<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صدرا حسینی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sadrix</link>
        <description>مدیر تیم توسعه نرم افزار و وب سایت صدریکس | برنامه نویس | نویسنده | علاقه‌مند به مسافرت و گردشگری</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:50:10</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/17394/avatar/PM4uKS.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صدرا حسینی</title>
            <link>https://virgool.io/@sadrix</link>
        </image>

                    <item>
                <title>با داستان سیاره آیکن ها آشنا هستی؟</title>
                <link>https://virgool.io/iconplanet/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A2%DB%8C%DA%A9%D9%86-%D9%87%D8%A7-x314lofsw0rr</link>
                <description>سلام!شاید تا حالا اسم سیاره آیکن ها یا همون Icon Planet به گوشتون نخورده باشه! یه سیاره جدید تو دنیای اینترنت که پر است از کلی آیکن و وکتور با کیفیت که هر طراح گرافیک و یا برنامه نویسی بی شک به اونها برای انجام سریعتر پروژه هاشون احتیاج دارند.خود منم! که هم طراح گرافیست هستم و هم برنامه نویس وب و اندروید، هزاران بار یا شاید میلیون ها بار شده که از یکسری آیکن بصورت منظم توی طراحی اپلیکیشن هام استفاده کردم. همیشه دنبال این بودم که آیکن های استانداردی رو جمع آوری کنم که سرعت کارم رو افزایش بدن و وقت کمتری برای انجام یک کار تکراری (گشتن توی اینترنت برای پیدا کردن آیکن استاندارد) هدر بدم.داستان از کجا شروع شد؟شاید خیلی از شماها هم مثل من به این چالش توی کارهاتون برخورده باشید و بدونید دارم چی میگم! خیلی از ماها سعی میکنیم از سرویس های آماده ای که تو اینترنت هستن استفاده کنیم تا سرعت کارمون بیشتر بشه. مثل سرویس های معروفی که اکثرتون میشناسید:FontawsomeFlaticonIconmoonMaterial Iconsو... .خود من هم به مدت چند سال از این سرویس ها و سایت های دانلود وکتور استفاده میکردم. تا اینکه توی سال های اخیر بخاطر شرایط خاصی که همه ما ایرانی ها باهاش دست و پنجه نرم میکنیم، این سرویس ها یکی پس از دیگری شروع کردن به تحریم IP های ایرانی و یا به دلیل ویژه بودن برخی از سرویس ها و نیاز به پرداخت ارزی، باز هم دسترسی ما به این منابع کم و کمتر شد.یک نمونه از عدم دسترسی ها به دلیل داشتن IP ایرانولی یک نفر مثل من که از روز اولی که شروع کردم به برنامه نویسی و طراحی، به این منابع و وکتورها به شدت نیاز داشت، می تونست این حجم از تحریم ها رو تحمل کنه؟! جوابش برای من همیشه یک چیز بود:نه! نه! نه!از طرفی، توی تیم های برنامه نویسی که عضوشون بودم هم این چالش ها رو می دیدم. بعضی از بچه ها با راه حل های خاص و ساده ای مثل دانلود پکیج کامل Fontawsome از سایت های دانلود و بعضی ها هم با استفاده از نرم افزارهای دور زدن تحریم، سعی میکردن تا حد امکان از این سرویس های خارجی استفاده کنن و کارشون رو تا حدی راه بندازن. ولی من همیشه تو فکر این بودم که واقعا داشتن سرویس هایی تا این کاربردی بصورت بومی شده و به زبان فارسی که برای همه ایرانی ها و حتی غیر ایرانی ها در دسترس باشه انقدر سخته؟ البته شاید هم من زیادی این نیاز رو پیش خودم بزرگ جلوه میدادم!به هر حال! بعد از حدود ۳ سال دست و پنجه زدن با این تحریم ها بالاخره تصمیم جدی خودم رو گرفتم تا یه سیاره پر از وکتور و آیکن در یک بستر کاملا ایرانی بسازم.شروع طراحی و ساختن سیاره آیکن هاتوی این مدت به هر روش ممکن و ناممکن! تا جایی که از دانشم بر میومد تمام سرویس های دانلود فایل های وکتور خارجی! رو بررسی کردم. از بهترین ها و محبوب ترین هاشون گرفته تا ناشناخته ترین هاشون. وقتی که شروع به طراحی این سرویس کردم یک جمله از یه دوست و همکار چینی همیشه توی سرم بود: &quot;نگران این نباش که یک کار خوب و حرفه ای رو از نفر قبلی کپی کنی، فقط همه تلاشت رو بکن تا به بهترین شکل ممکن اون کار رو انجام بدی و تا حد ممکن از مسیری که اونها رفتن استفاده کنی تا با سرعت هرچه بیشتر به یک رغیب واقعی برای اونها تبدیل بشی.&quot;اینکه این جمله چقدر کامل و درست یا ناقص و اشتباه بود مهم نبود، مهم این بود که همه تمرکز من انجام دادن این کار به بهترین شکل ممکن بود و در نهایت هم به نسخه اولیه سیاره آیکن ها رسیدم که از نگاه خیلی از دوستان و کاربرهای این سیاره! شبیه به سرویس Flaticon میشد. حق هم داشتن اخه من بخاطر اینکه یک نفر بودم و زمان کافی هم برای طراحی اختصاصی همه صفحات این سایت نداشتم مجبور میشدم از بهترین ها ایده بگیرم. اما از دید خودم یک کپی صد در صد نبود. ترکیبی بود از چند سرویس مختلف و به همراه المان هایی که از خودم به رابط های کاربری این سرویس اضافه میکردم.ساخت نسخه اولیه و بارگذاری اون روی سرور های ایرانی برای من بیشتر از ۶ ماه کامل آب خورد! شش ماهی که حین خدمت سربازی من هم بود و مجبور بودم تا نیمه های شب کار کنم تا قبل از سرد شدن و نیمه کاره موندن پروژه، اون رو به نسخه اولیش برسونم. البته این ۶ ماه پیوسته  هم نبود چون حدود ۲ تا ۳ ماه به دلیل دوره آموزشی خدمت سربازی، مجبور شدم پروژه رو متوقف کنم. شاید براتون خنده دار باشه ولی حتی توی برجک نگهبانی هم با یک تیکه کاغذ و خودکاری که داشتم، ایده هام رو برای این پروژه مینوشتم تا فراموش نکنم میخوام چه کار بزرگ و قشنگی رو انجام بدم.بازخورد اولیه کاربرهای سیاره آیکن ها چه بود؟صفحه اصلی سیاره آیکن هابا همه این چالش ها بالاخره نسخه اولیه بارگذاری شد و قسمت بعدی داستان این بود که بازخورد افراد در مواجهه با همچین سرویس جدیدی چه خواهد بود؟ سرویسی که هیچ نسخه بومی از اون توی ایران تا بحال اجرا نشده بود و در نوع خودش اولین به حساب میومد (و فکر میکنم هنوز هم تنها سرویس ایرانی در این زمینه هست).یادم نمیره که بیشترین بازخورد از این پروژه این بود که: اینهمه هزینه کردی و وقت گذاشتی بخاطر دانلود آیکن؟ اونم تو ایران؟ اینجا کسی برای این چیزا پول نمیده بابا برو یه استارت آپ حرفه ای تر اجرا کن پول در بیار!بله درسته! به همین زیبایی همه انرژی و ذوق آدم رو زیر سوال میبرن! ولی نه. این تنها بازخورد نبود. تا اینکه کاربرهای اهل فن! طراح ها و گرافیست ها و برنامه نویس های واقعی شروع کردن به پیدا کردن آدرس این سیاره زیبا!https://iconplanet.appباورم نمیشد! توی تخفیف اشتراک های ویژه ای که هفته اول پروژه گذاشتم، فکرش هم نمیکردم کسی تو دو هفته اول اصلا سمت این پروژه بره اما بالای ۱۰ تا اشتراک خریداری شد و من در پوست خودم نمی گنجیدم. یه اتفاق که مدت ها بود به فکر اجراش بودم و هیچکس هم از اجرای اون خبر نداشت، بعد از کمتر از دو هفته شروع کرد به اجرایی شدن و کاربرها آشنا و غریبه بودن که یکی بعد از دیگری! عضو سایت سیاره آیکن ها میشدن.بعد از گذشت حدود ۳ ماه، کم کم لیستی از انتقادها و پیشنهادها برام ارسال شد. این خودش نشونه این بود که طبق انتظاری داشتم کاربرها شروع کردن به استفاده از سرویس سیاره آیکن ها مشابه سرویس های خارجی. ولی خب طبیعی بود که همه امکانات اون سایت ها روی نسخه اولیه نباشه و نیاز داشتم که به مرور زمان امکانات بیشتری رو به این سیاره زیبا اضافه کنم. تک تک نیازها رو لیست کردم و با خودم قرار گذاشتم که بعد از رسیدن تعداد کاربرهای این استارت آپ به حد مشخصی مثلا ۱۰۰ نفر اول، ۱۰۰۰ نفر اول و غیره، از امکانات جدیدمون رو نمایی کنم.آینده این سیاره رو چطور میبینی؟تا این لحظه که دارم براتون این داستان رو مینویسم، این سیاره نتیجه ای جز افتخار و بازخوردهای مثبت برای من نداشت. قبل از هرچیز باید یک تشکر ویژه بکنم از دوست عزیزم که در جمع آوری تعداد بالایی از فایل ها و منابع با کیفیت وکتور به من کمک کردند و همینطور فرمانده گرانقدرم که فرصت این رو برای من فراهم کرد تا در حین خدمت سربازی هم توسعه این پروژه دوست داشتنی متوقف نشه و به نسخه اولیه و واقعی خودش برسه.آینده این سیاره قطعا درخشان تر از امروز خواهد بود. برنامه های زیادی برای کابر پسندتر شدن، سرعت بالاتر و منابع بیشتر درحال بررسی و اجرا هستند. همینطور امکانات ویژه و خاصی در حال بررسی هستند که با اضافه کردن اونها به سیاره آیکن ها میشه گفت دیگه نه تنها کپی از نسخه های مشابه غیر بومی نیست بلکه نمونه خاص و منحصر بفرد در نوع خودش خواهد شد.به دلیل شخصی بودن تمام هزینه های این استارت آپ دوست داشتنی سرعت رشد پایینی برای ادامه کار تصور میشه ولی قطعا با استقبال دوستان و ایرانی های عزیز، انگیزه و شرایط توسعه این استارت آپ بهتر خواهد شد. همچنین از ایده های خلاقانه که نیازهای کاربرهای این سیاره را براورده کند همیشه استقبال خواهیم کرد و دوست دارم شما هم نظر خودتون رو برای ما در بخش نظرات همین پست بنویسید.ممنون که این نوشته رو تا انتها مطالعه کردین. منتظر مطالب بیشتر درمورد سیاره آیکن های باشید و با معرفی ما به دوستانتون به ما انگیزه بدین.</description>
                <category>صدرا حسینی</category>
                <author>صدرا حسینی</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jan 2022 16:50:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وبسایت فریدونکنار افتتاح شد!</title>
                <link>https://virgool.io/fereydunkenar/%D9%88%D8%A8%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%AA%D8%A7%D8%AD-%D8%B4%D8%AF-pckqwd9jgslg</link>
                <description>فروشگاه اینترنتی فریدونکنار | خرید و قیمت برنج طارم فریدونکنارسلام. من صدرا حسینی هستم. مدیر وبسایت فریدونکنار.تو این پست قصد دارم شوق خودم از اولین وبسایت شخصی و حرفه ایم رو با شما به اشتراک بگذارم و مقداری در مورد وبسایتی که چندین ماه روش زمان گذاشتم براتون بنویسم.من اهل شهرستان فریدونکنار در استان مازندران هستم و متولد همین شهر. مثل خیلی از همشهری هام بخصوص بچه های روستاهای اطراف شهر، توی خانواده ای بزرگ شدم که شغل فصلی کشاورزی عضو جدا نشدنی از اونها هست. خانواده هایی که پدر و پدر بزرگ و حتی خانم های خونه وقتی فصل بهار می‌شد شروع می‌کردن به آماده سازی و کشت و کار برنج توی زمین های شالیزاری که معمولا از پدر یا پدر بزرگشون به ارث می‌بردن.پدر و مادر و دختر و پسر صبح زود سوار تیلر می‌شدن و به دشت می‌رفتن برای کاشت، داشت یا برداشت برنج. بد نیست بگم که تیلر شاید تنها ماشینی بود که تو دوران بچگی من حدود ۲۰ تا ۲۵ سال پیش برای کشاورزی ازش استفاده می‌شد و تراکتور و کمباین و ... اگر هم بودن به تعداد خیلی کم و با سیستم های خیلی ساده. براتون یه عکس از تیلر و تیلر سواری میزارم تا حس مطلب بهتر منتقل بشه... نمیشه گفت اصلا دیگه تو شمال این صحنه دیده نمیشه ولی قدیما شما خیلی بیشتر باهاشون مواجه می‌شدین!تیلر سواری! نوستالژی بچه های شمال
خب ما هم بچه بودیم و کارمون بازی توی زمین های اطراف شالیزارهای شمال و شهر و روستامون بود و زحمتی که پدر و پدر بزرگ ها و باقی اقوام برای کشت این محصول بسیار ارزشمند رو درک نمیکردیم و برای خودمون بازی می‌کردیم...!چند سالی گذشت و مدرسه و درس شروع شد و کنار شیطنت های بچگی درسامون رو هم می خوندیم تا اینکه توی سال‌های راهنمایی و دبیرستان انقدر که معلم ها از ما شغل بابامون رو پرسیدن بالاخره فهمیدم که بابا من مهندس ارشد مکانیک بیو سیستم کشاورزی هستش!!! (اصلا چی هست این مکانیک بیو سیستم کشاورزی؟!!)خب دقیقا منم برام سوال می‌شد که یعنی چی؟! بابام چیکار می‌کنه؟ فهمیدم که تخصص اصلی بابای من کار کردن با ماشین های کشاورزی جدیدی بود که اون سال‌ها کم کم داشت وارد بازار ایران می‌شد و پدر من هم مثل باقی همکاران زحمت کششون وظیفه آموزش و تعمیرات و فروش این ماشین آلات کشاورزی رو داشتن.توی سال های اول ورود دستگاه های کشاورزی که میشه به عنوان مثال تراکتور، کمباین یا دستگاه های کاشت برنج رو نام برد مشکلات زیادی داشتن ولی در کنار معایبشون کمک زیادی به کم کردن کار دستی کشاورزهای شمال کشور می‌کردن. شاید جا داشته باشه از همه عوامل ورود این ماشین آلات و حتی کارخانه های تولید ملی اونها درون کشور عزیزمون ایران تشکر کنم. (باید این نکته هم یادآوری کنم که علاوه بر ساده تر شدن مراحل کشت و برداشت برنج سرعت کشاورزها هم بیشتر شده بود و چیزی به اسم کشت دوم برنج هم کم کم  بین کشاورزها جا افتاد که توی مقالات بعدیم توی مجله اینترنتی فریدونکنار بیشتر توضیح میدم براتون.)خلاصه اینکه، دیدم پدر بزرگی دارم که تاجر برنج هست و کلی زمین کشاورزی که هر سال خودش یا پسرهاش روی اونها کار می‌کنند. پدری دارم که تقریبا همه ی همکاراش توی ایران اسمش رو حداقل یکبار شنیدن یا حضورا از تجربیات کاریش استفاده کردن و کلی فامیل و هم محلی با کار اصلی کشاورزی برنج.یادمه حتی تا دوران دبیرستان هم خیلی درک نمی‌کردم زحمت اونها رو برای اینکه این محصول سر سفره هامون بیاد. تا اینکه وارد دانشگاه (تهران) شدم و شروع کردم به خواندن رشته عمران که خیلی به شغل پدر و پدر جدیم ربطی نداشت!!!. آخه ما جوونتر بودیم و مسیر زندگیمون هم شده بود درس و آزمون و ریاضی و محاسبات. خب ترم ۶ دانشگاه بودم که از طرف پدرم یه ایده بهم رسید که ما هم یکی از ماشین آلات کارخونه های شالیکوبی برنج رو بومی سازی کنیم. (چه دستگاهی؟ خشک کن مدرن ایستاده و چرخشی برنج). همین حرف کافی بود تا ژن مکانیکی صدرا فعال بشه و بدون تجربه قبلی و فقط از طریق اینترنت و یوتیوب طراحی صنعتی رو با نرم افزار اینونتور (Inventor) که اگه مکانیکی باشین به احتمال زیاد می‌شناسیدش اون دستگاه رو طراحی کردم. به همین سادگی که میگم نبود و دستگاهی به ارتفاع ۶ متر! که من همیشه بهش میگم غول آبی رو از صفر تا صد توی ایران با کمک پدرم ساختیم. عکسش هم براتون میزارم ببینین این غول آبی چه شکلی هستش.خشک کن مدرن ایستاده و چرخشی برنج که تماما توسط من و پدرم طراحی و ساخته شد
این دستگاه دقیقا قبل از تحریم ها و با دلار زیر ۲ هزارتومن تولید شده بود و بعد از یکسال از تولید و کلی گرونی و عدم حمایت هیچ یک از ارگان های دولتی و خصوصی مرتبط بصورت ناباورانه ای ورشکست شد! نتیجه دو سال زحمت و هزینه گزاف شخصی ما همش شده بود یکسری آهن پاره که دیگه امکان توسعه و تولید رو از ما گرفته بود. چندین بار درخواست تسهیلات برای تجهیز کارگاه با هدف کاهش هزینه تولید بی فایده بود و چاره ای جز قبول شکست وجود نداشت. بزرگترین شکست زندگی من و پدرم.بعد از این شکست بزرگ اتفاق جالبی توی سرم افتاد. به هر ایده ای فکر می‌کردیم هزینه بیشتر از بودجه ما داشت و تقریبا همه سرمایه شخصیمون رو باخته بودیم. اینجا بود که برای اولین بار و بصورت اتفاقی به سرم زد که یک وبسایت بنویسم! ایده کاملا خام بود. فقط میدونستم باید با کدنویسی و طراحی سایت آشنا بشم. در حین یادگیری بودم که با کلی استوری و ذوق من توی شبکه های اجتماعی، اتفاق جالبی برام افتاد. یکی از دوستانم از من خواهش کرد براش یه وبسایت فروشگاهی طراحی کنم. اولین پروژه کدنویسی من.پروژه رو بعد از دوماه تلاش و کنار یادگیری مطالب جدید تحویل دادم و همین پروژه باعث شد من درون یک شرکت برنامه نویسی و بعد هم از اونجا به یک شرکت برنامه نویسی بزرگتر برم و استخدام بشم. توی شرایط بد مالی این اتفاق ها باعث می‌شد که انگیزه بگیرم و بیشتر و بیشتر وارد دنیای برنامه نویسی و طراحی بشم. این داستان حدود ۲ سال طول کشید و همیشه رویای اول من که سایت یک وبسایت مرتبط با کسب و کار پدریم هیچوقت از سرم خارج نمی‌شد. شده بودم یه اینکاره که بدون مدرک دانشگاهی خاصی توی IT کلی پروژه ریز و درشت اجرا کرده بود.تا اینکه پروسه استخدام و کار کردن توی شرکت های برنامه نویسی هم به مشکل خورد و آخرین شرکت هم کنار کشید. (اتفاقی که توی دنیای استارت آپی خیلی هم عجیب و دور از انتظار نیست). خب من با یه برند شخصی کسب و کارم رو جلو می‌بردم و شروع کردم به کار بصورت فریلنسر تحت برند صدریکس! که اگه دوست دارین می‌تونید توی صفحه شخصی ویرگول من بیشتر در موردش بخونید.بیرون اومدن از شرکت های دیگه باعث شد وقت بیشتری برای خودم داشته باشم و بتونم با ذهن باز برای ایده های خودم وقت بگذاریم و ... نوبت به ایده ۳ ساله من شده بود. فروشگاه اینترنتی برنج ایرانی... اونم برنج معروف و برند شهرمون فریدونکنار که کل ایران اسمش رو شنیده... برنج طارم فریدونکنار.توی مدتی که استخدام آخرین شرکت بودم بطور خیلی اتفاقی با یه دامنه آزاد مواجه شدم! اسم شهرمون بود و اون هم دات کام! اگه برنامه نویس باشین احتمالا مواجه شدن با همچین چیزی براتون خیلی جذابه و کلی ایده به سرتون میزنه و ... . دقیقا همین شد. ایده فروشگاه اینترنتی برنج اونم با دامنه فریدونکنار دات کام.باید کاری می‌کردم همه تجربه کدنویسی من توی سایت استفاده بشه و در کنار اون حس خرید از یک فروشگاه اینترنتی معتبر برای برنج ایرانی و برنج طارم فریدونکنار که به مروارید سفید هم معروف هستش به کاربرها و مشتری بده.دست به کار شدم و شروع کردم به ایده پردازی و طراحی قالب سایت. چندین بار طراحی کردم و عوضش کردم و حتی همین الان هم دارم برای بهتر شدن رابط کاربری این فروشگاه و آسونتر شدن خرید اینترنتی از اون روش کار می‌کنم. بعد از حدود ۳ ماه کدنویسی و طراحی، بالاخره بعد از ۳ سال ایده من به واقعیت تبدیل شد. فروشگاه اینترنتی برنج فریدونکنار آنلاین شد!!! حتی برای انتقال حس بهتر به مشتری شروع کردم به طراحی کیسه برنج شخصی برند خودم (بجای کیسه های برنج سنتی پدر بزرگم) و کیسه برنج ها رو خودم طراحی کردم و فرستادم برای چاپ. براتون عکس کیسه ها رو میزارم.و امروز با افتخار ادعا می‌کنیم یکی از بهترین فروشگاه های اینترنتی در زمینه فروش برنج ایرانی هستیم و شبانه روز تلاش می‌کنیم تا بهترین خدمات را برای ایجاد اعتماد و لذت خرید اینترنتی برنج فریدونکنار را برای مشتری های عزیزمان از سراسر ایران ایجاد کنیم.همچنین تیم وبسایت فریدونکنار در کنار تهیه و بسته بندی مرغوب ترین برنج طارم فریدونکنار از بهترین مزرعه های شهر در تنوع و بسته بندی های جذاب و پر تنوع، در زمینه تولید محتوا و مطالب آموزشی و خبری از برنج و شهرستان فریدونکنار در بستر اینترنت و با عنوان مجله اینترنتی فریدونکنار اطلاعات و تجربیات خودمان را به همه کاربران وبسایت فریدونکنار ارائه دهیم.مجله اینترنتی فریدونکنار | حامی محیط زیست شهرستان فریدونکنار
شما هم میهنان عزیز همواره و بصورت شبانه روزی می‌توانید با مراجعه به وبسایت فریدونکنار و عضویت در آن برنج طارم فریدونکنار اعلای مورد نیاز خودتان را تهیه کنید.کد تخفیف ۱۰ هزارتومانی ویژه کاربران ویرگول برای خرید برنج طارم فریدونکنار : virgoolهمین حالا خرید کنید : فروشگاه اینترنتی برنج فریدونکنار</description>
                <category>صدرا حسینی</category>
                <author>صدرا حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2020 20:16:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتاق</title>
                <link>https://virgool.io/@sadrix/%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-cuarcyxgxqxv</link>
                <description>اتاقنفهميدم چی شد که تصميم گرفتم بيدار شوم!تنها درون اتاقم بودم!... روی تخت بزرگی درون اتاق زير شيروانی نمور و رو به روی پنجره‌ی خيس از باران، دقيقا زير پتوی پشم خرگوشم نفس نفس ميزدم و متعجب به سقف نگاه ميكردم!... تيک تيک عقربه های ساعت کوکی کنار تختم اولين چيزی بود که احساس می‌شد!... صدای زوزه ای كه باد از لا به لای درز های پنجره گِرد اتاق فرياد ميزد حواسم را از تمركز روی صدای راه رفتن چيزی روی كف چوبی پشت در اتاقم پرت می‌كرد!سرم را چرخاندم سمت چپ، كه در چوبی اتاق بود و چشمانم دوباره بسته شد!... روشنايی آتش گرم شومينه سنگی کنار در، پلک های خواب آلوده من را به هم می‌فشرد!... دردی درون سرم حس ميكردم و گرمای آتش را از پشت پلک هام، كه ناگهان پنجره‌ی گرد فلزی با صدای بلندی باز شد و باد ديگر لازم نبود از لای درزهای آن پنجره كهنه، وارد اتاق شود!... نمی‌دانم كدام زودتر باز شد ولی پنجره و چشمانم بدجور به هم زل زده بودند! و من كه ديگر روی تخت، نيم خيز شده بودم و مبهوت نگاه می‌كردم!بادِ سرد، كل اتاق را پُر ميكرد و فقط نورِ چراغ عابرِ پشت پنجره بود كه باعث می‌شد چيزی را ببينم. چون آتش شومينه چند ثانيه قبل با صدای پوف مانندی خاموش شده بود و فقط دود می‌كرد!می‌شد به بهانه‌ی صدای غيژ غيژ تاب های فلزيه توی پارک رو به رو، كه با باد ميرقصيدند به جير جير كفپوشای چوبی پشت در اتاق فکر نكرد!... بلند شدم تا پنجره را ببندم كه ناگهان تصوير زنی از جلوی چشمانم گذشت!... حتما باز هم آن کابوس همیشگی را دیده بودم!... وقتی چفت پنجره را مينداختم به خواب های روز قبل فكر ميكردم ولی فقط موهای طلایی آن زن بود كه در انتهای حافظه‌ام به یاد می‌آوردم!چشم هايم كه با نبود گرمای آتش سرد شده بودند را می مالاندم تا گرم شوند و كشان كشان سمت پتوی کلفت و گرم خود ميرفتم كه صدای جير جير كفپوش چوبی زير پاهايم مرا به ياد صدای پشت در انداخت... من عاشق حس راه رفتن با پای برهنه روی آن كفپوشای چوبی غرغرو بودم!با صدای چرخيدن دستگيره در بود كه حس كردم ساعت ديگر حركت نمی‌كند... روی نوک پاهام بودم و حس می‌كردم گوش هايم دارند كشيده می‌شوند سمت در، دقيقا مثل آنوقت‌ها كه در كودكی مادرم تنبيهم می‌كرد و من برای اينكه بيشتر گوش هايم درد نگيرند روی نوک پاهايم می‌ایستادم!خواب اتفاق عجيبی است، چون حس ميكردم قبلا هم در اين لحظه بوده‌ام، تمامش را به ياد می‌آوردم!يادم آمد آن شب بود كه برای بار دوم، مست درِ خانه را باز كردم و با كتِ چرم مشكی و خيسم كه تا زانوهايم می‌رسيد روی كاناپه ولو شدم و خوابم برد!... قبل از آنکه از هوش بروم، سرم را چرخاندم... همان زن مو طلایی بود كه آن شب مظلومانه به ساعت دیواری اتاق پذیرایی نگاه می‌كرد و با دست های لرزانش بافتنی قرمزی را که قبلا قول کادو دادنش برای سال نو را داده بود، كامل می‌كرد.به خودم آمدم!... در همان لحظه نگاهم به شال قرمز آویزان دور دستگيره در اتاقم خیره شد!... شاید بخاطر شال قرمز بود، ولی چشمان زیبایش که آن شب کاملا از اشک خیس شده بودند را نمی‌توانستم فراموش کنم... بعداز آن شب هر روز در خيالم ساعت ها به اشكاهايش و تركيدن بغضش در فاصله‌ی رسيدنم به خانه تا از هوش رفتنم روی آن كاناپه‌ی سفت، فکر ميكردم...! نمی‌شد شرمساری درونم را انکار کنم.دستگيره ثابت مانده بود، انگار كسی مردد بود و من فقط منتظر نگاه می کردم!... در اوج سنگينی افکار، بالاخره تصميم گرفتم... چرخیدم و به سمت ميزی رفتم كه پشت تخت دو نفره، دقیقا زير سقف شیبدار اتاقم بود!... بوی سيگار شرابی روی ميز كه از اين فاصله هم حس ميشد مرا به سمت خودش می‌كشاند!... در اين فاصله تنها دغدغه من اين بود كه سرم به سقف كوتاه فضای بالای ميز نخورد و با دست كشيدن روی ميز قوطی كبريت را پيدا كردم و با آن شمع روی ميز را روشن کردم!ديگر نور پشت پنجره اتاقم، توی چشمانم خود نمایی نمی‌كرد!... انگار با دور شدنم از در، دستگيره به عقب برگشته بود و شال گردن قرمزی كه برای من بافته بود روی زمين افتاد و بوی خوش سيگار روی ميز ديگر برایم اهمیتی نداشت!... صدای جير جير دور ميشد و با هر قدم، چهره‌ی خسته من بيشتر مچاله و غمگين ميشد... چشم هايم كه به در زل زده بودند را بستم و سردی را درون تنم حس کردم که کمتر بخاطر سرمای هوا بود!آن شب!... بعد از آن خواب که بیشتر به مردن شبیه بود، زن قد بلند با شال سبزی كه با اولين حقوقم برايش خريده بودم و مانتو گل گلی قرمز و سفيدی كه برای شب عروسی برادرم دوخته بود!... از پنجره تمام قد ميديدم كه سوار ماشين قرمزش می‌شد و رفت!نگاهم به شال گردن قرمز روی مبل افتاد که بالاخره تمام شده بود... بویی را میداد که بعد از دیدن صحنه رفتنش، تمام وجودم را منجمد می‌کرد!از آن روز هيچ رفتنی ديگر برايم دردناک نبود... ولی نمی‌دانم چرا ضعيف شدن صدای جير جير پشت در و حس دور شدنش، قلبم را مثل پلک‌های سردم مچاله می‌كرد!.. وقتی اولين قدم را به كل خلا توی سرم ترجيح دادم و تصمیم گرفتم به سمت در حركت کنم... چشم هايم از تعجب و گوشهايم از تمركز قفل شده بودند... صدای گريه زنی كه به سختی نفسش را بالا می‌کشید را از پشت در حس میکردم که اینبار جلوی صدای گریه‌اش را نمی‌گرفت!بعد از چند لحظه!... انگار زمان روی دور تند رفته بود... صدای جير جير به بوم بوم تبديل شده بود و نزديک و نزديکتر می‌آمد!... كوبيده شدن كف پاهایش باعث می‌شد خون درون بدنم با فشار زیادی به گردش درآید!در اتاق محكم باز شد و به ديوار تمام چوبی كوبيده شد و خاکسترهای درون شومینه به پرواز درآمدند!... نفس نفس می‌زد و با چشم های گرد و مظلومش ايستاده بود و به منی كه ميخ كوب وايساده بودم نگاه ميكرد!... حضورش در آن لحظه به قدری فضای اتاق را آرام کرده بود که نه طوفان پشت پنجره حس میشد و نه صدای تیک تیک ساعت کوکی روی میز!نگاهِ با چشمانِ پر از اشکش که حرف‌های زیادی را فریاد میزدند!... دیدن انحنای رو به پایینِ لب‌هایش بغض درون گلویم را چنان ترکاند که باعث شد گوش هایم سوت بکشند! انگار بمبی کنار پایم منفجر شده بود!... حس شرم و خوشحالی در من با هم درگير بودند كه ناگهان!... حس میکردم به داخل زمین سقوط ميكنم!شاید ضرب المثل به واقعیت تبدیل شده بود ولی من شروع به حرکت به سمت در کرده بودم... سقف چوبی و كهنه زير پاهايم با صدای شکستن چوب های ترد و گچ نازک زیرش خورد شد و در میان گرد و خاک زیادی... درون زمین فرو رفتم!... چشمان خیسش را می‌دیدم که از تعجب گرد می‌شندند!ساعت بار ديگر ايستاده بود!... گرد و خاک را از روی چشمانم پاک کردم!... درد شديدی همه وجودم را می‌گرفت... دقيقا روی همان كاناپه افتادم و از وسط به دو نیمش کردم!... هر چند از روز رفتنش دلم میخواست آن کاناپه با روکش مخملی زشتش را درون حیاط پشت خانه آتش بزنم!چشمانم را بستم و تا خواب بعدی به صدای پاهايش كه به سمتم می‌دويد و پله ها را پایین می‌آمد گوش می‌دادم!... خونِ گرمی را که روی ساق پایِ راستم جاری و کم کم لخته میشد را حس میکردم!... دست‌های سردش روی زخم پایم گرمایی به وجود من می‌داد که ترجیح دادم دیگر چشمانم را باز نکنم!... شاید هم خجالت میکشیدم!تمام عمرم هيچ گرمایی را به گرمای بيدار شدن در آغوشش ترجيح ندادم!... حتی گرمای آن نوشيدنی لعنتی در سرمای شهر هميشه يخبندانمان...!نوشته سید صدرا حسینیزمستان سال ۱۳۹۵</description>
                <category>صدرا حسینی</category>
                <author>صدرا حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Oct 2019 10:37:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای قبل از صدریکس!</title>
                <link>https://virgool.io/@sadrix/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%B5%D8%AF%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%B3-vycknuanfmbr</link>
                <description>سلام!من صدرا هستم... یه آچار فرانسه!!! آره درست متوجه شدین! یجورایی همه کاره... ولی نه از اون همه کاره های هیچ کاره! در واقعه صدرایی که دنبال آرزوهاش میره و هرچیزی که برای رسیدن به اونها نیاز داره رو یاد میگیره. خب احتمالا میخواین بدونید دقیقا چه آرزوهایی؟... چه رشته هایی؟... این آچار فرانسه قراره چه جور مشکل هایی رو حل کنه؟ بزارید اول یه توضیح کوتاه بدم و شروع کنم!نمیدونم چرا ولی تصمیم گرفتم توی دوتا نوشته درباره زندگی خودم از دوران قبل کنکور تا امروز بنویسم... من این دوران رو به دو قسمت تقسیم میکنم... دنیای قبل از صدریکس و دنیای بعد از صدریکس... و هدفم اینه هم برای خودم مرروی باشه که از کجا اومدم و دارم به کجا میرم و هم اینکه شاید بعضی از شما ها با خوندن خاطرات من نکته ای رو یادبگیرید که توی زندگی خودتون بکار بیاد و یا اینکه توی مرحله ای باشید که برای تصمیم گیری قدم بعدیتون، این نوشته کمکی به شما بکنه... اگر نظری هم دارید اصلا دریغ نکنید و برام بنویسید... خصوصا درباره ادامه مسیر چون فعلا راهی بلد نیستم که باهاش گذشته رو تغییر بدم :)شروع کنیم!... براتون توضیح میدم... بزاریم برگردیم به خیلی سال قبل... (البته نه خیلی ها! هنوز اونقدرا هم پیر نشدم!)... توی سال های قبل کنکور... من توی یه دنیای دیگه ای زندگی میکردم... دنیایی که همه چی برام دردسترس بود و میتونستم به خیلی از آرزوهام با کمترین تلاش برسم... یجورایی میشه گفت خانواده دلسوزی داشتم... البته آرزوهای اصلی من این ها نبود... از یجایی که داشتم کم کم بزرگ میشدم فهمیدم میشه آرزوهای خیلی بزرگی داشت... مثلا چی؟ مثلا من توی اون دنیا آرزوی اصلیم این بود که صاحب یه کارخونه خودروسازی بشم!... اونم توی کشور خودمون ایران... توی اون دنیا چیزی مزاحم آرزوهام نمیشد و من وقت و انرژی و شرایط خوبی برای رسیدن به همچین آرزوهایی داشتم... همه به من به چشم یه آدمی که میتونه به جاهای خیلی خفنی! برسه نگاه میکردن و من هم با کلی تلاش پله ها رو یکی یکی بالا میرفتم... همه چی خوب بود... اولین ماشین تک نفره خودم رو طراحی میکردم و شب و روز به این فکر میکردم موتور و شاسی و صندلی و فرمون و خلاصه ماشینی که طراحی کردم رو چطور بسازم! آره یه چندتا عکس هم از اون دوران دارم براتون میزارم شاید شما هم خوشتون اومد... هرچند بخاطر اتفاق های عجیب زود هنگام بعد از کنکور... تا امروز نتونستم این طرحم رو به مرحله اجرا برسونم... (ولی هنوز بیخیالش نشدم!)همچین هم آسون نبود الان که دقت میکنم!!!ولی دنیای قبلی من خیلی زیاد باقی نموند و با یه اتفاق یا شاید اشتباه ساده دردسرهام شروع شدن... داستان این بود که من رشتم ریاضی بود و رتبه کنکور هم ۲۶۸ و کاملا آماده که توی یکی از بهترین دانشگاه های ایران  رشته مورد علاقم ... مکانیک رو شروع کنم... تا اینکه یه روز صبح که بیدار شدم... شهاب بزرگ میخوره درست اونسر دنیا قشنگ من... جواب انتخاب رشته ها بود!!!... دانشگاه که عالی بود... تهران... دانشکده فنی... ولی!!!............... چرا عمران؟؟؟... نمیدونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت... خب شهاب سنگه خورده بود اون سر دنیا و من هم درست باخبر نبودم از اینکه اتفاقی که نباید، افتاده... به هرکی میگفتم عمران قبول شدم بهم میخندید... میگفت داری شوخی میکنی نه؟... یه چند ماهی کشید تا باور کنن! نه مقل اینکه واقعا عمران قبول شده!!!... مگه عاشق مکانیک نبود... چطور شده؟!... تابستون اون سال تموم شد و رفتم دانشگاه ترم اول... حسابی درس میخوندم و سعی میکردم فراموش کنم عمران قبول شدم... درسا هم پایه بودن و میشد تحملشون کرد، خصوصا ریاضی و فیزیک پایه رو... تا اینکه شد ترم ۳... واحدای عمران تازه داشتن یکی یکی میومدن و من هم بین علایقم و درسا داشتم کم کم گیر می افتادم...هرچی میگذشت معدلم پایین تر میومد و علاقه منم کمتر میشد ولی من سعی میکردم از تجربه و علایقم به مکانیک توی عمران هم استفاده کنم... اخه دوتاش یجورایی فیزیکی بودن و من هم عاشق فیزیک... ولی عمران داشت همه چیز رو استاتیک میبرد جلو و من عاشق مکانیک بودم... تا یجاهایی خوب پاس میکردم واحدا رو... ولی هرچی میگذشت از انگیزم کمتر و کمتر میشد... انگار دنیام داشت خراب میشد... عادت نداشتم به نمره کم... همش ۲۰ و ۱۹ تو کارنامم بود و عین یه آدم خنگ به نمره ۱۰ و ۱۲ توی کارنامه ترمی نگاه میکردم... نمیفهمیدم چی داره میشه... مشکل از کجاست... تا اینکه بالاخره اولین مشروطی اتفاق افتاد... باورتون شاید نشه ولی اصلا نمیدونستم مشروطی یعنی چی... الان چی میشه؟...یه چندباری سعی کردم به خانواده که روی من حساب ویژه باز کرده بود بگم از کم انگیزه شدنم ولی بنظر جواب نمیداد... چون اونا از من موفقیت میخواستن... خیلی هم برای رسیدنم به اینجا وقت گذاشتن و هزینه کرده بودن... من هم بهشون حق میدادم... خواستم از دوستام کمک بگیرم... بعضیا که بدتر از من... ولی! یکی گفت چرا تغییر رشته نمیدی؟؟؟... گفتم بالاخره یه راهی پیدا شد... اینطوری میتونم دوباره خودی نشون بدم و برم جلو... ولی همون قدم اول فهمیدم باید دو ترم پشت هم معدل بالای ۱۷ بیارم... یجورایی ریختم به هم... چون معدل ترم قبل من ۱۶.۸ شده بود و این ترم هم که تعریفی نداشت!... امیدی نداشتم... فقط میرفتم دانشگاه و روزها رو عادی میگذروندم... کم کم تبدیل میشدم به یک آدم تنها دور از خانواده و بی هدف... دنیام داشت میسوخت... زمانم داشت هدر میرفت... هر چیزی که منو از این همه سردی بیرون میاورد توجهم رو جلب میکرد... بازی های موبایل... وقت گذرونی با دوستا... حتی سیگار!... یطور شده بود که مشروطیا داشتم کم کم به حداکثر تعدادشتن میرسیدن و ایندفعه میدونستم داره چی سرم میاد... حس میکردم بی عرضم... حتی دیگه خانواده هم نمیتونست کاری کنه... دیگه مسئولیت اصلی به گردن خودم بود... و چقدر بد بود که هم میدیدم و هم کور شده بود :(البته همون موقع که دنیام کم کم داشت نابود میشد هم بیخیال نمی موندم... همه سعی خودم رو میکردم تا شاید بتونم یچیزی رو عوض کنم... شایدم بتونم با عمران ارتباط بگیرم... شاید راهی بود... مثلا چون طراحی ماشین رو راحت انجام میدادم سعی کردم برم یکم توی معماری و چندتا طرح هم کشیدم... شبا تا ۲ یا ۳ بیدار میموندم تا تمومشون کنم و توی شبکه های اجتماعی منتشرشون کنم... شاید لایک ها و کامنتا بتونن بهم انگیزه بدن.ولی نشد و صدرای خفن! توی چشم دوست و آشنا شده بود یه آدم منزوی که حتی درس یک واحدی ورزش رو به خاطر بی انگیزگی و تنبلی برای رفتن سر جلسه تمرین، ۳ بار افتاد!!!... مگه میشه!!! :| (هنوز باورم نمیشه)خب خیلی نمیخوام بحث رو طولانی کنم... ولی این ها رو از دنیایی نوشتم که قبل از تبدیل شدن به آدمی که الان هستم زندگیشون کردم...اون دنیایی که بعد این همه اتفاق برای خودم ساخته بودم دیگه جای مناسبی برای یه آدم هدفمند و پرتلاش مثل من نبود... هرچند دانشگاه خوبی بود و همه بخاطرش ازم تعریف میکردن ولی واقعیت رو نمیشد پنهان کرد... من دیگه صدرای سابق نبودم... دیدم آتیش اون شهاب سنگ بزرگ هی بیشتر و بیشتر میشه و کم کم داره کل دنیامو نابود میکنه... چیزی برای افتخار نداشتم... هدفی نداشتم... تا اینکه یه روز به خودم گفتم: «جایی که نتونم توش بهترین خودم بشم حتی اگه بهترین مکان دنیا هم باشه، جای من نیست.»با کلی دلشوره و افسردگی چشمام رو بستم و بزرگترین تصمیم اون روزهامو گرفتم... میتونست خیلی بد تموم بشه برام... میتونست تا آخر عمر حسرتش برام باقی بمونه... ولی چه فایده... میخواستم زندگی نباشه اگه قراره اینطوری تموم بشه... زنگ زدم به مادرم تو شهرستان که بیاین تهران من میخوام هرطور شده بیام بیرون از دانشگاه... خب... همه شوکه شده بودن! یعنی چی این حرف... اولش باورشون نمیشد تا اینکه دیدن نه!... خیلی جدی هستم... یروز اومدن تهران تا ببین چرا پسرشون اینطور سرد شده... بعد کلی مشورت با خانواده و آموزش و دفتر مشاور دانشگاه تصمیم بر این شد که انصرافی در کار نباشه... انتقالی میگیرم!!!... کجا؟... یه دانشگاه نزدیک به محل زندگیم... پیش خودم گفتم من دانشگاه تهران قبول شدم شاید برام سخت باشه برم یه دانشگاه معمولی... بهترین گزینه که منو راضی می کرد دانشگاه نوشیروانی بابل بود... الان که دارم این متن رو مینویسم ترم ۱۳ همین دانشگاه هستم!!! بله متاسفانه ۱۳ ولی خب :)من ترم ۷ از دانشگاه تهران با کلی دردسر انتقالی گرفتم برای نوشیروانی بابل... خب طبیعتا باید نمره های بهتری میگرفتم... همینطور هم شده بود... من داشتم کم کم خودم رو پیدا میکردم... ولی دقیقا چی میخواستم؟؟؟... همین که دوره لیسانس رو تموم کنم؟ یا نمره بالا بگیرم؟ نه!!!... اینها منو ارضا نمی کرد... با صحبت هایی که توی خانواده میشد تصمیم بر این شد که توی محل کار پدرم شروع به کار کنم... پدر من مهندس ارشد مکانیک عمران همون دانشگاهی بود که ازش انتقالی گرفتم (درسته تهران)... کاری که قرار بود بکنیم دقیقا چیزی بود که میخواستم... طراحی... ساخت و تولید و از همه مهم تر... مکانیک...ما تصمیم گرفتیم یه دستگاه خیلی بزرگ بسازیم که کارش خشک کردن شالی های تازه برداشت شده کشاورزهای استان های شمالی بود... خب من توی شهری بزرگ شده بودم که سوغاتش برنج طارم هستش... (اگر میدونید که عالی ولی اگر هم نمیدونید... شهر فریدونکنار، استان مازندران)... بزارید عکس دستگاهی که طراحی کردم رو براتون بزارم... ۶ متر ارتفاع... کلی سیستم مکانیکی... یه جت فن واقعی ساخت خودمون... الواتور ها و کاسه های پلاستیکی که قالب هاشو هم خودمون ساخته بودیم... حتی کنترلر الکترونیکی و سنسورهای حرارت و باد و ارتفاع مخزن هم ساخت خودمون بود...! (تجربه همکاری با یک تیم الکترونیک حرفه ای)... خلاصه بگم... یه تکنولوژی واقعی که داشت نیاز درونی من رو ارضا میکرد.مدل سه بعدی خشک کن ایستاده غلات که کاملا توسط من انجام شدکلی نرم افزار مهندسی یادگرفته بودم که حتی بچه های مکانیک هم دوره من برای آموزش یا مشورت به من پیام میدادن... نرم افزارهای مختلف مثل اتوکد... اینوتور... سالیدورکز... و کلی نرم افزار دیگه... کار خیلی جذابی بود و من در کنار کار به دانشگاهم میرسیدم و همه چی داشت خوب پیش میرفت... ولی من تعبیرم از اون روزها یه برزخ واقعی بود...یجور آرامش قبل از طوفان... ترس، نگرانی و بی انگیزگی کمتر شده بود... حس میکردم دارم برای یه هدف خیلی بزرگ میجنگم... خیلی از دوستان و آشناها انرژی و نظر مثبت میگرفتم... و البته بعضی اوقات منفی که چرا دارین توی ایران تولید میکنید... همه شکست خوردن... این دستگاه اصلا جواب نمیده توی ایران... ولی نه من و نه پدرم به این حرفا دقت نمیکردیم و همه تلاشمون رو انجام میدادیم.اتفاقی که  داشت می افتاد این بود که تجربه کم ما خطرهای پیش روی ما رو خیلی زیاد میکرد... درست وقتی که صدها میلیون تومن هزینه تولید یک دستگاه بزرگ که از صفر تا صد اون رو خودمون توی ایران ساخته بودیم کرده بودیم... بودجه شخصی ما تموم شد و اتفاقی که نباید می افتاد افتاد :(شاید بپرسین خب همین؟ تموم شد؟... پس شما و مدیریتتون چیکار میکردن...؟ دقیقا مشکل همینجا بود... مدیریت... همونطور که گفتم تجربه کم کار رو خراب کرده بود... ما بجای یک نمونه حدود ۸ نمونه دستگاه رو همزمان ساختیم... با این منطق که ساخت تعداد هزینه ساخت ما رو خیلی کمتر میکنه... که همین هم بود ولی... وقتی که خواستیم اولین فروش رو داشته باشیم متوجه شدیم... الواتور اونطور که باید بار شالی درون دستگاه رو منتقل نمیکنه به داخل مخزن... سیستم تنظیم ریزش گردشی هم گیر میکرد و گردش شالی که اصل کار بود درست انجام نمیشد... همین دو مورد کافی بود برای شکست... دیگه بودجه ای برای اصلاح طرح اولیه نمونده بود... مشتری ها تک تک شاکی شدند و پول خودشون رو میخواستن... چون عملا با اون همه تلاش ما چندتا ایراد نسبتا ساده کل کار رو خراب کرده بودممکنه بپرسین چرا از تسهیلات و وام و شرکت دانش بنیان و ... استفاده نکردین... دقیقا هم همین سوال رو از خودمون پرسیدیم... ما انقدر درگیر تولید شدیم که چیزهای اصلی دیگه رو فراموش میکردم... یک سال صبح تا شب یا درگیر طراحی قطعات بودم یا توی کارگاه با نیروهامون قطعات رو اسمبل میکردیم... به خودمون اومدیم نه دانش بنیان شده بودیم نه حامی داشتیم... رفتیم برای ثبت اختراع... دوستان کم لطفی نکردند و گفتن دستگاه باید درست کار کنه و ما کامل تایید کنیم تا ثبت اختراع انجام بشه... اختراعی که ثبت شدنش میتونست دنیامون رو کلا برای همیشه به یه دنیای رویایی تبدیل کنه... هرچند که میشد مسئولین همراهی بشتری بکنن... ولی باز هم همون اتفاق که نباید افتاده بود... اینبار حتی پدر من هم انگیزه خودش رو از دست داده بود و شرایط سخت مالی توی خانواده حاکم شده بود... میشه گفت پدرم تمام زندگیش رو روی این کار گذاشت... نتیجه سالها تلاشش ولی نتیجه اصلا مطلوب نبودتا اون روز نه درس و دانشگاه برام موفقیت شده بود نه تولید و کار توی رشته مورد علاقم... زندگی یکم سخت شده بود برای هممون... بحثای بی انتها شروع شده بودن... همه دنبال مقصر میگشتیم... چرا این همه اشتباه کرده بودیم؟؟؟... با اینکه اینبار حتی حمایت خانواده هم داشت کم رنگ میشد ولی باز هم صدرای درون من حاضر نبود کوتاه بیاد... اینهمه تلاش کرده بودیم... نباید جواب میگرفتیم؟... همه هم سن های من داشتن یکی یکی فارغ التحصیل میشدن... سرباز میشدن... یا برای تحصیل به خارج از کشور سفر میکردن... من هم داشتم به انتهای برزخ میرسیدم... چیزی نبود براش بجنگم... پایان تلخی که خیلی از جوون های اطرافم بهش میرسیدن... باید سرباز بشی... مدرکت رو هنوز نگرفتی؟... میدونی سرباز صفر میشی؟؟؟... نقطه صفر واقعی بود... به تعبیر خودم سقوط آزادی بود که از نوک قله موفقیت سال های اول جوونی بهشون رسیده بودم... شاید نوشتن از این دوران و اتفاق های توش چندین و چند خط و پاراگراف طول بکشه ولی بجای اینکه به بدی ها و سختی ها فکر کنم یه ایده جدید به ذهنم رسیده بود... ایده ای که نه ربطی به رشتم داشت... نه ربطی به علاقم... دقیقا اتفاقی که دوست داشتم بدون اینکه دقیقا ازش آگاه باشم داشت رخ میداد... دنیای جدید من داشت شکل میگرفت... دنیایی که من اسمش رو میگذارم دنیای بعد از صدریکس :)این چند سال که حدودا از سال ۹۰ تا ۹۶ از زندگی من رو شامل میشد خیلی چیزها رو تغییر داد و خیلی چیزها رو هم توی من تقویت کرد... توی اوج خستگی با دو تا اتفاق خیلی بزرگ توی زندگی دنبال این میگشتم تا نوری رو پیدا کنم توی اون همه تاریکی... توی قسمت بعد کامل توضیح میدم که صدریکس چطور وارد زندگی من شد و الان هدفم چیه... مرسی که وقت با ارزشتون رو برای خوندن این متن گذاشتید... اگر من رو میشناسید و یا اگه برای اولین بار این اسم رو میشنوید خوشحال میشم نظرتون رو درباره خاطراتم و این نوشته بدونم... همینطور هر سوالی که داشته باشین... :)</description>
                <category>صدرا حسینی</category>
                <author>صدرا حسینی</author>
                <pubDate>Tue, 15 Oct 2019 12:58:55 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>