<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های SadeghOnline</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sadeghonline</link>
        <description>دانش‌آموخته مدیریت و ریاضیات، علاقمند به نویسندگی!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-22 10:54:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/19892/avatar/gW8a3m.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>SadeghOnline</title>
            <link>https://virgool.io/@sadeghonline</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مهربان باشم!</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghonline/%D9%85%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-av7qbbbiogpy</link>
                <description>گاهی یادمان می‌رود مهربانی چقدر زیبا و لذت‌بخش است!امروز آدم‌هایی  دیدم که گاهی مهربان می‌شوند اما معمولا نامهربانند و من در تعجبم وقتی  کسی می‌تواند مهربان باشد چرا نامهربان می‌شود و حتی گاهی دیگران را شکنجه  می‌کند؟!دوباره مهربانی و محبت با دیگران را حس کردم و این که مهربانی چقدر می‌تواند زیبا و لذت‌بخش باشد.امروز باز هم یادگرفتم همیشه و با همه مهربان باشم!</description>
                <category>SadeghOnline</category>
                <author>SadeghOnline</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jun 2022 21:50:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این خدای ضعیف!</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghonline/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B6%D8%B9%DB%8C%D9%81-ql4mnjdav8nw</link>
                <description>صفحه توییتر خدا که شاید ربطی به داستانک ما نداشته باشد!همه چیز از آن موقعی شروع شد که آن فایل تصویری لعنتی را دید، یک صدای خش‌دار و مزخرف با یک تصویر بی مایه که در مورد خدا حرف می‌زد و می‌گفت اصولاً خدایی وجود ندارد!فایلی که نوید فرستاده، یک درگیری ذهنی اساسی برایش ایجاد کرده بود، حرف‌های جدیدی که تا به حال نشنیده بود و با تمام خوانده‌ها و محفوظاتش تناقض داشت!اعتقاداتش را چون ساختمانی مخروبه می‌دید که هر لحظه خراب‌تر می‌شود! نه می‌شد ازش استفاده کرد و نه به دلیل تخریب می‌شد چیزی از آن برداشت!مگر می‌شد دنیا را بدون پروردگار دید؟ وقتی اظهار تعجب عمیقش را به نوید گفت، او فیلم یک گفتگوی دو ساعته برایش فرستاد که عجیب‌تر بود، صحبت‌ها روی مغزش رژه می‌رفت:«علم به همه چیز پاسخ می‌دهد و برای هر اتفاقی یک دلیل دارد و با این تفسیر نیازی به وجود پروردگار نیست اما در مورد آفریدگار؟ علم پاسخی ندارد!»این افکار مثل خوره به جانش افتاده بود، نه می‌تواند ردش کند و نه می‌تواند قبولش کند؛ کتاب‌های دین و زندگی دوره دبیرستان و آن معلم نچسبش هیچ وقت پاسخ منطقی نداشتند... اما یادش به یک اتفاق افتاد، زمانی که به اصرار دوستانش به شنا رفته بود...***در روزهای آفتابی مرداد ماه، درست بعد از این که نتایج اولیه کنکور اعلام شده بود، همکلاسی‌ها قراری گذاشتند که بعد از مدتی همدیگر را ببینند و هم تنی به آب بزنند؛ شنا بلد نبود، اصلا دوست نداشت برود اما تماس نوید شک و شبهه‌اش برای رفتن به استخر را برطرف کرد.از آب بازی و همان شنای دست و پا شکسته، خوشش آمد و جوگیر شد؛ البته کری‌خواندن‌های دوستانش هم بی‌تأثیر نبود؛ دل به دریا زد و توی سه متری شیرجه زد! وقتی تمام بدنش وارد آب شد و سکوت همه جا را فرا گرفت تازه فهمید چه خبطی مرتکب شده... زمان متوقف شده بود، هر چه فرو می رفت به کف استخر نمی‎رسید، فکر می‌کرد به کف استخر پایی می‌کوبد و بالا می‌آید، همان کاری که در عمق کم،  همیشه جواب می‌داد! نفسش در حال تمام شدن بود! هر چه توان داشت در دست و پایش جمع کرد و شروع کرد به دست و پا زدن، دستش بالای آب رسید ولی تقلای بیهوده‌اش اجازه نمی‌داد روی آب بیاید! چند قلپی آب خورد! داشت نجات غریق‌ها را تصور می‌کرد که سرشان توی گوشی، داشتند به کلیپ‌های مثلا خنده‌دار اینستا یا تلگرام می‌خندیدند! همه چیز از دست رفته بود... چکار می‌توانست بکند... مامان، بابا، دوستانش و این استخر لعنتی ... اما امیدی توی قلبش بود، انگار یک نور ِ روشنایی... چیزی توی درونش، درست در همان لحظه‌ای که از همه چیز و همه کس ناامید شده بود!نفسش تمام بود، داشت قلپ قلپ آب قورت می‌داد... ثانیه‌ها برایش ایستاده بودند... کسی داشت لمسش می‌کرد، نوید بود! کشان کشان بردش توی قسمت کم‌عمق... «آخه تو که شنا بلد نیستی چرا جوگیر می شی؟!»زبانش بند آمده بود... ولی حال دلش خوب بود، یک احساس وصف ناشدنی...***حالا پیش خودش آن لحظه را یادش آمده که فکر می‌کرد خدا را حس کرده، بی‌هیچ واسطه‌ای! «نه! خدا نمی‌تواند وجود نداشته باشد...» داشت با خودش حرف می‌زد... صدای گوشی او را به خودش آورد، نوید یک پادکست دیگر برایش فرستاده بود: «خدا می‌گه من بی خیالت نمی‌شم،  ما یه رفیقی داریم که با ما رفیقه و هر کاری کنیم رفاقتش رو با ما به هم نمی‌زنه، رفیق اسم خداست: یا رفیق من لا رفیق له، ای رفیقی که رفیقی نداری!عزیز من! به یه خدایی اعتقاد داشته باش که بتونی روش حساب کنی! ما رو همه حساب می‌کنیم غیر خدا! چون یه خدایی نمی‌شناسیم که قدرت داشته باشه و بتونه کار انجام بده، خدای ما خدای ضعیفه!چقدر به خدا اعتماد داریم؟ خدا می‌گه رو من حساب کن! ولی خدایی که ما ساختیم نمی‌شه روش حساب کنیم!»پیش خودش گفت شاید خدایی که تا الآن بهمان نشان دادند خدایی نباشد که هست! خدای ما چه جور خدایی است؟!</description>
                <category>SadeghOnline</category>
                <author>SadeghOnline</author>
                <pubDate>Fri, 10 Apr 2020 10:46:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای آن دوهزار تومانی!</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghonline/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D9%88%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D9%88%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-yftvb5kngg0l</link>
                <description>داستانک ساختگی این دوهزار تومانی!از همان اول اهل مردم آزاری بود، مثلاً وقتی کوچک‌تر بود به بالکن می‌رفت و روی ماشین‌هایی که رد می‌شدند آب دهان می‌ریخت و یک جورهایی از کارش لذت می‌برد!بعدها کارهایش متنوع‌تر شد، توی پارکیگ باد ماشین‌ها را خالی می‌کرد و صبح قاه قاه به صاحب ماشین می‌خندید!اخیراً آزارش را به روح و روان ملت منتقل کرده بود و اذیت‌هایش رنگ و بوی دیگری داشت!در آخرین ابتکارش، اسم دخترهایی که توی مغازه کار می‌کردند را پیدا می‌کرد و روی پول برایشان یادداشت‌های عاشقانه می‌نوشت.دختری که زیر نظر گرفته بود توی یک سوپرمارکت کار می‌کرد، صورت خدیجه در بچگی سوخته بود و به همین خاطر خواستگاری نداشت.آرش صبح اولین روز بهمن از خواب بیدار  شد، یک دو هزار تومانی برداشت؛ نمی‌دانست چه بنویسد، کمی فکر کرد و نوشت سال نو مبارک!می‌دانست خدیجه تا دیر وقت در مغازه می‌ماند، ساعت ۲۳:۱۵ را روی اسکناس نوشت و منتظر شب شد!ساعت یازده تنها کت و شلوارش را پوشید، اسپری را روی خودش خالی کرد و رفت دم سوپرمارکت، حالا «از طرف میثم» و «تقدیم به خدیجه» را کنار ساعت و تاریخ اضافه کرده بود! میثم اسم تخیلی بود که از خودش درآورده بود.کوچه خلوت بود و توی مغازه مشتری نبود و خدیجه داشت کف مغازه را طی می‌کشید.وارد شد، بوی اسپری همه جا را پر کرد، یک چیپس دو هزار تومانی از قفسه‌ها برداشت، اسکناس را طوری که نوشته‌ها رویش باشد دست گرفت و رفت به طرف خدیجه که طی به دست داشت عرق می‌ریخت.پول را به خدیجه داد و فوری از مغازه بیرون رفت و آن طرف کوچه توی تاریکی کمین کرد و چشم دوخت به مغازه و آماده لذت بردن شد!خدیجه داشت روی پول را می‌خواند و این طرف و آن طرف را نگاه می‌کرد، طی را انداخت و ذوق کنان آمد بیرون مغازه و چپ و راست را نگاه کرد، کسی نبود. پول را گرفت توی بغلش، شوق صورتش را فرا گرفته بود، کمی اشک دور چشمانش چرخید.آرش آن طرف داشت می‌خندید، نزدیک بود صدای خنده‌اش بلند شود ولی خودش را کنترل کرد.خدیجه فوری برگشت داخل مغازه، چراغ‌ها را خاموش کرد، با عجله در را بست، قفل‌ها را زد و توی کوچه می‌دوید...آرش همچنان لذت می‌برد.</description>
                <category>SadeghOnline</category>
                <author>SadeghOnline</author>
                <pubDate>Tue, 07 Apr 2020 12:19:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>موسیقی، این لذت بی‌پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghonline/%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-hbke40ipkrk5</link>
                <description>به گمانم سال هفتاد و شش بود که اولین آلبوم پاپ مجاز با خوانندگی چند نفر و توسط شرکت سروش منتشر شد. آن زمان عموی من مجرد بود و در اتاق خودش تلویزیون رنگی مجزا و ضبط صوت داشت. به خاطر این امکانات منحصر به فرد! وقتی خانه پدر بزرگ بودیم پاتوق ما اتاق عمو بود. آن زمان همین نوار را گوش می‌کرد که ترانه‌ی همین خشایار اعتمادی: «من درختم تو بهار، من بهارم تو زمین...» و قاسم افشار: «چرا باید بمیرن از تشنگی، ماهی‌های کوچیک سرخابیمون...» بیشتر نظر مرا جلب کرد و هر از چند باری عقب و جلو زدن، گوش می‌کردم.  آن زمان یک کلیپی هم از محمد اصفهانی در تلویزیون نشان می‌داد که یک پدر معتادی داشت برای دخترش می‌خواند: «نمی‌خواستم خورشیدو ازت بگیرم، نمی‌خواستم آسمونت ابری باشه...» در همین دوران پدرم یکی از روزها و نمی‌دانم به چه خاطر، ماشین دوستش را قرض گرفته بود. ماشین یک پیکان چراغ کوچک قدیمی بود که اتفاقاً ضبط هم داشت و اتفاقاً توی ضبطش نوار حسرت محمد اصفهانی هم بود. قطعه‌ی خانه‌ی دل نسبت به کارهایی که تا به آن موقع شنیده بودم شادتر بود و آن موقع فهمیدم ترانه‌هایی هست که از صدا و سیما پخش نمی‌شود و دنیای دیگری هم وجود دارد! «از داغ غمت هر که دلش سوختنی نیست، از شمع رخت محفلش افروختنی نیست...»در همین ایام، کتابخانه‌ی مدرسه‌یمان که مدرسه‌ی شاهد هم بود، بخش نوار خانه را با خرید هشت یا نه نوار موسیقی راه اندازی کرده بود و نوار به بچه‌ها قرض می‌داد. من می‌خواستم آلبوم محمد اصفهانی را قرض بگیرم چون صدایش را بیشتر می‌پسندیم شاید هم به خاطر این که ریش داشت! اما چند باری که مراجعه کردم نوارها همه امانت بودند تا این که یکی از روزها متصدی گفت فقط دهاتی را داریم، منم با خودم گفتم: «اینم شانس من! همه‌ی خوباش رفته آلبوم دهاتی‌ها مونده برای من!» دل به دریا زدم از آن جایی که نوار گوش کردن در آن زمان خیلی هیجان داشت گفتم عیب ندارد حالا دهاتی گوش بدم ببیمنم چیه! بعد که نوار را گرفتم دیدیم اسمش دهاتی است و خواننده‌اش یک جوان بدتیپی است به اسم شادمهر عقیلی و نوار کلاً پاپ است! و می‌خواند: «ساده بگم دهاتی‌ام، بوی علف می‌ده تنم، هنوز همون دهاتی‌ام، با همه شهری شدنم...» با این که تنظیم و ترانه‌ها نسبت به ترانه‌های موجود خیلی متفاوت بود ولی خیلی به دلم ننشست شاید به خاطر تیپ و قیافه‌ی جناب. آلبوم مسافرش را هم از همان مدرسه گرفتم و گوش کردم: «مسافر خسته‌ی من بار سفر رو بسته بود، تو خلوت آیینه‌ها به انتظار نشسته بود...»بعدتر تصمیم گرفتم که فقط یک خواننده را دوست بدارم و آلبوم او را بخرم و آن خواننده کسی نبود جز محمد اصفهانی. آن زمان فروشگاه شهر و روستا که الآن دل و جگر زلیخا شده و یک تکه‌اش متعلق به ستاد بازسازی عتبات عالیات است و یکی تکه متعلق به آموزش کارکنان بانک ملی، یکی چیزی بود مثل فروشگاه زنجیره‌ای. مرکز خرید کالاهای اساسی و غیراساسی. اجناس کوپنی و آزاد. توی این فروشگاه یک غرفه‌ی نوار فروشی هم بود که از قضا دوست پدر گرامی بود. خلاصه این که در یک روز دل انگیز که هنوز نشاط و شادی آن روز برایم ملموس است، اولین نوارهای عمرم را پدرم از دوستش خرید! «حسرت» و «فاصله‌ها»ی محمد اصفهانی!این گذشت تا با علیرضا افتخاری هم آشنا شدم و نوار «امان از جدایی» را خیلی زیاد گوش دادم و از شنیدنش لذت بردم. راستش در مقطعی هم از طریق واسطه‌ای با یکی از خوانندگان آن طرفی آشنا شدم که این آشنایی دوام چندانی نداشت، ولی خب جذاب بود!سال‌ها که می‌گذشت پدیده‌های جدید هم به وجود می‌آمد، از واکمن و ضبط دو بانده تا کامپیوتر. کامپیوتر که خریدیم دو نرم افزار موسیقی هم داشتیم، یکی یادگار بود که در آن با مرحوم ناصر عبدالهی هم آشنا شدم و با یک سری خواننده سنتی و پاپ، و همچنین با کیفیت فوق العاده موسیقی در سیستم! اینترنت هم عامل بعدی ارتباط من با موسیقی بود و بعدتر ام‌پی‌تری‌پلیر و بعدتر گوشی موبایل.موسیقی را دوست دارم، از شنیدن بعضی موسیقی‌ها لذت می‌برم. در یک برهه‌ای هم دوست داشتم بروم و موسیقی را یاد بگیرم ولی نشد. هر ترانه مرا به خاطرات زمان خودش می‌برد، وقتی اولین ترانه‌ی خشایار اعتمادی را گوش می‌کنم می‌روم به سال هفتاد و شش، کنار ضبط عمویم دراز کش! عصر جمعه و کیف می‌کنم، وقتی که ده ساله‌ام! وقتی خانه‌ی دل محمد اصفهانی را گوش می‌کنم، می‌روم توی پیکان قدیمی آقای جعفری، هوا تاریک توی خیابان پاسداران، پارک قوری، فروشگاه رفاه. سرمای هوا را روی تنم حس می‌کنم.و همین طور جلوتر وقتی خودکشی ممنوع محسن چاوشی گوش می‌کنم، می‌روم به روزهای اول دانشگاه، شور و هیجان و اضطراب؛ وقتی 85 بنیامین بهادری را گوش می‌کنم می‌روم به جشنواره نهضت نرم افزاری پیام نور کشور؛ وقتی سلام آخر خواجه امیری را گوش می‌کنم می‌روم به پیکان بسیج دانشجویی پیام نور و عطر راننده‌اش را استشمام می‌کنم؛ وقتی عشق من رامین بی‌باک را گوش می‌روم به خواستگاری؛ وقتی شوک فرزاد فرزین را گوش می‌کنم توی مسجدالنبی و زیر آفتاب عربستان قدم می‌زنم و...در نهایت این که موسیقی کماکان بخش جدایی ناپذیر زندگی من است، به نظر هر کسی با موسیقی ارتباطی ندارد یک چیزی توی زندگی‌اش کم است و از یک دنیای زیبا محروم شده.</description>
                <category>SadeghOnline</category>
                <author>SadeghOnline</author>
                <pubDate>Mon, 09 Mar 2020 11:43:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراوشات ِ ذهنی ِ کارگاه ِ نویسندگی!</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghonline/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%B4%D8%A7%D8%AA-%D9%90-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%D9%90-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%90-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-u3z1l2tzk46o</link>
                <description> روز پنج‌شنبه در یک کارگاه ِ نویسندگی  شرکت کردم، یکی از تمرین‌های کارگاه این بود که کاغذ و خودکار برداریم و  هرچه به ذهنمان می‌رسد بدون توقف بنویسیم؛ متن زیر همین تمرین است:استاد  می‌گوید هر چیزی که به ذهنم می‌رسد بنویسم؛ می‌نویسم تا سفیدی از بین  برود، استاد می‌گوید این روش را از نقاشی وام گرفته و برای نویسندگی به کار  می‌برد، استاد مدام می‌گوید بنویسید و من از ترس اینکه اسمم را ببرد مشغول  نوشتن هستم، می‌نویسم و می‌نویسم! استاد  می‌گوید «مارک کفشتان را بنویسید، هر چیزی را که دوست دارید بنویسید، حتی  افکار بی‌خود و چیز.» چیز! عجب واژه‌ای که اگر نبود چه باید می‌گفتیم؟ می‌گویند  خانم حسینی در سری قبلی همین تمرین، دلش برای شوهرش تنگ شده! استاد  می‌گوید «فحش هم می‌شود نوشت» ولی مگر می‌شود فحش‌های پسرانه را اینجا  نوشت؟! قلم‌هامان  نباید برداشته شود، حالا سکوت سهمگینی فضا را فرا گرفته و همه مشغول نوشتن  هستند. به جمله بندی توجه نکنیم؟! من باید توجه کنم! استاد می‌گوید «هر چه میاد بنویسید!» هر چه میاد؟! آخر آمدن جایی و مکانی دارد و باید طی مقدماتی صورت بگیرد، استاد! صدای خودکار‌ها گوشم را می‌نوازد و من فقط در فکر پرکردن صفحه هستم، استاد دوباره تذکر می‌دهد: «شیر ذهنتان را باز کنید!» بالاخره  افراط در نوشتن باعث شد استاد اسم مرا هم بیاورد و بگوید: «کاغذ بدم  خدمتتان!» نه! نیازی نیست! استاد می‌گوید «نمی‌خواهد این‌ها را بخوانید!»  ولی من جوری نوشتم که با افتخار مطالبم را در جمع بخوانم! استاد  دوباره افاضه فرمودند: «اگر ذهنتان قفل شده شعر بنویسید!» نیازی به شعر  نیست اصلا همین واژه‌ی آمدن را می‌شود تا شب شرح داد و البته در شب هم در  موردش داستان‌هایی نوشت! وقتی  استاد بغل دستت نشسته باشد و هی نگاه کند و نگذارد قلم را از روی کاغذ  برداری همین می‌شود دیگر! برای همین بود که هیچ وقت نخواستم ردیف اول کلاس  بنشینم؛ فقط یک بار در دبیرستان، اول مهر ردیف اول نشستم و آرزو کردم چتر  همراهم می‌آوردم تا از تف‌های آقای عبودی معلم هندسه در امان بمانم! استاد  تمرکزم را بر هم زد داشتم می‌رفتم به خاطرات گذشته که استاد گفت «اگر از  کسی بدتان می‌آید‌‌ همان را بنویسید» ولی یکی دیگر گفت «از‌‌ همان متنهایی  می‌شود که باید آتشش زد!» نه! من این متن را آتش نمی‌زنم فقط تا حدودی  رعایت کردم که موارد مثبت ۱۸ نداشته باشد! بالاخره پسر است دیگر! همه  مشغول نوشتن و سوال: «ادامه بدهیم؟!»... «بله متوقف نشوید!»... حالا سخنان  کار‌شناسی! اگر مداد داشتید ال و بل می‌شد!... بله استاد هم فرموند «کاغذ  کاهی و مداد ذهن را باز می‌کند!» ذهن من که باز هست!! دیگر بیش از این باز  شود؟! تا جایی ذهنم را باز کنم که خاور بتواند توی ذهنم سر و ته کند؟! تا  کی باید شر و ور بنویسم؟ می‌نویسم! اگر من نتوانم بنویسم پس چه کسی  می‌خواهد بنویسد؟ راستش این دنیایی که خدا آفریده دنیای ضعیف کش‌هاست! یعنی  من که هی می‌نویسم و می‌نویسم با کسی که نمی‌نوسید و نمی‌نویسد چه تفاوتی  دارد؟ مگر می‌خواهند بهم جایزه بدهند! نه! فقط خودکار را داغون و کاغذ را  سیاه کرده‌ام!! *استاد همین جا دستور توقف داد و گفت چه کسی حاضر است متنش را بخواند؟! من داوطلب شدم و متنم را خواندم و خنده می‌شنیدم!   </description>
                <category>SadeghOnline</category>
                <author>SadeghOnline</author>
                <pubDate>Wed, 31 Oct 2018 11:26:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق فلسفی!</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghonline/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%81%D9%84%D8%B3%D9%81%DB%8C-uavqnt78wlan</link>
                <description> عشق... بعضی می‌گویند گناه است؛ یعنی اگر انسانی، انسانی را  دوست بدارد خدا آزرده‌خاطر می‌شود، آن‌ها می‌گویند عشق حریم و حدود الهی  را به هم می‌ریزد و بارگاه الهی از آتش عشق به لرزه می‌افتد!به راستی عشق این چنین است؟ یعنی عشق... خود خود عشق... اصلاً عشق چیست؟!حد  بالای دوست داشتن یا نهایت علاقه یا ... یا وقتی دلمان با دیدن کسی قنج  می‌رود؟ یا ندای درونی که کمی تا حدودی دست و پایمان را می‌لرزاند؟ یا این  که دوست داریم کسی را به آغوش بکشیم؟ یا نمی‌خواهیم ناراحتی‌اش را ببینیم؟  یا می‌خواهیم وقتمان را بیشتر و بیشتر با او بگذرانیم؟ یا شاید تمام این‌ها  با همدیگر ما را منفجر کند...البته شعرا و ترانه‌سرایان تعاریف متعددی از عشق ارائه کرده‌اند: عشق یعنی وقتی که دستتو می‌گیرم / مطمئن باشم که از خوشی می‌میرم.با  در ضبط تاکسی شنیدم که: میگن عشق همینه همین حرف‌های ساده که آدم نمیدونه  کجا دل به کی داده / همون قدر که تو میخواییش همونقدر بخوادت باهات راه  بیاد حتی با پاهای پیادهیکی دیگر هم می  گوید: همینکه بدیاتو دیدم ولی نشد بد بشم همینکه میگم بمونو همینکه زندگیم  تویی / وقتی تو هر شرایطی بازم همه چیم تویی تویی زندگیم تویی اینا یعنی  عشقاصلا عشق هرچه که می‌خواهد باشد اما یکتا هم هست؟یعنی  می‌شود درحالی‌که دست و دلت برای کسی می‌لرزد، کس دیگری رد شود و دست و  دلت جور دیگری بلرزد؟ اصلاً شاید هر دست و دل لرزیدنی عشق نباشد! حرکات  موزون باشد! شاید هم کسی از سرما بلرزد... البته بنده خدایی می‌گوید به  جهنم که می‌لرزید! بروید جای گرم که نلرزید!! عشق سه نفره و چهار نفره و  بالاتر چه طور؟ می‌گویند بعضی آدم‌ها دل‌گنده‌اند، احتمالاً این آدم‌ها  دلشان جاهای بیشتری برای معشوق دارد! یعنی هم‌زمان چند نفر توی دلشان جا  می‌شود!بدنتان گزگز می‌شود، بدتان می‌آید یا  قلقلکتان می‌شود؟ حالا چه کسی گفت عشق همان عشق است؟ عشق همین عشق است!  همین دوست داشتن، مهربانی، کمک، همیاری، همکاری، بنی‌آدم اعضای یکدیگرند و  غیره.سنت دنیا همین است دیگر... اگر کسی را دوست نداشته باشی نمی‌توانی باهاش زندگی کنی، کار کنی، خوش بگذرانی...بزرگان  می‌گویند اگر قلبت سرشار از عشق به فرد شد رحمانی می‌شود! یعنی عشق به آدم‌ها همان خدایی شدن است!! این که بی‌محابا  انسان‌ها را دوست بداریم و تا می‌توانیم بهشان عشق بورزیم خودش نوعی عبادت  است!دلمان این قدر گنده شده تا به جز همین  چند تا دور و بری‌ها، آدم‌های بیشتری را تویش جا بدهیم؟! یا آن قدر کوچک  است که حتی خودمان را هم دوست نداریم؟!عشق... </description>
                <category>SadeghOnline</category>
                <author>SadeghOnline</author>
                <pubDate>Tue, 23 Oct 2018 10:39:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>