<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sadaf Mirali</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sadafmiralii</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:07:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/267233/avatar/TpLYea.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sadaf Mirali</title>
            <link>https://virgool.io/@sadafmiralii</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اگه شکرم نگیم خدا دلش میترکه</title>
                <link>https://virgool.io/@sadafmiralii/%D8%A7%DA%AF%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D8%B1%D9%85-%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%85-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D8%AF%D9%84%D8%B4-%D9%85%DB%8C%D8%AA%D8%B1%DA%A9%D9%87-n9cqkty3mydg</link>
                <description>به محل زندگیشون میگفتن “زندان ابوغریب” زندانی که یه حوض باصفا داشت  با کلی گل و گیاه و از اون مهم تر  زندانبان  های مهربون که ازشون مراقبت میکردن.‌‌انگار اونجا همه ادبیات مشترک داشتن، مقدمه حرفاشون میشد: الان ۸ ماهه که اینجام، دو ساله آوردنم ، ۶ سال...‌‌شمارش روزها قطعا به امید آزادی نبود ولی شاید روز و ماه و سال کمک میکرد تا حجم تنهاییشون رو اندازه بگیرن.‌اگه با تک تک کسایی که تو خانه سالمندان زندگی‌ میکنن حرف بزنید میفهمید که هیچکس از زندگی فعلیش براتون خاطره ای تعریف نمیکنه ، انگار یه روزی زندگیشون رو‌ گذاشتن پشت در های آسایشگاه و حالا  بقیه سال های زنده بودنشون به فکر و خیال گذشته میگذره.‌رکود. بهترین واژه برای توصیف حال و احوالشون رکوده.‌به جز‌ بچه گربه ای که تو حیاط آسایشگاه زندگی میکرد و گل هایی که زیر نور‌ خورشید رشد میکردن، زندگی هیچ جریان دیگه ای نداشت.‌از یکیشون پرسیدم خوبی ؟ گفت شکر. بعد یکم مکث کرد و گفت اگه شکرم نگیم خدا دلش میترکه...‌#صدف_نویس‌پ.ن۱: به مناسبت روز جهانی سالمند‌پ.ن۲:فکرشو میکنید که سال های آخر‌ زندگیتون تو خانه سالمندان بگذره؟‌</description>
                <category>Sadaf Mirali</category>
                <author>Sadaf Mirali</author>
                <pubDate>Thu, 01 Oct 2020 11:34:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رکابِ خیال</title>
                <link>https://virgool.io/@sadafmiralii/%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84-df1ar0aoqbay</link>
                <description>اولین دوچرخه ی زندگیم بین من و خواهرم مشترک بود! یه دوچرخه قدیمی کوچیک که به زور روش جا میشدیم؛ یکی رکاب میزد و اون یکی رو ترک دوچرخه میشست و مسئول ترمز گرفتن بود! چون حتی آپشن ترمز هم نداشت و مجبور بودیم از روش کشیدن دمپایی روی آسفالت کوچه استفاده کنیم ...کوچه ای که ما زندگی میکردیم یه سراشیبی خیلی تند داشت و هرکسی جرئت نداشت از اونجا با دوچرخه یا اسکیت بیاد پایین . ولی یه روز ما دلو به دریا زدیم و تصمیم گرفتیم با دوچرخه ی بی ترمزمون این راهو امتحان کنیم .خواهرم نشست جلو و من خودمو آماده کردم که با پاهام ترمز بگیرم .اولش از سرعت زیاد و پیچیدن باد توی موهامون حسابی کیف کردیم ولی کم کم فهمیدیم که به این راحتیا نمیتونیم دوچرخه رو کنترل کنیم . حالا تصور کنید دقیقا جلوی مسیر ما عمه ام روی یه سه پایه نشسته بود و ما هرچی داد میزدیم که از سر راه برو کنار متوجه نمیشد! ماهم با بالاترین سرعت ممکن خوردیم به سه پایه .خلاصه چشمتون روز بد نبینه عمه که رفت هوا ، دوچرخه هم از وسط دو نیم شد! بعد از یه مدت غصه خوردن و سوگواری برای دوچرخه مون بابا دو تا دوچرخه ی نو برامون خرید.هنوز بعد از این همه سال وقتی بهش فکر میکنم  برق زدنش و نوار های صورتی ای که از دسته های فرمونش آویزون بود به وضوح جلوی چشممه ؛ چون بخشی از خاطره های خوش کودکیم رو مدیون همون دوچرخه ی صورتی ام .وقتی اسم دوچرخه میاد من یاد اون کوچه میفتم که هر روز منتظر بودم ساعت 5 شه تا مامانم اجازه بده برم بازی . یاد سبد دوچرخه ام میفتم که توش رو پر از خوراکی میکردم و میرفتم تو زمین خاکی، روی سنگ ریزه ها  رکاب میزدم تا حس و حال شمال برام تداعی شه.وقتی ماهیت این کمپین رو خوندم با خودم گفتم شاید با یه دیقه نوشتنت یه بچه رو به همه ی این رویا ها نزدیک کنی . به نظرم این حق همه ی بچه هاس که روی زین دوچرخه بشینن رکاب بزنن و هرچقد دلشون بخواد خیال بافی کنن. شاید یکی از این بچه ها مثل من باشه و هر روز با دوچرخه اش بره شمال...#صدف_نویس صدف میرالی </description>
                <category>Sadaf Mirali</category>
                <author>Sadaf Mirali</author>
                <pubDate>Wed, 30 Sep 2020 09:59:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زشتی ها رو قشنگ کنیم یا حذف؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sadafmiralii/%D8%B2%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D9%87%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D8%AD%D8%B0%D9%81-d0tipt6lnlxm</link>
                <description>چند روز پیش تو اکسپلور اینستاگرام  یه پست دیدم با این مضمون “استایل با مقنعه” در ادامه هم چند تا دختر با تیپ های شاد و مدل موهای بامزه بودن.‌‌اگه دختر باشید و حتی برای یک بار به اجبار مقنعه سر کرده باشید میدونید که این یه تیکه پارچه در واقع یه زندانه که برای عذاب صورت ما طراحی شده.‌‌مقنعه،فرم‌ رسمی کشورمون که کارش اینه تمام ضلع های صورتمون رو بندازه بیرون و یه جوری بچسبه بیخ گلومون که یه ذره هوا هم به مغزمون نرسه.‌ولی چیزی‌ که برای من جذاب بود اینه که ما زن ها با این موجود بد قواره هم سر‌ صلح داریم. نه که لزوما قبولش کرده باشیم ها، ولی مثلا دلمون میخواد یه کاری کنیم با مقنعه هم خوشگل باشیم!‌بعد فکر کردم دیدم انگار کلا خاصیت ما اینه که هرچیزی ک دوستش نداریم رو میگیریم دستمون و‌ انقد باهاش ور‌ میریم تا بالاخره یه جور قشنگش کنیم تا قابل تحمل باشه.مثلا بهمون گفتن همه جامون رو جز صورت و دست ها بپوشونیم ما هم گفتیم چشم و عوضش ناخن هامون رو لاک زدیم و آرایشو بیشتر کردیم.‌‌یا وقتی زندگی مدرن خونه های ویلایی و باغچه پر از گل رو ازمون گرفت تراس ها رو با گلدونامون قشنگ کردیم.حتی وقتی توی رابطه بهمون کم محلی شد بیشتر به خودمون رسیدیم و لباس های قشنگ تر پوشیدیم.‌میخوام بگم که ما شاااید،   زورمون به یه سری چیزا نرسه ولی حداقل خوبه که یاد گرفتیم زشتی ها رو قشنگ کنیم.‌❓به نظرتون این ویژگی‌ضعفه یا قدرت؟!‌#صدف_نویس‌</description>
                <category>Sadaf Mirali</category>
                <author>Sadaf Mirali</author>
                <pubDate>Mon, 28 Sep 2020 16:48:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسوسه ای به نام &quot;نوشتن&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@sadafmiralii/%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%B3%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-s3o2bkiwjump</link>
                <description>برای انتشار اولین پست در ویرگول سایت عنوانی داره که هرکسی رو وسوسه میکنه تا دست به قلم شه.هرچی دلت میخواد بنویس...این عنوان رو میخونم و مدام با خودم فکر میکنم که من چی دلم میخواد؟ بیام اینجا از مسائل روز درد و دل کنم یا یکی از داستان هامو کپی کنم تو سایت؟ شاید هم فقط یه خاطره تعریف کنم...حسی که به این عنوان دارم مثل حس دیدن یه دوست قدیمیه . دوستی که بعد از مدت ها نشسته رو به روم و بهم گفته چه خبرا؟؟؟حالا هی من باید با خودم فک کنم بین این همه خبررر که روی هم تلمبار شده من کدومشو برای این تعریف کنم ؟! یه سری از اتفاقا تا نوک زبونم میاد که تعریف کنم ولی تهش با خودم میگم ولش کن شاید براش مهم نباشه که اینو بدونه... حتی دلم میخواد باهاش درد و دل کنم ولی بازم میترسم که دلش با من همراه نباشه.خلاصه بعد از کلی کلنجار رفتن ؛ در جواب میگم: سلاامتی . تو چه خبر؟بعد ممکنه همین پروسه عذاب آور برای اون هم تکرار شه ، شاید هم دلو بزنه به دریا و یه چیزی تعریف کنه.به عنوان اولین پست این رو از من قبول کنید . بعد ها قول میدم بیشتر براتون صحبت کنم.شما چه خبر؟؟؟؟؟؟؟#صدف_نویس</description>
                <category>Sadaf Mirali</category>
                <author>Sadaf Mirali</author>
                <pubDate>Sat, 19 Sep 2020 16:23:50 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>