<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صادق یزدانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sadeghyazdani</link>
        <description>یزدانی دکترای کسب و کار ازهاروارد و دکترای مهندسی مالی ازدانشگاه سیدنی استرالیامیباشد. وی38 تجربه در زمینه انرژی و گردشگری بوده وکاروانسرای دودهک را پس ازمرمت تبدیل مرکز آموزش،اقامت ورفاهی نموده است.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:48:43</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1745199/avatar/9CIiFD.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صادق یزدانی</title>
            <link>https://virgool.io/@sadeghyazdani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رویا در مه: سوگنامهٔ آرزوهای ناکام</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghyazdani/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%87-%D8%B3%D9%88%DA%AF%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D9%94-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%85-swtjx1g8nqxe</link>
                <description>سکوتِ سنگینِ میانِ «آنچه می‌خواهیم» و «آنچه می‌توانیم» شکافی است به ژرفای هستی. یک منتقد فرانسوی، در مواجهه با «افسانهٔ سیزیف» آلبر کامو، این فاصله را به مثابهٔ یک زخم همیشه‌باز توصیف می‌کند: زخمی که نه با تلاش التیام می‌یابد، نه با تسلیم. انسان، این موجود پارادوکسیکال، در میانهٔ این دو پرتگاه قدم می‌زند؛ گاه با چشمانی گشوده به واقعیتِ تلخِ ناتوانی‌اش، و گاه با چشمانی بسته در هذیانِ رویاهای دست‌نیافتنی.  اما درد، دقیقاً در همین بین است. در آن لحظه‌ای که می‌فهمی آرزویت، مثل ستاره‌ای در آسمان، فقط از دور زیباست. نزدیک که می‌شوی، می‌بینی که نورش سال‌ها پیش مرده و این تو بودی که تا امروز به اشتباه، به سوسویش خیره مانده بودی. و با این حال… باز هم خیره می‌مانی. چرا؟ شاید چون آن ستاره، حتی اگر مُرده باشد، هنوز هم تنها نورِ راهت است. شاید چون زندگی بدون این خیره‌ماندن، خاکستری‌تر از آن است که تاب بیاوری. شاید چون انسان، در نهایت، نه با آنچه به دست آورده، که با آنچه نمی‌تواند رها کند تعریف می‌شود.  و اینجاست که #سینمای_آنجلوپلوس، مثل یک رؤیای جمعی، پرده از این حقیقت برمی‌دارد. آدم‌هایش در چشم‌اندازی در مه، مثل اسطوره‌های مدرن، در جستجوی چیزی هستند که هرگز نخواهند یافت: برفی که هرگز نباریده، عشقی که هرگز نرسیده، خانه‌ای که هرگز ساخته نشده. اما آنها ایستاده‌اند در وسط برهوت، در میان یأس، در آستانهٔ هیچ‌چیز—و باز هم به پیش می‌روند. نه از سر امید، که از سر یک نیاز متافیزیکی: نیاز به باور کردن چیزی که وجود ندارد.  و این، همان جادوی سینمای اوست. این که به ما یادآوری می‌کند گاهی زیباترین لحظه‌های زندگی، همان‌هایی هستند که در آنها هیچ‌چیز اتفاق نمی‌ افتدجز خیره‌شدن به یک رویا.  من، مثل شخصیت‌های آنجلوپلوس، یک عمر است که دارم نقشهٔ شهرهای خیالی را می‌کشم. شهرهایی که هیچ‌وقت پا بهشان نخواهم گذاشت. اما همین که می‌توانم آنها را تصور کنم، یعنی تقدیر نتوانسته همه‌چیز را از من بگیرد.  تخیل، آخرین سنگر آزادی انسان است. و سینمای آنجلوپلوس، یادگاری است از این سنگر. یادگاری از همهٔ آنچه که هرگز نخواهیم داشت و با این حال، هرگز نمی‌توانیم بپذیریم که نداریم.  #سینمای_آنجلوپلوس: جایی که رنج، زیبا می‌شود.  #چشم_اندازی_در_مه: سوگنامهٔ همهٔ ما که هنوز داریم به برفِ نباریده خیره می‌مانیم.دکتر صادق یزدانیاردیبهشت ۱۴۰۴</description>
                <category>صادق یزدانی</category>
                <author>صادق یزدانی</author>
                <pubDate>Thu, 24 Apr 2025 11:54:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چای صادق: دیدار با مهتاب</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeghyazdani/%DA%86%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%87%D8%AA%D8%A7%D8%A8-qdzyslg5qj8c</link>
                <description>صدای دادش را از دور شنیدم:آقا صادق! آقا صادق!برگشتم به سمت مسیر صدااما تو اون شلوغی کوچه تنگ خیلی سخت میشد تشخیص داد صدا از کیه!چند لحظه ای ایستادم، به دور و برم نگا کردم اما چیزی ندیدم.خواستم به راهم ادامه بدم که دستی بر شانه ام خوردبرگشتم، نگاش کردم، خانمی میانسال نحیف با موهای پسرانه خاکستری رنگ با چهره ای سبزه هن هن کنان گفت:آقااااا صاااادق، وایستا،یه لحظه احساس کردم تو بغلش گم شدم و شانه های پیرهنم خیس شد،تمام بدنم شد عرق سرد،لرزه های درونی تمام وجودم را گرفته بود،قادر به هیچ حرکتی نبودمصدای پیرمردی که داشت بزور ارابه پر بارش را می کشید منو به خودم آوردیواش تو گوشش گفتم: خانم ببخشید! و سعی کردم با دستام بازوهاش را بگیرم و از خودم دورش کنمدر حالیکه دستاش هنوز به گردنم حلقه خورده بود نگام کرد و گفت: نشناختی؟من مونده بودم چی بگمیعنی تو اون موقعیت مغزم اصلن کار نمیکرد تا سرچ کنه بفهمه چی به چیه.***************چای پر رنگ دیر دم را تو استکان کهنه گذاشت جلوم و پک غلیظی به سیگارش زد و با صدای بم و خش دارش ادامه داد:چن سال میشه ندیدیم همو؟ بیست سال؟ ۱۷-۱۸ سال؟خیلی عوض شدم، نه؟ .به مرد ۵۰-۵۵ ساله که اونورتر مشغول کار بود اشاره کرد و گفت شوهرمه. داریم اینجا بُرِس درس می کنیم. کار خوبیه خدا را شکر، می کشه ما را تو زندگی...شوهرش که چند دقیقه ای بود پیشمون نشسته بود، استکان چای را سر کشید و گفت:&quot;تو این کارگاه ۶۰ متری هم کار می کنیم هم محل زندگی مونه. مهتاب، دروغ نگم، هفته ای چند بار اسم صادقو میاره و هزار بار تعریف میکنه گذشته اش را که تو توش بودی. صادق تویی؟ راسش اصلن بهت نمیاد. یه ذره آدم اینقدر دل گنده؟&quot;صورتشو آورد جلو و با اعتماد به نفس کامل تو گوشم یواشکی گفت: دوستت داره هنوز. دیگه اینجا نبینمت عوضی! و بعد زد زیر قهقهه!آدما عجیبن، دو روز با یکی میرن سفر اما سالها اون دو روزو تعریف می کنن. انگار همه زندگیشون خلاصه شده تو اون دو روز.من هنوز تو شوک بودم.*************آخرین باری که مهتاب را دیده بودم، تو حبس بود که داشت به همت خَیِری آزاد میشد. بعد آزادیش، چند بار برای پیگیری سر و سامان‌ گرفتنش در تماس بودم باهاش.یادمه هی می گفت بزا زیر سایه ات باشم اما من هرگز و هرگز...و همیشه تو فکر خلاصی و رفتن بودم.*********************آیا دعوت مرا به چای صادق می پذیرید؟با عضویت در خبرنامه #چای_صادق با لینک زیر از آخرین خبرهای چای صادق مطلع می شوید:Subscribe on LinkedIn https://lnkd.in/daTdD-chچای صادق محصول نیست، یک رویداد دو نفره است. آیا دعوت منو به چای صادق می پذیرید؟</description>
                <category>صادق یزدانی</category>
                <author>صادق یزدانی</author>
                <pubDate>Sat, 03 Feb 2024 14:10:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>