<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های her</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sadwoman</link>
        <description>حقیقتِ دیگری هم وجود دارد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:26:35</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>her</title>
            <link>https://virgool.io/@sadwoman</link>
        </image>

                    <item>
                <title>Nights</title>
                <link>https://virgool.io/@sadwoman/nights-ghzxtefns6xh</link>
                <description>این روزها بچگی خودم رو همه جا میبینم. توی عکس های قدیمی، توی نوشته های دفتر های تموم شده سالهای قبل، توی ارتباطاتم با دوستهام، توی گفت و گوهای روزمره با آدمهای ناشناس. اون هیچوقت منو رها نکرده. درواقع اون همیشه با من بوده و احتمالا همیشه هم هست. زمان زیادی رو صرف ترک کردن و فراموش کردنش کرده بودم، بدون اینکه بدونم هر چقدر هم که ازش فرار کنم باز هم نمیتونم خیلی دور بشم. من با اون به این زندگی اومدم و ما تمام طول این تجربه رو با هم بودیم و لحظه‌ای از هم جدا نبودیم. اون هنوز هم جایی در من زندگی میکنه، حتی با اینکه خیلی تغییر کرده و بزرگ شده و چیزهای جدید یاد گرفته و هنوز هم هر روز چیزهای جدید یاد میگیره:)</description>
                <category>her</category>
                <author>her</author>
                <pubDate>Sat, 16 May 2026 01:00:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>blonde</title>
                <link>https://virgool.io/@sadwoman/blond-neuycdlrnvxr-neuycdlrnvxr-neuycdlrnvxr-neuycdlrnvxr</link>
                <description>همزمان هزارتا فکر داره تو سرم میچرخه.میخوام این روزها رو با آلبوم blond فرنک اوشن بیاد داشته باشم.زندگی شستن یک بشقاب است.شب ها وقت هجوم واژه‌ها و جمله ها به ذهنه، وقتی که چراغا خاموشن و همه جا رو تاریکی گرفته.دوباره یادم رفت که جورنالم و نوشته هاش فقط برای خودم و سردرآوردن از دنیای دور و برمه و نه هیچ کس دیگه‌ای.۴ ماه گذشته ولی برای من اندازه ۱۰ سال بوده. احساس میکنم من جدید من قبلی رو نمیشناسه. احساس میکنم پیر شدم، پیر و فرسوده و ناامید. دیگه امیدوار نیستم به هیچ اتفاق خوشایندی در آینده، به پیدا کردن خودم، به پیدا کردن عشق.چرخ دنیا دلش به حال هیچکی نسوخته و منم دستم به هیچ جا بند نیست.نوشته های من همه از درد و محرومیت میان. از درد و رنج کشیدن و تحمل کردن و دست و پا زدن و تلاش برای قانع کردن خودم برای ادامه دادن. لحظات خوب هم هستن، لحظات خیلی کوتاه، شاید چند ثانیه. نمیگم نیستن اما خیلی خیلی کوتاهن برای اینکه بهم امید و انگیزه ادامه دادن بدن.شاید بهترین روزم گذشته واقعا.جوونیم حروم شد.میدونم من تنها کسی نیستم که رنج میکشه تو این کشور نفرین شده.اما میدونم که زندگی برای بعضی ها آنچنان تغییری هم نکرده و کما فسابق ادامه داره. انگار نه که زندگی زیر و رو شده یک شبه. هنوز هم ریشه‌ی موهای در اومده رو باید رنگ کرد، اون ماست پروتئینی که حالا قیمتش ۴ برابر شده رو باید خرید برای نتیجه گرفتن از باشگاه، باید خودت رو اون بیرون قرار بدی و وارد رابطه عاطفی بعدی شد. زندگی برای من اما متوقف شده بود. از روی عادت ادامه میدادم زندگی روزمره رو.هنوز هم فقط هنر هست که دستمو میگیره تا پرت نشم پایین توی دره سیاهی و خاموشی.ماه هم دیگه مثل قبل زیبا نیست. کدر هست و تار و کم نور، تنها و سرد و افسرده. دیگه برام نمیخنده و ستاره هاش هم دیگه بهم چشمک نمیزنن.فقط حال بد و افسردگی هست که پیشم مونده، افکار منفی و جمله هایی تلخ که انگار تمومی ندارن.Solo (so low)Solo (so low)S-solo (so low)S-solo (so low)_دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۵</description>
                <category>her</category>
                <author>her</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 18:50:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گذشت اون لحظه‌ای که فکر کردم نمیگذره.</title>
                <link>https://virgool.io/@sadwoman/%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%86-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%DA%AF%D8%B0%D8%B1%D9%87-vsyo3ddimkwv</link>
                <description>چجوری وقتی بودی روزها میگذشت و حالا که نیستی هم روزها میگذرن؟ هان؟مگه نباید یه تغییری تو زندگی بوجود بیاد؟مگه نباید رنگ آسمون عوض شه؟چرا نشد؟ چرا همه چیز همون شکلی باقی موند؟چرا من هنوز هم من هستم؟فکر کنم دیگه کاملاً تو دنیای بزرگسالی ایستادم.دلم برات تنگ میشه. خدانگهدارت.</description>
                <category>her</category>
                <author>her</author>
                <pubDate>Tue, 29 Oct 2024 02:34:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>(شاید من تو را در ذهنم ساخته بودم.)</title>
                <link>https://virgool.io/@sadwoman/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D8%AA%D9%88-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B0%D9%87%D9%86%D9%85-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-aen4xig4vnjq</link>
                <description>(شاید من تو را در ذهنم ساخته بودم.) حتی نتونستم تو چشمات نگاه کنم. با دستپاچگی دور و برم رو نگاه کردم و زیرزیرکی جوابی به سوالت دادم. یادم نمیاد چی گفتم یا در جوابم چی گفتی، فقط چهره‌ات رو که سعی می‌کرد جلوی تعجبش رو بگیره یادم میاد. تو از من ناامید شدی و رفتی؛ مثل بقیه آدمایی که قبل از تو رفته بودن. من موندم و من دوباره. (ولی همونطوری که تو نامه‌هام بهت گفتم حالا که بهتر میدونم دیگه هیچ وقت نمیزارم که دوباره از دستت بدم.)</description>
                <category>her</category>
                <author>her</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2024 23:20:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تابستانِ ۱۴۰۳</title>
                <link>https://virgool.io/@sadwoman/%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%90-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B3-mbihk6dlg6in</link>
                <description>بعضی وقتا دلم میخاد جوون نباشم.دوست دارم آخرا یا وسط های زندگیم باشه. دوست دارم مقدار زیادیش طی شده باشه. راستش حوصله جوونی و ادامه دادن و جنگیدنو ندارم.ولی شایدم چون که دوست ندارم جوونیم تموم شه اینجوریم.این همه احساس، اشتیاقکه کمرنگ میشن یا تموم میشن،صورت‌هایی که پیر و چروک میشن،غم و شادی ها که دیگه اونقدر بزرگ و پر اهمیت نیستن...آهنمیدونم. هیچی نمیدونم.فقط اینومیدونم که با تموم شدن هر فصل خیلی ناراحت میشم. با اینکه میدونم یکسال دیگه دوباره برمیگرده و زندگیش میکنم ولی سخته برام که ازش دل بکنم.یعنی چندتا تابستون دیگه رو میبینم؟</description>
                <category>her</category>
                <author>her</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jul 2024 18:00:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمیدونم چه حسی دارم یا چه حسی باید داشته باشم.</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%85-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-ymfgkuhf8yto</link>
                <description>  &quot;نمیدونم چه حسی دارم یا چه حسی باید داشته باشم.&quot;جمله ای که مدام تو سرم تکرار میشه. جمله ای که نشونه فراره. فرار ذهنم از  درد، از واقعیت و مسوولیت.برمیگردم به گذشته ها، میتونم خیلی دقیق ببینم کجا دونه ها کاشته شدن، دونه هایی که الان به درختایی بزرگ با تنه هایی قطور و شاخه هایی پر برگ و بار تبدیل شدن و جلو دید و حرکتم رو گرفتن. غم انگیزه، ولی از دل سوزوندن واسه خودم متنفرم. بدم میاد به عنوان یه آدم دیگه از بیرون به خودم نگاه کنم و احساس ترحم داشته باشم.  هر راهی که توش قدم گذاشتم انگار که مال من نبود. احساس غریبی کردم و دور زدمو برگشتم. حالا سرجای اولمم. سر چهار راه، یا چند راه گمونم.همین جا ایستاده ام. و میشینم، چون ترسیده ام.و اره، سردرگمی هرگز پایانی نداره._ششم فروردین ۱۴۰۳</description>
                <category>her</category>
                <author>her</author>
                <pubDate>Mon, 25 Mar 2024 22:03:11 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>