<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صادق علی‌اکبری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sadegh.aliakbary</link>
        <description>معلم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 17:34:17</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/70853/avatar/4HkCpH.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صادق علی‌اکبری</title>
            <link>https://virgool.io/@sadegh.aliakbary</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وطنم</title>
                <link>https://virgool.io/@sadegh.aliakbary/%D9%88%D8%B7%D9%86%D9%85-ivetjpd0wopt</link>
                <description>داشتم از اتاقم در دانشگاه به پرچم ایران نگاه می‌کردم که کنار یک پرچم سیاه، انگار غمگین است. چشمم به جوانه گیاه در گلدان افتاد. این چند خط را خط‌خطی کردم:تو که پرچم عشق و امید منیچه شود که دوباره جوانه زنیز سیاهی و خاک و غبار و فسونکه سپرده‌دلان تو دل شده خونبنشین به سمند امید و برانبدوان بدوان بدوان بدوانبرسان همه جمله‌ی هم‌وطنانبه کرانه‌ی امن و امید جهانز جهان همه سهم منی، وطنمنشود دگری وطنی وطنمبه نهان و عیان شده ورد زبانهمه جان و تنم وطنم ایران</description>
                <category>صادق علی‌اکبری</category>
                <author>صادق علی‌اکبری</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jul 2025 08:19:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حواسم نیست</title>
                <link>https://virgool.io/@sadegh.aliakbary/%D8%AD%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%85-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-otbxgoxroe8o</link>
                <description>کاش گاهی یک نفر بزند پشتم و بگوید: صادق! بگویم: جانم! بگوید: حواست هست؟ بگویم: به چی؟ بگوید: به این که عمر کوتاهتر از آن است که فکرش را می‌کنی. همه سعیت را بکن ولی دنیا خیلی بزرگ است و تو کوچکتر از آنی که فکرش را می‌کنی. خدا مهربان است. خیلی خیلی مهربان است. و خدا بزرگتر از آن است که فکرش را می‌کنی. دنیا پر از زشتی و پلیدی است، ولی قشنگتر از آن است که فکرش را می‌کنی. غصه نخور. فکرش را نکن.و بگویم: حواسم نبود...</description>
                <category>صادق علی‌اکبری</category>
                <author>صادق علی‌اکبری</author>
                <pubDate>Thu, 05 Jun 2025 12:35:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: افسوس</title>
                <link>https://virgool.io/@sadegh.aliakbary/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D8%B3-x4evyqqnvfrp</link>
                <description>بالاخره راضی شد جلوی دوربین من بنشیند. این بزرگترین شانس زندگی من است. یک سال دویدم تا بالاخره قبول کرد. من مستندساز گمنامی هستم و کسی من را نمی‌شناسد. ولی او معروفترین جراح قلب ایران است. البته حالا دیگر نیست. یک سال است که دیوانه شده. حالا من این جا در بیمارستان روانی، منتظرم تا با او ملاقات کنم و فیلم مستندی از او بسازم.کیست که داستانش را نشنیده باشد؟ چه تیترهایی برای او زدند:چه کسی می‌تواند قلب شکسته‌ی پروفسور احمدی را درمان کند؟کسی که مرگهای زیادی دید و زندگیهای فراوانی آفرید، این بار تاب نیاوردمرگ عزیزان، قفس پروفسور مجنون شدخوب یادم هست که یک غروب آذرماه پارسال بود. یک روز سرد، با هوایی آلوده و سنگین. یکی از همکارانم کل داستان را در چند کلمه برایم خلاصه کرد: «پروفسور احمدی، جراح معروف که در یک روز دختر 14 ساله و همسرش را از دست داده بود، بعد از یک دوره کوتاه خانه نشینی، در بیمارستان روانی بستری شده است».برای یک مستندساز مثل من، چه سوژه‌ای بهتر از این می‌تواند وجود داشته باشد؟ بعد از چند روز بیمارستانش را پیدا کردم، می‌خواستم با او ملاقات کنم، ولی اجازه ندادند. اما من سرسخت‌تر از این حرفها بودم. این ملاقات می‌توانست سکوی پرش من در مستندسازی و فیلم‌سازی باشد. هر شب قبل از خواب، رؤیای این را در سرم می‌پروردم که جلوی دوربین من نشسته و من پشت دوربین، از او سؤال می‌پرسم. مدام به این فکر می‌کردم این که چه می‌گوید، چه کادرهایی می‌بندم و کجاها سکوت می‌کنم. در رؤیاهای هر شبم، روزی می‌رسد که همه، این مستند را می‌بینند. همه من را می‌شناسند. معروف می‌شوم.هر کاری بلد بودم کردم. یک نفر را فرستادم و سعی کردم به پرستارهای بیمارستان رشوه بدهم. نشد. پشت در اتاق رئیس بیمارستان ساعتها نشستم و فقط یک بار به من اجازه ورود داد و حرفهایم را شنید. تنها کاری که کرد این بود که شماره‌ تلفنم را گرفت و گفت: «شما بروید، اگر شرایط برای ملاقات و مصاحبه با ایشان فراهم شد، خبر می‌دهیم».تقریبا یک ماه بود که ناامید شده بودم و دیگر تقلا نمی‌کردم. تا این که دو هفته پیش، رئیس بیمارستان، خودش با من تماس گرفت و گفت شرایط برای ملاقات و مصاحبه مناسب است. باورم نمی‌شد. گفت: «پروفسور احمدی با هیچ کس حرف نمی‌زند و نتوانسته‌ایم هیچ کمکی به روند درمانش بکنیم، اما دیروز در حین معاینه گفت که حاضر است با شما حرف بزند. در جلسات معاینه، قبلاً به پروفسور گفته بودم که یک خانم جوان مستندساز سمج، پیگیر مصاحبه است. دیروز سراغ شما را گرفت. شرط کرد که یک بار تنها بیایید تا شما را ببیند.»هفته پیش به دیدنش رفتم. دست و پایم می‌لرزید. هیجان داشتم. حق داشتم که اضطراب داشته باشم. من یک فیلم‌ساز 25 ساله‌ بودم که می‌خواست با پروفسور احمدی مصاحبه کند و مستندی از زندگی‌اش بسازد. البته از زندگی‌اش که نه، از این یک سال آخر زندگی‌اش، اگر بشود اسمش را زندگی گذاشت.روبرویش نشستم. نگاهم کرد. چهره‌اش به یک پزشک 47 ساله شبیه نبود. شبیه یک آواره و بی‌خانمان 70 ساله بود. شکسته، تکیده، بیشتر موهایش سفید شده بود. می‌گفتند در این یک سال این طور شده. نگاهم کرد. گفت: «شنیدم که یک سال است پیگیر این ملاقات هستی. چرا می‌خواهی با من مصاحبه کنی دخترجان؟» از دخترجان گفتنش بوی محبت نمی‌آمد. کلاً لحنش هیچ احساسی نداشت. گفتم: «واقعاً از این که بر من منت گذاشتید و ...» وسط حرفم آمد: «پرسیدم چرا؟» به مِن‌مِن افتادم. نمی‌دانستم چه بگویم. ترسیدم چیزی بگویم و ناراحت شود و پشیمان شود. فهمیده بودم که می‌خواهد من را بیازماید و اگر قبول شوم، اجازه مصاحبه و ضبط فیلم خواهد داد. اما چه چیز را می‌خواست بیازماید؟ در چه صورتی قبول می‌شدم؟ جواب درست به این سؤالش چه بود؟سرش را تکان داد که یعنی: «چرا؟!» نفس عمیقی کشیدم و اولین چیزی که به ذهنم آمد را گفتم: «می‌خواهم مردم داستان شما را بشنوند». ترسیدم که قلبم از حرکت بایستد. نگاهش کردم. به من خیره شد. بعد به صندلی تکیه داد. شاید یک دقیقه هیچ نگفت. جرأت نداشتم چیزی بگویم. تا این که به صحبت آمد: «دوستی دارم که در خانه سالمندان است. یک سال است به دیدنش نرفته‌ام. آدرسش را به تو می‌گویم. به دیدنش برو. اگر مُرده بود، دیگر به این‌جا نیا. اگر زنده بود، بگو که من سلام رساندم. حالم را برایش تعریف کن. گاهی برای هم دردل می‌کردیم، حال هر دوی ما بهتر می‌شد» با خنده پرسیدم: «می‌خواهید او را به دیدن شما بیاورم؟» چه سؤال احمقانه‌ای. چرا فکر نکردم که به ذهن خودش هم رسیده. گفت: «نمی‌آید. شاید پیغامی یا نوشته‌ای بدهد که برایم بیاوری».از بیمارستان که بیرون آمدم، می‌خواستم پرواز کنم. به هیچ کس چیزی نگفتم. به همکارانم نگفتم. حتی به هیچ دفتر سینمایی هم خبر ندادم که می‌خواهم این مستند را بسازم. مطمئنم اگر می‌فهمیدند، پیش‌پرداخت خوبی می‌دادند. اما می‌خواستم همه را شگفت‌زده کنم. باید وقتی همه می‌فهمیدند، که مصاحبه را آماده کرده باشم. خودم را روی ابرها می‌دیدم. آن بالا بالاها. یک بار مادر پرسید: «این روزها حواست کجاست؟ معلوم است که ذهنت خیلی مشغول است» گفتم: «دعا کن مادر. شاید در چند روز آینده بتوانم فیلم خوبی بسازم. اگر موفق بشوم، از شر این صاحب‌خانه خلاص می‌شویم و به جای بهتری اسباب‌کشی می‌کنیم».فردایش به دیدن دوست پروفسور احمدی در آسایشگاه سالمندان رفتم. موجود غریبی بود. کم‌حرف و بی‌حرکت نشسته بود. قد بلند و چشمان نافذی داشت. داستان پروفسور احمدی را برایش گفتم. گفت: «می‌دانم». گفتم یک سال است که با کسی حرف نمی‌زند. گفت: «می‌شناسمش» گفتم: «من را فرستاد تا از شما عیادت کنم. گفت که وقتی با هم درددل می‌کردید، حالتان بهتر می‌شده». چیزی نگفت. مدتی در سکوت گذشت. پرسیدم: «داستان شما و پروفسور احمدی چیست؟» نگاهم کرد و آرام شروع به صحبت کرد: «جانم را نجات داد. در زمانی که همه پزشکان از درمان من ناامید شده بودند، یک جراحی پیچیده روی قلبم انجام داد و دوباره زنده شدم. بعد از آن هم هر ماه پیگیر حالم بود. از یک بیمار ناتوان که همیشه درد می‌کشید، تبدیل به یک آدم عادی شدم و به زندگی برگشتم. تا این که چند سال پیش به این جا آمدم. دوباره حالم بد شد. اما این بار، حال روحیم بد بود. افسرده و ناامید بودم. حتی به فکر خودکشی افتادم. ولی پروفسور احمدی یک بار دیگر نجاتم داد. مدام به دیدنم می‌آمد. او فقط پزشک من نبود. تبدیل به بهترین دوستم شده بود. چند بار به او گفتم که دو بار نجاتم داده و هر کاری بتوانم برایش انجام می‌دهم. با خنده می‌گفت: «تا سه نشه، بازی نشه!» گاهی هم به شوخی می‌پرسید: «هر کاری؟!» و من خیلی جدی می‌گفتم: «هر کاری!». دوست پروفسور احمدی، لبخند تلخی زد.مدتی در سکوت گذشت و سپس ادامه داد: « اما حالا دوباره یک سال است که حالم بد است. هر روز بدتر می‌شوم. دیگر خسته شده‌ام. شاید این روزهای آخرم باشد، دلم می‌خواهد، قبل از مردن، ببینمش» با تعجب گفتم: «ولی به من گفت که شما به دیدنش نخواهید آمد!» چشمان سبز و نافذش را حالا که با تعجب نگاهم می‌کرد بهتر می‌دیدم. پرسید: «مطمئنی؟ خودش این را گفت؟» از چشمانش می‌ترسیدم. با تکان سر تأیید کردم. نفس عمیقی کشید. مدتی طولانی به زمین خیره شد و سکوت کرد. آرام گفت: «حیف شد...» بعد از من کاغذ و خودکار خواست. نوشت: «تو راست گفتی. زندگی همیشه شیرین نیست. ولی تا جایی که بتوانم تلاش می‌کنم که دوام بیاورم. ممنونم دوست من. عیبی ندارد. سخت نگیر.» دیدم که چه می‌نویسد. از من پنهان نمی‌کرد. بعد آرام به کنار تختش رفت و از یک کشو، یک جعبه مکعبی کوچک هدیه بیرون آورد. در جعبه را باز کرد و شکلات‌های داخل جعبه را بیرون انداخت و کاغذ را در جعبه گذاشت و آرام آرام، به طرف من آمد. با خنده گفتم: «این شکلاتها را چه کسی برای شما هدیه آورده؟ فکر می‌کردم کسی را ندارید!» نخندید. نگاهم کرد و گفت: «پسرم هر هفته می‌آید». در جعبه را بست و جعبه را به من داد.با بیمارستان تماس گرفتم. رئیس بیمارستان گفت که بعدازظهر شنبه می‌توانم به آن‌جا بروم و مصاحبه را انجام دهم. پروفسور گفته بود که باید تنها بیایم. سه دوربین و میکروفون‌ها را با خودم به بیمارستان آوردم. خودم بودم و خودم. کارگردان، نویسنده، فیلمبردار و صدابردار خودم بودم. از این تنهایی خوشم می‌آمد. کیفهایم را گشتند. به جز وسایل فیلمبرداری و صدابرداری و البته جعبه هدیه که نامه دوست پروفسور در آن بود، چیزی همراهم نبود. متن نامه را قبلاً تلفنی برای رئیس بیمارستان خوانده بودم. خودش هم یک بار آن را خواند و به من داد و گفت: «عیبی ندارد. شاید همین نامه کوتاه از یک دوست، باعث فرجی شود».حالا من منتظرم تا مصاحبه و ضبط فیلم را آغاز کنم. صدایم می‌کنند. همراه با رئیس بیمارستان به سمت اتاق پروفسور احمدی می‌رویم. رئیس بیمارستان، خودش روان‌پزشک پروفسور احمدی است. می‌گوید: «طبق پروتکل باید بعضی چیزها را به شما بگویم. ما صدا و تصویر شما را حین مصاحبه می‌بینیم. ولی این را پروفسور احمدی نمی‌داند. در این رابطه حرفی نزن. البته شاید خودش هم حدس بزند. در طول یک سال گذشته، رفتار پرخاشگرانه خطرناک یا افکار خودکشی از ایشان گزارش نشده. بنابراین جای نگرانی نیست. ولی به هر حال بعد از یک سال، این اولین بار است که می‌خواهد با کسی صحبت کند. احتمالاً درباره مرگ عزیزانش هم حرف خواهد زد. امکان دارد که از نظر روحی به هم بریزد. در هر صورت، اگر لازم شود، ما وارد می‌شویم. شما نگران نباش. بدنش ضعیفتر از آن است که بتواند رفتار خشنی داشته باشد. شما الان بخشی از روند درمان پروفسور احمدی هستی. من فکر می‌کنم. درمان ایشان، از این مسخره‌بازی‌های فیلم‌سازی شما خیلی مهمتر و مفیدتر است.» با دلخوری نگاهش می‌کنم. اثری از ملامت و پشیمانی در چهره ندارد. نگاهی به من می‌اندازد و ادامه می‌دهد: «ناراحت نشو. برای من به عنوان یک پزشک، درمان پرفسور احمدی مهمتر از یک فیلم یا مستند است. شاید برگردد و قلبهای بیشتری را درمان کند. بنابراین از تو ممنونم که در این روند درمانی، کمک می‌کنی.»در اتاق را برایم باز می‌کند. با وسایلم وارد اتاق پروفسور احمدی می‌شوم. رئیس بیمارستان بیرون اتاق می‌ماند و برایم دست تکان می‌دهد. پروفسور احمدی در گوشه اتاق روی ویلچر نشسته و از پنجره به بیرون نگاه می‌کند. یک پرستار که در اتاق است، آرام از پروفسور اجازه می‌گیرد و ویلچرش را به سمت من می‌آورد. روبروی پروفسور احمدی می‌ایستم و سلام می‌کنم. جواب نمی‌دهد. جلوی ویلچر، یک میز کوچک است و یک صندلی بعد از میز، برای من گذاشته‌اند. روی صندلی می‌نشینم. می‌گوید: «چه گفت؟» جعبه هدیه‌‌ای که دوستش داده بود را از کیفم درمی‌آورم و روی میز، جلویش می‌گذارم. توضیحی نمی‌دهم. جعبه را برمی‌دارد و آن را باز می‌کند. نامه را بیرون می‌آورد و آن را باز می‌کند و می‌خواند. مدتی بی‌حرکت می‌ماند. بعد از یک سکوت طولانی، بی آن که سرش را بلند کند، می‌گوید: «شروع کن».پرستار از اتاق بیرون می‌رود. به سرعت دوربین‌ها و میکروفون‌ها را کار می‌گذارم و آنها را تنظیم می‌کنم و بلافاصله همه را روشن می‌کنم. چند بار این کار را تمرین کرده بودم. شاید کمتر از دو دقیقه زمان گرفت. روبرویش می‌نشینم و می‌پرسم: «اجازه می‌دهید سؤالهایم را شروع کنم؟» می‌گوید: «با داروهایی که به من می‌دهند، یک ساعت دیگر بی‌حال می‌شوم و حواسم جمع نخواهد بود. پس وقت زیادی نداریم. فقط گوش کن. همه‌اش را خودم برایت تعریف می‌کنم.» و شروع می‌کند:«زندگی خوبی داشتیم. بعد از این که تخصصم را گرفتم، ازدواج کردیم. مهشید زن خوبی بود. صبور بود، زیبا بود. خیلی دوستش داشتم. وقتی سمانه به دنیا آمد، به نظرم مهشید زیباتر شد. صبورتر شد. سمانه شبیه مادرش بود. مهشید زیباترین زن دنیا بود و سمانه قشنگ‌ترین دختر دنیا.» به جای نامعلومی نگاه می‌کند و می‌گوید: «خیلی دوستشان داشتم» و همان طور خیره می‌ماند.بعد از مدتی سکوت، ادامه می‌دهد: «پزشک خوبی بودم. جراح قلب. خیلی‌ها را عمل کردم که امیدی به زنده ماندن نداشتند و به زندگی برگشتند. با بیمارانم مهربان بودم. آنها هم دوستم داشتند.» و دوباره جعبه هدیه‌ای که دوستش از خانه سالمندان فرستاده بود را برمی‌دارد و نامه را باز می‌خواند و متن نامه را نگاه می‌کند ولی انتهای نامه را چند بار به زبان می‌آورد: «سخت نگیر. سخت نگیر...»دوباره سکوت و دوباره خیره شدن به جایی نامعلوم. ادامه می‌دهد: «بگذریم. من پزشک خوبی بودم. ولی همه تلاشم این بود که با خانواده‌ام بهتر باشم. همیشه با خودم می‌گفتم ای کاش پدر و همسر بهتری باشم تا این که فقط پزشک خوبی باشم. یعنی دوست داشتم در رتبه‌بندی پدرها و همسرها، رتبه بهتری نسبت به رتبه بندی پزشک‌ها داشته باشم. البته کار سختی بود. ولی فکر می‌کنم در این کار هم موفق بودم. مهشید و سمانه دوستم داشتند. هر دو، حساس و شکننده بودند. ولی من هم حسابی مراقبشان بودم. گاهی مهشید به من می‌گفت که سمانه چقدر من را دوست دارد، من را قبول دارد و به من اتکا می‌کند. گاهی هم سمانه می‌گفت که می‌فهمد که چقدر مهشید دوستم دارد و چقدر حس خوبی از عشق پدر و مادرش دارد. آنها همه زندگی من بودند و من، همه زندگی آنها بودم. تا آن روز لعنتی...»چشمانش پر از اشک می‌شود. می‌دانم که وارد بخش سخت قصه شده‌ایم. هیچ نمی‌گویم. اجازه می‌دهم آرام آرام، خودش قصه را شروع کند.ادامه می‌دهد: «آن روز لعنتی... ظهر به خانه آمده بودم. با رئیس بیمارستان قلب، مشاجره کرده بودم. اعصابم خُرد بود. در خانه، به صورت اتفاقی کارنامه نمرات مدرسه دخترم را دیدم. نمراتش خوب نبود. مهشید را صدا کردم و طوری که سمانه نشنود از او پرسیدم که چرا نمرات سمانه این قدر پایین آمده. مهشید معتقد بود که نباید سخت بگیریم و باید به سمانه فرصت بدهیم. نمی‌دانم چرا ناگهان صدایم بالا رفت و با مهشید دعوا کردم. روی خودم مسلط نبودم. هیچ وقت سر مهشید داد نزده بودم. مهشید با تعجب نگاهم می‌کرد. چند بار فریاد زدم که مسئولیت درس و مشق سمانه با تو بوده و چرا حواست به این بچه نیست؟ بغض کرده بود و نمی‌فهمید که چرا دارم با او دعوا می‌کنم. من هم نفهمیدم که چرا این طور عصبانی شدم. مهشید توقع این برخورد را از من نداشت، ولی خودش را کنترل کرد. گفت که سمانه باید به کلاس زبان برود و الان وقت خوبی برای این بحث نیست و بهتر است وقتی که سمانه رفت، صحبت کنیم و از اتاق بیرون رفت. وقتی که بیرون رفت، فهمیدم که چه اشتباهی کردم. صدایم بلند شده بود و حتماً سمانه هم شنیده بود که چه گفته‌ام. حتی در میان فریادها گفته بودم: اگر سمانه نمی‌فهمد، بچه است و بیشعور است، تو چرا نفهمیدی و مراقب درس و مشقش نبودی؟! واقعاً این حرفها را من زده بودم؟! باورم نمی‌شد. مهشید که از اتاق بیرون رفت، تازه حواسم جمع شد. چند بار نفس عمیق کشیدم. فهمیدم که عزیزترین کسانم را آزرده‌ام. کاری که هیچ وقت نکرده بودم»دستهایش را روی سرش می‌گذارد. دستش می‌لرزد. تندتر نفس می‌کشد. ادامه می‌دهد: «چند دقیقه بعد، صدای گریه سمانه را شنیدم. تا در اتاقش رفتم و شنیدم که در آغوش مادرش دارد بلند بلند گریه می‌کند. مطمئن بودم که مادرش هم دارد گریه می‌کند ولی صدای مهشید را نمی‌شنیدم.»حالا دیگر پروفسور احمدی به گریه می‌افتد. با گریه ادامه می‌دهد: «سمانه مدام می‌گفت: مامان ببخشید. تقصیر من بود. تقصیر من بود...» گریه‌اش بیشتر می‌شود ولی ادامه می‌دهد: «دلم می‌خواست داخل اتاق بروم و هر دو را بغل کنم و بگویم که اشتباه کردم و همه چیز تقصیر من بوده. می‌خواستم بگویم دخترم تقصیر تو نیست. ولی نرفتم... نمی‌دانم چرا. با خودم گفتم الان شاید وقت خوبی نیست. برگشتم و به اتاقم رفتم. مهشید، سمانه را آرام کرد و به کلاس زبان فرستاد.  آموزشگاه زبان نزدیک خانه ما بود. چند کوچه بالاتر بود. اما...»پروفسور احمدی به خودش می‌پیچد. اشکهایش روان است. به سختی حرف می‌زند: «سمانه دیر کرد. مهشید به گوشی سمانه زنگ زد. یک پرستار گوشی را برداشت و گفت که سمانه در بیمارستان است. با عجله به بیمارستان رفتیم. سمانه را دیدیم. ای وای...»ضجه می‌زند. به در و دیوار نگاه می‌کند. دیدن مردی که این طور در هم شکسته، برایم سخت است. ولی حواسم به دوربین‌ها است که دارند فیلم می‌گیرند.در میان گریه و شیون حرف می‌زند. آب از دهانش می‌ریزد. بریده بریده و ناپیوسته حرف می‌زند و گاهی فریاد می‌زند: «یک ماشین... در خیابان عبور ممنوع... سمانه من را زیرگرفته بود... وای... فرار کرد... مهشید تا فهمید و سمانه را دید... ای خدا...  افتاد... مهشید همان جا سکته کرد... آی خدا... سمانه رفته بود... هیچ کاری برای مهشید هم نتوانستم... آی...»از روی صندلی پایین می‌آید و روی زمین می‌افتد. در خودش پیچ و تاب می‌خورد. دست روی زمین می‌کشد. نمی‌دانم باید چه کنم. خشکم زده. چند دقیقه شیون می‌کند. هیچ توجهی به حضور من و دوربین‌ها ندارد. ناله می‌کند. صدایش می‌گیرد و خش‌دار می‌شود. چند دقیقه طول می‌کشد تا بی‌رمق می‌شود و آرام می‌گیرد.آرام می‌گویم: «حالا می‌فهمم. حسرت و افسوس شما، این است که خودتان را در مرگ آن‌ها مقصر می‌دانید.» نگاهم می‌کند. هیچ نمی‌گوید. یک قطره اشک از گوشه چشمش می‌افتد.رئیس بیمارستان گفته بود که اگر گریه کند، نباید نگران شوم. باید اجازه بدهم خودش را خالی کند و گریه کند. خوشحال هستم که در روند درمان مؤثرم. از یک نظر دیگر هم خوشحالم: از نظر دراماتیک، این گریه برای مستندی که می‎‌سازم، عالی است. لازم است.باز هم در میان گریه و با صدایی گرفته حرف می‌زند: «کاش سمانه را با آن ناراحتی روانه آموزشگاه نمی‌کردم. کاش... اما حسرتم این است که بغلش نکردم. قبل از این که سمانه برود، باید بغلش می‌کردم و می‌گفتم: دخترم من را ببخش. تقصیر تو نبود. باید قبل از رفتنش بغلش می‌کردم...» و در میان هق‌هق گریه ادامه می‌دهد: «باید مهشید را، وقتی سمانه را دید بغل می‌کردم و می‌گفتم... آخر به مهشید چه می‌گفتم؟!..». به خودش می‌پیچید. با صدای محوی می‌گوید: «حسرت آخرین آغوش...» و خودش را با دو دست بغل می‌کند و روی زمین در خودش می‌تابد و در میان گریه، با صدایی که دیگر نایی ندارد فریاد می‌زند.حالا دیگر من هم گریه‌ام می‌گیرد. آرام اشک می‌ریزم و هیچ نمی‌گویم. نمی‌دانم بهتر است صدای گریه من ضبط شود یا نه، برای مستند خوب است یا نه؟ ولی دیگر برایم مهم نیست. به خاطر شنیده شدن یا دیده شدن گریه نمی‌کنم. مردی جلوی من نشسته  که از درون شکسته و نمی‌تواند گریه‌اش را کنترل کند. جگرم می‌سوزد. لعنت به من. مگر یک فیلم و مستند چقدر ارزش داشت. دلم می‌خواهد بغلش کنم و همراهش گریه کنم.مدتی بی‌حرکت می‌مانم و آرام گریه می‌کنم. می‌گوید: «بس است. هر چه را می‌توانستم، گفتم. کافیست...»نمی‌تواند ادامه بدهد. من هم دیگر نمی‌توانم. دوربین‌ها و میکروفون‌ها را یکی‌یکی خاموش می‌کنم. خسته شده‌ام. روحم خسته است. آرام اشکهایم را پاک می‌کنم و دوباره روبرویش می‌نشینم و نگاهش می‌کنم ولی این بار نه به عنوان یک سوژه فیلم‌سازی. نگاه می‌کنم، به موهای پریشانش، به چشمهای خسته‌اش و به صورت تکیده‌اش، به چشمهایش که از زمین و زمان می‌پرسند: آخر چرا...سرش را آرام بلند می‌کند و می‌گوید: «ممنونم»با گریه می‌خندم و می‌گویم: «کاری نکردم. من از شما ممنونم» و اشکهایم را که هنوز بند نیامده، با دست پاک می‌کنم.لبخند تلخی می‌زند و می‌گوید: «شرط می‌بندم دوست داشتی مصاحبه را فردا برگزار کنیم، چون فردا سالگرد مرگ سمانه و مهشید است. از نظر ارزش مستندسازی، بهتر نبود؟» می‌گویم: «چرا... شاید... بله بهتر بود» و به تلخی وانمود می‎‌کنم که دارم لبخند می‌زنم.آرام خودش را بالا می‌کشد و دوباره روی صندلی می‌نشیند. جعبه هدیه که از طرف دوستش به او داده بودم را دوباره از روی میز برمی‌دارد و باز می‌کند. کاغذ نامه را برمی‌دارد و دوباره می‌خواند. یک دقیقه مکث می‌کند. بعد دستش را داخل جعبه می‌کند و انتهای جعبه را با دست می‌کاود. مقوای کف جعبه را پاره می‌کند و از زیرش یک شکلات بیرون می‌کشد و بلافاصله در دهان می‌گذارد. با خنده می‌گویم: «فکر می‌کردم همه شکلاتها را دوستتان بیرون ریخته» می‌گوید: «اگر می‌گفتم فردا بیایی، شک می‌کردند. اجازه نمی‌دادند. در سالگرد مرگ سمانه و مهشید، لابد چند تا آرام‌بخش به من می‌زنند که تا چند روز بخوابم و اصلاً نفهمم که سالگردشان است...»شکلات را بدون این که بجود، به سختی قورت می‌دهد. همین طور که نگاهم می‎‌کند می‌گوید: «یادت باشد، تقصیر تو نبود.» و زیرلب زمزمه می‌کند: «دکترهای احمق!»ناگهان در اتاق با شتاب باز می‌شود و چند مرد بلندقامت داخل اتاق می‌دوند. پشت سرشان چند دکتر می‌آیند. بعد هم رئیس بیمارستان را می‌بینم که به طرف ما می‌دود و نفس‌نفس‌زنان فریاد می‌زند: «چه خورد؟ چه بود؟» خشکم زده. برمی‌گردم و به پروفسور احمدی نگاه می‌کنم. در میان دستان پرستارهای قوی‌هیکل، به من خیره شده. پرستارها سعی می‌کنند دهان پروفسور احمدی را با دست باز کنند. آن قدر می‌شنوم که پروفسور احمدی، همان طور که به من خیره شده، بی‌رمق می‌گوید: «پارسال، کبیسه بود». دهانش کف می‌کند. چشمانش سفید می‌شود. سرش می‌افتد.پایان.</description>
                <category>صادق علی‌اکبری</category>
                <author>صادق علی‌اکبری</author>
                <pubDate>Sun, 29 Dec 2024 21:57:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسافرکشی</title>
                <link>https://virgool.io/@sadegh.aliakbary/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%DA%A9%D8%B4%DB%8C-drdfgdlyhwuh</link>
                <description>این که من مسافرکشی می‌کردم، واقعی است. این که یک دخترخانم را سوار کردم و در چشمانش نگاه کردم و با من درددل کرد، حقیقت دارد. حتی این که شماره تلفنم را روی کاغذ نوشتم تا به او بدهم، دروغ نیست.بله این یک داستان واقعی است.امروز دومین روزی بود که مسافرکشی می‌کردم. ماجرا، دیروز شروع شد. باران قطع شده بود ولی زمین هنوز خیس بود. در ترافیک، گوشی را برداشتم و سری به اخبار زدم. اخبار خوبی نبود. بمب، بمب، بمب. حالم بد بود.باران که می‌بارد، مسافران بیشتری در خیابان معطل می‌مانند. وارد بزرگراه مدرس شدم و دو نفر کنار بزرگراه این پا و آن پا می‌کردند. راهنما زدم و کمی جلوتر از آنها، ایستادم. کمی با تردید نگاهم کردند و هر کدام چیزی گفتند: «سر الهیه؟» «سر ظفر؟» گفتم: «مستقیم، می‌روم بالا، بفرمایید». داشتند می‌نشستند که سومی هم رسید:- سر میرداماد؟- بله بفرمایید.- آقای دکتر شما هستید؟ سلام!- سلام! حال شما؟یک ماجرای تکراری شروع شد. کسی که من را می‌شناخت، من هم مطمئنم می‌شناسمش، ولی یادم نمی‌آید از کجا؟ جستجو در ذهن را شروع کردم. از این که بگویم نشناخته‌ام، خجالت می‌کشم. پس طبق معمول نمی‌گویم. یک آشنای دور که سالها پیش دیده باشم، نیست. حتماً او را در چند ماه اخیر دیده‌ام. از دانشجویان دانشگاه است؟ از دوستان همکار در شرکتها است؟ یادم نمی‌آید.کسی که جلو نشسته بود، موبایلش را درآورد و گفت:- شماره کارت بفرمایید تا پرداخت کنم.- پرداخت لازم نیست. این مسیرم بود. پول نمی‌گیرم.- خیلی ممنون.آشنایی که در صندلی عقب نشسته بود شروع به صحبت کرد. حال و احوال کردیم. پرسیدم:- شرکت می‌روید؟سؤال امنی است. اگر دانشجوی دانشگاه بود هم قاعدتاً با احتمال زیادی در حال کار در یک شرکت بود و از این سؤال ناراحت نمی‌شد. پاسخ داد:- بله. از سر میرداماد پیاده می‌روم. شما دیگر به شرکت ... نمی‌آیید؟خوب، مسأله حل شد. اسم شرکت را گفت. چند سال است که در این شرکت مشاور بوده‌ام. چند ماه است که کمتر به این شرکت رفته‌ام. این شرکت را دوست دارم. آدمهایی مثبت و پرانرژی در این شرکت هستند و معمولاً حالم با آنها خوب است. من مشاورم، ولی چیزهای زیادی از آنها یاد گرفته‌ام.- چند ماه است که کمتر می‌آیم. کار ویژه‌ای الان ندارم.مسافرکشی را دوست دارم. ولی راستش دوست ندارم کسی که آشناست سوار ماشین شود. ترجیح می‌دهم آدمهای جدید و غریبه ببینم. هر آدمی، یک داستانی دارد. دوست دارم با آدمهایی که نمی‌شناسم حرف بزنم. قصه‌هایشان را بشنوم. هر مسافر، قهرمان داستان خودش است. ولی خوب، من یک آدم خجالتی هستم و بلد نیستم سر صحبت را باز کنم. امیدوارم مسافرها شروع به صحبت کنند. ولی آنها هم معمولاً این کار را نمی‌کنند. معمولاً حواسشان در گوشی موبایل است. من نابلدم. در مسافرکشی، و در شروع کردن صحبت، و در قانع کردن آدمها که در همین چند دقیقه که سوار ماشین من هستند، داستانشان را برایم تعریف کنند، نابلدم.دوست همکار در آن شرکت، سر میرداماد پیاده شد. یک نفر سر ظفر و یک نفر سر الهیه.- روز خوبی داشته باشید.هر سه نفر، قبل از رفتن این جمله را گفتند. جمله قشنگی است.هر کسی برای مسافرکشی قواعدی دارد. البته من هم دارم. اگر شب باشد و مسافر یک یا چند مرد باشند، سوار نمی‌کنم. می‌ترسم. اگر مسافر یک خانم تنها باشد سوار نمی‌کنم. می‌ترسم. مگر این که پیر باشد. ترجیحم این است که یک پدر یا یک مادر به همراه یک یا دو بچه باشند. ترجیحاً بچه مدرسه‌ای باشند. بهتر است یکی‌شان یک دختر هفت-هشت ساله باشد که مقنعه مدرسه‌اش را به خوبی نپوشیده و گل سر از گوشه موهای قشنگش دیده می‌شود و دیگری، یک بچه چهار-پنج ساله، حالا دختر یا پسر فرقی نمی‌کند، که با کنجکاوی همه جا را نگاه می‌کند و دست پدر یا مادرش را گرفته و حرف نمی‌زند. بله، اینها مسافرهای ایده‌آل من هستند. حتما یک قصه‌ای دارند. هیچ قصه‌ای هم که نباشد، بچه‌ها بهترین قصه‌ها را می‌سازند. با نگاههایشان. با سؤالهایشان. ولی هیچ وقت این مسافرها به من نرسیده‌اند. در خیابانها می‌گردم، ولی تا حالا نه، نشده.فردای دیروز، یعنی صبح امروز هم در ورودی بزرگراه مدرس چند نفر ایستاده بودند. باران نبود. ولی باز هم راهنما زدم و ایستادم. یکی یکی سوار شدند. چهار نفر. دو خانم و دو آقا. یکی از خانمها چند ده هزار تومانی به سمتم گرفت و گفت:- بفرمایید.- پول نمی‌گیرم. لازم نیست. ممنون.- خواهش می‌کنم بگیرید.خیلی محکم گفت. نمی‌دانستم چه بگویم. کمی مِن‌مِن کردم.- لازم نیست. این مسیرم هست که می‌روم. برای پول سوار نکردم. ممنون.با بی‌میلی دستش را برگرداند و «ممنون» گفت. فضا سنگین شد. این اصلاً خوب نیست. در فضای سنگین هیچ کس قصه‌اش را نمی‌گوید. کسی سر صحبت را باز نمی‌کند. همه فکر می‌کنند من دارم نقش یک آدم خوب را بازی می‌کنم که دیگران را به مقصد می‌رساند و پول نمی‌گیرد. خیلی‌ها از این که در این داستان نقش کسی را بازی کنند که دارد به مقصد می‌رسد، خوششان نمی‌آید. این نقش برای هیچ کس جذاب نیست. همه دوست دارند در داستانها، قهرمان باشند. ولی من نمی‌خواستم قهرمان باشم. اصلاً چه کسی با نگرفتن کرایه، قهرمان می‌شود؟ من فقط از این که با یک ماشین تک‌سرنشین بروم و سهمی در ترافیک داشته باشم، عذاب وجدان داشتم. اعصابم از بمبها و کشتارها خورد بود و می‌خواستم یک هم‌صحبت داشته باشم و داستانش را بشنوم و حواسم از اخبار پرت شود. من به خاطر دیگران سوارشان نمی‌کردم. به خاطر خودم بود. من قهرمان نیستم. فقط از این که یک نفر بگوید «روز خوبی داشته باشید» خوشم می‌آید. همین. اصلاً آیا یک روز می‌رسد که روز خوبی داشته باشیم؟ نمی‌دانم.سه نفر از مسافرها، یکی‌یکی پیاده شدند. هیچ حرفی نزدند. داستانی هم تعریف نکردند. حتی هیچ کدامشان نگفتند «روز خوبی داشته باشید». فقط خانم دوم موقع پیاده شدن پرسید:- چقدر تقدیم کنم؟- لازم نیست.- ممنون.همین. آخرین نفر، آقایی بود که جلو نشسته بود. همه که رفتند، شروع به صحبت کرد:- من همیشه با موتور می‌آیم. دیروز هم با موتور آمدم که باران سختی بارید. امروز همسرم اصرار کرد که در باران خطرناک است. ولی امروز اصلاً باران نبارید! مدتی بود که منتظر تاکسی بودیم تا شما آمدید.برچسب دانشگاه را روی شیشه ماشین دید و پرسید:- شما به سمت ولنجک می‌روید؟- بله. می‌روم دانشگاه.- من تا ولنجک می‌آیم.خوشم آمد که نپرسید «بیایم؟». ادامه داد:- موتور برای تهران خوب است. ولی باران که ببارد، سخت می‌شود.درباره سختیها و مخاطرات موتور کمی حرف زدیم. زود رسیدیم به چراغ قرمز ولنجک.- ممنونم. همین جا من پیاده می‌شوم. روز خوبی داشته باشید.- شما هم روز خوبی داشته باشید.وقتی به دانشگاه رسیدم حالم بهتر بود. بهتر بود، ولی خوب نبود. این روزها حالم اصلاً خوب نیست. بمبها هیچ وقت خبرهای خوبی نمی‌آورند. حتی وقتی راهی جز رفتن ندارند. هر روز خبرها را نگاه می‌کنم. چه عادت بدی دارم. هیچ روزی خبری از یک خبر خوب نیست. من فکر می‌کنم اصلاً «خبر خوب» وجود ندارد. «خبر خوب» برای یک خبرنگار یا یک پایگاه خبری، خبری است که دلهره ایجاد کند، تعلیق ایجاد کند. خبری خوب است که یک داستان دلهره‌آور و ترسناک و بهت‌آور باشد. خبری که از یک دلخوشی و دلگرمی عمیق حکایت کند، کار نمی‌کند. هیچ پایگاه خبری چنین خبری را مثل بمب پرتاب نمی‌کند. خبر باید مثل بمب بترکد.حالا شب شده و بعد از یک ترافیک طولانی، نزدیک خانه هستم. خیلی خسته‌ام. در داروخانه منتظرم که «دکتر» سرش خلوت شود. دخترها نسخه‌ها را از مراجعین می‌گیرند و به سراغ داروها می‌روند و برمی‌گردند. دکتر هم مثل دخترها سرش شلوغ است. یک خانم پیر، حدود نود ساله، که گوشه داروخانه روی یک صندلی نشسته، رو به بقیه به آرامی چیزی می‌گوید. یکی از مراجعین، جوابش را با صدای بلند می‌دهد:- من که ماشین ندارم مادر. با موتور آمده‌ام.و رو به مراجعین داروخانه می‌پرسد:- کسی ماشین دارد این حاج خانم را برساند؟از خانم پیر می‌پرسم:- خانه شما کجاست مادر؟نمی‌شنود. یک قدم جلو می‌روم و بلندتر می‌پرسم:- حاج خانم کجا می‌خواهید بروید؟ من شما را می‌رسانم.لبخند پهن می‌شود روی صورتش و نگاهم می‌کند.دکتر من را می‌بیند و سلام می‌کنم. نسخه را می‌دهم، نگاهی می‌کند و می‌گوید:- چند ماه است که این دارو را نداریم. شاید داروخانه‌های شبانه‌روزی داشته باشند.به سمت خانم پیر می‌روم و بلند می‌گویم:- برویم مادر؟!- نه عزیزم. صبر کن. منتظرم دکتر بیاید و فشارم را بگیرد.یکی از دخترهای داروخانه که روپوش سفید دارد جلوی خانم پیر می‌آید و می‌پرسد:- دکتر سرش شلوغ است مادر، من فشارتان را بگیرم؟- نه دخترجان. دکتر خودش می‌خواهد فشارم را بگیرد.دختر، لبخندش را از خانم پیر پنهان می‌کند و به کارش برمی‌گردد. دکتر داروها را به یکی از مراجعین تحویل می‌دهد و به سمت خانم پیر می‌رود و روبرویش، پشت میز می‌نشیند. هنوز ننشسته که خانم پیر شروع به صحبت می‌کند. من نمی‌شنوم که چه می‌گوید. دکتر با آرامش سرش را تکان می‌دهد. دستگاه فشار را دور دست خانم پیر قرار می‌دهد و به آن نگاه می‌کند و سرش را تکان می‌دهد که یعنی: «گوشم با شماست». هر جا سؤالی می‌پرسد، دکتر با آرامش پاسخ می‌دهد:- عیبی ندارد مادرجان....- نه جای نگرانی نیست...- دیگر در سن و سال من و شما این چیزها طبیعی است...- اشکالی ندارد فقط خیلی چرب یا خیلی شور نباشد...- بله فشارتان خوب است. طبیعی است. یازده روی شش.دکتر چند دقیقه روبروی خانم پیر می‌نشیند و یکی‌یکی به سؤالهایش پاسخ می‌دهد. داروخانه شلوغ‌تر می‌شود. دو تا از دخترها و بعضی از مراجعین منتظر دکتر هستند ولی کسی جلو نمی‌رود.بالاخره، خانم پیر چادرش را که روی شانه‌اش افتاده، روی سرش می‌کشد و روسری‌اش را مرتب می‌کند. دکتر صبر می‌کند تا خانم پیر بلند شود و خداحافظی کند. بعد بلند می‌شود و با خانم پیر خداحافظی می‌کند و برای من دست تکان می‌دهد به سمت دخترها و مراجعین برمی‌گردد. می‌روم و ماشین را دنده عقب به سمت داروخانه می‌آورم. پیاده می‌شوم و درِ ماشین را برای خانم پیر باز می‌کنم. آرام به سمت من می‌آید و می‌ایستد و نگاهم می‌کند و دوباره همان لبخند قشنگ را روی صورتش پهن می‌کند و باز هم نگاهم می‌کند. عجله‌ای ندارد. کارهایش را یکی یکی انجام می‌دهد. مرتب کردن چادر، نگاه، لبخند و دوباره نگاه طولانی. من هم دیگر عجله‌ای ندارم. روی صندلی ماشین می‌نشیند. چادرش را مرتب می‌کند. در را می‌بندم و می‌روم و کنارش پشت فرمان می‌نشینم. نگاهم می‌کند.- خدا خیرت بده. هر چی از خدا می‌خوای بهت بده.پشت سر هم دعا می‌کند و نگاهم می‌کند و لبخند می‌زند. دلم برای مادربزرگهایم تنگ می‌شود. کاش بیشتر آنها را می‌دیدم. کاش گاهی کنارم می‌نشستند و آنها را به جایی می‌رساندم.ترافیک است. خانم پیر می‌گوید:- خانواده داری؟- بله ازدواج کردم و دو تا بچه هم دارم.- چی؟!- (بلندتر می‌گویم) دو تا پسر دارم حاج خانم! مدرسه می‌روند.باز با همان کندی دلنشینش شروع می‌کند: نگاه، لبخند و نگاه.- عجب! پس خیلی زود ازدواج کردی!می‌خندم. می‌خندد. ادامه می‌دهد.- اولاد خیلی خوبه. اولاد خیلی خوبه.و روی «خیلی» تأکید می‌کند. دلم برای پسرهایم تنگ می‌شود. ادامه می‌دهد:- من اولاد ندارم. شوهر هم ندارم.حالا نگاهم نمی‌کند. لبخند هم نمی‌زند. به ترافیک پیش رو نگاه می‌کند. نفس عمیقی می‌کشد.- دیگه قسمت خداست. من که شاکرم. خدایا شکرت. برای هر کی یه جوری می‌خواد. منم این جوری. راضیم. شکر.مدتی چیزی نمی‌گوییم.- حاج خانم چیزی لازم ندارید؟ چیزی می‌خواهید برایتان بخرم؟- آخه زحمت می‌شه!- نه در خدمتم.- آخه زن و بچه‌ات منتظرند. درست نیست.- نه مادر جان. عجله ندارم.- پس جلوی مغازه حسن آقا وایستا. می‌خوام مرغ بخرم.جلوی فروشگاه مرغ و گوشت می‌ایستم.- حاج خانم می‌خواهی شما در ماشین بمان، من برایت می‌خرم.- نه. لازم نیست. خودم می‌خرم. خودم می‌تونم.پارک می‌کنم و پشت سرش می‌روم. آرام و کند راه می‌رود. مرغ فروش، خانم پیر را در انتهای صف می‌بیند و صدا می‌زند: «حاج خانم شما چه می‌خواهید؟» خانم پیر جلو می‌رود و سفارش می‌دهد. افرادی که در صف هستند، هیچ اعتراضی ندارند. از دور «یک کیلو کتف» را می‌شنوم که سفارش می‌دهد. مرغ فروش کارگر را صدا می‌زند و کارگر چند مرغ را برمی‌دارد و کتفها را جدا می‌کند. نمایشگر ترازو یک و نیم کیلو را نشان می‌دهد و مرغ‌فروش می‌گوید: «این هم یک کیلو کتف که خواسته بودید». خانم پیر، دسته‌ای پول که در دستش مچاله بود به سمت مرغ‌فروش ‌می‌گیرد. مرغ‌فروش فقط یک پنجاه هزار تومانی از میان پولهای مچاله برمی‌دارد و می‌گوید: «همین کافیست. درست است. مادر پول به اندازه کافی برای کرایه تاکسی داری تا به خانه برسی؟» از پشت سر اشاره می‌کنم که یعنی من می‌رسانمش. مرغ فروش از من تشکر می‌کند. من از مرغ فروش تشکر می‌کنم. جلو می‌روم و کیسه مرغ را از خانم پیر می‌گیرم و لبخند می‌زند و تا ماشین با هم می‌رویم و در را باز می‌کنم و می‌نشیند. تا خانه‌اش راهی نیست. مدام برایم دعا می‌کند. به آپارتمانی با در آبی‌رنگ اشاره می‌کند، جلوی آپارتمان پارک می‌کنم.- وظیفه‌ام هست حاج خانم. ما همسایه هستیم. خانه ما چند کوچه بالاتر است. مادرجان می‌خواهی تا منزل شما بیایم و مرغها را بیاورم؟یک و نیم کیلو مرغ و یک کیسه دارو و کیف کوچکی که در دستش است، شاید همه روی هم دو کیلو هم نباشند، ولی حس می‌کنم برایش سنگین است.- نه لازم نیست. برو زن و بچه‌هایت منتظرند.پیاده می‌شوم و درِ ماشین را برای خانم پیر باز می‌کنم. همان طور که پیاده می‌شود زیر لب می‌گوید:- خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌هایم سال تا سال به من سر نمی‌زنند. خدا خیرت بده.و دوباره به چشمهایم نگاه می‌کند ولی این بار لبخند نمی‌زند. خداحافظی می‌کند و به سمت در آبی‌رنگ می‌رود.دلم برای کسانی که خواهرزاده و برادرزاده‌شان هستم تنگ می‌شود. خیلی دوستشان دارم ولی سال به سال به آنها سر نمی‌زنم.فکری به ذهنم می‌رسد. برمی‌گردم به ماشین و کاغذی برمی‌دارم و شماره‌ام را رویش می‌نویسم. می‌خواهم شماره را به او بدهم تا اگر کاری داشت، با من تماس بگیرد. فکر می‌کنم حتما تنهاست و گاهی شاید کمکی بخواهد و بتوانم. به طرفش می‌روم که می‌بینم زنگ طبقه دوم را می‌زند. کسی در را باز نمی‌کند. با کمی فاصله ایستاده‌ام. من را نمی‎‌بیند. دوباره دکمه زنگ را فشار می‌دهد. خبری نیست. زیر لب می‌گوید: «لجبازی می‌کنند. در را باز نمی‌کنند». نمی‌دانم چه کسانی هستند که لجبازی می‌کنند. نمی‌دانم با چه کسانی زندگی می‌کند. دفعه سوم که زنگ را می‌زند، در باز می‌شود. متوجه حضور من نیست. قبلاً با من خداحافظی کرده بود و فکر می‌کند من رفته‌ام. کاغذ و شماره تلفنم در دستم می‌ماند و مچاله می‌شود.در راه تا خانه، به قهرمان‌های داستان امروز فکر می‌کنم. به دختر خانم نود ساله. به مردی که ماشین نداشت ولی در داروخانه یک ماشین و راننده برای خانم نود ساله پیدا کرد. به دکتری که سرش شلوغ بود ولی با حوصله جلوی خانم پیر نشست و فشارش را گرفت و به حرفهایش گوش کرد. به مرد مرغ فروش که مراقب بود خانم پیر کرایه تاکسی برای رسیدن به خانه داشته باشد.به خانه می‌رسم. ماشین را پارک می‌کنم. گوشی را برمی‌دارم تا باز هم اخبار را ببینم. این صدمین بار در امروز است که دارم اخبار را ورق می‌زنم. یاد حرف خانم پیر می‌افتم که می‌گفت: «اولاد خیلی خوب است». سعی می‌کنم این آخرین مرور اخبار باشد و در خانه و جلوی «اولاد» گوشی در دست نگیرم و خبری از اخبار نباشد.خبرها را نگاه می‌کنم. خبرها هنوز در دست بمب‌هاست. این روزها، داستان‌ها را فقط بمب‌ها روایت می‌کنند. قهرمان‌های داستان‌های بمب‌ها، یکی‌یکی دارند کشته می‌شوند. سیاهی‌لشگرهای داستان‌های بمب‌ها، ده‌تا‌ده‌تا و صدتاصدتا کشته می‌شوند. یک تیتر خبری برای اسم هر قهرمان، یک تیتر هم برای چندصد سیاهی‌لشگر. سیاهی‌لشگرها اسم ندارند. در تیتر اخبار، بندرها و پالایشگاه‌ها و پایگاه‌های هوایی هم اسم دارند. ولی بچه‌ها و زن‌ها و پیرها و جوانها را فقط می‌شمرند. والدینی که اولادشان در بغلشان جان می‌دهند، اسم ندارند. در تیتراژ هیچ خبری، اسمشان نمی‌آید.</description>
                <category>صادق علی‌اکبری</category>
                <author>صادق علی‌اکبری</author>
                <pubDate>Sat, 19 Oct 2024 16:50:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: پر کن پیاله را...</title>
                <link>https://virgool.io/@sadegh.aliakbary/%D9%BE%D8%B1-%DA%A9%D9%86-%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%84%D9%87-%D8%B1%D8%A7-hbghaam3fh8m</link>
                <description>پشت فرمان می‌نشینم و در را می‌بندم. چند بار نفس عمیق می‌کشم. بخار نفسهایم را می‌بینم. دلم دوباره تیر می‌کشد. ناخودآگاه دستم روی محل درد می‌رود. جایی کمی پایینتر از قلب. نگاهم بی‌هدف جایی در دوردست را می‌بیند. شاید هم نمی‌بیند. اصلاً شاید هیچ چیز در آن دوردست‌ها نباشد. حواسم سرجایش نیست.سوییچ را می‌چرخانم. استارت جان ندارد. تلاشی می‌کند و موفق نمی‌شود. زیرلب می‌گویم: «حوصله‌ات را ندارم! روشن شو...» دوباره تلاش می‌کنم، استارت هم نهایت سعیش را می‌کند. اما روشن نمی‌شود. می‌گویم: «تو هم شدی رفیق نیمه‌راه. از تو توقع نداشتم...»دلم دوباره درد می‌گیرد. برمی‌گردم و نتیجه آزمایشها و عکسهایی که دکترها گرفته‌اند را از صندلی کنار راننده برمی‌دارم. سعی می‌کنم آنها را ورق بزنم و بخوانم. نمی‌توانم. حواسم این جا نیست.دوباره استارت می‌زنم. تقلا می‌کند. این بار روشن می‌شود. چند بار صداهایی از خودش درمی‌آورد با این مضمون که: «روشن شدم آقا معلم، ولی شاید نتوانم روشن بمانم». در خیالم و در مکالماتم با ماشینم، همیشه من را «آقا معلم» صدا می‌کند. این روزها، تنها کسی که من را آقا معلم صدا می‌کند، همین ماشین لکنتی است. معمولاً وقتی این‌طور صدایم می‌کند که ریپ می‌زند یا بنزین ندارد یا خلاصه مشکلی دارد. رفیق و همراه تنهایی من. ماشین چند بار تکان می‌خورد. می‌گویم: «خودت را لوس نکن، امروز حالم خوش نیست». کم‌کم آرام می‌گیرد و کم‌صدا، روشن می‌ماند.گوشی موبایل را برمی‌دارم و دکمه پخش موسیقی را می‌زنم. از هر آهنگ چند ثانیه پخش می‌شود و بی‌هدف دستور «بعدی» را می‌فرستم. شاید ده آهنگ آمدند و رفتند. بیشترشان شجریان بودند، بعضیها هم بی‌کلام: لطفی، علیزاده، مشکاتیان، بتهوون و موتسارت. شجریان را دوست دارم. همیشه دوست داشته‌ام. ولی الان حوصله شجریان را هم ندارم. یکی از آنهایی را که قطع کردم، پشیمانم کرد. برمی‌گردم به آهنگ قبلی: شجریان، آلبوم جام تهی.ارکستر با یک نت بلند آغاز می‌کند. ویولن‌ها فریادی می‌زنند و ویولنسل‌ها، یک یا دو اکتاو پایین‌تر، تکرار می‌کنند. جملات بعدی هم همین طور است. انگار ویولن‌ها چیزی می‌گویند و ویولنسل‌ها جواب می‌دهند: ما هم موافقیم. همنوایی ویولن‌ها و موافقت ویولنسل‌ها با چند جمله ادامه می‌یابد ولی خیلی زود کوتاه می‌آیند و همه، ساکت می‌شوند.گلویم خس‌خس می‌کند. تلخی هوای آلوده را احساس می‌کنم. از میزان سردردم می‌توانم با تقریب بالایی میزان آلودگی هوای پاییز تهران را تخمین بزنم. آن هم این جا در مرکز شهر. تک‌سرفه‌ای می‌کنم و سعی می‌کنم به هوای آلوده فکر نکنم. همان طور بی‌هدف، در ماشینِ روشن، نشسته‌ام. هنوز نمی‌خواهم راه بیافتم. بروم که چه بشود؟ بروم به خانه؟ نه. هنوز نمی‌توانم با زهرا مواجه شوم.دلم دوباره تیر می‌کشد. یاد امروز صبح می‌افتم که بعد از مطب دکتر هادوی، مستقیم رفتم به مطب سعید. زیاد صحبت نکردیم. پرسیدم: «چرا همان اول به من نگفتی؟» نگاهم کرد. بریده بریده گفت: «ببین داداش... من با دکتر هادوی موافقم. تشخیص من هم همین بود... می‌خواستم مطمئن بشوم... باید قبول کنیم و روند درمان را شروع کنیم...» سعی کردم خودم را محکم نشان دهم و گفتم: «ای ناقلا. می‌خواستی مطمئن بشوی یا می‌خواستی از زبان تو نشنوم؟!» و لبخند زدم. نگاهم کرد. چشمانش پر از اشک بود. هیچ وقت بلد نبود احساسش را قایم کند. برادر کوچک بیچاره من. گفتم: «تو به زهرا بگو، من فعلاً نمی‌توانم». فقط نگاه کرد و چشمانش پراشک‌تر شد. دلم می‌خواست همان‌جا بغلش کنم و بگویم: «چیزی نیست داداش. نگران نباش» ولی نکردم. راستی چرا برادرم را بغل نمی‌کنم؟ فقط روزی که پدر رفت بغلش کردم. روزی که مادر رفت هم. آن دو روز همدیگر را بغل کردیم. گریه کردیم. ولی حرفی نزدیم.صدای خانم گوینده، که شعر را دکلمه می‌کند، رشته افکارم را پاره می‌کند. یک سنتور به آرامی با گوینده همراهی می‌کند که می‌گوید:«پرکن پیاله را كاین آب آتشین دیریست ره به حال خرابم نمی‌برد»بعضی از ویولن‌ها هم همراه می‌شوند و گوینده ادامه می‌دهد: «این جام‌ها كه در پی هم می‌شود تهی دریای آتش است كه ریزم به كام خویش گرداب می رباید و آبم نمی‌برد»گوینده را می‌شناسم: «آذر پژوهش». اگر در این موسیقی صدایش نبود، انگار یک چیزی کم بود. از گوینده‌های برنامه گلها، فقط او را می‌شناسم و «روشنک» را. صدایشان را دوست دارم. دکلمه‌هایشان، چیزی اضافه می‌کند. چیزی که حتی در ترکیب فوق‌العاده صدای شجریان و شعر فریدون مشیری و آهنگ فریدون شهبازیان، کم است.یاد اولین بار افتادم که در دبیرستان، به عنوان معلم با دانش‌آموزان درباره برنامه گلها صحبت کرده بودم. چه شور و شوقی داشتم. فردایش مدیر مدرسه من را صدا کرد و گفت: «ببین علی جان، شما یکی از تحصیل‌کرده‌ترین و پرانگیزه‌ترین معلمهای دبیرستان ما هستی. تا حالا در دبیرستان ما، دانش‌آموزان این قدر به یک معلم هنر و مربی پرورشی توجه نشان نداده بودند. خوب، البته طبیعی است. همیشه دانش‌آموزان از کلاس پرورشی فراری بودند. می‌دانی که... برای مدرسه ما و دانش‌آموزان ما کنکور و پیشرفت تحصیلی خیلی مهم بوده و هست.» و من گفتم: «بله. و من سعی می‌کنم در کنار پیشرفتشان، بهتر زندگی کنند.» مدیر گفت: «البته. من می‌فهمم. از این بابت واقعا از تو ممنونیم. ولی اخیراً شنیدم در کلاسها خیلی از سایه و شجریان و آن خواننده زن اسمش چه بود؟ آهان، روشنک...» در حرفش پریدم و گفتم: «روشنک خواننده نیست» ادامه داد: «باشد، می‌دانی... ممکن است برایت دردسر بشود. یعنی برای همه ما... » و به صندلی تکیه داد و دستش را روی ریش بلندش کشید. کمی با بُهت نگاهش کردم. من جوان بودم. نمی‌دانستم چه بگویم. زبانم بند آمده بود. گفتم: «اجازه هست؟» و به دستگاه پخش کاست که روی میزش بود اشاره کردم. دستگاه را جلو کشیدم و یک کاست از مجموعه گلها از کیفم بیرون کشیدم و در دستگاه گذاشتم و پخش کردم. مدیر ناباورانه من را نگاه می‌کرد. نمی‌دانم کدام برنامه بود. ولی شاید نیم ساعت طول کشید. معلمها می‌آمدند به دفتر و می‌رفتند. ولی من و مدیر غرق موسیقی گلها شده بودیم. تمام که شد، نفس عمیقی کشید و گفت: «هر کاری که فکر می‌کنی درست است، انجام بده.»هنوز پشت فرمان نشسته‌ام و حرکت نمی‌کنم. کسی به شیشه می‌زند. به آرامی برمی‌گردم. می‌خواهد چیزی بفروشد. گوینده، شعر را دکلمه می‌کند. صدایش را دوست دارم. همیشه دوست داشتم. همیشه آرامش‌بخش بود. پس چرا الان نیست؟ چه صدایی برایم آرامش‌بخش است؟ شاید صدای مادرم. مادری که وقتی خیلی غم داشت، شعر می‌خواند. هنوز صدای لالایی‌هایش یادم هست. خیلی هم خوب یادم هست. صداها از یادم نمی‌روند. مادری که چند سالی هست که دیگر نیست. و صدای زهرا. دلم برایش تنگ شده. تلفنم زنگ می‌خورد. صفحه موبایل را نگاه می‌کنم که نشان می‌دهد: «زهراجانم». زهراجانم! الان حوصله هیچ کس دیگری را غیر از تو ندارم! با همه قلبم دوست دارم الان صدای تو را بشنوم. اما حالا، با تو نمی‌توانم صحبت کنم. هنوز آماده نیستم. به من فرصت بده. این‌ها را نمی‌گویم. اصلاً تماس را پاسخ نمی‌گویم. از صبح که از خانه بیرون آمدم، صدای زهرا را نشنیده‌ام. وحشت دارم که ماشین را برانم و به خانه برگردم و به زهرا برسم. لابد تا حالا فهمیده. اگر سعید هم نگفته باشد، زهرا از لحن سعید می‌فهمد. برادر ساده و بی‌آلایش من، راستی تو با این همه احساس که نمی‌توانی پنهانش کنی، چطور پزشک شدی؟! همان قدر که دلم زهرا را می‌خواهد، وحشت دارم که به زهرا برسم. وحشت از این که چه کسی اولین بار کلمه «سرطان» را به کار می‌برد؟ من یا زهرا؟ فکر کنم هیچ کدام، هیچ وقت. نمی‌دانم باید خوشحال باشم که من زودتر از زهرا می‌میرم، یا ناراحت باشم که زهرا را تنها می‌گذارم. به بچه‌ها فکر می‌کنم. مریم و امیرعلی. آنها ازدواج کرده‌اند و از خانه ما رفته‌اند، اما نمی‌خواهم به ناراحتی آنها از این خبر فکر کنم.بی‌رمق، ماشین را در دنده می‌گذارم و حرکت می‌کنم. این‌جا خیابان انقلاب است. نزدیک مدرسه پارک کرده بودم. می‌خواهم بروم به طرف پل چوبی. از مدرسه به طرف خانه. مثل هر روز. مثل هر روز در این همه سال. به طرف زهرا. ولی امروز، هیچ عجله‌ای ندارم.از کنار دانشگاه تهران به آرامی می‌گذرم. مثل همیشه در ترافیک خیابان انقلاب، نگاهی به سردر دانشگاه می‌اندازم. خاطرات دوران تحصیلم، خیلی دورتر از همیشه به نظرم می‌آیند. من همیشه این اطراف را دوست داشتم. برایم بوی تازگی داشت. بوی دانشگاه، کتابفروشی، کتاب، جوانی و طراوت. اما الان که نگاه می‌کنم بیشتر بوی پول می‌دهد. بوی بازار، بوی کنکور. نگاهم را از چپ و راست برمی‌دارم و در ترافیک به جلو نگاه می‌کنم.موسیقی دارد ادامه می‌دهد. هر جا موسیقی قطع می‌شود، بعد از یک سکوت در دلم می‌خواهم بخوانم: «مرغ سحر ناله سر کن» پس دستگاه این آهنگ، ماهور است. برای دانش‌آموزان هم همیشه همین طور از دستگاههای موسیقی می‌گویم. تئوری‌ها را نمی‌گویم. تئوری می‌گوید: «ماهور یکی از دستگاههای شاد موسیقی سنتی ایرانی است» ولی من قبول ندارم. ماهور غمگین است. و این «جام تهی» که الان دارم گوش می‌کنم، غمناک‌ترین موسیقی جهان است.ویولن‌ها و سنتور که فرود آمدند، سازهای بادی شروع می‌کنند. یکی بعد از دیگری می‌آیند، حرفی می‌زنند و می‌روند. انگار گلایه می‌کنند. خلاصه حرفشان این است که «چرا؟!» مخصوصاً فلوت که دوبار سؤالش را، با ناباوری تکرار می‌کند. یک بار هم همه بادی‌ها، همراه با هم، گلایه می‌کنند و سپس، همه با هم، کنار می‌روند.پشت چراغ قرمز، من و ماشین پیرم ایستاده‌ایم. نه عجله‌ای برای رفتن دارم و نه حوصله‌ای برای ماندن. زیرلب می‌گویم: «واقعاً چرا؟» بغضم را می‌خورم. کاش چند سال دیگر وقت می‌داشتم. هنوز خیلی کارها هست که می‌خواستم انجام بدهم. ازدواج بچه‌هایم، مریم و امیرعلی را دیدم، ولی کاش وقت داشتم و بچه‌هایشان را هم می‌دیدم. دوست داشتم برای دانش‌آموزان سه کتاب در زمینه هنر و شعر و ادبیات تألیف کنم. ولی حتی یکی را هم ننوشتم. چند سال فکرش را در سرم می‌ساختم ولی کاری نکردم. لعنت به من. می‌دانم که هر کسی سرطان می‌گیرد، از سرطان نمی‌میرد. سعید صبح برایم گفت: «داداش می‌دانم که خبر خوبی نیست، ولی باید بدانی که علم خیلی پیشرفت کرده. الان با چند سال پیش خیلی فرق کرده. راههای درمان خوبی داریم. خیلی خیلی امیدوارکننده.» و من گفتم: «آره داداش. تو رفتی دنبال علم و شدی دکتر. من رفتم پی هنر و شدم معلم. حالا دقیق و علمی به من بگو آقای دکتر، این معلم چقدر وقت دارد؟ و چند درصد شانس دارم؟» و سعید حیران گفت: «من نمی‌دانم. این چه سؤالی است؟ ما اصلاً به این سؤالها جواب نمی‌دهیم» و من خندیدم و گفتم: «پس علم شما آن‌قدرها که ما هنرمندها فکر می‌کردیم هم پیشرفت نکرده!»این خیابان چیزی که زیاد دارد، چراغ قرمز است. حواسم را به موسیقی می‌دهم. سازها با هم خروشی می‌کنند و بالاخره، شجریان وارد می‌شود و می‌خواند:«پرکن پیاله را كاین آب آتشین دیریست ره به حال خرابم نمی‌برد»چقدر شجریان را دوست دارم. رفیق نادیده لحظات غمناک زندگیم. همراه روزهای دلتنگیم. هر چه شعر حافظ و سعدی که در حافظه دارم، با آهنگی از شجریان است. اما این‌جا حافظ و سعدی را نمی‌خواند، شعری نو از فریدون مشیری است با سازبندی و آهنگسازی فریدون شهبازیان. شعر فریدون مشیری، آواز شجریان و صدای آذر پژوهش، همه از همیشه برایم غمناک‌ترند. شاید هم همیشه همین‌طور غمناک بوده‌اند و من نمی‌دانستم.دوباره سازها فریادی می‌زنند و شجریان ادامه می‌دهد:«این جام‌ها كه در پی هم می‌شود تهی دریای آتش است كه ریزم به كام خویش گرداب می رباید و آبم نمی‌برد»این چراغ قرمز لعنتی چرا سبز نمی‌شود؟ سی سال است که این جا همیشه ترافیک است. هیچ فرقی نکرده. همیشه عمرم در این ترافیک تلف شده. خیابان هم فرقی نکرده. فقط درختهایش کمتر شده. گاهی در اتوبوس، گاهی در مینی‌بوس، گاهی در تاکسی، گاهی هم پشت فرمان همین ماشین پیر، که ده سال است با هم هستیم. رفیق تنهایی همدیگریم. شنونده خوبی است. ترمز دستی را می‌کشم و پشتی صندلی را کمی می‌خوابانم و بی‌آن‌که چیزی به زبان بیاورم، با خودم حرف می‌زنم: «رفتن آن‌قدرها هم برایم سخت نیست. با رفتن و مرگ، کنار آمده‌ام. ولی وقتی به بقیه فکر می‌کنم، به زهرا، به بچه‌ها، به این که دوره مریضی من را باید ببینند، و کم‌کم ضعیف می‌شوم، شاید بدون کمک آنها نتوانم راه بروم و غذا بخورم...» بغض می‌کنم: «همه اذیت می‌شوند. می‌دانم که چقدر دوستم دارند. دوست نداشتم از آخرین روزهای من، این ناراحتی به آنها برسد» یک دفعه بغضم می‌ترکد. خودم هم از گریه‌ ناگهانیم غافل‌گیر می‌شوم. دستم را روی صورتم می‌گیرم. هق‌هق می‌کنم و می‌گویم: «باید آخرش این طوری می‌شد؟!»سنتور می‌آید و بقیه سازها هم همراه با هم همنوایی می‌کنند. یک ساز بادی -که نمی‌دانم شاید فاگوت باشد- چیزهایی می‌گوید. در کنارش زهی‌ها هم آرام راه می‌روند. انگار دارند یک پایشان را می‌کشند و لنگ‌لنگان به جلو می‌آیند. ماشین، ریپ می‌زند و تکانی می‌خورد و از اگزوز ماشین، چند صدای منقطع می‌آید. پایم را کمی روی گاز فشار می‌دهم و آرام می‌گویم: «اذیت نکن پیرمرد. حوصله ندارم». همان طور که ماشین خلاص است و پارک کرده، غری می‌زند و آرام می‌گیرد.همه ساکت می‌شوند و آذر پژوهش ادامه می‌دهد:«من با سمند سركش و جادویی شراب تا بیكران عالم پندار رفته‌ام»یک ویولن انگار که احساس می‌کند که خانم گوینده خیلی تنهاست، خودش را می‌رساند و همراهی می‌کند. گوینده ادامه می‌دهد: «تا دشت پرستاره‌ی اندیشه‌های گرم تا مرز ناشناخته‌ی مرگ و زندگی تا كوچه‌باغ خاطره‌های گریزپا تا شهر یادها دیگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمی‌برد» گوینده، آذر پژوهش، ساکت می‌شود و ویولن ادامه می‌دهد. خیال می‌کنم که ویولن آمده تا گوینده را دلداری بدهد، ولی در خیال من، گوینده حالا نشسته و گریه می‌کند.حالا دیگر نزدیک غروب است. هوا گرفته. نمی‌فهمم این تیرگی ابر است یا غبارِ آلودگی هوا که بیشتر شده. پشتی صندلی را صاف می‌کنم. دلم کمی تیر می‌کشد. از پنجره نگاهم به ماشینی می‌افتد که در کنارم در ترافیک ایستاده. دختر بچه 3 یا 4 ساله به من خیره شده و همان طور که شکلات می‌خورد، نگاهم می‌کند. با دست روی دو گونه خودش می‌کشد که یعنی: «اشکهایت را پاک کن». اشکهایم را پاک می‌کنم. شیشه را پایین می‌کشم و رویم را به سمت چپ می‌گردانم. نزدیک من، روی صندلی کودک، در ردیف عقب ماشین نشسته. پدر و مادرش انگار دارند جر و بحث می‌کنند و حواسشان به پشت سرشان و به دخترشان و به من نیست. شیشه‌های عقب آن ماشین هم پایین است. می‌گوید: «عمو کجایت درد می‌کند که داری گریه می‌کنی؟» مِن‌مِن می‌کنم و می‌گویم: «دلم. دلم درد می‌کند». می‌پرسد: «خیلی زیاد؟» می‌گویم: «آره. خیلی» و بقیه اشکهایم را پاک ‌می‌کنم. می‌گوید: «من هر وقت دلم درد می‌گیرد، میروم توی اتاق و یواشکی گریه می‌کنم. گریه که می‌کنم، خودش خوب می‌شود. عمو تو هم گریه کردی، دلت خوب شد؟» سرم را تکان می‌دهم که یعنی: بله!. می‌خواهم بخندم. می‌خواهم بگویم که چقدر دختر زیبایی هستی. می‌خواهم بگویم پدر و مادرها هم گاهی مشاجره می‌کنند و تو نگران نباش. ولی هیچ کدام را نتوانستم. چراغ، سبز می‌شود. دخترک زیبا با آن چشمان درشت و کنجکاوش می‌رود. دوست دارم در ترافیک دوباره به کنار دخترک برسم. ولی پدرش با عجله به جلوی ماشین من می‌پیچد و جلو می‌رود. مدام به چپ و راست منحرف می‌شود و چند ماشین دیگر را هم رد می‌کند. به بوق بقیه در ترافیک اعتنایی ندارد. دوباره چراغ قرمز می‌شود و می‌ایستم. دیگر دخترک را نمی‌بینم.ویولن درددلش را چند بار آرام تکرار می‌کند. خانم گوینده که انگار گریه‌هایش را کرده، حالا نفسی می‌گیرد و ادامه می‌دهد:«هان ای عقاب عشق از اوج قله‌های مه‌آلوده دوردست پرواز كن به دشت غم‌انگیز عمر من آن‌جا ببر مرا كه شرابم نمی برد آن بی‌ستاره‌ام كه عقابم نمی‌برد»و گوینده انگار دیگر نای گریه کردن هم ندارد. ویولن به دلداری دادن ادامه می‌دهد.صدای بوق ماشینهای عقبی را نشنیدم. صدای رعد و برق اما حواسم را جمع می‌کند. راه می‌افتم. از چراغ قرمز که حالا سبز شده می‌گذرم. باران، آرام‌آرام شروع به باریدن می‌کند و روی شیشه ماشین خیس می‌شود. برف‌پاک‌کن را روشن می‌کنم ولی برخلاف همیشه، هیچ شعری درباره ابرو بالا انداختن یا کمان ابرو برای ماشینم نمی‌خوانم. گمانم می‌فهمد که حالم خوش نیست. از چهارراه ولیعصر می‌گذریم و نگاهم به تئاتر شهر می‌افتد. لااقل یک سال است که به هیچ تئاتری نرفته‌ام. زمانی هر هفته می‌رفتم. گاهی هر هفته یک تئاتر. بعضی تئاترها که خوب بودند، چند بار در هفته. یک بار با زهرا، یک بار با دانش‌آموزان مدرسه، یک یا چند بار هم تنها. هفته‌ای نبود که درباره تئاتر و سینما با دانش‌آموزان در مدرسه حرف نزنم.شجریان دوباره وارد می‌شود و همراه با ویولن تکرار می‌کند:«پرکن پیاله را كاین آب آتشین دیریست ره به حال خرابم نمی‌برد»شجریان ساکت می‌شود و ویولن همان نوا را تکرار می‌کند و او هم طلب شراب می‌کند.نمی‌دانم چقدر از عمرم باقی مانده. باید با خودم روراست باشم. برای این خبر ناگهانی، آمادگی نداشتم. می‌دانم که این‌جا آخر دنیا نیست. می‌دانم که درمان دردناک شروع می‌شود و شاید چند سالی به عمرم اضافه کند. حالا چه کنم؟ یکی از کتابهایی که می‌خواستم برای دانش‌آموزان بنویسم را شروع کنم؟ همراه با شیمی‌درمانی، احتمالاً نمی‌شود کتاب نوشت. برای زهرا و بچه‌ها چه چیزی می‌گذارم؟ هیچ، جز درد و افسوس. کاش این‌قدر دوستم نداشتند. خدایا من چه اشتباهی کردم؟ من که همه سعیم را کردم. چرا آخرش این طور شد؟ چرا عمرم به هیچ رفت؟ بی هیچ ثمری. می‌خواستم دنیا را تغییر دهم. با هنرم، با نوشته‌هایم. دنیا را تغییر ندادم. در عوض، موج‌های دنیا من را با خودشان بردند.باران بیشتر می‌شود. برف‌پاک‌کن ماشین را روشن می‌گذارم. عابرین را می‌بینم که به جنب‌وجوش افتاده‌اند و کنار خیابان منتظر هستند. برای چه عجله دارند؟ به کجا می‌روند؟ آنها به کجا رسیده‌اند؟ عمر آنها هم مثل من تلف شده؟ اگر روزهای قبل بود، چند نفر را سوار می‌کردم و همسفر و هم‌صحبت می‌شدیم. امروز اما حوصله ندارم. حوصله خودم را هم ندارم. فقط حوصله زهرا را دارم، ولی هنوز جرأتش را ندارم.تلفنم زنگ می‌خورد. یک شماره ناشناس. جواب نمی‌دهم.دستم ناخودآگاه روی قلبم می‌رود. درد می‌کند. درد بالاتر آمده. یک نفس عمیق می‌کشم. کمی آرام می‌گیرد.شجریان کمی بلندتر و بالاتر ادامه می‌دهد:«این جام‌ها كه در پی هم می‌شود تهی دریای آتش است كه ریزم به كام خویش گرداب می رباید و آبم نمی‌برد»ویولن به آرامی چیزهایی می‌گوید.در باران، پیرمردی که کیسه پلاستیکی روی سرش کشیده، با عجله از جلوی ماشین رد می‌شود. چهره‌اش شبیه پدرم است. یاد پدرم بخیر. دوست داشت من دکتر بشوم ولی نشد. نمی‌دانم نخواستم یا نتوانستم. در عوض برادرم سعید جورم را کشید و پزشک شد. متخصص خوبی هم شد. ولی به نظرم تقصیر خود پدرم بود که من سمت شعر و موسیقی رفتم. استعداد موسیقی را از خودش به ارث بردم. گاهی که دلش می‌گرفت، یک ملودی یا آواز قدیمی را زمزمه می‌کرد. قایم می‌شدم و گوش می‌کردم. اگر کسی بود، نمی‌خواند. کم حرف بود. چند ماه آخر، قبل از فوتش، کم‌حرف‌تر هم شده بود. با نگاه حرف می‌زد. چشمهایش همیشه مهربان بود، ماههای آخر، بیشتر. کم‌کم آب شد و رفت. چند ماه فرصت داشتیم تا رفتنش را خورده خورده ببینیم و برای نبودنش آماده شویم. صدایش را خیلی دوست داشتم. صدایش خش داشت. غم داشت. مثل ماهور، مثل کمانچه، مثل جام تهی. آخ صداها، صداها، صداها... سهم من از این دنیا، صداها بوده‌اند. صدای موسیقی، صدای مادرم، آواز پدرم، خنده دانش‌آموزانم، جیغ و بازی بچه‌هایم، و صدای زهرا. زهراجانم. ولی امروز نمی‌توانم با زهرا صحبت کنم.شجریان اوج می‌گیرد:«من با سمند سركش و جادویی شراب تا بیكران عالم پندار رفته‌ام»ویولن فقط تأیید می‌کند. شجریان ادامه می‌دهد:«تا دشت پرستاره‌ی اندیشه‌های گرم تا مرز ناشناخته‌ی مرگ و زندگی تا كوچه‌باغ خاطره‌های گریزپا تا شهر یادها»شجریان یادها را با چهچه تلخی می‌گوید و می‌کشد. «یادها». راستی چرا باید یادآوری یادها این‌قدر تلخ باشد؟سپس ادامه می‌دهد: «دیگر شراب هم جز تا كنار بستر خوابم نمی‌برد»تلفنم دوباره زنگ می‌خورد. باز هم همان شماره ناشناس قبلی است. پخش موسیقی را متوقف می‌کنم. راهنما می‌زنم و کنار می‌ایستم و خطاب به ماشین می‌گویم:‌ «تو استراحت کن»‌ و گوشی را برمی‌دارم. صدای‌ مردی می‌گوید:‌ «سلام آقای جاویدی. من کاظمی هستم. من را یادتان هست؟» صدایش چقدر آشناست. ذهنم خسته است ولی ناخودآگاه در فهرست صداهای خاطراتم شروع به جستجو می‌کند و پیدایش می‌کند: «کاظمی... حمید کاظمی؟!‌‌ حالت چطور است آقای دکتر؟!» می‌گوید: «بین این همه شاگرد و دانش‌آموز توقع نداشتم من را یادتان باشد. چقدر صدایتان خسته است. بدموقع تماس گرفتم؟‌»‌. می‌گویم: «خسته‌ام. ولی بیا کمی صحبت کنیم». ترمز دستی را می‌کشم و تکیه می‌دهم. باران روی شیشه ماشین می‌بارد و هر چند ثانیه یک بار برف‌پاک‌کن با صدای قیژ و با خستگی و کندی بخشی از باران را از شیشه پاک می‌کند. خطاب به ماشین، انگشت جلوی بینی‌ام می‌گیرم که یعنی: «ساکت» و برف‌پاک‌کن را خاموش می‌کنم. به صحبت تلفنی ادامه می‌دهم: «آقای دکتر، بیا حافظه این پیرمرد را چکاپ کن ببین درست می‌گویم: ورودی دوره دهم یا یازدهم مدرسه بودی. شاگرد اول بودی و درس‌خوان. کلاسهای هنر و پروروشی را نمی‌آمدی و می‌رفتی در کتابخانه مدرسه درس می‌خواندی. تا این که...» و بقیه ماجرا را او ادامه می‌دهد: «تا این که به اصرار هم‌کلاسی‌ها، یک روز در کلاس شما حاضر شدم. داشتید داستان رستم و سهراب را می‌گفتید. نمی‌دانم چه شد. در همان یک جلسه، عاشق رستم و سهراب و شاهنامه شدم. آن روز دیگر زیست‌شناسی نخواندم. آن شب رستم و سهراب را حفظ کردم. جلسه بعدی از حفظ در کلاس شما خواندم. وقتی به اواخر شعر رسیدم، داشتم گریه می‌کردم. شما هم گریه کردید. الان هم بغضم گرفته...» می‌گویم: «چطور این لحظات ناب را فراموش کنم؟» و آن روز را در ذهنم مرور می‌کنم. می‌گویم: «آخرین باری که صحبت کردیم، چند سال پیش زنگ زدی به مدرسه. گفتی هنوز عاشق شعر و ادبیاتی. سال آخر پزشکی بودی و شک داشتی بعدش تخصص قلب بگیری یا مغز. درست گفتم؟» می‌گوید: «تخصص گرفتم. جراحی قلب. راستی شماره شما را از دکتر سعید جاویدی، برادرتان گرفتم». می‌گویم: «هنوز برای مریضهایت شعر می‌خوانی؟» می‌گوید: «می‌خوانم. آخرینش امروز بود.» و بعد از چند ثانیه سکوت، ادامه می‌دهد: «از دستمان رفت. کنارش می‌نشستم و برایم نظامی می‌خواند. باورتان می‌شود؟ نود سالش بود. برایم لیلی و مجنون می‌خواند. من هم برایش شاهنامه می‌خواندم. اما نماند... امروز صبح رفت... دلم گرفته بود. یاد شما افتادم و با شما تماس گرفتم. ببخشید، شما را هم ناراحت کردم» می‌گویم: «چه حیف. تسلیت می‌گویم. چقدر قشنگ است که طبیب قلب برای بیمارش شعر بخواند. حیف که مشکل من از قلبم نیست.» می‌گوید: «چیزی شده آقای جاویدی؟ من کمکی می‌توانم بکنم؟» می‌گویم: «باشد برای یک روز دیگر. امروز خسته‌ام. شاید یک روز به طبیب قلب زنگ زدم و من هم درددل کردم». فهمید که حالم سرجایش نیست. خداحافظی کردیم.به ماشین می‌گویم: «چقدر قیژقیژ می‌کردی؟» و برف‌پاک کن را دوباره روشن می‌کنم و دوباره با سرو صدا کارش را شروع می‌کند. راهنما می‌زنم و راه می‌افتم. دکمه پخش موسیقی را می‌زنم. موسیقی جام تهی ادامه می‌دهد. ویولن چیزهایی می‌گوید. شجریان ناله بلندی می‌کند و آوازی سر می‌دهد و گلایه می‌کند:«هان ای عقاب عشق از اوج قله‌های مه‌آلوده دوردست پرواز كن، پرواز کن، به دشت غم‌انگیز عمر من آن‌جا ببر مرا كه شرابم نمی برد آن بی‌ستاره‌ام، آن بی‌ستاره‌ام، كه عقابم نمی‌برد»به میدان فردوسی می‌رسم. چراغ قرمز قبل از میدان را رد می‌کنم و به یک چراغ قرمز دیگر کنار میدان می‌رسم. این میدان، هم قبلش چراغ قرمز دارد و هم وسطش. ولی من گلایه‌ای ندارم. این میدان را دوست دارم. سرم به چپ می‌چرخد و به مجسمه فردوسی و زال در وسط میدان خیره می‌شوم. من همیشه عاشق فردوسی بودم. دانش‌آموزان را هم عاشق فردوسی می‌کردم. ولی شاهنامه پر از درد و تراژدی است، کارم درست بوده؟ برای دانش‌آموزانم، نمی‌دانم. ولی برای من، زیباترین داستانهای دنیا از شاهنامه است. زال و رودابه، رستم و سهراب و البته رستم و اسفندیار. باران روی مجسمه می‌ریزد. به صحبتهای شاگرد قدیمی و طبیب قلب فعلی فکر می‌کنم. چراغ سبز می‌شود و از کنار فردوسی و زال می‌گذرم. نرسیده به خیابان سعدی، دوباره ترافیک سنگین می‌شود و می‌مانم.ویولن شیدا می‌شود و به خودش می‌پیچد.شجریان به تلخی ادامه می‌دهد: «در راه زندگی با این همه تلاش و تمنا و تشنگی با این كه ناله می‌كشم از دل كه: آب!»و دوباره از اعماق درونش فریاد می‌زند: «آب!» و ادامه می‌دهد: «دیگر فریب هم به سرابم نمی‌برد»بعد انگار سرش را پایین انداخته باشد، به آرامی و با ناامیدی دوباره می‌گوید:«دیگر فریب هم به سرابم نمی‌برد» ولی باز هم خواهش می‌کند:«پر كن پیاله را ! »ویولن به تنهایی ادامه می‌دهد. به آرامی چیزهایی می‌گوید.به مرگ فکر می‌کنم. به مرگ خودم. انگار می‌کنم که موجود مستقلی است و به دیدار من آمده. با مرگ خودم صحبت می‌کنم:سلام! خوبی؟ چرا آن جا در سایه و تاریکی ایستاده‌ای؟ به من خیره شدی؟ بیا کمی جلوتر. می‌خواهم چهره‌ات را ببینم. نمی‌دانم از من دوری یا نزدیکی. اعتراف می‌کنم همیشه از تو می‌ترسیده‌ام. ولی این بار دلم می‌خواهد چهره‌ات را ببینم. شاید ترسم بریزد. شاید تو هم چهره مهربانی داری. شاید داری لبخند می‌زنی. از تو می‌ترسم. می‌ترسم بیایی و وقتی من را با خودت می‌بری، بعدش هیچ چیز نباشد. همه چیز تمام شود. فقط عدم و نیستی باشد. هیچ باشد. این طوری خیلی تلخ می‌شود. ولی اصلاً اگر این طوری هم باشد، من که دیگر نیستم و این تلخی را تجربه نخواهم کرد. بگذریم. شاید هم دلیل اصلی تلخی و ترس از تو، این باشد که وقتی می‌آیی، همه کسانی که عاشقشان هستم را غمگین می‌کنی. به خصوص زهرا و امیرعلی و مریم را. برای کدامشان سختتر است؟ امیرعلی و مریم خیلی اذیت می‌شوند، ولی فکر می‌کنم در زندگی یک جوان این موضوع هضم می‌شود و کم‌کم با آن کنار می‌آیند. اما زهرا چه؟ زهرای عزیز من. دلم نمی‌خواهد به غمی که در دل خواهی داشت فکر کنم. دلم می‌خواهد به حرفهایت فکر کنم. تو همیشه از من باایمان‌تر بودی. پس برای تو قابل تحمل خواهد بود. یک بار به من گفتی: «مرگ شبیه زندگی است. مرگ هر آدمی، شبیه شیوه‌ای است که زندگی کرده. مرگ هر کسی شبیه چیزهایی است که دوست دارد.» یعنی این واقعیت دارد؟ اگر این طور باشد، مرگم را دوست خواهم داشت. مرگ من شبیه تو خواهد بود!پس خیال می‌کنم مرگم، وقتی از سایه بیرون می‌آید و چهره‌اش را می‌بینم، شبیه زهراست که دارد لبخند می‎‌زند. به او می‌گویم: شوخی‌ات گرفته؟ و می‌گوید: بله! با من بیا. دستم را می‌گیرد و به سمت تاریکی و سایه می‌برد. تاریکی، کم‌کم روشن می‌شود و پدر و مادرم را می‌بینم که آنها هم ایستاده بودند و منتظرم بودند. لبخند می‌زنند. از تصور این این تصویر مرگ، خنده‌ام می‌گیرد. از کنار خیابان سعدی، آرام می‌گذرم. دست‌فروش‌ها را می‌بینم که با گاری‌های کوچک ایستاده‌اند و میوه می‌فروشند. خیابان خیس است. دست‌فروش‌ها خیس شده‌اند و سردشان شده. میوه‌ها، خیسند و تازه به نظر می‌رسند.صدای پخش موسیقی را کمی بلندتر می‌کنم. آذر پژوهش دوباره می‌آید و می‌گوید:«در راه زندگی با این همه تلاش و تمنا و تشنگی با این كه ناله می‌كشم از دل كه: آب! آب!دیگر فریب هم به سرابم نمی‌بردپر كن پیاله را ! »ارکستر خروشی می‌کند و شجریان می‌گوید:«پرکن پیاله را كاین آب آتشین دیریست ره به حال خرابم نمی‌برد»ویولن‌ها همراهی می‌کنند: «این جام‌ها كه در پی هم می‌شود تهی دریای آتش است كه ریزم به كام خویش گرداب می رباید و آبم نمی‌برد»شجریان ساکت می‌شود. می‌دانم که تا آخر این قطعه، دیگر چیزی نخواهد گفت. دلم برای شجریان تنگ می‌شود. صدایش را و نگاهش را. نگاهش مهربان بود. مثل پیرمردهای قدیمی خراسانی. دوباره به یاد حرفهای زهرا می‌افتم که یک بار می‌گفت: «مرگ شبیه زندگی است. همان طور که زندگی کردیم. بعد از مرگ هم بهشت شبیه چیزهایی است که دوست داریم». به بعد از مرگ فکر می‌کنم. خیال می‌کنم بعد از این که دستم را گرفت و با لبخند کنار پدر و مادرم رفتیم، در کنار آنها به یک باغ پر از درخت می‌رویم. درختها را دوست دارم. آن‌جا شجریان هست و دارد می‌خندد. فردوسی هم هست. سعدی هم هست. مشکاتیان و لطفی هم هستند. بتهوون و موتسارت هم هستند. فردوسی به شجریان می‌گوید: «یک بار نمی‌شد یک شعر هم از من می‌خواندی؟» و شجریان با خنده و با لهجه مشهدی می‌گوید: «نه یره!». خنده‌ام می‌گیرد. پایین قلبم دوباره تیر می‌کشد.دینگ. صدای گوشی می‌آید. یک پیغام است. در ترافیک بی‌حرکت مانده‌ام. گوشی را برمی‌دارم و پیغام را باز می‌کنم. یک پیام صوتی است. از طرف پسرم امیرعلی. صدای موسیقی متوقف می‌شود و صدای امیرعلی پخش می‌شود:سلام بابا! حال شما؟ من و سارا آمدیم خانه شما. دلم می‌خواست با شما صحبت کنم. ولی مامان گفت بهتر است بگذارم برای یک روز دیگر. یکی جورهایی ما را بیرون کرد! بابا چیزی شده؟ حدس زدم امروز شما و مامان حوصله ندارید، پس زنگ هم نزدم و این پیغام را می‌فرستم. امروز دلم گرفته بود. آن جفت قناری که به ما هدیه داده بودید، هر دو امروز مُردند. نمی‌دانیم چرا. حال من و سارا گرفته بود امروز. قناریها را بردیم بهشت زهرا و بالای قبر بابابزرگ، کنار یک درخت، خاکشان کردیم. کنار قبر بابابزرگ و مامان‌بزرگ نشسته بودیم، دلم گرفته بود. دلم برایشان تنگ شده بود. گریه‌ام گرفت. سرم را که بلند کردم، دیدم سارا هم دارد گریه می‌کند. حرف نزدیم. احساس کردم نگاههایش، این شکل چشمهایش برایم آشنا است. ما یک سال است که ازدواج کردیم، ولی امروز برای اولین بار از صمیم قلبم احساس کردم عاشق سارا هستم. همیشه دوستش داشته‌ام، ولی امروز فرق می‌کرد. شاید عجیب باشد. نگاهش شبیه نگاههای تو بود. وقتهایی که مادر ناراحت بود و نگاهش می‌کردی و هیچ نمی‌گفتی. ما می‌دیدیم. بعد از آن غم و دلتنگی امروز در بهشت زهرا، یک شادی و شوقی در دلم آمد. دلم خواست با شما صحبت کنم. راستش، می‌دانی، ما با هم زیاد حرف نمی‌زنیم. بگذریم...راستی بابا! من کاری را شروع کرده‌ام که حالم را خوب می‌کند. چهارشنبه‌ها را کلاً از شرکت مرخصی گرفتم! یعنی هفته‌ای چهار روز کار می‌کنم. مدیرم قبول کرد و البته کمی حقوقم کمتر شد. ولی برای من و سارا کافی است. چهارشنبه‌ها از صبح تا ظهر در یک مدرسه در پایین شهر ریاضی درس می‌دهم. از ظهر تا عصر هم به یک استخر در همان حوالی می‌روم و به بچه‌ها رایگان شنا یاد می‌دهم. چهارشنبه‌ها حالم خیلی خوب است. من مثل شما معلم نشدم، ولی فکر کنم لذت معلمی را دارم می‌چشم. اگر کسی شنا یاد بگیرد، جایزه‌اش این است که می‌تواند دو تا از دوستانش را مجانی به استخر بیاورد و به آنها هم شنا یاد بدهم! مدیر استخر از من خواست در قبال بلیطهای مجانی باید در سانس عصر، دو ساعت به عنوان نجات غریق بمانم. قبول کردم. راستی یک داستان بامزه! می‌دانم که داستان دوست داری. هر چهارشنبه، وقتی که ده دقیقه به پایان سانس استخر باقی مانده، سوت بلندی می‌زنم و با دستانم عدد 10 را نشان می‌دهم. تا سوت می‌زنم، همه بچه‌ها از بیرون استخر به درون آب می‌پرند! می‌خواهند از آخرین لحظه‌های زمانشان استفاده کنند. اما بزرگترها با شنیدن سوت، کم‌کم به سمت خروج از استخر حرکت می‎کنند. انگار زیرلب می‌گویند: «خوب بود. دیگر کافیست!» بابا، یاد روزهای بچگی افتادم که من را به کلاس فوتبال می‌بردی. وقتی زمان فوتبال تمام می‌شد، ناراحت می‌شدم و گاهی گریه می‌کردم. یک بار گفتی: کسانی که خوب بازی نکردند، حسرت می‌خورند و گریه می‌کنند و پرسیدی: تو خوب بازی کردی؟ من همان طور که گریه می‌کردم گفتم: همه سعیم را کردم. لبخندت در آن لحظه را هنوز یادم هست... چقدر حرف زدم. باباجان ببخشید طولانی شد. سارا سلام می‌رساند. قربانت. خداحافظ.صدای امیرعلی تمام می‌شود و دوباره صدای موسیقی پخش می‌شود. ارکستر چیزهایی می‌گوید. سنتور هم وارد می‌شود. سازهای بادی هم می‌آیند و چیزهایی می‌گویند. هر چه می‌گویند، سنتور تأیید می‌کند. آخرش هم خودش فرود می‌آید و سپس ناگهان همه ارکستر چیزی می‌گویند و ساکت می‌شوند.صورتم خیس اشک است ولی دارم می‌خندم. دلم می‌خواهد امیرعلی را بغل کنم. چقدر بزرگ شده. قدش مدتهاست که از من بلندتر شده. قد افکارش هم از من بلندتر شده. قلبش هم بزرگتر شده. چقدر لذت‌بخش است که در همه این رقابت‌ها از پسرم شکست خورده‌ام.سازها ادامه می‌دهند. بلافاصله، انگار خبری شنیده باشند ریتم می‌گیرند. سنتور چیزی می‌گوید و زهی‌ها تأیید می‌کنند. تمبک هم همراه سنتور جست و خیز می‌کند و شیطنت می‌کند. انگار هر بار سنتور چیزی می‌پرسد، زهی‌ها پاسخ می‌دهند: بله! شاید هم می‌گویند: «حتماً». معلوم است که خوشحالند. این پرسش و پاسخ چند بار تکرار می‌شود. سنتور جست و خیز نمی‌کند. پیر است. غم دارد اما خوشحال است. تمبک اما جست و خیز می‌کند. زهی‌ها هم جوانند و پرانرژی.تلفنم زنگ می‌خورد و موسیقی قطع می‌شود. ترافیک همچنان سنگین است. به گوشی نگاه می‌کنم. دخترم است. جواب می‌دهم:- سلام مریم جان.- سلام باباجان. خوبی؟- خوبم دخترم. تو خوبی؟ حال فرهاد خوب است؟- خوبیم. شما داری رانندگی می‌کنی؟- بله. ولی ترافیک است. من و ماشینم ایستاده‌ایم. ماشین هم گوش تیز کرده تا حرفهایت را بشنود.- (می‌خندد) پس حرفم را کوتاه کنم. این طوری من هم راحتترم. راستش... باباجان یک موضوعی هست که دلم می‌خواست قبل از همه به شما بگویم.از لحن صدای مریم نگران شدم. با خودم گفتم شاید ماجرای بیماری من را شنیده. شاید هم برای خودش یا شوهرش اتفاقی افتاده. دلم شور می‌زد.- چیزی شده مریم جان؟- نه چیزی نیست. راستش... باباجان... ما داریم بچه‌دار می‌شویم. یعنی شما دارید پدربزرگ می‌شوید. همین.زبانم بند آمد.- باباجان؟ صدای من را دارید؟مریم را تصور کردم که یک بچه در آغوش دارد. ذوق کردم. سراپا شوق شدم. دوباره اشکم سرازیر شد.- باباجان؟- دارم فکر می‌کنم دوباره یک بچه معصوم، شبیه مریمِ من، به این دنیا می‌آید. چقدر دنیا قشنگتر می‌شود!- دارید گریه می‌کنید باباجان؟- از پشت تلفن معلوم است؟- قربان اشکهای بابای عزیزم. من هم گریه‌ام گرفت. فرهاد صدایم می‌کند. ما در آزمایشگاه هستیم. همین چند دقیقه پیش نتیجه آزمایش را دیدیم و فهمیدیم. حس گنگی داشتم. ناخودآگاه اول به شما زنگ زدم. نمی‌دانم چرا اول به مامان زنگ نزدم. ببخشید من باید بروم باباجان. برایمان دعا کنید. خداحافظ.تماس قطع می‌شود و دوباره موسیقی ادامه می‌دهد. زهی‌ها و همه ارکستر شور می‌گیرند و به وجد می‌آیند. تمبک هم آن وسط دارد جست و خیز می‌کند. بادی‌ها خوش آمد می‌گویند و زهی‌ها را تشویق می‌کنند. همان حرفهای زهی‌ها را بادی‌ها تکرار می‌کنند. زهی‌ها هم دور بادی‌ها چرخ می‌زنند و می‌رقصند. باران ملایم‌تر شده و نم‌نم می‌بارد. صورتم خیس اشک است و این بار نمی‌توانم خنده‌ام را پنهان کنم. موسیقی را متوقف می‌کنم و شیشه را پایین می‌دهم و سرم را کمی بیرون می‌گیرم. هوا دلپذیر است. هوا دیگر تاریک شده. عصر پاییز زود به شب می‌رسد. قطره‌های باران هم روی صورتم می‌بارد. با صدای بلند فریاد می‌زنم: خدا! و از صمیم قلب می‌خندم. تازه متوجه ماشین کناری می‌شوم. صدای موسیقی‌اش خیلی بلند است. شیشه‌ها را پایین می‌کشند. دو دختر جوان در جلو و یک دختر جوان در عقب ماشین نشسته. دخترهایی که جلو نشسته‌اند، با صدای موسیقی بالا و پایین ‌می‌پرند و دختر سوم هم می‌خندد. دختر جلویی که کنار راننده نشسته رو به من می‌گوید: «چه کار داری با خدا؟» و هر سه نفر می‌خندند. من هم می‌خندم. دختر راننده سرش را به سمت من می‌کشد و بلندتر می‌گوید: «خیلی بالایی انگار؟ آن بالابالاها چه خبر است؟ چیزی خوردی؟ به ما هم بده!» و این بار دو نفری که جلو نشسته‌اند بلندتر می‌خندند، ولی دختر سوم فقط لبخند می‌زند. من هم می‌خندم. دوباره پایین قلبم تیر می‌کشد و دستم روی قلبم می‌رود. وضعیت عجیبی است. دارم می‌خندم و دارم گریه می‌کنم و دارم درد می‌کشم و دارم ذوق می‌کنم که دخترم دارد بچه‌دار می‌شود. دو دختر جلوی ماشین کناری، چیزهایی به هم می‌گویند که من نمی‌شنوم و می‌خندند. باز هم با موسیقی تندی که ماشینشان پخش می‌کند، تکان می‌خورند و بالا و پایین می‌روند. دختر سوم، شیشه را پایینتر می‌کشد و در حالی که انگار همراه دو تای دیگر نیست، سرش را جلوتر می‌آورد و می‌گوید: «حالتان خوب است؟ کمک نمی‌خواهید؟» می‌گویم: «خوبم دخترم».ترافیک روان می‌شود، ماشین دخترها شتاب می‌گیرد و لاستیک‌هایش روی آسفالت کشیده می‌شود. دختر سوم هنوز نگاهم می‌کند که از کنارم رد می‌شوند و می‌روند. شیشه را بالا می‌کشم. روی فرمان ماشین می‌زنم و می‌گویم: می‌بینی چه هوایی شده؟ ماشین کمی ریپ می‌زند که منظورش این است: هوا عالی است!موسیقی را روشن می‌کنم. دوباره دور دست سنتور می‌افتد و همان حرفهای قبلیش را می‌زند ولی این حرفها برای زهی‌ها تکراری نشده و آنها با شوق جواب می‌دهند. تمبک می‌چرخد و شیطنت می‌کند. اعتماد به نفسش بیشتر شده و واضح‌تر شیطنت می‌کند. زهی‌ها، با این که جوان و شادابند، در چهره فریادهایشان اشک را می‌شنوم. در صدایشان اشک شوق را می‎بینم. ماهور شاد است. ماهور خیلی شاد است. و این «جام تهی» که الان دارم گوش می‌کنم، شاد‌ترین موسیقی جهان است. همه ارکستر با هم اوج می‌گیرند و ناگهان ساکت می‌شوند.اشکهایم را پاک می‌کنم. دیگر ترافیک نیست و حرکت ماشین‌ها روان شده. راهنما می‌زنم و در کنار خیابان می‌ایستم. دیگر با خانه فاصله زیادی ندارم. گوشی را برمی‌دارم. شماره خانه را می‌گیرم. زهرا گوشی را برمی‌دارد.- سلام زهرا جان.- سلام.و یک سکوت طولانی. به بلندی یک عمر خاطرات مشترک. به بلندی یک غم در دل. به بلندی همه اشکها و لبخندهایی که در کنار هم تجربه کرده‌ایم.- داری گریه می‌کنی زهراجان؟- بله.- پس سعید ماجرا را به تو گفته...- بله گفت.- خوب کار من راحتتر شد...- صدایت گرفته.- داد زدم. گریه کردم.- ولی انگار حالت خوب است.- از تو نمی‌توانم پنهان کنم. بله حالم خوب است. راستش حالم خوب نبود. تا این که امیرعلی پیام فرستاد. بهتر شدم. بعد هم مریم زنگ زد. راستی می‌دانی که داری مادربزرگ می‌شوی؟- می‌دانم. تبریک می‌گویم بابابزرگ!- ولی مریم که گفت اول به من گفته؟ قبل از تو؟- به من نگفته هنوز. دیروز این‌جا بود. خودم فهمیدم. نیازی به آزمایش و گفتن نبود.خندیدم.- من دارم می‌آیم. چای داریم؟- بله، چای تازه‌دم.زهرا با جملات کوتاه صحبت می‌کند. می‌دانم که بغض کرده. می‌دانم که دارد گریه ‌می‌کند. می‌دانم که بی‌صدا گریه می‌کند. ماشین را در دنده می‌گذارم. ماشین تکانهایی می‌خورد ولی بالاخره راه می‌افتد. پایین قلبم تیر می‌کشد. دستم را روی دلم می‌گذارم و می‌خندم و خطاب به درد می‌گویم: «آرام بگیر. شیطنت نکن. داریم می‌رسیم.»پایان.با یاد شجریان، 17 مهرماه 1403</description>
                <category>صادق علی‌اکبری</category>
                <author>صادق علی‌اکبری</author>
                <pubDate>Tue, 08 Oct 2024 22:52:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهارت‌های نرم</title>
                <link>https://virgool.io/@sadegh.aliakbary/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%B1%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B1%D9%85-qdiouqvjmb6p</link>
                <description>امروز در کلاس «مبانی برنامه‌نویسی»، درباره مهارتهای حل مسأله و همچنین «مهارتهای نرم» (Soft Skills) صحبت کردیم. یکی از دانشجویان پرسید که «کتاب خوب برای مرور مباحث نرم چه می‌شناسی؟» و چه سؤال خوبی بود. به نظرم آمد پاسخم را کامل‌تر کنم و این‌جا منتشر کنم و از شما هم کمک بگیرم تا این پاسخ پخته‌تر شود.علی‌الحساب، دو کتاب خوب معرفی می‌کنم:1- کتاب کدنویس تمیز (Clean Coder). این کتاب هم مثل کتاب «کد تمیز» و از مجموعه کتابهای «تمیز» عموباب است و کتاب خوبی است. من ترجمه‌های این کتاب را نمی‌شناسم و نمی‌دانم کدامشان باکیفیت‌تر است. البته اگر متن اصلی را بخوانید که چه بهتر. 2- کتاب مهارتهای نرم (Soft Skills: The software developer&#x27;s life manual) ترجمه آقای ابراهیم نقیب‌زاده مشایخ. اصرار دارم که مترجم را هم معرفی کنم، به دو دلیل. اول این که به نظرم آقای مشایخ مترجم بسیار خوبی است. من هر ترجمه‌ای از ایشان خواندم عالی بود (چند کتاب به ترجمه ایشان خوانده‌ام و هیچ وقت از این که ترجمه کتاب را به جای نسخه اصلی خواندم، پشیمان نشدم). دلیل دوم این که سایر کتابهایی که آقای مشایخ ترجمه کرده‌اند (مثل کتاب کار عمیق، بازنگری در کار، کار برنامه‌نویسان و غیره) به همین موضوع (یعنی دغدغه مهارتهای نرم) مربوطند.اگر کتاب خوب یا ترجمه خوب یا منبع دیگری در این زمینه می‌شناسید، لطفاً کامنت بگذارید. انشالله این مطلب را چند بار با کمک شما ویرایش و تکمیل خواهم کرد.نرم باشید ;-)</description>
                <category>صادق علی‌اکبری</category>
                <author>صادق علی‌اکبری</author>
                <pubDate>Wed, 26 Oct 2022 12:32:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: عمو بهروز</title>
                <link>https://virgool.io/@sadegh.aliakbary/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%88-%D8%A8%D9%87%D8%B1%D9%88%D8%B2-cpssq2dh5br5</link>
                <description>«عمو بهروز» صدایش می‌کردیم. پیرمرد کم‌حرفی بود که نزدیک دانشگاه یک کافه کوچک و نقلی داشت. به تنهایی مدیر و پیشخدمت کافه بود و شاگردی نداشت. شاید سنش 50 تا 60 سال بود ولی رنگ موها و ریش و سبیلش یکدست سفید شده بود. لهجه قشنگ مشهدی‌اش را قایم نمی‌کرد. قد کوتاهی داشت و لباسهایش همیشه آراسته و معمولاً سفیدرنگ بود. با مشتری‌ها که اغلب دانشجو بودند، گرم می‌گرفت و مشتری‌ها هم دوستش داشتند. پسرها را به اسم کوچکشان صدا می‌کرد ولی به دخترها معمولاً «خانم مهندس» می‌گفت. من را «خانم روانشناس» صدا می‌کرد، البته بعد از آن که مدتها به من هم «خانم مهندس» می‌گفت و یک روز به او گفتم که «من مهندسی نمی‌خونم عمو بهروز، روانشناسی می‌خونم!» و لبخندی زد و گفت: «ببخشید خانم روانشناس!». گاهی از جیبش شکلاتی در می‌آورد و با خنده به مشتری‌ها می‌داد. اما به من یک بار شکلات تلخ داده بود و بار دیگر هم یک نشانک کتاب، که ‌نمی‌دانم از کجا می‌دانست هر دو را خیلی دوست دارم. حالا چند روزی است که من را هم «ناهید خانم» صدا می‌کند.امروز با همکلاسی‌ها قرار گذاشته بودیم که تولد صمیمی‌ترین دوستم یعنی مهشید را جشن بگیریم و غافلگیرش کنیم. کیک تولد را خریدم و کمی زودتر به کافه رفتم. گفتم: «عموبهروز، ما هفت‌هشت تا دختریم و یه میز بزرگتر می‌خواهیم. این دو تا میز را به هم می‌چسبونی ما کنار هم بشینیم؟» گفت: «باشه آقاجون» ادامه دادم: «بچه‌ها تا چند دقیقه دیگه می‌رسند. بی‌زحمت این کیک رو برامون توی یخچال نگه دار». عموبهروز خندید و گفت: «مبارک باشه آقاجون. خیالت راحت. چای هم همه مهمون من هستید» و ریز خندید. وقتی می‌خندید، دندان‌هایش از زیر سبیل بلند تاب‌دارش دیده می‌شد و چهره‌اش را بانمک‌تر می‌کرد. می‌خواست برود که مکثی کرد و پرسید: «تولد خودت چه روزیه آقاجون؟» خندیدم و پرسیدم: «چطور مگه عمو بهروز؟ می‌خوای برام جشن تولد بگیری؟» و خندیدم. پشت دستش را زیر سبیلش کشید و بعد از چند لحظه گفت: «یه هدیه برات گرفتم آقاجون» و پشت دخل کافه رفت. نگاهم دنبالش کرد که رفت و کتابی را از کشو برداشت و آورد و جلویم روی میز گذاشت. همان کتابی بود که دکتر خسروی معرفی کرده بود ولی در کتاب‌فروشی‌های میدان انقلاب پیدایش نکرده بودم. نگاهش کردم و پرسیدم: «از کجا می‌دونستی اینو لازم دارم عموبهروز؟!» لبخند زد و گفت: «از دوستت پرسیدم آقاجون. گفت که این کتاب لازمت شده.». پرسیدم: «از کجا پیداش کردی؟ من خیلی دنبالش گشته بودم...» لبخند ریزی از زیر سبیلش تحویلم داد و رفت تا به مشتری‌هایش برسد. کتاب را باز کردم. صفحه اولش نوشته بود: «تولدت مبارک ناهیدجان.»تکیه‌کلامش «آقاجون» بود، بعضی‌ها را هم خانم‌مهندس یا آقای ‌مهندس صدا می‌کرد. ولی «ناهیدجان»؟! گیج شده بودم. اصلاً چرا باید به من هدیه می‌داد؟ حواسم رفت به کتاب و داشتم آن را ورق می‌زدم که مهشید روی شانه‌ام زد و گفت: «چطوری ناهید خانم؟!» و خندید و کنارم نشست. نگاهش کردم و جواب ندادم. به چشمهایم زل زد و گفت: «علیک سلام! کجایی دختر جون؟!» و سرش را تکان داد. جوابی ندادم. کتاب را بستم و روی میز هل دادم به طرفش. ذوق‌زده شد و گفت: «از کجا پیداش کردی؟ بابا باریکلا! لابد می‌خوای بیاری و به دکتر خسروی نشون بدی که بدونه شاگرد اول کلاسش کتاب رو پیدا کرده آره؟! » و کتاب را باز کرد و ناخواسته نوشته‌ صفحه اول را دید. چشم نازک کرد و گفت: «به به! چشمم روشن! پس موضوع کتاب نیست! مبارکه ناهیدجون! نه. خوشم اومد. حالا این آقا دوماد کجاست؟!» و دستش را جلوی دهنش گرفت و خندید و دور و برش را نگاه کرد. ادامه داد: «یاللا بگو ببینم کی کتابو بهت داده؟!» آرام گفتم: «عمو بهروز» و به مهشید خیره ماندم. خنده‌اش خشک شد. با تعجب پرسید: «چی؟!» وا رفت. به صندلی تکیه داد و به فکر فرو رفت و بعد گفت: « پریروز از من پرسید که چی لازم داری! اسم این کتاب رو گفتم. فکرشم نمی‌کردم که بخواد برای تو پیداش کنه...» و به من خیره شد. گفتم: «این کارای عموبهروز معنی‌اش چیه؟» چیزی نگفت.بچه‌های دانشگاه رسیدند و کم‌کم دور میز پر شد از کسانی که برای تولد مهشید آمده بودند و خود مهشید نمی‌دانست. همه می‌خندیدند و سربه‌سر مهشید می‌گذاشتند. مهسا از من پرسید: «ناهید خوبی؟ سر حال نیستی؟» گفتم: «نه». بلند شدم و گفتم: «بچه‌ها من یه کم سرم درد می‌کنه. باید برم» بعد در گوش مهسا گفتم: «با عمو بهروز هماهنگ کردم. کیک تولد توی یخچاله». جواب «چیزی شده؟!» را با «چیزی نیست، ببخشید...» دادم. از کافه که بیرون رفتم، مهشید خودش را به من رساند. ایستادم. گفت: «می‌خوای چی‌کار کنی؟» گفتم: «نمی‌دونم. تو چی می‌گی؟» گفت: «تو شاگرد اولی، من چه‌می‌دونم.» بعد مکثی کرد و گفت: «ببین، راستشو بخوای، مدتیه که وقتی میایم این‌جا، می‌بینم که عمو بهروز به تو خیره می‌شه. وقتی که حواست نیست، مدام به تو نگاه می‌کنه. راستش می‌خواستم یه بار بهت بگم. ولی حالا با این هدیه‌ای که بهت داده... ببین... به نظر من یه روز بیا و باهاش حرف بزن. خودت بهش بگو این بازی رو تمومش کنه. وگرنه خودش اذیت می‌شه. گناه داره...»راه افتادم و رفتم. بی‌هدف در پیاده‌رو راه می‌رفتم. نه این که ناراحت شده باشم یا به من برخورده باشد. نه، این طور نبود. بیشتر نگران عموبهروز بودم. آدم دوست‌داشتنی‌ و معقولی بود. پس چرا باید به من هدیه می‌داد و به من ابراز علاقه می‌کرد؟ سعی کردم درسهای دانشگاه را در سرم مرور کنم و راه حلی پیدا کنم، ولی نمی‌توانستم ذهنم را متمرکز کنم. به خودم که آمدم، یک ساعت گذشته بود و هوا تاریک شده بود و خودم را دوباره جلوی کافه عمو بهروز دیدم. کافه خلوت بود و عمو بهروز پشت دخل نشسته بود. من را دید و بلند شد و آمد و پرسید: «چیزی شد آقاجون؟ چرا رفتی؟ این همه برای تولد دوستت زحمت کشیدی، پس چرا گذاشتی و رفتی آقاجون؟!»گفتم: «عمو بهروز، یه چای با هم بخوریم؟» با تعجب نگاهم کرد و بعد با سر تأیید کرد و یکی از میزهای کافه را نشانم داد. نشستم. رفت و یک چای آورد و جلویم گذاشت و روبرویم نشست. نگاهم می‌کرد و منتظر بود تا حرفی بزنم. ولی من نمی‌توانستم به چشمهایش نگاه کنم. با لیوان چای بازی می‌کردم و آرام تکانش می‌دادم. مدتی همان‌طور ساکت نشستیم. بالاخره عزمم را جزم کردم و نگاهم را به سمتش بلند کردم و گفتم: «عمو بهروز! من نگرانتم. من مثل دختر تو ام. این نگاهها و این هدیه‌ها من رو اذیت می‌کنه. اگه ادامه پیدا کنه، تو هم اذیت می‌شی. من دوست ندارم درباره‌اش حرف بزنیم. فقط بیا و تمومش کن. باشه؟»نفس عمیقی کشید و به صندلی تکیه داد و گفت: «پس ناراحت شدی...» گفتم: «نه ناراحت نشدم. ولی نگران شدم» سرش را به سمت خیابان برگرداند و گفت: «تو چه می‌دونی آقاجون...» گفتم: «من چی رو نمی‌دونم؟ خوب شما بگو!» جواب نداد. سرش را پایین انداخت. همان‌طور که نگاهم نمی‌کرد، نفس بلندی کشید. بعد بلند شد و به سمت درِ کافه رفت. بیرون کافه، نزدیک در ایستاد و سیگاری روشن کرد. آخرین مشتری که از کافه بیرون می‌رفت، به عمو بهروز گفت: «کارت کشیدم» و عمو بهروز با بلند کردن دستش، هم خداحافظی کرد و هم تشکر، و حرفی نزد. آخرین پک را به سیگارش زد و به کافه برگشت. از کنار میز من گذشت و رفت و یک چای ریخت. بعد پشت دخل رفت و چند لحظه آن‌جا نشست، بعد چیزی را برداشت و همراه با چای برگشت و روبروی من نشست.چای را جلوی خودش گذاشت. یک دستش را با بدنه لیوان گرم می‌کرد و با دست دیگرش قاب عکسی را نگاه می‌کرد که از میز دخل برداشته بود. مدتی به عکس خیره ماند. بعد، نفسی گرفت و گفت: «نمی‌خواستم ناراحتت کنم» و قاب عکس را جلوی من گذاشت. دیگر مثل همیشه نمی‌خندید و دندان‌هایش از زیر سبیل بامزه‌اش دیده نمی‌شد. نفس بلند دیگری کشید و گفت: «امروز تولدش بود. دو ساله که ندیدمش. برای ادامه تحصیل مهاجرت کرده. چشمای تو من رو یاد دخترم می‌اندازه.» و سرش را بلند کرد و به من خیره شد.گیج شده بودم. به عکس نگاه کردم. عموبهروز کنار دختری در عکس، به من می‌خندیدند. دختر، هم‌سن‌وسال من بود. شاید هم چند سال بزرگتر. چشمهایش شبیه من بود؟ نمی‌دانم. شاید. دست در گردن عموبهروز انداخته بود. عموبهروز در این عکس از همیشه شادتر بود. ناخودآگاه عکس را برگرداندم و پشت قاب عکس را خواندم که نوشته بود: «باباجون دوستت دارم. ناهید. زمستان 1398»عموبهروز عکس را از دستم گرفت و همان طور که به نوشته پشت عکس نگاه می‌کرد، زیرلب شروع به حرف زدن کرد: «زمستون نود و هشت... دوسال گذشت. انگار بیست سال گذشته. انگار همه‌اش زمستون بود. دو سال قبلش هم مادرش رفت...» کمی سکوت کرد و بعد ادامه داد: «زهرا، مادر ناهید، چشمهای قشنگی داشت. زن آرومی بود. دوستش داشتم. وقتی از همه چیز و همه آدما خسته می‌شدم، جلویش می‌نشستم. دستهام رو می‌گرفت. چشمهام رو می‌بستم و می‌گفتم: خیلی دوستت دارم... چشمهام رو که باز می‌کردم، داشت به من لبخند می‌زد. همین. تموم می‌شد. همه غصه‌ها می‌رفت.» نفسی گرفت و ادامه داد: «رفت. وقتی که از همه چیز و همه آدما خسته می‌شم، دیگه زهرا نیست.» و باز رویش را به سمت خیابان چرخاند. بعد از مدتی ادامه داد: «زهرا رفت، ولی ناهید بود. ناهید از من یاد گرفته بود! گاهی جلویم می‌نشست و دستهام رو می‌گرفت و چشمهاش رو می‌بست و می‌گفت: خیلی دوستت دارم باباجون...». همان‌طور که انگار شیرینی حرف خودش زیر زبانش بود و هنوز لبخند می‌زد گفت: «چه حال خوبی داشت اون لحظه...» و سرش را دوباره به سمت بیرون کافه برگرداند.پرسیدم: «ازش دلخوری که رفته؟» گفت: «نه. چرا باید پیش من می‌موند؟ اگه بگم باید پیشم می‌موند که خیلی خودخواهیه...» پرسیدم: «معلومه که دلت براش خیلی تنگ شده» به چشمهای من خیره شد ولی چیزی نگفت. پرسیدم: «تماس می‌گیره؟» گفت: «کم» پاسخش کوتاه بود. لابد می‌ترسید بیشتر حرف بزند و بغضش بترکد.مدتی به سکوت گذشت. گفتم: «بابای من شیرازه. بابارضا صداش می‌کنیم. تازه بازنشسته شده. بازنشسته ارتش. آدم قوی و محکمیه. داداشام می‌گن بابا به کسی نمی‌گه دوستت دارم، ولی چشمهاش داد می‌زنند که تو رو از همه بیشتر دوست داره!» خندیدم و به صندلی تکیه دادم. ادامه دادم: «دو ماهه که نتونستم برم شیراز. سرگرم درسهای دانشگاه شدم. نشد دیگه...». با لیوان چای بازی می‌کردم. چهره بابارضا جلوی چشمم بود. ادامه دادم: «چقدر دلم برای بابارضا تنگ شده. دلم می‌خواد بپرم توی بغلش و بهش بگم چقدر دوستش دارم...» بعد با خودم گفتم چرا من هیچ وقت بغل بابارضا نمی‌پرم؟! یادم نمی‌آید که پدرم را بغل کرده باشم. واقعاً چرا؟! اصلاً تا به حال به بابارضا گفتم که چقدر دوستش دارم؟! وای خدای من. نه.... هیچ وقت نگفته بودم. حتی یک بار. هر چه فکر کردم، نفهمیدم که چرا.مدتی گذشت. شاید پنج دقیقه. دو دستم را دور لیوان چای که جلویم بود گذاشته بودم. حرفی نمی‌زدیم. من به لیوان چایم خیره شده بودم، عموبهروز هم به لیوان خودش. بعد از مدتی، نفس عمیقی کشیدم. سرم را بلند کردم و به چشمهای عمو بهروز خیره شدم و گفتم: «باباجون؟!» با تعجب نگاهم کرد و جوابی نداد.دوباره گفتم: «باباجون؟!» با تردید گفت: «بله؟»باز هم گفتم: «باباجون؟!» آرام گفت: «بله آقاجون؟»این بار آرام‌تر گفتم: «باباجون؟!» نفسی گرفت و گفت: «بله باباجون»لبخند زدم. نفس عمیقی کشیدم و به چشمهایش نگاه کردم. بعد چشمهایم را بستم و گفتم: «دوستت دارم... منو ببخش... خیلی دوستت دارم باباجون...»چشمهایم را باز نکردم. مدتی چیزی نگفت. بعد شنیدم که ‌گفت: «منم دوستت دارم دخترم. من که گلایه‌ای ندارم. دلم خیلی برات تنگ شده بود باباجون...»احساس سبکی داشتم. حالم خوب بود. نفس عمیقی کشیدم. چشمهایم را باز کردم و اشکهایم را پاک کردم. عموبهروز، در حالی که لبخند می‌زد و دندان‌هایش از زیر سبیل بلند تاب‌دارش دیده می‌شد، به پهنای صورت اشک می‌ریخت.(زمستان 1400)</description>
                <category>صادق علی‌اکبری</category>
                <author>صادق علی‌اکبری</author>
                <pubDate>Thu, 26 May 2022 10:20:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درددلی درباره تقلب در دانشگاه</title>
                <link>https://virgool.io/@sadegh.aliakbary/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%AA%D9%82%D9%84%D8%A8-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-xvfljfrhzeix</link>
                <description>گاهی برخی دانشجوها گلایه می‌کنند، یا دردل می‌کنند که: چرا در دانشگاه (در تمرین‌ها، کوییزها، امتحانات و ...) تقلب هست؟ چرا با تقلب به اندازه کافی برخورد نمی‌کنید؟ دانشجویانی که تقلب می‌کنند، حق ما را ضایع می‌کنند... بارها با همکاران و دانشجویان مختلف و TAها در این باره صحبت کردم. امروز با خودم گفتم بعضی از حرفهایمان را این‌جا بنویسم. شاید به مرور این حرف‌ها را همین‌جا دقیق کنم و افراد بیشتری این گلایه و پاسخ‌ها را بخوانند. پس، همین‌جا می‌نویسم. باشد که به دردی بخورد!از: من پیرمرد!به: تو، دانشجوی عزیزی که ندیده دوستت دارم.و اما بعد...پرسیدی که چرا این قدر تقلب هست و چرا متقلب‌ها حق من و امثال من را - که تقلب نمی‌کنیم- می‌خورند و یک آب هم رویش! و پرسیدی که چرا کسی جلویشان را نمی‌گیرد. و متقلب‌ها، رتبه‌شان از من بهتر می‌شود و پس‌فردا در ادامه تحصیل و شغل و پذیرش و غیره جلوتر از من قرار می‌گیرند...ممنونم از پیغامی که فرستادی. خوشحالم که تقلب نمی‌کنی. چند جمله برایت می‌نویسم. اول: امیدوارم این حساسیت و تعهد اخلاقی که داری را حفظ کنی. این تعهدی که به «تقلب نکردن» داری، باارزش‌تر از هر چیزی است که بقیه با تقلب به دست می‌آورند. این «دارایی» باارزش را با هیچ چیزی عوض نکن. حتی چیزهایی که در زرق و برق و نگاه اولیه، خیلی جذاب و دل فریبند. یکی در فیلم پدرخوانده می‌گفت: «سلامتی مهمتر از هر چیزی است، مهمتر از پول، مهمتر از قدرت، مهمتر از پیشرفت...» ولی شاید هم صداقت مهمتر از هر چیزی باشد، مهمتر از نمره، مهمتر از رتبه، مهمتر از پیشرفت...گیرم که همه دانشجویان غیر از تو تقلب کنند، گیرم که من و اساتید دیگر هم نفهمیم، و گیرم در نهایت براساس نمره و رتبه بین همین متقلب‌ها قضاوت خواهی شد و مسابقه را خواهی باخت. فرض کن همه این‌ها درست باشد. باز هم اگر از من می‌شنوی، گوهر ارزشمند صداقت و تعهدی که داری را به این چیزها نفروش. ارزشش را ندارد. من معتقدم تقلب در یک تمرین یا امتحان دانشگاه، مثل دزدی از یک فروشگاه است. کسی که در کلاس درس تقلب می‌کند و نمره بالاتری به دست می‌آورد، رتبه آن‌هایی که تقلب نمی‌کنند را در رتبه‌بندی نهایی دانشجویان می‌دزدد. تقلب همان قدر زشت و همان قدر پست است که دزدی.و متقلب‌ها در زمانی که فکرش را نمی‌کنند رسوا می‌شوند. من اساتیدی را می‌شناسم - در ایران یا خارج از ایران- که به خاطر تقلب (گاهی به خاطر تقلب در دوران دانشجویی‌شان!) آبرویشان رفت و اخراج شدند. یا وزرا یا مدیرانی که «تقلبی سال‌ها قبل از تصدی مدیریتشان» کار دستشان داد. گاهی چند ده سال بعد از تقلب! با پیشرفتهای فناوری، پیدا کردن تقلب کار آسان‌تری هم شده. و کسانی هم هستند که تقلب را در زمان مناسب پیدا می‌کنند، مثل یک نهاد ناظر، یا یک رقیب سیاسی/تجاری، یا یک روزنامه‌نگار یا...و اما این سؤال که من در کلاسهای دانشگاهم چه می‌‌کنم برای کشف و جلوگیری از تقلب؟اول این را بگویم که کشف دقیق تقلب کار سختی است. به خصوص در فضای آموزش مجازی (که الان به خاطر کرونا درگیر آن هستیم) که دسترسی مستقیم به دانشجویان نداریم و امکانات تقلب هم گسترده‌تر و ساده‌تر شده است. دوم این که کشف تقلب کار بسیار حساسی است، چون اگر به اشتباه به کسی اتهام تقلب بزنیم، خطای بزرگی است. ولی برای رعایت عدالت، سعیمان را می‌کنیم تا تقلب‌های محرز را پیدا کنیم.بعضی از کارهایی که من با کمک TAهای درسهایم برای جلوگیری از تقلب می‌کنم:مشابهت‌یابی پاسخها. اگر پاسخ دو نفر در یک تمرین یا سؤال امتحانی، مشابهتی غیرمتعارف داشته باشد، به عنوان تقلب محسوب می‌شود. مدتی بعد از تمرینها و امتحانات، کم‌کم مصداق‌های تقلب را پیدا می‌کنیم. برای این کار از ابزارهای هوشمندی استفاده می‌کنیم. مثلاً اگر یک نفر پاسخ یک تمرین را از دوستش بگیرد و تغییراتی در آن اعمال کند و آن را بارگذاری کند، به احتمال زیاد ابزارهای هوشمندی که استفاده می‌کنیم تقلب را کشف و گزارش می‌کنند.اگر تقلبی را کشف کنیم و برای ما تحقق آن محرز شود، با تقلب‌کننده و تقلب‌رساننده به طور مساوی و شدید برخورد می‌کنیم. در بسیاری از نیم‌سال‌ها، دانشجویانی دارم که اگر تقلب نمی‌کردند، درس را پاس می‌کردند و مردود نمی‌شدند.مدت امتحانات و کوییزها را کوتاه در نظر می‌گیرم تا دانشجویان فرصت کافی برای تقلب از یکدیگر نداشته باشند. البته در هنگام تصحیح هم، زمان کوتاه کوییزها و امتحانات را در نظر می‌گیرم و نمره‌ها را متناسب با زمان کوتاه امتحانها و کوییزها محاسبه می‌کنم.در امتحانات و کوییزها، تفاوتهای جزئی بین سؤالهای دانشجویان مختلف ایجاد می‌کنم، طوری که اگر کسی تقلب کند و پاسخ را از دیگری بپرسد، به احتمال زیاد گزینه غلط را انتخاب خواهد کرد. مثلاً برای یک سؤال، نسخه‌های متفاوت با تغییرات جزئی منتشر می‌کنیم و هر دانشجو یکی از نسخه‌های سؤال را به صورت تصادفی می‌بیند. این تغییرات فراتر از جابجایی گزینه‌هاست، و البته کمتر از آن است که میزان سختی سؤال را تغییر دهد (عدالت رعایت می‌شود)و  بعضی روشهای دیگر که اجازه دهید این جا همه را نگویم.با این همه، مصداقهایی از تقلب هست که شاید موفق به کشف آن نشویم. ما ادعا نمی‌کنیم که همه تقلب‌ها را کشف می‌کنیم. چنین تلاشی برای کشف «همه تقلب‌ها» هم نمی‌کنیم. ولی اگر تقلبی کشف شود و مطمئن شویم، برخورد جدی می‌کنیم. مثل پلیس، که ادعا نمی‌کند همه دزدی‌های شهر را کشف می‌کند، ولی اگر یک دزدی کشف شود و انجام دزدی محرز شود، پلیس باید برخورد جدی کند.هرچند به مرور یاد می‌گیریم و روال‌هایمان را اصلاح می‌کنیم، ولی اگر سختگیری و تلاش برای کشف تقلب را بیشتر از این که هست کنیم، احتمالاً روند طبیعی درس و دانشگاه هم مختل می‌شود. واقعیت این است که نقش اصلی ما آموزش است و دغدغه اصلی ما یادگیری شماست. ما پلیس نیستیم.البته شما هم دچار وسواس نشوید. مصداقهای تقلب را بشناسید و از آن‌چه تقلب نیست و مفید است، پرهیز نکنید. مثلاً همکفری با سایر دانشجویان در انجام تمرینها اشکالی ندارد. اگر دوست شما اشکالی دارد، حتماً به او کمک کنید و به او مشورت بدهید. اینها مصداق تقلب نیست و خیلی هم کارهای خوبی است. ولی هیچ وقت پاسخ خود در یک تمرین/امتحان/کوییز را به کسی ندهید. این مصداق تقلب است. مثلاً برنامه‌ای که در پاسخ یک تمرین نوشته‌اید برای یک دانشجوی دیگر نفرستید. کپی کردن بخشی از پاسخ دیگران (حتی بخشی کوچک) هم مصداق تقلب است.     در پایان، از تو می‌خواهم گوهر تعهد و صداقت خود را به پشیزی نمره و رتبه نفروشی. قدر تو بالاتر از این حرفهاست. قدر خودت را بدان. خدا من را و تو را از این بلا حفظ کند.مراقب خودت باش.خدا، نگهدارت.چند لینک و مرجع مرتبط:https://en.wikipedia.org/wiki/Plagiarismhttps://www.ox.ac.uk/students/academic/guidance/skills/plagiarismhttps://www.student.unsw.edu.au/common-forms-plagiarismhttps://www.enago.com/academy/fraud-research-many-types-plagiarism/پی نوشت: ممنون از آقا یحیی عزیز بابت یادآوری این فیلم:https://www.aparat.com/v/ZSflKچقدر نازنین است دکتر خسروی عزیز. چقدر قشنگ این موضوع را توضیح داد. غنیمت است برای ما. خدا حفظشان کند.</description>
                <category>صادق علی‌اکبری</category>
                <author>صادق علی‌اکبری</author>
                <pubDate>Fri, 11 Dec 2020 21:36:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چابک‌سازی فرایند تضمین کیفیت</title>
                <link>https://virgool.io/qualitic/%DA%86%D8%A7%D8%A8%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D9%81%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%B6%D9%85%DB%8C%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D9%81%DB%8C%D8%AA-a2u5edgx0dsu</link>
                <description>در این نوشتار، سعی می‌کنم چالش‌های مربوط به کیفیت و چابکی در سازمان‌های بزرگی را مرور کنم که بهره‌بردار نرم‌افزار هستند ولی خودشان توسعه‌دهنده نرم‌افزار نیستند. بخش‌هایی از این نوشتار براساس تجربه‌هایی از تلاش برای توسعه کیفیت نرم‌افزار در برخی سازمان‌های این چنینی نوشته شده است و برای حفظ محرمانگی سازمان‌ها، از اشاره مستقیم به این سازمان‌ها در بیان چالش‌ها و راهکارها خودداری شده است. جایگاه تخصص و تیم کیفیت نرم‌افزاردر بسیاری از پروژه‌های نرم‌افزاری، یک تیم با هدف ارتقای کیفیت نرم‌افزار تشکیل می‌شود. گاهی هدف این تیم، کنترل کیفیت (Quality Control) است که از روش‌هایی مثل تست نرم‌افزار حاصل می‌شود. البته اگر تیم تست از تیم توسعه نرم‌افزار جدا شود و «مسؤولیت» کنترل کیفیت به عهده تیم تست قرار داده شود، شاهد مخاطراتی خواهیم بود. گاهی نیز یک تیم «تضمین کیفیت» تشکیل می‌شود، که این تیم دارای وظایفی فراتر از تست است و با ارتقای فرایند و ابزارهای مورداستفاده در توسعه نرم‌افزار، سعی در ارتقای کیفیت نرم‌افزار دارد. ولی باز هم اگر «وظیفه» تضمین کیفیت به عهده تیم تضمین کیفیت باشد (بر عهده تیم توسعه نباشد) مخاطراتی به وجود می‌آید، چون هدف تیم توسعه، تولید نرم‌افزار (مثلاً پیاده‌سازی امکانات جدید) است و هدف تیم تضمین کیفیت ارتقای کیفیت محصول یا فرایند موجود نرم‌افزار است و گاهی این اهداف و منافع (به ظاهر) در تضاد قرار می‌گیرند.از طرف دیگر، کنترل کیفیت و تضمین کیفیت نیازمند تخصص و مهارت‌هایی است که گاهی در تیم توسعه نرم‌افزار وجود ندارد. مثلاً تکنیک‌ها، ابزارها، الگوها و به‌روش‌هایی (best practices) برای تست و تضمین کیفیت وجود دارد که یک فرد یا تیم باتجربه و متخصص بر آن‌ها مسلط است ولی شاید تیم توسعه به درستی از آن‌ها استفاده نکند. بنابراین تیم افراد متخصص در زمینه کیفیت نرم‌افزار می‌توانند برای ارتقای کیفیت نرم‌افزار به تیم توسعه کمک کنند. در این نوشتار، به تیم افراد متخصصی که به توانمندسازی تیم توسعه در زمینه ارتقای کیفیت نرم‌افزار کمک می‌کنند، تیم کیفیت نرم‌افزار گفته می‌شود.جایگاه تیم کیفیت در ساختارهای مختلف توسعه نرم‌افزاربا توجه به اندازه و ساختار شرکت یا سازمان توسعه نرم‌افزار، شکلهای مختلفی از تیم کیفیت متصور است.1- بدون تیم کیفیت در شرکت‌های کوچک یا تیم‌های کوچک متخصصدر برخی موارد، مخصوصاً وقتی که تیم توسعه نرم‌افزار کوچک است و یا افراد تیم توسعه از نظر کیفیت نرم‌افزار هم باتجربه و متخصص هستند، تیم مستقلی برای کیفیت برپا نمی‌شود.2- تیم کیفیت برای توانمندسازی سایر تیم‌های شرکتدر این رویکرد، تیمی از افراد متخصص در زمینه کیفیت نرم‌افزار، به تیم‌های توسعه نرم‌افزار کمک می‌کنند تا از ابزارها و روش‌های توسعه کیفی نرم‌افزار بهتر استفاده کنند. در این مدل، تیم کیفیت بخشی از بدنه همان شرکت توسعه نرم‌افزار است و به توانمندسازی تیم‌ها و پروژه‌های مختلف این شرکت کمک می‌کند. مثلاً این‌جا را ببینید.3- برون‌سپاری بخش‌هایی از دغدغه‌های کیفیت نرم‌افزار به تیم‌های خارج از شرکتدر این رویکرد، تخصص، ابزارهای مناسب و یا زمان کافی برای نیل به برخی دغدغه‌های کیفیت نرم‌افزار در شرکت وجود ندارد و دانش فنی و یا ابزارهای موردنیاز، به عنوان خدمت (as a service) از خارج از شرکت (از یک مجموعه یا فرد یا شرکت دیگر) دریافت می‌شود. مثلاً زیرساخت ابری، ابزارهای پایش خدمات (Monitoring) و ابزارهای مدیریت و تحلیل لاگ می‌توانند توسط تیمی (شرکتی) غیر از تیم توسعه نرم‌افزار راه‌اندازی شوند.4- برون‌سپاری توسعه نرم‌افزار و برون‌سپاری دغدغه‌های کیفیت نرم‌افزار به تیم‌های خارج از سازمانبرخی از سازمان‌ها، بهره‌بردار نرم‌افزار هستند ولی خود تولیدکننده آن نیستند. به عبارت دیگر واحد توسعه نرم‌افزار خارج از سازمان بهره‌بردار آن است. دولت و نهادهای حاکمیتی، شهرداری‌ها، وزارت‌خانه‌ها، دولت الکترونیک و برخی سازمان‌های خصوصی این گونه هستند. غالباً در این موارد، تخصص مربوط به دغدغه‌های کیفیت نرم‌افزار هم در سازمان بهره‌بردار وجود ندارد و مدیریت این دغدغه به تیم توسعه و یا نهاد دیگری تنفیذ می‌شود. به خصوص در سازمان‌های بزرگ، تنفیذ کامل مدیریت کیفیت به همان پیمانکاران توسعه نرم‌افزار مخاطره‌آمیز است. تمرکز نوشتار جاری، مرور چالش‌های مدیریت و تضمین کیفیت نرم‌افزار در چنین فضایی به خصوص در سازمان‌های بزرگ است. برخی از این چالش‌ها، در سطحی بالاتر از فرایند توسعه نرم‌افزار شکل می‌گیرند ولی بر فرایند توسعه نیز تأثیر می‌گذارند. در فرایند تضمین کیفیت نرم‌افزار در یک سازمان بزرگ، رعایت چابکی فرایند توسعه و چابکی فرایند تعامل کارفرما-پیمانکار نیز حیاتی است. به خصوص برای سازمان‌هایی که بازار آن‌ها در حال تغییر است و نیازمند عکس‌العمل و تغییر نرم‌افزار برای نیل به نیازهای بازار کسب‌وکار خود هستند.چالش‌های افزایش کیفیت و چابکی در سازمان‌های بهره‌بردار غیرتوسعه‌دهندهسازمان (کارفرما) بزرگی را در نظر بگیرید که شرکت‌های مختلف (پیمانکاران) برای نیازمندی‌های مختلف این سازمان نرم‌افزارهای متنوعی تولید می‌کنند و برای بهره‌برداری به این سازمان تحویل می‌دهند. فضای کسب‌و‌کار این سازمان به‌گونه‌ای متغیر است که این سازمان به صورت مستمر نیازمند تغییر، بروزرسانی و بهبود نرم‌افزارهای خود است. مثلاً با توجه به نیازهای کسب‌وکار، به صورت مستمر امکانات جدیدی به نرم‌افزار اضافه می‌شود. فرض کنید سامانه‌های مختلف نرم‌افزاری در این سازمان، به صورت مستقل و جزیره‌ای کار نمی‌کنند و ارتباطات متنوعی با یکدیگر دارند. سازمان بهره‌بردار (کارفرما) معمولاً بدنه فنی کوچکی دارد و تمرکز آن بر نحوه بهره‌برداری نرم‌افزار است و نه بر فرایند توسعه نرم‌افزار.در چنین فضایی، که فضای رایجی برای بسیاری از سازمان‌های بزرگ (مثلاً دولت الکترونیک و شهرداری‌ها) است، چالش‌های مختلفی وجود دارد. بسیاری از این چالش‌ها، در فضاهای دیگر توسعه نرم‌افزار (مثلاً در درون یک شرکت توسعه‌دهنده نرم‌افزار) وجود ندارد و یا بسیار ساده‌تر است. بنابراین راهکارهای رایج و مناسب در این فضاها لزوماً برای فضای سازمان‌های بزرگ غیرتوسعه‌دهنده، کارا و مناسب نیست.برخی از چالش‌های مدیریت چابک کیفیت در سازمان‌های بهره‌بردار غیرتوسعه‌دهنده در ادامه آمده است:تعدد ذی‌نفعان و تعارض منافع (Conflict of interest)منافع هر پیمانکار ممکن است در تعارض با منافع کارفرما یا پیمانکاران دیگر قرار گیرد. آن چه به نفع کارفرما یا برخی پیمانکاران است، شاید در حیطه مسؤولیت‌ها و تعهدات یا منافع پیمانکاری دیگر قرار نگیرد.قراردادهای قیمت ثابت (fixed price)وقتی قرارداد بین کارفرما و پیمانکار شرح خدمات و محدوده مشخصی دارد، اجازه تحرک و بیان نیازمندی جدید از سمت کارفرما به پیمانکار گرفته می‌شود. مثلاً اگر کارفرما نیازمند تغییراتی در نرم‌افزار باشد و یا تمهیداتی را برای ارتقای کیفیت یک سامانه لازم ببیند، لزوماً نمی‌تواند تا موعد تمدید قرارداد منتظر باشد تا تعهدات جدید را در قرارداد جدید پیمانکار بگنجاند.دانش فنی منحصر در پیمانکارهادانش فنی مربوط به هر محصول یا سامانه نرم‌افزاری، عمدتاً در سمت پیمانکار این محصول قرار دارد.وابستگی به فروشنده (Vendor lock-in)کارفرما به پیمانکار وابسته می‌شود و نمی‌تواند پیمانکار را جایگزین کند و خدمت مربوطه را از پیمانکار دیگری دریافت کند.تعدد ارتباط بین سامانه‌ها/سرویس‌های مختلفوجود ارتباطات متعدد و پیچیده بین سامانه‌های مختلفراهکارهادر این بخش به مرور برخی راهکارها در زمینه چالش‌های مطرح شده می‌پردازیم.مدیریت دانش- توجه به فرایند صحیح مدیریت دانش- استفاده از ابزار مناسب (مثل ویکی) و پرهیز از روش‌های ناکارامد (مستندات ورد و پی‌دی‌اف، تبادل ایمیلی و ...)- ثبت و انتشار صحیح مستندات و دانش سازمانقراردادهای منعطف‌تروقتی همه شرح خدمات در قرارداد مشخص شود و مبلغ قرارداد ثابت باشد، انعطاف برای بررسی و اجرای دغدغه‌های مختلف (از جمله دغدغه‌های مربوط به کیفیت) گرفته می‌شود. بخش‌هایی از تعهدات می‌تواند با الگوهای دیگر (مثل پرداخت نفر-ساعتی) تعهد شود. انگیزه لازم در سمت پیمانکار برای این منظور ایجاد شود. مکانیزم مناسب برای نظارت و بهره‌برداری از این پتانسیل باید در سمت کارفرما ایجاد شود.توجه به چابکی- چابکی سازمان، چابکی تعامل با پیمانکاران، چابکی فرایندهای توسعه نرم‌افزار و چابکی فرایندهای تضمین کیفیت باید حفظ شود. - توجه به راهکارهای «چابکی مدرن» (Modern Agile)- درس گرفتن از اشتباهها و تجاربپذیرش Multi-speed ITهمه پیمانکاران، همه سامانه‌ها و همه پروژه‌ها در یک سطح از بلوغ و سرعت و چابکی نیستند. شکستن و تقسیم بیشتر کار و تعدد پیمانکاران قابل جایگزینیدر فضایی که نیازمندی‌ها به سرعت تغییر می‌کنند، نیاز به تغییر سریع بیشتر احساس می‌شود. اما راه‌حل‌های جامع (total solution) با لَختی و کندی بروز می‌شوند. استفاده از راه‌حل‌های جامع در فضای کسب‌وکار در ایران، که شامل محدودیت‌های جدی از نظر تحریم و هزینه است و معمولاً راه‌حل‌های جامع بالغی هم هنوز در کشور ارائه نشده است، با مشکلاتی همراه است. شاید راه‌اندازی یک راه‌حل جامع ممکن و سهل‌الوصول باشد، ولی نگهداری و تکامل آن در فضای زیست‌بوم کسب و کار سازمان بزرگی که در حال تغییر است، مشکل خواهد بود.نیاز به تقویت تیم فنی کارفرماسازمان چابکی که به شکل فعال در زمینه‌های فنی محصولات نرم‌افزاری مشارکت می‌کند، نیازمند تقویت تیم فنی خود است. بسیاری از سازمان‌ها، تیم فنی نحیفی دارند که توانایی مشارکت در یک فرایند چابک برای تغییر و توسعه و تکامل محصولات نرم‌افزاری را ندارند و بنابراین ترجیح می‌دهند بر نیازمندی‌های نهایی و محیط بهره‌برداری تمرکز کنند. یک راهکار برای رفع این دغدغه، تقویت تیم فنی سازمان از طریق پیمانکار (مثلاً شرکت مشاور) است.خودکارسازی گزارش‌های مربوط به کیفیتهمان طور که در سامانه‌های هوش تجاری (BI) گزارشها از خود داده‌ها ساخته می‌شود (کسی محتوای گزارش‌ها را تولید نمی‌کند) گزارش‌های مربوط به کیفیت نرم‌افزار هم به شکل خودکار از داده‌های خام مربوط به کیفیت ساخته شود و کسی محتوای گزارش را تولید نکند. مثلاً بدیهی است که در مدیریت کیفیت سامانه‌های نرم‌افزاری، گزارش‌های مربوط به پایش سامانه‌ها به صورت خودکار (مثلاً از طریق ابزارهایی مثل Zabbix و ELK) ساخته شوند. اما در چارچوب چابکی تضمین کیفیت برای یک سازمان بزرگ، باید فراتر از این موارد رفت. این ابزارها باید در سطح سازمان و برای سامانه‌های مختلف به شکل یکپارچه درآیند. به عنوان یک مثال دیگر، گزارش‌های شفافی درباره کارکرد افراد پروژه پیمانکاران (مثلاً از طریق JIRA Worklogs و نه از طریق تولید گزارش کارکرد) به مدیریت قراردادهای منعطف کمک می‌کند. توجه به معماری نرم‌افزار- دانش صحیح، صریح و متمرکز معماری ثبت شود.- معماری هر سامانه نرم‌افزاری به خوبی مستند شود. شیوه مستندسازی یکپارچه و منظم باشد. از بروز بودن و صحت مستندات اطمینان حاصل شود. ابزار و فرایند مناسبی برای ثبت و نگهداری مستندات انتخاب شود (مثلاً ویکی و نه pdf).- معماری نرم‌افزارهای کل سازمان و نحوه تعامل و ارتباطات سامانه‌های مختلف ثبت و نگهداری شود.توجه به DevOps و DevSecOpsرویکردها، ابزارها و به‌روش‌های دواپس، هم در محیط توسعه پیمانکاران و هم در محیط عملیاتی بهره‌برداری موردتوجه قرار گیرد.بستر تست و تضمین کیفیتتست تجمیعی سرویسهای مختلف. امکان بدلی کردن (Mock) برخی از سامانه‌ها برای بهبود سرعت و چابکی تست‌ها.رویکردهای تست A/Bتوجه به امکان تست A/B توسط سامانه‌های مختلف نرم‌افزاری جهت دریافت بازخورد سریع و واقعی از تغییرات.</description>
                <category>صادق علی‌اکبری</category>
                <author>صادق علی‌اکبری</author>
                <pubDate>Tue, 05 Nov 2019 06:40:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز برنامه‌نویس</title>
                <link>https://virgool.io/justforfun/httpsvirgooliosadeghaliakbary%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-olfpztp6hjhj</link>
                <description>چند سالی است که روز ۲۲ شهریور مطابق با ۱۳ سپتامبر (۱۲ سپتامبر در سال‌های کبیسه) در بسیاری از کشورهای جهان به عنوان روز برنامه‌نویس شناخته می‌شود. این روز، دویست و پنجاه و ششمین روز سال در تقویم میلادی است. حالا چرا 256 ؟ برنامه‌نویسان خوب می‌دانند! برنامه‌نویسی یعنی تولید برنامه به زبانی که کامپیوتر بفهمد. از طرف دیگر در میان اعدادی که کوچکتر از ۳۶۵ (که تعداد روزهای یک سال است) هستند، عدد ۲۵۶ بزرگترین توان عدد 2 است. همچنین در سیستم اعداد دودویی (باینری)، یک بایت می‌تواند حداکثر ۲۵۶ عدد متمایز را پشتیبانی کند. پس عدد ۲۵۶ عددی آشنا برای کامپیوترها، و البته برای برنامه‌نویس‌هاست!مهندسان کامپیوتر و کارشناسان حوزه فناوری اطلاعات از اهمیت برنامه‌نویسی آگاهند. وجود موقعیت‌های شغلی فراوان در جهان و البته در ایران، رونق کسب‌وکارهای مبتنی بر برنامه‌نویسی و اشتیاق دانشجویان به تحصیل در رشته کامپیوتر، از نشانه‌های اهمیت روزافزون برنامه‌نویسی در ایران و البته در جهان است. اگر به فضای استارتاپی کشور هم بنگرید، بخش قابل توجهی از کسب‌وکارهای نوپا و موفق در ایران به حوزه فناوری اطلاعات متعلق است که مستقیماً به برنامه‌نویسی کامپیوتر وابسته است.اما دیگر برنامه‌نویسی مهارتی مختص مهندسان و کارشناسان حوزه کامپیوتر نیست. در سال‌های اخیر، نیاز به مهارت برنامه‌نویسی در بسیاری از شغل‌های دیگر دیده می‌شود. امروزه متخصصان مختلفی را از حوزه‌های مختلف می‌بینیم که برنامه‌نویسی می‌دانند. من پزشکان، روانشناسان، هنرمندان، مهندسان غیرکامپیوتری (مثل مهندس عمران و مکانیک) و دانشمندان حوزه‌های علوم انسانی (مثل مدیریت و اقتصاد) و متخصصان علوم پایه (مثل فیزیک و ریاضی) فراوانی می‌شناسم که از مهارت برنامه‌نویسی به شکل جدی در شغل خود استفاده می‌کنند. ولی این هم همه ماجرا نیست. شعار بسیاری از متخصصان در سال‌های اخیر، مهارت برنامه‌نویسی برای همه مردم است. نه فقط کسانی که در شغل خود به صورت مستقیم یا غیرمستقیم به برنامه‌نویسی کامپیوتر نیاز دارند. استیو جابز معتقد بود که همه مردم باید برنامه‌نویسی کامپیوتر یاد بگیرند، زیرا برنامه‌نویسی به شما می‌آموزد که چگونه فکر کنید. در واقع، برنامه‌نویسی یک روش حل مسأله (Problem Solving) است. حتی اگر در زندگی شغلی از مهارت برنامه‌نویسی استفاده نکنید، در ابعاد مختلف زندگی به مهارت حل مسأله نیاز خواهید داشت.من برنامه‌نویسان مختلفی را می‌شناسم که عاشق این کارند. اما چرا؟ حل مسأله، حس رضایت در انسان ایجاد می‌کند. ولی برنامه‌نویسی فقط حل مسأله هم نیست! فضای برنامه‌نویسی، جایی بین دانش، مهارت و هنر است. یعنی روح و احساس و میل به زیبایی‌شناسی را نیز گاهی درگیر می‌کند. به‌علاوه، برنامه‌نویسی به معنی خلق کردن برنامه‌های جدید است. یک برنامه‌نویس، هر روز در حال خلق کردن یک موجود جدید کامپیوتری و نرم‌افزاری است. حسی که خلق کردن و خلاقیت در انسان ایجاد می‌کند، شگفت‌انگیز است. خلق کردن کار خوبی است، وگرنه خدا هم این کار را انجام نمی‌داد!نمی‌دانید خلق کردن برنامه‌های کامپیوتری چه حس خوبی دارد! می‌دانید؟!...پی‌نوشت: یادگیری برنامه‌نویسی مختص سن و شغل و تحصیلات خاصی نیست. اگر دسترسی به کامپیوتر و اینترنت دارید، از همین امروز شروع کنید. آدرس دسترسی به چند آموزش ویدیویی برنامه‌نویسی در ادامه آمده است. شما هم اگر آموزش خوبی می‌شناسید، کامنت بگذارید.https://maktabkhooneh.org/course/برنامه-نویسی-پیشرفته-mk187/https://gotoclass.ir/courses/آموزش-پایتون/https://javacup.ir/javacup-training-videos/https://quera.ir/college/https://sokanacademy.com/courses/python/%D8%A2%D9%85%D9%88%D8%B2%D8%B4-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%AA%D9%88%D9%86</description>
                <category>صادق علی‌اکبری</category>
                <author>صادق علی‌اکبری</author>
                <pubDate>Thu, 12 Sep 2019 12:16:52 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>