<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صادق و علی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sadeqvaali</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:55:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/23576/avatar/RHfeRy.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صادق و علی</title>
            <link>https://virgool.io/@sadeqvaali</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قصه‌های صادق و علی - داستان روبی</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeqvaali/%D9%82%D8%B5%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%88-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%A8%DB%8C-szlc8pamjl9l</link>
                <description>یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبودصادق داشت با آجراش یه ربات می ساخت، یه ربات که امکانات زیادی داشت کلی دوربین و دستگاه‌های مختلف. میتونست وسیله‌ها رو برداره و بزاره و راه بره و پرواز کنه و کلی کارهای دیگه.اسم رباتشو گذاشت روتی. وقتی ساختن ربات تموم شد با رباتش بازی رو شروع کرد دستای رباتشو گرفت و حرکت داد و باهاش توپ رو برداشت و پرت کرد و به جای روتی حرف زد: صادق توپ رو بگیر. بعد خودش رفت و توپ رو گرفت و پرت کرد و گفت روتی بگیر.همین طور چند بار توپ رو برای هم پرت کردن. صادق گفت بیا والیبال بازی کنیم و توپ رو هوایی پرتاب کرد. روتی توپ رو گرفت و مثل سرویس والیبال برای صادق انداخت وقتی از این بازی هم خسته شدن صادق گفت بیا دنبال بازی! اگه تونستی منو بگیری و روتی دنبال صادق راه افتاد و سعی میکرد صادق رو بگیره صادق با صدای بلند میخندید و میدوید روتی که دید نمیتونه صادق رو بگیره بال هاش رو باز کرد و پرواز کنان از جلو صادق سر درآورد. صادق گفت این تقلبه قرار نبود پرواز کنی!روتی برگشت روی زمین و گفت من این بازی رو دوست ندارم بیا قایم موشک بازی کنیم. صادق گفت قبوله. کی اول چش میزاره؟ روتی گفت من چشم میزارم. صادق گفت باشه چشماتو ببند من رفتم قایم بشم.ده، بیست، سی، چهل .... و همین طور شمرد نهصد، هزار بیام؟ صادق هیچی نگفت. آخه وقتی کوچیک تر بود یاد گرفته بود که اگه جواب بده جاش لو میره. ساکت نشسته بود پشت مبل و حتی خیلی یواش یواش و بی صدا نفس می‌کشید.روتی که بعد از کلی گشتن نتونسته بود صادق رو پیدا کنه، حوصله اش سر رفت و دوربین های حرارتی اش رو روشن کرد. دوربین های حرارتی میتونن گرمای هر چیزی رو حتی از پشت وسایل و دیوار تشخیص بدن روتی با دوربین های حرارتیش صادق رو پشت مبل پیدا کرد و بالهاش رو باز کرد و رفت بالای سر صادق و گفت سک سک!صادق گفت: اون چراغ چیه که روی کلاهت روشنه؟ چرا بازم پرواز کردی؟روتی متوجه شد که دوربین حرارتیش رو خاموش نکرده و اون چراغ برای همین روشنه. فوری دوربینش رو خاموش کرد و بالهاش رو بست و روی زمین ایستاد.صادق پرسید: اون چراغ چی بود؟روتی جواب نداد به جاش گفت بیا یه بازی دیگه بکنیم.صادق گفت نه نمیشه تو بازم پرواز کردی من قبول ندارم اینا تقلبه تو قانون بازی رو میدونی پس چرا تقلب میکنی؟روتی گفت آخه من نتونستم پیدات کنم وقتی پیدات کردم خواستم سریع بیام پیشت.صادق گفت: یعنی منو ندیده بودی که اونجام؟ پس چطوری اومدی بالای سرم؟ این موضوع ربطی به اون چراغ داره؟روتی که دید دیگه راهی نداره گفت آره اون چراغ دوربین حرارتی من بود.صادق گفت: یعنی تو با دوربین حرارتی منو پیدا کردی؟روتی گفت: آره.صادق گفت: عجب! تو همه قانون های بازی رو شکستی چطور انتظار داری باهات بازی کنم؟ ببینم دیگه از کدوم یکی از امکاناتی که برات گذاشتم توی بازی ها استفاده کردی؟صادق گفت: من از تو میترسم تو نمیتونی دوست من باشی تو نمیدونی چه موقع از امکاناتی که داری استفاده کنی. تو داری بازی ها رو خراب میکنی. من یه دوست میخواستم ولی تو دوست من نیستی.وقتی صادق حرفاش تموم شد روتی دیگه تکون نمیخورد روتی همون رباتی بود که صادق با آجراش ساخته بود و حالا ساکت و بی حرکت سر جاش ایستاده. بود صادق کمی به روتی نگاه کرد و بعد بی اهمیت به اون از کنارش رد شد و به آشپزخونه رفت. مامان داشت توی آشپزخونه شام درست میکرد.صادق به مامان گفت: مامان من روتی رو دوست ندارم.مامان پرسید: روتی دیگه چیه؟صادق گفت: همین رباتی که ساختم.مامان پرسید: کدوم؟ کی ساختی؟ و همزمان از توی آشپزخونه به داخل هال نگاه کرد و ربات رو دید و گفت: آها اونی که الان ساختی رو میگی؟صادق گفت: آره من باهاش بازی کردم و میخواستم دوستم باشه ولی اون قانون بازی رو رعایت نمی‌کنه و تو بازی تقلب میکنه.مامان گفت: همه این اتفاقا توی همین چند دقیقه افتاده؟صادق گفت: آره خیلی باهاش بازی کردم ولی اصلا گوش نمیده.مامان گفت: خب چرا یه چیز دیگه درست نمیکنی؟ یه ربات دیگه یا یه ماشین یا مثلا کشتی یا هواپیما؟همین موقع علی از توی اتاق دوان دوان اومد و دائم میگفت مامان مامان ... از بس تند میدوید روی زمین آشپزخونه لیز خورد و افتاد زمین.مامان دست علی رو گرفت و بلندش کرد و گفت: چه خبره پسر؟ اینطوری خودتو زخمی می‌کنی. حالا چی شده؟علی گفت: مامان من یه کشتی درست کردم بیا ببین چه خوبه. و دست مامان رو گرفت و کشون کشون تا اتاق برد. صادق هم پشت سرشون راه افتاد به سمت اتاق و در حینی که داشت به سمت اتاق میرفت داشت به روتی که بی حرکت گوشه هال ایستاده بود نگاه میکرد و فکر میکرد که چیکارش کنه.وقتی وارد اتاق شدن علی یه کشتی که با آجراش ساخته بود رو نشون مامان و صادق داد و گفت: این یک کشتی پلیسه روش کلی امکانات داره. اینجاش هلی کوپتر میشینه. اینجاش قایق نجاته. اینجاش کابینه از توی کابین، کشتی رو کنترل میکنن و کاپیتان کشتی توی کابین کلی امکانات مختلف داره مثلا رادار داره، بیسیم..... صادق پرید وسط حرف علی و گفت کاپیتانش به حرفت گوش میده؟ باهاش بازی کردی؟علی گفت آره همین الان یه عملیات نجات داشتیم یه قایق توی دریا خراب شده بود و چون نزدیک شب بود قایق نجات ساحلی از کشتی پلیس کمک خواسته بود کاپیتان هم رفت و کمکشون کرد. صادق گفت اسمش قایق پلیس نیست ها ! اسمش گارد ساحلیه!مامان چشماش گرد شده بود و داشت این دو تا پسر رو نگاه میکرد که اونقدر با هیجان این اتفاقا رو تعریف میکردن که انگار واقعا اتفاق افتاده. با کمی مکث بریده بریده گفت: همه این اتفاقا توی این اتاق افتاده؟علی گفت: آره. از اینجا تا اینجا دریاست. و به لبه های کناری فرش وسط اتاق اشاره کرد و بعد گفت اینجا بندر قایق نجات ساحلیه و پایگاه گارد ساحلی هم اینجا است و به دو تا آجر که روی زمین بودن اشاره کرد.مامان گفت: اون قایقی که خراب شده بود و نجاتش دادی کجاست؟علی یه قایق اسباب بازی رو که کنار فرش افتاده بود نشان داد و گفت اینجاست و آدماش هم چون خیلی وقت بود چیزی نخورده بودن مریض شدن و توی بیمارستانن. بیمارستان هم اینجاست و دوتا عروسک رو که روی تخت بودن نشون داد.مامان گفت: خیلی خوب بود علی بازی خیلی جالبی کردی خیلی سرگرم کننده است. حالا میتونم برم؟ غذا رو گازه الان میسوزه.علی گفت باشه برو من الان باید برم یه عملیات دیگه. باید به کاپیتان بگم که آدم بدا دارن نزدیک میشن و اونم باید بره نزاره بیان نزدیک ساحل.مامان گفت: باشه در عملیاتت موفق باشی فرمانده.علی لبخند خوشگلی زد و به بازیش ادامه داد و مامان هم به آشپزخونه رفت صادق داشت از اتاق بیرون میومد و فکر میکرد که با روتی چیکار کنه؟ وقتی اومد توی هال دید که روتی هنوز همونجاست رفت سراغش و همه آجر ها رو از هم جدا کرد. بعد شروع کرد به ساخت یه چیز دیگه این دفعه می‌خواست مطمئن بشه که یه دوست خوب برای خودش میسازه.وقتی کارش تموم شد. با صدای بلند گفت مامان اینو ببین یه ربات دیگه درست کردم این دیگه مثل روتی نیست این ربات خوبیه.مامان از توی آشپزخونه در حالی که روی گاز قابلمه رو هم میزد و همزمان با تلفن صحبت میکرد برگشت و با لبخند به صادق گفت: باشه عزیزم بعدا بهم نشون بده.صادق با خودش گفت: اسمشو چی بزارم؟ آها روبی خوبه!بعد رو کرد به روبی گفت: سلام روبی؟ قول میدی دوست خوب من باشی و هیچ وقت تقلب نکنی؟روبی گفت: آره قول میدم صادق. تو منو ساختی من همیشه باهات مهربون میمونم.صادق گفت: حالا چه بازی کنیم؟روبی گفت: فوتبال چطوره؟صادق گفت: خوبه فقط باید اونور خونه بازی کنیم مامان گفته اینجا فوتبال بازی نکنیم اینجا شکستنی هست.روبی گفت باشه و رفت توپ رو آورد و بین دوتا مبل رو نشون داد و گفت دروازه من اینه صادق هم بین دوتا میز اونور اتاق رو نشون داد و گفت این هم دروازه منه و شروع کردن به بازی.روبی و صادق بازی های زیادی کردن. قایم موشک، والیبال، بازی فکری، عملیات نجات کوهنوردها، دزد و پلیس، دنبال بازی و....صادق مشغول بازی بود که مامان گفت: صادق، علی بیاید سر میز. غذا حاضره.علی گفت: بابا نیومده هنوز!مامان گفت: شما بیاید بابا نزدیکه الان میرسه شما باید زود بخوابید که فردا صبح باید برید مهد و پیش دبستانی.صادق بدو بدو اومد سر میز و گفت: مامان روبی روبات خوبیه دوست منه خیلی دوستش دارم.مامان گفت: تو که گفتی قانون ها رو رعایت نمیکنه؟صادق گفت: نه اون روتی بود. من روتی رو خراب کردم روبی رو ساختم روبی خیلی خوبه توی همه بازی ها قانون رو رعایت میکنه و خیلی مهربونه و به روبی که گوشه هال بود اشاره کرد.مامان هم رو به روبی کرد و گفت: سلام روبی خوشحالم که دوست خوب صادق هستی. شام نمیخوری؟صادق گفت: مامان روبی سلام کرد و گفت نه من برق مصرف میکنم شام نمیخورم.مامان گفت: ولی تو که شام میخوری؟صادق گفت: آره من گشنمه غذا چی داریم؟مامان همون موقع دیس پلو و ظرف خورشت قیمه رو روی میز گذاشت. علی هم همون موقع داشت روی صندلی می نشست. وقتی نشست صادق و علی باهم به ظرف قیمه نگاه کردن و گفتن آخ جون سیب زمینی سرخ کرده!....دیگه وقت خواب شده بود بابا هم اومده بود و توی اتاق داشت به بچه ها شب خیر می‌گفت و بوس شب بخیر می‌داد. اومد روی تخت صادق و گفت می‌بینم که دوست خوبتو رو آوردی کنارت روی تخت. و روبی رو برداشت و بهش نگاه کرد صادق گفت آره روبی خیلی خوبه.بابا گفت میدونم که خیلی دوست خوبیه ولی به نظرت بهتر نیست که توی کمد منتظر صبح بمونه؟ آخه تو بزرگ شدی و دیگه خیلی وقته که اسباب بازی کنار خودت روی تخت نمی زاری!صادق گفت آره من خیلی بزرگ شدم. بابا روبی رو گذاشت روی کمد و گفت: روبی هینجا تا صبح استراحت کن تا صادق هم صبح بیدار بشه. صادق گفت: روبی میگه چشم بابا.بابا گفت: چه ربات مودبیه حتما دوست خوبیه برات. و صادق رو بوسید و رفت گوشه تخت علی نشست و گفت علی جان امروز چند تا عملیات انجام دادی؟ علی گفت امروز پنج تا عملیات پلیسی داشتیم و دو تا عملیات نجات. بابا گفت همشون موفق آمیز بودن؟ علی گفت آره کاملا. بابا گفت خدمه کشتی رفتن استراحت کنن؟ علی گفت آره رفتن استراحت کنن ولی اگه مشکلی ایجاد بشه آژیر صدا میده و همه بیدار می‌شن. بابا گفت: پس زود بخواب تا بتونی بیشتر بخوابی. بابا علی رو بوسید و به صادق و علی گفت شب بخیر و چراغ رو خاموش کرد و رفت بیرون.إِنْ يَشَأْ يُذْهِبْكُمْ وَ يَأْتِ بِخَلْقٍ جَدِيدٍ</description>
                <category>صادق و علی</category>
                <author>صادق و علی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Oct 2019 09:46:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های صادق و علی (شب آخر- هفتم)</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeqvaali/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%88-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85-yinxhadfz3tc</link>
                <description>قصه شب برای بچه های ۴ تا ۹ سال.این قصه ها به جهت تقویت خیال پردازی کودکان در زمینه تولید فن آوری های جدید تهیه شده‌اند.شخصیت  های قصه، دو پسر بچه هستند که نسبت به موضوعات اطراف خود بی تفاوت نیستند و  در خیال پردازی های خود سعی می‌کنند فن‌آوری هایی برای بهبود زندگی بشر  اختراع کنند.برای تقویت خلاقیت در کودکان، هنگام خواب، در تاریکی و با آرامش برای بچه ها بخوانید و فرصت دهید در ذهنشان قصه را تصویر سازی کنند. فایل صوتی قصه شب  هفتم را از اینجا میتوانید دانلود کنید. یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبودعلی و صادق و مامان و بابا و عمو و زن عمو روی عرشه ناوچه ایستاده بودن عرشه ناوچه به همون بالای کشتی جنگی میگن که میشه روش رفت و عمو شروع کرد که به بچه ها توضیح بده هر کدوم از وسایلی که روی عرشه هست اسمشون چیه و چه کار میکنه.عمو گفت نگاه کنید اینی که اینجا میبید یه ضد هواییه و کارش اینه که اگر آدم بدا با هواپیما اومدن باهاش به اونا شلیک میکنه.بجه ها رفتن کنار ضد هوایی که شبیه یه سیب گنده بود که یه لوله ازش بیرون اومده و اصلا توش معلوم نبود کمی دورش چرخیدن.صادق پرسید عمو توی این چیه؟عمو گفت توش یه سری موتور های برقی هست که وقتی کار میکنن میتونن ضد هوایی رو بچرخونن یا اینکه اون لوله رو که ازش گلوله بیرون میاد رو پایین و بالا بکنن.علی گفت من میخوام برم روش.عمو گفت نه نمیشه فقط همین طوری میتونی ببینیش حالا بیاید بریم عقب ناوچه.همه با هم به سمت عقب ناوچه حرکت کردن اون عقب دوتا وسیله خیلی بزرگ بود هرکدومشون هم از دوتا لوله که دایره نبود و مربعی بود و کنار هم گذاشته شده بودن ساخته شده بود انگار که هر کدوم از اون وسیله ها یه جعبه بیسکویت خیلی بزرگ بودنهر کدوم از اون وسیله ها روی یه پایه های گذاشته شده بود که کلی میله و سیم لوله از توشون رد شده بود.عمو گفت اینا رو میبینید؟ اینا موشک انداز هستن یعنی از توی این لوله های مربعی موشک شلیک میشه و اون پایه هایی که زیرشه تنظیم میکنه که موشک کدوم طرف شلیک بشه.بجه های داشتن به اون موشک انداز های خیلی بزرگ نگاه میکردنعلی گفت موشک همون گلوله است؟عمو گفت نه فرق داره گلوله مثل این میمونه که مثلا با پا توپت رو محکم شوت کنی توپت کلی حرکت میکنه و اگه موظب نباشی ممکنه بزنی چیزی رو هم بشکونی ولی موشک به یه چیزی میگن که خودش موتور داره و منبع سوخت داره و توی هوا پرواز میکنه و حتی میتونه مثل هواپیما هر جایی بره و میشه مسیر حرکتش رو تنظیم کرد و حتی بعضی‌هاش رو میشه از راه دور کنترل کرد و یه چیزی که صادق دوست داره.صادق گفت من دوست دارم؟ چی هست؟عمو گفت بیشتر موشک ها راننده خودکار دارن!صادق گفت که خوشحالیش توی قیافه اش پیدا بود و چشماش باز مونده بود گفت اَاَاَ... یعنی واقعا داره؟عمو گفت آره داره از توی اتاق کاپیتان تنظیم میکنن که موشک باید کجا بره اونوقت خودش میتونه رانندگی کنه و به سمت مقصد بره میدونی چرا موشک ها راننده ندارن؟صادق گفت آخه میره منفجر میشه اگه راننده داشته باشه که اونم منفجر میشه!عمو گفت آفرین به همین خاطر موشک ها اولین وسایلی بودن که حرکت میکردن و راننده خودکار داشتن.صادق پرسید بعدش دیگه برای چه وسیله ای راننده خودکار ساختن؟عمو گفت بعدش برای هواپیما ها هم ساختن البته همه کار های خلبان رو نمیکنه و هنوز هم خلبان لازمه ولی خیلی از کاراش رو انجام میدهعلی گفت الان توی اینا موشک داره؟عمو گفت نه نداره، اونجا رو نگاه کنید اون قایق نجاته.علی گفت آره من توی کارتون دیده بودم وقتی کشتی ها خراب میشن آدم ها سوار قایق نجات میشن و فرار میکنن.عمو گفت درسته. علی خوب بلدیا!عمو ادامه داد اون توپ قلمبه که از دور دیدیم اون بالاست.بچه ها به بالای سرشون نگاه کردن و یه چیز گنده مثل توپ دیدن همون چیزی که عمو گفته بود راداره.عمو گفت توی اتاق کاپیتان یه صفحه نمایش هست که روش نشون میده اطراف کشتی چه چیزایی هست و این توپ گنده که این بالاست همون چیزیه که میتونه بفهه اطراف چی هست.صادق گفت چه طوری کار میکنه؟ این که دوربین نداره چجوری میفهمه اطراف چی هست؟عمو گفت شما ها میدونید که خفاش ها چشمشون توی شب نمیبینه ولی اونا بیشتر توی شب پرواز میکنن، در مورد اینکه خفاش ها چطور میفهمن که جلوشون چیه چیزی میدونید؟صادق گفت آره توی برنامه میگفت که یه صدایی درمیارن و صداشون میخوره به چیزایی که جلوشونه و برمیگرده بعد با اون گوشای گنده شون میشنون که صدا از کجا برگشته اونوقت میفهمن که جلوشون چیزی هست.عمو گفت کاملا درسته. ولی صدا کلا خیلی زیاد جلو نمیره متوجه شدید که وقتی یه چیزی خیلی دوره دیگه صدا شو نمیشنوید؟علی گفت آره مثلا صدای هواپیماها که توی آسمون رد میشن رو نمیشنویم چون خیلی دورن.عمو گفت درسته حالا اگه یه خفاش بخواد بفهمه یه جای خیلی دور مثلا اون دور ها وسط دریا چیزی هست یا نه نمیتونه با صدا متوجه بشه چون صداش تا اونجا نمیرسه که بتونه برگرده و بفهمه که اون چیز کجا بوده.علی گفت پس چطوری باید بفهمه؟عمو گفت خفاش ها که نمیخوان بدونن اون دورها چه خبره ولی ناوچه ها میخوان بدونن. ناوچه ها به جای اینکه صدا بفرستن یه امواج دیگه ای رو میفرستن امواجی که میتونن راه های خیلی زیادی رو برن و برگردن.صادق گفت امواجی که میفرستن مثل امواجیه که باهاش تلویزیون پخش میشه؟ از همونا که ما نمیبینمش ولی همه جا هست و ما با آنتن اونا رو میگیریم و با سیم میاریم توی تلویزیون و کارتون میبینیم؟عمو گفت آره خیلی شبیه همون امواجه. توی این توپ بزرگ که میبینید یه دستگاه هایی هست که از اون امواج میفرسته و یه دستگاه های که مثل گوش خفاش دارن گوش میدن ببینن امواج از کجا برگشتن. حالا بریم اتاق کاپیتان رو ببینیم؟بجه ها گفتن آره بریم.همه با هم به سمت اتاق کاپیتان رفتن داخل اتاق یه پنجره خیلی بزرگ بود که به سمت جلوی کشتی بود و جلوی اون پنجره کلی دکمه و صفحه نمایش بود و فرمون کشتی که اسمش سکان هه هم جلوی همه اون دکمه ها بود.عمو به بچه ها گفت میتونید برید به سکان دست بزنید اشکالی نداره.بجه ها رفتن و سکان رو چندین بار چرخوندن. عمو به بچه ها گفت این صفحه نمایش رو نگاه کنید. این همون صفحه نمایش راداره.بچه ها خیلی سریع اومدن و به اون صفحه که دایره های سبز روی زمینه سیاه داشت نگاه کردن. علی پرسید این یکی صفحه نمایش مال چیه؟ و به یک صفحه نمایش دیگه اشاره کرد.عمو گفت این هم مثل راداره ولی برای زیر آبه و نشون میده زیر آب چی هست.عمو روی دیوار پشت سر یه نقشه بزرگ رو به بچه ها نشون دادو گفت این رو نگاه کنید این نقشه دریای خزره. همین دریایی که دارید میبینید.بچه ها اومدن و به نقشه نگاه کردن. عمو روی نقشه یه جایی رو نشون داد و گفت ما الان اینجاییم و از اینجا تا اینجا هم ایرانه ولی بقیه این قسمت ها کشور های دیگه هستن. راستی بچه ها میدونستید که دریای خزر دریا نیست؟علی گفت دریای خزر دریا نیست یعنی چی؟عمو گفت منظورم اینه که دریاچه است.صادق گفت دریاچه چیه؟عمو گفت شما تا حالا نقشه کره زمین رو دیدید؟بچه ها گفتن آره دیدیم.عمو گفت روی کره زمین بیشتر از خشکی هایی که ماها روش زندگی میکنیم آب هست و این آبها همشون به هم وصلن و بهشون میگن آبهای آزاد ولی بعضی جاها آبهای خیلی زیادی هست که به اون آبها وصل نیستن به اونا میگن دریاچه یعنی دریای کوچیک.علی گفت مثل تربچه؟صادق گفت مثل باغچه؟عمو گفت آره تربچه یعنی ترب کوچیک و باغچه هم یعنی باغ کوچیک و دریاچه هم یعنی دریای کوچیک.صادق گفت خب چرا بهش نمیگن دریاچه خزر؟عمو گفت آخه خیلی بزرگه! دریای کوچیک نیست و خیلی دریای بزرگیه ولی به آبهای آزاد وصل نیست پس دریاچه بزرگیه که میشه دریا.علی گفت عمو این کشورا که دور دریای خزر هستن هم ازین ناوچه ها دارن؟عمو گفت آره دارن شاید حتی بزرگتر از این رو هم داشته باشن.صادق گفت به خاطر همین ما هم باید ازینا داشته باشیم دیگه.عمو سرش رو به معنای درست بودن حرف صادق تکون داد.عمو گفت زود باشید باید بریم موتور خونه رو هم ببینیم و بریم داره ظهر میشه و غذا روی گازه زود بریم برسیم خونه تا نسوخته چون اگه بسوزه نهار نداریم!علی گفت زن عمو نهار چیه؟زن عمو گفت اردکه؟ با انار و آلو.صادق و علی که آب دهنشون راه افتاده بود گفتن عمو زود بریم تا غذا نسوخته برسیم به خونه.همه خندیدن و راه افتادن به سمت موتور خونه تو موتور خونه یه موتور خیلی بزرگ بود و کلی لوله و سیم که روی سقف و دیوار بودن.عمو گفت بچه ها اون دستگاه گنده رو نگاه کنید اون موتور کشتیه وقتی روشن میشه سر و صدای خیلی زیادی داره و یه پروانه گنده رو اون بیرون میچرخه.صادق گفت پروانه رو میچرخونه؟ آخه مگه پروانه ها توی آب زندگی میکنن تازه پروانه ها که خیلی کوچولوئن.عمو خندید و گفت منظورم پره خیلی بزرگ بود مثل پره پنکه نه پروانه از اونایی که بالهاشون رنگیه آخه میدونی به این پره های بزرگ میگنه پروانه ولی هیچ ربطی به اون پروانه های رنگی رنگی نداره.علی گفت خب برای چی بهش میگن پروانه همون بگن پره دیگه مگه پره چشه؟عمو گفت نمیدونم. اسمشه دیگه من که براش اسم نذاشتم. حالا وقتی اون پروانه یا پره بزرگ بچرخه مثل وقتی که پنکه میچرخه و هوا رو جابجا میکنه کار میکنه ولی چون توی آبه آب رو جابجا میکنه و باعث میشه که کشتی بتونه حرکت کنه.این لوله ها هم توش آبه و موتور رو خنک میکنه و این لوله ها هم توش گازوییله که این موتور به عنوان سوخت مصرف میکنه.صادق گفت اِ مگه این ناوچه هم گازوییل مصرف میکنه؟عمو گفت آره چطور مگه؟صادق گفت من فکر میکردم فقط کامیونا و تریلیا گازوییل مصرف میکنن.عمو گفت نه معمولا وسایل نقلیه خیلی بزرگ گازوییل مصرف میکنن.علی گفت نقلیه چیه؟عمو گفت یعنی وسیله ای که حمل و نقل انجام میده یعنی چیزی رو جابجا میکنه مثلا ماشین یا هواپیما یا کشتی وسیله نقلیه هستن چون میتونن توی خودشون بارو مسافر داشته باشن و اونا رو از یه جا به یه جای دیگه ببرن.صادق گفت عمو شما که مهندس کشتی هستی چرا برای این کشتی منبع انرژی نامحدود نساختی که دیگه گازوییل لازم نداشته باشه؟عمو به بابا نگاه کرد و گفت منبع انرژی نامحدود دیگه چیه؟قبل از اینکه بابا جواب بده صادق شروع کرد به جواب دادن و بابا با چشماش به عمو اشاره کرد که همینیه که صادق میگه درسته.صادق گفت یه چیزیه که میتونه برای همیشه انرژی تولید کنه و اون وقت لازم نیست از انرژی گازوییل استفاده کنین.عمو گفت عزیزم همچین چیزی تا حالا اختراع نشده هروقت بزرگ شدی تو اختراعش کن من هم روی کشتی ها وصلش میکنم. خوبه؟صادقی سرش رو به معنی آره تکون داد.علی گفت ولی میتونین از خورشید هم استفاده کنید خورشید خیلی انرژی داره اگه از انرژی خورشید استفاده کنید هم دیگه گازوییل لازم ندارین.عمو گفت آره این هم میشه این کشتی گازوییلیه ولی کشتی های هم وجود دارن که از انرژی خورشید هم در کنار سوختشون استفاده میکننعلی گفت من گشنمه بریم اردک بخوریم.عمو گفت آره بهتره هرچه سریعتر بریم.همه گی باهم از کشتی بیرون اومدن و سوار ماشین عمو شدن و داشتن از پایگاه نیروی دریایی بیرون میومدن که علی گفت عمو قرار بود به کاپیتان ناوچه بگی که منم کاپیتانم عمو گفت اوه آره راست میگی یادم رفته بود حالا کاپیتان رو از کجا پیدا کنم. در همون لحظه یه ماشین وارد پایگاه شد و پارک کرد عمو گفت اون کاپیتانه همین الان اومد بیا بریم پیشش علی و صادق و عمو از ماشین پیاده شدن و رفتن پیش کاپیتان.کاپیتان یه لباس خیلی خوشگل تنش بود یه کت مشکی داشت که روش کلی علامتهای مختلف بود و یه کلاه خوشکل هم داشت. کاپیتان ریش هاش سفید شده بود و لبخند خوشگلی روی لبش بود بچه ها وقتی رسیدن پیش کاپیتان عمو به کاپیتان سلام کرد و بچه ها رو معرفی کرد و گفت که قرار شده به کاپیتان بگه که علی هم کاپیتانه.کاپیتان با لبخند روی پاهاش نشست که هم قد بچه ها بشه و به علی گفت پس تو هم کاپیتانی؟ پس لباست کو؟علی گفت بابام قراره برام بخره.کاپیتان گفت صادق تو هم کاپیتانی؟صادق گفت نه من مهندسم.کاپیتان گفت امیدوارم مثل عموت مهندس خوبی باشی.صادق گفت من میخوام برای ناوچه هاتون منبع انرژی نامحدود بسازم.کاپیتان گفت اوه چه خوب اگه این کارو بکنی دیگه ما هیچ وقت سوختمون تموم نمیشه.بعد به علی نگاه کرد و گفت به نظرت صادق میتونه منبع انرژی نامحدود بسازه؟ علی گفت آره میتونه منم کمکش میکنم تازه تا وقتی منبع انرژی نا محدود رو بسازیم میتونید از انرژی خورشید هم استفاده کنین.کاپیتان گفت مثل اینکه تو هم مهندسی توکه به من گفته بودی کاپیتانی؟علی گفت من هم کاپیتانم هم مهندس.کاپیتان گفت چه خوب. حالا من برای هردوتون یه هدیه دارم یه لحظه صبر کنین.کاپیتان رفت و از توی صندوق عقب ماشینش دوتا مقوا آورد و اومد.هر کدومش رو به یکی از پسرا داد و گفت این عکس یکی از ناوچه های ماست که از این ناوچه ای که دیدید خیلی پیشرفته تره این رو بچسبونید توی اتاقتون و یادتون باشه که مهندسای خوب وسیله های خوب میسازن وقتی وسیله ای خوب ساخته بشه آدم ها میتونن ازش راحت استفاده کنن و کار های خیلی خوبی انجام بدن.صادق گفت مثلا اگه شما ناوچه خیلی پیشرفته ای داشته باشید میتونید جلوی آدم بدا رو بگیرید.کاپیتان گفت درسته این ناوچه ای که توی عکسه رو مهندسای ایرانی ساختن من فکر کنم شما بزرگتر بشید بهتر از این رو میسازید شاید حتی یه وسیله دیگه ای ساختید که از ناوچه هم بهتر بود.علی گفت مثلا قایق پرنده بسازیم خوبه؟عمو و کاپیتان خندیدن و کاپیتان گفت آره به نظر من که خیلی خوبه.صادق گفت روش راننده خودکار هم میزاریم.کاپیتان گفت راننده خودکار هم خیلی چیز خوبیه ولی حواست باشه راننده ات جای منو نگیره ها! قایق پرنده تون باید بازم کاپتان داشته باشه. قبوله؟بچه ها کمی من و من کردن و گفتن باشششه.بعد بچه ها و عمو از کاپیتان خداحافظی کردن و رفتن.بعد از غذا که خیلی هم خوشمزه بود بابا و عمو توی ایوون دراز کشیدن و خوابیدن.بچه ها هم لبه ایوون نشسته بودن و داشتن با هم حرف میزدن.صادق گفت بیا وقتی بزرگ شدیم با هم یه کارخونه بسازیم که وسایل نقلیه بسازه. باشه؟علی گفت یعنی ماشین و کشتی و هواپیما بسازیم؟صادق گفت آره حتی شاید بتونیم وسیله نقلیه دیگه ای هم بسازیم مثل اون دستگاه انزلی که توی ماشین بهش فکر کرده بودیم.علی گفت آره منم خیلی دوست دارم دستگاه انزلی رو بسازم. باهات موافقم. بزن قدش.بعد علی دستش رو آورد جلو و صادق هم دستش رو برد بالا و محکم به کف دست علی زد بعد با هم محکم دست دادن و بعدش روی ایوون دراز کشیدن و با هم به آسمون نگاه میکردن .صادق گفت من خیلی دوست دارم پرواز کنم تو چی؟علی گفت منم خیلی دوست دارم. اون ابرو ببین شکل کشتیه.و هر ابری رو که دیدن به هم گفتن شبیه چیه. تا اینکه خوابشون برد.قصه ما به سر رسید...</description>
                <category>صادق و علی</category>
                <author>صادق و علی</author>
                <pubDate>Sat, 23 Feb 2019 12:01:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های صادق و علی (شب ششم)</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeqvaali/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%88-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D8%B4%D8%B4%D9%85-culhz1xsqsmo</link>
                <description>قصه شب برای بچه های ۴ تا ۹ سال.این قصه ها به جهت تقویت خیال پردازی کودکان در زمینه تولید فن آوری های جدید تهیه شده‌اند.شخصیت  های قصه، دو پسر بچه هستند که نسبت به موضوعات اطراف خود بی تفاوت نیستند و  در خیال پردازی های خود سعی می‌کنند فن‌آوری هایی برای بهبود زندگی بشر  اختراع کنند.برای تقویت خلاقیت در کودکان، هنگام خواب، در تاریکی و با آرامش برای بچه ها بخوانید و فرصت دهید در ذهنشان قصه را تصویر سازی کنند. فایل صوتی قصه شب  ششم را از اینجا میتوانید دانلود کنید. منتظر قسمت بعدی باشید...یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبودهمه توی ماشین عمو مرتضی نشسته بودن و داشتن به سمت پایگاه نیروی دریایی حرکت میکردن. قرار بود عمو به قولش عمل کنه. بچه ها منتظر بودن که ناوچه رو ببینن.وقتی به در پایگاه رسیدن عمو از ماشین پیاده شد و با نگهبان دم در صحبت کرد و یه کاغذی رو بهش نشون داد. اون نگهبان در رو باز کرد و عمو با ماشین حرکت کرد. داخل پایگاه خیلی جالب بود هر طرف یک سری آدم با لباسهای نظامی داشتن حرکت میکردن. صادق پرسید این لباسی که همه اینچا پوشیدن چیه؟عمو گفت اینا لباس نظامیه. و چون اینجا نیروی دریاییه همه لباس نیروی دریایی پوشیدن. لباسهای نیروی دریایی خیلی قشنگن با بقیه لباسا فرق میکنن.علی گفت عمو ازین لباسا به من میدی؟بابا گفت علی جان خودم برای هر دوتون میگیرم پایگاه کنار دریا بود وقتی یکم جلوتر رفتن به لبه دریا رسیدن ولی توی پایگاه ساحل، با بقیه ساحل هایی که تا حالا رفته بودن فرق داشت همیشه ساحل ها یا شنی بودن یا سنگی ولی اینجا یه سکو بزرگ بود که آب اونطرفش بود و اصلا نمیشه دستت رو به آب بزنی.عمو ماشین رو نگه داشت و همه پیاده شدن. صادق و علی با سرعت به سمت لبه سکو دویدن و بابا و عمو هم با تمام سرعت دویدن و رفتن جلو صادق و علی ایستادن.عمو گفت کجا میرید خیلی خطرناکه بعد از این سکو آب عمیقه و نرده هم نداره. بابا دست علی رو گرفت و عمو دست صادق رو گرفت و باهم و با احتیاط و آروم به لبه سکو رفتن علی و صادق از بالای سکو به پایین نگاه کردن خیلی با آب فاصله بود تازه عمو گفته بود عمق آب هم خیلی زیاده بچه ها اونجا بود که فهمیدن چرا بابا و عمو اینطوری پریدن و نگذاشتن که اونا جلوتر برن.صادق پرسید عمو اینجا ساحله؟عمو گفت: آره.صادق پرسید پس چرا آبش اینقدر دوره و ماسه نداره؟عمو گفت آخه اینجا اسکله است یعنی جایی که قراره قایق ها و کشتی ها بتونن نزدیک خشکی بشن و آدم ها و وسایل رو بشه سوار و پیاده کرد.صادق و علی به اطراف نگاه کردن چند تا کشتی و قایق کنار اسکله ایستاده بودن و چند تا قایق هم در حال حرکت بودن.عمو گفت اون جلو رو نگاه کنید اون دو تا کشتی رو میبینید؟ اون ها هردوشون ناوچه اند و ما قراره بریم اون دومی رو ببینیم.علی گفت اینا که کشتی اند ناوچه نیستند!عمو گفت خب ناوچه همون کشتیه ولی کشتی جنگیه! یعنی سرعتش خیلی زیاد تره و روش کلی اسلحه داره مگه فکر میکردی ناوچه چه شکلیه؟علی چیزی نگفت و به سمت ناوچه دوید صادق هم پشت سرش شروع به دویدن کرد بابا و عمو و مامان و زن عمو هم راه افتادن.کنار اسکله توی یکی از قایق ها چند تا ملوان نیروی دریایی بودن و وقتی بچه ها رو دیدن براشون دست تکون دادن و بچه ها هم ایستادن و براشون دست تکون دادن.صادق داشت به اون قایقه نگاه میکرد اون قایق یه فرمون داشت و پشتش دوتا موتور خیلی بزرگ بود و جلوش هم شیشه داشت ولی یه چیزی روش بود که صادق نمیدونست چیه؟عمو همون موقع به جایی که بچه ها ایستاده بودن رسید.صادق پرسید عمو اون چیه پشت اون قایقه وصله.عمو گفت اون لوله رو میگی؟صادق گفت آره همون که درازه.عمو گفت اون یه سلاحه باهاش موشک شلیک میکنن.علی گفت آره من میدونستم چیه، توی اون کارتونه که چند تا ربات بودن و یه آدم بدجنسی بود که میخواست شهرشون رو خراب کنه ربات ها از این موشک ها داشتن و تونستن باهاش اون آدم بدجنسه رو از شهرشون فراری بدن.عمو گفت آره درسته علی همه این سلاح ها برای همینه. آخه همه آدم های دنیا آدم های خوبی نیستن و بعضی وقتها از همون آدم های بدجنسی که توی اون کارتونه دیدی میان و می خوان کشور ما رو بگیرن ما هم باید مثل اون ربات های توی کارتون سلاح داشته باشیم که اونا رو از کشورمون بیرون بندازیم.صادق گفت توی اون کارتونه داخل شهر یکی از دانشمندا یه چیزی درست کرده بود مثل منبع انرژی نامحدود و اون آدم بدجنسه اون وسیله رو میخواست به همین خاطر به شهر حمله کرده بود ولی ما که منبع انرژی نامحدود نساختیم من وقتی بزرگ شدم خودم میخوام بسازم اونوقت چرا آدم بد جنسا می خوان به ما حمله کنن؟بابا گفت درسته ما هنوز منبع انرژی نامحدود نساختیم ولی چیزایی داریم که خیلی ها ندارن یا به اندازه کافی ندارن به همین خاطر میخوان بیان و اونا رو برای خودشون بردارنعلی پرسید مثلا چی؟بابا گفت مثلا ما خیلی نفت و گاز داریم.عمو گفت مثلا اینکه ما کشورمون توی جای خیلی مهمیه و کلی هم ساحل و دریا داره.علی گفت یعنی میخوان بیان ساحلامون رو ببرن؟عمو گفت نه میخوان بیان از ساحل ها استفاده کنن و کشتی هاشون مسیر های کمتری رو برن و بتونن نفت ها رو ببرن.صادق پرسید برای همین اینهمه کشتی و قایق اینجا هست که سلاح دارن؟عمو گفت تازه اینا که چیزی نیست خیلی بیشتر از این سلاح ها توی همه کشور هست و کلی سرباز دارن از کشورمون حفاظت میکنن من هم کمکشون میکنم که وسایلشون خوب کار کنه و بتونن ماموریت هاشون رو درست انجام بدن.عمو روی دوتا پاهاش نشست و با دستاش علی و صادق رو بغل کرد و گفت اونجا رو نگاه کنید اون چیزهایی که روی اون ناوچه است بیشترشون سلاح های مختلف اند.صادق گفت اون که شکل توپه چیه اون هم سلاحه؟عمو گفت اون سلاح نیست اون راداره. با اون میتونن بفهمن کشتی ها و هواپیما ها و قایق های دیگه کجا هستن؟علی گفت آره من توی اون کارتونه دیدم که رادار دارن یه صفحه نمایش داره که دایره ای و سبزه و یه خطی دائم روش میچرخه.عمو گفت آره درسته علی خوب بلدیا! میگم میخوای بیای اینجا کار کنی جای عمو!علی گفت نه من دوست دارم بزرگ شدم ماشین پرنده درست کنم.عمو گفت اونوقت از ماشین هات به ما هم میدی؟علی گفت برای خودت میخوای یا برای نیروی دریایی؟عمو با لبخند گفت برای خودم میخوام.علی گفت آره میدم فقط باید پرواز کردن یاد بگیری آخه تو که عضو نیروی هوایی نبودی تو فقط شنا کردن بلدی پرواز کردن بلد نیستی!زن عمو که داشت به حرفای بچه ها گوش میکرد گفت اتفاقا عمو پرواز هم بلده بعضی وقتا میرن و از هواپیما میپرن و روی کشتی با چتر فرود میان!صادق و علی که چشماشون از تعجب گرد شده بود گفتن آره عمو از هواپیما پریدی؟عمو گفت آره خیلی زیاد.بچه ها از تعجب دهنشون باز مونده بود.یه نفر از پشت سر بابا صدا کرد سلام جناب سروان! و بعدش سلام نظامی داد.عمو ایستاد و بهش سلام کرد. اون آقاهه هم لباس نیروی دریایی تنش بود و گفت هماهنگی لازم برای بازدید شما صورت گرفته میتونید تشریف ببرید داخل ناوچه.عمو از اون آقاهه تشکر کرد و اون آقاهه رفت.علی پرسید چی گفت؟مامان گفت گفت که میتونیم بریم ناوچه رو ببینیم.صادق گفت نه اینو نگفت یه چیز دیگه گفت!مامان گفت آره یه چیز دیگه گفت ولی منظورش همین بود.علی گفت خب چرا همینو نگفت؟بابا به عمو نگاه کرد و گفت واقعا چرا اینقدر سخت حرف میزنین؟عمو خندید و گفت اینکه خیلی معمولی بود سختاشو ندیدی. بیاید بریم.همه با هم راه افتادن به سمت همون ناوچه ای که عمو اون اول گفته بود که قراره برن و ببینن. ناوچه کنار اسکله ایستاده بود و یه پل که کناراش زنجیر داشت بین زمین و اون ناوچه وصل بود که از روش میشد رد شد و توی آب نیوفتاد همه از روی پل رد شدن و وارد ناوچه شدن.عمو دوباره روی پاهاش نشست و پسرا رو نزدیک خودش آورد و گفت پسرا تو چشمای من نگاه کنید دقت کنید گوش بدید ببینید دارم چی میگم وسایلی که اینجا هستن خیلی هاشون خطرناکن بعضی ها سنگینن یا ممکنه بیوفتن یا هر اتفاق دیگه ای. پس شما به هیچ چیزی دست نمیزنید متوجه شدید؟ به هیچ چیزی دست نمیزنید اگر میشد به چیزی دست زد من خودم بهتون نشون میدم ولی بی اجازه من به هیچ چیزی دست نزنید ممکنه خیلی خطرناک باشه و به خودتون آسیب بزنید. متوجه شدید؟بچه ها که تمام مدت داشتن توی چشمای عمو نگاه میکردن گفتن آره متوجه شدیم.عمو گفت علی دست منو بگیر و هیچ وقت ول نکن صادق تو هم برو دست بابا رو بگیر و هیچ وقت ول نکن باشه؟علی دست عمو و صادق دست بابا رو گرفتن و گفتن چشم.عمو گفت اول از همه چیزایی که روی ناوچه هست رو با هم میبینیم بعد میریم اتاق کاپیتان و آخر سر هم میریم موتور خونه کشتی رو میبینیم....</description>
                <category>صادق و علی</category>
                <author>صادق و علی</author>
                <pubDate>Sun, 03 Feb 2019 09:43:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های صادق و علی (شب پنجم)</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeqvaali/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%88-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-bw793s3y62wp</link>
                <description>قصه شب برای بچه های ۴ تا ۹ سال.این قصه ها به جهت تقویت خیال پردازی کودکان در زمینه تولید فن آوری های جدید تهیه شده‌اند.شخصیت های قصه، دو پسر بچه هستند که نسبت به موضوعات اطراف خود بی تفاوت نیستند و در خیال پردازی های خود سعی می‌کنند فن‌آوری هایی برای بهبود زندگی بشر اختراع کنند.برای تقویت خلاقیت در کودکان، هنگام خواب، در تاریکی و با آرامش برای بچه ها بخوانید و فرصت دهید در ذهنشان قصه را تصویر سازی کنند. فایل صوتی قصه شب  پنحم را از اینجا میتوانید دانلود کنید. منتظر قسمت های بعدی باشید...یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبودقطره های بارون روی شیشه پایین میومدن و گاهی چند تا قطره با هم یکی میشدن و با هم پایین میومدن. همین طور که بچه ها به قطره ها خیره شده بودن وارد شهر انزلی شدن. قرار بود به خونه عمو مرتضی برن آخه عمو مرتضی توی نیروی دریایی میکنه و محل کارش انزلیه. عمو یه مهندس کشتیه و بیشتر کارش هم توی کشتی و روی دریاست. بچه ها خیلی دوست دارن که به خونه عمو برن آخه عمو همیشه داستان های هیجان انگیزی از کارایی که کرده تعریف میکنه. قبلا تعریف کرده بود که یک بار وقتی داشته موتور یک کشتی جنگی کوچک رو تعمیر میکرده متوجه شده علت خراب شدن موتور کشتی تور ماهیگیرها بوده. آخه تور ماهیگیرها لای پره های موتور گیر کرده بود و باعث شده بود موتور گیر کنه و خراب بشه. یا یه بار دیگه تعریف کرده بود که یه قایقی باید با نقشه ها و وسایل موقعیت یابیش راه رو پیدا میکرد ولی چون اونا خراب شده بودن نمی دونست کجا باید بره و اینطوری از یه کشور دیگه سر در آورده بود.بچه ها داستان های عمو رو خیلی دوست داشتن و دلشون می خواست هرچه زود تر به خونه عمو برسن ولی این بار با بقیه دفعه ها فرق داشت چون عمو برای این دفعه یه قولی داده بود. اون قول داده بود که این دفعه بچه ها رو ببره و سوار یه کشتی جنگی بکنه از همونا که بهش میگن ناوچه.دیگه بارون کم کم داشت قطع میشد. وقتی به خونه عمو رسیدن بچه ها از ماشین پیاده شدن و فوری رفتن زنگ در رو زدن عمو در رو باز کرد و خودش هم اومد پایین. خونه عمو یه خونه حیاط دار قدیمی بود و دور حیاطش کلی گلدون و تو باغچه هاش پر از درخت بود. بچه ها بدو بدو رفتن بغل عمو و بهش سلام کردن. عمو بچه نداشت ولی خودش برای بازی کردن کافی بود و لازم نبود بچه دیگه ای هم باشه صادق و علی همیشه انقدر با عمو بازی میکردن که دیگه از خستگی خوابشون میبرد ولی عمو خسته نمیشد. شاید چون عمو عضو نیرو دریایی بود بدنش خیلی قوی بود حتی بابا هم نمیتونست به اندازه عمو با بچه ها بازی کنه.زن عمو هم از خونه اومد بیرون تو حیاط و گفت: خسته نباشید رسیدن بخیر. جاده خوب بود؟ اذیت نشدین؟مامان هم که داشت با زن عمو روبوسی و سلام علیک میکرد گفت: نه جاده خوب بود خدا رو شکر ولی عجب بارونی گرفت!عمو گفت: اینجا بارون های خیلی شدید تری هم میاد.بابا هم با عمو و زن عمو سلام علیک کرد و رفت از شیر آب کنار حیاط دست و روش رو شست.صادق پرسید عمو کی میریم ناوچه رو ببینیم!مامان گفت: پسر صبر کن برسیم عمو همیشه به قولش عمل میکنه ولی بزار سر موقع خودشبابا که داشت شیر آب رو می بست گفت فکر کنم این دفعه کلی چیز جدید هست که عمو براتون تعریف کنه درسته؟ و به عمو نگاه کرد.عمو گفت هم چیز های جدید برای تعریف کردن و هم چیزای جدید برای دیدن و هم چیزای جدید برای کادو گرفتن!علی گفت آخ جون کادو...عمو رفت و از توی ساختمون دو تا کادو آورد و به بچه ها داد بچه ها هم فوری کاغذ کادو ها رو پاره کردن، توی هر کدوم یه قایق بود.عمو گفت صادق بدو برو اون تشت رو از گوشه حیاط بیار، علی بدو برو شلنگو بیار.بچه ها رفتن تشت و شلنگ رو آوردن و عمو به بابا گفت اونجایی آب رو باز کن بابا هم آب رو باز کرد و تشت پر آب شد و بعد بابا آب رو بست. عمو قایق ها رو کوک کرد و گذاشت روی آب هر دوتاشون با سرعت زیادی حرکت می کردن و وقتی به لبه های تشت میرسیدن از کنار لبه تشت حرکت میکردن. بچه ها همینطور که مشغول بازی بودن دیدن عمو رفت و زیر انداز آورد و توی ایوون انداخت همون جایی که توی حیاطه، دیوار نداره ولی سقف داره!زن عمو هم رفت چای و ظرف میوه رو آورد. بچه ها هم که گرسنه شده بودن رفتن و از مامان میوه گرفتن.قایق ها خیلی خوب حرکت میکردن بچه ها هم که تا حالا قایق اسباب بازی نداشتن، حسابی کیف میکردن.علی به صادق گفت قایق من جنگیه روش موشک دارهصادق هم به علی گفت قایق من تندروه اونقدر تند میره که حتی موشک هم بهش نمیرسهعلی گفت حتما قایقت هم راننده خودکار داره؟صادق خندید و گفت حتما قایق تو هم پرواز میکنه؟علی گفت آره که پرواز میکنه و قایقش رو بلند کرد و توی هوا چرخوند انگار که واقعا داره پرواز میکنه.عمو گفت علی تو کاپیتان قایقی یا کاپیتان هواپیما؟علی گفت من کاپیتانم، من میتونم کاپیتان همه چیز باشم اصلا کاپیتان ماشین هم هستم.همه خندیدن. عمو گفت پس فردا که رفتیم ناوچه رو ببینیم یادم بنداز به کاپیتان ناوچه بگم که تو هم کاپیتانی؟صادق گفت ولی قایق من اصلا کاپیتان لازم نداره!عمو گفت البته قایق ها کاپیتان ندارن کشتی ها کاپیتان دارن کشتی ها مثل قایق ها هستن ولی خیلی بزرگتر. حالا قایقت راننده که داره؟صادق گفت نه نداره آخه قایق من راننده خودکار داره.بابا گفت این بازی جدیدشونه صادق برای همه چیز راننده خودکار ساخته.عمو گفت چه جالب اونوقت دیگه قایقت کلا فرمون نداره؟صادق گفت نه دیگه نداره فقط یه صفحه نمایش داره توش میگی کجا میخوای بری میبردت اونجا.عمو گفت پس حالا که دیگه قایقت راننده نداره کاپیتان هم نداره من یه شغل دیگه برات دارم که توی قایق بیکار نمونی.صادق گفت چه شغلی؟عمو گفت به نظرم تو مهندس قایق باش مثل من مواظب باش همه چیز درست کار بکنه.صادق گفت قبوله ولی من که ابزار ندارم.عمو گفت من بهت میدم و رفت و جعبه ابزارشو آورد و درشو باز کرد و بعضی وسایل که سنگین یا تیز بودن رو از توش برداشت و بقیه شو داد به صادق و دستش رو گذاشت روی شونه صادق و گفت مهندس صادق! اولین روز کاریت روی قایق رو بهت تبریک میگم و دلم میخواد بهترین کاری که بلدی رو انجام بدی بعد سلام نظامی داد از اونایی که دستشونو میزارن کنار سرشون. صادق هم همون طوری سلام نظامی داد.بعد عمو از لبه طاقچه پنجره ای که باز بود کلاه نظامیشو برداشت. کلاه رو گذاشت روی سر علی و گفت: کاپیتان علی! شما و همه خدمه قایق جنگی در ماموریتتون موفق باشید. بعد هم دوباره از همون سلام های نظامی داد و علی هم که کلاه براش بزرگ بود و جلو چشمش رو گرفته بود همون کار رو انجام داد ولی نزدیک بود کلاه بیوفته که فوری گرفتش و درستش کرد.عمو رفت و نشست تا بقیه چایی شو بخوره. وقتی یه زره خورد قیافه اش تو هم رفت و گفت یخ کرده! بعد بلند شد و رفت تا یک چای دیگه بریزه.اون شب بچه ها خیلی خوشحال بودن که فردا میرن ناوچه رو ببینن. دلشون میخواست زود بخوابن که زود تر صبح بشه.وقتی خوابشون برد داشتن خواب میدیدن.صادق خواب میدید که داره یه قایق تندرو میسازه وقتی ساختن قایق تموم شد اونو به آب انداخت و سوارش شد قایق صادق هیچ دکمه ای و فرمونی جلوش نداشت به جاش یه مانیتور خیلی بزرگ با صفحه لمسی داشت که روش کلی دکمه بود و نقشه رو نشون میداد و عددهای زیادی هم روش نوشته بود. یک سری شکلهای عجیب هم بودن که دائم تکون میخوردن. صادق یک دکمه رو از روی صفحه لمسی فشار داد و سقف قایق که شیشه ای و گرد بود بسته شد بعد روی نقشه، قطب جنوب رو انتخاب کرد و یه دکمه سبز رو فشار داد قایق شروع به حرکت کرد. صادق رفت و روی صندلیش نشست. چون کاری برای انجام دادن نداشت، شروع کرد به خوندن یه کتاب داستان.یکهو قایق شروع کرد به بوق زدن صادق کتابش رو روی صندلی گذاشت و رفت و روی صفحه نمایش رو نگاه کرد و دید که سوختش داره تموم میشه. یادش افتاد که اون منبع انرژی نامحدود رو که قبلا درست کرده بود به قایق وصل نکرده و توی کارگاه جا گذاشته. البته صادق برای موقعیت های اضطراری هم یه فکر خوب کرده بود. یه دکمه قرمز روی صفحه بود اونو فشار داد و بعد یه صفحه باز شد که میشد توش یه چیزایی نوشت. صادق یه پیغام توی اون نوشت و دکمه ارسال رو زد حالا دیگه باید صبر میکرد تا کمک برسه. کاری هم که نداشت انجام بده به همین خاطر دوباره رفت روی صندلیش و کتاب خوندنش رو ادامه داد.کمی بعد صدای بلند بوق یه کشتی، حسابی صادق رو ترسوند کمی به اطراف نگاه کرد و دکمه باز شدن سقف رو فشار داد سقف شیشه ای کنار رفت و صادق به بالای کشتی بزرگی که کنارش بود نگاه کرد و اونجا عمو مرتضی رو دید. بیسیمش رو برداشت و گفت سلام عمو ممنون که اومدی.عمو گفت قابلی نداشت. حالا چی شده؟صادق گفت: تو پیغام برات نوشته بودم دیگه. یادم رفته بود منبع انرژی نامحدود رو به قایق وصل کنم حالا هم سوختم تموم شده.عمو گفت میخوای قایقت رو بکشیم بالا توی کشتی و برگردی به کارگاهت؟صادق گفت نه نیازی نیست. اونهایی که گفتم رو برای آوردی؟عمو گفت آره. منبع انرژی نامحدود و جعبه ابزار خودم. البته باید قول بدی مواظب جعبه ابزارم باشی وگرنه بهت نمیدمش!صادق گفت حتما مواظبم.عمو هم جعبه ابزار و اون منبع انرژی نامحدود رو توی یه جعبه گذاشت و با طناب فرستاد پایین توی قایق وقتی صادق وسایل رو گرفت عمو طناب رو بالا کشید و سلام نظامی داد. صادق هم سلام نظامی داد و کشتی حرکت کرد و رفت. صادق مشغول شد و اون منبع انرژی نامحدود رو به قایقش وصل کرد وقتی کارش تموم شد وسایل رو جمع کرد که از ابزار های عمو چیزی گم نشه. جعبه ابزار رو یک گوشه گذاشت و رفت دکمه بسته شدن سقف رو زد و روی نقشه دوباره قطب جنوب رو انتخاب کرد و دکمه حرکت رو فشار داد قایق شروع به حرکت کرد و صادق که حسابی خسته شده بود رفت و روی صندلیش نشست و بعد صندلی رو تنظیم کرد که مثل تخت بشه و چشماشو بست و خوابید.علی هم داشت خواب میدید. علی توی خوابش میدید که کاپیتان یه کشتی خیلی بزرگ نجاته و کارش اینه که به قایق ها یا کشتی هایی که توی دریا دچار مشکل میشن کمک کنه و اونا رو نجات بده توی اتاقش توی کشتی ایستاده بود و به دریا نگاه میکرد که یه صدایی از توی بیسیم اومد: کاپیتان علی! عمو هستم جواب بده.علی بیسیم رو برداشت و گفت کاپیتان علی صحبت میکنه عمو به گوشم.عمو گفت من یه پیغام روی موبایلم از صادق دریافت کردم اون توی دریا گیر کرده و باید برم کمکش میتونی منو ببری اونجا؟علی گفت البته! ما کارمون همینه حالا کجایی؟عمو گفت من دارم با هلی کوپتر میام. وقتی رسیدم به شما با طناب از هلی کوپتر میام تو کشتی.علی گفت بسیار عالی منتظرت هستم.کمی بعد هلی کوپتر اومد. عمو با طناب از هلی کوپتر پیاده شد و وارد کشتی شد.خیلی سریع خودشو به اتاق کاپیتان رسوند. دوتا بسته بزرگ هم توی دستاش بود وقتی به اتاق کاپیتان رسید علی و عمو به هم سلام کردن. علی پرسید این بسته ها چیه؟عمو گفت یکیش جعبه ابزاره یکیش هم منبع انرژی نامحدوده مثل اینکه صادق یادش رفته به قایقش وصلش کنه. توی کارگاهش پیداش کردم.علی گفت خب حالا میدونی صادق کجاست؟ عمو روی موبایلش یه نقشه نشون داد و گفت اینجاست.علی گفت مشکلی نیست الان حرکت میکنیم و بیسیم رو برداشت و گفت از کاپیتان علی به همه خدمه کشتی! ما در حال رفتن به ماموریت نجات یک قایق تندرو هستیم همه آماده ماموریت بشید.بعد بیسیم رو گذاشت سر جاش. به اون کسی که سکان کشتی دستش بود گفت ۳۰ درجه به سمت غرب. با تمام سرعت.وقتی به قایق صادق رسیدن خدمه کشتی میخواستن برن و صادق رو بیارن سوار کشتی کنن. قایقش رو هم بیارن بالا. ولی صادق گفت نیازی نیست. اون دو تا بسته رو گرفت و خداحافظی کرد.علی هم از پشت بیسیم با صادق خداحافظی کرد و به سمت ماموریت های بعدی حرکت کردن.صدای رعد و برق شدیدی همه رو از خواب بیدار کرد. صادق و علی هم از خواب بیدار شدن و با اینکه از صدای رعد ترسیده بودن ولی وقتی یادشون اومد چه خواب خوبی دیده بودن لبخند زدن و دوباره خوابیدن.صبح شد همه بیدار شدن و صبحانه خوردن بچه ها دائم میپرسیدن کی میریم ناوچه رو ببینیم. عمو هم میگفت میریم. صبر کنید که آماده بشیم. کمی بعد همه سوار ماشین عمو شدن. ماشین عمو یه ماشین شاسی بلند خیلی بزرگ بود از اون ماشینا که باهاش میرن توی کوه و جنگل و هیچ وقت گیر نمیکنه. به سمت پایگاه نیروی دریایی حرکت کردن. عمو گفت این ناوچه ای که الان میخوایم بریم ببینیم یه مدته که برای تعمیرات توی ساحله به همین خاطر به ما اجازه میدن بریم توش رو ببینیم ولی نمیشه اونهایی که الان آماده کار هستن رو ببینیم آخه هر لحظه ممکنه لازم باشه به ماموریت برن.علی گفت خب ما هم باهاش ماموریت میریم منم میشم کاپیتانش صادق هم میشه مهندسش.صادق گفت آره من آچارم رو هم با خودم آوردم و یه آچار رو از جیبش بیرون آورد.بابا گفت اینو چرا آوردی؟عمو گفت مهندسه دیگه باید همیشه ابزار داشته باشه. ولی ما نمیتونیم بریم اون ناوچه‌ها رو ببینیم به جاش حتما میریم کاپیتان رو میبینیم قبوله؟بچه ها با بی میلی گفتن قبوله. از پنجره بیرون رو تماشا میکردن. آفتاب بیرون اومده بود و هوا داشت گرم میشد ولی اصلا مهم نبود چون هرجور شده باید میرفتن و ناوچه رو میدیدن.</description>
                <category>صادق و علی</category>
                <author>صادق و علی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jan 2019 09:51:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های صادق و علی (شب چهارم)</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeqvaali/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%88-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-lfeqnw3kobbg</link>
                <description> قصه شب برای بچه های ۴ تا ۹ سال.این قصه ها به جهت تقویت خیال پردازی کودکان در زمینه تولید فن آوری های جدید تهیه شده‌اند.شخصیت های قصه، دو پسر بچه هستند که نسبت به موضوعات اطراف خود بی تفاوت نیستند و در خیال پردازی های خود سعی می‌کنند فن‌آوری هایی برای بهبود زندگی بشر اختراع کنند.برای تقویت خلاقیت در کودکان، هنگام خواب، در تاریکی و با آرامش برای بچه ها بخوانید و فرصت دهید در ذهنشان قصه را تصویر سازی کنند. فایل صوتی قصه شب چهارم را از اینجا میتوانید دانلود کنید. منتظر قسمت های بعدی باشید...یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبودبابا ترمز محکمی کرد و بچه ها از خواب بیدار شدن. جلو تصادف شده بود و همه ماشینها توی ترافیک گیر کرده بودن.بچه ها پرسیدن: بابا چه خبره؟بابا گفت به نظرم تصادف شده. آره اونجا رو نگاه کنید اون ماشینه تصادف کرده و چقدر داغون شده!بچه ها داشتن به اون ماشین که معلوم بود خیلی محکم به نرده های کنار خیابون خورده و چند تا هم معلق زده نگاه می کردن که همون موقع سرنشینای ماشین خودشون از ماشین پیاده شدن و فقط یکم زخمی شده بودن و حالشون خوب بود.صادق گفت بابا اینا ماشینشون داغون شده ولی خودشون سالمن! بابا گفت آره عزیزم، خدا رو شکر، چون ماشینشون کیسه هوا داشته سالم موندنن.بچه ها گفتن چی داشته؟بابا گفت کیسه هوا. نگاه کنید توی ماشینشون چند تا بادکنک سفید هست که بادشون خالی شده.علی گفت آره من دیدم اون جلو هست.صادق گفت منم دیدم.بابا گفت به اونا میگن کیسه هوا. اگه تصادف بشه اون بادکنکا باد میشن و نمیزارن بدن آدم به جاهای سفت ماشین بخوره. اینطوری بعد از تصادف آدم کمتر آسیب میبینه.صادق گفت همه ماشینا کیسه هوا دارن؟بابا گفت از چند سال پیش دیگه هر ماشینی میسازن کیسه هوا داره ولی اونایی که قدیمی ترن ندارن.علی گفت ماشین ما داره؟بابا گفت آره داره اینجا ها رو نگاه کنید. بعد چند تا نقطه روی داشبورد رو نشون داد و گفت پشت اینا کیسه هوا هست.دیگه ترافیک تموم شده بود و راه باز شده بود پلیس و آمبولانس هم از سمت دیگه خیابون خودشون رو رسونده بودن به جایی که تصادف شده بود. پلیس داشت به ماشینا میگفت که سریع تر رد بشن دکتر ها هم از توی آمبولانس به سمت اون ماشینی که تصادف کرده بود می دویدن!وقتی از اونجا رد شدن بابا پرسید صادق تو یه بار گفتی علت تصادف ماشینا چیه؟صادق گفت من تو تلویزیون دیدم، میگفت راننده ها حواسشون نیست!بابا گفت آره به همین خاطر من و مامان دائم به شما میگیم توی ماشین نباید دعوا کرد چون حواس راننده پرت میشه!علی گفت ولی من گفته بودم اگه ماشینا بتونن پرواز کنن دیگه تصادف نمیشه.صادق گفت نه مگه نشنیدی تصادف ها به خاطر اینه که راننده ها حواسشون پرت میشه حتی اگه پرواز هم بکنن بازم ممکنه تصادف بشه باید راننده خودکار داشته باشن تا تصادف نشه.مامان گفت خیلی خب، حالا دوباره سر ماشین پرنده و راننده خودکار دعوا راه نیاندازید اینطوری حواس راننده رو پرت میکنید.علی و صادق به هم نگاه کردن و خندیدن و انگشتشون رو به نشانه سکوت بردن روی دماغشون و گفتن هیسس.بابا پرسید غیر از ماشین پرنده و راننده خودکار دیگه چه راهی به نظرتون میرسه که باعث بشه ماشینا تصادف نکنن؟علی گفت مثلا همه خیابونا از این دیوار ها که وسط خیابون میزارن داشته باشه.بابا گفت آره این ها خیلی کمک میکنن میدونید اسمشون چیه؟بچه ها گفتن اسمش دیواره!بابا گفت نه اسمش نیوجرسی هه!علی گفت تو اون کارتونه اون پسره اهل نیوجرسی بود.بابا گفت آره اسم این بلوک های بتونی که وسط خیابونا میزارن از همون منطقه گرفته شده چون اولین بار اونا این بلوک ها رو ساختن. البته دیدی که بازم تصادف میشه همین تصادفی که چند دقیقه قبل دیدیم همین طوری بود اون ماشینه به نرده های کنار خیابون خورده بود و هیچ ماشین دیگه ای هم بهش نزده بود.علی گفت آره ولی تصادفا کمتر که میشه.بابا گفت آره درسته به همین خاطر خیلی جاها از این بلوک ها میزارن.بابا ادامه داد راه حل های شما اینا بود که روی زمین راننده خودکار داشته باشن یا برن توی هوا به نظرتون ماشینا دیگه کجا میتونن برن؟صادق گفت میتونن برن زیر زمین!علی گفت خب اونجا هم مثل روی زمین تصادف میکنن دیگه، مثل تونل ها مگه توی تونل ها تصادف نمیشه؟بابا گفت علی درست میگه صادق راه حلی داری که تصادف نکنن؟صادق گفت نمیدونم.بابا گفت من یه ایده ای دارم به نظرتون قطارای مترو با هم تصادف میکنن؟بچه ها گفتن نه تصادف نمیکنن آخه هرکدوم ریل خودشون رو دارن هیچ کدوم توی مسیر اون یکی نمیرن.بابا گفت درسته هرکدوم ریل خودشون رو دارن ولی بعضی وقتا قطار عقبی به قطار جلویی میخوره البته خیلی کم اتفاق میوفته و اگه راننده هاشون خودکار باشه دیگه اصلا اتفاق نمیوفته حالا به نظرتون میشه ماشینا رو بزاریم توی قطار مترو و از اینور ببریم اون ور؟بجه ها گفتن آره میشه فقط دیگه هیچ کس توی مترو جاش نمیشه.بابا گفت اگه مترویی بسازیم که مخصوص این کار باشه چی مثلا یه مترویی که بین شهرا حرکت کنه و فقط ماشینا رو ببره یا مثلا شاید حتی لازم نباشه مثل قطار باشه میتونه ماشین به ماشین باشه ولی روی ریل و زیر زمین حرکت کنه و به جای بنزین و برق مصرف کنه.علی گفت خیلی خوبه آخه مترو خیلی تند میره. میتونه از ماشینا هم تند تر بره اینطوری خیلی زود میرسیم.بابا گفت آره این هم یه راه دیگه بود راه خوبی هم هست. دیگه چه راهی به نظرتون میرسه؟صادق گفت میتونیم اصلا ماشینمون رو نیاریم تو جاده. با هواپیما یا قطار بریم بعد توی شهر مقصد ماشین کرایه کنیم.بابا گفت این هم میشه ولی هیچی ماشین خود آدم نمیشه.صادق گفت بابا یادته اون دفعه مامان یه کاغذ بهت داد بردی مغازه ازش کپی گرفتی؟بابا گفت آره یادمه چطور مگه؟صادق گفت نمیشه یه دستگاه کپی بسازیم از ماشینمون کپی بگیره؟مامان گفت عجب ایده ای! خیلی جالبه!صادق گفت مثلا تو شهر خودمون ماشینمون رو ببریم توی یه دستگاه بعد توی شهر خودمون با قطار بریم سفر بعد توی ایستگاه مقصد از یه دستگاه دیگه یه کپی از ماشینمون تحویل بگیریم؟بابا گفت ایده خیلی جالبیه فکر کنم باهاش بشه کارهای دیگه ای هم انجام داد فکر کنید ما یه دستگاه داشته باشیم که بتونه از همه چیز کپی بگیره دیگه چه کارایی میشه باهاش کرد؟علی گفت میتونیم هر وقت چیزی رو جایی جا گذاشتیم به یه نفر بگیم وسیله مون رو بزاره توش و کپی وسیله مون رو توی دستگاه خودمون تحویل بگیریم.بابا گفت آره چه جالب میشه من یه ایده دیگه هم دارم میتونیم یه دستگاه بسازیم که از وسیله مون کپی نگیره. خود وسیله مون رو ببره یه جای دیگه شاید من نخوام از وسیله ام یه کپی جای دیگه باشه مثلا هیچ کس دوست نداره از آلبومش دو تا کپی وجود داشته باشه!صادق گفت آره میشه یه دکمه داشته باشه که با اون دکمه بهش بگیم از وسیله مون کپی بگیره یا خودشو ببره اونجا.علی گفت خب اگه دستگاهمون این کار رو میکنه! چرا خودمون با قطار بریم ماشینمون با این دستگاهه بره. خب خودمون هم میشینیم توی ماشین بعد دکمه شو میزنیم هممون با ماشینمون میریم توی مقصد.مامان گفت باریکلا! ایده خیلی جالبیه اینطوری دیگه آدم میتونه به هر جایی بره بدون اینکه لازم باشه ساعتها توی ماشین بشینه.بابا گفت فکر کنید دکمه شو اشتباهی بزنیم بجای اینکه جابجامون کنه ازمون کپی بگیره! اون وقت از هرکدوممون دوتا هست!صادق گفت این که خیلی خوبه دیگه میشه دوجا بازی کنیم اصلا من میخوام هزار تا بشم این طوری میتونم با خودم هم بازی کنم و حوصله ام سر نره.بابا گفت اون وقت ما باید برای هزار تا صادق، اسباب بازی بخریم؟صادق گفت آره دیگه، پسر بهتر از منم مگه گیرتون میاد؟علی گفت آره گیر میاد: من!مامان و بابا و بچه ها همگی حسابی خندیدن.مامان گفت دیگه چه کارای با مزه ای با این دستگاهه میشه کرد؟علی گفت میشه باهاش بریم فضا.مامان گفت آره یکی از این دستگاهها میزاریم توی ایستگاه فضایی اونوقت از هرجا بخواهیم میتونیم بریم توی یکی از این دستگاه ها بعد از توی ایستگاه فضایی بیایم بیرون.بابا گفت اگه یکی از اینا رو بزاریم روی مریخ چطوره؟ مثلا با یه فضا پیمای بدون سرنشین یدونه ازین دستگاه ها رو بفرستیم مریخ بعد با این دستگاه بریم روی مریخ. آخه میدونید راه تا مریخ خیلی طولانیه. شش ماه طول میکشه تا برسی اینطوری خیلی سریع میشه.بچه ها گفتن شش ماه؟ پس چطوری آدما میرن مریخ؟مامان گفت هنوز هیچ کس نرفته مریخ، فقط فضا پیمای بدون سرنشین رفتن.صادق گفت من خودم توی اون فیلمه دیدم که رفته بودن مریخ.مامان گفت همه دوست دارن برن به همین خاطر در موردش فیلم میسازن ولی هنوز هیچ کس راهی پیدا نکرده اگه شما بتونید این دستگاه رو بسازید، آرزوی همه برآورده میشه به نظرتون اسم این دستگاه رو چی بزاریم؟علی گفت همه چیز دوتا کن!صادق گفت نه همه چیز چند تا کن!بابا گفت نظرتون چیه اسمشو بزاریم انزلی؟ مثل اون بلوکا که اسمش نیو جرسی بود آخه شما تو راه انزلی ایده این دستگاه به ذهنتون رسید.بجه ها گفتن آره انزلی خوبه دستگاه انزلی خیلی اسم باحالیه.بابا گفت حالا به این فکر کنید که با دستگاه انزلی چه کارایی میشه کرد و یکم استراحت کنید ماهم یکم موسیقی گوش میکنیم.بچه ها داشتن فکر میکردن که با دستگاه انزلی چه کارایی میشه کرد؟ بابا هم یه موسیقی ملایم توی ماشین گذاشته بود یواش یواش چشمای بچه ها سنگین شد و خوابشون برد.صادق داشت خواب میدید که دو تا از دستگاه های انزلی رو ساخته و توی کارگاهش کنار هم گذاشته رفته پشت دستگاه ها و داره کلی سیم رو بین دستگاه ها وصل میکنه بعد از اینکه با دقت خیلی زیاد همه سیم ها رو وصل کرد رفت پشت کامپیوترش نشست، چند تا دکمه رو زد و امتحان کرد که دستگاه ها درست کار کنند وقتی مطمئن شد، رفت و از توی اتاق اسباب بازی هاش همه بلوک های خونه سازیش رو آورد و توی یکی از دستگاه ها ریخت بعد رفت پشت کامپیوتر و تنظیم کرد که ازشون صد تا کپی بگیره. وقتی دکمه شروع رو زد در دستگاه دوم با فشار زیادی باز شد و کلی بلوک خونه سازی ازش ریخت بیرون دستگاه ها داشتن با سرعت زیادی کار میکردن و بلوک ها توی دستگاه جا نمیشدن به همین خاطر در دستگاه دوم باز شده بود و مثل وقتایی که کنار سینما اون آقاها ذرت بوداده درست میکنن و همش از توی قابلمه ذرت بوداده میریزه بیرون از دستگاه دوم بلوک خونه سازی بیرون میومد اینقدر زیاد بودن که همه جا رو گرفتن و صادق حتی نمیتونست رد بشه و دکمه متوقف شدن رو از روی کامپیوتر فشار بده به همین خاطر یه گوشه نشست و به بلوک هایی که بیرون میومدن نگاه میکرد و منتظر بود صد تا کپی تموم بشه تا دستگاه خودش خاموش بشه کمی بعد صد تا کپی تموم شد و دستگاه سه تا بوق زد و خاموش شد درست مثل ماشین لباسشویی. بعد از صدای بوق دستگاه صدای تق تقی داد و در دستگاه اول هم باز شد حالا دیگه صادق صد و یکی بسته کامل از بلوک های خونه سازی داشت و میتونست باهاش واقعا یه خونه کامل بسازه. خیلی زود شروع کرد و یه خونه کامل با دو تا اتاق و حیاط و پارکینگ و انباری و آشپزخونه و هر چیز دیگه ای که توی خونه ها هست درست کرد و رفت توی یکی از اتاقای خونه ای که ساخته بود، با ماشینش که خیلی دوستش داشت بازی کرد.علی هم داشت خواب میدید که کلی از دستگاه های انزلی ساخته و رفته فرودگاه و داره هرکدومشون رو به یک جایی با هواپیما ارسال میکنه: کنار دیوار چین، چند تا جزیره وسط اقیانوس، قطب جنوب، چند تا شهر که هواشون خیلی گرمه، به جنگل های آمازون، به بیایون های آفریقا و کلی جاهای دیگه. بعد رفت خونه و به همه اون آدم هایی که قرار بود این دستگاه ها رو تحویل بگیرن زنگ زد و بهشون یاد داد که چطوری دستگاه رو روشن کنن. وقتی دستگاه ها روشن شد خودش رفت توی دستگاهی که توی خونه داشت و همه تنظیمات رو انجام داد بعد دکمه ارسال رو زد و یکی یکی به همه اون جاهایی که دستگاه انزلی رو فرستاده بود سفر کرد و روی صندلی نشست و یه نقاشی از منظره اونجا کشید و خیلی زود هم به خونه برگشت. بعد تمام نقاشی ها رو  توی یه قاب بزرگ چسبوند و اون قاب رو روی دستگاه انزلی وصل کرد.صدای بارون شدیدی میومد بچه ها از خواب بیدار شدن و دیدن که همه جا ابرهای خیلی زیادی هست و بارون خیلی شدیدی داره می باره برف پاک کن های ماشین با سرعت خیلی زیادی کار میکردن و بابا داشت با دقت زیادی رانندگی میکرد آخه جلو خیلی به سختی دیده میشد.مامان گفت بچه ها داریم به انزلی نزدیک میشیم اینجا بیشتر وقتها بارون میاد الان هم دیگه آخر تابستونه و اول فصل بارش ببینید چه بارون شدیدی داره می باره.علی گفت اونجا انگار سیل اومده و به یه جایی بیرون جاده اشاره کرد.صادق گفت کجا؟ و به دقت به جایی که علی نشون میداد نگاه کرد و گفت آره چقدر آب اونجا هست.مامان داشت توی موبایلش دنبال چیزی میگشت، وقتی پیداش کرد گفت ایناهاش گوش بدید.و صدای موبایلش رو که از بلندگوهای ماشین پخش میشد زیاد کرد بچه ها قبلا این آهنگ رو شنیده بودن: ببار ای بارون ببار... بچه ها داشتن به آهنگ گوش می کردن و به بارونی که به شیشه ها میخورد نگاه میکردن.</description>
                <category>صادق و علی</category>
                <author>صادق و علی</author>
                <pubDate>Mon, 07 Jan 2019 09:36:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های صادق و علی (شب سوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeqvaali/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%88-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D8%B3%D9%88%D9%85-kjeaircua8cv</link>
                <description> قصه شب برای بچه های ۴  تا ۹ سال.این قصه ها به جهت تقویت خیال پردازی کودکان در زمینه تولید فن آوری های جدید تهیه شده‌اند.شخصیت   های قصه، دو پسر بچه هستند که نسبت به موضوعات اطراف  خود بی تفاوت  نیستند  و در خیال پردازی های خود سعی می‌کنند فن‌آوری هایی  برای بهبود  زندگی بشر  اختراع کنند.برای  تقویت  خلاقیت در کودکان، هنگام خواب، در تاریکی و با آرامش برای بچه ها  بخوانید و  فرصت دهید در ذهنشان قصه را تصویر سازی کنند. فایل صوتی قصه شب سوم را از اینجا میتوانید دانلود کنید. منتظر قسمت های بعدی باشید...یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.بجه ها همراه بابا و مامان توی ماشین بودن و داشتن دنبال جایی برای استراحت و غذا خوردن میگشتن.مامان گفت: مثل اینکه یکم جلوتر یه مجتمع رفاهی هست. میتونیم اونجا وایسیم.علی گفت: مجتمع رفاهی چیه؟مامان گفت: مجتمع رفاهی جاییه که توش هم رستوران داره هم پمپ بنزین داره هم مغازه داره و هم جای بازی داره و کلی چیزای دیگه که مسافرا بتونن توی مسیر اونجا استراحت کنن.بابا سرعتش رو کم کرد و وارد مجتمع رفاهی شد. اونجا خیلی شلوغ بود و جای پارک ماشین پیدا نمی شد. همین طور که داشتن میگشتن بابا گفت بچه ها به نظرتون چطوری میشه یه ماشینی ساخت که دیگه لازم نباشه دنبال جای پارک براش بگردیم؟صادق گفت: اگه ماشینمون راننده خودکار داشته باشه خودش میره پارک میکنه لازم نیست ما دنبال جای پارک بگردیم.علی گفت: اگه ماشینمون پرواز کنه میتوننه بره اون بالا و از اونجا ببینه کجا جای خالی هست و بره اونجا پارک کنه.صادق گفت: اگه دیر از اون بالا بیاد پایین جایی که پیدا کرده رو میگیرن.علی گفت: خب به هر حال خیلی سریع تر از رو زمین حرکت کردن میرسه!همون لحظه یه جای پارک پیدا شد و بابا ماشین رو پارک کرد و گفته بچه ها پیاده بشید.بابا رفت که آبی به سر و روش بزنه و بچه ها همراه مامان رفتن با وسایل بازی که اونجا بود بازی کنن.یکم که بازی کردن صادق اومد پیش مامان و گفت این سرسره ها خیلی داغن دستم سوخت.مامان گفت: کاری نمیشه کرد الان ظهره و آفتاب داغه این وسایل هم داغ شدن.صادق گفت: نمیشه اینا رو طوری بسازن که داغ نشه؟مامان گفت: به نظرت چطور بسازنشون؟صادق گفت مثلا یه جوری خنکشون کنن مثل یخچال که غذاهارو خنک میکنه اینا هم یه جوری خنک بشن.مامان گفت: به نظرت چطوره که اصلا نزاریم داغ بشن.صادق گفت: آره ولی چطوری خب آفتاب داغه دیگه....آها سایه بون بزاریم اینطوری دیگه آفتاب بهشون نمیخوره.مامان گفت: آفرین ایده خوبیه خیلی هم راحت میشه اجراش کرد. حالا برو بقیه بازی‌تو بکن که بعدش باید بریم غذا بخوریم.صادق رفت و همون موقع علی اومد و گفت: مامان اون پسره از تاب پیاده نمیشه هرچی بهش میگم پیاده نمیشه.مامان گفت: کار بدی میکنه ولی تو ناراحت نشو برو با اسباب بازی های دیگه بازی کن. ببین اون یکی تاب خالی شد بدو برو!علی سریع رفت و سوار تاب شد. یکم بعد بابا اومد و بچه ها رو صدا زد و گفت بریم غذا بخوریم؟بچه گفتن: آره بریمهمه با هم راه افتادن.مامان گفت: اول باید بریم دستاتون رو بشورین چون به اسباب بازی ها دست زدید و کثیف شده.همه با هم رفتن و دستاشون رو شستن و رفتن توی رستوران که خیلی هم شلوغ بود نشستن و غذا سفارش دادن.بابا گفت: بازی خوش گذشت؟بچه ها گفتن: آره خوش گذشت.بابا گفت: به نظرتون چه اسباب بازی های دیگه ای باید توی پارک ها بزارن که کیفش بیشترش بشه؟علی گفت: من دوست دارم سوار اون ماشین مسابقه ای ها که خیلی تند میرن و چرخاشون بیرون بدنشونه بشم.بابا گفت: منظورت ماشین های مسابقه فرمول یکه؟علی گفت: آره همونا که خیلی تند میرن.صادق گفت من دوست دارم برم تو کهکشانا تو فضا حرکت کنم.علی گفت من دوست دارم برم توی اقیانوس غواصی کنم و ماهی ها رو ببینم دلم میخواد دلقک ماهی رو ببینم چون خیلی ریز و خوشگله.صادق گفت من دوست دارم بتونم پرواز بکنم برم تو آسمون.بابا گفت چه فکرای خوبی! ولی چطوری این همه رو توی پارک جا بدن؟ آخه پیست مسابقه فرمول یک خیلی بزرگه ماشین هاش هم خیلی بزرگه. تازه اقیانوس و فضا رو از کجا بیارن؟صادق گفت بابا یادته یه کلاه هایی بود که توش موبایل میگذاشتی و فیلم ترن هوایی پخش میکرد آدم فکر میکرد واقعا سوار ترن هوایی شده میشه از اونا بزارن.بابا گفت اونا اسمش عینک واقعیت مجازیه. آخه چیزی که توش نشون میدن واقعی نیست و مجازیه ولی عین واقعیت میمونه به همین خاطر بهش میگن واقعیت مجازی. ایده خوبیه که با اونا آدم تفریح کنه ولی آخه مثلا وقتی دوست داری غواصی کنی روی زمین چطوری باید شنا کنی اصلا آبی نیست که شنا کنی!صادق گفت خب مثلا یه استخر کوچولو اونجا بزارن ما اون عینک ها رو سرمون بزاریم و بریم توی استخر اونوقت انگار توی اقیانوس هستیم و بتونیم تمام ماهی ها رو ببینیم.علی گفت آره اینطوری خیلی کیف داره ولی من یه راه بهتر بلدم.صادق گفت راهت چیه؟علی گفت مثل این عروسک ها هست که باهاش نمایش اجرا میکنن و از بالا بهش نخ وصل میشه از بالا بهمون نخ وصل کنن و وسط زمین و هوا بمونیم اینطوری فکر میکنیم که توی اقیانوس هستیم.بابا گفت ایده خوبیه آب هم کمتر مصرف میشه خیس هم نمیشیم.صادق گفت اینطوری حتی میشه فیلم فضا رو هم دید ایده خوبی بود علی بزن قدش.علی و صادق دستاشون رو بردن بالا و به همدیگه زدن و خندیدن.بابا گفت حالا مسابقات فرمول یک رو چیکار کنیم؟علی گفت خب یه ماشین درست کنیم که فرمون و گاز و ترمز داشته باشه عین ماشینای فرمول یک مثل همونا که توی شهربازی بود بعد به جای اینکه جلومون تلویزیون باشه و فیلم جاده رو نشون بده از همون عینکا که گفتی رو سرمون بزاریم اینطوری واقعی تر میشه.صادق گفت عینک واقعیت مجازیوعلی گفت آره واقعیت مجازی.بابا گفت فکر کنم شما وقتی بزرگ شدید میتونید یه پارک درست کنید که همه بچه ها وقتی میرن توش بتونن هرتفریحی بکنن و هرجا که دوست داشته برن و همش هم با عینک های واقیعت مجازی باشه.همون موقع غذا آماده شد و آوردن. غذا پیتزا بود و بچه ها خیلی خوشحال شدن.صادق گفت آخیش خیلی گشنمه چقدر غذا رو دیر آوردن.مامان گفت خب باید آماده بشه دیگه.علی گفت نمیشه غذا ها از قبل آماده باشه؟مامان گفت آخه غذایی که با مواد اولیه تازه درست میشه و بعد از درست شدن خیلی زود خورده میشه خیلی خوشمزه تره اگه بمونه دیگه مثل اولش نیست اگه قبلا آماده کنن دیگه به این خوشمزگی نیست.صادق در حالی که داشت تیکه پیتزا رو توی دهنش میگذاشت گفت خب سریعتر درست کنن.مامان در حالی که داشت سعی میکرد در سس رو باز کنه گفت به نظرتون چطوری میشه سریعتر درست کرد؟بچه ها دیگه مشغول خوردن شده بودن و جواب سوال مامانو ندادن.بابا سس رو از مامان گرفت و گفت من نمیدونم کی قراره سس ها راحت باز بشن؟ بچه‌‌ها بزرگ شدید حتما یه سسی درست کنید که درش راحت باز بشه اینکه در سس راحت باز بشه از اینکه سسش خوشمزه باشه مهم تره!بچه ها خندیدن و بابا روی پیتزاشون سس ریخت.غذا که تموم شد بابا گفت اذان شده بریم نماز بخونیم.علی گفت چه موقع اذان میشه؟بابا گفت مثلا الان که اذان ظهره وقیته که خورشید توی بالا ترین نقطه آسمونه.صادق گفت از کجا میدونی الان خورشید تو بالاترین نقطه است؟بابا گفت من از روی ساعت نگاه کردم ولی یک سری آدم هستن بهشون میگن منجم اونا گفتن که چه ساعتی خورشید طلوع میکنه و چه ساعتی در بالاترین نقطه است و چه ساعتی غروب میکنه.علی گفت یعنی الان بیرون خیلی داغه؟مامان گفت گرم ترین موقع امروز الانه ولی خب چون الان آخرای تابستونه مثل وسطای تابستون داغ نیست.همه باهم رفتن نماز خوندن و اومدن بیرون.صادق گفت آره هوا خیلی گرمه تازه سایه منو نگاه کنین چقدر کوچولوئه.علی گفت سایه منم کوچولوئه چرا؟ قبلا که بزرگتر بود. غذا نخورده کوچیک شده؟مامان خندید و گفت نه عزیزم آخه خورشید رفته بالای بالا اینطوری سایه ها کوچولو میشن بعد از ظهر بهت نشون میدم که سایه ات دوباره بزرگ میشه وقتی که خورشید کمی اومد پایین تر.همه با هم سوار ماشین شدن و راه افتادن بچه ها که حالا غذا خورده بودن و آفتاب گرم از پشت پنجره ماشین بهشون میخورد دوست داشتن بازم بخوابن یکم که گذشت هردوتاشون خوابشون برد.صادق داشت خواب میدید که یه دستگاه درست کرده که توش گوجه، گوشت، زیتون و گندم و کلی چیزای دیگه میریزن بعد از اون ورش پیتزا میاد بیرون روی دستگاهش هم یه صفحه نمایش داره که از توی اون صفحه نمایش انتخاب میکنی چه پیتزایی میخوایی بخوری بعد خیلی سریع همه مواد اولیه رو میشوره و خراباشو جدا میکنه و همه رو خیلی خوشگل قاچ میکنه بعد گندم رو آرد میکنه و با آرد و آب خمیر درست میکنه و میزاره زیر پیتزا و همه مواد اولیه رو هم روش میریزه و میزاره توی فر و این کارها رو خیلی سریع میکنه. فرش هم یه جوریه که خیلی سریع پیتزا پخته میشه و میاد بیرون دستگاهش هم همه جاش شیشه‌ایه و توش پیداست که داره چیکار میکنه ولی اینقدر سریع کار میکنه که آدم درست نمیبینه چطوری داره چاقو رو بالا پایین میکنه یا مواد اولیه رو میشوره.صادق این دستگاهشو توی چند تا مجتمع رفاهی نصب کرده بود و اینطوری آدمها وقتی سفارش پیتزا میدادن یه پیتزای داغ و تازه و خیلی خوشمزه تا قبل از اینکه دستاشون رو بشورن آماده میشد.علی هم داشت خواب میدید خواب علی یکم عجیب غریب بود داشت خواب میدید که سوار یه ماشین خیلی گنده شبیه کمباین شده از اون ماشینایی که باهاش گندمزار ها رو درو میکنن، گندم ها رو میچینه و پوست گندم رو از خود گندم جدا میکنه ولی ماشین علی فرق داشت ماشین علی گندم ها رو درو میکرد بعد گندم ها رو از ساقه اش جدا میکرد و ساقه ها رو به جای منبع انرژی خودش استفاده میکرد و اونا رو میسوزوند و با انرژی اونا حرکت میکرد. همزمان گندم ها رو هم خیلی سریع آرد میکرد و با آب قاطی میکرد و خمیر درست میکرد و بعد با خمیر نون درست میکرد و نون ها رو بسته بندی میکرد و از پشتش این بسته بندی ها وارد یه کامیون میشدن و اون کامیون با سرعت میرفت و نون ها رو به مغازه ها میداد تا تازه تازه مصرف بشه. روی فرمون ماشین علی چند تا دکمه بود یکی از دکمه ها نوع نون رو عوض میکرد مثلا وقتی علی اون رو جابجا میکرد نون سنگک درست میشد بعد دوباره اونو جابجا میکرد نون بربری درست میشد و بعد دوباره اونو جابجا میکرد نون لواش درست میشد و بعد باز هم اونو جابجا میکرد و نون تافتون درست میشد علی برای هر کردوم از کامیون هایی که میومدن یه جور نون درست میکرد یه دکمه دیگه هم روی فرمونش بود و که اگه این دکمه رو میزد نون ها با کنجد درست میشد یا یک دکمه دیگه بود که اگه اون دکمه رو میزد خمیر سبوس دار درست میشد سبوس به پوست گندم میگن. بعضی وقتها گندم رو قبل از آرد کردن پوستش رو جدا میکنن و باهاش آرد سفید درست میکنن ولی سبوس گندم خیلی خاصیت داره به خاطر همین علی یه دکمه رو ماشینش گذاشته بود که میتونست گندم رو با پوستش آرد کنه اینطوری خمیری که درست میکرد خیلی مفید تر بود.بچه ها با ترمز محکم بابا از خواب بیدار شدن. جلو تصادف شده بود و همه ماشینا ایستاده بودن.</description>
                <category>صادق و علی</category>
                <author>صادق و علی</author>
                <pubDate>Sat, 29 Dec 2018 10:23:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های صادق و علی (شب دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeqvaali/%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%D9%88-%D8%B9%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%A8-%D8%AF%D9%88%D9%85-pbyzslbqefef</link>
                <description>   قصه شب برای بچه های ۴  تا ۹ سال.این قصه ها به جهت تقویت خیال پردازی کودکان در زمینه تولید فن آوری های جدید تهیه شده‌اند.شخصیت  های قصه، دو پسر بچه هستند که نسبت به موضوعات اطراف  خود بی تفاوت نیستند  و در خیال پردازی های خود سعی می‌کنند فن‌آوری هایی  برای بهبود زندگی بشر  اختراع کنند.برای تقویت  خلاقیت در کودکان، هنگام خواب، در تاریکی و با آرامش برای بچه ها بخوانید و  فرصت دهید در ذهنشان قصه را تصویر سازی کنند. فایل صوتی قصه شب دوم را از اینجا میتوانید دانلود کنید. منتظر قسمت های بعدی باشید...یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبودصادق و علی همراه مامان و بابا توی ماشین نشسته بودن و صحبت میکردن بابا به سمت پمپ بنزین رفت و توی صف پمپ بنزین پشت یکی از ماشینها ایستاد. بعد که صف جلو رفت بابا هم حرکت کرد و جلوی یکی از پمپ ها ماشین رو نگه داشت. از ماشین پیاده شد که بنزین بزنه. باد خیلی شدیدی می اومد. بابا به سختی بنزین زد و پول پمپ بنزین رو با کارتش پرداخت کرد و اومد توی ماشین نشست.وقتی نشست داشت نفس نفس میزد.گفت: اوه ... عجب بادیه، خیلی شدیده، خسته شدم. چرا ماشینا بنزین میخوان؟صادق گفت: بابا چرا ماشینا بنزین میخوان؟بابا که هنوز نفسش جا نیومده بود داشت سعی میکرد که راه بیوفته.مامان گفت: آخه ماشین ما با بنزین کار میکنه. بنزین رو توی موتورش میسوزونه و انرژی درست میکنه اونوقت با این انرژی حرکت میکنه. در همین لحظه ماشین راه افتاد و از پمپ بنزین خارج شد.بابا گفت: هر چیزی برای حرکت کردن انرژی لازم داره بدون انرژی نمیتونه حرکت کنه.علی گفت: یعنی ما ها هم که حرکت میکنیم بنزین مصرف میکنیم؟مامان و بابا خندیدن و گفتن: نه عزیزم!بابا گفت: انرژی لازمه و انرژی فقط بنزین نیست. بنزین هم یکی از ماده هاییه که انرژی زیادی توی خودش داره. ولی چیز های دیگری هم هست که انرژی داره مثلا ما برای بدست آوردن انرژی غذا میخوریم یا گاو ها علف میخورن.و به چند تا گاو کنار جاده اشاره کرد.اون گاوها رو ببینین دارن انرژی خودشون رو یا خوردن علف، تامین میکنن. یا مثلا این کامیون و تریلی هایی که میبینین گازوییل مصرف میکنن.علی گفت: بعضی ماشینا گاز مصرف میکنن.بابا گفت: آره درستهصادق گفت: یعنی ما توی بدنمون غذا رو میسوزونیم؟بابا گفت: آره اینطوری هم انرژی به دست میاریم هم گرم میشیم.علی گفت: آتیش که خطرناکه! میسوزیم!بابا گفت: این آتیشی که میگم خیلی خیلی کوچوله اصلا حتی دیده نمیشه با اون آتیشی که موقع کباب درست کردن دیدی فرق دارهبابا گفت: یه چیز دیگه هم هست که میشه باهاش گرما و حرکت درست کرد اگه گفتین چیه؟علی گفت: برقه.صادق گفت: نه برق که گرما درست نمیکنه برق فقط نور میده مثل لامپای توی خونه.علی گفت: اون بخاری برقی که توی اتاقمون هست و زمستون ها روشش میکنیم اون با برق کار میکنه هم باد میده هم گرما میده.بابا گفت: آفرین پسرم درست میگی با برق هم میشه گرما درست کرد هم میشه حرکت ایجاد کرد. حتی میشه باهاش سرما هم ایجاد کرد کولر های ما با برق کار میکنه دیگه درسته؟ یخچالمون هم با برق کار میکنه.بچه ها گفتن: آره همه وسایل خونه با برق کار میکنن.صادق گفت: ماشین برقی نداریم؟بابا گفت: چرا داریم. همون ماشین کنترلی خودت با برق کار میکنه دیگه.وقتی توش باتری بزاری، راه میره. باتری چیزیه که توی خودش برق ذخیره میکنهصادق گفت: نه از ماشین های اسباب بازی، از این ماشین های واقعی!بابا گفت: چرا داریم. ماشین هایی وجود دارن که برق مصرف میکنن. بعضی هاشون بنزین دارن و باتری هم دارن اینطوری بنزین کمتری مصرف میکنن بعضی های دیگه شون هم فقط باتری دارن اونا دیگه چیزی رو نمیسوزونن و از انرژی برق میتونن برای حرکت کردن استفاده کنن. ولی هنوز دانشمندا روی باتری ها تحقیق میکنن که چطور میشه باتری هایی ساخت که انرژی زیادی توی خودش نگه داره. آخه باتری های ماشین ها خیلی زود خالی میشه و باید دوباره شارژش کنن که طول میکشه.صادق و علی داشتن فکر میکردن که میشه یه ماشینهایی ساخت که هیچ وقت انرژیش تموم نشه؟ اگه بشه خیلی خوب میشه!بابا ادامه داد: تازه بچه ها انرژی های دیگری هم هست که میشه ازشون برق درست کرد. مثلا نور خورشید انرژی خیلی زیادی داره. یا آب رودخونه ها یا موج دریا یا حتی باد.علی گفت: باد؟بابا گفت: آره مثل همون بادی که توی پمپ بنزین میومد و خیلی شدید بود. اون دور ها رو نگاه کنید کنار اون کوهه چی میبینید؟صادق گفت: یه پنکه گنده!بابا گفت اون که مثل پنکه است اسمش توربین بادیه اون باد رو به برق تبدیل میکنه. اینجایی که هستیم جاییه که همیشه باد های خیلی قوی توش میاد اسم اینجا منجیله. توی منجیل کلی توربین بادی هست فکر کنم بتونیم باماشین تا زیر یکی از این توربین ها بریم اونوقت میتونید ببینید که چقدر بزرگن!بابا از جاده اصلی خارج شد و وارد یه جاده خاکی شد. اون جاده رو ادامه داد تا به نزدیکی یکی از توربین ها رسیدن بچه ها از ماشین پیاده شدن توربینه خیلی بزرگ بود اینقدر بزرگ که قد بابا هم حتی فقط تا پایینای پایه اش میرسید پره های بزرگ توربین داشتن به آرومی حرکت میکردن. یکم ترسناک بود آخه اون پره ها خیلی بزرگ بودن و بالای سرشون در حال حرکت بودن.صادق گفت: این خیلی بزرگه....علی گفت: آره از دور فکر میکردم مثل پنکه خونمونه ولی این خیلی بزرگ تره.صادق گفت: بابا این یکمی ترسناکه بیا بریمبابا گفت: سوار شید بریم.وقتی سوار شدن بچه ها داشتن به حرف های بابا فکر میکردن که چطور میشه برق درست کرد در همین فکرا بودن که یواش یواش خوابشون برد.صادق دوباره خواب اون کارخونه ای رو دید که قبلا توش مهندس بود. خواب میدید که میخوان یه ماشین بسازن که هم خودش رانندگی کنه و هم اینکه دیگه لازم نباشه توش بنزین بریزن یا اینکه شارژش کنن. دوست داشت برای ماشینی که میسازن یه منبع انرژی نامحدود درست کنن یه چیزی که هیچ وقت انرژیش تموم نشه و همیشه انرژی بده!همکارای صادق توی اون کارخونه می گفتن: همه منبع های انرژی تموم میشن ما نمیتونیم منبع انرژی نامحدود بسازیم چطوری چیزی بسازیم که هیچ وقت انرژیش تموم نشه؟صادق گفت: خب حداقل میتونه خیلی دیر تموم بشه! مثلا این ساعت روی دیوار رو ببینید الان دو ساله باتریش عوض نشده پس با همون منبع انرژیش ۲ سال کار کرده ما هم اگه بتونیم ماشینی بسازیم که منبع انرژیش ۲ سال تموم نشه خیلی خوب میشه!همکاراش گفتن: انیشتین که یه دانشمند خیلی بزرگه خیلی قدیم یه روش برای این کار معرفی کرده باید روش کار کنیم ببینیم میتونیم با استفاده از فرمولی که اون گفته همچین منبع انرژی ای بسازیم؟صادق و همکاراش مشغول کار شدن که بتونن این منبع انرژی رو درست کنن.علی هم داشت خواب میدید که همراه همکاراش دارن روی ماشین پرنده شون کار میکنن یکی از همکارای علی گفت ما غیر از مشکل سرعت پرواز که کنترل ماشین رو سخت کرده یه مشکل دیگه هم داریم. همه پرسیدن و اون مشکل چیه؟همکار علی گفت: ماشین پرنده ما چون پرواز میکنه انرژی خیلی زیادی مصرف میکنه و منبع انرژی ما خیلی زود تموم میشه و باعث میشه که راننده نتونه مسیرهای طولانی رو با ماشین بره.علی گفت: ما به یک منبع انرژی نامحدود احتیاج داریم یه چیزی که تموم نشه. اگه این منبع انرژی رو داشته باشیم دیگه ماشینمون میتونه مسافت های خیلی طولانی رو بره حتی شاید بتونه تا فضا هم بره! اونوقت میتونیم بریم بین سیاره ها و زمین رو از اون بالا ببینیم.همکار علی گفت: فکر نکنم بتونیم با این ماشین بریم فضا ولی من یه فکری دارم برای اینکه منبع انرژی مون تموم نشه.همه پرسیدن: و اون فکر چیه؟همکار علی گفت: وقتی علی در مورد فضا حرف زد من یادم افتاد که فضاپیماها بیشترشون از نور خورشید برای تولید برق استفاده میکنن اگه ما هم بتونیم این کار رو بکنیم. روز ها ماشینمون هم شارژ میشه و هم راه میره و شب ها هم میتونه با باتری حرکت کنه اینطوری دیگه هیچ وقت انرژیش تموم نمیشه.همه بهش گفتن: آفرین ما یه منبع انرژی خیلی بزرگ بالای سرمون داریم که اسمش خورشیده میتونیم از اون کمک بگیریم که انرژیمون تموم نشه!یکهو بابا ترمز کرد و پسرا از خواب بیدار شدن. جلو ترافیک شده بود.صادق پرسید: چه خبره؟بابا گفت: چیزی نیست یکم اینجای جاده تنگه و شلوغ شده.علی گفت: اگه ماشینمون پرنده بود از بالای ترافیک رد میشدیم.بابا گفت: آره اگه ماشین ها میتونستن پرواز کنن هم ترافیک کم میشد هم تصادف ها کم میشد.صادق گفت: اگه ماشینا راننده خودکار داشته باشن هم تصادف نمیکنن آخه توی تلویزیون میگفت بیشتر تصادفا تقصیر راننده هاست که حواسشون نیست. اگه من اون ماشین با راننده خودکار رو بسازم اون همیشه حواسش هست.علی گفت: نه اگه بخوایم تصادف نشه باید ماشین پرنده داشته باشیمصادق گفت: حتی اگر پرنده باشه بازم باید راننده اش خودکار باشه.بابا و مامان گفتن: باشه کافیه لازم نیست با هم بحث کنید.مامان گفت: هر دوتا ایده شما ها ایده های خوبیه هرکدوم وقتی بزرگ شدید اون چیزی که دوست دارید رو بسازید شاید هم یه ماشین ساختید که هم پرنده بود و هم راننده خودکار داشت.علی گفت: با انرژی خورشید هم کار میکرد.صادق گفت: نه با یه منبع انرژی نا محدود کار میکرد که با فرمول انیشتین ساختیمش.علی گفت: نه با انرژی خورشید...مامان گفت: بچه ها بسه. فکر کنم خسته شدید و گرسنه شدید که اینطوری باهم بحث میکنید. بابا! بهتره هرچه زود تر یه جایی پیدا کنیم و کمی استراحت کنیم و غذا بخوریم.بابا گفت: موافقم اگه جای خوبی دیدی بگو که وایسمبچه ها و مامان به بیرون نگاه میکردن و دنبال جایی برای ایستادن بودن.</description>
                <category>صادق و علی</category>
                <author>صادق و علی</author>
                <pubDate>Tue, 18 Dec 2018 10:30:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه های صادق  و علی (شب اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeqvaali/sadeqvaali-c0tagilnjrsc</link>
                <description>قصه شب برای بچه های ۴  تا ۹ سال.این قصه ها به جهت تقویت خیال پردازی کودکان در زمینه تولید فن آوری های جدید تهیه شده‌اند.شخصیت های قصه، دو پسر بچه هستند که نسبت به موضوعات اطراف  خود بی تفاوت نیستند و در خیال پردازی های خود سعی می‌کنند فن‌آوری هایی  برای بهبود زندگی بشر اختراع کنند. برای تقویت خلاقیت در کودکان، هنگام خواب، در تاریکی و با آرامش برای بچه ها بخوانید و فرصت دهید در ذهنشان قصه را تصویر سازی کنند. فایل صوتی قصه شب اول را از اینجا میتوانید دانلود کنید. منتظر قسمت های بعدی باشید...  یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبودصادق و علی دو تا برادر بودن. همراه مامان و بابا تو شهر تهران زندگی میکردن. صادق داداش بزرگه و علی داداش کوچیکه بود. صادق و علی خیلی از بازی ها و کاراشون رو باهم انجام میدادن و خیلی با هم مهربون بودن. صادق و علی مثل همه بقیه بچه ها خیلی کنجکاو بودن. اونا دوست داشتن بدونن هرچیزی چطوری کار میکنه و توی هر وسیله ای چه چیزایی هست. به همین خاطر هر وقت تعمیرکار به خونه اونا میومد که چیزی رو درست کنه اونا میرفتن و حسابی دقت میکردن، ببینن توی اون وسیله چه چیزایی هست و اون وسیله چطور کار میکنه. بابا و مامان هم که میدونستن صادق و علی دوست دارن خیلی چیزا رو یاد بگیرن کمکشون میکردن که بیشتر از وسایل مختلف سر در بیارن و حتی به چیزایی فکر کنن که وجود نداره و شاید بتونن وقتی بزرگ شدن اونها رو بسازن.یه روز از روزای خوب خدا قرار بود همه خانواده با هم به سمت شهر بندر انزلی و خونه عمو مرتضی سفر کنن. به خاطر اینکه صبح خیلی زود همه سوار ماشین شده بودن که حرکت کنن پسرا خیلی خوابشون میومد و خیلی زود خوابشون برد.کمی بعد یکهو با صدای رد شدن یه کامیون از خواب بیدار شدن.ماشینشون کنار جاده پارک شده بود، درِ ماشین باز بود و صدای بقیه ماشین هایی که با سرعت از کنارشون رد میشدن خیلی بلند بود. بابا از ماشین پیاده شده بود و رفته بود درِ موتور ماشین رو باز کرده بود. بچه ها از مامان پرسیدن: مامان چه خبر شده؟ ماشینمون خراب شده؟ مامان گفت: معلوم نیست. یکهو ماشین خاموش شد. بابا داره سعی میکنه بفهمه مشکل چیه؟همون لحظه بابا اومد و داخل ماشین نشست.بچه ها دوباره پرسیدن: بابا ماشین خراب شده؟بابا گفت: آره ولی نمیدونم مشکل چیه باید به امداد خودرو زنگ بزنم.بچه ها گفتن: امداد خودرو چیه؟بابا گفت: امداد خودرو به تعمیر کار هایی میگن که توی جاده ها به ماشین هایی که خراب میشن کمک میکنن.علی گفت مثل گروه نجات، که توی اون کارتونه بود؟مامان با لبخند گفت آره شبیه همون!بابا موبایلش رو برداشت و زنگ زد. چند دقیقه بعد آقای تعمیر کار با یه ماشین آبی که پشتش یدک کش داشت از راه رسید. بابا و آقای تعمیرکار سلام علیک کردن و رفتن ببینن توی ماشین چه خبره؟ بچه ها دوست داشتن پیاده بشن و ببینن چه خبره ولی مامان بهشون اجازه نداد و بهشون گفت: اینجا جاده است و خیلی خطرناکه ماشین ها با سرعت خیلی زیادی رد میشن. ممکنه شما حواستون نباشه و نزدیکشون بشید که این خیلی خطرناکه!کمی بعد آقای تعمیر کار رفت و از ماشینش یه چیزی برداشت و اومد و توی ماشین وصل کرد. بعد بابا اومد توی ماشین و گفت: بسم الله الرحمن الرحیم و بعدش استارت زد و ماشین روشن شد.بچه ها گفتن هورا روشن شد بابا از ماشین پیاده شد و به سمت آقای تعمیر کار رفت و کمی با هم صحبت کردن بعدش با آقای تعمیرکار دست داد و اون رفت و سوار ماشینش شد.بابا هم درِ موتور ماشین رو بست و سوار شد. یه چیزی هم توی دستش بود. بچه ها گفتن بابا اون چیه؟بابا گفت این همون چیزیه که خراب شده بود؟صادق گفت: میدی ببینم؟بابا اون وسیله رو بهش داد.صادق پرسید بابا این اسمش چیه؟بابا گفت: این اسمش فیوزه. یه چیزیه که توی هر دستگاهی که از برق استفاده میکنه هست. اگر مشکلی توی اون دستگاه پیش بیاد فیوز میسوزه و نمیزاره که بقیه قسمت های اون دستگاه خراب بشه. به جای اینکه بقیه وسیله ها بسوزن این فیوزه میسوزه.علی که الان فیوز رو از صادق گرفته بود و داشت بهش نگاه میکرد گفت: یعنی تو ماشینمون یه چیزی خراب شده که این فیوزه سوخته؟بابا گفت ممکنه اینطوری باشه ولی آقای تعمیر کار نتوست مشکلی رو پیدا کنه شاید هم خود فیوزه خراب بوده.صادق گفت یعنی فیوز ماشین خراب شده بود بعد برای اینکه بقیه وسایل خراب نشن فیوزه خودش رو سوزونده بود؟؟؟مامان و بابا خندیدن و گفتن اینطوری هم میشه گفت!هنوز ظهر نشده بود. هوای بیرون خیلی گرم نبود آخرای تابستون بود ولی آفتاب از پشت پنجره گرمای لذت بخشی داشت. بچه ها هم که هنوز خوابشون کامل نشده بود زیر این آفتاب دوست داشتن باز هم بخوابن آخه کی میتونه خوابیدن توی ماشین توی جاده زیر آفتاب رو از دست بده؟ خیلی کیف داره!صادق و علی هر دوتا خوابشون برده بود و خواب میدیدن...صادق خواب میدید که مهندس یه کارخونه بزرگ ماشین سازیه. اون ماشین طراحی میکنه و توی کارخونه، اون ماشین ها رو میسازن. خواب میدید که رفته و داره بررسی میکنه که همه ماشین هایی که از خط تولید بیرون میان همه چیزشون درست و دقیق باشه البته اون مطمئن بود که همه چیز درسته آخه آدمایی که توی خط تولید کار میکردن همشون میدونستن اگه مشکلی وجود داره باید برن و دکمه قرمز پشت سرشون رو فشار بدن اینطوری ساخته شدن ماشین ها متوقف میشه تا مشکل درست بشه وقتی صادق از اینکه همه ماشین ها خوب ساخته شدن و هیچ مشکلی ندارن مطمئن شد رفت و با آدمای توی خط تولید کمی صحبت کرد که ببینه حالشون چطوره آخه صادق همیشه مواظب آدمایی که باهاشون کار میکرد بود.صادق بعد از صحبت کردن با بقیه به یک اتاق خیلی بزرگ که یک میز خیلی بزرگ وسطش بود و دورش کلی آدم بود رفت. صادق به همه سلام کرد و گفت ما امروز میخوایم یه کار بزرگ رو شروع کنیم. میخوایم طراحی یه ماشین جدید رو شروع کنیم یه ماشینی که با همه ماشین هایی که تا حالا ساختیم فرق داره میخوایم یه ماشین درست کنیم که نیازی به راننده نداشته باشه و خودش بتونه رانندگی کنه.آدم هایی که دور میز بودن همشون مهندس و دانشمند بودن و میفهمیدن صادق داره درمورد چی حرف میزنه اونا خیلی خوشحال شدن و گفتن این کار باید خیلی جذاب باشه چون خیلی سخته و ما هممون دوست داریم کار های سخت رو انجام بدیم حتما موفق میشیم ولی باید خیلی تلاش کنیم.در همین موقع که صادق خواب میدید علی هم خواب میدید...علی خواب میدید که سوار ماشینش شده و توی خیابون داره حرکت میکنه که ناگهان ترافیک میشه. علی یه دکمه روی فرمون ماشین رو فشار میده و ماشین از روی زمین بلند میشه و شروع میکنه به پرواز کردن. از روی ترافیک رد میشه و بعد دوباره برمیگرده به زمین و ادامه راهش رو از توی خیابون میره. وقتی به مقصد میرسه ماشین رو میزاره توی پارکینگ و از پله ها میره بالا. به طبقه اول که میرسه اونجا یه سالن خیلی بزرگ میبینه. توی سالن آدم های مختلف دارن روی تخته ها و کاغذها و کامپیوترها کار میکنن و با هم صحبت میکنن. علی به اونا سلام میکنه و اونا هم جواب سلامشو میدن. علی میره توی اتاقش و کامپیوترشو روشن میکنه. کمی کار میکنه بعد میاد بیرون و میگه: بچه ها یه لحظه بیاید اینجا باید یه چیزی رو بهتون بگم. همه جمع میشن و علی میگه این ماشینی که باهم ساختیم هنوز مشکل داره من امروز موقع پرواز متوجه این مشکل شدم.بقیه پرسیدن چه مشکلی داره؟علی گفت چون سرعت حرکتش موقع پرواز خیلی زیاده کنترل کردنش خیلی سخت شده. باید بتونیم یه کاری کنیم که با سرعت کمتر هم بتونه پرواز کنه.یکی دیگه از مهندسا هم گفت آره من هم متوجه این مشکل شدم باید این مورد رو درست کنیم بیاید فکر کنیم ببینیم چطور میشه درستش کرد.بعد همه با هم نشستن و در مورد اینکه مشکل رو چطور برطرف کنن صحبت کردن.علی با همکاراش یه کارگاهی ساخته بودن و میخواستن ماشین هایی درست کنن که تا حالا هیچ کارخونه بزرگی نساخته بود. اونا باور داشتن با یک تیم از آدم های خیلی قوی میشه چیز هایی درست کرد که تا اون موقع فکر هیچ کس بهش نرسیده. به همین خاطر یه ماشین پرنده ساخته بودن و داشتن بهترش میکردن و میخواستن بعدا برای همه مردم اون ماشین رو بسازن.بابا ترمز کرد و بچه ها از خواب بیدار شدن. داشتن به خوابی که دیده بودن فکر می کردن.علی گفت: بابا! من دوست دارم یه ماشین بسازم که پرواز کنه اینطوری هیچ وقت توی ترافیک نمیمونیم.صادق هم خیلی سریع گفت: بابا! من دوست دارم یه ماشین بسازم که خودش رانندگی کنه اونوقت توی مسافرتا دیگه لازم نیست رانندگی کنی.مامان گفت: بازم خواب دیدید؟پسرا گفتن: آرهصادق گفت: من توی یه کارخونه بزرگ ماشین سازی کار میکردم و میخواستیم با کمک کلی مهندس و دانشمند یه ماشین بسازیم که خودش رانندگی کنه.علی گفت: من و دوستام یه جایی درست کرده بودیم و توش یه ماشین پرنده ساخته بودیم و میخواستیم بهترش کنیم.بابا گفت: خواب هاتون خیلی خوبه. دوست دارید بهتون بگم توی ساختن ماشین چه مهندسایی کار میکنن؟بچه ها گفتن: آره. بگو!بابا گفت: ماشین کلی قطعه داره که حرکت میکنن درسته؟بچه ها گفتن: آره مثل چرخ، مثل فرمون، مثل در، مثل اونایی که زیر پای راننده است!بابا گفت: آفرین. اونایی هم که زیر پای راننده است اسمش پداله. کلی چیزای دیگه هم هست که حرکت میکنه مثلا موتور هم حرکت میکنه که باعث میشه ماشین حرکت کنه ولی اینایی که گفتید هم کاملا درسته. اینا رو مهندس مکانیک طراحی میکنه.بابا ادامه داد: ماشین کلی هم وسیله برقی داره میدونید مثل چی؟بچه ها گفتن: آره مثل چراغ سقف، مثل رادیو، مثل چراغ های جلو و عقب.بابا گفت: درسته ولی خیلی چیزای دیگه هم با برق کار میکنه مهم ترینشون هم موتور ماشینه که اگه برق نباشه کار نمیکنه. این وسایل برقی رو هم مهندس برق طراحی میکنه.بچه ها گفتن: بابا تو که گفتی موتور رو مهندس مکانیک طراحی میکنه ولی الان گفتی مهندس برق طراحی میکنه یعنی چی؟بابا گفت: آخه خیلی چیزایی که توی ماشین هست رو چندتا مهندس و دانشمند با هم طراحی میکنن.بابا گفت: میگم دقت کردید ماشین های جدید چقدر خوشگل تر از ماشینهای قدیمی هستن؟بچه ها گفتن: آره ما کلی ماشین جدید دیدیم که خیلی خوشگلن.بابا گفت: قیافه ماشینا رو طراح های صنعتی طراحی میکنن کار اونا باعث میشه که ماشین‌ها اینقدر قشنگ باشن.بابا ادامه داد: داخل خیلی از دستگاه های ماشین کامپیوتر هست.بچه ها گفتن: کامپیوتر داره؟ از همونایی که توی خونه شما باهاش کار میکنی؟بابا گفت: نه دقیقا از اونا. با اونا فرق داره ولی کامپیوتره، الان بیشتر وسایل برقی داخلشون کامپیوتر داره حتی یخچال، تلویزیون یا حتی پلوپز هم داخلش کامپیوتر داره.بچه ها گفتن: اَاَاَ ... توی همه اینا کامپیوتر هست؟بابا گفت: آره هست. حتی توی اون ماشین کنترلی هم که توی خونه دارید هم کامپیوتر هست. بعداً که رفتیم خونه بهتون نشونش میدم. این کامپیوتر ها رو مهندسای کامپیوتر میسازن.بچه ها داشتن به هم نگاه میکردن و میگفتن: توی ماشین کنترلی هم کامپیوتر داره!!! بابا توی اون موتوره هم کامپیوتر داره؟ توی اون عروسک فیله چطور؟ بابا اون توپ من هم کامپیوتر داره؟و شروع کرده بودن اسم همه اسباب بازی هاشون رو میگفتن و می پرسیدن اینا هم کامپیوتر داره؟بابا گفت: صبر کنید بچه ها من بهتون یاد میدم چطوری بفهمید که کامپیوتر داره یا نه؟ اگه اسباب بازی تون دکمه ای داره که وقتی اونو میزنید کاری انجام میده یا صدایی در میاره احتمالا توش کامپیوتر داره ولی اگه مثل توپ یا اون عروسک فیله هیچ دکمه ای نداره و هیچ کاری نمیکنه پس توش کامپیوتر نداره.بچه ها داشتن فکر میکردن و میگفتن: پس اون موتوره داره. اون عروسک گاوه نداره. بلوک های خونه سازی هم ندارن. ولی اون ماشینه که آهنگ میزنه و راه میره حتما داره.بابا گفت: حالا بین این همه مهندسایی که گفتم شما دوست دارید مهندس چی بشید؟بچه ها گفتن: همشون!مامان و بابا خندیدن و گفتن: نمیشه که!مامان گفت: البته لازم نیست الان تصمیم بگیرین که میخواید کدوم باشید شما بهتره به همین آرزو هاتون فکر کنید و ببینید دیگه ماشین هایی که دوست دارید بسازید چیا باید داشته باشن؟ بعدا که بزرگ شدید تصمیم بگیرید که مهندس چی بشید؟مشغول همین حرفا بودن که بابا سرعتش رو کم کرد و رفت داخل پمپ بنزین. توی پمپ بنزین ماشین ها توی چند تا صف ایستاده بودن و به نوبت داشتن بنزین میزدن. بابا هم توی یکی از صف ها ایستاد و ترمز دستی رو کشید.  ادامه دارد ...نظرات شما قطعا برای بهبود قصه ها کمک خواهد کرد. لطفا دریغ نکنید.</description>
                <category>صادق و علی</category>
                <author>صادق و علی</author>
                <pubDate>Mon, 10 Dec 2018 09:42:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالا گم شده!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@sadeqvaali/up-is-missing-mkvdlcau99je</link>
                <description>قصه شب علمی، تخیلی برای بچه های ۴ تا ۹ سال.برای تقویت خلاقیت در کودکان، هنگام خواب، در تاریکی و با آرامش برای بچه ها بخوانید و فرصت دهید در ذهنشان قصه را تصویر سازی کنند.یکی بود یکی نبود غیر از خدای مهربون هیچ کس نبودعلی داشت پله های سرسره رو بالا میرفت هرچی میرفت پله ها تموم نمیشدن یکهو به زیر پاش نگاه کرد هیچ پله ای نبود حتی هیچ سرسره ای هم نبود و هیچ پارکی هم نبود ولی علی با هر قدم داشت بالاتر میرفت از این کار خوشش اومد و به بالا رفتن ادامه داد هر قدم که میذاشت بالاتر از قبل بود منظره ابرها و خورشید درحال غروب خیلی قشنگ بود و علی محو تماشا بود که یهو سرش به یه چیزی خورد.به بالا نگاه کرد و دید سرش به سبد یه بالن خورده همون موقع یه نفر از توی سبد بالن به پایین بالن نگاه کرد و گفت سلام من صادقم دارم دور زمین رو با بالنم میگردم همسفر من میشی؟ علی گفت آره بیام تو؟ صادق گفت آره بیا توعلی سوار بالن شد و گفت این چقدر بالا میره؟ صادق گفت نمیدونم تا حالا امتحان نکردم میخوای امتحان کنیم؟ علی با سر گفت آره.شعله مشعل بالن رو تا آخر زیاد کردن و به منظره غروب خیره شدن بالن همین طور بالاتر میرفت و خورشید همین طور پایین تر میرفت. کمی بعد صدای خیلی بلندی به گوش رسید ولی معلوم نبود که از کجا میاد.یهو یه موشک از کنارشون با سرعت رد شد و به بالن گیر کرد و بالن و سبدش رو با خودش بالا برد. صادق و علی محکم سبد بالن رو گرفته بودن هر چی بالاتر میرفتن اطرافشون تاریک تر میشد و زمین گرد تر میشد تا جایی که دیگه دور و برشون کاملا سیاه بود و زمین به نظر یه توپ گنده میرسید که یه طرفش شب شده بود و تاریک بود ولی یه طرفش روز بود و آبی و سبز بود.این اولین باری بود که صادق و علی شب و روز و خورشید رو همزمان میدیدن. قسمت آخر موشک ازش جدا شد و رفت ولی سر موشک که بالن بهش گیر کرده بود هنوز از زمین دورتر میشد دیگه هیچ موتوری کار نمیکرد ولی اونا داشتن از زمین دور میشدن تا اینکه یه چیزی سر موشک رو نگه داشت ولی سبد داشت هنوز حرکت میکرد که بالاخره طناب بالن اونا رو نگه داشت. صادق و علی به یک ایستگاه فضایی رسیده بودن و بازوی اون ایستگاه فضایی اونا رو نگه داشته بود. در ایستگاه باز شد و صادق و علی به هم نگاه کردن و تصمیم گرفتن وارد ایستگاه بشن. خواستن از توی سبد بیان بیرون و همین که با دستشون خودشونو بالا کشیدن با سرعت زیادی به سمت در ایستگاه حرکت کردن. صادق و علی از این حالت خیلی خوششون اومد. وارد ایستگاه شدن اونجا یه نفر ایستاده بود و گفت سلام من محمدم ما با ایستگاه فضایی دور زمین میچرخیم دوست دارید همسفر ما بشید؟ صادق و علی گفتن آره. صادق پرسید این ایستگاه چقدر بالا میره؟ محمد گفت بالا کدوم طرفه؟ صادق دقت کرد و دید خودش روی زمینه و علی پاهاش روی دیواره و محمد پاهاش روی سقفه! شاید هم محمد پاهاش رو زمین بود و صادق پاهاش روی سقف!! شاید هم علی پاهاش رو زمین بود و صادق و محمد پاهاشون روز دیوار!! اونجا همه چی سبک بود به اندازه پر! و فرقی نمیکرد که کدوم وری بمونی میتونستی سرو ته بشی و همونطوری بمونی.علی گفت حالا بالا کجاست؟ بالا گم شده.  شاید هم تموم شده انقدر بالا رفتیم که دیگه بالایی نمونده!محمد گفت به نظر من بالا به سمت خورشیده صادق گفت به نظر من بالا به سمت اون سیاره است که اونجاست! اون قرمزهعلی از پنجره ایستگاه به بیرون نگاه کرد یه طرف زمین پیدا بود و یه طرف خورشید پر نور که از همیشه بزرگتر بود و یه طرف کلی ستاره و سیاره توی کهکشان که بینشون یه سیاره قرمز بود.صادق هم از پنجره نگاه کرد و محمد هم به اونها ملحق شد و همه با هم به ستاره ها و سیاره های کهکشان داخل آسمون سیاه نگاه کردنکمی بعد علی، صادق و محمد سوار یه سفینه شدن صادق گفت بالا به سمت سیاره قرمزه بریم بالا!سفینه شروع به حرکت کرد و اونا از ایستگاه فضایی دور شدن هرچقدر بیشتر پیش می رفتن زمین کوچیکتر میشد و یه سیاره قرمز بزرگتر میشد محمد گفت این مریخه علی گفت خیلی خوشگله صادق گفت دوست دارید بریم روش رو ببینیم؟ همه گفتن آره.با سفینه به سمت مریخ حرکت کردن و روی مریخ فرود اومدن تا چشم کار میکرد خاک بود و خاک اصلا به اون خوشگلی که به نظر میومد نبود علی و صادق و محمد وقتی این منظره رو دیدن گفتن زمین خودمون که خوشگل تره!علی از صادق پرسید به نظرت الان بالا کجاست؟ صادق نگاه کرد و دید هر سه تاشون پاشون روی خاک مریخه روی همون سیاره ای که قرار بود بالا باشه ولی الان پایینه و باز هم بالا بالاست.علی گفت من توی خونمون روی زمین بالا داشتم ولی الان بالا گم شده و به زمین که توی آسمون پیدا بود اشاره کرد. محمد گفت بالا گم نشده بالا جاییه که نور ازش میاد و به خورشید اشاره کرد.در همون لحظه از توی خاک یه در بزرگ باز شد و ازش یه سفینه بزرگ بیرون اومد کنار سفینه یه نفر ایستاده بود و گفت سلام من مصطفی هستم من میخوام برم به یه کهکشان دیگه روی یه سیاره ای که اسمش کپلر ۹۰-آی هست دوست دارید با من همسفر بشید؟ علی و صادق و محمد به هم نگاه کردن و گفتن آره.همه سوار سفینه شدن مصطفی گفت این سفینه میتونه با سرعت نور حرکت کنه ولی جایی که میریم خیلی دوره و با این سرعت هم خیلی طول میکشه علی پرسید پس چطوری میریم؟ مصطفی گفت من یه میانبر بلدم ولی اگر از اون میانبر بریم ممکنه برای برگشتن انرژی کافی نداشته باشیم قبوله؟ علی و صادق و محمد به هم نگاه کردن و گفتن قبوله. یه سفر بی بازگشت به یه کهکشان دیگه! و یک سیاره دیگه!مصطفی سفینه رو روشن کرد و حرکت کرد یکهو همه جا پر از نور شد نور های رنگی و بعد همه جا تاریک شد از پنجره سفینه یه سیاره پیدا بود که شبیه سیاره هایی که تا اون موقع دیده بودن نبود مصطفی روی سیاره فرود اومد و گفت این هم کپلر ۹۰-آی.همه از سفینه پیاده شدن و روی خاک سیاره قدم گذاشتن. مصطفی گفت اون ستاره رو که شبیه خورشیده نگاه کنید اسمش ستاره کپلر نوده محمد پرسید یعنی این خورشید نیست؟ مصطفی گفت نه نیست. نور اینجا از خورشید نمیاد از کپلر نود میاد.محمد گفت پس بالا سمت خورشید نیست؟ مصطفی گفت نه نیست.علی گفت اگه بالا به سمت خورشید نیست و به سمت مریخ هم نیست پس بالا کجاست؟ من همون اول گفتم بالا تموم شده از بس که بالا رفتیم، بالا رو تموم کردیم.علی از بقیه جدا شد و از یه تپه شروع به بالا رفتن کرد وقتی به بالای تپه رسید روی زمین نشست خاک اونجا ماسه ای بود و علی کم کم داشت به سمت پایین تپه سر میخورد و همین طور سرعتش زیاد می شد وقتی به پایین تپه رسید دور و برش کلی گرد و خاک بلند شده بود وقتی گرد و خاک ها نشست علی دور و برش کلی بچه دید و متوجه شد که توی پارک پایین سرسره نشسته و مامان داره بهش میگه علی بلند شو بقیه بچه ها میخوان از سرسره بیان پایین.</description>
                <category>صادق و علی</category>
                <author>صادق و علی</author>
                <pubDate>Fri, 07 Dec 2018 13:36:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>