<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های sadeghjam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sadeghjam</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 04:46:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/16168/avatar/Y7YJgN.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>sadeghjam</title>
            <link>https://virgool.io/@sadeghjam</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آنچه از کتاب «فرمول؛ قوانین جهانی موفقیت» یاد گرفته‌ام</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghjam/the-formula-the-universal-laws-of-success-bsntrsxed83s</link>
                <description>فرمول؛ قوانین جهانی موفقیتبا کتاب «فرمول؛ قوانین جهانی موفقیت» نوشته‌ی آلبرت لزلو بارابَسی نخستین بار از طریق اپیزود بیست و هشتم پادکست بی‌پلاس آشنا شدم. بعد از خواندن کتاب و گوش دادنِ دوباره به این اپیزود، باید بگویم که تیم بی‌پلاس به خوبی حق مطلب را درباره‌ی کتاب ادا کرده‌اند.برخلاف آنچه که شاید از نام کتاب برداشت شود، اینجا با کتابی به سبک خودیاری و موفقیت به معنای عام آن روبرو نیستیم. در حقیقت آقای بارابسی فیزیکدان و دانشمند علوم شبکه و داده‌هاست و در تحقیقاتش سعی نموده تا با روش‌های علمی و آماری، آنچه که بین انسان‌های موفق در رشته‌های مختلف مشترک است را ببیند و بر اساس آن‌ها فرمول‌هایی کلی برای موفقیت بنویسد.در همان مقدمه‌ی کتاب عنوان شده است که موفقیتی که درباره‌ی آن صحبت می‌شود، موفقیتی بیرونی و جمعی است، نه درونی و فردی. در حقیقت وقتی از موفقیت جمعی حرف می‌زنیم، نیازمند پاسخ یک اجتماع هستیم. باید ببینیم که عملکرد ما چقدر برای جامعه مهم است. اما «عملکرد» در فرمول موفقیت تنها یک متغیر است. بارابسی می‌نویسد: «موفقیت شما، به شما و عملکردتان مربوط نیست. بلکه به ما و نحوه برداشت ما از عملکردتان مربوط است.» یا ساده‌تر بگوییم؛ موفقیت مربوط به خودِ شما نیست، بلکه مربوط به «ما» است. موفقیت یک سنجش جمعی است که نشان می‌دهد چگونه افراد به عملکرد ما واکنش نشان می‌دهند. اگر بخواهیم موفقیت خود را بسنجیم یا بفهمیم که چطور در نهایت تشویق می‌شویم، نمی‌توانیم فقط به عملکردها یا دستاوردهای‌مان نگاه کنیم. در عوض باید اجتماع خود را مطالعه کنیم و واکنش آن اجتماع را به سهم خودمان در هر زمینه‌ای بررسی کنیم. اگر ما عملکرد شما را نبینیم، نپذیریم و تشویق نکنیم، اگر ما - منظور از «ما»، بیش از چند صدای جداافتاده است - ارزش پروژه‌تان را درک نکنیم، احتمالاً بی ارزش قلمداد خواهد شد، راکد می‌ماند یا به ندرت موفق می‌شود.« به نظر می‌رسد که تکریم بیشتر به کسانی وابسته است که دیگران را تکریم می‌کنند، نه آن کسانی که تکریم می‌شوند.»         - ارسطوپس از این مقدمه، نویسنده به تفصیل و با اشاره به تحقیقاتی که با کمک تیمش انجام داده‌اند، به تشریح ۵ قانون جامع برای موفق شدن براساس تعریفی که در بالا آمد، می‌پردازد:قانون اول : عملکرد باعث موفقیت می‌شود، اما وقتی عملکرد را نمی‌توان سنجید، شبکه‌ها باعث موفقیت می‌شوند.در این قسمت برای روشن‌تر شدن اهمیت «عملکرد» نویسنده به سراغ مدارس می‌رود تا ببیند که براساس داده‌ها، آیا مدارس در موفقیت دانش‌آموزان نقش دارند. و پس از بررسی معلوم می‌شود که «مدرسه اصلاً مهم نیست، بلکه دانش‌آموز مهم است.»«مدرسه از شما دانش‌آموزی برتر نمی‌سازد. بلکه شما آن قدر عالی هستید که مدرسه عالی می‌شود!»عملکرد و بلندهمتی فرزند شما در جایی که فکر می‌کند به آن تعلق دارد، تعیین کننده‌ی موفقیت اوست.پس از مدرسه، بارابسی به سراغ هنر می‌رود تا ببیند که چرا یک اثر هنری میلیون‌ها دلار می‌ارزد اما اثر دیگری که شاید نتوان تفاوت‌شان را تشخیص داد هیچ ارزشی ندارد؟ و براساس بررسی داده‌های این دسته به این نتیجه می‌رسد که هرچه سنجش عملکرد دشوارتر باشد، اهمیت عملکرد کمتر می‌شود. و اینجاست که شبکه‌ها کار را پیش می‌برند: مهم نیست در چه زمینه، رشته و یا صنعتی باشیم، اگر می‌خواهیم موفق شویم باید به شبکه‌ها مسلط شویم. اگر نتوانیم ثابت کنیم که در کاری که انجام می‌دهیم بهترین هستیم، انتظار بالا رفتن از نردبان شرکتی که در آن کار می‌کنیم، واقع‌گرایانه نیست.قانون دوم : عملکرد محدود است، اما موفقیت نامحدوداین قانون درباره عوامل پنهانی است که انتخاب ما را شکل می‌دهند. این قانون گویای این است که چرا متخصصان در مسابقات انتخاب بهترین نوشیدنی یا چیره‌دست‌ترین نوازنده ویولون محکوم به شکست هستند. یا چرا وقتی تایگر وودز در زمین مسابقه گلف است، رقیبان وی بسیار بد بازی می‌کنند و چرا در مصاحبه‌های شغلی تقریباً همیشه آخرین مصاحبه‌شونده استخدام می‌شود.در بررسی موارد ذکر شده معلوم شد که حتی اگر عملکرد باعث موفقیت شود، مشکل این است که تفاوت‌های بین رقبا آن‌قدر اندک است که تقریباً در بیشتر موارد غیر قابل اندازه‌گیری است. داده‌ها گویاست. مدال‌های طلایی که به بطری‌ها در شراب‌فروشی‌ها چسبیده، بر اساس علم بی ارزش است. برنده شدن در این رقابت‌ها عمدتاً شانسی است.درباره مصاحبه‌های استخدامی هم وضع بر همین منوال است. نویسنده در این‌باره می‌گوید: شخصی زمانی به من گفت که چطور یک نفر را به خاطر اینکه جوراب صورتی پوشیده بود، استخدام کرد! در واقع اگر ویژگی‌های خاص هر کدام از افراد را که استخدام کردم دنبال کنم، اغلب همین ژست‌ها و نشانه‌هاست که به یاد می‌آورم.این‌ها نشان می‌دهد که باید خودِ واقعی‌مان را وارد یک مصاحبه کنیم. یک جواب نامحتمل یا نقل خاطره‌ای شخصی و جالب ممکن است باعث پیشرفت شما شود. با توجه به این فرضیه که عملکرد محدود است، اگر راه‌های ساده‌ای بیابید که بدرخشید، انجام این کار بسیار معنادار خواهد بود.«مرزی باریک بین تمیز دادن خودتان در جمعیت وجود دارد. وقتی داده‌های قوی نداریم که ادامه دهیم، عواملی که ما را تحت تاثیر قرار می‌دهند، ظریف و ناخودآگاه هستند، می‌تواند باعث تفاوت‌های زیادی شوند.»براساس تحقیقات بسیاری که انجام شد مثل بررسی داده‌های رقابت‌های چهل ساله‌ی پیانو معلوم شد که روش‌هایی که برای انجام رقابتی منصفانه در انواع رشته‌های مختلف طراحی شده‌اند، اغلب نتیجه‌ای معکوس دارند.محدود بودن عملکرد، باعث می‌شود که بسیاری از رقابت‌ها تا اندازه زیادی دچار نقص شوند و داوران را مجبور می‌کند تا نه از بین خوب و بد، تند و کند یا حرفه‌ای و آماتور، بلکه از بین افرادی دست به انتخاب بزنند که همگی در کرانه‌ی بالایی از عملکرد در رتبه‌های خودشان قرار دارند.با این اوصاف اگر امیدوارید که در هر زمینه‌ای موفق شوید، باید به خاطر داشته باشید که رقبای شما دقیقاً مثل خودتان هستند. آماده، ماهر و علاقمند به انجام کار مدنظر.اگر در کار خود خوب نبودیم، انتخاب دشوار نبود. بنابراین وقتی که پس از یک شکست، خود انتقادی و خودبینی در ذهن ما نفوذ می‌کند، با اطمینان نسبی به خودمان می‌توانیم بگوییم که این پس‌روی به خاطر شکست‌ها، نقص‌ها یا کمبود‌های ما نیست. به احتمال خیلی زیاد، این پس‌روی به چیزی اتفاقی مثل زمان‌بندی ربط دارد.خبر خوب این است که داده‌ها نشان می‌دهند که وقتی نخستین‌بار برنده شدید، در آینده پشت‌سر هم برنده خواهید شد. موفقیت می‌تواند خودش را تولید کند و متناسب با اندازه خودش بزرگ شود.و قطعاً رقابت سالم با سوپراستارها خوب است و باعث ارتقای عملکردمان می‌شود، اما رقابت در برابر آنها، داستانی متفاوت دارد. ترس ما در حضور افراد شاخص آن‌قدر در وجودمان ریشه دوانده است که احتمالاً متوجه نمی‌شویم که این ترس چقدر نتایج را به نفع آن‌هایی که موفقیت‌شان بیش از اندازه بزرگ شده، سوق می‌دهد.اما اگر ما با رقیبان‌مان بسیار نزدیک نباشیم، کار کردن با سوپراستارها مزایای بسیاری دارد. اگر در برابر سوپراستارها رقابت کنید، شما را سرکوب می‌کنند. اما اگر با آن‌ها همکاری کنید، شاید باعث پیشرفت‌تان شوند.اگر بدانیم عملکرد محدود است، آن‌گاه می‌توانیم به خودمان یادآوری کنیم که عملکرد آن‌ها در واقع نسبت به همتایان‌شان فقط اندکی بهتر است.«چیزی که نابودکننده است، سوپراستارها نیستند، بلکه ناامیدی است.»قانون سوم : موفقیت قبلی × شایستگی =  موفقیت آتیبراساس این قانون، وقتی شایستگی و نفوذ اجتماعی در کنار یکدیگر عمل کنند، موفقیت هیچ مرزی نمی‌شناسد. موفقیت موفقیت می‌آورد. به عبارتی دیگر، آن‌هایی که موفق هستند، صرف‌نظر از عملکردشان، بیشتر موفقیت را جذب می‌کنند. در ادبیات علمی به این پدیده «تقدم امتیازی» گفته می‌شود. نویسنده این واژه را در سال ۱۹۹۹ ابداع کرد. در آن سال طی تحقیقاتی دنبال کشف این حقیقت بود که چرا سایت‌هایی مثل گوگل، میلیون‌ها لینک به دست می‌آورند اما میلیاردها سایت دیگر با محتویات و خدمات جذاب موفق نمی‌شوند معروف شوند. تقدم امتیازی، یعنی مفهومی که از آن تحقیق به دست آمد، به ما می‌گوید که ثروتمند، ثروتمندتر می‌شود؛ شهرت، شهرت می‌آورد؛ و از موفقیت، موفقیت حاصل می‌شود. رابرت مِرتون، براساس متنی که در انجیل آمده، این پدیده را اثر مَتی نام‌گذاری کرد.  «همانا آنانی که دارا هستند، بیشتر به دست خواهند آورد و فراوانی نصیب‌شان خواهد شد.» - انجیل مَتیبارابسی و تیمش وقتی برای نخستین بار سراغ شبکه‌ی جهانی اینترنت رفتند، از این شبکه بعنوان بستری بسیار مناسب برای دموکراسی تعریف می‌شد، چون برای هر وب‌سایت فرصتی برابر فراهم بود تا شکوفا شود. اما پس از آنکه این تیم برای نخستین بار نقشه‌ی بخشی از شبکه‌ی اینترنت را ترسیم کردند، معلوم شد که این شبکه‌، شبکه‌ای برابرگرا نیست. به جای آن بسیاری از وب‌سایت‌ها در سایه‌ی دیگر وب‌سایت‌ها تقریباً نامرئی بودند. هرچه یک وب‌سایت لینک‌های ورودی بیشتری داشته باشد، راحت‌تر می‌توان آن سایت را با جست‌وجو یا از طریق رده‌بندی‌های موتور جست‌وجو پیدا کرد. در نتیجه هرچه لینک‌های بیشتری داشته باشید، به احتمال زیاد، لینک‌های بیشتری دریافت می‌کنید و میزان دید آن‌لاین خود را افزایش می‌دهید. «وب‌سایت» را با هرچیز و هرکس دیگری که به یک شبکه متعلق است، جایگزین کنید: بازیگر، دلال معاملات ملکی، سازنده اسباب‌بازی و...نویسنده می‌گوید پدیده‌ی «پولدار، پولدارتر می‌شود» زندگی ما را از همان ابتدا می‌سازد. به عقیده‌ی او فرزندی که در خانه‌ای به دنیا می‌آید که کتاب‌های اندکی در آن وجود دارد و کودک با کتاب نامانوس است، احتمال کمی وجود دارد که وقتی بزرگ شود، زیاد کتاب بخواند. چون این کودک که در معرض کتاب‌های کمی قرار می‌گیرد، استراتژی‌های کمتری برای رمزگشایی از کتاب‌های جدیدی که می‌خواند، به کار می‌برد. و وقتی تحصیلاتش را ادامه می‌دهد، سواد او با پایه‌ای ضعیف افزایش می‌یابد. آن‌گاه تقدم امتیازی، شکاف بین داشته‌ها و نداشته‌های تحصیلی را افزایش می‌دهد. این پدیده‌ای است که در طول عمر شدتش بیشتر می‌شود، زیرا از همان اول خوب شروع نکرده‌اند.برای روشن‌تر شدن موضوع، نویسنده و تیم تحقیقاتی از جنبه‌های مختلف به آزمایش مفهوم «اقدم امتیازی» پرداختند، مثلاً به برخی از ویراستاران ویکی‌پدیا، بدون دلیل ستاره دادند، یا به صورت تصادفی به برخی از کمپین‌های اینترنتی کمک کردند، یا که با مراجعه به کتاب می‌توانید داستان شیرین این بررسی‌ها را مطالعه کنید.آقای بارابسی معتقد است قضاوت‌های ما ریشه در مشاهدات و تجربیات در چرخه اجتماعی‌مان دارد. ما از نظرات اطرافیان‌مان برای ارزیابی همه‌چیز از بستنی فروشی گرفته تا آثار هنری استفاده می‌کنیم. اگر یک محصول، مورد علاقه‌ی بسیاری از افراد باشد، به نظر ما محصولی عالی است. محبوبیت، محبوبیت می‌آورد. اما در حین یکی از یافته‌های منحصر به فردِ آزمایشی که روی موزیک‌های پرطرفدار صورت دادند معلوم شد که در برخی از موارد نادر، شایستگی فوق‌العاده می‌تواند بر اثر اجتماعی غالب شود. البته نویسنده معتقد است که شایستگی و پدیده‌ی «پولدار، پولدارتر می‌شود» با یکدیگر تضادی ندارند، بلکه با همدیگر تلفیق می‌شوند و در کنار یکدیگر روی انتخاب‌های‌مان و نتایج‌مان تاثیر می‌گذارند. جمعیت می‌تواند یک چیز صرفاً خوب را به شهرتی بادآوارده تبدیل کند، اما آن‌ها به ندرت از چیز افتضاحی حمایت می‌کنند.قانون چهارم : اگرچه موفقیت تیمی نیازمند تنوع و تعامل است، اما هر شخصی، به خاطر دستاوردهای گروه است که مشهور می‌شود.این قانون به ما نشان می‌دهد که چرا تیم‌های تمام ستاره شکست می‌خورند. این موضوع در بررسی داده‌های مربوط به مرغ‌های تخم‌گذار، بازیکنان فوتبال، موسیقی‌دانان جاز و بازاریاب‌های تلفنی نمایان است.براساس بررسی‌های صورت گرفته معلوم شد که وقتی یک تیم از بازیکنان برجسته بسیار زیادی تشکیل شده باشد، آن تیم به خوبی کار نمی‌کند. داشتن چندین رهبر، همکاری و عملکرد را خراب می‌کند. نویسنده پس از ارائه داستان تحقیقات مختلف، نتیجه می‌گیرد که وقتی استعدادها را گلچین می‌کنیم و دستاورد فردی را به دستاورد تیمی ترجیح می‌دهیم، به ندرت نتایجی را که انتظار داریم به دست می‌آوریم.در حقیقت، هوش فردی به نظر در بطن عملکرد گروهی چندان مهم نبود. عواملی مثل سطح انگیزه اعضای گروه و رضایت فردی نیز تاثیری نداشتند. بهترین تیم‌ها آن‌هایی بودند که اعضای آن‌ها وقت بحث و گفت‌وگوها را بین خودشان تقسیم کردند و به صحبت‌های یکدیگر گوش می‌دادند.به عبارت دیگر، برای موفق شدن یک تیم، داشتن «بهترین» اعضای تیم کافی نیست. نکته مهم این است که به افراد فرصت‌هایی داده می‌شود تا رابطه‌ای خوب بسازند و با شرایطی برابر در پروژه همکاری کنند.در فرهنگی که بسیاری از کارمندان علاقه‌ای به کارشان ندارند، به اعتقاد نویسنده، ارتباطِ ارتقا یافته، یک پیروزی برای همه محسوب می‌شود.در ادامه، نویسنده از فردی بنام داگلاس پراشر نام می‌برد که طبق الگوریتمی که طراحی شده بود می‌بایست برنده جابزخ نوبل سال ۲۰۰۸ می‌شد، اما در اتفاقی عجیب، بخاطر کشف او، به سه دانشمند دیگر جایزه اهدا شد.  وی پس از تعریف کردن داستان پراشر در کنار نمونه‌های دیگر، عنوان می‌کند که پاداش به وسیله شبکه‌های نامرئی و نه به وسیله داوران فردی تعیین می‌شود. بارابسی می‌گوید هیچ بعید نیست که شما در یک تالار نشسته باشید و در کمال ناباوری مشغول تشویق همکاران‌تان باشید که با افتخار به خاطر کارهای شما مورد تحسین و تمجید قرار می‌گیرند. البته قانون چهارم درباره فرصت‌های از دست رفته نیست، بلکه نشان‌دهنده بینشی قابل بررسی درباره این است که چطور پاداش‌ها در جامعه ما تقسیم می‌شوند. او می‌گوید که تقریباً همیشه به دانشجویانش می‌گوید که وقتی مشغول دنبال کردن پروژه‌های مورد علاقه‌شان هستند، باید به طور استراتژیک به این فکر کنند که چطور «مشهور شوند». چرا که نادیده گرفتن قوانینی که تخصیص پاداش و طبیعت انسان را هدایت می‌کنند، می‌تواند تمام تلاشی را که برای انجام پروژه‌ای گذاشته‌ایم، نابود کند. لذا به عنوان یک اصل باید یادمان باشد که موفقیت نیرویی جمعی است. قانون پنجم : با پشتکار، در هر زمانی می‌توانیم موفق شویم.روان‌شناس، دین کیث سیمونتون، عملکرد بیش از دو هزار دانشمند و مخترع را از زمان باستان تاکنون تجزیه و تحلیل کرد و دریافت که بیشتر آن‌ها کارهای شاخص خود را حدوداً در ۳۹ سالگی در تاریخ ثبت کرده‌اند. بر اساس این نتیجه، خلاقیت در قلمرو جوانی یا دست‌کم میان‌سالی است. اما بارابسی با این نتیجه‌گیری مشکل داشت و لذا به همراه هم تیمی‌اش درباره تاثیر سن روی خلاقیت در نمونه‌های غیر سوپراستار مطالعه کردند. و در انتها دریافتند که وقتی الگوهای خلاقیت نوابغ را بررسی می‌کنیم، هیچ تفاوتی با الگوهای ما ندارند. ما نیز در حرفه خود خیلی زود تحلیل می‌رویم.اما وی این نتیجه‌گیری را درست نمی‌دانست و معتقد بود که این نتیجه به دلیل نوعی بررسی اشتباه داده‌ها ناشی شده است. تا اینکه بالاخره به همراه تیمش به بررسی میزان استناد به تحقیقات نویسندگان مختلف پرداختند و معلوم شد که تاثیر علمی همه‌ی دانشمندان و نوابغ با گذشت زمان افزایش یافته است و هر سال که گذشته بود، آن‌ها استناد‌های بیشتری دریافت کرده بودند. بر اساس این تحقیقات و نمونه‌هایی که در کتاب تعریف شده‌اند، وی قانون پنجم را نوشت که براساس آن: احتمال موفقیت شما ارتباط اندکی با سن شما دارد. این احتمال با میلِ شما به تلاش بی وقفه برای یک دستاورد مهم شکل می‌گیرد.در حقیقت توانایی شما برای تبدیل یک ایده به یک دستاورد مهم است و این کار در اشخاص مختلف کاملاً متفاوت است. بارابسی این توانایی را ضریب Q می‌نامد. و فرمولی معرفی می‌کند که طبق آن موفقیت یک محصول، معامله یا دستاورد علمی نتیجه‌ی ضرب Q در مقدار ارزش ایده خواهد بود. به اعتقاد او اگر هم ایده و هم خالق، عالی باشند، نمونه‌هایی از موفقیت‌های طوفانی به وجود خواهند آمد.کتاب توصیه می‌کند که وقتی حوزه یا شغلی را یافتید که ضریب Q شما در آن می‌درخشد، فقط یک چیز دیگر باقی می‌ماند که باید انجام دهید: تسلیم نشوید. براساس یافته‌ها، گرچه موفقیت تاریخ انقضا دارد، اما خلاقیت ندارد. افراد موفق پس از پروژه اول، وارد پروژه بعد و بعدی می‌شوند. آن‌ها فقط پیروزی‌های خودشان را نمی‌شمارند، بلکه بلیط بخت‌آزمایی بیشتری می‌خرند. در حقیقت تا زمانی که ما مقاوم هستیم، موفقیت می‌تواند در هر زمانی به دست آید.در انتهامن با نگریستن به زندگی شخصی خود، توانستم قوانینی را که آلبرت لزلو بارابسی طی سال‌ها تحقیقات مطرح می‌کند، با آنچه تجربه کرده‌ام، مطابقت دهم و امیدوارم که بتوانم از این پس برای موفق بودن، آن‌ها را به کار گیرم. به شما نیز پیشنهاد می‌کنم کتاب «فرمول» که به تفصیل و با زبانی شیوا و داستان‌گونه قوانین جهانی موفقیت را بیان می‌کند، به صورت الکترونیکی روی طاقچه بخوانید یا به نسخه‌ی صوتی آن گوش کنید تا موفقیت را با تار و پود ذهن‌تان گره زنید. بلاگ‌نوشت</description>
                <category>sadeghjam</category>
                <author>sadeghjam</author>
                <pubDate>Mon, 30 Nov 2020 23:41:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیهان بچه‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghjam/%DA%A9%DB%8C%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%A8%DA%86%D9%87%D9%87%D8%A7-cr1rfaancarj</link>
                <description>کیهان بچه‌ها؛ قدیمی‌ترین مجله‌ی کودکان و نوجوانان یکی از جذاب‌ترین خاطرات خانه‌ی پدری برای من، روزنامه‌ها و مجلاتی بودند که پدرم می‌خریدند. همیشه در خانه‌ی ما روزنامه و مجله پیدا می‌شد. آن روزها در نبود رسانه‌های اینترنتی و انحصار صدا و سیما، رنگ‌های نشریات، زندگیم را رنگی می‌کرد. آن‌قدر برایم جذاب بودند که خودم هم دست به کار شده بودم و مجله منتشر می‌کردم!اولین نشریه‌ای که بصورت خانگی منتشر کردم «لاکی» نام داشت. تصویر واضحی از آنچه که در آن می‌نوشتم به یاد ندارم اما می‌دانم که چند شماره، پیش برده بودمش و خیلی هم دوستش می‌داشتم.بعدها هم که به مدرسه رفتم همیشه یک پای ثابت تهیه‌ی روزنامه دیواری بودم. در دانشگاه هم نشریه‌ی مستقل دانشجویی «سها» را به همراه تعدادی از دوستان اهل قلم منتشر می‌کردیم. و البته صفحه‌بندی و طراحیش را همیشه خودم انجام می‌دادم.قطعاً اگر پدرم آن روزنامه‌ها و مجلات را برایم نمی‌خرید، عطش خواندن و نوشتن در جانم نمی‌افتاد. عطشی که هنوز هم دوستش دارم و به آن افتخار می‌کنم.در نگاه من مجلات بی آلایش‌تر و خودمانی‌تر از کتاب‌ها هستند. آن‌ها را رنگی‌تر می‌بینم. تنوع مطالب‌شان یکی از مهمترین دلایل جذابیت‌شان است، و در یک کلام خواندن‌شان کیف می‌دهد!از زمانی که پسرم، آرسان هنوز چشم باز نکرده بود، همیشه دوست داشتم که برایش مجله بخرم تا به این سبک از خواندن در کنار کتاب‌ها علاقمند شود و لذتش را ببرد. اما هر قدر جستجو کردم مجله‌ی مناسبی برای سنین زیر پیش دبستانی پیدا نکردم. یکی دوتایی بودند که دیگر منتشر نمی‌شوند. برای جامعه‌ای که داعیه‌ی فرهنگ و هنر دارد، این اتفاق، بسیار نامیمون است.امروز که از جلوی دکه‌ی مطبوعاتی رد می‌شدم، بالا و پایین دکه را از نظر گذراندم و فقط همین «کیهان بچه‌ها» را پیدا کردم. به جز چند صفحه بقیه برای آرسانِ ۳ ساله مناسب نیست اما مطمئنم که حتی از ورق زدن همین صفحات رنگی هم لذت خواهد برد.- بلاگ‌نوشت</description>
                <category>sadeghjam</category>
                <author>sadeghjam</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jul 2020 22:18:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیچ دوستی به جز کوهستان</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghjam/%D9%87%DB%8C%DA%86-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AC%D8%B2-%DA%A9%D9%88%D9%87%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-b3bkev2rths2</link>
                <description>داستان از این قرار است که «بهروز بوچانی» نویسنده و روزنامه‌نگار کرد ایرانی به قصد مهاجرت غیرقانونی از طریق دریا راهی استرالیا می‌شود. در انتهای مسیر دستگیر می‌شود و به جزیره‌ای بنام مانوس تبعید می‌شود.کتاب «هیچ دوستی به جز کوهستان» سرگذشت مسیر خطرناک دریایی و همچنین سرگذشت وحشتناک‌تر او و سایر زندانیان در جزیره‌ی مانوس است که بوچانی از طریق واتس آپ آن را طی پنج سال برای دوستش ارسال نموده و در آخر در قامت کتاب در آمده است. و البته نه کتابی معمولی، کتابی که منشاء تغییر اوضاع بسیاری از پناهجویان در جزیره مانوس گردید و به همین سبب مورد توجه علاقمندان به ادبیات و سیاست قرار گرفت و جوایز بسیاری هم برنده شد.من نسخه‌ی صوتی «هیچ دوستی به جز کوهستان» با صدای نوید محمدزاده را شنیدم. شنیدنش را توصیه نمی‌کنم! چون بر اساس تجربه‌ای که از شنیدن پادکست‌ها و کتب صوتی مختلف دارم، محمدزاده بسیار بد کتاب را خوانده است.شنیدن «هیچ دوستی به جز کوهستان» را با صدای نوید محمدزاده توصیه نمی‌کنم!
 ?شنیدن«هیچدوستیبهجزکوهستان»راباصداینویدمحمدزادهتوصیهنمی‌کنم! البته خودم را کرم کتاب یا شنونده‌ی حرفه‌ای نمی‌دانم و این نظر را به حساب نظر شخصی یک فرد عادی بگذارید. اما چند نفری هم که دقایقی به بخشی‌هایی از کتاب با من گوش دادند، همین نظر را داشتند. این را مقایسه کنید با گوش دادن به پادکست‌های علی بندری!نسخه‌ی فارسی «هیچ دوستی به جز کوهستان» زیر نظر خودِ بوچانی سانسور شده و قسمت‌هایی از آن که در مورد ایران بود حذف شد تا در کشورمان قابل چاپ باشد! البته به گفته خودش در داستان خللی وارد نشده است، اما به هر حال به این پرسش خواننده پاسخ داده نمی‌شود که چرا با وجود این همه سختی و شکنجه‌ی غیرقابل وصف، امثال بوچانی ترجیح می‌دهند در زندانی چون مانووس بمانند اما به کشورشان برنگردند؟ترجیح می‌دهم به جای اینکه نظرات شخصی خودم را بنویسم، شما را به دیدن معرفی کتاب «هیچ دوستی به جز کوهستان» در «صفحه‌ی هفتاد و هفت» دعوت کنم. اگر اهل سفر به دنیای کتاب، ادبیات و خاطره‌ها هستید، حتماً مشترک کانال یوتیوب صفحه‌ی هفتاد و هفت شوید و از برنامه‌های آن لذت ببرید.بلاگ‌نوشت</description>
                <category>sadeghjam</category>
                <author>sadeghjam</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jun 2020 23:44:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دغدغه‌های آدمیزاد</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghjam/human-concerns-nvqbzuchmmbb</link>
                <description>آدمی است و دغدغه‌هایش! هر کسی دغدغه‌های خودش را دارد. به اقتضای سنش و به اقتضای شرایط زندگیش.شاید شعاری به نظر برسد، اما واقعیت این است که آدمی به دغدغه‌هایش زنده است. یکی دغدغه‌ی نان دارد و دیگری دغدغه‌ی درس. آن دیگری دغدغه‌ی پنت هاوس. آن یکی گز کردن پیاده تا کربلا، یکی دیگر پس گرفتن پول بلیط پروازی که به خاطر شرایط کرونا انجام نشد و…دغدغه‌های آدمی گاهی آن‌ها را کنار یکدیگر جمع می‌کند و با هم متحدشان می‌کند. گاهی هم به قدری از هم دورشان می‌کند که با سلاح به جان یکدیگر می‌افتند تا آن دیگری را از صفحه‌ی زندگی پاک کنند.آدمی است و دغدغه‌هایش.به دغدغه‌های یکدیگر باید احترام بگذاریم. افسار دغدغه‌های‌مان را بکشیم تا از حصار دیگری بالا نرود. دغدغه‌های دیگران را در قفس نخواهیم. آدمی که زنده است، دغدغه‌ دارد.دغدغه‌های یکدیگر را بپذیریم تا دغدغه‌مند دغدغه‌های ددمنشانه نباشیم…بلاگ‌نوشت</description>
                <category>sadeghjam</category>
                <author>sadeghjam</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2020 23:35:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمارش قرن‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghjam/%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%82%D8%B1%D9%86%D9%87%D8%A7-pv6r5ttaoewh</link>
                <description>همه چیز از یک اتفاق ساده شروع شد! توییت فرانک بانوی مجیدی را خواندم: https://twitter.com/Faraanak/status/1274250610506977281 من معمولاً آدم پیام بازی نیستم! یعنی خیلی به ندرت به دوستان و آشنایان پیام می‌فرستم. فکر کردم شاید الان زمان مناسبی باشد که در آخرین بهار قرن برای‌شان بهترین‌ها را آرزو کنم:سلام،  امروز آخرین روز از بهار قرن چهاردهم شمسی است.   زندگی‌تون همیشه بهاری باد... ?این پیام را برای یکی از اساتید دوران مدرسه و دانشگاه هم فرستادم و ایشان متذکر شدند که:هر قرن صد سال هست و چهارده قرن می شود ۱۴۰۰ سال، و سال۱۴۰۱ شروع قرن پانزدهم خورشیدی است.طی اصلاحیه‌ای موضوع را به اطلاع کلیه‌ی دوستانم رساندم. اما دوست عزیزی در پاسخ گفت: https://twitter.com/bashool/status/1274378203080130560 از نظر ریاضی کاملاً‌ منطقی به نظر می‌رسید لذا نیاز شد که گوگل کنم. نتیجه در این تصویر کاملاً واضح بود:شمارش قرن‌هادر مدخل ویکی‌پدیای انگلیسی اشاره شده است که دو دیدگاه برای شمارش قرن‌ها وجود دارد، نگاه سخت‌گیرانه و عمومی. نکته از نگاه من اینجاست که عدد اولین سال «۱» بوده و ما اصولاً سال صفر نداشتیم. لذا اولین قرن از سال ۱ تا ۱۰۰ بوده و دومین قرن از سال ۱۰۱ تا ۲۰۰ و همین طور تا قرن چهاردهم که از سال ۱۳۰۱ تا ۱۴۰۰ است.ولی به گمانم عموم مردم تصمیم گرفتند برای این‌که شمارش قرن‌ها راحت‌تر باشد، قرن اول را استثنا کرده و ۹۹ ساله حسابش کنند!اما براساس علم و منطق همان سال بعد، یعنی سال ۱۴۰۰ را باید پایان قرن چهاردهم بدانیم.- بلاگ‌نوشت </description>
                <category>sadeghjam</category>
                <author>sadeghjam</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2020 00:49:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جلوگیری از پرداخت وجه چک</title>
                <link>https://virgool.io/banking-knowledge/%D8%AC%D9%84%D9%88%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%AE%D8%AA-%D9%88%D8%AC%D9%87-%DA%86%DA%A9-ph9fao2kuklo</link>
                <description>جلوگیری از پرداخت وجه چکطبق ماده ۱۴ قانون صدور چک (اصلاحی ۱۳۷۲/۰۸/۱۱):صادرکننده چک یا ذینفع یا قائم مقام قانونی آن‌ها با تصریح به این که چک مفقود یا سرقت یا جعل شده و یا از طریق کلاهبرداری یا خیانت در امانت یا جرائم دیگری تحصیل گردیده میتواند کتباً دستور عدم پرداخت وجه چک را به بانک بدهد. بانک پس از احراز هویت دستور دهنده از پرداخت وجه آن خودداری خواهد کرد و در صورت ارائه چک بانک گواهی عدم پرداخت را با ذکر علت اعلام شده صادر و تسلیم می‌نماید.دارنده چک میتواند علیه کسی که دستور عدم پرداخت داده شکایت کند و هرگاه خلاف ادعایی که موجب عدم پرداخت شده ثابت گردد دستور دهنده علاوه بر مجازات مقرر در ماده ۷ این قانون به پرداخت کلیه خسارات وارده به دارنده چک محکوم خواهد شد.طبق تبصره ۱ این ماده، وقتی بانک چنین درخواستی را دریافت می‌کند، مکلف است مانده حساب مزبور را تا سقف اعلام شده مسدود نماید. این مسدودی تا زمان تعیین تکلیف موضوع در مرجع رسیدگی یا انصراف دستوردهنده باقی خواهد ماند.طبق تبصره ۲، دستور دهنده بایستی حداکثر طی یک هفته بعد از ارائه درخواست به بانک، شکایت خود را به مراجع قضائی تسلیم نماید و گواهی آن را به بانک ارائه کند. در غیر اینصورت بعد از یک هفته، بانک از سریال چک مربوطه رفع انسداد می‌نماید.باید توجه داشت که قبول دستور عدم پرداخت، ارتباطی به موجودی حساب ندارد. به عبارت دیگر چنانچه حساب فاقد موجودی هم باشد، بانک موظف به قبول درخواست و انسداد سریال چک می‌باشد. در این حالت چنانچه چک به بانک ارائه شود، علاوه بر دلیل انسداد، عدم کفایت موجودی نیز جز دلایل صدور گواهی عدم پرداخت (برگشتی) ذکر خواهد شد.در صورتی که در خلال مدت یک هفته‌ای که دستوردهنده مجاز است تا گواهی تقدیم شکایت به مراجع قضایی را به بانک ارائه کند، چک مورد اختلاف برگشت بخورد، وجه مسدود شده بابت چک مذکور، متعلق به دارنده چکی است که گواهی عدم پرداخت (برگشتی) به نام او صادر شده است. و همچنان مسدود خواهد ماند تا دعوای مزبور در مراجع قضایی تعیین تکلیف شود یا دستوردهنده انصراف خود را به بانک اعلام کند.نکته دیگر این‌که برای مسدودی بیش از یک بار یک سریال چک محدودیتی وجود ندارد و صادرکننده، ذی‌نفع یا قائم مقام قانونی آن‌ها می‌توانند برای چند بار هم دستور عدم پرداخت یک سریال چک را به بانک ارائه کنند.</description>
                <category>sadeghjam</category>
                <author>sadeghjam</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2020 00:17:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مام طبیعت</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghjam/mother-nature-uq6dc5ejyw6r</link>
                <description>ماسوله‌ی برفیالبته حتماً شنیده‌اید که طبیعت سرشار از انرژی است. اما شنیدنش کمک نمی‌کند! مگر اینکه یکبار با فراغ خاطر در میانه‌اش ایستاده باشید تا حس کنید که انگار روح‌تان به منبع انرژی متصل شده و در حال شارژ شدن است.یک‌سالی که به سبب ماموریت شغلی، هر روز مسیر کوهستانی و جنگلی را سیر می‌کنم، این موضوع را کاملاً احساس کرده‌ام. تا جایی که بعد از سی و اندی سال عمر، به جرئت می‌توانم بگویم که تازه همین امسال فصول سال را به سهم توانم درک کرده‌ام. اینکه شاعرها از سبزی بهار و باروری تابستان سروده‌اند و رنگ‌های پاییزی و سپیدی زمستان الهام بخش‌شان بوده تا سال پیش برایم انتزاعی بود، هر چند که خودم نمی‌دانستم! اما حالا می‌توانم شهادت دهم که مطمئناً هیچ هنرمندی به هیچ وسیله‌ای نمی‌تواند طبیعت را آن‌گونه که هست توصیف کند.اگر عکسی می‌بینید که شیفته‌تان می‌کند، اگر فیلمی دیده‌اید که جذب‌تان کرده، بدانید که عظمت زیبایی طبیعت در هیچ قابی نمی‌گنجد و تنها باید تجربه‌اش کنید تا گوشه‌ای از آن را درک کرده باشید.اگر شما هم مثل من با دیدن افراد طبیعت گرد که روزها و ماه‌های عمرشان را در میان کوه‌ها و جنگل‌ها سپری می‌کنند، به عجب می‌افتید، بگذارید بگویم‌تان که آن‌ها احساسی داشته‌اند که توصیفش بر زبان نمی‌رود و فقط در طبیعت می‌توان یافتش. آن هم نه در پیک‌نیک‌های پر مشغله، که در سکوت و تنهایی.بی تردید همین مشغولیت‌های عصر جدید بلای جان‌مان شده که درک‌مان نسبت به انرژی نهفته در طبیعت محدود است، غیر از این اگر به زمانه‌ی اجدادمان برگردیم اعتقادشان به الهه مادر زمین بسیار بود.گرچه بسیار سخن‌ها در این باره رفته و حتماً شما هم خیلی از آن‌ها را شنیده‌اید. اما احتمالاً هرگونه که گفته شود درکش سخت خواهد بود! مگر آن‌که اندک مجالی به خود دهیم و با ذهنی خالی از دغدغه، زمانی را در آغوش مام طبیعت بگذرانیم که باشد آرام گیریم.بلاگ‌نوشت</description>
                <category>sadeghjam</category>
                <author>sadeghjam</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jan 2020 11:02:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشته‌های مانده در پستو</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghjam/secret-writing-iptfzdbhdw31</link>
                <description>جولیا کامرون در کتاب «حق نوشتن» می‌گوید:«نوشتن مربوط به گذاشتن چیزی روی صفحه است، نه فکر کردن و عرق ریختن.»او می‌افزاید:«وقتی نوشتن، به جای عمل صحبت کردن به عمل گوش دادن تبدیل شود مقدار عظیمی از هویت شخصی از آن بیرون می‌رود… می‌بینم که از جملاتی که انگار می‌خواهند نوشته شوند شگفت‌زده و به آن‌ها علاقه‌مند شده‌ام. نوشتن به جای فضل فروشی، به مکاشفه تبدیل می‌شود.»اما اگر حرف‌هایی که در ذهنت می‌شنوی ممنوعه باشند چطور؟! آیا می‌توان ممنوعیات را هم به همان ترتیبی که می‌شنوی به نوشته بدل کرد؟اگر در جایی زندگی کنی که بی‌مهابا نوشتن، جرم باشد و از هر دستاویزی برای تنبیه کردنت استفاده کنند، آیا نوشتن باز هم موهبت خواهد بود؟بله! شاید بله! اگر نوشته‌هایت را در پستو پنهان کنی! نه اینکه اینجا و آنجا بخواهی با دیگران به اشتراکش بگذاری.اما آیا این نوشته‌های مانده در پستو هم خاصیت درمانی دارند؟!فکر کنم داشته باشند. چون نگه‌ داشتن این حجم فریاد در ذهن ویران کننده است.پس باید نوشت. حتی اگر در پستو.بلاگ‌نوشت</description>
                <category>sadeghjam</category>
                <author>sadeghjam</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2020 16:38:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ویرگول یا مدیوم ؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghjam/virgool-or-medium-iw389h9j2i3x</link>
                <description>همین طور که ویرگول را بالا پایین می‌کردم، همه چیز خیلی برایم آشنا می‌نمود. انگار سال‌ها پیش، این فضا را دیده بودم!البته از شما چه پنهان که دلیل اصلی بالا پایین کردن ویرگول این بود که ببینم پشت این بساط کیست! انگار فوبیایی در من نهادینه شده که همیشه به دست اندرکاران سرویس‌های ایرانی مشکوکم!اما بالاخره همین بالا و پایین کردن‌ها به یادم آورد که ویرگول شبیه Medium است! سرویسی که در همان روزهای رونماییش در آن پروفایلی ساختم اما هرگز سراغش را نگرفتم! شاید به این خاطر که در آن روزها سادگی امروزش را نداشت (راستش درست یادم نیست که همین شکلی بوده یا نه) شاید هم به این خاطر که در آن روزها مثل امروز سادگی برایم اهمیت پیدا نکرده بود!حالا که به مدیوم بازگشته‌ام، می‌بینم که ویرگول مثل اکثر سرویس‌های ایرانی فقط یک کپی کاری است، آن هم بدون هیچ کم و کاستی! پس چرا بجای ویرگول در مدیوم ننویسم؟!</description>
                <category>sadeghjam</category>
                <author>sadeghjam</author>
                <pubDate>Sat, 01 Sep 2018 19:27:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به همین سادگی...</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghjam/as-simple-as-y7umd3ol74ut</link>
                <description>به همین سادگی می‌شود نوشت...قبلاً درباره ویرگول شنیده بودم اما الان خیلی اتفاقی از توییتر به اینجا کشیده شدم و پروفایلم را ساختم.اینجا خیلی ساده است. فکر می‌کردم که فقط برای سرک کشیدن پروفایلی می‌سازم. اما سادگی بی‌نهایتش وادارم کرد تا اولین پستم را بنویسم! شاید همین سادگی و بی آلایشی دلیلی برای باز نوشتن شود...</description>
                <category>sadeghjam</category>
                <author>sadeghjam</author>
                <pubDate>Sat, 01 Sep 2018 18:08:32 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>