبت میکنند و این براشون مهمه که در کارشون دخالت نشه.اما کمک رو میپذیرند.فکر کنم واقعا لازم نیست سعی و تلاش برای ارتباط داشته باشیم.هما گاها نمیذاره با بقیه بچه ها ارتباط بگیریم.وی گفت این مهمه که گاها باهاش صحبت کنیم که ما مثلا ما مایلیم الان به بازی کردن با ماهان یا مثلا خاک بازی کردن.بعدشم این موضوع ک با با همه به یک انداازه دوستیم و همه رو هم خیلی دوست داریم.</description>
                <category>تسترال|صدف جواهری</category>
                <author>تسترال|صدف جواهری</author>
                <pubDate>Wed, 22 May 2024 20:18:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۴</title>
                <link>https://virgool.io/@sadafi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-booyuogdgcky</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیم.دو بار نتونستم برم.امروز که رفتم سه تا از بچه ها بودن.تلاشم این بود که دیگه دخالت نکنم و بتونم به عنوان یه تسهیلگر حضور داشته باشم.وی سعی زیادی برای ارتباط گرفتن با بچه ها نداشت.کمی گذاشت به حال خودشون توی محیط بچرخن.امید اما نرفت و کنار مامانش موند.کمی با مادرها صحبت کرد و در نهایت رفت توپ و سبد اورد تا با مادرها توپ بازی کنه!از اینجا شروع کرد که:خب مادر ها میخواهیم با هم توپ بازی کنیم.و قراره که شما این توپ رو بندازید توی این سبد که من گذاشتم اینجا برای هرکدومشون یه توپ پرت کرد و گفت حالا این رو بندازید توی سبد.مادرها شروع کردند.۵ بار این روند تکرار شد.اواسطش امیدرضا هم اومد و شروع کرد به بازی کردن.مهرسا م توجهش جلب شد. وی واکنش نشون میداد. به مادرهایی ک توپ رو انداختن افرین گفت و به مادری که نتونست گفت معلومه شما ورزش نمیکنیدااا.در نهایت بازی یه سوال از مادرها پرسید:شما به عنوان یک مشاهده کننده چه مشاهده ایی داشتید؟ازشون خواست اونچه که دیدند رو بیان کنند.مادرها تقریبا چیزی نگفتند.یکیشون پرسید از چه لحاظ؟وی گفت از چه لحاظ ک نداره.اون چیززی ک دیدید رو بیان کنید.مادرها چندتا نکته گفتن اما به سختی.اینکه مشاهده کردن و توانایی دقیق بیان اونچه که دیدیم اینقدر برای نسل ما و برای نسل های قبلی ما اینقدر سخته جریان قابل توجهی هست.وی پرسیدچه حسی دارید؟یکی از مادر ها گفت حس خوبی داشت ک تشویقم کردید.مادری که سرزنش شده بود یکم من من کرد و خندید و گفت حس بدی ندارم.ولی به نظر ک داشت! بقیه مادرها دلداری بهش دادن.وی گفت کاری که این روزا داره با بچه ها میشه چنین چیزی هست.اصطلاحا رویکرد معلم محور.یعنی یه بزرگتر میاد یه بازی رو شکل میده و شروع میکنه به هدایت کردن بازی.بچه ها بر اساس کاری ک انجام میدن قضاوت میشن و این قضاوت توسط اون بزرگتر بیان میشه.مثلا اگر کسی موفق باشه تایید میشه و تشویق. و اگر کسی نتونه سرزنش میشه یا دچار احساس ناکامی میشه.این قضاوت شدن ایجاد رقابت میکنه و رقابت یعنی رتبه بندی شدن بچه ها.مثل اتفاقی که برای مادر ها افتاد.کاری که باید انجام بشه اینه که بزرگترها فقط به عنوان تسهیلگر حضور داشته باشن و دخالتی در بازی کردن بچه ها نکنند یعنی صرفا بستر رو برای اونها فراهم کنند اما اینکه بازی رو شکل بدند و بچه ها رو رهبری کنند اشتباهه.مثل کاری ک من جلسه اول داشتم انجام میدادم و سعی میکردم بچه ها رو  در بازیم شریک کنم!اما کسی که به عنوان یک تسهیلگر حضور داره چیزی رو رهبری نمیکنه.تشویق یا سرزنش نمیکنه.راهنمایی و نصیحت نمیکنه.گاهی میتونه در بازی کودک شریک بشه به عنوان یک همراه و در واقع یعنی به استقلال کودک در بازی کردن باید احترام گذاشته بشه.امروز منم مشغول گشت و گذار و بازی بودم.رفتیم خونه ایی ک مهرسا برای خودش ساخته بود و گفتیم اومدیم مهمونی چای.بهمون چای داد و ازش تشکر کردیم و رفتیم.توی گشتن ها کمی با امیدرضا بازی کردم و قلقلکش دادم و کمی هم توپ بازی کردیم.به امید هم فقط لبخند زدم و سعی نکردم بچه رو تحت فشار ارتباط بذارم.بحث استقلال واقعا موضوع مهمیه.یادم باشه بنویسم که عاطفه در موردش چی میگه.وی توضیح داد که راه حل اینه که بازی بچه ها خودانگیخته باشه.یعنی هیچچ کسی اونا رو هدایت نکنه.وسایل در اختیارشون باشه تا هربازی ک دوست دارن انجام بدن.اینطوری خودشون خواستن ک بازی کنند و تلاش کنند.کسی نبوده ک بهشون بگه بکن و تشویق یا سرزنششون کنه.در نتیجه بچه دچار اعتماد به نفس کاذب ناشی از تشویق و سرخوردگی ناشی از سرزنش نمیشه.بچه ناکام میشه.اما بخاطر این ناکامی رصد یا قضاوت یا سرزنش نمیشه. و این یه ناکامی مثبت محسوب میشه که باعث رشد میشه. این خیلی مهمه که کودک ناکامی رو تجربه کنه و بدونه گاهی اوقات با وجود همه ی تلاشش بازم نمیشه! اما همونطور ک اشاره شد لازمه این ناکامی در فضای مناسبی باشه.مهرسا داشت سعی میکرد لگو بازی کنه اما نمیتونست و این در حالی بود ک امیدرضا به راحتی یه قلعه بزرگ ساخته بود.وی فقط چندتا وسیله برای مهرسا برد و گفت اینا رو اونطرف پیدا کردم و فکر رکدم شاید به دردت بخوره. و وی هم یه جا گفت که واقعا جدا کردن این لگوها سخته (همدلی با مهرسا ک نمیتونست جداشون کنه)اما وی هیچ دخالت یا کمکی نکرد.این جریان مهمه که مدام به بچه نگیم که خودت انجامش بده.خودت میتونی.خودت بکن.خودت بخور.خودت..خودت..خودت...این گفتگو باید حذف بشه.چرا؟چون به بچه احساس طرد شدگی میده.و احتمالا دچار دلبستگی اجتنابی میشهنیت مادر خیره و میخواد بچه مستقل باشه اما چیزی ک در نهایت محتمله اتفاق بیوفته اینه که عزت نفس بچه میاد پایین.چیزی ک ما لازم دارید مادر همدل حواس پرت قاطع هستش.در وهله اولی ک کودک از پس کاری مثلا پازل حل کردن بر نمیاد شروع میکنیم باهاش همدلی میکنیم و حول محور پازل صحبت میکنیم(حواس پرتی) اینجا میتونیم کمی هم ب کودک کمک برسونیم اما مهمه ک همراهیش کنیم نه اینکه براش حل کنیم.به تاریخ ۳۰ اردیبهشت ماه.یکشنبه. </description>
                <category>تسترال|صدف جواهری</category>
                <author>تسترال|صدف جواهری</author>
                <pubDate>Sun, 19 May 2024 23:50:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۳</title>
                <link>https://virgool.io/@sadafi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-jegllujmyurg</link>
                <description>عاطفه همیشه بهمون میگه رابطه همه چیزه.به نظرم درست هم میگه.چیزی که توی رابطه خراب شده رو فقط میشه توی رابطه درمان کرد.از جمله چیزایی که در مورد اینجا دوست دارم همین اهمیت دادنشون به رابطه ست.اینجا فقط قرار نیست که روی بچه کار بشه و اصطلاحا بچه تربیت بشه. بلکه رابطه ها سنجیده میشه.رابطه ی مادر کودک.یکی از کارهایی ک در ابتدا میکنند هم همینه که رابطه رو تحت نظر میگیرن و تحلیل میکنند.اما چیزی که این چندجلسه اخیر خیلی برای من به چشم اومد این موضوع بود که رابطه مادر با خودش هم مهمه و لازمه که بررسی بشه.مادر وقتی رابطه اش با خودش رابطه ی سالم و با شفقتی باشه میتونه نسبت به کودکش هم شفقت داشته باشه و گاها خشم از خودش رو روی بچه خالی نکنه.همین الان به ذهنم رسید اگر وی اجازه بده یه تست شفقت از مادرها بگیریم.واقعا به نظرم جالب باشه.البته قبلش باید سوالاتش رو بررسی کنم ببینم اوضاع چطوره.مادرها در جلسه همگانی خیلی کمتر و در جلسه انفرادی خیلی بیشتر از خودشون صحبت کردند.تعدادیشون به خودشون و شرایطی که پشت سر گذاشته بودن اشاره میکردن.اما اشاره شون تقریبا با شرم بود.اینکه حس میکردن اینجا جاش نیست نیست.اینکه دارن بیش از حد حرف میزنن.اما واکنش هاشون نشون میداد که چقدر این گفتن براشون لازمه و چقدر نیاز دارن بگن.مامان ن موقع صحبت به گریه افتاد.معتقد بود قبلا ها خیلی مادر صبور و خوبی بوده ولی الان نه.من خیلی غصه خوردم و واقعا دلم میخواست برم بهش بگم من قبلا تو رو ندیدم ولی الانت رو که میبینم تو واقعا مادر خوبی هستی.این رو از رفتار خودت نمیگم بلکه از رفتار بچه هات میگم.دوست داشتم بگم ما به مادر به اندازه کافی خوب نیاز داریم...مادر ن میگفت من همه ی علت هاش رو میدونم اما برای بهبود نمیتونم کاری انجام بدم. نمیدونم که این حس از کجای من میاد و چرا درون منه.گفت ن میگن تو مامان بدی هستی و ما رو دعوا میکنی.من نه خواهر دارم نه برادر و دلم نمیخواست بچه هام اینطوری باشند.با مامان س به گریه افتادم.س واقعا باهوش بود.اولین بار بود چیزایی که عاطفه میگفت رو به چشم دیدم.حقیقتا از این حجم از هماهنگی هنگ کرده بودم. برای س تشخیص اوتیسم داده بودن اما نشونه هاش منطبق با اوتیسم نبود.کاملا چیزی که دریافت میشد سندروم صفحات الکترونیک بود...دوتا از بچه ها در تکلم مشکل داشتن.هنوز حرف نمیزدن.معمولا اونایی بودن که خیلی تنها گذاشته شده بودند.البته نه همشون.اضطراب جدایی هم شایع بود اما علتش رو نمیدونم.وی معتقد بود که باید بذاریم بچه ها خودشون خیلی از چیزا رو تجربه کنند و به اگاهی برسن.ما فقط میخونیم یه اگاهی بدیم بهشو بدون دلیل منطقی و بدو سرزنش و بدو غرغر و... اینکه خوداگاهی بچه بالا بره خیلی مهمه.وی توضیح داد که اگاهی دادن با ترسوندن فرق داره و اگاهی دادن بدون هیجان ابراز میشه.گفتن اینکه خودت فلان کن و خودت چنان کن به بچه حس طرد شدگی میده.یا در واقع ممکنه بچه رو اجتنابی کنه.یادم میاد عاطفه هم خیلی این حرف رو میزد.میگفت کار مادر این هست  که رنج بچه رو ازش بگیره.زهرش رو درون خودش حل کنه و دوباره به بچه برگردونه.در واقع یعنی لازمه که بچه بفهمه ما میدونیم چه احساس یا نیازی داره و بهش بی توجه نیستیم.وی یه حرف قشنگ دیگه هم زد اینکه گفت تحمل نکنید مسایل رو.وقتی شروع میکنید به تحمل کردن یهو یه جا منفجر میشید.فعلا این از این.تا ببینیم بعدا اوضاع چطور پیش میره.الان خیلی پراکنده نویسی دارم.مهمه که همون روز شروع کنم به نوشتن تا این پراکندگی کم شه.</description>
                <category>تسترال|صدف جواهری</category>
                <author>تسترال|صدف جواهری</author>
                <pubDate>Thu, 16 May 2024 21:25:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲</title>
                <link>https://virgool.io/@sadafi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-udlq01d6bnd9</link>
                <description>بسم الله الرحمن الرحیموالد ها اومدن.بعضی ها فقط مادر و بعضی هم پدر و هم مادر. خودشون رو به اسم بچشون معرفی کردند.من مامان فلانی هستم.وی هم طبق همون روند اسم ها رو با سن بچه ها نوشت.اوایل برای حاضرین یکم سخت بود که صحبت کنند اما بعد از اینکه یکی از مادرها صحبت مفصلی کرد بقیه هم تونستن صحبت کنند. اغلبشون آدمای آگاهی به نظر میرسیدن و یکی دو نفرشون بیشتر از بقیه گیرا بودن.سن بچه ها از دوسال تا ۶ سال متغیر بود.در حقیقت بین همه ی مادرها فقط دوتا یا نهایتا چهارتا از مادرها بودند که حالشون با مادری کردنشون خوب بود و با ارامش صحبت میکردند.بقیه کلافه بودند.کلافه و احتمالا خسته و حتما نگران.وی از مادرها پرسید که چه انتظاری از اینجا دارن و چرا بچشون رو اوردن اینجا؟ هرکدوم جواب های متفاوتی دادن.استعداد یابی/اضطراب جدایی/جراتمندی/حرف نزدن/ترس از غریبه/لجبازی/لکنت/و...مادر س میگفت که ما هیچجوره حرف همدیگه رو نمیفهمیم.مدام جیغ میزنه و من ک میخوام بخوابم حس میکنم دیگه چیزی ازم باقی نمونده.گفت من میدونم تقصیر منه.چون موقع بارداری و تولدش حال خوبی نداشتم اما دنبال جبرانم.مامان سید دنبال این بود که جراتمند باشه.گفت دوست ندارم تفکر قالبی داشته باشه.گفت از رفتار من و پدرش نشات میگیره .ما ترس هایی داشتیم که دوست ندارم اون داشته باشه.مامان صدرا گفت یکسالی هست که لکنت داره متاسفانه.وی شروع کرد به توضیح دادن.حین صحبت هاش:من به مادرها خیلی دقیق بودم.به طور کلی پدرها  واقع بین تر برخورد میکردن.نقش فضای مجازی به شدت پررنگ بود.به شدت پررنگ...همدلی وی با والدین کم بود.به نظرم همدلی بیشتری لازم بود.وی میگف که ما اول از هرچیزی به یک مادر همدل نیاز داریم.بعد مادر حواس پرت و در نهایت مادر قاطع.و البته گفت که نباید از خودتون انتظار صد داشته باشید چون ماها به عنوان پدرمادر خودمون همدلی چندانی دریافت نکردیم و برامون خیلی سخته. منطقی حرف زدن با بچه کاری رو از پیش نمیبره.خالی از هیجان بودن گفتارمون خیلی مهمه.نباید راه حل بدیم یا وارد فاز نصیحت بشیم.چیزی ک ما بهش نیاز داریم آگاهیه.وی معتقده که باید تياتر بازی کنیم برای بچه ها اما من بیشتر ذهنم سمت عاطفه ست که میگفت بچه ها نه از گفتار ما یاد میگیرن نه از رفتار ما...بچه ها از نیت ما یاد میگیرنتاریخ ۲۵ اردیبهشت ماه ۰۳از این به بعد لازمه زود ب زود بنویسم.من اخرسر نوشتم  عزت نفس و اعتماد به نفس به چه قیمتی؟ </description>
                <category>تسترال|صدف جواهری</category>
                <author>تسترال|صدف جواهری</author>
                <pubDate>Tue, 14 May 2024 22:42:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۱</title>
                <link>https://virgool.io/@sadafi/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-wry5lscgft1c</link>
                <description>از چیزی که فکر میکردم سخت تر بود.توی پارک ها و بازی با بچه ها غمم نبود که چطوری دارم باهاشون رفتار میکنم،صرفا همپا میشدم باهاشون و هم خودم کیف میکردم هم اونها.اما اینجا متفاوت بود.تحت نظر بودم.حس میکردم دارم نقش بازی میکنم.تک تک رفتارام رو باید میبردم زیر ذره بین و این باعث میشد بهم خوش نگذره.شاید بچه هام متوجه میشدن.نمیشدن؟ ارتباط گرفتن سخت بود.&lt;&lt;وی&gt;&gt; جلوی ما در مورد بچه ها و روند کار توضیح میداد و مثلا میگفت ارتین مایله خیلی چیزا رو پرت کنه بابت همین وقتی از من درخواست میکنه من بهش چکش ندادم .اینا رو وقتی میگفت ارتین متوجه شد که ما داریم در موردش صحبت میکنیم ولی نمیدونم چقدر از قضیه رو شنید.دلم میخواست بهش تذکر بدم که نباید جایی که یه ذره هم احتمال میره خود بچه بشنوه در موردش به بقیه حرفی بزنی اما به هرحال اون مدیر بود و ما یه کاراموز ساده که برای اولین بار میرفتیم.نمیشه به این راحتی و زودی قضاوت کرد.باید زمان بیشتری بگذره تا این ماجرا دستمون بیاد.هماا زودتر از همه باهام ارتباط گرفت و مدام میپرسید بازم میاید؟ من میگفتم که والا خیلی مایلم که بازم بیام اما نمیدونم که میشه یا نه.چندباره این سوال رو تکرار کرد.تهش بهش قول دادم که سه شنبه ها که اون هست ما هم میایم.آخرش شماره ام رو گرفت تا توی ایتا بهم پیام بده.الانم چندتا ویس برام فرستاده و میگه من دوستت دارم عاشقتم.بعدش هم شب بخیر گفته و خداحافظی کرده تا فردا صبح. دخترک شیرررین.با آیین زیاد نتونستم ارتباط بگیرم.چندبار خطاب کردم بهش اما جوابم رو نداد.فقط وقتی از خونه چوبی بالا رفته بودم و جیغ جیغ میکردم بهم خندید.اخرسر از وی پرسیدم آیین مشکلی داشت؟اخه اصلا نتونستم باهاش ارتباط بگیرم.خندید که چرا مشکل؟رفتی سمت برچسب زدن؟ نه هیچ مشکلی نداره فقط بعضی ادما درونگراترن.و من نگذاشتم حرفش رو ادامه بده فهمیدم چه سوتی اساسی دادم و گفتم اخه تنها بچه ایی بود ک اصلا باهام ارتباط نگرفت.گفت بهش فرصت بده.حق داشت.اینهمه توی کلاس ها گفتیم نباید سریع به بچه برچسب زد و باید اول خیلی خوب شناختش و بهش فرصت داد بعد من توی همین نیم ساعت اول دارم میگم بچه چه مشکلی دارههه.از دست خودم عصبانی شدم.واقعا در عمل همه چیز خییییییلی سخت تره.وی در ادامه گفت اون کاملا نرماله اما چون اون نرمالی که ما تعیین کردیم نیست سریع میریم سمت اختلاال.درحالی که ان بچه داره به حال خودش بازی میکنه و کیف میکنه و لذت میبره.ماهان خیلی کیوته فقط باید چلوندش اما تهش یه جییییغ هایی میزنه که برگ برام نمیمونه.یکم عذاب وجدان میگیرم چون من و هما رفتیم بالای خونه ی چوبی و بچه هم دلش میخواست بیاد اما نتونست اخر سر وقتی همه رفتن به وی گفتم من عذاب وجدان گرفتم.دلم میخواست به ماهان کمک کنم بیاد بالا اما نمیدونستم درسته یا نه.گفت بچه باید ناکامی رو بچشه.بلاخره هما بزرگتره و یه کارایی رو میتونه انجام بده که ماهان نمیتونه.خب راست بود...ولی خیلی سخته.بعدا میخوام در رابطه با این جریان بیشتر بنویسم.ایا باید سخت گرفت؟ واقعا اینقدر باید سخت گرفت؟ دو نوع ناکامی داریم که یه نوعش واجبه که بچه تجربه اش کنه.کلا در رابطه با بچه دو رویکرد رفتارگرا داریم و زیست گرا و هردوی اینا منجر به یک نوع ناکامی خاص میشه  که یکی لازم و یکی مضره.بعدا در موردش بیشتر مینویسم.ارتباط با راتین سخت بود.خیلی سخت بود. چیزی که من از راتین دریافت کردم شرم بود.اما وی گفت ما زیاد حساس نمیشیم روی اینکه جریان از چه قراره. و در واقع بیشتر دنبال راه حل میگردیم.اما واقعا برای من این چرایی خیلی مهم تر بود.نگاه راتین به هما که داشت از پله ها بالا میرفت و فریاد نمیتونم راتین .چندین بار پشت سر هم با داد...اینجا هم اشتباه کردم.وقتی راتین گفت نمیتونم من گفتم میتونی.گفت نمیتونم.گفتم مییتونی. یهو داد زد نمیتونم نمیتونم نمیتونم...و من برگام ریخت و فهمیدم نباید باهاش لجبازی میکردم.فاطمه گفت من رهبرشون بودم در حالی که نباید بهشون باید نباید کنم.من به عنوان یک تسهیلگر فقط باید نظارت کنم و نه دخالت.اما من عملا داشتم جریان بازیشون رو مختل میکردم و شاید بهتره بگیم داشتم جریان سازی میکردم.ولی اینکار من درست نبود.بازی بچه ها باید خود انگیخته باشه.چقدر سخته خدای من.پوووووف.تازه وقتی وی حواسش ب من بود هول کردم و وقتی مامانا حواسشون بهم بود دیگه بدتر.توی تک تک کلماتم اینطوری بودم که بگم یا نگم؟اشکالی نداره؟بد نباشه؟اشتباه نباشه؟مغز ادم سوت میکشه.ولی حق رو من بیشتر ب عاطفه میدم.ترجیح میدم تحلیل گر تر با موضوع برخورد بشه.عاطفه معتقده که همین که ما بچه رو ادم حساب کنیم و براش هویت و شخصیت و ارزش بذاریم کفایت میکنه.باید فرصت بیشتری بدم به این اشناییتاریخ ۱۸ اردیبهشت۴۰۳</description>
                <category>تسترال|صدف جواهری</category>
                <author>تسترال|صدف جواهری</author>
                <pubDate>Tue, 07 May 2024 20:55:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>