<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صدفک</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sadafs100</link>
        <description>آنچه . دلم . گفت . بگو . گفته ام</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:57:21</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/235857/avatar/DrsFEp.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صدفک</title>
            <link>https://virgool.io/@sadafs100</link>
        </image>

                    <item>
                <title>توصیه‌هایی برای پزشکان خیلی جوان</title>
                <link>https://virgool.io/@sadafs100/%D8%AA%D9%88%D8%B5%DB%8C%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-bzrl0da5pyy2</link>
                <description>دوباره سلام. امیدوارم که توی این مدت خوب بوده باشین. خب بریم سراغ ادامه داستان. تو قسمت قبلی دیدیم که بهتره خودمون رو وسیع‌تر از یه قالب محدود ببینیم. بدونیم که هر عنوانی با خودش کلی مسئولیت میاره و یه قله ست. قرار شد سعی کنیم در مسیر رسیدن به عناوینی که بهمون میدن بیشتر تلاش کنیم و به داشتنشون بسنده نکنیم و صد البته که بال و پر سایر بخشهای وجودیمون رو هم با محدود کردنای خودمون نچینیم :)توی این قسمت میخوام از سلامت روان بگم. حتما شما هم تو این مدتی که وارد دانشکده پزشکی شدین، کم نشنیدین یا ندیدین از اخبار مربوط به نارضایتی رزیدنتها، خودکشیای پشت هم، خالی موندن ظرفیت رزیدنتی، پزشکایی که کلا پزشکی رو میبوسن میذارن کنار و… اگر هم که وارد بالین شده باشین که فبها. قطعا روزی هزار تا اتند و رزیدنت و اینترن و... رو میبینین که حتی در عینی که خودشون اینجان کل حرفشون اینه که شرایط افتضاحه و بهترین کار اینه که جمع کنین برین و این صحبتا. من درک میکنم که همه این اخبار و اطلاعات، برای شماهایی که ممکنه دست اول دریافتشون نکنین به مراتب استرس‌زا تر هم هست نسبت به بچه‌های سال بالایی. به خاطر همین فکر میکنم که خیلی مهمه قبلتر از اینکه من بخوام تجربه‌هایی ازین دست که چی بخونین و چطور بخونین و... رو باهاتون به اشتراک بگذارم، ازین تجربه burnout ی بگیم که متاسفانه با شرایطی که هست، روز به روز هم داره شیوعش بیشتر میشه...همین الان تکلیف این قضیه رو مشخص کنیم که قرار نیست من اینجا امید یا انرژی مثبت الکی بدم. آیا شرایط واقعا خیلی سخته؟ بدون شک بله و این رو چه من بگم و چه نه، خودتون از اولین روزی که پاهاتونو تو بیمارستان میذارین قطعا با تمام وجود لمس خواهید کرد. اما حرف من چیه؟ حرف من اینه که این مشکلات لزوما هم لاعلاج نیستن. کاری هست که شما امروز برای فرداتون از دستتون بربیاد و الان میخوایم راجع به اون کار صحبت کنیم. نکته‌ای که میتونه کمک کنه اینه که شما به شرایط الانتون مثل یک لایف استایل نگاه کنین و نه یه شرایط موقتی. منظورم چیه؟ اگر که شما یه رشته دیگه میخوندین، دانشگاه و دوران دانشجویی احتمالا یه چیز موقتی بودن. 4-8 سال نهایتا قرار بود توش وقت بگذرونین و بعدش هم وارد بازار کار میشدین و... زندگی به عنوان یه دانشجو شاید خیلی متفاوت باشه با زندگی به عنوان یه مهندس، وکیل یا هر شغل دیگه‌ای پس شاید در اون حالت ارزش نداشت که شما خیلی جدی بخواین لایف استایل دوران دانشجوییتون رو به طراحی کنین (دقت کنین نمیگم مهم نبودا، میگم کمتر مهم بود) اما لایف استایل شما بعنوان یه دانشجوی پزشکی تا سالها احتمالا تغییر چندانی نخواهد کرد. درس زیاد، کشیک، استرس مریض و مورنینگ ریپورت و… چیزهایی هستن که سر و‌ کار شما باهاشون صرفا محدود به چند سال آینده نمیشه و تا سن زیادی و شاید حتی برای خیلی‌هاتون مادام العمر، قراره باهاشون درگیر باشین. پس اینجاست که انتخاب و ساختن یک روش زندگی هوشمندانه، خیلی مهم میشه چون بدن و طبیعت ما خیلی اوقات میتونه استرسهای حاد با مدت زمان کوتاه رو هندل کنه اما برای استرسها و فشارهای مزمن تر اینطور نیست و اینجا همون نقطه‌ایه که burn out اتفاق میفته…متاسفانه عکس آرشیوی که فکر کنم مرتبط با burnoutه دیگه نداشتم و این عکس برخلاف میل باطنیم، اینترنتی‌ه.خب حالا چیکار میشه کرد؟ دو دسته منبع هست که شما میتونین برای دوری ازین فرسودگی ازشون کمک بگیرین. یکی بحث self care هست و دومیش هم بحث حلقه‌های حمایتی و در کنار اون حتما حتما باید روشهای مدیریت زمان و همینطور مدیریت استرس رو یاد بگیرین و بدون هیچ رودروایستی هم هرجا که لازمه از کمک متخصص استفاده کنین.خودمراقبتیابزار کمکی اول همون طور که گفتم خودمراقبتی یا self care هست. منظورم از self care یوگا و مدیتیشن و اینجور چیزا نیستا :دی منظورم فعالیت‌هاییه که وقتی از کار و درس و زندگی خسته‌این و سطح انرژی‌تون پایینه، بتونن حالتون رو خوب کنن. انتخاب این فعالیتها کاملا بستگی به خودتون  و شناختی که از شخصیتتون دارین؛ داره و‌ واقعا نمیشه حکم کلی هم داد. من اما اگر برمیگشتم به ۳-۴ سال قبل حتما این دو دسته فعالیت رو خیلی جدی‌تر دنبال میکردم. یکی فعالیتهای ورزشی (هر نوع ورزشى كه دوست دارين و ترجيحا ورزشى كه بشه مستمر ادامه دادش و تو برنامه روزانه يا هفتگى به طور منظم اونو جا داد يعنى دنگ و فنگ كمترى داشته باشه) ، یکی هم فعالیتهایی که با هنر یا خلاقیتتون سر و کار دارن (اينم بستگى به علاقه خودتون داره و خيلى متنوعه، از موسيقى و نقاشى و خطاطى و عكاسى گرفته تا آشپزى و خياطى و بافتنى تا همين نوشتنهاى گهگاهى يا حتى برنامه نويسى و… هرچيزى كه يه دستاورد نسبتا ملموس داشته باشه و ممكنه اصلا تو ذهن من نباشه الان حتى)فقط يه نكته ديگه‌ای هم که این بین باید حواستون باشه اینه که نذارید این فعالیتها خودشون منشا استرس اضافی بشن براتون. همیشه به چشم منبع انرژی و برگ برنده بهشون نگاه کنین. قرار نیست شما لزوما یه نقاش حرفه‌ای یا مربی ورزشی بشید که بخواین این فعالیتها رو دنبال کنین. قراره این فعالیتها مثل خمیر اسلایم استرسهای روزانه شما از محیط کار و زندگی رو جذب کنن و به جاش حس خوب بهتون بدن. چیزی که مسلمه هم اینه که شاید زمانی که شما میتونین برای این کارا بذارین خیلی کمتر از چیزی باشه که تو خود اون کار بخواین پیشرفت کنین، اما چیزی که فارغ از خود اون فعالیته مهم هست حال خوب شماست. این هشدار رو گفتم بدم بهتون برای اینکه به قول یکی از اساتید روانمون غالب پزشکها درجاتی از ocpd (اختلال شخصیت وسواسی جبری) و کمال گرایی رو دارن گفتم یه وقت این کمال گراییه اینجا کار دستتون نده و بخواد کار رو بدتر کنه:)) اگه هم هميشه وقت ندارين براى هر دو تا گروه فعاليت بالا، مثل من برين كوه عكاسى كنين براى دل خودتون و تلفيقى بزنين :دىحلقه‌های حمایتیاما ابزار كمكى دوم حلقه‌های حمایتی هستن که میشن همون خانواده و دوستا و… خب من اینجا میخوام رو قسمت دوستان بیشتر تمرکز کنم و بگم که چه مهارت‌هایی بنظرم به طور خاص برای دوستی‌های شما خیلی مهمن . من بقینا باور قلبی دارم که یکی از چیزهایی که بچه‌ها رو توی دوران کشیک دادن (اینترنی و بعدترها رزیدنتی) خیلی خیلی اذیت میکنه و شاید خودشون  هم ندونن همین دوستی‌ها هستن. احتمالا شنیدین (یا خواهید شنید) که دوران اینترنی زمانیه که دوستی‌ها به هم میخورن و بخاطر همین اصلا گاهی بهتره با دوستای خیلی صمیمی‌تون نباشین. در عمل هم واقعیت خیلی دور از این نیست. من خودم کم ندیدم از دوستی‌های خیلی صمیمی همکلاسی‌هامون که توی این دوران به هم خورد یا دعواهای شدیدی که پیش اومد بین اونهایی که حالا یکم غریبه‌تر بودن. الان که فقط ۳ تا بخش از بخشهای اینترنی من مونده اما، میتونم بگم اصلا اصلا اصصصصلا در حد تعاریفی که بچه‌ها میکردن سخت و بد نگذشت (جدا از ماهیت بیخود خود این دوره) و قطعا اگه فقط یک دلیل رو بخوام بگم برای این خوب گذشتن، این بود که تمام بخشها رو با دوستام بودیم و مهمتر ازون اینکه قبل از اینترنی، نوع برخورد با هم رو یاد گرفته بودیم و‌ قلق همدیگه دستمون اومده بود.. همین قضیه هم باعث شد که همه‌مون خیلی خیلی کمتر اذیت بشیم. حالا آیا دوست صمیمی داشتن به تنهایی کافیه؟ نه اصلا! این قضیه اصلا اونقدی مهم نیست. مهارتهای ارتباطی شماست که خیلی مهمتره، اینکه بتونین بدون دلخوری و کاملا راحت مرز کار و دوستی رو توی روابطتون داشته باشین، طرف مقابل  و مدل فکریش رو بشناسین و بتونین از دید اون هم به مسائل نگاه کنین، کوتاه اومدن توی رابطه رو یاد گرفته باشین، گوش دادن فعال رو بلد باشین، بدونین وقتی سر مسئله‌ای ناراحت هستین دقیقا کی و چطوری  باید ناراحتیتون رو ابراز کنین و اصلا لازمه همیشه که ابراز کنین ناراحتی‌ها رو یا نه…عكس مربوط به يلداى سه سال پيش به وقت استاجرى كه خودمم از پيدا كردنش خيلى ذوق كردم:)) ازين جمع دو نفر الان ميانه‌های دوره طرح هستن :)پس به عنوان take home message این قسمت: سعی کنین از حالا برای زندگیتون برنامه‌ریزی کنین و بدونین مدل زندگی الانتون با احتمال زیادی lifestyle حداقل ۵-۱۰ سال آینده‌تون رو میسازه پس مدلی رو انتخاب کنین که بخواین و بتونین باهاش طولانی‌مدت زندگی کنین و نه مدلهای موقتی رو. اینو هم بدونین که الان (هر جای مسیر هم که هستین) بهترین فرصته برای این ساختن و برنامه‌ریزی. چون تو این مسیر هرچقدر که جلوتر میرین، وقتتون محدودتر میشه و امکاناتتون کمتر. قطعا وسط کشیک دادنا حوصله ندارین یه فعالیت جدید رو شروع کنین و ادامه بدین، پس از الان شروع کنین به عادت سازی برای فعالیتهای خودمراقبتی. قطعا وقتایی که خسته و له از بیمارستان برمیگردین وقت و حوصله ندارین بشینین soft skill یاد بگیرین یا زیر و بم آدمای جدید رو درآرین، پس روی روابطتون و مهارتهای بین فردیتون هم از همین حالا سرمایه‌گذاری کنین چون الان وقتشه.  توی مطالب بعدی کارهای دیگه‌ای که فکر میکنم به دردتون میخوره رو بیشتر باز میکنم ولی ازونجایی که دوست ندارم متکلم وحده باشم یا حرفای غیرمفید بزنم؛ لطفا تو این فاصله اینجا یا هرجای دیگه که در ارتباط هستیم بهم فیدبک بدین که از چه چیزایی بیشتر میخواین بدونین و چه سوالاتی الان بیشتر توی ذهن خودتون هست راجع به ادامه این مسیر :) فعلا خدا نگه دار.</description>
                <category>صدفک</category>
                <author>صدفک</author>
                <pubDate>Tue, 30 Nov 2021 21:40:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاشقانه‌ترین نامه‌ی کوتاه دنیا</title>
                <link>https://virgool.io/@sadafs100/%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-djkqripehqpt</link>
                <description>یک شبی که احتمالا حالم مثل امشب خیلی خوب نبود؛ صفحه‌ی یه دختر کانورتی رو میدیدم توی اینستاگرام. خیلی دوستش داشتم و خیلی عجیب صفحه‌ش رو پیدا کرده بودم. اسمش «ضحی» بود.تو خاطرم موند اسمش. گذشت تا اینکه بعدترها خیلی تصادفی چند خط به چشمم خورد که بدجوری قلبمو لرزوند. منی که تمام عمرم رو داشتم داستان و شعر و متن عاشقانه میخوندم و تمام تفسیرا و عباراتشونو از بر بودم، هیچوقت دیالوگ در این حد عاشقانه‌ رو هیچ جا نه شنیده و نه خونده بودم.. نه که نخوام ترجمه کنم، دو سال تمام سعی کردم بنویسمش. به زبون خودم بنویسم اون چیزی که ازش حس میکنم و زیر پوستم وول میخوره رو، ولی نشد. انقدی که دوست داشتم این جملات رو بازنویسی کنم، هیچوقت دیگه تو زندگیم هیچ چیزی رو نخواستم بنویسم. ولی نشد. میگفت:وَالضُّحَى،وَاللَّيْلِ إِذَا سَجَى،مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَى.وَلَلْآخِرَةُ خَيْرٌ لَكَ مِنَ الْأُولَى.وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى…أَلَمْ يَجِدْكَ يَتِيمًا فَآوَى؟وَوَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدَى؟وَوَجَدَكَ عَائِلًا فَأَغْنَى؟!</description>
                <category>صدفک</category>
                <author>صدفک</author>
                <pubDate>Thu, 25 Nov 2021 00:14:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک موجود ۱.۵ ساله</title>
                <link>https://virgool.io/@sadafs100/%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D9%88%D8%AC%D9%88%D8%AF-%DB%B1%DB%B5-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%87-mutot47hifoe</link>
                <description>هفته‌ای که گذشت، من هزار تکه شده بودم. هر تکه‌ام انگار برای خودش در یک زمان و مکان خاص جا خوش کرده بود. همه چیز از حرف مامان شروع شد. داشت راجع به خاطرات قدیمیشان/ خاطرات قدیمیتان صحبت میکرد که یکهو قبل از اسم شما &quot;خدا بیامرز&quot; گذاشت. راستش را بخواهید، یک جوری شدم. یعنی توی این 1.5 سال شما را اینطوری نشناخته بودم؟ نمیدانم. فقط میدانم که بعد شنیدنش یک طعم گسی آمد توی دهانم و پرت شدم به آذر ماه 98. انگار که سیاهچاله باشد. پرت شدم و دیگر نتوانستم بیرون بیایم. همانجا ماندم. لابلای همان روزهایی که وسط کلاس آمار، مامان پیام داد که حال شما خوب نیست و دارند میروند شمال و من هم اگر شد، بعد از کلاسم ماشین بگیرم و بیایم. ماشین را برای فردا صبح گرفتم و خدا میداند که چقدر آن روز دل توی دلم نبود.. حتی بیشتر از... بگذریم. آمدم خانه و بعد از سالها جانمازم را باز کردم و شروع کردم به دعا. از همان دعاهایی که عربیش را نمیدانم و مجبور میشوم که قنوت را فارسی بگویم. اوایل مقاومت داشتم. لبخند مهربانتان مدام جلوی چشمم بود و با اینکه میدانستم خوب نیستید، اینطور ماندن برایتان سخت است و دلتان نمیخواهد بیشتر اسیر این دستگاه‌های اکسیژن باشید؛ باز هم چشمهایم را بسته بودم و میگفتم خدایا جدی که نیست. نه؟ خوب میشوند. نه؟ رسیدم آمل و بابا گفتن که صحبت کرده اند و چون در بیمارستان آشنا داریم و البته توضیح داده اند که من نوه ارشدش هستم و دانشجوی پزشکی، اجازه داده اند یک توک پا بروم ICU و ببینمش (با اینکه ملاقات ممنوع بوده است). خب من آن موقع هنوز اینترن نشده بودم. شاید شما نمیدانستید، ولی آن بار اولین نوبتی بود که به ICU وارد میشدم چرا که در استاجری هروقت نوبت راند بیماران ICU میرسید، اساتید معافمان میکردند و میگفتند شما لازم نیست باشید. خلاصه سرتان را درد نیاورم... از آن گان‌های عجیب و غریب کیسه‌ای پوشیدم و وارد ICU شدم. تا وارد شدم؛ پرستارتان نگاهی بهم کرد و گفت: «شما صدفی؟ مدام فقط اسم شما رو میگه و میگه دخترم کجاست.» بعد خودتان من را دیدید و گل از گلتان شکفت... شروع کردید خاطره گفتن. با همان لحن سرد و گرم چشیده و لبخند همیشگیتان، من را میشناختید اما زمان را نه. انگار میخواستید دست من را بگیرید و با هر جمله برویم توی بیست سی سال قبل. یادتان هست عزیزم؟باید جای همراه مریض باشی تا حس کنی که ICU چقدر محیط زجرآوری هست. اینکه این جمله روتین که در نوت مریضها مینویسیم: «بیمار ویزیت شد. بیدار و هوشیار و اورینته به مکان و زمان و شخص» چقدر دلگرم کننده است. که همین orientation ساده اگر لحظه‌ای در عزیزت بهم بخورد، چقدر دلت مرگ میخواهد. باید جای همراه مریض باشی که بفهمی عزیزت را دیدن درحالتی که از فرط agitation در ICU مهار فیزیکی دارد؛ چه حالی دارد.... من یک بار بوده ام و میفهمم. شاید وسط راندهای شلوغ پست کشیک و وظایفی که سر و تهشان معلوم نیست؛ گاهی یادم برود. ولی میفهمم... مرده و زنده ندارد. ICU در هر صورت جهنم این دنیاست.بعد از دیدن همین جهنم بود که رفتم خانه و باز هم به سجاده پناه بردم. این بار چشمهایم را محکمتر فشار دادم تا اشکهایم نریزد و صدای صحبتهایم با خدا بلند نشود در حالی که دیگر نمیخواستم حتما بمانید. درحالی که به خیال خودم خودخواهی‌ام را گذاشته بودم کنار و گفتم خدایا مبادا که نخ اتصالش به این زمین، خودخواهی ما باشد. گفتم ولی لایق نبودم. نه لایق بودم و نه کاره‌ای. وقتش نشده بود. آن موقع نفهمیده بودم چرا ولی الان بهتر میفهمم.ماندید و بهتر شدید. من هم ماندم و عذاب وجدان دعاهایم و شکر بابت اجابت نشدنشان. چند ماه بعد یک ویروس منحوس آمد و عید آن سال، شد اولین عیدی که من سر شما را نبوسیدم. خدمتتان رسیدیم با ترس و لرز، ولی دم در نشستم. ماسک را درنیاوردم و بابت همان دو دقیقه هم کلی عذاب وجدان داشتم. گذشت تا مرداد ماه. فرجه امتحان گوش و حلق و بینی م بود و تعطیلات عید فطر. مامان اینها آمدند شمال تا یک تنوعی داشته باشند ولی من طبق معمول درس داشتم و ماندم تهران. یکشنبه صبح مامان تلفن کرد و گفت که حال شما خوب نیست. عمو میاید دنبالم که با هم بیاییم شمال. گفت که پیراهن های مشکی بابا و علی را هم از کمد بیاورم... عمو آمد و آن 4 ساعت راه تهران تا شمال که حتی جرئت سوال کردن هم نداشتم، 40 سال گذشت... روزهای سیاه سوگ تکراری است. میدانم دوست ندارید زیاد بهش فکر کنم. پس فکر نمیکنم. در آن روزها اما که شما اولین کسی بودید از دنیای نزدیک من که رفته بود. جز غم یک فکر دیگر هم مدام توی ذهنم پرسه میزد. این که چطور ممکن است که یکی قبل از خودت باشد، در همه خاطره هایت باشد، باشد، باشد، باشد. بعد یک مرتبه دیگر نباشد. پس تکلیف بقیه روزها و خاطره ها چه میشود...سوالم خیلی طولانی بی جواب نماند.عکس بالا را میشناسید؟ فکر نکنم. از آدمهای دنیای بعد از شماست. اولین نتیجه خانواده مادریم. درواقع عمر بودنش در این دنیا، به اندازه عمر نبودن شماست. همان روزی که شما رفتید، او آمد. انگار که خدا شما را از متن خاطره‌هایم گرفته بود و‌ در عوض او را داده بود. شما اولین عزیزی بودید که وقتی رفتید؛ من آنقدر بزرگ بودم که عمق غمتان را بفهمم و او اولین عزیزی است که وقتی آمد؛ من انقدر بزرگ بودم که این حجم شادی را بتوانم در آغوش بگیرم. دو سال پیش نه شاید، ولی الان یک کمی میفهمم ازینکه چرا قسمت نشد شما در آذر ماه بروید وقتی که همه دور و برتان بودند…قرار شد از روزهای سوگواری ننویسم ولی از خودش چرا، اجازه بدهید که بگویم. از روزهای بدون شما، از جای خالیتان که درست مثل بودن همین بچه، برای من پر است… اصلا همان است. چند روز پیش مهمان خانه‌مان بودند، همین دختربچه ملوس را میگویم. چقدر هم خوش‌رو و آرام بود، راحت توی بغلم می‌آمد و هیچکس هم نفهمید ولی من هر بار که در بغلم فشارش میدادم و میخندید، یاد شما بودم و به همین خاطر هم شاید کل آن شب را به هر بهانه و بازی شده در بغل خودم نگه داشتمش... انگار هدیه‌ای باشد که برای من در این دنیا جا گذاشته باشید تا زیاد بی‌تابی نکنم. فکر نمیکنم هیچوقت به هیچ بچه‌ی دیگری در این دنیا همچین حسی داشته باشم. سوگ برای من همان بچه‌ای بود که اوایل، آمدنش نو بود. پر از سر و صدا، کاملا وابسته. بود و این بودنش، لحظه‌ای رهایم نمیکرد. کم کم اما  جای خودش را کنج خانه دلم پیدا کرد. برای خودش آرام این طرف آن طرف راه میرفت، کنجکاوی میکرد و دوباره برمیگشت سر جای اولش. هر چقدر که من بزرگ میشوم سوگ هم با من بزرگ میشود انگار. رمز و رازهای وجودم را یاد میگیرد… فراموش نشده و نمیشود ولی مستقل چرا. تمام این ۱.۵ سال به رسمیت نشناخته بودمش. صحبتی نداشتیم. انگار صرفا یک عارضه جانبی بود که باید فراموشش میکردم، اما امروز نشستم و به بهانه خلوت کردن با شما، با او هم کمی خلوت کردم. ازین برایش گفتم که ازش متنفر نیستم. ازین که حتی دوستش دارم چرا که آخرین یادگاری شماست… فکر کنم الان بهتریم. بهتریم و ملالی نیست جز دوری شما. شما چطور؟آنجا بهترید؟ قول میدهم زودتر برایتان بنویسم که خیلی دلتنگ نشوید..امضا: نوه‌ی ارشد جا مانده‌ی شما</description>
                <category>صدفک</category>
                <author>صدفک</author>
                <pubDate>Fri, 19 Nov 2021 19:04:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا کوهنوردی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sadafs100/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C-t1dhq3brbqfl</link>
                <description>اولین کوه یکم حرفه‌ای که رفتم پارسال بود. البته حرفه‌ای که میگم نه اینکه فکر کنید قله خیلی بلندی بود و اینها، نه. یک قله خیلی کوچیک بود، به قول عمو محمود «بیشتر کوه‌‌پیمایی بود تا کوه‌نوردی» ولی خب… اولین باری بود که کفش کوه داشتم، باتوم داشتم، با یه گروهی بجز خانواده میرفتم و ازین حرفها… نگاه که میکنم مدت زیادی نگذشته ولی اونجوری که توی همین مدت کم، دامنه‌ها من رو دلبسته و معتاد کردن که این حس رو با کمتر چیز یا کمتر کسی قبلا تجربه کرده بودم توی این دنیا ❤طوری که الان دیگه هروقت که تنهام، یا تو کوه‌م، یا دارم عکسای کوه رو میبینم، یا پس ذهنم به خاطرات کوه فکر میکنم. بی‌اغراق. گاهی برای خودم سوال میشه که چرا. مگه کوهنوردی چی داره که این همه فعالیت دیگه توی دنیا برای من نتونستن داشته باشن. یه بعدش خب جو خوب گروهی که باهاشون میرم (که خیلیاشون از اساتیدم هستن و اون انتقال تجربه‌هه و الگوبرداریه خب خیلی پررنگ میشه برام)، یه بخشیش خب طبیعت بینظیر کوهستانه و علاقه ذاتی من به این قضیه که دوربین از دستم نمیفته توی کوه، یه بحثیش هم اما معناییه که من تو کوه بهش رسیدم. مطمئنم که این یه تجربه شخصیه. آدمهای مختلف حتما جاهای مختلفی معنای زندگی رو پیدا میکنن و احتمالا اونا هم دوست دارن اونجا بیشتر و بیشتر وقت بگذرونن، برای من اما خب اونجا کوه بوده. اما معنایی که مد نظرم هست چیه؟نمای زیر پا از قله «سکه‌نو» وارنگه رود، مرداد ۱۴۰۰کوهنوردی برای من خیلی خیلی شبیه به این دنیاست، انگار که داره درس زندگی کردن میده. درس زندگی کردن با آرامش. وقتی اولین بار یه قله‌ای رو میری، نمیدونی چقدر راه مونده. نمیدونی چقدر باید بری. شاید روی کاغذ بدونی ولی به تجربه نمیدونی، راه رو نمیشناسی. حس دقیقی از مسیر نداری. فقط میدونی که در لحظه باید بری. هیچوقت توی کوه نباید طولانی وایسی چون عادت میکنی و بلند شدن سخت‌تر میشه. مثل زندگی. گاهی بعضی همنوردهات قبلا مسیر رو رفتن و تو به اونا اعتماد میکنی، گاهی هم نه. گفتم همنورد. چقدر همنوردی میتونه معنی دقیق و خوبی از رفاقت به آدم یاد بده، اونم از هر نوعش. رفیق کاری، رفیق شخصی، رفیق خانوادگی، رفیق عاطفی،… همنورد کسیه که بیرون کوه ممکنه هزار تا دنیا با تو فاصله داشته باشه، ابزار کوهنوردیش با تو متفاوته، تجربه و سرعت گام‌برداری فردیش ممکنه با تو فرق کنه، ولی هر دو یه مسیر رو میرین به سمت یه هدف. خیلی وقتا حتی کل مسیرتون هم یکی نیست. تو کوه زیاد پیش میاد که جایی تنها بمونی و غریبه‌ای رو ببینی، چند صباحی همنورد بشین، بعد هم هر کدوم به گروه خودتون ملحق شین. یا حتی ممکنه تو یه گروه هم همنوردها برنامه‌ها و شرایط متفاوتی داشته باشن. بعضیاشون بخوان زودتر برگردن، بعضیا بخوان حتما قله رو بزنن و… اما نکته مهمی که راجع به همنوردا وجود داره اینه که هرکس «چندصباحی» کنارته. چندصباحی کنارته ولی به جات قله رو نمیزنه، هرچقدر هم که نزدیک باشین. میتونه کمکت کنه و دستت رو بگیره اما در نهایت علیرغم همه این هم‌مسیری‌ها کوهنوردی یه فعالیت «انفرادی» ه، در نهایت این تویی که به قله رسیدی/ نرسیدی و این خود تویی که باید برای رسیدن بهش تلاش کنی. درست مثل زندگی. تمام طول عمر دنبال همراهیم. خانواده، دوست صمیمی، شریک کاری، همسر… یکی رو میخوایم که تا ابد کنارش بمونیم. غافل ازینکه هیچ ابدی وجود نداره. ابد هیچ دو تا آدمی یکسان نیست. ما حتی با عزیزترین کسامون هم صرفا چند صباحی همراهیم ولی مسیر زندگیمون در نهایت یه مسیر انفرادیه. باید از همین چندصباح با هم بودنه لذت برد. اما چطوری؟ اینجا هم باز یه درس بینظیر از کوهنوردی یاد گرفتم. گفتم که همنوردها با هم متفاوتن، اما نکته دل‌انگیزش اینه که هیچوقت سعی نمیکنن هم‌نوردشونو شبیه خودشون کنن، بلکه دنبال یه قالب مشترک میگردن. هیچ فخرفروشی و نگاه از بالا به پایینی توی کوه نیست، هرچی هست رفاقت و دلسوزی و همدلیه. اگه تجربه کوه رفتن با گروه‌های واقعا حرفه‌ای رو داشته باشین، میدونین که اصولا عقب‌دار گروه یکی از توانمندترین افراد گروه وایمیسته و جلودار گروه کسیه که علیرغم آمادگی بدنی بالا و تسلط عالی به مسیر، از مهمترین وظایفش اینه که گام‌هاش رو با سرعت «گروه» تقسیم کنه و نه سرعت شخصی خودش. چقدر ما آدمها تو رفاقتامون، توی روابطمون دنبال قالب مشترکیم و چقدر هی سعی داریم طرف مقابل رو شبیه خودمون کنیم و وقتی میبینیم نمیشه، ناامید میشیم و فکر میکنیم مشکل از رابطه هه ست؟نکته قشنگ دیگه راجع به کوه، بنظر من ذات مستاصل انسان و ولع رسیدنه هست. کوه بهت ثابت میکنه که اگه عاقل باشی، در هر لحظه ممکنه همه‌چی از برنامه‌ریزی قبلیت خارج بشه. توی روزی که با اوج آمادگی و به هدف زدن یه قله میری کوه، هوا رو هم حتی از قبلش چک کردی که خوب باشه و خلاصه همه چی عالیه، ممکنه فقط ده دقیقه بوران بشه. همون ده دقیقه هم ممکنه تو جایی باشی که مجبور شی برگردی و ارتفاع کم کنی و حتی قید قله رو بزنی. اگه یکممی زودتر یا دیرتر میرسیدی همه‌چی حل بودا، ولی الان نه. این غیرقابل کنترل بودنه دقیقا ذات زندگیه. تو هر لحظه که انتظارشو نداری ممکنه یه اتفاق بی‌نهایت خوب/ بد بیفته اما در نهایت چیزی که تعیین میکنه تاثیر اون اتفاق توی زندگی تو چطوری باشه، هیچ ربطی به شدت خوب/ بد بودن اون اتفاق نداره و صرفا به اپروچ تو بهش برمیگرده. توی کوه هم همینه، توی روزی که علیرغم همه برنامه‌ریزیا نتونستی به قله برسی؛ میتونی فقط ناراحت بشی و غصه بخوری و حسرت جوری تو دلت بمونه که دفعه بعد که با چنین شرایطی مواجه شدی، یه تصمیم خطرناک بگیری. یا هم میتونی یه نگاه به دور و برت و دور و بریات کنی، با احتیاط بری پایین و لذت بارون و بوران رو روی صورتت حس کنی و سعی کنی چه با قله/ چه بی قله از ادامه وقتت استفاده کنی و‌ یه روز با خاطرات عالی بسازی.و اما آخرین درس آرامشبخش زندگی که من (فعلا) از کوهنوردی گرفتم راجع به مسیره. اینکه هیچ مسیر درست و غلطی وجود نداره. حتی اگه قله رو ملاک بگیریم، هر مسیر غلطی میتونه در لحظه جوری تغییر کنه که ادامه‌ش به قله ختم بشه. لازم نیست تغییرات هم حتما ۳۶۰ درجه باشن، گاهی یه تغییر کوچیک تو زاویه گام‌برداری توی چند تا گام، از یه مسیر رو به دره، یه مسیر رو به قله میسازه. فقط کافیه که نور داشته باشی و قله رو ببینی. نور همیشه هست. تو مسیر همه، تو زندگی همه، گاهی فقط تلالوش روی یه مسیر توجهمونو جلب میکنه. گاهی فقط ما حواسمون جمع میشه که ازش کمک بگیریم برای ادامه مسیر. وگرنه نور محدود نیست. روی مسیر درست و تماااام مسیرای غلط سایه انداخته. همیشه آماده‌ست که راه رو روشن کنه، گاهی اما خود ما جوری چشمامونو میبندیم یا پشتمونو میکنیم بهش جوری که جز سایه «خودمون» روی زمین هیچ چیزی رو نمیبینیم. زندگی هم همینه. تو مسیر غلط وایسادی؟ کی گفته؟ نور همیشه هست. به قول مولانا راه خودش بهت میگه چطوری باید بری. چشماتو باز کن. یکمی بچرخ. بچرخ. بچرخ. بچرخ. میبینی که از سایه درمیای و همه چیز روشن میشه. راه رو اشتباه رفتم؟ کل مسیر عقب عقب میرفتم؟ اگه همه اون عقب رفتنا باعث شده من امروز جوری خسته بشم که چشمامو باز کنم و بچرخم و ببینم راهو؛ کل اون عقب عقب رفتنا، کل اون مسیر بیهوده رو دوست دارم. تا وقتی هرلحظه میشه چرخید و دیدت، هیچ پشیمونی نیست?   </description>
                <category>صدفک</category>
                <author>صدفک</author>
                <pubDate>Thu, 11 Nov 2021 23:14:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توصيه‌هايی برای پزشكان خيلی جوان</title>
                <link>https://virgool.io/@sadafs100/%D8%AA%D9%88%D8%B5%D9%8A%D9%87-%D9%87%D8%A7%D9%8A%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%8A-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%D9%83%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D9%8A%D9%84%D9%8A-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86-iyaucody7xag</link>
                <description>سلام. اميدوارم كه خوب و خوش باشيد. الان كه دارم اين مطلب رو مينويسم، 5 ماه تا اتمام رسمی درسم در دوره پزشكی عمومی باقي مونده. به همين مناسبت، تصميم گرفتم كه يه قدم مثبت توي اين 5 ماه باقيمونده بردارم و اوایل هرماه يكی از تجربياتی رو كه در اين 7 سال از زندگی ياد گرفتم، بنويسم و با شما همكارای جوونترم در ميون بگذارم شايد كه توی این چندسالی كه پيش رو داريد، اين نكات همراه خوبی براتون باشن. شايد هم دليل نوشتنم صرفا اين آرزوی نامحقق باشه كه ای كاش وقتی كوچكتر بوديم، كسی بود كه اين چيزها رو به ما هم بگه. بگذريم، ميدونم كه درس و كار زياد داريد و نميخوام خيلي وقتتونو بگيرم پس ديگه بريم سر اصل مطلب و اولين نوشته‌ی اين سری…توصيه شماره 1: برچسب‌ها رو رها كنيد.اولين توصيه من براتون اينه كه هرچه سريع‌تر (شده حتی از روز اول دانشگاه) خودتون رو از قيد و بند برچسبها و عناوينی كه بهتون اختصاص ميدن رها كنين. شايد نسل قبل، نسلی بود كه چسبیدن به خيلی ازين برچسبها امنيت مياورد . اما در حال حاضر، عمده چيزی كه ازين برچسبها باقی مونده حس تفاخر اونهاست. حقيقت اينه كه صرف بيوی اينستاگرام  medical student و medical intern و  MD و عكس گوشی پزشكی و كارنامه‌های قلمچی و رتبه كنكور و... شما قرار نيست به جای خاصی تو زندگی برسونتتون و اگه عمیق فکر کنین، این نکته هم میتونه ترسناک باشه و هم خوشحال‌کننده. اين عدم امنيت البته، فقط هم مختص شما نيست و يك جورایی مقتضی جهان جديد و سريعه. درواقع دنيای امروز به موازات اينكه امكانات بيشتری به آدمها برای رسيدن به عناوین مختلف ميده، از طرفي ميتونه ابهت سابق اين عناوين رو هم بشكنه.  البته مقصودم اين نيست كه بترسونمتون و شايد يكمی هم اغراق كرده باشم. به هرحال هنوز هم اين عنوانها كاربرد خودشونو دارن (هرچند کم). حداقل تا چند سال آينده كه شما فارغ التحصيل بشين اينطور خواهد بود اما (بنظر منِ در آستانه فارغ التحصيلي) اين تاثير خيلي كمرنگ تر از چیزی خواهد بود که در قرن گذشته بوده. اما دليلی كه من اون هم به عنوان اولين توصيه، خواستم تاكيد زيادی روی اين موضوع داشته باشم اينه كه گير كردن توی اين برچسبها ميتونه مثل يك قفس براتون عمل كنه. در وهله اول، وقتی شما شخصيت و هويت خودتون رو با تمام ريزه كاريها و پيچيدگيهاش تقليل ميدين به قالب طرحواره سازی شده‌ی يك دانشجوی پزشكی، كارورز پزشكی، پزشك و... فرصت رشد رو از خيلی از ابعاد ديگه وجوديتون ميگيرين و يه بهانه خوب برای سكون خودتون دست و پا ميكنين. طوری هروقت كه خواستين يه هنری رو شروع كنين، ورزش كنين، مطالعات خارج درسی داشته باشين و... ولی به هر دليلی حوصله شروعش رو ندارين، يه بهانه ای دارين كه آره، من دانشجوی پزشكيم و شرايطم با بقيه فرق ميكنه و اشكالي نداره كه اين كارها رو نكنم و نبايد به خودم سخت بگيرم و... (البته حتما دقت دارین که منظور من اینجا اون سخت‌گیری کردنهای اغراق شده واقعی نیست و در مورد اونها هم بعدا صحبت خواهیم کرد) درحالی كه اين تفكر، تا حد زيادی زاييده ذهن شماست و شرايط متفاوت برای همه آدمهای كره زمين وجود داره و اين شرايط، هيچوقت بهانه خوبی برای شروع نكردن و ثابت موندن نيستن. در مورد ابعاد دیگه وجودی گفتم اما حقیقت اینه که حتی در بخش حرفه ای زندگيتون هم تقليل دادن هويت به چند تا صفت و كلمه، ميتونه مانع پيشرفتتون بشه چرا كه حس ميكنين همين دانشجوی پزشكی بودنه، كافيه. درواقع اين كار احساس نياز شما رو برای رشد و بهتر شدن توی مسیر حرفه‌ای هم، حداقل ميكنه و هممون ميدونيم كه يكی از اصلی ترين پايه های تغيير، همين احساس نياز هست.تنها عکس آرشیوی یکم مرتبط که از سالها قبل داشتم- بخشی از منابع بی‌انتهای پزشکان خیلی جوان:))پس به عنوان take home message اين مطلب: ديگران هميشه سعی ميكنن شما رو در قالب چند كلمه ببينن، اين به خودی خودش بد نيست و اتفاقا يكی از تكنيكهای مغز برای دسته بندی و شناخت سريعتره ولی قرار نیست که شما هم راجع به خودتون توی این دام بیفتید چرا که قطعا شما برای شناخت خودتون نيازی به اين ساده سازی‌ها ندارين. اينكه شما خودتون رو فاتح ببينين، صرفا باعث ميشه كه توی قله اول گير بيفتين اما اگر نگاه «رهرو» به خودتون داشته باشين، هميشه و تا وقتی زنده هستين ميتونين درحال فتح قله های جديدتر و بلندتر باشين. در عین حال مطمئن باشید که همین تفکر رهرو داشتن رو اگه خوب پیاده کنین، خیلی از موارد استرس‌تون در طول مسیر هم رنگ میبازن چرا که خیلی وقتا ریشه اضطرابهای ما توی اینه که خودمونو تو یه قالب از پیش تعیین شده‌ای محصور میکنیم. بعد که میبینیم نمیتونیم تمام وجودمونو توی این قالب جا بدیم، مضطرب میشیم: «اگه من پرشکم چرا لایف‌استایلم مثل بقیه پزشکا نیست؟ چرا به یه چیزایی متفاوت از درسهام هم علاقه دارم؟ چرا تمام مطالب رو بلد نیستم؟» و هزار تا سوال دیگه. درحالی که شما باید بدونین پزشک بودن هم مثل خیلی از حرفه‌ها و نقش‌های دیگه یه مسیره و نه یه مقصد. لزومی نداره همه یه جای مسیر باشن. حتی لزومی هم نداره که همه اونایی که یه جای مسیرن، هم شکل باشن. در این مورد بعدا بیشتر صحبت میکنیم :) فعلا مطلب رو همینجا تموم میکنم و با آرزوی اینکه این مطلب بتونه به دردتون بخوره، تا ماه آینده و مطلب بعدی به خدا میسپارمتون</description>
                <category>صدفک</category>
                <author>صدفک</author>
                <pubDate>Tue, 26 Oct 2021 00:03:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امانت‌ داری…؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sadafs100/%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-gt03v2rzdwfk</link>
                <description>گزاره اول: هیچ چیز این دنیا دائمی نیست. همه چیز در گذاره. تمام مفاهیم (ملموس یا انتزاعی) مدام درحال تغییر و تبدیل و دست به دست شدننگزاره دوم: هیچ چیزی در این دنیا نیست که بتونیم با اطمینان بگیم که صد درصد وجود و ماهیتشو مدیون ما باشه، هرچیزی که تو زندگیامون داریم و ساختیم و.. رو هم که در نظر بگیریم در پایه‌ای ترین حالتش وجودش رو مدیون صفتی از ماست (مثل هوش، خلاقیت یا حتی پشتکار) که در نهایت تعیین‌کننده اون صفت در وجودمون، خودمون نبودیم.عکس از ارتفاعات شمشک، بهار ۱۴۰۰با درست در نظر گرفتن دو گزاره بالا، یکی از نتایجی که میتونیم بهشون برسیم اینه که تمام مفاهیم این دنیا (ملموس و انتزاعی) دست ما امانتن. حتی اگه امانت‌هایی که داخل وجود خودمون ودیعه‌ست رو هم فعلا کنار بذاریم، حداقل امر اینه که تمام موقعیتهایی که در رابطه با آدمای دیگه به دست ما میاد، امانته. شخصیت آدما، احساساتشون، آبروشون همه و همه یه امکان‌ هستن که چند صباحی امانت به دست ما میفتن و فردا روز هم احتمالا به دست افراد دیگه‌ای…گاهی فکر میکنم که اگر روزی صاحب این امانات (اگر که صاحبی داشته باشن) امانتشو پس بخواد من چه بلایی سر امانتهاش آوردم؟ تا چه حد امانت‌دار خوبی بوده‌ام براشون؟ آیا اصلا امانتشو پس میدم یا از خجالت سریع میرم و خودم رو همراه با اون امانتها فقط یه گوشه‌ای پنهان میکنم؟ گاهی فکر میکنم که زندگی واقعا سخته.. </description>
                <category>صدفک</category>
                <author>صدفک</author>
                <pubDate>Thu, 15 Jul 2021 21:02:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چهرازی‌طور</title>
                <link>https://virgool.io/@sadafs100/chehrazitor-i0zmrl5bmdfy</link>
                <description>ميدونى چه چيزِ اين زندگى هست كه منو مجذوب ميكنه؟! اينكه ماهيت خودش، برخلاف تمام شبكه‌هایی که ماها توش ساختیم مسابقه‌ای نیست. درنهایت اونچیزی که مهمه خوشحالی آدمه و این یه نقطه‌ای ه که برای رسیدن بهش راه رسیدن مطرح نیست. میتونی وقتی بهش برسی که اتم رو شکافتی گرفتی رو کفِ دستت، میتونی هم‌ وقتی بهش برسی که تو رختخواب غلت میزنی و برای یک ثانیه هم که شده هیچ چیزی اون بیرون زنجیرت نکرده. فکر میکنیم آسونه ولی نیست. هست و نیست.این تفاوت کسیه که تو مسیریه که (فکر میکنه یا بهش میگن) توش خوبه با کسی که تو مسیریه که عاشقشه. وقتی تو چیزی خوبی هِی میخوای بهتر باشی، بعضی وقتا بهترها رو انکار میکنی، بعضی وقتا توجیه، بعضی وقتا با خودت فکر میکنی که شاید تو اصلا برای بهتر از این بودن ساخته نشدی. تا وقتی که عشق از میونِ اين خوب بودنها جوونه بزنه شانس خوشحال نبودنه بالاست.عکس از بهار خیابان انقلاب؛ نوروز 98 وقتی تو مسیری هستی که عاشقشی خوب و بهتری وجود نداره. تو حتی اگه عالی هم نباشی بهترینِ خودتی. بهترها صرفا اونایی هستن که یک روز زودتر از تو دست بکار شدن.من مدت طولانی‌ای بود که کاری رو انجام نداده بودم که عاشقشم. کسی نبودم که عاشقشم بجاش کسی بودم که بیست سال بعد، انقدری خوب بود که همه میتونستن عاشقش باشن. این چندماه به من فرصت اینو داد که خیلی چیزا رو حس کنم راجع به این زندگی. همیشه میگفتم مشکل این زندگی اینه که خیلی سریعه، این چندماه یه دست‌انداز بود. حال خوبی رو تجربه کردم پس تصمیم گرفتم بنویسمش چون عاشقشم. چون حالای بد تو ذهن آدم حک میشن اما حالای خوب دود میشن میرن هوا. میدونم به محض اینکه پامو بزارم بیرون دنیا تمام سعی‌شو میکنه خلاف تک تک جملات این نوشته رو بهم ثابت کنه پس اینو مینویسم واسه اون روزا. واسه اون روزایی که به قدر کافی خوب نیستم، واسه اون روزايى كه يادم رفته يه چيكه عشق هميشه لازمه، واسه اون روزايى كه هنوز به مقصد نرسيدم.</description>
                <category>صدفک</category>
                <author>صدفک</author>
                <pubDate>Thu, 23 Jul 2020 13:23:41 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>