<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های sadeghhp</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sadeghhp</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-25 01:42:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/107111/avatar/c3kiWY.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>sadeghhp</title>
            <link>https://virgool.io/@sadeghhp</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شازده کوچولو</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghhp/%D8%B4%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%88%D9%84%D9%88-ufookvokmk5i</link>
                <description>شازده کوچولو نوشته آنتوان دو سنت اگزوپری (متن کامل)اهدانام چهبه لئون وِرثاز بچه‌ها عذر می‌خواهم که این کتاب را به یکی از بزرگ‌ترها هدیه کرده‌ام. برای این کار یک دلیل حسابی دارم: این «بزرگ‌تر» بهترین دوست من تو همه دنیا است. یک دلیل دیگرم هم آن که این «بزرگ‌تر» همه چیز را می‌تواند بفهمد حتا کتاب‌هایی را که برای بچه‌ها نوشته باشند. عذر سوم این است که این «بزرگ‌تر»تو فرانسه زندگی می‌کند و آن جا گشنگی و تشنگی می‌کشد و سخت محتاج دلجویی است. اگر همه‌ی این عذرها کافی نباشد اجازه می‌خواهم این کتاب را تقدیم آن بچه‌ای کنم که این آدم بزرگ یک روزی بوده. آخر هر آدم بزرگی هم روزی روزگاری بچه‌ای بوده (گیرم کمتر کسی از آنها این را به یاد می‌آورد). پس من هم اهدانام چه ام را به این شکل تصحیح می‌کنم:به لئون وِرث Leon Werthموقعی که پسر بچه بود.آنتوان دو سنت اگزوپری?به نام خدا?وقتی شش ساله بودم روزی در کتابی راجع به جنگل طبیعی که «سرگذشت‌های واقعی» نام داشت تصویر زیبایی دیدم. تصویر مار بوآ را نشان می‌داد که حیوان درنده‌ای را می‌بلعید.?اینک نسخه‌ای از آن تصویر را در بالا می‌بینید.در آن کتاب گفته بودند که مارهای بوآ شکار خود را بی آنکه بجوند درسته قورت می‌دهند. بعد، دیگر نمی‌توانند تکان بخورند و در شش ماهی که به هضم آن مشغولند می‌خوابند. من آن وقت درباره ماجراهای جنگل بسیار فکر کردم و به نوبه خود توانستم با مداد رنگی، تصویر شماره ۱ را که نخستین کار نقاشی من بود بکشم. آن تصویر چنین بود:?شاهکار خود را به آدم بزرگها نشان دارم و از ایشان پرسیدم که آیا از نقاشی من می‌ترسند؟در جواب گفتند: چرا بترسیم؟ كلاه که ترس ندارداما نقاشی من شكل كلاه نبود. تصویر مار بوآ بود که فیلی را هضم می‌کرد. آن وقت من توی شکم مار بوآ را کشیدم تا آدم بزرگها بتوانند بفهمند. آدم بزرگها همیشه نیاز به توضیح دارند. تصویر شماره ۲ من چنین بود:?آدم بزرگها به من نصیحت کردند که کشیدن عکس مار بوآی باز یا بسته را کنار بگذارم و بیشتر به جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور بپردازم. این بود که در شش سالگی از کار زیبای نقاشی دست کشیدم، چون از نامرادی تصویر شماره ۱ تصویر شماره ۲ خود دلسرد شده بودم، آدم بزرگها هیچوقت به تنهایی چیزی نمی‌فهمند و برای بچه‌ها هم خسته کننده است که همیشه و همیشه به ایشان توضیح بدهند.بنابراین ناچار شدم شغل دیگری برای خود انتخاب کنم، و این بود که خلبانی یاد گرفتم. من به همه جای دنیا کم و بیش پرواز کردم، و براستی که جغرافی خیلی به دردم خورد. در نگاه اول می‌توانستم چین را از «آریزونا» تشخیص بدهم و این، اگر آدم به شب راه گم کرده باشد، خیلی فایده دارد. به این ترتیب من در زندگی با بسیاری از آدمهای جدی زیاد برخورد داشته، پیش آدم بزرگها زیادمانده‌ام و ایشان را از خیلی نزدیک دیده‌ام. اما این امر چندان تغییری در عقیده من نداده است.وقتی به یکی از ایشان بر می‌خوردم که به نظرم کمی روشن بین می‌آمد، با نشان دادن تصویر شماره ۱ خود که هنوز نگاهش داشته‌ام او را امتحان می‌کردم و می‌خواستم بدانم آیا واقعاً چیزفهم است. ولی او هم به من جواب می‌داد که: «این کلاه است». آن وقت دیگر نه از مار بوآ با او حرف می‌زدم، نه از جنگل طبیعی و نه از ستاره‌ها، بلکه خودم را تا سطح او پائین می‌آوردم و از بازی بریج و گلف و سیاست و کراوات می‌گفتم، و آن آدم بزرگ از آشنایی با آدم عاقلی مثل من خوشحال می‌شد.به این ترتیب، من تنها و بی آنکه کسی را داشته باشم که حرف حسابی با او بزنم زندگی کردم، تا شش سال پیش که در صحرای آفریقا هواپیمایم خراب شد. یکی از اسبابهای موتور هواپیما شکسته بود، و چون من نه مکانیسین همراه داشتم و نه مسافر، آماده شدمتا مگر بتوانم به تنهایی از عهده این تعمیر دشوار برآیم. این خود برای من مسئله مرگ و زندگی بود. به زحمت آب خوردن برای هشت روز داشتم.باری، شب اول روی شنها و در فاصله هزار میلی آبادیها خوابیدم. تنهاتر از غریقی بودم که در اقیانوس بر تخته پاره‌ای مانده باشد. لابد تعجب مرا حدس می‌زنید وقتی در طلوع صبح صدای عجیب و بچه گانه ای مرا از خواب بیدار کرد.?صدا می‌گفت:– بی زحمت یک گوسفند برای من بکش!– چی؟– یک گوسفند برایم بکش…من مثل آدمهای برق زده از جا جستم. خوب چشمهایم را مالیدم و به دقت نگاه کردم. چشمم به آدمک خارق العاده ای افتاد که با وقار تمام مرا تماشا می‌کرد. اینک بهترین تصویری که من بعدها توانستم از او بکشم. اما تصویر من حتماً به زیبایی اصل نیست. تقصیر هم ندارم. چون آدمبزرگها مرا در شش سالگی از کار نقاشی دلسرد کرده بودند و من بین کشیدن شکل مار بوآی باز و مار بوآی بسته نقاشی دیگری نیاموخته بودم.باری، من با چشمانی گودشده از تعجب به این شبح نگاه کردم. فراموش نکنید که من در جایی بودم هزار میل دور از هر چه آبادی بود. به نظرم هم نمی‌آمد که این آدمک کوچولو راه گم کرده، یا از خستگی یا گرسنگی یا تشنگی یا ترس از پا افتاده باشد. به ظاهر نیز به بچه‌ای که در دل صحرا، در هزار میل دور از آبادیها گم شده باشد، هیچ شباهت نداشت.آخر وقتی توانستم حرف بزنم، به او گفتم:– هي… تو اینجا چه می‌کنی؟و او خیلی آرام و مثل اینکه یک حرف بسیار جدی می زند تکرار کرد:– بی زحمت… یک گوسفند برای من بکش…وقتی معمایی در آدم زیاد اثر بکند، جرات نافرمانی نمی‌ماند. گرچه این برخورد در هزار میل فاصله از آبادیها و با بودن خطر مرگ در نظرم بیمعنی جلوه کرد، یک ورق کاغذو یک خودنویس از جیبم در آوردم. اما در همان دم یادم آمد که من بیشتر جغرافیا و تاریخ و حساب و دستور خوانده‌ام، این بود که با اندک‌ترش رویی به آدمک گفتم من نقاشی بلد نیستم. او جواب داد:– عیب ندارد، یک گوسفند برای من بکش.من چون هیچوقت شکل گوسفند نکشیده بودم، یکی از آن دو تصویر را که بلد بودم، یعنی مار بوآی بسته را برای او کشیدم و متعجب شدم وقتی شنیدم آدمک در جواب گفت:– نه، نه! من فیل در شکم مار بوآ نمی‌خواهم. مار بوآ بسیار خطرناک و فیل بسیار دست و پاگیر است. خانه من هم خیلی کوچک است. من گوسفند می‌خواهم. برای من گوسفند بکش.آن وقت من گوسفند کشیدم.?او به دقت نگاه کرد و گفت:– نه! این خیلی بیحال است. یکی دیگر بکش.من باز کشیدم.?دوست من لبخند شیرینی زد و به مهربانی گفت:– تو که می‌بینی…. این گوسفند نیست، قوچ است. شاخ دارد…من یکی دیگر کشیدم، اما آن هم مثل شکلهای قبلی رد شد:?– این یکی خیلی پیر است. من گوسفندی می‌خواهم که زیاد عمر کند.آن وقت با بیحوصلگی و با عجله‌ای که برای شروع به کار پیاده کردن موتور هواپیما داشتم، این شکل را سر سری کشیدم و گفتم:– این صندوق است و گوسفندی که تو می‌خواهی، توی آن است.?و بسیار متعجب کردم وقتی دیدم چهره داور کوچولوی من روشن شد– آها! این درست همان است که من می‌خواستم. فکر می‌کنی که برای این گوسفند زیاد علف لازم باشد؟– چطور مگر؟– آخر خانه من خیلی کوچک است…– البته کافی خواهد بود. گوسفندی که من به تو داده/م، خیلی کوچک است..او سرش را به طرف تصوير خم کرد و گفت:– آنقدرها هم کوچک نیست… عجب! خوابش برده است….و چنین بود که من با شازده کوچولو آشنا شدم.مدت‌ها طول کشید تا فهمیدم که او از کجا آمده است. شازده کوچولو که از من زیادچیز می‌پرسید، خودش مثل اینکه هیچوقت پرسش‌های مرا نمی‌شنید. فقط از کلماتی که جسته گریخته از دهانش می‌پرید، کم کم همه چیز بر من آشکار شد. باری همینکه او اول بار هواپیمای مرا دید (من اینجا شكل هواپیمای خود را نمی‌کشم، چون کشیدن آن برای من بسیار دشوار است) پرسید:– این دیگر چه جور چیزی است؟– این چیز نیست، هواپیما است. پرواز می‌کند. هواپیمای من استو از اینکه به او گفتم پرواز می‌کنم به نور بالیدم. آن وقت او داد زد:– چطور؟ تو از آسمان افتاده‌ای؟با فروتنی گفتم: آره.– آه! این دیگر مضحک است…و شازده کوچولو با چنان قهقهه جانانه‌ای خندید که مرا سخت عصبانی کرد. آخر من دلم می‌خواهد همه بدبختی‌های مرا جدی بگیرند. بعد، به گفته افزود:– خوب، پس تو هم از آسمان آمده‌ای! تو مال کدام ستاره‌ای؟بلافاصله نوری از راز پیدا شدن او به دلم تابید و ناگهان پرسیدم:– پس تو از ستاره دیگری آمده‌ای؟اما او جواب نداد، و همان طور که به هواپیمای من نگاه می‌کرد سرش را آهسته تکان می‌داد.– راستش تو با این وسیله نباید از راه دوری آمده باشی…و بعد به رؤیایی فرورفت که مدتها طول کشید. سپس گوسفند مرا از جیبش بیرون آورد و غرق تماشای آن گنجینه شد.?لابد حدس می‌زنید که وقتی با شنیدن عبارت «ستاره دیگر» نیمی از راز او بر من فاش شد چقدر کنجکاوتر شدم. این بود که سعی کردم بیشتر چیز بفهمم و گفتم:– تو، آدمک کوچولوی من، آخر از کجا می‌آیی؟ منزلت کجاست و گوسفند مراكجا می‌خواهی ببری؟او پس از سکوتی تفکر آمیز جواب داد:– خوبی صندوقی که تو به من داده‌ای در این است که شبها برای او لانه می‌شود.– البته. و اگر تو بچه خوبی باشی طنابی هم به تو می‌دهم که روزها او را ببندی، و یک گلمیخ می‌دهم.مثل اینکه پیشنهاد من به شازده کوچولو برخورد، چون گفت:– ببندمش؟ چه فکر عجیبی!– ولی اگر او را نبندی سر می‌گذارد و می‌رود و گم می‌شود…….دوست من باز خنده بلندی سر داد و گفت: مگر کجا می‌رود؟– هر جا که شد. راست خودش را می‌گیرد و می‌رود.آن وقت شازده کوچولو به لحنی جدی گفت:– عیب ندارد. خانه من خیلی کوچک است!و مثل اینکه قدری افسرده باشد به گفته افزود:– آدم اگر راست خودش را بگیرد و برود نمی‌تواند زیاد دور برود…من به همین شیوه مطلب دومی را که بسیار مهم بود فهمیدم، و آن اینکه ستاره وطن شازده کوچولو از یک خانه معمولی کمی بزرگتر است!این موضوع چندان مایه تعجب من نشد، چون خوب می‌دانستم که غیر از سیارات بزرگی مانند زمین، مشتری، مریخ و زهره که به هر یک از آنها نامی داده‌اند، صدها ستاره دیگر نیز هستند، و این ستاره‌ها گاهی آنقدر کوچکند که بزحمت می‌توان آنها را حتی با تلسکوپ دید. وقتی ستاره شناسی یکی از آنها را کشف می‌کند به جای اسم شماره‌ای به آن می‌دهد، مثلاً آن را «ستاره ۳۲۵۱» می‌نامد.من دلایل محکمی بر این نظریه خود دارم که سیاره‌ای که شازده کوچولو از آنجا آمده، ستاره «ب ۶۱۲» است،?و این سیاره را فقط یک بار یک ستاره شناس ترک در ۱۹۰۹ با تلسکوپ دیده است.?او در آن زمان، در انجمن بین المللی نجوم، سر و صدای زیادی در باره کشف خود براه انداخته بود. ولی به سبب سرو وضع و طرز لباسش هیچکس حرف او را باور نکرده بود. آدم بزرگها همین طورند.?خوشبختانه از آنجا که مقدر بود ستاره «ب ۶۱۲» شهرت پیدا کند، فرمانروای مستبدی در ترکیه پوشیدن لباس اروپائیان را، با وضع مجازات اعدام برای متخلفین، به ملت خود تحمیل کرد. ستاره شناس ترک دوباره کشف خود را در۱۹۲۰درلباس برازنده ‌ای اعلام کرد. این بار همه با او همداستان شدند.?من اگر این جزئیات را در باره ستاره «ب ۶۱۲» برای شما نقل کردم و اگر شماره آن را به شما گفتم، برای آدم بزرگها است. آدم بزرگها ارقام را دوست دارند. وقتی با ایشان از دوست تازه‌ای صحبت می‌کنید، هیچوقت به شما نمی‌گویند که مثلاً آهنگ صدای اوچطور است؟ چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟ آیا پروانه جمع می‌کند؟ بلکه از شما می‌پرسند: «چند سال دارد؟ چند برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر درآمد دارد؟» و تنها در آن وقت است که خیال می‌کنند او را می‌شناسند. اگر شما به آدم بزرگها بگویید: «من خانه زیبایی دیدم، پشت بامش کبوتران…» نمی‌توانند آن خانه را در نظر مجسم کنند. باید به ایشان گفت: «یک خانه صدهزار فرانکی دیدم!» آن وقت به بانگ بلند خواهند گفت: به به! چه خانه قشنگی!همین طور اگر شما به ایشان بگوييد: «دلیل اینکه شازده کوچولو وجود داشت، این است که او بچه شیرین زبانی بود و می‌خندید و گوسفند می‌خواست و هر کس گوسفند بخواهد، دلیل بر این است که وجود دارد.» شانه بالا می‌اندازند و شما را بچه می‌پندارند! ولی اگر به ایشان بگوئید: «سیاره‌ای که شازده کوچولو از آنجا آمده ب ۶۱۲ است» باور خواهند کرد و شما را از شرّ سوالهای خود راحت خواهند گذاشت. آدم بزرگها همین طورند. نباید از ایشان رنجید. بچه‌ها باید نسبت به آدم بزرگها خیلی گذشت داشته باشند.ولی البته ما که معنی زندگی را درک می‌کنیم، به اعداد می‌خندیم. دلم می‌خواست این داستان را مثل قصه پریان شروع کنم. دلم می‌خواست بگویم:«یکی بود یکی نبود. یک وقتی شازده کوچولویی بود که در سیاره‌ای به زحمت یک خرده از خودش بزرگتر خانه داشت، و نیازمند بود به اینکه دوستی داشته باشد…» برای آنها که معنی زندگی را درک می‌کنند، این طور قصه گفتن بیشتر بوی راستی می‌داد.زیرا من نمی‌خواهم کتابم را سرسری بخوانند. من از نقل این خاطرات احساس غم و اندوه بسیار می‌کنم. اکنون شش سال است که دوست من با گوسفندش رفته است. من اگر در اینجا سعی می‌کنم بتوانم او را توصیف کنم، برای این است که فراموشش نکنم. جای تأسف است که دوست فراموش بشود. همه مردم رفیق نداشته‌اند. من هم می‌توانم مثل آدم بزرگها بشوم که جز به ارقام، به هیچ چیز علاقه ندارند. و باز برای همین است که یک جعبه رنگ با چند مدادخریده‌ام. بسیار سخت است که آدم به سن وسال من باز تن به کار نقاشی بدهد، آن هم وقتی که در شش سالگی فقط شکل مار بوآی بسته و مار بوآی باز کشیده باشد. البته من سعی می‌کنمشکل‌هایی از او بکشم که هر چه ممکن است بیشتر شبیه بشود، ولي زیاد مطمئن نیستم که از عهده برآیم. یک شکل شبیه می‌شود و یکی نمی‌شود. در قد و بالای او کمی اشتباه دارم. یک جا شازده کوچولو خیلی بلند بالاست و جای دیگر کوتاه قد درآمده است. در رنگ لباسش هم شک دارم. ناچار حدسهایی چنین و چنان می‌زنم و می گویم باز این بهتر از هیچ است. بالاخره در بعضی از خصوصیات مهمتر او نیز اشتباه دارم، ولی باید این یک را به من بخشود. دوست من هرگز توضیحاتی نمی‌داد. شاید مرا مثل خودش خیال می‌کرد، ولی من بدبختانه نمی‌توانم گوسفند را از پشت جعبه ببینم. شاید من هم یک خورده مثل آدم بزرگها هستم. لابد پیر شده‌ام.من هر روز چیز تازه‌ای از سیاره، از عزیمت و از مسافرت او در می‌یافتم. این‌ها همه در اثنای تفکرات بر من معلوم می‌شد. و چنین بود که روز سوم از داستان غم انگیز درختان بائوباب آگاه شدم.این بار نیز به سبب گوسفند بود که فهمیدم، چه، شازده کوچولو که گویی دچار تردید بزرگی بود، ناگهان از من پرسید:– این راست است که گوسفندها نهال درختها را می‌خورند. مگر نه؟– بلی، راست است.– آه، خوشحال شدم.من نفهمیدم چرا آنقدر مهم بود که گوسفندها نهال درختها را بخورند، ولی شازده کوچولو به گفته افزود:– بنابراین درختهای بائوباب را هم می‌خورند؟?من به شازده کوچولو توجه دادم که بائوبابها نهال کوچک نیستند. بلکه درختهایی هستند به بزرگی کلیساها، و اگر او یک گله فیل هم با خودش ببرد این گله فیل نخواهد توانست به نوک یکی از آنها برسد.تصور گله فیل شازده کوچولو را خنداند:– لابد باید آنها را روی هم گذاشت…ولی تذکر عاقلانه‌ای هم داد که:– آخر درخت‌های بائوباب نیز پیش از قدکشیدن نهال کوچک هستند.– صحيح! ولی تو چرا می‌خواهی که گوسفندهای تو نهال‌های بائوباب را بخورند؟مثل اینکه چیز واضحی پرسیده باشم گفت: عجب! چه سوالی!و من برای آنکه خودم به تنهایی این مسئله را بفهمم، تلاش فکری زیادی کردم.در واقع روی سیاره شازده کوچولو، مثل همه سیاره‌های گیاه خوب و گیاه بد وجود داشت. در نتیجه، از تخم خوب، گیاه خوب می‌رویید و از دانه بد گیاه بد. اما دانه گیاهان ناپیدا هستند. در خلوت خاک به خواب می‌روند تا یک وقت هوس بیدار شدن به سر یکیشان بزند. آن وقت است که سر می‌کشد و نخست با حجب و حیا ساقه‌ای کوچک و لطیف و بی آزار به طرف خورشید می‌دواند. حال اگر این ساقه لطیف از ترب یا گل سرخ باشدمی‌توان آن را به هوای خود رها کرد تا بروید. ولی اگر از گیاه بدی باشد همینکه شناخته شد باید ریشه کن شود.باری، در سیاره شازده کوچولو دانه‌های وحشتناکی وجود داشت… و آن، تخم درخت بائوباب بود. زمین سیاره از آن پر بود. و بائوباب درختی است که اگر دیر به فکرش بیفتد، دیگر هیچگاه نمی‌توانند شرش را بکنند، چون تمام سیاره را فرا می‌گیرد و آن را با ریشه‌های خود سوراخ سوراخ می‌کند، و اگر سیاره بسیار کوچک باشد و درختان بائوباب زیاد باشند، سیاره را می‌ترکانند.?شازده کوچولو بعدها به من گفت:-«این خود یک تکلیف انضباطی است. آدم وقتی صبحها از کار آرایش خودش فارغ می‌شود، باید با کمال دقت به پاک کردن سیاره خود بپردازد. باید به محض آنکه نهالهای بائوباب را از بوته‌های گل سرخ، که در کوچکی بسیار به هم شبیه اند، تشخیص داد مرتباً آنها را از ریشه بکند. این کار خسته کننده است ولی آسان است.»و یک روز به من توصیه کرد که سعی کنم شکل زیبایی از درختان بائوباب بکشم تا آن را به بچه‌های دیار خود بشناسانم، و به من می‌گفت:-«اگر آنها روزی سفر کنند، ممکن است آن تصویر به دردشان بخورد. آدم اگر گاهی کار امروز را به فردا انداخت، عیبی ندارد ولی اگر این کار ریشه کن کردن بائوبابها باشد، آن وقت مصیبتی است. من سیاره‌ای را می‌شناسم که تنبلی در آن منزل داشت. او از کندن سه نهال بائوباب غفلت کرده بود…»و من از روی نشانی‌هایی که شازده کوچولو دار شکل آن سیاره را کشیدم.?من هیچ دوست ندارم لحن معلم اخلاق به خود بگیرم، ولی خطر درختان بائوباب آنقدر ناشناخته است و کسی که در چنان سیاره‌ای گم بشود در خطر چنان بلاهای عظیمی است که من یک بار هم شده از این قاعده سرپیچی می‌کنم و می گویم: «بچه‌ها، امان از درختان بائوباب!» اینکه من برای کشیدن این شکل زحمت کشیده‌ام، برای آگاه کردن دوستانم از خطری است که از مدتها پیش مثل خودم با آن روبرو بوده‌اند، بی آنکه آن را بشناسند. درسی که من داده‌ام به زحمتش می‌ارزد. شاید شما از خود بپرسید که چرا در این کتاب شکلهای دیگری به عظمت شکل درختان بائوباب نیست؟ جواب خیلی ساده است: من سعی کرده‌ام، اما نتوانسته‌ام از عهده برآیم. فقط وقتی شکل درختان بائوباب را می‌کشیده‌ام، از احساس ضرورت امر دستخوش هیجان بوده‌ام.آه ای شازده کوچولو، من همین طور کم کم به زندگی محدود و غم انگیز تو پی بردم. تو مدتها به جز لطف غروبهای خورشید تفریحی نداشته‌ای. من این نکته تازه را صبح روز چهارم فهمیدم، وقتی به من گفتی– من غروب خورشید را بسیار دوست دارم. برویم غروب آفتاب را تماشا کنیم…?– ولی باید منتظر شد.– منتظر چه؟– منتظر غروب خورشید.تو اول به ظاهر بسیار تعجب کردی، بعد به خودت خندیدی و به من گفتی– من همیشه خیال می‌کنم در خانه خودم هستم.در واقع وقتی در ایالات متحد آمریکا ظهر است، همه می‌دانند که در فرانسه آفتاب غروب می‌کند. کافی است در یک دقیقه به فرانسه رسید تا غروب خورشید را تماشا کرد. متاسفانه فرانسه بسیار دور است، ولی در سیاره تو که به این کوچکی است، کافی بود تو صندلیت را چند قدم جلوتر بکشی تا هر چند بار که دلت می‌خواست، غروب را تماشا کنی…– من یک روز چهل و سه بار غروب خورشید را دیدم!و کمی بعد باز گفتی:– تو که میدانی… آدم وقتی زیاد دلش گرفته باشد، غروب خورشید را دوست می‌دارد…– پس تو آن روز که چهل و سه بار غروب خورشید را تماشا کردی، زیاد دلت گرفته بود؟ولی شازده کوچولو جواب نداد.روز پنجم باز به سبب گوسفند، راز دیگری از زندگی شازده کوچولو بر من آشکار شد. آن روز ناگهان و بی مقدمه، به عنوان نتیجه مسئله‌ای که مدتهاست در سکوت راجع به آن فکر کرده باشد، از من پرسید:– گوسفندی که نهال درختان را بخورد، گل‌ها را هم می‌خورد؟-گوسفند هر چه گیرش بیاید می‌خورد– حتی گلوایی را که خار دارند؟– بلى، حتى گلهایی را که خار دارند.– پس خار به چه درد می‌خورد؟من چه می‌دانستیم. در آن موقع سخت سرگرم باز کردن یکی از پیچ‌های بسیار سفت موتور خود بودم. اوقاتم خیلی تلخ بود چون کم کم به من معلوم می‌شد که خرابی هواپیما شدید است، و می‌ترسیدم با تمام شدن آب آشامیدنی، وضعم بدتر از بد بشود.– نگفتی خار به چه درد می‌خورد؟شازده کوچولو وقتی چیزی می‌پرسید، دیگر دست بردار نبود. اوقات من هم از دست آن پیچ لعنتی تلخ بود، به همین جهت جواب سربالا دادم و گفتم:– خار به هیچ دردی نمی‌خورد. فقط نشانه بدجنسی گلها است.ولی پس از یک لحظه سکوت با بغض خاصی گفت:– من حرف تو را باور نمی‌کنم! گل‌ها ضعيفند، ساده دلند، و هر طور هست قوت قلبی برای خود دست و پا می‌کنند. خیال می‌کنند که با آن خارها ترسناک می‌شوند…من هیچ جواب ندادم. در آن لحظه با خودم می‌گفتم: «اگر این پیچ باز مقاومت کند، به ضرب چکش میپر انمش.» شازده کوچولو بار دیگر افکار مرا بهم ریخت:– پس تو خیال می‌کنی که گلها…– نه والله، نه! هیچ خیالی نمی‌کنم. همینطوری یک چیزی گفتم. آخر من کارهای جدی‌تریدارم.هاج و واج به من نگاه کرد:– کارهای جدی!او مرا چکش به دست و با انگشتان آلوده به روغن و چربی می‌دید که روی چیزی که در نظرش بسیار زشت بود، خم شده بودم.– تو هم مثل آدم بزرگها حرف می‌زنی ها!من از این سر زنش کمی خجل شدم ولی او بیرحمانه ادامه داد:– تو همه را عوضی می‌گیری… همه چیز را با هم قاطی می‌کنی!و به راستی که او بسیار خشمگین بود. موهای طلایی رنگش را به دم باد داده بود.– من سیاره‌ای را می‌شناسم که در آن مردی سرخ چهره هست. این مرد هرگز گل نبوییده، هرگز به ستاره‌ای نگاه نکرده، هرگز کسی را دوست نداشته و هرگز کاری به جز جمع کردن، انجام نداده است. هر روز تمام مدت مثل تو پشت سر هم تکرار می‌کند که: -من یک مرد جدی هستم! یک مرد جدی!» و از غرور و نخوت باد به دماغ می‌اندازد. ولی آخر او آدم نیست. قارچ است!– چی؟– قارچ!?اکنون رنگ شازده کوچولو از شدت خشم پریده بود؛– میلیون‌ها سال است که گلها خار می‌سازند و با این حال میلیونها سال است که گوسفندها گلها را می‌خورند. حال، آیا تلاش در فهم این موضوع که چرا گلها این همه زحمت برای ساختن خارهایی می‌کشند که هیچوقت به دردی نمی‌خورند، جدی نیست؟ آیا جنگ گوسفندها و گلها مهم نیست؟ آیا این کار از جمع زدن یک آقای سرخ چهره مهم‌تر و جدی‌تر نیست؟ و اگر من گلی را بشناسم که در دنیا طاق باشد و بجز در سیاره من، درهیچ کجای دنیا یافت نشود و آن وقت گوسفندی بتواند بی آنکه بفهمد چه می‌کند، یک روز صبح با یک گاز نفله اش کند، این مهم نیست؟سرخ شد و باز گفت:– اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که در میلیونها ستاره فقط یکی از آن پیدا شود همین کافی است که وقتی به آن ستاره‌ها نگاه می‌کند، خوشبخت باشد. چنین کس با خود می‌گوید: «گل من در یکی از این ستاره‌ها است.» ولی اگر گوسفند گل را بخورد برای آن کس در حکم این است که تمام ستاره‌ها یکدفعه خاموش شده باشند. خوب، این مهم نیست؟و بیش از این نتوانست حرف بزند. بی اختیار زد زیر گریه. شب شده بود. من افزارهای خود را ول کرده بودم. دیگر چکش و پیچ و مهره و تشنگی و حتی مرگ را به مسخره می‌گرفتم. در یکی از ستارگان، در یک سیاره، در سیاره من یعنی زمین، شازده کوچولویی بود که نیاز به دلجویی داشت! من او را در آغوش گرفتم و تاب دارم. به او می‌گفتم: «گلی که تو دوستش داری در خطر نیست… من برای گوسفند تو پوزه بندی خواهم کشید… برای گلت هم یک وسیله دفاعی می‌کشم… من…» دیگر نمی‌دانستم چه می گویم. احساس می‌کردم که خیلی ناشی هستم. نمی‌دانستم چطور دوباره دلش را به دست بیاورم و در کجا به او برسم… وه که چه اسرار آمیز است دنیای اشک!خیلی زود راهش را پیدا کردم که آن گل را بهتر بشناسم. در سیاره شازده کوچولو همیشه گلهای خیلی ساده‌ای بودند که تنها یک صف گلبرگ داشته، جایی را نمی‌گرفته و مزاحم کسی نبوده‌اند. این گلها صبح لای علفها سبز می‌شده و شب هنگام می‌پژمرده‌اند. اما گل او یک روز از دانه‌ای روییده بود که معلوم نشد از کجا آورده بودند، و شازده کوچولو از آننهال لطیف که به هیچیک از نهال‌های دیگر شبیه نبود، با دلسوزی تمام مواظبت کرده بود. بعید نبود که آن نهال نوع جدیدی از بائوباب باشد. اما نهال زود از رشد و نمو بازماند و کم کم یک غنچه داد. شازده کوچولو که خود شاهد سر بر زدن غنچه بزرگی بود، خوب احساس می‌کرد که چیزی معجزه آسا از آن بیرون خواهد آمد. لیکن کار خودآرایی گل در حجره سبزرنگش به این زودیها تمام نمی‌شد. رنگ‌های خود را به دقت انتخاب می‌کرد، به کندی لباس می‌پوشید و گلبرگهایش را یک یک به خود می‌بست. نمی‌خواست مثل شقایق با برگهای شل و افتاده بشکفد،?نمی‌خواست جز در اوج جمال جلوه کند. وای… که چه گل عشوه گری بود! باری، آرایش اسرارآمیز او روزها و روزها طول کشیده بود، تا آخر، یک روز صبح، درست به هنگام دمیدن خورشید، خودنمایی کرده بود. و تازه با آن همه دقت که در کار آرایش خود به خرج داده بود، خمیازه‌ای کشیده و گفته بود:– آه! من هنوز خواب آلوده‌ام… از شما عذر می‌خواهم… گیسوانم چقدر آشفته است…آن وقت شازده کوچولو نتوانسته بود از تعجب و تحسين خودداری کند:– تو چه زیبایی!گل به نرمی گفته بود:– مگر نیستم؟! آخر من هم با خورشید در یک دم شکفته‌ام…شازده کوچولو پی برده بود که این گل آنقدرها هم فروتن نیست، ولی خیلی تأثر انگیز است!گل به سخن خود افزوده بود:– گویا هنگام صرف صبحانه است. لطفاً فکری هم به حال من بكنید…و شازده کوچولو با خجلت تمام رفته، یک آبپاش آب خنک پیدا کرده و به گل داده بود.?بدین گونه، گل خیلی زود با خودپسندی آلوده به بدگمانی خود او را آزرده بود. مثلاً یک روز ضمن صحبت از چهار خار خود به شازده کوچولو گفته بود:– نکند ببرهای تیز چنگال بیایند؟?شازده کوچولو اعتراض کرده و گفته بود:– در سیاره من ببر وجود ندارد، و تازه ببر هم علف نمی‌خورد.گل به نرمی جواب داده بود:– من که علف نیستم.– ببخشید…– من از ببر هیچ نمی‌ترسم. ولی از نسیم وحشت می‌کنم. شما آجر نداريد؟?شازده کوچولو در دل گفته بود:– وحشت از نسیم یعنی چه… مگر نسیم به گیاهان چه می‌کند؟ این گل چه مرموز است!– شب مرا زیر حباب بلورین بگذارید. در خانه شما هوا خیلی سرد است. اینجا موقعیت خوبی ندارد. آنجا که من بودم …?ولی گل حرف خودش را خورده بود. آخر او از اول به صورت دانه آمده و مجال نیافته بود که دنیاهای دیگری را بشناسد. شرمسار از اینکه برای بافتن دروغی به این آشکاری مشتش باز شده است، دوسه بار سرفه کرده بود تا شازده کوچولو را متوجه تقصیرش کند؛– پس آجر چه شد؟– داشتم می‌رفتم آجر بیاورم ولی شما مرا به حرف گرفتید!آن وقت گل برای آنکه باز هم او را ملامت کرده باشد، بر شدت سرفه خود افزوده بود. بدین ترتیب شازده کوچولو با وجود صفایی که در عشق خود داشت، زود به گلش بدگمان شده بود. طفلک حرفهای سر سری او را جدی گرفته و پاک بیچاره شده بود.یک روز که با من درد دل می‌کرد گفت: «من نمی‌بایست به حرفهای او گوش بدهم. هرگز نباید به حرف گلها گوش داد. فقط باید نگاهش کرد و بوییدشان. گل من سيارة مرا معطر می‌کرد، اما من نمی‌دانستم چگونه از او لذت ببرم. آن داستان ببر تیزچنگال که آنقدر آزرده خاطرم کرده بود، می‌بایست مرا به رقت آورده باشد …»بار دیگر با من درد دل کرد که:– من آن وقتها هیچ نمی‌توانستم بفهمم… می‌بایست درباره او از روی کردارش قضاوت کنم نه از روی گفتارش. او دماغ مرا معطر می‌کرد و به دلم روشنی می‌بخشید. من هرگز نمی‌بایست از او بگریزم! می‌بایست از ورای حیله گری های ناشی از ضعف او پی به مهر و عاطفه‌اش ببرم. وه، که چه ضد و نقیضند این گلها! ولی من بسیار خام‌تر از آن بودم که بدانم چگونه باید دوستش بدارم.به گمانم شازده کوچولو برای فرارش، از مهاجرت پرندگان کوهی استفاده کرد.?صبح روز حرکت، سیاره‌اش را خوب مرتب کرد. آتشفشانهای روشنش را به دقت پاک کرد. دو آتشفشان روشن داشت که استفاده از آنها برای گرم کردن صبحانه‌اش بسیار راحت بود. یک آتشفشان خاموش هم داشت. ولی به قول خودش: «کسي چه می‌داند؟» به همین جهت آتشفشان خاموشش را هم پاک کرد. آتشفشانها اگر خوب پاک شوند، ملایم و مرتب و بدون فوران می‌سوزند. فوران‌های آتشفشانی مثل گرگرفتن آتش بخاری است. البته ما، در زمین خود، بسیار کوچکتر از آنیم که بتوانیم آتشفشانهامان را پاک کنیم، و به همین دلیل برای ما زیاد دردسر درست می‌کنند.?آتش فشانهای روشن خود را به دقت پاک کرد.شازده کوچولو با اندک تأثر، آخرین بائوبابهای نورسته را نیز از ریشه کند. گمان می‌کرد که دیگر هیچگاه نباید برگردد. ولی تمام این کارهای خانگی در آن روز صبح به نظرش بی اندازه شیرین آمد. و چون برای آخرین بار گلش را آب داد و آماده شد که او را در زیر حباب بلورینش بگذارد، احساس کرد که می‌خواهد گریه کند.به گلش گفت: خدا حافظ!ولی گل به او جواب نداد.باز گفت: خدا حافظ!گل سرفه کرد ولی این سرفه از زکام نبود. آخر گفت:– من احمق بودم. من از تو عذر می‌خواهم. سعی کن خوشبخت باشی.و او از اینکه بر زبان گل طعنه و شماتت نرفت متعجب شد. در همانجا حباب به دست مات و مبهوت مانده بود. معنی این مهربانی ملایم را نمی‌فهمید.گل به او گفت: آری، من تو را دوست می‌دارم و تقصیر من است که تو از آن بی خبر مانده‌ای. این هیچ اهمیت ندارد. اما تو هم مثل من احمق بودی، سعی کن خوشبخت باشی… این حباب بلورین را بینداز دور. من دیگر آن را نمی‌خواهم.– ولی آخر باد …– نه، آنطورها هم زکام نیستم… هوای خنک شبانه به مزاج من سازگار است. آخر من گلم.– جانوارن چطور…؟– من اگر بخواهم با پروانه آشنا شوم، ناچار باید وجود دوسه کرم درخت را تحمل کنم. گویا پروانه خیلی زیباست. اگر پروانه هم نباشد، پس که به دیدن من خواهد آمد؟ تو که از من دور خواهی بود. از جانوران گنده هم نمی‌ترسم. آخر من هم چنگال دارم.و ساده دلانه چهار خار خود را نشان می‌داد. سپس به گفته افزود:– اینقدر مس مس نکن. این ناراحت کننده است. حال که تصمیم به رفتن گرفته‌ای برو!چون نمی‌خواست شازده کوچولو گریه‌اش را ببیند. وای که چه گل خود پسندی بود…!او خود را در منطقه ستارگان ۳۲۵، ۳۲۶، ۳۲۷، ۳۲۸، ۳۲۹ و ۳۳۰ دید. این بود که برای یافتن کاری و کسب دانشی سرکشی به همه آنها را آغاز کرد.در ستاره اول پادشاهی منزل داشت. پادشاه در جامه‌های ارغوانی و قاقم بر تختی بسیار ساده و در عین حال با شکوه نشسته بود.پادشاه وقتی شازده کوچولو را دید داد زد:– آهان… این هم رعیت!و شازده کوچولو در دل گفت:– از کجا مرا می‌شناسد؟ او که هیچوقت مرا ندیده است.و نمی‌دانست که مفهوم دنیا برای پادشاهان خیلی ساده است: همه مردم رعیت هستند.?پادشاه مغرور از اینکه برای کسی پادشاه است به او گفت:– نزدیک‌تر بیا تا تو را بهتر ببینم.شازده کوچولو با نگاه به جستجوی جایی بر آمد تا بنشیند ولی قبای قاقم پادشاه همه جای سیاره را فراگفته بود. ناچار بر سر پا ماند، و چون خسته بود خمیازه‌ای کشید.پادشاه به او گفت:– خمیازه کشیدن در حضور پادشاه بر خلاف ادب است. من تو را از این کار منع می‌کنم.شازده کوچولو خجلت زده جواب داد:– من نمی‌توانمجلو خمیازه‌ام را بگیرم. من راه درازی طی کرده‌ام و هیچ نخوابیده‌ام.پادشاه گفت:– پس به تو فرمان می‌دهم که خمیازه بکشی. سال‌ها است که ندیده‌ام کسی خمیازه بکشد. خمیازه برای من تازگی دارد. زود باش باز خمیازه بکش. فرمان است!شازده کوچولو که رنگش سرخ می‌شد گفت:– وا! زهره‌ام آب شد! دیگر خميازه ام نمی‌آید…پادشاه گفت:– ها، ها! پس من به تو فرمان می‌دهم که گاه خمیازه بکشی و گاه…تند و نامفهوم حرف می‌زد و پیدا بود که عصبانی است.چون پادشاه اساساً مقیّد بود به اینکه فرمانش اجرا شود. او نافرمانی را بر کسی نمی‌بخشود. سلطان مستبدی بود ولی چون بسیار خوب بود فرمانهای عاقلانه می‌داد. مثلاً می‌گفت:– اگر من به یکی از سرداران فرمان بدهم که پرنده دریایی شود و او اطاعت نکند، گناه از او نیست بلکه از من است.شازده کوچولو با شرم و ادب پرسید:– اجازه هست بنشینم؟پادشاه با جلال و جبروت، چینی از قبای قاقم خود را جمع کرد و فرمود:– من به تو فرمان می‌دهم که بنشینی!ولی شازده کوچولو تعجب می‌کرد. سیاره بسیار کوچک بود. پس پادشاه بر چه چیز سلطنتمی‌کرد.به او گفت:– اعلی حضرتا… عذر می‌خواهم از اینکه از شما سؤالمی‌کنم…پادشاه به شتاب گفت:– من به تو فرمان می‌دهم که از من سؤال کنی!– اعليحضرتا…! شما بر چه چیز سلطنت می‌کنید؟پادشاه به سادگی تمام جواب داد:– بر همه چیز.– بر همه چیز؟پادشاه با یک حرکت شاهانه سیارۀ خود وسیارات دیگر و ستارگان را نشان داد.شازده کوچولوگفت:– یعنی بر همه اینها؟پادشاه جواب داد:– بلی، بر همه اینها.چون او نه تنها سلطان مطلق ، بلکه سلطان سلاطین بود.– و ستارگان همه از شما فرمان می‌برند؟پادشاه گفت:– البته! همه بیدرنگ اطاعت می‌کنند. من بی انضباطی را بر کسی نمی‌بخشایم.چنین اقتداری شازده کوچولو را به شگفتی واداشت. اگر خود او صاحب چنین قدرتی می‌بود، نه تنها چهل و چهار بار، بلكه هفتادو دو و شاید صد و حتی دویست بار در روز غروب خورشید را تماشا می‌کرد، بی آنکه هرگز مجبور باشد صندلیش را جابه جا کند. و چون به یاد سیاره کوچک و متروک خود دلش اندک پر شده بود، جراتی به خرج داد تا از پادشاه تقاضایی بکند:– دلم می‌خواست که یک بار غروب خورشید را تماشا کنم. لطفاً بفرمایید خورشید غروبکند…– اگر من به یکی از سرداران خود فرمان بدهم که مثل پروانه از گلی به گلی پرواز کند یا یک داستان غم انگیز بنویسد، یا پرنده دریایی شود و آن سردار فرمان مرا اجرا نکند، از ما دو تن کدامیک مقصریم؟شازده کوچولو مردانه گفت:– البته شما.پادشاه باز گفت:– درست! باید از هر کس چیزی خواست که از عهده آن بر آید. قدرت قبل از هر چیز باید متکی به عقل باشد. اگر تو به ملت خود فرمان بدهی که همه خود را به دریا بیندازند انقلاب خواهند کرد. من حق دارم که از همه اطاعت بخواهم، چون فرمانهای من عاقلانه است.شازده کوچولو که هیچوقت سوالی را که یک بار کرده بود، از یاد نمی‌برد باز گفت:– پس غروب خورشید من چه شد؟– تو هم به غروب خورشید خودمی‌رسی. من خواهم خواست که خورشید غروب کند، ولی بنا به سیاست کشور داری منتظر خواهم ماند تا وضع مساعد شود.شازده کوچولو پرسید:– وضع کی مساعد خواهد شد؟پادشاه که اول به تقویم قطوری مراجعه کرد، گفت:– ها، ها… امشب… در… در حدود ساعت هفت و چهل دقیقه! آن وقت خواهی دید که فرمان من چگونه اجرا می‌شود.شازده کوچولو خمیازه کشید. متأسف بود که غروب خورشیدش را ندید. از این گذشته قدری هم کسل شده بود. این بود که به پادشاه گفت:– من دیگر کاری در اینجا ندارم. می‌خواهم بروم!پادشاه که از یافتن یک رعیت آن همه مغرور شده بود، در جواب گفت:– نرو، نرو! من تو را وزیر خواهم کرد.– وزیر چه؟– وزیر… وزیر… دادگستری!– ولی در اینجا کسی نیست که محاکمه شود!پادشاه گفت:– از کجا معلوم؟ من که هنوز به دور کشور خود نگشته‌ام. من خیلی پیر شده‌ام. جای نگاهداری کالسکه ندارم و پیاده روی هم مرا خسته می‌کند.شازده کوچولو که خم شده بود تا باز نظری به آن سوی سیاره بیندازد گفت:– اوه! من خوب نگاه کردم، آن طرف هم کسی پیدا نمی‌شود..پادشاه در جواب گفت:– پس تو خودت را محاکمه خواهی کرد. این دشوارترین کار است. محاکمه خود از محاکمه دیگران مشکل‌تر است. تو اگر توانستی درباره خودت درست قضاوت کنی، قاضی واقعی هستی.شازده کوچولو گفت:– من هر کجا باشم می‌توانم درباره خود قضاوت کنم. دیگر چه نیاز به اینکه در اینجا ساکن شوم.پادشاه گفت:– ها… ها……! من گمان می‌کنم که در گوشه‌ای از سیاره من موش پیری هست. من شبها صدایش را می‌شنوم. تو می‌توانی آن موش پیر را محاکمه کنی. هر چند وقت یک بار محکوم به اعدامش کن. به این ترتیب زندگی او بستگی به عدالت تو خواهد داشت. ولی تو باید هر بار او را ببخشي تا از دستش ندهی. یکی که بیشتر نیست.شازده کوچولو جواب داد:– من دوست ندارم کسی را به اعدام محکوم کنم. دیگر مثل اینکه باید بروم.پادشاه گفت: نه، نه!ولی شازده کوچولو که ساز سفر دیده بود، دیگر نخواست مزاحم سلطان پیر شود و گفت:– اگر اعليحضرت بخواهند که فرمانشان بی چون و چرا اجرا شود، بهتر آنکه فرمان عاقلانه‌ای صادر کنند. مثلاً به من بفرمایند که یک دقیقه نشده از اینجا بروم. فکر می‌کنم که وضع هم مساعد باشد…چون پادشاه جوابی نداد، شازده کوچولو ابتدا دودل ماند، سپس آهی کشید و براه افتاد. آن وقت پادشاه دستپاچه شد و داد زد:– من تو را سفیر خود می‌کنم!و لحنی بسیار مقتدرانه داشت. شازده کوچولو در راه با خود گفت: «این آدم بزرگها چه عجیبند!»در سیاره دوم خود پسندی منزل داشت.خودپسند همینکه شازده کوچولو را دید، از دور فریاد برآورد:– به! به! این هم ستایشگری که به دیدن من می‌آید!?چون برای خودپسندان، مردم دیگر همه ستایشگرند.شازده کوچولو گفت:– سلام آقا، شما چه کلاه عجیبی دارید؟خودپسند در جواب گفت:– این کلاه برای سلام دادن است، سلام دادن به کسانی که برای من دست می‌زنند. بدبختانه هیچوقت کسی از اینجا عبور نمی‌کند.شازده کوچولو که نفهمید، گفت:– بله؟خودپسند به او توصیه کرد که:– دست بزن!شازده کوچولو دست زد.خود پسند با فروتنی کلاه از سر برداشت و سلام داد.شازده کوچولو در دل با خود گفت:– این دیدار از دیدار پادشاه جالب‌تر است.و دوباره شروع به دست زدن کرد. خودپسند نیز با بلند کردن کلاه خود سلام دادن را از سر گرفت.پس از پنج دقیقه تمرین، شازده کوچولو از یکنواختی بازی خسته شد و پرسید:– چه باید کرد که کلاه از سرت بیافتد؟ولی خود پسند حرف او را نشنید. خودپسندان بجز وصف خود هرگز چیزی نمی‌شنوند. آخر، از شازده کوچولو پرسید:– راستی، من به نظر تو خیلی تعریف دارم؟شازده کوچولو پرسید:– تعریف یعنی چه؟خودپسند گفت:– تعریف یعنی تو بپذیری که من زیباترین، خوش پوش ترین، پولدارترین و باهوش‌ترین ساکن این سیاره هستم.– ولی تو که در این سیاره تنها هستی!– باشد، به هر حال تو دلخوشم کن و از من تعریف کن!شازده کوچولو کمی شانه بالا انداخت و گفت:– من از تو تعریف می‌کنم، ولی این به چه درد تو می‌خورد؟و شازده کوچولو از آنجا رفت.در بین راه با خود گفت: «راستی که این آدمبزرگها خیلی عجیبند!»در سیاره بعدی می خوارهای مسکن داشت. این دیدار بسیار کوتاه بود، ولی شازده کوچولو را در اندوهی بزرگ فرو برد.?او که می خواره را ساکت و خاموش در پشت تعداد زیادی بطری خالی و تعداد زیاری بطری پر دیر، پرسید:– تو اینجا چه می‌کنی؟می خواره گرفته و غمگین جواب داد:– می‌نوشم.شازده کوچولو از او پرسید:– چرا می‌نوشی؟می خواره جواب داد:– برای فراموش کردن.شازده کوچولو که دلش به حال او سوخته بود، پرسید:– چه چیز را فراموش کنی؟می خواره که از خجلت سر به زیر انداخته بود، اقرار کرد:– فراموش کنم که شرمنده‌ام.شازده کوچولو که دلش می‌خواست کمکش کند، پرسید:– شرمنده از چه؟می خواره که به یکباره مهر سکوت بر لب زد، گفت:– شرمنده از می خوارگی!و شازده کوچولو مات و متحیر از آنجا رفت. در بین راه با خود می‌گفت: «راستی راستی که این آدم بزرگها خیلی خیلی عجیبند!»سیاره چهارم از آن مرد کارفرما بود. این مرد آنقدر مشغول بود که حتی با ورود شازده کوچولو سربلند نکرد.?شازده کوچولو به او گفت؛– سلام آقا، سیگارتان خاموش شده است.– سه و دو پنج، پنج و هفت دوازده. دوازده و سه پانزده… سلام. پانزده و هفت بیست و دو. بیست ودو و شش بیست و هشت… وقت ندارم سیگارم را دوباره روشن کنم. بیست و شش و پنج سی ویک… آخ….. پس این می‌شود پانصدویک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصد و سی ویک.– پانصد میلیون چه؟– وا! تو هنوز اینجایی؟ پانصدویک میلیون چیز… چه میدانم…. آنقدر کار دارم که نگو! من یک آدم جدی هستم و وقت خود را به یاوه بافی نمی‌گذرانم. دو و پنج هفت..شازده کوچولو که به عمر خود هرگز از سوالی که می‌کرد دست بردار نبود، باز پرسید:– آخر پانصدویک میلیون چه؟کار فرما سر بلند کرد و گفت:– در پنجاه و چهار سالی که ساکن این سیاره هستم، فقط سه بار مزاحم من شده‌اند. بار اول در بیست و دو سال پیش یک سوسک طلایی ناراحتم کرد که خدا می‌داند از کجا افتاده بود. حیوان صدای وحشتناکی از خود در می‌آورد و من در یک عمل جمع چهار تا اشتباه کردم. بار دوم در یازده سال پیش به بیماری روماتیسم دچار شدم. من ورزش نمی‌کنم و وقت گردش هم ندارم. من جدی هستم. بار سوم هم… که حالا است! بلی، داشتم می‌گفتم پانصدویک میلیون و …– میلیون چه آخر؟کارفرما که فهمید امیدی نیست به اینکه راحتش بگذارند گفت:– میلیون‌ها از این چیزهای کوچک که گاه گاه در آسمان دیده می‌شوند.– مگس؟– نه بابا، از این چیزهای ریز که می‌درخشند.– زنبور عسل؟– نه خنگ خدا، از این چیزهای طلایی که آدمهای بیکاره را خيالاتی می‌کنند. ولی من جدی هستم. من وقت خیالبافی ندارم!– آها! ستاره‌ها را می گویی؟– بله درست است، ستاره.– خوب، تو با پانصد میلیون ستاره چه می‌خواهی بکنی؟– پانصدویک میلیون و ششصد و بیست و دو هزار و هفتصدوسی ویک. بله، من جدی هستم. من حسابم درست است.– آخر تو با این ستاره‌ها چه می‌کنی؟– چه می‌کنم؟– خوب، بله.– هیچ، من مالک آنها هستم.– تو مالک ستاره‌ها هستی؟– بله.– ولی من پیش از این پادشاهی را دیدم که…– پادشاهان مالک چیزی نیستند. آن‌ها «سلطنت» می‌کنند. موضوع فرق دارد.– خوب، مالک ستاره‌ها بودن برای تو چه فایده‌ای دارد؟– فایده‌اش این است که ثروتمند هستم.– ثروتمند بودن چه فایده‌ای برای تو دارد؟– فایده‌اش این است که اگر کسی ستارگان دیگری پیدا کند، من آنها را می‌خرم.شازده کوچولو در دل گفت که این مرد هم تا اندازه‌ای مثل می خواره استدلال می‌کند.با این حال باز سوالهایی کرد:– چگونه می‌توان مالک ستاره‌ها شد؟کارفرما با اوقات تلخی گفت:– مگر این ستاره‌ها مال که هستند؟– من چه می دانم، مال کسی نیستند.– پس مال من هستند، چون اول بار من به این فکر افتاده‌ام.– همین کافی است؟– البته! وقتی تو الماسی پیدا می‌کنی که مال کسی نیست، مال تو است دیگر! وقتی جزیره‌ای کشف می‌کنی که مال کسی نیست، مال تو است. وقتی تو زودتر از همه فکری پیدا می‌کنی، آن را به نام خود به ثبت می‌رسانی، و آن وقت آن فکر از آن تو خواهد بود. من هم مالک ستاره‌ها هستم، چون هیچکس پیش از من به فکر تملّک آنها نیافتاده است.شازده کوچولو گفت:– این درست، ولی آخر تو با آنها چه می‌کنی؟کارفرما گفت:– من از آنها مواظبت می‌کنم. می‌شمارم و باز می‌شمارمشان. این کار مشکل است، ولی من مرد جدی‌ای هستم.شازده کوچولو که هنوز قانع نشده بود گفت:– من اگر شال گردنی داشته باشم، می‌توانم آن را به دور گردنم بپیچم و با خودم ببرم. اگر گلی داشته باشم، می‌توانم گلم را بچینم و با خودم ببرم. ولی تو که نمی‌توانی ستاره‌ها را بچینی.– نه، ولی می‌توانم آنها را در بانک بگذارم.– یعنی چه؟– یعنی من تعداد ستاره‌های خود را روی یک ورقه کاغذ می‌نویسم و بعد، آن ورقه را در کشویی می‌گذارم و در آن را قفل می‌کنم.– همین؟– بلی که همین.شازده کوچولو فکر کرد که این کار بامزه‌ای است و شاعرانه هم هست، ولی خیلی جدی نیست.تعبیری که شازده کوچولو از چیزهای جدی می‌کرد، با تعبیر آدم بزرگها خیلی فرق داشت. باز گفت:– من گلی دارم که هر روز صبح آبش می‌دهم. سه آتشفشان هم دارم که هر هفته پاکشان می‌کنم. حتى آتشفشان خاموشم را هم پاک می‌کنم. آدم چه می‌داند. این کار من هم برای آتشفشانهای خاموش من و هم برای گلم فایده دارد که من صاحب آنها باشم. اما تو که برای ستاره‌ها فایده‌ای نداری…کارفرما دهان باز کرد که چیزی بگوید، ولی جوابی نداشت و شازده کوچولو از آنجا رفت.در بین راه با خود می‌گفت: «به راستی که این آدم بزرگها خیلی خیلی عجیبند!»ستاره پنجم بسیار عجیب بود. ستاره‌ای بود از همه کوچکتر. در آنجا فقط برای یک فانوس و یک فانوس افروز جا بود.?شازده کوچولو نمی‌توانست سر در بیاورد که در نقطه‌ای از آسمان، در سیاره‌ای که نه خانه‌ای در آن بود و نه ساکنی، فانوس و فانوس افروز به چه کار می‌آمد. معهذا، در دل گفت:– شاید این مرد احمق باشد، ولی هر چه هست از پادشاه و خودپسند و کارفرما و می خواره احمق‌تر نیست. کار او لااقل معنایی دارد. وقتی فانوسش را روشن می‌کند مثل این است که ستاره‌ای دیگر یا گلی به وجود می‌آوردو وقتی فانوسش را خاموش می‌کند مثل این است که آن گل یا آن ستاره را خواب می‌کند. همین خود سرگرمی زیبایی است، و به راستی که مفید هم هست، چون زیبا است.شازده کوچولو همین که وارد آن سیاره شد به احترام فانوس افروز سلام کرد:– روز به خیر، آقا، چرا فانوست را خاموش کردی؟فانوس افروز در جواب گفت: دستور است آقا. روز به خیر.– دستور چیست؟– دستور این است که فانوسم را خاموش کنم. شب به خیر.و باز فانوس را روشن کرد.– پس چرا باز روشن کردی؟فانوس افروز جواب داد: دستور است.شازده کوچولو گفت: من نمی‌فهمم.فانوس افروز گفت: فهمیدن ندارد. دستور دستور است. روز به خير!و باز فانوسش را خاموش کرد. سپس عرق پیشانی خود را با دستمالی که خالهای چهار گوش قرمز داشت، خشک کرد:– من اینجا شغل بسیار بدی دارم. این کار سابقاً معقول بود چون صبحها فانوس را خاموش می‌کردم و شبها روشن. در باقی مدت روز مجال استراحت داشتم و در باقی مدت شب مجال خوابیدن…– و از آن وقت به بعد دستور عوض شده است؟فانوس افروز گفت: دستور عوض نشده و غصه من هم از همین است. سیاره سال به سال بر سرعت گردش خود افزوده و دستور هم تغییر نکرده است.شازده کوچولو گفت: پس چه؟– هیچ. حالا که سیاره در هر دقیقه یک بار به دور خود می‌گردد، من دیگر یک ثانیه هم وقت استراحت ندارم. هر دقیقه یک بار فانوس را روشن و خاموش می‌کنم!من شغل بسیار بدی دارم– خیلی عجیب است! یعنی در سیاره تو روز یک دقیقه طول می‌کشد؟فانوس افروز گفت:– هیچ عجیب نیست. حالا یک ماه است که ما داریم با هم صحبت می‌کنیم.– یک ماه؟– بلی، سی دقیقه، یعنی سی روز! شب به خیر.و دوباره فانوسش را روشن کرد.شازده کوچولو به فانوس افروز نگاه کرد و از او که تا به این اندازه به دستور وفادار بود، خوشش آمد. به یاد غروبهایی افتاد که خودش سابقاً با حرکت دادن صندلیش تماشا می‌کرد. خواست تا کمکی به روستش بکند:– گوش کن… من راهی بلدم که تو هر وقت بخواهی می‌توانی استراحت کنی…فانوس افروز گفت: البته که می‌خواهم. چون آدم می‌تواند در آن واحد هم وفادار باشد و هم تنبل.شازده کوچولو ادامه داد:– ستاره تو آنقدر کوچک است که تو با سه قدم بلند می‌توانی دور آن را بگردی. پس کافی است قدری آهسته راه بروی تا همیشه در آفتاب بمانی. هر وقت می‌خواهی استراحت کنی، راه برو… آن وقت تا دلت بخواهد روز دراز خواهد شد.فانوس افروز گفت: این دردی از من دوا نمی‌کند. آنچه من در زندگی دوست دارم، خوابیدن است.شازده کوچولو گفت: حیف! این هم که نشد.فانوس افروز گفت: بلی که نشد. روز به خیر.و فانوس خود را خاموش کرد.وقتی شازده کوچولو به سفر خود ادامه می‌داد، در دل گفت که شاید این مرد مورد تحقیر و تمسخر آنهای دیگر یعنی پادشاه و خودپسند و می خواره و کارفرما قرار بگیرد، با این حال، او تنها کسی است که به نظر من مضحک نمی‌آید. شاید علتش این است که او به چیزی غیر از خود مشغول است.و آهی از حسرت کشید و باز با خود گفت:– این مرد تنها کسی است که من می‌توانستم به دوستی خود برگزینم، ولی حیف که ستاره‌اش به راستی بسیار کوچک است و دو نفر در آن جا نمی‌گیرند.چیزی که شازده کوچولو جرات نداشت پیش خود اقرار کند، این بود که حسرت این سیاره فرخنده را می‌خورد، بخصوص از آن جهت که در بیست و چهار ساعت، هزار و چهار صد و چهل غروب خورشید داشت.سیاره ششم ستاره‌ای بود ده برابر فراخ‌تر. در آنجا خانه آقای پیری بود که کتابهای بزرگ می‌نوشت.?او وقتی شازده کوچولو را دید به صدای بلند گفت:– به به! این هم یک کاشف!شازده کوچولو روی میز نشست و قدری نفس زد. چون خیلی راه رفته بود.آقای پیر به او گفت: از کجا می‌آیی؟شازده کوچولو گفت: این کتاب بزرگ چیست و شما اینجا چه می‌کنید؟آقای پیر گفت: من جغرافی دانم.– جغرافیدان چیست؟– جغرافیدان دانشمندی است که می‌داند دریاها و رودها و شهرها و کوهها و بیابانها در کجا واقع شده‌اند.شازده کوچولو گفت: این بسیار جالب است! این شد کار حسابی!و نظری به اطراف خود در سیاره جغرافیدان انداخت. تا کنون سیاره‌ای به این عظمت ندیده بود– سیاره شما بسیار زیبا است. آیا اقیانوس هم در آن هست؟جغرافیدان گفت: من از کجا بدانم؟شازده کوچولو که از این جواب جا خورده بود پرسید:– کوه چطور؟جغرافیدان گفت: از آن هم بیخبرم.– شهر و رودخانه و بیابان چطور؟جغرافیدان گفت: از آنها هم نمی‌توانم خبر داشته باشم.– ولی شما که جغرافیدان هستید!جغرافیدان گفت: درست، ولی من که کاشف نیستم. من اصلاًً کاشف ندارم. جستن و شمردن شهرها و رودخانه‌ها و کوهها و دریاها و اقیانوس‌ها و بیابانها کار جغرافیدان نیست. مقام جغرافیدان بالاتر از آن است که برود و بگردد. او از دفترکار خود بیرون نمی‌رود، بلکه کاشفان را در آنجا می‌پذیرد. از ایشان چیز می‌پرسد و خاطراتشان را یادداشت می‌کند. و اگر خاطرات یکی از ایشان به نظرش جالب آمد، تحقیقی در باره خصوصیات اخلاقی کاشف می‌کند.– این کار برای چیست؟– چون اگر کاشفی دروغ بگوید، اشتباهات اَسَف انگیزی در کتابهای جغرافیا پیدا خواهد شد. همچنین اگر کاشفی زیاد مشروب بخورد.شازده کوچولو پرسید: این دیگر چرا؟– برای آنکه مستها یکی را دو می‌بینند. آن وقت جغرافیدان در جایی که یک کوه بیشتر نیست، دوتا می‌نویسد. شازده کوچولو گفت: من کسی را می‌شناسم که کاشف بدی می‌شد.– ممکن است… به هر حال وقتی خصوصیات اخلاقی کاشف خوب بود، تحقیقی هم راجع به کشف او می‌کنند.– یعنی می‌روند و به چشم می‌بینند؟– نه، رفتن و دیدن مشکل است. از کاشف می‌خواهند که مدارکی هم ارائه کند. مثلاً اگر موضوع کشف کوه بزرگی باشد، از او می‌خواهند که سنگهای بزرگی از آن کوه بیاورد.جغرافیدان ناگهان به خود آمد:.– خوب، تو هم که از راه دوری می‌آیی! پس تو هم کاشفی! تو باید سیارات را برای من تشریح کنی.و جغرافیدان دفتر یادداشت خود را باز کرد و مدادش را تراشید. خاطرات کاشفان را اول با مداد می‌نویسند و تا وقتی که کاشف دلیل نیاورده است، با جوهر پاکنویس نمی‌کنند.جغرافیدان گفت: خوب، شروع کن!شازده کوچولو گفت:– اوه! سیاره من زیاد جالب نیست. خیلی کوچک است. من سه تا آتشفشان دارم. دو آتشفشان روشن و یک آتشفشان خاموش. ولی آدم چه می‌داند…جغرافی دان گفت: بلی، آدم چه می‌داند.– من یک گل هم دارم.جغرافیدان گفت: ما گلها را یادداشت نمی‌کنیم.– چرا؟ گل که زیباترین چیز است!– چون گل، فانی است.– «فانی» یعنی چه؟جغرافیدان گفت: کتاب‌های جغرافیا از تمام کتابهای دیگر ارزنده‌ترند و هرگز از اعتبار نمی‌افتند. بسیار به ندرت ممکن است کوه جای خود را تغییر دهد و بعید است که آب اقیانوس خالی شود. ما چیزهای جاودانی را یادداشت می‌کنیم.شازده کوچولو در حرف او دوید:– ولی آتشفشانهای خاموش ممکن است دوباره روشن شوند. نگفتيد «فانی» یعنی چه؟جغرافیدان گفت:– آتشفشان چه روشن باشد و چه خاموش، از نظر ما فرق نمی‌کند. برای ما اصل همان کوه است چون تغییر نمی‌کند.شازده کوچولو که به عمر خود هرگز از سوالی که می‌کرد دست بردار نبود، باز پرسید:– «فانی» یعنی چه؟جغرافیان گفت: فانی یعنی «چیزی که زود از بین برود.»– پس گل من هم زود از بین می‌رود؟– البته.شازده کوچولو با خود گفت: حیف که گل من فانی است و برای دفاع خود از گزند دنیا چهار خار بیشتر ندارد. و مرا ببین که او را تنها در خانه گذاشته‌ام!این نخستین ابراز تأسف او بود. اما باز قوت قلبی یافت و پرسید:– به نظر شما من به دیدن کجا بروم؟جغرافیدان به او جواب داد:– برو به دیدن سیاره زمین که شهرت به سزایی دارد…و شازده کوچولو همچنان که به فکر گل خود بود، از آنجا رفت.بنابر این سیاره هفتم زمین شد.زمین سیاره گمنامی نیست. در آنجا صد و یازده پادشاه (البته پادشاهان سیاه پوست فراموش نشوند) و هفت هزار جغرافیدان و نهصدهزار کارفرما و هفت میلیون و نیم مست و سیصد و یازده میلیون خودپسند، یعنی جمعاً نزدیک به دو میلیارد «آدم بزرگ» وجود دارد.برای آنکه مقیاسی از اندازه‌های زمین به شما بدهم، می گویم که پیش از اختراع برق می‌بایست در هر شش قاره لشکری بزرگ مرکب از چهار صد و شصت و دو هزار و پانصد و یازده فانوس افروز نگاه داشت.تماشای این صحنه از کمی دورتر،تأثیر بسیار جالبی می‌کرد. حرکات این لشکر مانند حرکات رقاصان «اپرا» منظم می‌بود. ابتدا نوبت به فانوس افروزان زلاند جدید و استراليا می‌رسید. سپس همینکه ایشان چراغهای خود را روشن می‌کردند، می‌رفتند بخوابند. آن وقت، فانوس افروزان چین و سیبری به نوبه خود به رقص در می‌آمدند. بعد، ایشان نیز در پشت صحنه ناپدید می‌شدند. آنگاه نوبت به فانوس افروزان روسیه و هند می‌رسید. سپس فانوس افروزان آفریقا و اروپا می‌آمدند. پس از آن، فانوس افروزان آمریکای جنوبی، و از آن پس فانوس افروزان آمریکای شمالی پیدا می‌شدند. و هرگز در ترتیب ورودشان به صحنه اشتباهی روی نمی‌داد. چه منظره باشکوهی می‌بود!تنها افروزنده یگانه فانوس قطب شمال و همکارش افروزنده یگانه فانوس قطب جنوب عمری به بیکاری و مهملی بسر می‌بردند: چون سالی دوبار کار داشتند.وقتی بخواهند خود را زرنگ جلوه بدهند، چه بسا که کمی دروغگو از آب در آیند. من در صحبتی که از فانوس افروزان برای شما کردم خیلی صادق نبودم. می‌ترسم در کسانی که سیاره ما را نمی‌شناسند، تصور نادرستی بوجود آورده باشم. آدم‌ها روی زمین‌های بسیار کمی را اشغال کرده‌اند. اگر دو میلیارد آدمیزادی که در زمین ساکنند، ایستاده و قدری فشرده به هم بمانند –همچنان که برای میتینگ – به آسانی می‌توانند در یک میدان عمومی به درازای بیست میل و به پهنای بیست میل جا بگیرند، یعنی می‌توان جامعه بشریت را در کوچکترین جزیره اقیانوس آرام توده کرد.آدم بزرگها مسلماً حرف شما را باور نخواهند کرد. ایشان خیال می‌کنند جای زیادی اشغال کرده‌اند، و خود را به عظمت درختان بائوباب می‌بینند. پس شما به ایشان توصیه کنید که حساب کنند. ایشان ارقام را بسیار دوست دارند و از حساب کردن خوششان می‌آید. اما شما وقت خود را صرف این تکلیف شاق نکنید، چون بیفایده است. شما که به من اعتماد دارید.?باری، شازده کوچولو وقتی به زمین رسید از اینکه کسی را ندید متعجب شد. می‌ترسید نکند سیاره را عوضی گرفته باشد که ناگاه چنبری به رنگ ماه در لاي شنها تكان خورد.?شازده کوچولو بیهوا گفت: شب به خیر!مار گفت: شب به خير!شازده کوچولو پرسید: من بر کدام سیاره افتاده‌ام؟مار گفت: بر زمین، در خاک آفریقا.– آه… پس کسی در زمین نیست؟مار گفت: اینجا بیابان است و کسی در بیابان پیدا نمی‌شود، زمین بزرگ است.شازده کوچولو بر سر سنگی نشست، سر به آسمان برداشت و گفت:– من فکر می‌کنم نکند روشنی ستارگان برای این است که هر کس بتواند روزی ستاره خود را پیدا کند. تو به سیاره من نگاه کن، درست بالای سر ما است… ولی چقدر دور است…!مار گفت: چقدر هم زیباست! تو اینجا آمده‌ای چه بکنی؟شازده کوچولو گفت: با گلی حرفم شده است.مار گفت: آه!و هر دو خاموش ماندند.آخر شازده کوچولو پرسید:– پس آدمها کجا هستند؟ آدم در بیابان احساس تنهایی می‌کند…مار گفت: با آدمها نیز آدم احساس تنهایی می‌کند.شازده کوچولو مدت زیادی به مار خیره شد. آخر به او گفت:– تو چه حیوان مضحکی هستی! مثل انگشت باریکی…مار گفت: ولی من از انگشت پادشاه تواناترم.شازده کوچولو تبسمی کرد؛– تو خیلی توانا نیستی… تو که پنجه نداری… حتی به سفر هم نمی‌توانی بروی…مار گفت:-من می‌توانم تو را از کشتی‌ها هم دورتر ببرم و مانند خلخال طلا به دور قوزک شازده کوچولو پیچید. باز گفت:– من هر کس را لمس کنم، او را به خاکی که از آن بیرون آمده است باز می‌گردانم. ولی تو پاکی و از ستاره فرود آمده‌ای…شازده کوچولو جواب نداد.– دلم به حال تو که موجودی چنین ضعیف بر این زمین خارایی هستی، می‌سوزد. اگر روزی دلت خیلی برای سیاره‌ات تنگ شد، من می‌توانم به تو کمک کنم. من می‌توانم.شازده کوچولو گفت: اوه! من بسیار خوب فهمیدم. ولی تو چرا همیشه با رمز حرف می‌زنی؟مار گفت: من همه رمزها را می‌گشایم.و هر دو خاموش شدند.شازده کوچولو از بیابان گذشت و جز به یک گل، به چیزی برنخورد، گلی که سه گلبرگ داشت، گلی ناچیز…?شازده کوچولو گفت: سلام.گل گفت: سلام.شازده کوچولو با ادب پرسید: آدم‌ها کجا هستند؟گل که یک روز کاروانی را در حال عبور دیده بود گفت:– آدم‌ها؟ گمان می‌کنم شش هفت تایی باشند. من ایشان را سالها پیش دیدم. ولی هیچ معلوم نیست کجا می‌شود گیرشان آورد. باد ایشان را با خود می‌برد. آدم‌ها ریشه ندارند و از این جهت بسیار ناراحتند.شازده کوچولو گفت: خداحافظ.گل گفت: به امان خدا.شازده کوچولو از کوه بلندی بالا رفت.?تنها کوههایی که او به عمر خود دیده بود، همان سه آتشفشانی بودند که تا زانوی او می‌رسیدند، و او از آتشفشان خاموشش به جای چهارپایه استفاده می‌کرد. با خود گفت: «لابد از کوه به این بلندی تمام سیاره و تمام آدمهای آن را خواهم دید….». ولی وقتی به بالای کوه رسید بجز سنگ‌های سوزنی نوک تیز چیزی ندید. بیهوا سلام کرد.انعکاس صدا جواب داد: سلام. سلام… سلامشازده کوچولو پرسید: شما که هستید؟انعکاس جواب داد: شما که هستید… که هستید… که هستید…شازده کوچولو گفت: با من دوست شوید! من تنها هستم.انعکاس جواب داد: تنها هستم. تنها هستم… تنها هستم…آن وقت شازده کوچولو با خود اندیشید که: «چه سیاره عجیبی! یکپارچه خشکی و تیزی و شوری است! آدم‌ها نیز نیروی تخیل ندارند و هر چه می‌شنوند، همان را تکرار می‌کند… من در خانه خود گلی داشتم. اول بار همیشه او حرف می‌زد…»لیکن از قضا شازده کوچولو بعد از مدتها راهپیمایی از میان شنها و سنگها و برفها عاقبت راهی پیدا کرد، و راهها همه به آدم‌هامی‌رسند.شازده کوچولو سلام کرد. آنجا گلستانی پر از گلهای سرخ شكفته بود.?گلهای سرخ گفتند: سلام.شازده کوچولو به آنها نگاه کرد. همه به گل او شباهت داشتند. مات و متحیر از آنها پرسید:– شما که هستید؟گل‌ها گفتند: ما گل سرخیم!شازده کوچولو آهی کشید و خود را بسیار بدبخت احساس کرد. گلش به او گفته بود که در عالم بی همتا است. ولی اینک پنج هزار گل دیگر، همه شبیه به گل او در یک باغ بودند.با خود گفت: «اگر گل من این گلها را می‌دید، بور می‌شد… سخت به سرفه می‌افتاد، و برای آنکه مسخره‌اش نکنند، خود را به مردن می‌زد. من هم مجبور می‌شدم به پرستاری او تظاهر کنم، وگرنه برای تحقیر من هم که بود، به راستی می‌مرد …»بعد، باز با خود گفت: «من گمان می‌کردم که با گل بی همتای خود گنجی دارم، و حال آنکه فقط یک گل سرخ معمولی داشتم. من با آن گل و آن سه آتشفشان که تا زانویم می‌رسند، و یکی از آنها شاید برای همیشه خاموش بماند، نمی‌توانم شاهزاده بزرگی به حساب بیایم…»?و همانطور که روی علفها دراز کشیده بود، به گریه افتاد.در این هنگام بود که روباه پیدا شد.?روباه گفت: سلام!شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید، ولی مؤدبانه جواب سلام داد.صدا گفت: من اینجا هستم، زیر درخت سیب…شازده کوچولو پرسید: تو که هستی؟ چه خوشگلی…!روباه گفت: من روباه هستم.شازده کوچولو به او تكلیف کرد که بیا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو…روباه گفت: من نمی‌توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده‌اند.شازده کوچولو آهی کشید و گفت: بخش!اما پس از کمی تأمل باز گفت:– «اهلی کردن» یعنی چه؟روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چه می‌گردی؟شازده کوچولو گفت: من پی آدم‌هامی‌گردم. «اهلی کردن» یعنی چه؟روباه گفت: آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. این کارشان آزاردهنده است. مرغ هم پرورش می‌دهند و تنها فایده‌شان همین است. تو پی مرغ می‌گردی؟?شازده کوچولو گفت: نه، من پی دوست می‌گردم. نگفتی «اهلی کردن» یعنی چه؟روباه گفت: «اهلی کردن» چیز بسیار فراموش شده‌ای است، یعنی «علاقه ایجاد کردن…»– علاقه ایجاد کردن؟روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسر بچه‌ای بیش نیستی. مثل صدها هزار پسربچه دیگر، و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود…شازده کوچولو گفت: کم کم دارم می‌فهمم… گلی هست… و من گمان می‌کنم که آن گل مرا اهلی کرده است…روباه گفت: ممکن است. در کره زمین همه جور چیز می‌شود دید.شازده کوچولو آهی کشید و گفت: آنکه من می گویم در زمین نیست.روباه به ظاهر بسیار کنجکاو شد و گفت:– در سیاره دیگری است؟– بله.– در آن سیاره شکارچی هم هست؟-نه.-چه خوب..! مرغ چطور؟– نه!روباه آهی کشید و گفت: حیف که هیچ چیز بی عیب نیست.لیکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت:– زندگی من یکنواخت است. من مرغها را شکار می‌کنم و آدمها مرا. تمام مرغها به هم شبیهند و تمام آدمها با هم یکسان. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت می‌گذرد ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد. من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرابه سوراخ فرو خواهد برد، ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن گندم زارها را در آن پایین می‌بینی؟ من نان نمی‌خورم و گندم در نظرم چیز بیفایده ای است. گندم زارها مرا به یاد هیچ چیز نمی‌اندازند و این جای تأسف است! اما تو موهای طلایی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندم زار دوست خواهم داشت…روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد.آخر گفت:– بی زحمت… مرا اهلی کن!شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می‌خواهد، ولی زیاد وقت ندارم. من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند، نمی‌توان شناخت. آدم‌ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آن‌ها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می‌خرند. اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد، آدم‌ها بی دوست و آشنا مانده‌اند. تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن!شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟روباه در جواب گفت: باید صبور بود. تو اول کمی دور از من به این شکل لای علف‌هامی‌نشینی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرف نخواهی زد. زبان سرچشمه سوء تفاهم است. ولی تو هر روز می‌توانی قدری جلوتر بنشینی.?فردا شازده کوچولو باز آمد.روباه گفت:– بهتر بود به وقت دیروز می‌آمدی. تو اگر مثلاً هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی، من از ساعت سه به بعد کم کم خوشحال خواهم شد، و هر چه بیشتر وقت بگذرد، احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود. سر ساعت چهار نگران و هیجان زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی خواهم برد. ولی اگر در وقت نامعلومی بیایی، دل مشتاق من نمی‌داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید … آخر در هر چیز باید آیینی باشد.شازده کوچولو پرسید: «آیین» چیست؟روباه گفت: این هم چیزی است بسیار فراموش شده، چیزی است که باعث می‌شود روزی با روزهای دیگر و ساعتی با ساعتهای دیگر فرق پیدا کند. مثلاً شکارچیان من برای نور آیینی دارند: روزهای پنجشنبه با دختران ده می‌رقصند. پس پنجشنبه روز نازنینی است. من در آن روز تا پای تاکستانها به گردش می‌روم. اگر شکارچی‌ها هروقت دلشان می‌خواستمی‌رقصیدند، روزها همه به هم شبیه می‌شدند و من دیگر تعطیل نمی‌داشتم.بدین گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همین که ساعت وداع نزدیک شد، روباه گفت:– آه…! من خواهم گریست.شازده کوچولو گفت: گناه از خود تو است. من که بدی به جان تو نمی‌خواستم. تو خودت می‌خواستی که من تو را اهلی کنم…روباه گفت: درست است.شازده کوچولو گفت: در این صورت باز گریه خواهی کرد؟روباه گفت: البته.شازده کوچولو گفت: ولی گریه هیچ سودی به حال تو نخواهد داشت.روباه گفت: به سبب رنگ گندم زار گریه به حال من سودمند خواهد بود.و کمی بعد به گفته افزود: یک بار دیگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن. آن وقت خواهی فهمید که گل تو در دنیا یگانه است. بعد، برگرد و با من وداع کن، و من به رسم هدیه رازی برای تو فاش خواهم کرد.شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد. به آنها گفت:– شما هیچ به گل من نمی‌مانید. شما هنوز چیزی نشده‌اید. کسی شما را اهلی نکرده است و شما نیز کسی را اهلی نکرده‌اید. شما مثل روزهای اول روباه من هستید. او آن وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه دیگر. اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنیا بی همتا است.و گلهای سرخ سخت رنجیدند.شازده کوچولو باز گفت:– شما زیبایید ولی درونتان خالی است. به خاطر شما نمی‌توان مرد. البته گل سرخ من در نظر یک رهگذر عادی به شما می‌ماند، ولی او به تنهایی از همه شما سر است. چون من فقط به او آب داده‌ام، فقط او را در زیر حباب بلورین گذاشته‌ام، فقط او را پشت آجر پناه داده‌ام، فقط کرمهای او را کشته‌ام (بجز دو یا سه کرم که برای او پروانه شوند)، چون فقط به شکوه و شکایت او، به خودستایی او، و گاه نیز به سكوت او گوش داده‌ام. زیرا او گل سرخ من است.و تو اگر مثلاً هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بیایی، من از ساعت سه به بعد خوشحال خواهم شد…آنگاه پیش روباه بازگشت و گفت:– خداحافظ…!روباه گفت: خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است: بدان که جز با چشم دل نمی‌توان خوب دید. آنچه اصل است، از دیده پنهان است.شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد:– آنچه اصل است، از دیده پنهان است.– آنچه به گل تو چندان ارزشی داره، عمری است که تو به پای او صرف کرده‌ای.شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد.– عمری است که من به پای گل خود صرف کرده‌ام.روباه گفت: آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند. ولی تو نباید فراموش کنی. تو هر چه را اهلی کنی، همیشه مسئول آن خواهی بود. تو مسئول گل خود هستی…شازده کوچولو برای آنکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد:– من مسئول گل خود هستم…شازده کوچولو گفت: سلام!سوزنبان راه آهن گفت: سلام!شازده کوچولو پرسید: تو اینجا چه می‌کنی؟سوزنبان گفت: من مسافران را دسته دسته تقسیم می‌کنم و قطارهای حامل هر دسته را گاهی به راست می‌فرستم و گاهی به چپ.در همین دم یک قطار تندرو با چراغهای روشن که همچون رعد می‌غرید، اتاقک سوزنبان را به لرزه درآورد.شازده کوچولو گفت: این‌ها خیلی عجله دارند. پی چه می‌گردند؟سوزنبان گفت: راننده قطار هم نمی‌داند.و باز قطار تندرو دیگری در جهت مخالف غرید.شازده کوچولو پرسید: مگر آنها به این زودی برگشتند…؟سوزنبان گفت: همان‌ها نیستند. این یک قطار تعویضی است.– مگر از جایی که بودند راضی نبودند؟سوزنبان گفت: آدم هیچوقت از جایی که هست، راضی نیست.قطار تندرو و روشن دیگری غرش کنان آمد.شازده کوچولو پرسید: این‌ها مسافران اول را تعقیب می‌کنند؟سوزنبان گفت: این‌ها هیچ چیز را تعقیب نمی‌کنند. این‌ها در قطار یا می‌خوابند یا خمیازه می‌کشند. فقط بچه‌ها هستند که بینی خود را به شیشه‌هامی‌فشارند.شازده کوچولو گفت: فقط بچه‌هامی‌دانند که به دنبال چه می‌کردند. آن‌ها وقت خود را صرف یک عروسک پارچه‌ایمی‌کنند و همان برای ایشان عزیز خواهد شد، و اگر آن را از ایشان بگیرند، گریه خواهند کرد…شازده کوچولو گفت: سلام!دکاندار گفت: سلام!این کاسب قرصی می فروخت برای رفع تشنگی. هفته‌ای یک بار یکی از آن قرصها را می‌خورند و دیگر تشنه نمی‌شوند.شازده کوچولو پرسید: تو چرا از این قرص‌هامی‌فروشی؟دکاندار گفت: برای صرفه جویی زیاد در وقت. کارشناسان حساب کرده‌اند که با خوردن یکی از این قرصها پنجاه و سه دقیقه وقت در هفته صرفه جویی می‌شود.– خوب، آن پنجاه و سه دقیقه را صرف چه می‌کنند؟– صرف هر کاری که بخواهند…?شازده کوچولو با خود گفت: «من اگر پنجاه و سه دقیقه وقت زیادی داشتم، خرامان خرامان به چشمه می‌رفتم…»از خرابی هواپیمای من در صحرا هشت روز می‌گذشت و من به قصه قرص فروش با نوشیدن آخرین قطره آب زفيره خور گوش داده بودم. آهی کشیدم و به شازده کوچولو گفتم:– خاطرات تو چه زیبا است، ولی افسوس که من هنوز هواپیمای خود را تعمیر نکرده‌ام و آب آشامیدنی هم ندارم، و چه سعادتی بود اگر من هم می‌توانستم خرامان خرامان به سوی چشمهای بروم.او به من گفت: دوستم روباه…گفتم: ول کن، طفلک ساده دل من! صحبت بر سر روباه نیست!– چرا؟– برای اینکه داریم از تشنگی می‌میریم…او استدلال مرا نفهمید و در جواب گفت:– چه خوب است که آدم حتی در دم مرگ فراموش نکنند که دوستی داشته است. من بسیار خوشحالم از اینکه دوستی چون روباه داشته‌ام…در دل گفتم: این آدمک متوجه خطر نیست. هرگز نه گرسنگی می‌کشد و نه تشنگی، و با کمی نور آفتاب می‌سازد…ولی او نگاهی خیره به من کرد و جواب فکر مرا دارد:– من هم تشنه‌ام… بیا تا چاهی پیدا کنیم.من حرکتی کردم به نشانه خستگی، یعنی چه رنج باطلی است در پهنه بیابان به دنبال چاه نامعلوم گشتن! با این حال به راه افتادیم.وقتی ساعتها ساکت و خاموش راه رفتیم، شب فرا رسید و ستارگان درخشیدن گرفتند. من چون از فرط تشنگی کمی تب داشتم، ستاره‌ها را مثل اینکه در خواب و رؤیا باشم، می‌دیدم. گفته‌های شازده کوچولو در خاطرم می‌رقصیدند. از او پرسیدم: پس تو هم تشنه‌ای؟ولی او به سؤال من جواب نداد، فقط گفت:– آب ممکن است برای قلب هم خوب باشد…من از جواب او چیزی نفهمیدم و خاموش ماندم… خوب می‌دانستم که نباید چیزی از او بپرسم.او خسته بود و نشست. من نیز پهلوی او نشستم. پس از مدتی سکوت باز گفت:– زیبایی ستارگان به خاطر گلی است که دیده نمی‌شود..من در جواب گفتم: «البته!» و بی آنکه حرف دیگری بزنم به چین و شکن شنهای بیابان در پرتو مهتاب نگاه کردم.او باز گفت: بیابان زیباست.و راست می‌گفت. من همیشه بیابان را دوست داشته‌ام. آدم روی یک تپه شنی می‌نشیند، چیزی نمی‌بیند و چیزی نمی‌شنود، و با این وصف چیزی در سکوت و خاموشی می‌درخشد…شازده کوچولو گفت: چیزی که بیابان را زیبا می‌کند چاه آبی است که در گوشه‌ای از آن پنهان است…من ناگاه متعجب شدم از اینکه به راز این درخشیدن‌های اسرار آمیز شن پی برده‌ام. وقتی پسر بچه کوچکی بودم در خانه کهنه سازی منزل داشتم و به افسانه شایع بود که گنجی در آن پنهان است. البته هرگز کسی نتوانست آن گنج را پیدا کند و شاید هیچکس هم در صدد پیداکردن آن بر نیامد، ولی آن گنج تمام اهل خانه را شاد و ذوق زده کرده بود. خانه من رازی در دل خود پنهان داشت…به شازده کوچولو گفتم: آری، خواه خانه باشد یا ستاره یا بیابان، فرق نمی‌کند، آنچه آنها را زیبا کرده است به چشم نمی‌آید.او گفت: خوشحالم از اینکه تو با روباه من هم عقیده هستی.چون شازده کوچولو به خواب می‌رفت او را بغل گرفتم و باز به راه افتادم. نگران بودم. به نظرم چنین می‌آمد که حامل گنجینه‌ای آسیب پذیرم. حتى احساس می‌کردم که در روی زمین آسیب پذیرتر از بار من هیچ باری نبوده است. در پرتو مهتاب، به آن پیشانیپریده رنگ، به آن چشمان به هم رفته و به آن حلقه‌های گیسو که با وزش نسیم می‌لرزیدند، نگاه می‌کردم و با خودم می‌گفتم: آنچه به ظاهر می‌بینم قشری بیش نیست. اصل به چشم نمی‌آید…و چون بر لبان نیمه بازش نیم لبخندی شیرین نشسته بود، باز با خود گفتم: «آنچه در وجود این شاهزاده کوچولوی خواب رفته مرا تا به این اندازه منقلب می‌کند، وفای او نسبت به گلی است و این، تصویر همان گل است که در وجود او، حتی در خواب، همچون شعله چراغ می‌درخشد..» و آنگاه حدس زدم که او آسیب پذیرتر از آن است که می‌پنداشتم. باید از چراغها خوب مواظبت کرد. یک وزش باد می‌تواند آنها را خاموشکند…و همچنان که می‌رفتم، به هنگام دمیدن خورشید چاه را یافتم.شازده کوچولو گفت: آدم‌ها در قطارهای تندرو می چپند ولی نمی‌دانند پی چه می‌گردند. آن وقت تکانی به خود می‌دهند و چرخی می‌خورند…و باز گفت: به زحمتش نمی‌ارزد…چاهی که ما به آن رسیده بودیم شباهتی به چاههای صحرایی نداشت. چاههای صحرایی گودال‌هایساده‌ای هستند که در شن حفر شده‌اند. این چاه به چاه دهات شبیه بود، ولی در آن دور و بر دهی وجود نداشت و من خیال می‌کردم خواب می‌بینم.به شازده کوچولو گفتم: عجیب است! همه چیز حاضر است. هم چرخ، هم دلو و همطناب…شازده کوچولو خندید، دست به طناب برد، دسته چرخ را چرخاند و چرخ مانند بادنمای کهنه‌ای که مدتها پس از نشستن باد صدا کند، نالید.?شازده کوچولو گفت: می‌شنوی؟ ما چاه را بیدار کرده‌ایم و او آواز می‌خواند.من که نمی‌خواستم او تقلا کند گفتم:– بگذار من بچرخانم. این کار برای تو خیلی سنگین است.آهسته دلو را تا لبه چاه فرو دادم و آن را راست نگاهداشتم.صدای آواز چرخ در گوشم مانده بود، و در آن آب که هنوز می‌لرزید، عکس لرزان خورشید را می‌دیدم.شازده کوچولو گفت: من تشنه این آبم، قدری بده بنوشم…فهمیدم که او در جستجوی چه بوده است!دلو را تا به لبان او بالا بردم. او با چشمان بسته آب نوشید. آبی بود به شیرینی عید، آبی بود که با هر چیز خوردنی فرق داشت، آبی بود که از شبگردی در پرتو ستارگان، از آواز چرخ چاه و از تقلای بازوان من تراويده بود. برای دل، به خوبی هدیه بود. آن وقتهاکه من پسر بچه‌ای بودم، چراغ‌های درخت نوئل و نغمه نماز نیمشب و شیرینی لبخندها به همین شیوه به عیدی نوئل که می‌گرفتم، جلوه می‌بخشیدند.شازده کوچولو گفت: آدم‌های سیاره تو پنج هزار گل سرخ را در یک باغچه می‌کارند… و گلی را که می‌خواهند در آن میان پیدا نمی‌کنند…در جواب گفتم: بلی، پیدا نمی‌کنند…– و با این وصف آنچه را که ایشان می‌جویند می‌توان تنها در یک گل سرخ یا در کمی آب پیدا کرد…در جواب گفتم: البته.و شازده کوچولو باز گفت:– ولی چشمها كورند. باید با دل جستجو کرد.شازده کوچولو خندید، دست به طناب برد و دسته چرخ را چرخاند.من آب نوشیده بودم. نفسم به راحتی بیرون می‌آمد. به هنگام طلوع صبح، شن به رنگ عسل است. از این رنگ عسل نیز لذت می‌بردم. پس چرا بایستی ناراحت باشم…شازده کوچولو که باز در کنار من نشسته بود، آهسته گفت:– تو باید به وعده خود وفا کنی.– چه وعده‌ای؟– خودت میدانی.. پوزه بندی برای گوسفندم… آخر من مسئول آن گل هستم.من طرحهایی را که کشیده بودم از جیبم بیرون آوردم. شازده کوچولو نگاهی به آنها کرد و به خنده گفت:– درخت‌های بائوبابت کمی به كلم شباهت دارند…اوه! مرا ببین که به تصویر درختان بائوبابم آن همه می‌نازیدم!– روباهت هم، چه عرض کنم….. گوش‌هایش… به شاخ می‌ماند… خیلی دراز است…و باز خندید.– تو چه بی انصافی، آدمک! آخر من بجز نقاشی مار بوآی باز و مار بوآی بسته چیزی بلد نبودم.گفت: آه! عیب ندارد… بچه‌هامی‌فهمند.من با مداد پوزه بندی کشیدم و وقتی به دستش دادم، دلم پر شد:– تو نقشه‌هایی داری که من از آن بیخبرم …ولی او جواب ندارد، فقط گفت:– هیچ میدانی… فردا یک سال تمام از فرود آمدن من به زمین می‌گذرد…و بعد، پس از یک لحظه سکوت باز گفت:– من در همین نزدیکیها افتاده بودم …و رنگش سرخ شد.و باز بی آنکه بدانم چرا، غم عجیبی در دل احساس کردم. در آن حال سوالی به زبانم آمد:– پس بيخود نبود که هشت روز پیش، صبح، در آنجا که با تو آشنا شدم، تو یکه و تنها در هزار میل دور از آبادی‌هامی‌گشتی. پس تو از آنجا به طرف نقطه فرود خودمی‌رفتی؟شازده کوچولو باز سرخ شد.و من با تردید به گفته افزودم:– نکند برای جشن یکمین سال فرود آمدنت می‌رفتی…؟شازده کوچولو باز سرخ شد. او هیچوقت به پرسش‌ها جواب نمی‌داد ولی وقتی آدم سرخ می‌شود در حكم جواب مثبت است. مگر نه؟به او گفتم: وای! می‌ترسم…ولی او در جواب گفت:– تو حالا باید به کارت برسی. باید برگردی پیش هواپیمایت. من اینجا منتظرت خواهم ماند. فردا عصر برگرد…اما من خاطر جمع نبودم. به یاد حرف روباه افتادم. آدم اگر تن به اهلی شدن داده باشد، باید پیه گریه کردن را به تن خود بمالد…در کنار چاه، خرابه یک دیوار سنگی کهنه برجا بود. وقتی عصر روز بعد از کار خود برگشتم، از دور شازده کوچولوی خود را دیدم که آن بالا نشسته و پاهایش را آویزان کرده بود.?شنیدم که حرف می‌زد و می‌گفت:– پس تو یادت نمی‌آید؟ درست همینجا نبود!بی شک صدای دیگری به او جواب می‌داد، چون شازده کوچولو باز گفت:– چرا، چرا، روزش که همان روز است، ولی جایش درست اینجا نیست…من به راه رفتن به طرف دیوار ادامه دادم ولی باز نه کسی را می‌دیدم و نه صدایی می‌شنیدم. در آن حال شازده کوچولو باز گفت:– البته! ببین ردپای من در شن از کجا شروع شده است، همانجا منتظر من باش. امشب آنجا خواهم بود.حالا برو دیگه…! من می‌خواهم بیایم پایین!من به بیست متری دیوار رسیده بودم و باز چیزی نمی‌دیدم.شازده کوچولو پس از مدتی سکوت باز گفت:– زهر خوب داری؟ مطمئنی که زیاد عذابم نخواهی داد؟من با قلبی فشرده از اندوه ایستادم ولی باز چیزی نمی‌فهمیدم. او گفت:– حالا برو دیگر! … من می‌خواهم بیایم پایین!آن وقت من هم چشم به پای دیوار دوختم و یکه خوردم. آنجا مار زردرنگ وحشتناکی، از آنها که آدم را در سی ثانیه به آن دنیا می‌فرستد، رو به شازده کوچولو سر کشیده بود. من در آن حال که در جیب خود می‌گشتم تا هفت تیرم را در بیاورم، قدم تند کردم. ولی مار از صدای پای من، همچون فواره‌ای که فرو نشیند، آهسته به روی شنها لغزید و با صدای خفیفی شبیه به صدای فلز در لای سنگها فرو خزيد.من به موقع به پای دیوار رسیدم و شازده کوچولو را که رنگش مثل برف سفید شده بود، در آغوش گرفتم.– این چه حکایتی است! حالا دیگر با مارها صحبت می‌کنی؟شال گردن زرد همیشگیش را باز کردم، به پیشانیش آب زدم و قدری هم به او نوشاندم. حالا دیگر جرات نداشتم چیزی از او بپرسم. او نگاهی متین به من کرد وبازوانش را به دور گردنم حلقه زد. حس می‌کردم که قلبش مانند قلب پرنده تیر خورده در حال مرگ می‌تپد. به من گفت:– خوشحالم از اینکه کسری لوازم ماشینت را جور کرده‌ای و حالا می‌توانی به خانه‌ات برگردی…– تو از کجا می دانی؟از قضا آمده بودم به او خبر بدهم که با همه ناامیدی در کار خود موفق شده‌ام!او به سؤال من جواب نداد ولی به گفته افزود:– من هم امروز به خانه خود برمی گردم…سپس به لحني افسرده اضافه کرد:– اما آنجا بسیار دورتر است. و رفتن به آنجا بسیار مشکل‌تر…خوب حس کردم که اتفاق ناگواری در پیش است. من او را مانند طفل کوچکی در بازوان خود می فشردم و با این وصف به نظرم می‌آمد که او با سر در گردابی فرو می‌رود، بی آنکه من بتوانم کاری برای نگاهداشتنش بکنم …نگاه نافذش به نقطه روری دوخته شده بود:– من گوسفند تو را دارم، و صندوق گوسفند را هم دارم و پوزه بند را نیز …و تبسمی از اندوه کرد.من مدت زیادی صبر کردم. احساس می‌کردم که کم کم دارد گرم می‌شود.– آدمک کوچولو، ترسیده بودی…؟البته که ترسیده بود، ولی آهسته خندید:– امشب بیشتر خواهم ترسید…باز از احساس پیش آمدن ضایعه‌ای جبران ناپذیر بدنم یخ کرد و فهمیدم که تاب محروم شدن از آن خنده‌های شیرین را برای همیشه ندارم. آن خنده‌ها برای من همچون چشمه‌ای در بیابان بود.– آدمک کوچولو، باز دلم می‌خواهد خنده تو را بشنوم…ولی او به من گفت: امشب درست یک سال خواهد شد. ستاره من درست در بالای همان نقطه‌ای خواهد بود که سال قبل افتادم…– کوچولوی من، آیا داستان مار و میعادگاه و ستاره خوابی پریشان نیست؟ولی او به سؤال من جواب نداد، فقط گفت:– آنچه اصل است به چشم نمی‌آید…البته…– همینطور برای گل. تو اگر گلی را دوست بداری که در ستاره‌ای باشد، چه شیرین است که شب هنگام به آسمان نگاه کنی. همه ستاره‌ها به گل نشسته‌اند.– البته…– همینطور برای آب. آن آبی که تو برای نوشیدن به من دادی، به سبب آن چرخ و آن طناب مانند نغمه موسیقی بود… یادت می‌آید… چه خوب بود.– البته…– تو شب هنگام به ستاره‌ها نگاه خواهی کرد. ستاره من کوچکتر از آن است که من بتوانم جای آن را به تو نشان بدهم. و این طوری بهتر است. چون ستاره من برای تو یکی از آن ستاره‌ها خواهد بود. آن وقت تو دوست خواهی داشت که به همه ستاره‌ها نگاه کنی. همه آنها دوست تو خواهند بود. از این گذشته من می‌خواهم هدیه‌ای به تو بدهم…و باز خندید.آه، کوچولوی من، کوچولوی عزیزم، من دوست دارم این خنده را بشنوم!– هدیه من درست همین خواهد بود… چنانکه برای آب بود…– مقصودت چیست؟– آدم‌ها همه ستاره‌هایی دارند که با هم یکی نیستند. برای آنها که به سفر می‌روندستاره‌ها راهنما هستند. برای کسان دیگر چیزی بجز چراغ‌های کوچک نیستند. برای آنها که دانشمندند، معما هستند. برای کارفرمای من طلا بودند. اما همه این ستاره‌ها ساکتند. در عوض، تو ستاره‌هایی خواهی داشت که هیچکس ندارد…– منظورت چیست؟– وقتی شب به آسمان نگاه می‌کنی، چون من در یکی از آن ستاره‌ها ساکنم، و چون در یکی از آن ستاره‌ها خواهم خندید، آن وقت برای تو چنین خواهد بود که همه آن ستاره‌ها دارند می‌خندند. تو ستارگانی خواهی داشت که خندیدن بلدند!و باز خندید.– و وقتی تسکین پیدا کردی (چون انسان همیشه تسکین پذیر است) از آشنایی با من خوشحال خواهی بود. تو همیشه دوست من خواهی بود و دلت خواهد خواست که با من بخندی. و گاهی پنجره خود را برای تفریح خواهی گشود و دوستان تو از اینکه تو به آسمان نگاه می‌کنی و می‌خندی، بسیار تعجب خواهند کرد. آن وقت تو به ایشان خواهی گفت: «بلى، من از دیدن ستاره‌ها همیشه خنده‌ام می‌گیرد!» و ایشان تو را دیوانه خواهند پنداشت. و خواهی دید که من تو را بدجوری دست انداخته‌ام…و باز خندید.– این درست مثل آن خواهد بود که من به جای ستاره یک مشت زنگوله کوچک به تو داده باشم که بلند بخندند.و باز خندید. سپس لحن صحبتش باز جدی شد:– امشب… می‌فهمی…..؟ امشب نیا.– من تو را تنها نخواهم گذاشت.?– امشب به ظاهر حالم بد خواهد شد. اندکی شبیه به حال کسی که می‌خواهد بمیرد. همینطورها است دیگر! تو لازم نیست بیایی و این حال را ببینی. لازم به زحمت تو نیست…– من تو را ترک نخواهم کرد.ولی او نگران بود– می گویم نیا… و بیشتر هم برای آن مار می گویم. تو را نباید مار بگزد. مارها بدجنسند. ممکن است بیخودی آدم را بگزند…– من تو را رها نخواهم کرد. ولی مثل اینکه فکری او را تسکین داد:– گرچه برای دفعه دوم دیگر زهر ندارند…آن شب من ندیدم که او راه بیفتد. بیصدا در رفته بود. وقتی توانستم به او برسم، با تصمیم و با قدمهای سریع راه می‌رفت. به من فقط گفت:– آه، تو هم که آمدی!و دست مرا در دست گرفت، ولی باز ناراحت شد– بد کردی آمدی. ناراحت خواهی شد. من به ظاهر خواهم مرد ولی این راست نیست…من ساکت بودم.– می‌فهمی! آنجا خیلی دور است. من نمی‌توانم این جسم را با خود به آنجا بکشم. خیلی سنگین است.من ساکت بودم.– ولی این جسم مانند قشر کهنه ای خواهد بود که به دورش بیندازند. قشر كهنه که غصه ندارد.من ساکت بودماو کمی دلسرد شد ولی باز تقلایی کرد تا مرا قانع کننده:– این خوب خواهد شد، می دانی….؟ من هم به ستاره‌ها نگاه خواهم کرد. همه ستاره‌ها برای من چاه خواهند شد با یک چرخ زنگ زده، و همه ستاره‌ها برای من آب خواهند ریخت که بنوشم…من ساکت بودم.– وای که چقدر جالب خواهد بود! تو پانصد میلیون زنگوله خواهی داشت و من پانصد میلیون چشمه…و او نیز ساکت شد، چون گریه می‌کرد.– همانجا است. بگذار یک قدم دیگر تنها بروم.و نشست، چون می‌ترسید.?باز گفت:– گوش کن… گل من… آخر من مسئولش هستم. چقدر ضعیف است! چقدر هم ساده دل است! به جز چهار خار بی مصرف هیچ وسیله‌ای برای دفاع خود در برابر دنیا ندارد…من نشستم، چون دیگر نمی‌توانستم سر پا بند شوم.او گفت:– اینه ها … دیگر تمام شد…باز لحظه‌ای تردید کرد و سپس از جا بلند شد. یک قدم دیگر برداشت، ولی من نمی‌توانستم تکان بخورم.به جز یک برق زردرنگ که نزدیک قوزک پایش درخشید، اتفاقی نیافتاد. او لحظه‌ای بیحرکت ماند. داد نزد. آهسته مثل درختی که ببرندش، بر زمین افتاد. و چون زمین شني بود، از افتادنش هم صدایی برنخاست.?حالا مسلماً شش سال از آن ماجرا می‌گذرد… من این داستان را هنوز برای کسی تعریف نکرده‌ام. رفقایی که مرا دوباره دیدند، خوشحال شدند از اینکه باز زنده‌ام دیدند. من غمگین بودم، ولی به ایشان می‌گفتم از خستگی است…حالا قدری تسکین پیدا کرده‌ام. یعنی نه به طور کامل. ولی می دانم که او به سيارة خود برگشته است. زیرا در طلوع صبح دیگر جسم او را ندیدم. جسم او چندان سنگین هم نبود و من دوست دارم شبها به ستاره‌ها گوش بدهم. این درست مثل آن است که پانصد میلیون زنگوله…آهسته مثل درختی که ببرندش بر زمین افتاد.ولی اینک اتفاق فوق العاده ای در پیش است: با پوزه بندی که من برای شازده کوچولو کشیده‌ام، فراموش کرده‌ام تسمه چرمین آن را نیز بکشم! او حتماً نتوانسته است پوزه بند را به دهان گوسفندش ببندد. من ناچار از خود می‌پرسم: «در سیاره او چه اتفاقی افتاده است…؟ بعید نیست که گوسفند گل را خورده باشد.»گاه با خود می گویم: « حتماً نخورده است، چون شازده کوچولو هر شب گلش را در زیر حباب بلورین می‌گذارد و از گوسفندش هم خوب مواظبت می‌کند… » آن وقت خوشحال می‌شوم و همه ستاره‌ها آهسته می‌خندند.گاه نیز می گویم: «بالاخره یک بار هم شده غفلت خواهد شد. و همین کافی است. او یک شب فراموش کرده است حباب بلورین را روی گلش بگذارد، و یا گوسفند شب هنگام بی صدا از جعبه‌اش بیرون آمده است…» آن وقت زنگوله‌ها همه تبدیل به اشک می‌شوند…!و در همین جا است که راز بزرگی نهفته است. برای شما که شازده کوچولو را دوست می‌دارید و برای من هم، هیچ چیز در دنیا مثل این مهم نیست که بفهمیم در جایی که نمی‌دانیم کجا است، گوسفندی که نمی‌شناسیم گل سرخی را خورده یا نخورده است….. به آسمان نگاه کنید و از خود بپرسید: آیا گوسفند گل را خورده یا نخورده است؟ خواهید دید که موضوع چقدر فرق می‌کند…و هیچ آدم بزرگی هرگز نخواهد فهمید که این مسئله، این همه اهمیت دارد!?این منظره برای من زیباترین و غم انگیزترین منظره جهان است. این همان منظره صفحه قبل است ولی من آن را بار دیگر کشیدم تا خوب به شما نشان بدهم، همینجا است که شازده کوچولو بر زمین ظاهر شد و سپس ناپدید گردید.به دقت به این منظره نگاه کنید تا اگر روزی به آفریقا به صحرا سفر کردید، یقین پیدا کنید که آن را باز خواهید شناخت. و اگر گذارتان از آنجا افتاد ، تقاضا دارم شتاب نکنید و لحظه‌ای چند درست در زیر آن ستاره بمانید. آن وقت اگر کودکی به طرف شما آمد، اگر می‌خندید، اگر موهایش طلایی بود، اگر به سوالها جواب نمی‌داد، حدس بزنید که کیست. در آن صورت لطف کنید و نگذارید من چنین غمگین بمانم، زود به من بنویسید که او بازگشته است…?« پایان»</description>
                <category>sadeghhp</category>
                <author>sadeghhp</author>
                <pubDate>Fri, 28 Jul 2023 11:09:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خداحافظ آفریقا - قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghhp/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-%D8%A2%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%82%D8%A7-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-zmvrrcx1allo</link>
                <description> خدا حافظ آفریقا برنامه ای از اسماعیل میرفخرایی با حضور دکتر حامد وحدتی نسب دیرین انسان شناس دوستان عزیز سلام عرض می کنم من قبل از اینکه وارد مباحثی بشیم و مسئله آفریقا و انسان و اینا رو مطرح کنیم اصلا میخوام به شما بگم که چرا ما گرفتیم اینجا نشستیم واقعا اینو دارم میگم که ما که نه دنبال پز ندم پول هستیم نه چیزی ولی یه حرف های داریم بزنیم که دل او میخای آدمای بیشتری گوش بکنه من داشتم راجع به این چیزا گلایه می کردم که چرا ما نمیتونیم اینو برسونیم دوستم و کارگردان و تهیه کننده برنامه آقای صفاریان پور به من گفت بیا اینجا بشین با دوست مشترک مو حامل دکتر حامد صحبت پر کنی چون انسان شناس بیولوژیست و کتاب تونو به من دادی خوندم و این ها ما در یک کافه ای در خیابان دولت همدیگر را دیدیم و آقای دکتر احمد من میگم دکتر حامد اشکال نداره خواهش میکرد منو پسندیدند و گفتم باید دنبال راه توهین وقت من از خودم گ گله دارم که ما چکار کردیم که شما منو پسندی این رابطهی فردی صفاریان پور هم که میه گی من تهیه کننده ام و درگیر کننده است ما دچار آورده تو استودیو واقعا دارم میگم ببین کسی که داره این پاد کست گوش میکنه باید متوجه باشید دقیقا ما همون پشت صحنه را داریم میاریم روی صحنه چی شد عیبهای نیست ولی نکته اساسی اینه که من دلم میخواد با شما صحبت کنم و دلخوری های خودم را به عنوان یک انسانی که اسمم و گذاشتن انسان ولی وقتی من میمونه رو می بینم به شون بر نخوره آدمای دیگه من از میمونه در حقیقت ناراحت خجالت می کشم یه جوری که چ چرا اون میموند ولی داره منقرض میشه من انسان شدم ظاهرا و آینه و ما از آفریقا بلند شدیم این طور که میگن رنگ مون عوض شده حال مون عوض شده بدیع دمو میخواد دموکراسی صادر کنه یه دم میخوان دیکتاتوری و تعصبات قدیم رو ببرن یه جای دیگه بد در جهان جهان دعواس من میخوام واقعیت و واقعیت انسان هام جان دکتر جان ما کی است اولا درود بر شما من باعث افتخارم هستش که با شما صحبت کنم تمام فرمایشاتی که انجام دادین واقعا باید بگم از سوی من بوده است و همین طور که قبل از این پادکستی با همدیگه صحبت میکرد کردیم جنب می فخرایی عزیز شما یک روز مدل برای نسل من بودین و ما هم اما خدا تعریف باور کنی یعنی عین واقعیت برگرفته از اما در مورد انسان خوب و همون طور که خودتونم میدونید ما قراره در مورد این صحبت بکنیم که داستان این انسان شدن ما از کجا شروع شد چرا پر رو شدی و دقیقا چی شد که ما به این حالت رسیدیم اون حسی که الان داریم که خود مون ما مالک زمین و زمان تجسم می کنیم داریم محیط زیست مون رو از بین می بریم و این طفره اونی که به ما دست داده که یک تلنگور هایی مثل کرونا و اینا بعضی وقت ها ما را به خود مون میاره که مثل اینکه همچنان اون قدرت مویش را هم نداریم و هنوز طبیعت میتونه یه جاهایی اگر که بخواد خشم خودش رو نشون بده بگیره و لی مون بکنه ولی عه فرمایش شما کاملا درسته داستان از اینجا هستش که این تفرعن ما از کجا اومد مایی که اجداد مون سیاهپوست بوده اند از آفریقا خارج شده اند سراسر دنیا پخش شده اند و برای میلیون ها سال خیلی هم تفاوتی با بقیه نخستی ها و پرایمری هایی که جاهای دیگه زندگی میکردن نداشتیم یعنی به راحتی توسط طبیعت کنترل می شدیم از خود مون دفاع خاصی نمیتونستیم بکنیم غذایی جمع آوری می کردیم شکاری می کردیم شب می رفتیم تو یه جای دور هم جمع می شدیم آتشی روشن می کردیم تا فردا و فردا های بدتر و آنچه ببخشید یکم ضعیفه و وسیله ارتباطی ما شادی طبلی بوده که میزدن دشمن در این امروزی نبوده نهایتا یا مثلا آتش و دودی که درست میکردن و این داستان اینکه ما این گونه هوش شتاب گرفته ایم و رسیدیم به جایی که الان منو شما ایستادیم و هر دو مون به یک چیز مشترک داریم و اون اینه که ناراحتی اول انسان بودن خود مون به نوعی ناراحت من که خیلی ناراحت منم مثل شما خیلی نا شکری و اینا رو بذار کنار من میگم من آقا از این درخت خجالت می کشم داره فوتسال نتیجه را انجام می دهد کاری هم نداره من انقدر پر رو از خود مو دارم میگم میگم که بد همزمان می بینم آدمایی مثل من تو قایق ها توی دریا ها غرق میشم میخوام مهاجرت کند پس اجداد من چه جوری مهاجرت کردند من چیه من نوعی نویا نزنید حالا های شنونده گرامی این آقا کی می گوید چون بعضی ها بلکه از قدیم نمیشه زندگی آقا چه می گوید حالا بفرمایید یک توضیح مختصری اول بد بودم برای شنونده گان مون که مقداری با فضا آشنا تر بشن در مورد علمی به نام دیرین انسان شناسی یا بهش حتی میگن انسان شناسی پیش از تاریخ چیکار می کنی ماها ماها همونایی هستیم که این سنگواره های انسان ها و اجداد انسان ها را پیدا می کنیم از نقاط مختلف دنیا مثل کاووش های باستان شناسی منطقی را انتخاب می کنیم ممکنه قاری باشه کنار رودخانه ای باشه دریاچه خوشحالی از ریشه تن داری صحبت دقیقا لیست اصلی دقیقا بر اساس یک سری شواهد و مدارک میریم اونجا خورده سنگواره ها و این تیکه های این پازل رو ما جمع آوری می کنیم سرهم بندی می کنیم و اون وقت وقتی که دوستان برن توی موتور جستجوگر گوگل مثلا وقتی می زنند انسان نئاندرتال چهل و یک جمجمه خاصی رو به شون نشون میده یا حتی بازسازی های صورتش رو میبینن اون جمجمه ماه عسل در واقع تخصص کسانی است که رفتن خورده هاش را از زیر زمین کشیدن بیرون سر همش کرده اند ابزار سنگی هایی که کنار دستش بوده رو پیدا کرده اند خرده های بقایای جانورانی که میخورده رو پیدا کرده اند و از همهی اینها به چی رسیده اند به این رسیده که این از اینجا به اون آدمه رسیدم ولی سوال من اینه که با باستان شناسی که فرق داره تنها فرقش اینه که باستان شناسی فقط و فقط دنبال موادی هستش که انسان از خو خودش به جای گذاشته مثل ابزار سنگ مثل هر اشیایی که انسان ساخته دیرین انسان شناسی به دنبال اون سنگواره های انسانی به من بفرمایید که از کجا فهمیدی که این سنگی که نوکش تیز طبیعی نیست خب این خیلی سوال خوبیه باور میکنین آقای میفهمه یه گرامی که شاه از خیلی از کسانی که باستان شناسی هم خوندن نتونن تشخیص بدن اینا یعنی یک بخشی از حرفه ماست حالا میخوام یه مثالی به ذهنت نه من آدم حرفه ای تو موبایل هستند و میدونم شما هم هیچ اثر بدمه دقیقا ولی نسل جوان جدیدی که الان زندگی می کنند میدونین که این مبل فایل ها به سیستم تنفسی شون وصله و اگر از شون پنج دقیقه موبایل و بگیری ممکنه که تنفسی شون قهوه اینها موبایل ها را با نگاه کردن به یک گوشی موبایل به شما میگن این چه مارکی فرمال چه کمپانی و چه سوالی ساخته شده بله یه سری خصوصیات و ویژگیهایی رو توش تشخیص می که طبیعتا من و شما نمیتونین تشخیص درست ابزار سنگی آن برای ما همین طور هستند یک سری ویژگیهایی روی بدنش وجود داره که ماهایی که تخصص مونین هست با نگاه کردن بهش میگیم آهان این راز هم دست ساز و همین که مربوط میشه به یک دوره زمانی خاصی نکرد ولی ما می توانیم از روی حالا شکلش کشیده گیش اون خرده کاریهایی که روی لبه هاش انجام شد این کارو می کنی ببخشید حرفه دقت هاشمی به چه درد میخوره برای انسان امروزی خوب این ما یه نکته ای داره این هستش که یکی از چیزایی که انسان امروزی خیلی خیلی به خودش غرق شده فناوری و تکنولوژی است من فکر می کنم شما با من هم نظر باشید که اگر فناوری و تکنولوژی را از انسان امروزی بگیریم دوباره همون انسان غارنشین میشیم یعنی چیزی برا مون آنچنان نمیمونه ما یکی از مواردی که خیلی پذیرش امیری فناوری و تکنولوژی هست شروع این فناوری و تکنولوژی از همین ابزار سنگی و یعنی تکنولوژی زود تر از علم آمد دی ما اگر علم را به عنوان مثلا علم دکارتی اگه شما معلولین هست بله خیلی خیلی زود تر از اول انسان مثل اون فیلم مال کوبریک را شماره دو هزار و یک ادیسه فضایی بله اون مطلبی بسیار زیبایی داره که تکه استخوان پرت میکنه و علاوه بر تبدیل به اون فضاپیما تکنولوژی در این اشل زود تر آمده قبل از اینکه مغز ما بخواد خیلی خیلی بزرگ بشه حتی قبل از اینکه ریخت و قیافه اجداد ما هیچ گونه شباهت خاصی به ماها هم داشته باشه و بیشتر شکل میمون ها هم بوده اند دارم صحبت سه و نیم میلیون سال پیش را می کنم توی شهر و آفریقا قضیه درون موقع اینها ابزار سنگی ابزار سنگی را درست میکردن شما ممکنه پرسید برای چی ابزار سنگی درست میکرد انجام خواسته بخوره با اون یکی دعوا کنه برای دعوا بوده میدونی تو سه ونیم میلیون سال پیش این موجودات شکارچی های زبردستی نبودند قد و قامت کوچکی داشتند نزدیک یک متر بر همه چیز خوار بودن لاشه خواری میکردن برتری شون توی گروه شون بوده یعنی اگر میخاستن برن شکار یک ما و از دست شون دربیارند پنجاه شصت نفری با پرتاب کردن سنگ و چوب و استخوان این کار را انجام می دادند تک نفری خود شون موردی شکار وارد می شدند چون یه موجود بی دفاع یک متری چهل کیلویی بوده و هیچ قدرت خاصی او باشد این جمع با جمع مسند شیراک با هم میرن شکار فرق میکرده خیلی خیلی فرق میکرده اینا اون ارگانی ریکشن خاص شکار کردن و علی دایی گشتند طبقه بندی شده خیلی ریاست توی سه ونیم میلیون سال پیش اونی که زورش بیشتر بوده و دور تر بوده احتمالا زورگویی میکرده غذای بهتری میگرفته خب همین جا با شیره و مجموعه شیراک میرن دنبال بیچاره ابوا فرق داشتن صد در صد یا شیر ها شکار کیان حرفه ای هستند اینا شکارچی حرفه ای نبودن احمق سینا بیشتر لاشه خواری می کردند میخوام برسم به اون ابزار سنگی یه زمانی که میخای بیا در یک لاشایی استفاده بکنه باید وایسه تا اون شکارچی های بزرگتر غذا شونو بخورن و برن یک بخشهایی از شکار مونده که شیر وی نتونسته بخوره های گوشت که روی پوست چسبیده هنوز یا اون مغز درون جمجمه گاومیش که دندون شیر نمیتونه اون جمجمه با اون ضخامت خرد میکند حالا اگر این موجوداتی که ما داریم صحبت می کنیم این اجداد سه و نیم میلیون ساله ما بیانگر تیک چه سنگ و لب پر بکنند و ازش استفاده بکنند برای خراش دادن پوست و اون تیکه های گوشت را از روش بردارند برای شکستن مغز استخوان که برن اون مغز استخوان معروفی که ماها شاید یاد مون باشه که مادر و مادربزرگ ها مون به عنوان قلم فیلم پر پروتئین اونو در بیارن یا اون گل به سنگ رو بردارند و باهاش بزنن جمجمه اون گاو میش و باز بکنند و یک مغز بزرگ غنی از پروتئین رو بهش برسن این ابزار سنگی این جاها بهش کمک میکرده یعنی شروع بکارگیری تکنولوژی چیزی را بسازد یزد در محیط تعقیب رو ایجاد بکنه بر میگرده به زمانی که هنوز ما ریخت و قیافه مون خیلی شکل انسان نشده از اون زمان هستش دنبال راه میریم چارپای روی دوپا راه می رفتند روی دو پا راه رفتن از حول و حوش شیش و نیم میلیون سال پیش شواهدش هست دومم داریم یا نه دیگه خیلی وقته که دیگه اینها دوم شونو از دست داده اند و اجداد ما در نه میلیون سال پیش از اجداد شامپانزه ها جدا شده اند یه نکته خیلی مهمی هستش اینجا شاید بد نباشه زیور یه بد فهمی وجود داره در مورد این داستان حالا لوشن تکامل دگرگشت برگشت هرچی که اسمشو میخوایم بذاریم که میگن اینها معتقدند که ما از اجداد مون شامپانزه بودند نه اجداد ما شامپانزه نبوده شامپانزه ها و اجداد ما نه میلیون سال پیش از همدیگر جدا شده اند تحت اثر لیدیه شنی بوده طرز تهیه ژله جهش ژنتیکی بود یعنی یک یک جامعه در نه میلیون سال پیش در آفریقا زندگی میکرده که از نظر ریخت و قیافه اگر نگاهش بکنیم خیلی شوکه میمون بودند پیش بینی های اونجوری و خیلی شیکه میبره خیلی شکل میمون یک جهش ژنتیکی رخ میده اینجا و به برخی از اینها اجازه میده که به روی دو پا شون راه برن قبلش مثل میمون و شامپانزه همون حرکتی شامپانزه روی مچ دستش انجام میدن انجام می دادند اون گروهی که نتونستن روی دو پا شون راه برن به یک خط خودشان ادامه دادند تا رسیدن به شامپانزه ها شایا اندازی بله اون گروهی که در نه میلیون سال پیش توانستند به روی دو پا شون وایسا و این آناتومی و این فرم لگن به شون اجازه داد که راحت روی دو پا را برود رن طبیعت اینها را به مسیر دیگری هدایت کرد اون وقت مغزه شونم همون مسیر دیگر عوض شد دقیقا مای یکی از چیزهایی که ما الگو داریم توی این مسیر بزرگ شدن مغز یعنی از این هشت نه میلیون سال پیش تا برسیم به خود مون بزرگ شدن من مغز کوچک شدن فکی کوچک شدن دندون هاش اینا با هی موتاسیون های کوچیک اتفاق افتاده یعنی جهش ژنتیکی یا اینکه شرایط محیطی و ابدی ژنتیک و این حرف ها سبب شده تلفیقی از همه شون یعنی عه جهش ها شما خیلی بهتر از من میدونید که همواره رخ می دهد بله بله و برای ما تنوع ایجاد میکنه بله همون چیزی که حالا فرنگی ها بهش میگن برگشتن برایش بله حالا اینجا محیط مییاد وارد عمل میشه اگر ما در یک محیط ثابت باشیم که هیچ گونه تغییری نخواهد بکنه نیاز هایم که محیط فراهم میکنه ولی یا میخواد نیازهای ثابتی بنابراین جهش هایی که دارم به وجود میان سیوری کار خاصی نمی توانند انجام بدم اما اگر تو یک محیطی باشیم که این محیط مدام در حال تغییر باشه مدام میزان دما بالا و پایین بره خشکسالی های شدید از بین رفتن دریاچه ها به وجود آمدن دریاچه ها آثار یخبندان این تنوع محیطی یعنی محیط را مثل یک آدم مو وی در نظر بگیریم که هر لحظه یه چیزی میخوام این بحث بین لامارک و داروین نیز دقیقا همین طوره من بگم لامارک زیاد اعتقاد نداشته که حالا مثلا این دهند در همهی انواع تغییر میکنه ولی داروین اومد گفت تغییر مکان مثال معروف لامارک داستان همون گردن زرافه زرافه میگفتش که زرافه ها علف روی زمین کم شد گردن شونه کشیدن و بر گردن شون بلند شد یعنی لامارک احساس میکرد بین آنچه که محیط میخاد و آنچه که موجودات بهش پاسخ میدن یک رابطه یک به یک مرغ درست ولی خب ما الان می نیم که همچین چیزی نیست مثال خیلی معروفش دور و بر خود مون می بینیم و خانم ها یا آقایونی که میرن و در صورت شون عمل های جراحی خیلی زیادی انجام میدن و هم خود شون میدونن هم ماها میدونیم که فرزندانشان با این عمل های جراحی که اینها کردنش ربطی ندارد بنابراین تا ژن تغییر نکنه کله نمیشه بنابراین صفات اکتسابی عرفی نمی شود لامارک فکر میکرد که ارثی می یابد نشر نمی شود حالا داوین چه جوری گردن زرافه را توضیح داد ولی هر ما میدونیم که زرافه گردن کوتاه بودند و برگردان بلند شدم &lt;sil&gt; اتفاقی که افتاده ای بوده که در میان این زرافه های گردن کوتاه جهش های ژنتیکی رخ داده و زرافه های گردن بلندی آن به وجود آمدن حالا آیا این گردن بلند براش داره کار خاصی را انجام میده براش داره چیزی را فراهم میکنه که اون گرداند کوتاه ها ندارند سوال مهر مهم اینجاست در یک حالتی که علف روی زمین فراوان نه کار خاصی براش نمیکنه اتفاقا زندگیشو سخت ترم میکند پس گردن بلند ها حذف می شود یعنی چه بسا که بار ها و بار ها این جهش ژنتیکی گردن بلند در زرافه ها رخ داده ولی نمونده خوب الان که گردن بلند آنهم زمانی که که محیط جوری تعبیر کرده که این گردن بلند به دردش خورده ده مونده و تولید مثل گالری کرده حالا یه نکته دیگه هم در مورد این گردن بلند زرافه بد نیست بگم اونایی که درست اوولوشن متوجه نمیشن میگن که ببین اینکه بخواد گردن زرافه بلند شعر یعنی بر ستون فقراتش بلند شه ماهیچه هاش بلند شن گردش خون و بربر بعد شما داری میه گی جهش جهش هم تصادفی خوب حاصل ضرب اینکه این احتمالات به خاطر رخ بده خیلی خیلی پایینه اینان کسانی اینو میگن که درست ژنتیک را متوجه نشدن تمام اون پچ پکیج ژنتیکی که منجر می شود که عضلات ستون فقرات و سیستم گردش خون بیان و بلند بشن با یک جایگاه ژنی کنترل می شود عکس زنی یک تعبیر در یک جایگاه ژنی به شما یک گردن چند برابر را می که شامل گوارش و دستگاه چی همه چیش بنابراین این ناشی از حاصل ضرب تصادف های کور نیست بلکه عملا من برای اینکه شعارم اذیت نکنم و یه دفه تاریخ رو ول نکن بیا امروز من بر می گردم سر گله خودم این آقای میر فخرابی که شما می گفتی که الانم از خودش دلخوره که چرا من از شامپانزه عقب افتادم نه فکر نکنین دارم خود شیرینی می کنم نه به شنونده میگم من واقعا از شامپانزه عقب افتادن از بسیاری از موارد در زندگی اجتماعی کدو شامپانزه میاد ماشینی که با خال جوش درست شده بخرید بندازه تو جاده خودشو بکشه من اینو دارم میگم من چی شد که آنقدر نادان شدم که رفتم گول خوردن ماشینی خریدم سوار شدم تو جاده با صد و هشتاد کیلومتر میرم این خارجی ها اصلا وام گیری شامپانزه این کار نمیکنه خب چی شده که منع شده حالا می فخاری رو بذار کنار واقعا بگویم بله سوال شما در مورد کل انسانیت بله که خب ببینید عه یک جاهایی من احساس می کنم که اگر ما برگردیم با همدیگه و این داستان اینکه ما چگونه ما شدیم از منظر انسان شدن رو پله به پله الو متوجه اون پیچهایی میشیم که اون پیچ ها منجر به این توهم ذهنی ما شش مواد نامیرایی ببینید مو ها الان داریم توی قرن بیست بیست سال بیست بیست و دو هزار و چهارصد یک خورشیدی خود مون دور و مون نگاه کنید افراد یه جوری زندگی می کنند انگار قراره شصت هزار سال روی کره زمین آب شهری ناف و یه جوری پس انداز می کنند یه جوری برنامه ریزی می کنند و اصلا و ابدا انگار نه انگار که ما در همین لحظه ممکن بمیریم بله با تموم میشیم این چی شد که ما این توهم توی ذهن ما را حزب قضیه دقیقا و به بریم حالا تاریخ و انسان بریم جلو ولی این یک فکر غلطی که مرگ به بابا تو چیزایی دینی هم اومده دیگه مرگ بغل دست مون چرا من قول می زنم ساختمانی میسازن که بقیه رو بندازم بکشم یا امثال آن آقای که لوله توپش او میزنه مردم بدبخت انسانهای دیگر آمریکا شد چرا فکر نمی کنم خودش فردا میمیره حالا این آیسی جوشن خوبه بد فلات آخه چی میه گی ما بی یه بخشیش هم قبل از اینکه حالا ما اونو مفصل خواهیم رسید چگونه من بله یه جوری ما داریم تیزر برنامه را چیارو صاحبکار ماهاست که تیزر دربیاره یه بخشیش هم داستان تولید مثل حالا چرا این طبیعت یا این انتخاب طبیعی مکار او پشت همه چی قایم شده و فقط و فقط از ما یه چیز میخواد زیاد شد زیاد شد زیاد شد خوب زمانی که من بخوام مدام به مرگ فکر بکنم به مرگ خودم که فکر می کنیم اما در میان م ماه ها کم و زیاد داره بله عموما هم اگر نگاه کرده باشید اندیشمندان و فلاسفه و اونهایی که عمیق تر هستند در موضوع بیشتر به مرگ خود شون فکر می کنم اصلا نمی ترسد و سطحی طرح ها کمتر به این موضوع بر حالت ربطش به انتخاب طبیعی چیه اگه قرار باشه من حامد وحدتی نسب صبح تا شب به این فکر بکنم که قراره بمیرم هیچ کاری نمی کنیم اساسا اون رای و اون نیروی زیاد شدنم را از دست میدم انتخاب طبیعی جوری هورمون های ما رو برای ما شتاب کرده که بلافاصله این رو فراموش بکنیم به لذت های پیرامونی مون نگاه بکنیم همیشه ما داریم دم خود مون رو فراموش می کنیم بله و این هورمونهایی که در مترشحه میشه همش داره میگه مرگ برای تو نیست مرگ برای تو نیست ولش کن تا میریم سر قبر و روزه میخونیم و گریه می کنی برمی گردد باید ببینیم چلوکباب بخوریم دقیقا چند بار ها و بار ها ما در تشیع عزیزانمون دوستانمون شرکت کردیم اثری که اون تشیع و ما داشته بسته به اینکه اون فرد چقدر با ما نزدیک بوده بین چند ساعت تا چند روز هم ماکسیمم چند ماه بوده شما نگاه کنید بالاخره انتخاب یاد دو مرتبه میاد شما رو برمیگردونه توی اون ریل میزد آره فرا موشش کن البته مادری و اینایی که مثل مادری که بچه اش کشته میشه خیلی دیر برمی گشت رو ما هستند بله ما وقتی صحبت تروما را می کنی ممکنه هرگز بر برنگردن هرگز برنده ولی مرگهایی که پیرامون خودمان همین الان که من با شما شریک ما این طوری شدیم که به من از مرگ دور بشی به انتخاب طبیعی انتخاب طبیعی این اطراف سلکشن جوری ماهارو انتخاب کرده از اجداد ما را انتخاب کرده که اونایی بمونن که بتونن سریع اینو فراموش به کجا میخواد ما رو ببره این انتخایات شو زیاد شد فقط زیاد شد تولیدمثل کن زیاد شد فقط ویا همین براش مهمه به قول شوپنهاور میگه اصن برای طبیعت اهمیتی نداره که شما از زندگیت راضی هستی یا نیستی لذت می بری یا نمی بری خوشحالی یا ناراحتی فقط تولید مسکن و زیاد شد حالا مشکل ما کجا فقه میفهم را گرفت مشکل ما اینه که ما به این آگاهیم ولی نمیتونیم ولی کاریش نمیتونی بکنی ما به این کلک انتخاب طبیعی آگاه شدی همه مون نشد نه همه مون هدف این برنامه که همه رو حکم حذف هدف مون اینه که آگاه بکنیم ما یک دانستنی توی ذهن مون بر اثر انقلاب شناختی که در این روند صحبت خواهیم کرد در موردش مفصل یک دانستنی دور ذهن مون شکل گرفته که هم میدونم خودم چی ام هم از روی علم و ساینا ساینا فهمیدم از کجا اومدم هم حالا چه بخواهیم از منظر فلسفی نگاهش بکنیم چه از منظر علمی به انگاره هایی داریم که قراره کجا برم هیچ موجودی روی کره زمین این نوع تفکر رو نداره ینی من سر کلاسم به عنوان شوخی میگم میگم شما هیچ وقت نمی بینیم که مثلا یه سگ یه دونه سیگار پنجاه و هفت دیگر به دهنش باشه بعد بگو چی شد دی میگه که دوستم مرد منم قراره بمیرم آره یعنی اون آگاهی به مرگ خودش نداره آگاهی به جایگاه خودش در طبیعت نداره ما به همهی اینها آگاهیم ما میدونیم که می میریم و همین فکرو خود مون نمیاریم اگه بخواهیم به روی خود مون مدام بیاریم دیگه نمیتونیم زندگی بکنیم و تربیت اینو از ما نمیخاد میه تو باید زندگی بکنی تو باید تولیدمثل بکنی تو باید نسل رو ادامه بدید تا باید زیاد بشی اگه بخوای سفره شب به این فکر بکنی که من قهر من بمیرم من بمیرم من بمیرم تو به درد من نمی خوری بن خاطرم است که دقیقا مطابق با فرمایش شما اون درصدی از جامعه که به این موضوع می اندیشد قند خیلی کمن بله و اگرم خیلی زیاد بهش فکر بکنیم دچار دپرشن میشیم میریم دکتر به مون جا قول میده کوچولویی که همان هورمون ها را دوباره فعال بکن خوشحال بشیم و به این مردم دیگه فکر نکنیم و و منم همین جوری بگم که من اسماعیلی فخرایی برنامه ساز زمانای قدیم دارم با حامد عزیزم دکتر انسان شناسی و دیرینه شناسی و اینا رو با هم میریم جلو بلکه منو یه خورده به زندگی امیدوار تر کند ببینید من زمانی که با کسی برخورد می کنند و به من میگه فلان صحبتی که شما فلانجا کردید فلان نوشتهی شما باعث شد که من در فلان نقطه از زندگیم یک تصمیمی بگیرم یک مسیرم تغییر بکنه من و شما این دقیقا میتونیم حس بکنی من اون لحظه یک خوشحالی بهم دست میده که انگار تمام خستگیم در میرفت و من میخام اینو خیلی صادقانه به شما بگم که شما برای ده ها هزار نفر این کارو کردید و اگه قراره خستگی تون بره واقعا حق بتونه ولی مخاطب فکر نکن ماده نود و هفت باور کنید من حامل و الان دفعه دوم در نام یعنی دکتر عزیز است کتابات و دیدم حقیقت ذوق کردم پارینه سنگی که خوندم یه شب تا صبح بیدار مضاربه حالا بریم صحبت آدم بله خب عه ما از این شروع کردیم داستان رو که یه تیزر کلی مریم یه جاهایی هم برای اینکه ذهنا را کنجکاو بکنیم یه تلنگر های بیشتری زدیم یعنی در موردش صحبت خواهیم کرد که این انقلاب شناختی از کی شروع شد عه اینی که من کی ام من اینجا چکار می کنم و از ابتدای امر نداشتن این اجداد ما و بسیار بسیار شبیه همین نخستی های دیگر و پیمان های دیگری زندگی می کردند اگر بخواهیم یه دونه تو زمان بریم عقب دو مرتبه بیاین سر اون دوراهی کذایی وایسیم همون دوراهی که که باعث شد که یک راه بره به سمت اینکه بیاد در نهایت بعد از هشت نه میلیون سال ما انسان ها پدیدار بشیم و آن طرف راه رفت به سمت اینکه شامپانزه ها و بنابه ها به وجود اومدن و عرض کردم که نکتهی کلیدی آن توانایی ایستادن بر روی دو سمپاد به فکر کار نظر هنوز نه هنوز سگ تغییر آنچنانی نکرده مغز هنوز بزرگ نشده مجبور شون یک سوم مغز ما بوده مغز ما یه چیزو بین هزار و چهارصد و پنجاه تا هزار و پانصد و پنجاه سانتی متر مکعب یعنی یک و چهاردهم را یک و نیم کیلو مغز انسان امروزی هستش ما داریم در مورد موجودات صحبت می کنیم که مغز شون یک سوم این اندازه بوده یعنی حول و حوش چهارصد کیفی پونصد کیفی بوده قد و قامت شونم همون طور که عرض کردم کوتاه بود حول و حوش یک متر بودن وزن کمی هم داشتن ریخت و قیافه او صورتشو اگر نگاه بکنید مثلا یکی از نمونه هاش ساحل را پوست چادر زیست اسمش هست اسم علمی شه حالا میتونن برن دوستان تو موتور گوگل جست و جو بکنند هم جمجمه اش میاد هم با سازیش اینو خیلی شکل میمون بودند اما روی دو پا راه می رفتم اما سوالی که اینجا پیش میاد اینه این دو پا را رفتنه چه خوبی داشت که طبیعت نگرش داشت چه بهینه گی رو براش فراهم آورده بود دورنگری داشتی میتونسته فواصل دور رو ببینه از اون طرفی دی میگم میتونسته هم دیده بشه توسط شکارچی امیر کتم همین کارو می میکنه دقیقا دقیقا همین کار یعنی بلند شه بر روی دو پا هاش و تو دور تر رو ببینه اما چند تا چیز دیگه خیلی مهمی هم داشته دست ها اکبر یعنی اینکه شما بخواین به جای اینکه از دست تون به عنوان یک نیروی راه رونده استفاده بکنید دست باز دارید و به عنوان اینکه میتونید حمل بکنید هم اشیا را حمل بکنید و هم با این دستهای های این خاصیت هم دارند همه شون که شخص در برابر چهار انگشت قرار میگیره بله و این گیرنده گی بتونه چیز ها را از هم جدا بکن بتونه چیزی رو بسازه بتونه دو تفنگ و به همدیگه به زمانی نقشه طبیعت بوده این طور شده اتفاق بودی یک اتفاق بوده یعنی اتفاقی که در نهایت این در واقع به قول فرنگی ها میگن شاید فکرش بوده این اتفاق اتفاق افتاده و همه نخستی ها شست شان در برابر چهار انگشت قرار میگیره حتی اونایی که روده را حرکت می کنند لازمه اینکه بخواد درخت را بگیره اینه که این حالت بتونه انجام بده بنابراین این گیرایی چهار برابر یک روح همه نخستی ها را های مترو هست منتها اینکه شما نخواهید از دست تون استفاده بکنیم برای راه رفتن بله شامپانزه هم اگر توی مستند ها مثلا دوستان دیده باشند میتونه فواصل یه چیزایی رو دستش بگیره و با یه حالت تلوتلو خوردن رو زمین یه فواصلی رو راه بره اما وقتی به آناتومی بدنش نگاه می کنیم به قفسه ای سینه برجسته اش به لگن کشیده اش و به اینکه وقتی که وایمیسته این استخوان ران و استخوان سابش صاف نمیشن بلکه همیشه یک زاویه دارند نشان می دهد آناتومیک برای این کار یعنی دو پا راه رفتن طراحی نشده میتونه دو پا راه بره فواصلی را ولی پر شبیهش نیست اما اون ها اون اجدادی که ما داریم در مجوع صحبت می کنیم در حول و حوش شیش و نیم هفت میلیون سال پیش اینها آناتومی شون اصن برای دو پا راه رفتن ولی بعضی دکترا به من میگن کمر درد میکنه برای اینکه تو کمر هنوز تکامل نیافته گرو دنبال رهبری این اتفاقا خیلی خیلی نکته مهمی شما بهش اشاره کردین من خیلی دوست دارم که توی این صحبت ها به این انگاره هایی که سود ساینتیست ها استفاده می کنند و این پیست آره ببینید این داستانهای علم دروغین هر از گاهی از این وسط و وارد می شود چطور آهن یه عده ای میان از این این حرفی که می زنم هم برای شما خنده دار هم برای من هم برای خیلی از مخاطبین ولی دردناک که وجود داره این گونه فکرا یه دی عنوان می کنند که ما انسان ها از یک کره دیگری توسط موجودات مثلا فرا زمینی و بله بعد یکی از شواهدی که مطرح می کنند اینه که نگاه کن کمردرد شما کمر شما کمرت برای این کار دو پا را رفتن طراحی نشده مشکل کجاست خیلی اولین کاری که حالا با اون انگاره نداریم که اصلا به درد فیلمهای علمی تخیلی میخوره ما کمردرد مون یک مسئلهی جدید هست یعنی یک مسئله متاخر با شهر نشینی پیچیده ای که ما داریم سال نبرده است یعنی کمر من و شما برای این حرکتی که همین الان داریم انجام میدیم سازگاری نداره ما قرار نبوده که پشت میز بین حالت بنشینند که ما اجداد مون برای میلیون ها سال چکار می کردند راه را می رفتند راه می رفتند و راه میرفته است ما چقدر راه میدن نه مال شما نگاه بکنید هشت ساعت نه شاید یه نفر پشت گیشه بانک میشینه تو تمام اداره ها خب فایده فکر اینها اثرات جانبی چیه آرتروز هست گردن درد هشت کمردرد هست دردهای مفصلی چرا چند ساله داریم ما این تیپ زندگی را انجام میدیم زندگی مدرن پشت میز نشینی رو خیلی خیلی بخواهیم بهشتی در واقع تخفیف بدیم بگیم فصل سال که واقعا هم کمتر از صد سال در ایران این اتفاق افتاده اما اجداد ما برای میلیون ها سال بدنی شون جور دیگه ای طراحی شده من حرفم را پس گرفتند یعنی منظور من اینه ما داریم از بدن مون از ارگانون بر خلاف استفاده استفاده بدی می کنیم و این منجر به این کمردرد و گردن خم میشه میدونم چارهای هم دیگر استقبال برگردیم از کمردرد به اصطلاح سود ساینس برگردیم به ادامه صحبت برگردیم به اون جا بیاین جلو حتما بنابراین ما توی حول و حوش شیش هفت میلیون سال پیش هستیم تو آفریقا هستیم چرا تو آفریقا به خاطره اینکه خیلی ساده شواهد قدیمی تر از این موضوع در هیچ جای دنیا فعلا پیدا نشده یکی از چیزایی علم اینه که ما باید نسبت به موضوعات علمیش تعصبی نداشته باشیم یعنی اگر فردا پس فردا مثلا یک فسیلی پیدا بشه که روی دو پاش راه میرفته و از این فسیل های آفریقایی قدیمی تر باشه وی و مثلا نمیدونم اما قبل سنگستان پیدا شده باشه اگر جامعه علمی جهان تاییدش بکنه مام تاییدش می کنید اصلا زیبایی علم درهمین هست فعلا که من خدمت شما هستم قدیمی ترین موجودی که میتونسته روی دو پاش راه بره در آفریقا بوده با قدمت همون شیش و نیم میلیون سال پیش و این دو پا راه رفتن منجر به این میشده که دست دستپاش رها بشه بتونه حمل بکنه بتونه ببینه دو تا ویژگی دیگم براش به ارمغان میاره ویژگی از اولی که برایش به ارمغان میاره سطحی از بدنش بوده که در معرض تابش نور خورشید قرار میگرفته اینا همه شون توی پیپر های خیلی تخصصی مطالعه شدن یعنی چی یعنی وقتی که یک موجود صاف راه میرفت خفن توی گرمای وحشتناک آفریقا اون سطح مقطعی از بدنش که داره در معرض نور قرار میگیره در مقایسه با موجودی دارای روی چهار دست و پا میر بسیار کمتر و انرژی کمتری را به همین خاطر نظر تابش گرمایی از دست می دهد نکته دیگر وقتی که شما ارگونومی بدن تون برای دو پا را رفتن طراحی شده مفاصلی که درگیر میشن ماهیچه هایی که درگیر میشن در مقایسه با اونی که داره چهاردست و پا راه میرفت به شما مجبورش می کنی که روی دو پا را بره انرژی بسیار بسیار کمتری را مصرف میکند ساده بخوام بگم ما تو طبیعت چیزی به نام اتلاف انرژی نداریم یعنی و کارهای طراحی همیشگی کار می کنم تو اونی که از نظر انرژیتیک بهینه تر حسب انتخاب بکنه پس بحث تابش گرمایی هستش بحث انرژی که مفاصل دارند مصرف می کنند بحث باعث آزاد شدن دست ها هست و این صفت یعنی ایرانی که می توانستند روی دو پا راه برن شروع کردن به تولید مثل کردن بیشتر و بیشتر و بیشتر و این ژن را شروع کردند به منتقل کردند و حالا ما توی همین خط سیر میایم جلو یک میلیون سال بعدش که میشه مثلا پنج و نیم میلیون سال پیش چهارو نیم میلیون سال پیش سه او نیم میلیون سال پیش کماکان تو آفریقایی ما می رسیم تا حوالی دو میلیون سال پیش ما تا دو میلیون سال پیش یک عالمه از انواع اقسام موجوداتی را داریم که ریخت و قیافه ها شون خیلی شکل میمونه به شون الان میگیم دیگه استرال پیتر گوش ها و اینها روی هر دو پا شون راه میرن و ولی فراموش نکنیم کماکان دست ها بلند و از روی درخت به راحتی میرن بالا همین ماه ها هم توانایی بالا رفتن از درخت را داریم چون تمرین نمی کنیم انجامش نمیتونیم بدیم و اینا به خاطر اینکه در معرض خطر نباشند شب ها می رفتند مثلا روی درخت ها پناه می گرفتند اگر بخواهیم جامعه شونو تجسم بکنیم این جامعهی موجوداتی که حالا قبل از دو میلیون سال پیش تو آفریقا دارند زندگی می کنند توی گروه های ده پانزده بیست نفری زندگی می کنند شکارچیان چنان ماهری نیستند که به تون بگم مثلا بتونه برن بوفالو چکار بکند ولی از لاشه بوفالو استفاده میکرده اند و حیوون های کوچیک و و خیر ارتباطات شون چه جوری بوده اینها ما چیزی به نام کلام برا شون متصور نیس فیلم آوا های معناداری میتونستن تولید بکنند یعنی اثباتی که هر پول به معنی جمع مثلا ده پونزده نفر شون به ده پانزده نفره اون شامپانزه ها فرق میکنه با اونا فرق میکنه و با ده پانزده نفره دیگری که درون یک جای دیگر زندگی می کردند داستان داشتند یه نکته خیلی خیلی مهم شاید اینو بعدا هرچه قدر بریم جلوتر پررنگ ترش بکنیم خطرناک ترین دشمن یک گروه از این موجودات نه ببر دندان خنجری بوده نه ماموت بوده نکردن پشمالو خیس خویش بود خودشان ادامه خنده زمین می پرسیدیم با اجازهی تهیه کننده ما اینجا این بحث را قطع کنیم و بریم برای جلسه آینده که این به من بگید که چرا من انسان خجالت زده ای هستند</description>
                <category>sadeghhp</category>
                <author>sadeghhp</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jun 2023 10:23:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه اکتورها بعد از خراب شدن بازیابی میشوند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghhp/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%88%D9%86%D8%AF-ylfnrzpuolip</link>
                <description>سوال: چگونه از نابود شدن اکتور سیستم در زمانی که مشکلی وجود دارد جلوگیری میکنیم؟جواب: با نظارتنظارت (Supervision) در اکتور سیستم چیست و چرا باید به آن اهمیت داد؟نظارت چیست؟&quot;آهان! ببین چه گندی زدی! حالا درستش کن&quot;شوخی کردم. ولی احتمالا همچین چیزی تا به حال به گوشتان خورده. این چیزی است که نظارت در اکتور مدل تقریبا شبیه آن است: یک اکتور والد خطاهای فرزندانش را مشاهده و نظارت میکند و تصمیم میگیرد که به چه صورت خرابی را رفع کند و چه اتفاقی بیفتد.اصلا چه اهمیتی دارد؟نظارت مفهومی است که اجازه میدهد در اکتور سیستم به سرعت مشکل را مشخص و خرابی را برطرف کنید.نظارت از بالا به پایین در سلسله مراتب اکتور ها تضمین میکند که وقتی قسمتی از سیستم دچار یک خطای ناخواسته شود ( مثلا network timeout) آن خطا و مشکل صرفا در همان قسمت از سیستم بماند و همانجا فقط تاثیر بگذارد. تمام اکتور های دیگر به کار خودشان ادامه میدهند بصورتی که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده است. به این وضعیت Failure Isolation یا جداسازی شکست میگوییم.سلسله مراتب اکتور هانخست یک یادآوری جزئی این که هر اکتوری والد دارد و بعضی از اکتور ها فرزند دارند.از آنجایی که والد ها بر فرزندان خود نظارت می کنند در نتیجه تمام اکتورها ناظر دارند و بعضی از اکتور ها ناظر هستند.در اکتور سیستم ، اکتور ها به صورت سلسله مراتبی مرتب شده اند. یک نمای کلی از این ساختار به شکل زیر است:نگهبانان، پایه ی همه اکتورها (Guardians)اکتور های نگهبان ریشه ی اصلی تمام اکتور ها در سیستم هستند. به تصویر زیر توجه کنید:اکتور /اکتور &quot;/&quot; ریشه اصلی در کل اکتور سیستم است و به آن ریشه نگهبان هم گفته میشود. این اکتور وظیفه نظارت بر دو اکتور ریشه ای دیگر به نام های /user و /system را به عهده دارد.تمام اکتور ها به والد نیاز دارند غیر از این اکتور. به این اکتور bubble-walker هم گفته میشود چون خارج از حباب اکتور سیستم است.اکتور system/کار اصلی این اکتور این است که تضمین کند سیستم به صورت درست و مرتب خاموش شود و بر اکتور هایی که قابلیت های چارچوب akka را پیاده سازی کرده اند مانند لاگ و … نظارت میکند.اکتور user/این شاخه نقطه ای است که کار ما شروع میشود و به عنوان یک توسعه دهنده تمام وقت ما در این قسمت صرف میشود. از نگاه کاربر، user/  ریشه ی اصلی اکتور سیستم است و معمولا به آن اکتور ریشه گفته میشود.به عنوان یک کاربر لازم نیست نگران اکتور های نگهبان باشید. فقط باید مطمئن باشید که به طریق درستی از نظارت ذیل user/ استفاده کرده ایم تا خطا ها به سطح نگهبانان نرسد و کل سیستم را خراب نکند.سلسله مراتب در اکتور user/هرچه هست همین جا است! تمام اکتورهایی که در برنامه ی خود تعریف می کنیم اینجا قرار میگیرد:اکتورهایی که مستقیما از user/ منشعب می شوند &quot;top level actors&quot; نامیده می شوند.اکتور ها همیشه به عنوان فرزندان دیگر اکتور ها ساخته میشوند. وقتی یک اکتور را مستقیما از کانتکست اکتور سیستم ایجاد میکنید ، آن اکتور یک تاپ لول اکتور میشود: https://gist.github.com/sadeghhp/fc03612ded4f59e91eb4d7d726e9eab5#file-actorhierarchy1-cs حالا اگر بخواهیم برای اکتور a2 فرزندی ایجاد کنیم با استفاده از context آن به صورت زیر عمل میکنیم: https://gist.github.com/sadeghhp/b13e70fb9857a4ab12c08f58be651c6d#file-actorhierarchy2-cs مسیر اکتور (Actor Path) برابر است با جایگاه اکتور در سلسله مراتبهر اکتوری یک آدرس منحصر به فرد دارد. برای ارسال پیام از یک اکتور به اکتور دیگر لازم است که آدرس آن (ActorPath) را داشته باشید. برای یادآوری تصویر زیر ساختار آدرس یک اکتور را نمایش میدهد:قسمت path از آدرس یک اکتور توضیحی است از جایی که اکتور در سلسله مراتب اکتور ها قرار گرفته است. هر سطح از این سلسله مراتب با یک / مشخص شده است.برای مثال اگر روی localhost باشیم آدرس کامل اکتور b2 به صورت زیر است:akka.tcp://MyActorSystem@localhost:9001/user/a1/b2سوالی که ممکن است مطرح شود این است که &quot;آیا اکتور ها فقط میتوانند در یک نقطه خاص از این سلسله قرار داشته باشند؟&quot; مثلا اگر یک اکتورکلاس FooActor داشته باشیم آیا فقط میتوان آن را به عنوان فرزند BarActor در سلسله مراتب ایجاد کنیم؟پاسخ این است که هر اکتور ممکن است هرجایی از سلسله مراتب قرار داده شود.نظارت در سلسله مراتب اکتور ها چگونه است؟حالا که نحوه مدیریت اکتور ها در ساختار سلسله مراتبی را درک کرده ایم باید این را بدانیم که اکتور ها فقط فرزند مستقیم خود را نظارت میکنند و نوه ها و نتیجه ها و … را نظارت نمی کند.چه موقع نظارت وارد بازی میشود؟موقعی که مشکلی پیدا شود! هر موقع که برای فرزند یک unhandled exception پیش بیاید و دچار خرابی شود به والدش خبر میدهد و میپرسد که چه کاری انجام دهد.در واقع فرزند به والد خود یک پیام می فرستد که از نوع خرابی است (Failure class) و حالا با والد است که تصمیم بگیرد چه کاری انجام دهد.والد چگونه میتواند مشکل را برطرف کند؟دو عامل تعیین کننده برای حل مشکل وجود دارد:چگونه فرزند دچار خرابی شده است. (چه نوع خطایی در پیام فرزند به والد وجود دارد)چه دستورالعملی را والد در پاسخ به خرابی فرزند اجرا میکند.(با SupervisionStrategy تعیین می شود)ترتیب رویدادهایی که هنگام خطا رخ میدهدخطای مدیریت نشده ای در اکتور c1 که توسط والد آن p1 نظارت می شود، رخ میدهداکتور c1 تمام عملیات های خود را معلق میکندسیستم یک پیام خرابی از c1 به p1 ارسال میکند که شامل exception آن است.اکتور p1 به اکتور c1 اطلاع میدهد که چه کاری باید انجام دهدزندگی از نو آغاز میشود و قسمت هایی از سیستم که تحت تاثیر قرار گرفته اند خودشان را درست میکنند بدون اینکه تمام سیستم دچار مشکل شود.بخشنامه های نظارتی - Supervision Directivesهنگامی که یک اکتور والد پیام خرابی فرزندش را دریافت میکند ، میتواند بر اساس یکی از موارد(Directives) عمل نماید. استراتژی های نظارتی بر اساس خرابی های مختلف با دیرکتیو مربوط انطباق پیدا میکند و این به سیستم اجازه میدهد در حالت های مختلف به طرق مختلفی با مشکل مواجه شود.انواع دیرکتیوهای نظارتی به صورت زیر است:راه اندازی مجدد - Restartتوقف - Stopتشدید - Escalateاز سرگیری - Resumeنکته قابل توجه در این مورد این است که هر اقدامی در والد اتخاذ شود ، آن تصمیم و اقدام به فرزندان منتشر می شود. مثلا اگر والدی متوقف شود تمام فرزندانش نیز متوقف خواهند شد و اگر راه اندازی مجدد شود تمام فرزندانش نیز دوباره راه اندازی میشوند.استراتژی های نظارت - Supervision Strategiesدو استراتژی توکار وجود دارداستراتژی یکی برای یکی (پیش فرض) - One-For-Oneاستراتژی همه برای یکی - All-For-Oneتفاوت اساسی بین این دو مورد در میزان شیوع این تاثیر توسط  دستورالعمل مورد استفاده آن است.در یکی برای یکی ، دستورالعملی که برای والد تعیین میشود فقط روی فرزندی که خراب است اعمال میشود و روی فرزند های دیگر آن والد تاثیری ندارد. این استراتژی پیش فرض است در صورتی که استراتژی دیگری تعیین نشود.در همه برای یکی ، دستورالعملی که برای والد مشخص میشود برای فرزند خراب و همه ی فرزندان والد اعمال میشود.یک مورد مهم دیگر در انتخاب استراتژی های نظارت این است که چند بار یک فرزند می تواند و مجاز است که در یک بازه زمانی مشخص، خراب شود قبل از اینکه به طور کامل متوقف شود. مثلا تنها 10 خطا در 60 ثانیه مجاز باشد تا متوقف نشود.به مثال زیر توجه کنید: https://gist.github.com/sadeghhp/831f03a8d74d29a4f72799d2c8b561d6#file-supervisionstartegy-cs نکته چیست؟ مهار پذیریتمام مطلب در استراتژی های نظارت این است که بتوان خرابی را داخل سیستم با استفاده از قابلیت خود التیام بخشی مهار کرد.بدین صورت که عملیات هایی که بالقوه خطرناک هستند را از والد به فرزند منتقل میکنیم. فرزندی که تنها وظیفه اش انجام همام عملیات بالقوه خطرناک است.فرض کنید سیستمی داریم که قرار است امتیازات جام جهانی فوتبال و آمار بازیکنان را نگهداری و پردازش کند و به صورت تناوبی باید با فراخوانی داده ها از api که فیفا در اختیار آن قرار داده بروز رسانی شود. این فراخوانی api همیشه با خطر همراه است. به این معنی که اگر این درخواست دچار خطا شود ، اکتوری که این درخواست را ایجاد کرده خراب میشود.ما آمار و اعداد را در اکتور والد نگه داری میکنیم و کار فراخوانی api را به یک اکتور فرزند می سپاریم. در این حالت اگر فرزند دچار خرابی شود روی والد تاثیری ندارد و تمام داده های مهم و حساس در والد بصورت امن باقی میماند. با این کار وسعت خرابی را محدود می کنیم و از انتشار آن در کل سیستم جلوگیری میکنیم.بخاطر داشته باشید که می توانیم چندین کلون از این ساختار داشته باشیم تا به صورت موازی مثلا برای هر بازی فوتبال داده ها را جمع کرده و دنبال کند و لازم نیست کد جدیدی برای این کار اضافه کنیم.فرزند چقدر باید منتظر والد باشد؟این یک سوال رایج است که اگر تعدادی پیام در صندوق اکتور ناظر منتظر پردازش باشند چقدر طول میکشد تا پیام خطا و خرابی فرزند به والد برسد؟ آیا فرزند نباید منتظر بماند تا پیام های صندوق والد پردازش شود تا برسد به پیام اکتور فرزند و پاسخ دهد؟پاسخ: در واقع خیر. وقتی اکتوری پیام خطا برای ناظر خود ارسال میکند ، این پیام از نوع ویژه ای از پیام های سیستمی به ناظر میرسد و در اول صف پیام های صندوق ناظر قرار میگیرد و قبل از اینکه ناظر به حالت عادی برگردد پردازش میشود.وضعیت پیام در حال پردازش هنگام وقوع خطابدون در نظر گرفتن اینکه خرابی در اکتور پردازنده ی پیام اتفاق افتاده یا در والد آن که منجر به توقف آن شده ، پیام می تواند ذخیره شود تا دوباره بعد از راه اندازی مجدد اکتور، پردازش شود. چند راه برای این موضوع وجود دارد. یکی از رایج ترین روش های موجود استفاده از متد preRestart است. اکتور میتواند پیام را به خودش ارسال کند. در این حالت پیام به جای محل ذخیره موقت در حافظه، به صندوق ماندگار منتقل میشود (persistent mailbox). https://gist.github.com/sadeghhp/f5651eada45a676d792f418cd769996c#file-persistentmailbox-cs اگر درست عمل کنید، اکتور سیستم شما خود ترمیم کننده ای خوب میشود و به طور باور نکردنی انعطاف پذیر و میشود  و هر نوع خطا و خرابی را تحمل میکند و شما یک نفس راحت خواهید کشید.حالا باید یک درک کلی و خوب از این داشته باشید که نظارت در اکتور سیستم چطور عمل میکند و چطور یک سیستم منعطف اما برگشت پذیر را میتوان با این روش ایجاد کرد.</description>
                <category>sadeghhp</category>
                <author>sadeghhp</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jul 2022 08:57:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اکتور چیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghhp/%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-i7m1yl46efrm</link>
                <description>در واقع اکتور شبیه نقش انسان است در یک سیستم. تعامل اکتور ها درست مانند انسان ها است با رد و بدل کردن پیام. اکتور ها هم مانند انسان ها میتوانند در بین پیام هایی که تبادل میکنند کارهایی انجام دهند.تصور کنید چیزی شبیه یک مرکز تماس و پشتیبانی که صدها مشتری به صورت همزمان میتوانند با آن تماس بگیرند و مکالمه خاص خود با یکی از پاسخگوهای مرکز را داشته باشند. این مدل از تعامل بین افراد می تواند به صورت زیر با اکتور ها مدل شود:در اکتور مدل هر چیزی یک اکتور است. درست مانند برنامه نویسی شی گرا که در آن هر چیزی یک شی محسوب میشود.در C# مساله را به صورت کلاس ها و آبجکت ها در دومین خاص تعریف میکنیم و در akka.net مسائل به صورت اکتور و پیام تعریف میشود.یک مثال ساده از untypedActor در akka.net به صورت زیر است: https://gist.github.com/sadeghhp/52e1e3a5d03c49e25538584f01c37446#file-gistfile1-cs انواع مختلفی از اکتور در akka.net وجود دارد ولی در نهایت همه آنها از UntypedActor مشتق شده اند.پیام چیست؟احتمالا متوجه متد OnRecieve از کد بالا در BasicActor شده اید: https://gist.github.com/sadeghhp/2cba2e7584c019c1efcf095d55b29ac8#file-file-cs اینجا قسمتی از اکتور است که پیام ها را دریافت میکند. در akka  پیام یک آبجکت است. پیام میتواند یک رشته حروف یا یک عدد باشد یا یک کلاس که شما ساخته اید و تعریف کرده اید.مانند: OfficeStaff.RequestMoreCoffeاکتورها معمولا برای کار کردن با تعداد محدود و تعریف شده ای از انواع پیام ها طراحی می شوند اما اگر پیامی با تایپ تعریف نشده ای برای یک اکتور ارسال شود اتفاق بدی نمی افتد! فقط یک لاگ unhandled درج میشود و کار ادامه پیدا میکند.پیام ها Immutable هستندپیام ها کاملا تغییر ناپذیر هستند. خوب این به چه معنی است؟ یک شی تغییر ناپذیر چگونه شی است ؟جواب اینکه یک شی تغییر ناپذیر شی است که وضعیت آن مثلا محتوای درون حافظه آن بعد از اینکه ساخته شد تغییر نمیکند. نباید تغییر کند! نمی تواند تغییر کند.مثلا در دات نت کلاس string یک شی غیر قابل تغییر است. https://gist.github.com/sadeghhp/8584fee8ef115ce16091c3b2b72339cb#file-immutable-cs اتفاقی که می افتد به این صورت است:دات نت یک const string با محتوای !Hi تخصیص میدهدمتد ToLowerInvariant فراخوانی میشود و یک کپی از !Hi اصلی به صورت lowercase شده برگردانده میشودمتد Replace فراخوانی میشود و در hi! علامت تعجب با علامت سوال جایگزین میشود که در نهایت نتیجه آن میشود hi?چون string  اصلی تغییر ناپذیر است ، تمام عملیات ها با ساختن کپی های جدید که تغییرات گرفته انجام میشود.در akka پیام های تغییر ناپذیر به صورت ذاتی thread-safe هستند. یعنی هیچ تردی نمی تواند محتوای پیام را تغییر دهد بنابراین ترد دومی که پیام را دریافت میکند نگران این نیست که ترد قبلی تغییری در محتوای پیام ایجاد کرده است.بنابراین در akka تمام پیام هایی که بین اکتور ها رد وبدل میشود immutable و thread-safe هستند و به همین دلیل است که در akka  هزاران اکتور به صورت همزمان می توانند پیام های همزمان را پردازش کنند بدون اینکه نگران مکانیزم هایی مانند سینکرونازیشن باشند.رفتار اکتور هابه صورت اجمالی با اجزای پیام ها و اکتور ها آشنا شدیم. حالا زمان آن است که ببینیم اینها چگونه باهم کار میکنند.اکتور ها از طریق پاس دادن پیام ها کار میکننددر برنامه نویسی شی گرا ، اشیا از طریق فراخوانی فانکشن های همدیگر عمل میکنند. در برنامه نویسی رویه ای هم به همین صورت است. کلاس A یک متد از کلاس B  را فراخوانی میکند و منتظر میماند تا متد جواب بدهد سپس کلاس A می تواند کارش را ادامه دهد.در akka و اکتور مدل با ارسال پیام به یکدیگر ارتباط اکتور ها صورت می پذیرد. چه نکته ای در این روش و ایده حائز اهمیت است؟اینکه ارسال پیام ها به صورت Asynchronous انجام میشود به این معنی که اکتور فرستنده پس از ارسال پیام به اکتور گیرنده میتواند بدون آنکه منتظر جواب آن باشد به کار خود ادامه دهد در این زمان اکتور گیرنده به پردازش پیام های دریافتی مشغول میشود در نتیجه تمام تعاملات بین اکتور ها به صورت Async انجام میشود.اما یک مزیت مهم و جالب دیگر هم وجود دارد! از آنجا که تمام عملیات از طریق پیام ها صورت میگیرد و هر پیام یک آبجکت مجزا و منحصر به فرد است ،  اکتور میتواند لیست و تاریخچه ای از آن ها را داشته باشد و حتی می تواند پردازش بعضی از آنها به تعویق اندازد!تصور کنید که بخواهید عملیات undo را با اکتور پیاده سازی کنید. هر تغییری به صورت یک پیام است. برای undo کردن یکی از این تغییرات کافی است آن را از لیست پیام های اکتور پیدا کنید و آنرا به اکتور یکه مسئول تغییر وضعیت است بفرستید! به همین سادگی.اکتور ها پیام را به آدرس هم می فرستند نه اینکه مستقیم به هم بفرستند!یک قابلیت فوق العاده دیگر هم در اکتور سیستم وجود دارد: Location Transparencyلوکیشن ترنسپرنسی به چه معنی است ؟ یعنی در اکتور سیستم هنگامی که شما قصد دارید پیامی را به اکتوری بفرستید ، نیازی نیست تا بدانید آن آکتور کجای سیستم قرار گرفته است. سیستمی که در آن ممکن است شامل صد ها ماشین باشد!  فقط کافی است تا آدرس آن اکتور را بدانید!برای مثال اگر شما بخواهید به دوستتان تلفن بزنید لازم نیست محل واقعی او را در کشور و شهر و کوچه و خیابان ها بدانید! کافی است شماره تلفن او را داشته باشید تا بتوانید با او تماس بگیرید چون شرکت مخابرات بقیه کار را برای شما انجام میدهد.اکتور ها هم به همین نحو عمل میکنند. هر اکتوری یک آدرس با ساختاری خاص دارد که آن را در سیستم دسترس پذیر میکند.Protocolمانند اینترنت که http, https, ftp و … دارد، در akka برای ارتباط بین پروسه ها میتوان از پروتکل های مختلفی استفاده کرد. پیشفرض برای اکتورسیستمی که به صورت تک پروسسی است از akka:// استفاده میشود. اگر از remoting  یا clustering بخواهیم استفاده کنیم akka.tcp:// یا akka.udp:// قابل استفاده است تا بتوان بین نود ها ارتباط برقرار کرد.ActorSystemهر اکتور سیستمی لازم است در ابتدای شروع و ایجاد یک نام داشته باشد که بین تمام پروسس ها یا ماشین هایی که در سیستم توزیع شده akka وجود دارد مشترک است.Addressاگر از remorting استفاده نکنیم این قسمت از ActorPath قابل حذف شدن است در غیر این صورت به صورت IP یا Domain name استفاده میشود تا ارتباط remote انجام پذیر باشدPathاین مسیر یک اکتور مشخص است . ساختار آن درست شبیه URL است با این نکته که تمام اکتور هایی که توسط کاربر ساخته میشود در شاخه ی /user/  از اکتور اصلی (root actor) قرار میگیرند.بنابراین وقتی میخواهید یک پیام برای اکتوری بفرستید، پیام را به آدرس آن ارسال می کنید: https://gist.github.com/sadeghhp/450f5a393763eac021ad9f2473dbc7ec#file-locationtransparency-cs ارسال پیام به یک ریموت اکتور درست مانند ارسال پیام به یک لوکال اکتور است! این همان لوکیشن ترنسپرنسی است که بالاتر به آن اشاره کردیم.تمام پیام هایی که به ActoreReference ارسال میشود درون Mailbox مربوط به آن اکتور قرار میگیردهنگامی که پیامی به اکتور ارسال میشود به صورت مستقیم به متد OnReceive نمی رود.پیام درون mailbox آن اکتور قرار میگیرد که در آن ترتیب ورود و خروج رعایت میشود. یعنی پیامی که زودتر آمده زودتر نیز پردازش میشود. درست مانند یک صف. میل باکس کار ساده ای انجام میدهد. پیام را میگیرد و نگه میدارد تا اکتور آماده پردازش کردن آن بشود. وقتی که اکتور آماده بود میل باکس پیام را به متد OnRecieve میرساند و عملیات پردازش پیام در اکتور آغاز میشود.اکتور تنها یک پیام را در لحظه پردازش میکنددر akka.net اینکه actor context و internal state همیشه به صورت thread-safe هنگام پردازش پیام ها عمل کنند تضمین شده است.دلایلی که برای این موضوع وجود دارد از این قرار است:چون پیام ها غیرقابل تغییر (immutable) هستند بنابر این محتوای هر پیام به صورت موروثی thread-safe استچون پیام ها به صورت سریالی پردازش میشوند. بنابراین تغییرات داخلی در وضعیت هر اکتور نیازی به سینک شدن بین ترد ها ندارد و میتوان با آن ها مانند محیط های تک رشته ای (single threaded) رفتار کرد.بنابراین یک اکتور نمیتواند پیام دوم را پردازش کند مادامی که از متد OnRecieve خارج نشده باشد. هنگامی که از این متد خارج شود mailbox پیام بعدی را به OnRecieve میفرستد.اکتور میتواند Internal State داشته باشددرست مثل کلاس های دیگری که در C# وجود دارد، هر اکتور میتواند خواص و فیلد های خود را داشته باشد.وقتی اکتور ری استارت میشود ، اینستنس آن از بین میرود و مجددا ساخته میشود.نمونه جدید ساخته شده با آرگومان های مربوط به کانستراکتور از طریق چیزی به نام Props به نمونه جدید داده میشود. در مورد Props صحبت خواهیم کرد اما فعلا به آن به چشم یک طرز تهیه اکتور (مانند دستور پخت) نگاه کنید.دلیلی که به این موضوع اشاره کردیم این است که میخواهیم در مورد &quot;چرخه زندگی&quot; اکتور صحبت کنیم و باید به یاد داشته باشیم که که akka.net هر زمانی که بخواهیم یا هر زمانی که مشکلی پیش بیاید میتواند یک اکتور را از نو راه اندازی کند و اکتور را به وضعیت ابتدایی آن منتقل کند.چرخه زندگی اکتور ها به خوبی تعریف شده استقبل از اینکه یک اکتور آماده شروع به پردازش پیام های درون صندوقش باشد ، باید توسط &quot;Actor System&quot;  نمونه سازی شود یا ساده تر اینکه ایجاد و آماده شود.اکتور ها ابتدا ساخته می شوند و سپس شروع به کار میکنند و بیشتر عمرشان را صرف پردازش پیام های دریافتی میکنند و هنگامی که دیگر نیازی به آن ها نیست می توانید آن را متوقف یا به عمرش پایان دهید.هنگامی که یک اکتور به طور تصادفی دچار کرش می شود مثلا در مواقعی که یک unhandled exception رخ میدهد ناظر آن اکتور آن را ری استارت میکند و چرخه زندگی آن از ابتدا شروع میشود. نکته جالب و مهم این است که هیچ کدام از پیام های باقی مانده و پردازش نشده در mailbox آن اکتور از بین نمی رود و منتظر میماند تا اکتور آماده ی پردازش گردد.1- Actor’s constructorمانند هر کلاس دیگر در C# میتوانید آرگومان های مورد نظر را به سازنده ی کلاس بدهید2- PreStartدر این قسمت می توانید کدی را قرار دهید که باید قبل از شروع دریافت پیام ها اجرا شود و محل خوبی است برای قرار دادن منطق و مقداردهی های اولیه. این قسمت هنگام ری استارت هم فراخوانی میشود.3- PreRestartاگر اکتور به طور اتفاقی دچار مشکل شود والد اکتور آن را ری استارت میکند4- PostStopیکبار هنگامی که اکتور متوقف میشود فراخوانده میشود. بعد از آن اکتور هیچ پیامی دریافت نمیکند. اینجا جایی است که میتوان در آن به پاکسازی اقدام کرد. این متد هنگام ری استارت شدن اکتور فراخوانی نمیشود و فقط هنگامی که عمدا اکتور را از بین میبرید فراخوانده میشود.5- PostRestartهنگام ری استارت شدن بعد از PreRestart و قبل از PreStart فراخوانی میشود. اینجا جایی است که میتوانید دیاگ ها لازم یا لاگ هایی در مورد کرش اکتور را ثبت کنید.همه اکتور ها والد دارند اما فقط بعضی فرزند دارنددرست مانند انسان ها ، هر اکتوری حتما والد دارد و ممکن است خواهر و برادر یا فرزند داشته باشند ولی لزوما فرزند ندارد.این بدین معنی است که هر اکتوری باید توسط یک اکتور دیگر ایجاد شود.پس وقتی به صورت زیر عمل میکنیم: https://gist.github.com/sadeghhp/af6e8fe5a1413e2d01962bd4fbb678ac#file-actorparent-cs در واقع ما یک اکتور فرزند برای اکتور اصلی /user/ ایجاد میکنیم در نتیجه مسیر این اکتور جدید به این صورت است:/user/myActor/به همین صورت میتوانیم از داخل یک اکتور ، یک اکتور دیگر ایجاد کنیم: https://gist.github.com/sadeghhp/eae05f62378636b1b4a84208615bbd23#file-actorchild-cs در این مورد مسیر اکتور جدید به این صورت است:/user/myActor/child1/ولی چرا این موضوع مهم است؟اکتور والد ، ناظر فرزندانش استقبل تر در قسمت چرخه حیات اکتور با این مفهوم آشنا شدیم که اکتور ها توسط ناظرشان ری استارت میشوند. هر اکتور والدی پیام مخصوص مربوط به کرش کردن فرزندش را دریافت میکند.اکتور های والد دارای استراتژی نظارت هستند(میتوانید خودتان هم یک استراتژی تعریف کنید) که به آن ها این امکان را میدهد که به چه صورت کرش و خرابی اکتور فرزند را مدیریت کنند. اکتور های والد می توانند یکی از تصمیمات زیر را اجرا کنند:1- Restartراه اندازی مجدد اکتور خراب شده که به صورت پیش فرض اکتور والد به صورت متوالی در بازه ی زمانی کوتاهی انجام میدهد.2- Stopمتوقف کردن اکتور خراب که به صورت دائمی آن را انجام میدهد.3- Escalateدر این حالت خرابی به ناظر های بالاتر نیز منتقل میشودوقتی که Stop یا Restart اتفاق بیفتد ، تمام فرزندان اکتور والد تحت تاثیر واقع می شوند و یا همگی کشته میشوند یا همه مجدد راه اندازی میشوند.در واقع می توانید کل قسمتی از یک شاخه یا درخت اکتور ها را که از کار افتاده است را راه اندازی مجدد کنید.این یک مفهوم واقعا قدرتمند برای قابلیت اطمینان(Reliability) و خود درمانی(self-healing) است که در آینده با جزئیات بیشتری به آن خواهیم پرداخت.پس چگونه اکتور ها همزمان عمل میکنند؟بعد از تمام این ها ، اگر هر اکتور در لحظه تنها یک پیام را  میتواند پردازش کند ، آیا این به شدت کند نیست ؟این سوال خوبی است پس ببینیم چگونه مجموعه اکتور ها در اکتور سیستم یک سوپر ماشین پردازشی ایجاد میکند.اکتور ها بسیار سبک هستندبر اساس بنچمارکی که در سایت Akka.net وجود دارد، شما میتوانید 2.5 میلیون اکتور را در تنها 1 گیگابایت رم جا دهید. ضمنا با بهینه سازی های جدیدی که روی این کتابخانه ایجاد شده میتوان بهتر از این هم عمل کرد. نکته اصلی این است که اکتور ها خیلی سبک و کم هزینه هستند و میتوانید به وفور و بدون نگرانی از آن ها استفاده کنید.مقیاس پذیری اکتورهااکتور ها کم هزینه هستند و میتوان به راحتی هزاران اکتور ایجاد کرد. یک اکتور میتواند یک پیام را در لحظه پردازش کند ولی هزاران اکتور هزاران پیام را در لحظه پردازش میکنند. با این تکنیک است که می توان پتانسیل پردازش همزمان اکتور سیستم را آزاد کرد و از آن بهره برد! با مقیاس عظیمی از اکتور های در حال پردازش.در واقع شما بیشترین مزیت اکتور ها را موقعی به دست می آورید که از تعداد زیادی از آن ها استفاده کنید. اگر کل برنامه شما با یک اکتور نوشته شود قطعا به طرز وحشتناکی کند خواهد بود!بنابراین برنامه ی شما و اکتور سیستم باید به گونه ای طراحی شود که با تعداد زیادی اکتور پردازش ها صورت پذیرد تا بتوانید از قابلیت های واقعی پردازش همزمان اکتور مدل بهره مند شوید.اکتورهای تنبلحالا اگر یک اکتور پیامی برای پردازش نداشته باشد چه اتفاقی خواهد افتاد ؟اگر پیامی نباشد اکتور هم هیچ کاری انجام نمیدهد. فقط اکتور هایی که صندوقشان حاوی پیام است کار میکنند و از پردازنده ی شما کار میکشند. اکتوری که پیامی در صندوق ندارد هیچ ترد یا منابع دیگری از سرور را اشغال نمیکند. اکتور ها &quot;ری اکتیو&quot; هستند. آن ها منتظر میمانند تا پیامی برسد تا از خواب بیدار شوند. این یکی از دلایل سبک و کم هزینه بودن اکتور ها است.</description>
                <category>sadeghhp</category>
                <author>sadeghhp</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jul 2022 13:14:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اکتور مدل در 10 دقیقه</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghhp/%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D9%84-%D8%AF%D8%B1-10-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-tyizn4ij09v7</link>
                <description>واقعیت این است که پردازنده ها دیگر از این سریع تر نمی شوند. اتفاقی که افتاده این است که حالا به پردازنده هایی قوی تر با چندین و چند هسته دسترسی داریم.اگر بخواهیم به تمام قدرت این سخت افزار های دوست داشتنی دسترسی داشته باشیم باید راهی پیدا کنیم. باید کاری کنیم که برنامه ی ما (کد ما) به صورت همزمان به همه هسته های پردازنده دسترسی داشته باشد.سال هاست که با باگ های غیرقابل ردیابی و توسعه دهنده های افسرده طرفیم که نشان میدهد صرفا استفاده و مدیریت رشته ها (ترد ها) برای رسیدن به تمام توان پردازنده جواب نیست اما جای نگرانی هم نیست! در واقع یک راه حل جایگزین خوب برای این موضوع وجود دارد! اکتور مدل.اکتور مدلاکتور مدل در واقع یک مدل مفهومی است برای مواجهه با مسئله پردازش همزمان در توسعه برنامه ها. در این مدل قوانینی برای کامپوننت های سیستم تعریف میشود که چگونه و به چه صورت این اجزا باهم در ارتباط و تعامل باشند و چگونه رفتار کنند. معروف ترین زبانی که بر اساس این مدل طراحی شده erlang است. در این مطلب قصد دارم بیشتر به مدل و عملکرد آن بپردازم و به پیاده سازی ها و کتابخانه های آن کمتر اشاره خواهم کرد.اکتورهااکتور ها شهروند های درجه یک این مدل هستند. در واقع اکتور ها اصلی ترین و اساسی ترین اجزای مورد استفاده در اکتور مدل هستند! از اسمش هم پیداست البته.اکتور ها واحد پردازش اصلی هستند. پردازش چه چیزی ؟ پیام ها. اکتور های قسمتی از سیستم هستند که پیام ها را دریافت کرده و پردازش میکنند.ایده اصلی خیلی شبیه به برنامه نویسی شی گرا است. یک ابجکت پیام دریافت میکند ( یک متد از آن صدا میشود ) و یک کاری بر اساس پیام دریافت شده انجام میدهد ( بر اساس متدی که صدا شده کاری خاصی انجام میشود )تفاوت اساسی اینجاست که هر اکتور به صورت کامل از بقیه اکتورها ایزوله است و هیچ حافظه ای را با هم به اشتراک نمیگذارد و جذاب تر اینکه هر اکتوری میتواند یک وضعیت اختصاصی (private state) داشته باشه که هرگز به صورت مستقیم توسط دیگر اکتور ها قابل دسترسی و تغییر نیست.مورچه ، مورچه نیستهمانطور که یک مورچه معنی واقعی مورچه ها و جمعیت شان را نمی تواند نمایندگی کند ، یک آکتور هم به تنهایی نمیتواند مفهوم اکتور مدل را نمایندگی کند و در واقع تعامل بین اکتور ها هست که به آن ها معنی و ارزش میدهد.اکتورها در یک سیستم عمل میکنند. در این سیستم هر چیزی یک آکتور است و هر اکتور یک آدرس منحصر به فرد دارد و این باعث میشود که اکتور ها بتوانند به همدیگر از طریق این آدرس پیام ارسال کنند.اکتور ها صندوق پستی دارند! (Mailbox)این مطلب خیلی مهم است که بدانیم با اینکه چند اکتور می توانند به صورت همزمان اجرا شوند ولی هر اکتور پیام های دریافتی را به صورت متوالی و به ترتیب پردازش میکند. به این معنی که اگر 3 پیام همزمان به یک اکتور ارسال شود ، اکتور فقط یک پیام را در لحظه اجرا و پردازش میکند و دو پیام بعدی را در لحظات بعدی (هرچند بسیار بسیار کوتاه) پردازش میکند.اگر بخواهیم این 3 پیام را همزمان پردازش کنیم باید 3 اکتور ایجاد کنیم و به هرکدام یک پیام ارسال کنیم همزمان!پیام ها به صورت Async به اکتور ارسال می شود ، پس لازم است جایی پیام ها ذخیره شوند تا بتوان آن ها را به ترتیب پردازش کرد. صندوق پستی (mailbox) یک اکتور ، جایی است که پیام ها به صف میشوند.اکتور ها از طریق ارسال پیام با هم تعامل دارند. پیام هایی که به صورت Async ایجاد و ارسال می شوند. پیام ها در mailbox اکتور منتظر میمانند تا نوبت پردازش آنها فرا برسد.کاری که اکتور انجام می دهدوقتی که یک اکتور پیامی را دریافت میکند یکی از این 3 کار را انجام میدهد:ایجاد اکتور یا اکتور های جدیدارسال پیام برای دیگر اکتور هاتصمیم میگیرد با پیام بعدی چه کاری انجام بدهددو مورد اول مشخص است که چه کاری انجام میدهند اما مورد سوم جالب تر است.قبلا اشاره کردم که هر اکتوری میتواند یک وضعیت شخصی (private state) داشته باشد ، تعیین کردن اینکه اکتور با پیام بعدی چه کاری بکند، یعنی اینکه این وضعیت شخصی اکتور به نحوی تغییر کند که مشخص شود برای پیام بعدی چه اتفاقی باید بیفتد و یا ساده تر اینکه چگونه پردازش شود.فرض کنید یک اکتور داریم که قرار است مانند یک ماشین حساب عمل کند و وضعیت اولیه آن عدد صفر است. وقتی این اکتور پیام (add(1 را دریافت میکند به جای اینکه وضعیت خود را تغییر دهد، تصمیم میگیرد که برای پیام بعدی که دریافت می کند، وضعیت 1 باشد.تحمل خطا (Fault tolerance)ارلنگ مبدع فلسفه ی &quot;let it crash&quot; است. ایده ای که پشت این فلسفه بود این است که نمیتوان تمام خطاهایی که ممکن است در سیستم اتفاق بیفتد را پیش بینی کرد و راه حلی برای آنها یافت! چون راهی نیست که بتوان قبل از وقوع تمام آن ها، به آن ها فکر کرد.کاری که ارلنگ میکند این است که اجازه میدهد crash اتفاق بیفتد به این صورت که این موضوع تحت نظر کسی است که تنها وظیفه اش این است که بداند موقع crash چه کاری باید انجام دهد. مثلا آن قسمت خاص از کد را دوباره انجام دهد تا به وضعیتی پایدار برسد!چیزی که این را در ارلنگ شدنی کرده چیزی نیست جز اکتور مدل !هر کدی داخل یک اکتور اجرا می شود و اکتور کاملا ایزوله است. به این معنی که state آن مستقیما توسط اکتور دیگری تغییر نمیکند و تحت تاثیر قرار نمیگیرد. یک ناظر وجود دارد که در واقع آن هم یک اکتور است که هنگامی که اکتور مورد نظارت دچار مشکل و کرش میشود آن را میبیند و از مشکل آن با خبر میشود و در آن هنگام ناظر کاری انجام میدهد.این قابلیت باعث میشود که بتوان سیستمی ساخت که &quot;خود درمان&quot; (self heal) باشد به این معنی که اگر اکتوری دچار موقعیت خاصی شد و کرش کرد به هر دلیلی ، ناظر آن اکتور میتواند کاری کند که تا آن اکتور دوباره به وضعیت ثابت و پایدار برگردد. استراتژی های مختلفی هم برای این وجود دارد که یکی از معمول ترین آن ها &quot;راه اندازی مجدد&quot; (restart) اکتور به وضعیت ابتدایی آن است.توزیع (Distribution)یکی دیگر از جنبه های بسیار جالب اکتور مدل این است که وقتی پیامی ارسال می شود اهمیتی ندارد که اکتور هدف به صورت لوکال اجرا شده یا روی یک نود دیگر در کلاستر! پیام به مخاطب میرسد هر جا که باشد.اگر اکتور فقط قسمتی از کد است که وظیفه ی آن پردازش پیام های داخل صندوقش است و جواب دادن به آن، دیگر چه اهمیتی دارد که این اکتور کجا و روی چه ماشینی اجرا شده باشد ؟ مادامی که ما میتوانیم پیام را ارسال کنیم و از آن طرف آن را دریافت کنیم همه چیز خوب پیش خواهد رفت.این موضوع به ما اجازه میدهد تا سیستمی داشته باشیم با چندین ماشین که اگر یکی از ماشین ها را از دست بدهیم به راحتی بتوانیم اکتورها را روی ماشین دیگر اجرا کرده و از آن ها استفاده کنیم.قدم بعد چیست؟این مطلب یک نگاه اجمالی به اکتور مدل بود. اما برای استفاده از این مدل و مزایای آن لازم است از زبان هایی که بر اساس این مدل پیاده سازی شده اند مانند Erlang یا Elixir استفاده کنیم یا در زبان های دیگر از کتابخانه هایی که بر اساس آن توسعه داده شده اند استفاده کنیم.در جاوا و اسکالا کتابخانه Akka وجود دارد که در واقع پیشرو در پیاده سازی این مدل است و کتابخانه Akka.net هم بر اساس آن برای محیط دات نت توسعه داده شده است. همچنین کتابخانه Celluloid برای روبی ارائه شده و همچنین یک پیاده سازی هم توسط مایکروسافت وجود دارد تحت عنوان Orleans که در محیط دات نت قابل استفاده است.امیدوارم این مطلب شما را با این مفهوم آشنا کرده باشد و برای شما کنجکاوی لازم را ایجاد کرده باشد که به صورت عمیق تر وارد آن شوید و بتوانید برای نیاز های خود از آن استفاده کنید.http://akka.net/https://akka.io/https://dotnet.github.io/orleans/https://github.com/celluloid/celluloidhttps://www.erlang.org/</description>
                <category>sadeghhp</category>
                <author>sadeghhp</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jul 2022 07:51:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا پارادیم «اکتور مدل» مهم است؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghhp/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A7%DA%A9%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D9%84-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-ktxui5ztukha</link>
                <description>همه‌ی ما با برنامه‌نویسی شی‌گرا آشنا هستیم. کم و بیش با Aspect Oriented Programming نیز آشنایی داریم. اخیراً Reactive Programming فراگیرتر شده‌است. ولی خیلی از ما چیز زیادی راجع به پارادایم Actor Model نمی‌دانیم. با اینکه در دوره دانشجویی اشاراتی به این پارادایم شد، ولی من درک خوبی از اهمیت و کاربرد آن پیدا نکردم. در سال‌های بعد از دانشگاه هر از چندی گذارم به سایت akka می‌افتاد ولی زیاد بند نمی‌شدم. گویا برای یادگیری و استفاده از آن اینرسی داشتم.در این مطالعات متوجه‫ شدیم بسیاری از پیام‌رسان‌های معروف از «اکتور مدل» استفاده می‌کنند. عبرت‌آموز آن‌که باز سعی داشتم به جای استفاده از پلتفرم‌های اکتوری با ترفندهایی خاصیت اکتورها را شبیه‌سازی کنم. در نهایت پس از بررسی پیام‌رسان متن‌باز actor.im مجاب شدم که باید اکتور مدل را امتحان کنیم. اینجا بود که فهمیدم نسبت به یک پارادایم مهم برنامه‌نویسی غفلت کامل داشتم.‫ سعی می‌کنم برخی از خواص برنامه‌نویسی با مدل اکتور را توضیح دهم با این امید که توجه بیشتری به این پارادایم‫ مفید و پرکاربرد در ایران ایجاد شود.‫مزیت اول: راه‌ حل متفاوتی برای مدیریت هم‌روندی (Concurrency Management)از پیام‌رسان مثال می‌زنم. می‌خواهیم تعداد بازدیدهای یک پست را در یک کانال پرمخاطب بشماریم. در روش متعارف‫ اینطور عمل می‌کنیم:‫یک میکروسرویس مسئول شمردن تعداد بازدید پست‌هاست. برای مقیاس‌پذیری (scalability) و دسترسی‌پذیری (availability) چندین نمونه (instance) از این میکروسرویس بالا می‌آوریم. این میکروسرویس‌ها کاملاً stateless هستند.‫تعداد بازدیدها را در یک پایگاه‌داده sql (مثل postgres) یا no-sql (مثل redis) نگه می‌داریم.‫برای اینکه چند نود یا چند thread مستقل با دستکاری همزمانِ «تعداد بازدید یک پست» خرابکاری نکنند، باید از یک قفل توزیع‌شده (distributed lock) استفاده شود. یعنی threadای که می‌خواهد تعداد بازدید را زیاد کند باید block شود تا وقتی اختیار قفل توزیع‌شده را به دست بیاورد و مطمئن شود thread دیگری روی این رکورد فعال نیست. آنگاه می‌تواند عدد قبلی را بخواند و عدد جدید را بنویسد.‫حالا ببینیم این مساله با مدل اکتور چطور حل می‌شود.‫یک میکروسرویس اکتوری (مثلاً مبتنی بر akka) می‌سازیم و چند نمونه (instance) از آن بالا می‌آوریم. این نودها در یک کلاستر akka قرار می‌گیرند و با هم هماهنگ می‌شوند.‫به هر کانال در پیام‌رسان یک اکتور اختصاص می‌دهیم. هر اکتور کانال، روی یکی از نودهای کلاستر جانمایی می‌شود. در واقع اکتور کانال یک شیء (Object) است که رفتار (Behavior) و وضعیت (State) آن کانال را در خود جای می‌دهد.‫اِعمال و پاسخگویی همه رویدادهای مربوط به یک کانال، به اکتور وی واگذار می‌شود. رویدادها در یک صف (Mailbox) قرار می­‌گیرند و یکی یکی برای پردازش، تحویل اکتور می‌شوند.‫وضعیت اکتور، یک شیء معمولی با فیلدهای دلخواه است. مثلا می‌تواند یک Map از «شناسه پست‌ها» به «تعداد بازدید» داشته باشد. حتی به ConcurrentMap نیاز نیست. چون رویدادها یکی یکی از Mailbox خارج و اعمال می‌شوند و مشکل هم‌روندی پیش نمی‌آید.‫هر وقت اکتور یک «رویداد بازدید» از Mailbox بردارد، در Map، تعداد بازدیدهای آن پست را بدون نگرانی از هم‌روندی یکی زیاد می‌کند. راجع‌ به ذخیره‌سازی این داده‌‌ها (Persistency) ان‌شاءالله در پست دیگری توضیح خواهم‌ داد.‫در این مدل، مساله این است که بتوانیم اکتور مناسب را در کلاستر پیدا کنیم و رویداد را در Mailbox او قرار دهیم. در واقع مساله distributed lock در راه حل کلاسیک، تبدیل به مساله distributed actor lookup می‌شود. مزیت این مدل آن است که برای مدیریت هم‌روندی نیازی به IO نیست و threadها بلاک نمی‌شوند. موقع کد زدن نگران هم‌روندی نیستیم. گویا برنامه Single Thread است.لینک اصلی مطلب</description>
                <category>sadeghhp</category>
                <author>sadeghhp</author>
                <pubDate>Wed, 13 Jul 2022 07:49:25 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>