<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Dr.saeba</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saeba</link>
        <description>من از بین تموم دردا به خودم پناه آوردم:)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:59:46</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/855511/avatar/ZMZrNU.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Dr.saeba</title>
            <link>https://virgool.io/@saeba</link>
        </image>

                    <item>
                <title>اولین داستان بلند saeba</title>
                <link>https://virgool.io/@saeba/%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-saeba-na4szf2e1ffw</link>
                <description>ما بین تموم شلوغی ها و درس خوندنا و مسئولیت هایی که بهم محول شده یهو یه روز وقتی از خستگی به پلی لیست آهنگام پناه بردم تو مغزم یه جرقه زده شد.یه ایده ی خام از یه داستان تقریبا تخیلی ایده ای که به نظرم شاید خیلی جدید و بکر بود و از اون روز من دائما دارم با شخصیتاش زندگی می کنم و با تخیلاتم پرورششون میدم.دائما نوشته هامو تغییر میدم و سعی میکنم فضا سازیش رو بهتر کنم.حس می کنم بعد از مدت ها برای زندگیم یه هدف درست و حسابی پیدا کردم و هر لحظه که بتونم روی کاغذای روی میزم یا توی نوت گوشیم یا حتی سیود مسیج تلگرامم مینویسم...ولی واقعا بعضی جاها به بن بست میخورم.نمی دونم چطور شخصیت هام رو طراحی کنم.کدوم ویژگی هاشون باید بولد بشه و چطور خط داستانی رو پیوسته و منسجم پیش ببرم...بعضی وقتا واقعا کم میارم و بیخیالش میشم...ولی مگه این هدفی نیست که سالها منتظرش بودم؟چرا ازش دل سرد میشم؟واقعا نمیدونم...</description>
                <category>Dr.saeba</category>
                <author>Dr.saeba</author>
                <pubDate>Thu, 20 Jan 2022 23:23:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بی عنوان(فعلا)</title>
                <link>https://virgool.io/@saeba/%D8%A8%DB%8C-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%81%D8%B9%D9%84%D8%A7-dtugjojas1n7</link>
                <description>نور غمگین خورشید از پنجره کف زمین رو نوازش می کرد...انگار هردوشون پر از بغض بودن...انگار هر دوشون دلشون گریه می خواستبه دیوارهای سفید روبه روم خیره شدم و تابلوهایی که به دیوار آویزون بودن و آدمایی که مشتاقانه نگاهشون می کردن...هیچ وقت توی عمرم تا این حد کسل نبودم.حالم از دیدن اون فضا بهم می خورد ولی به پولش نیاز داشتم حالت تهوع و سردردم وادارم می کرد که سرم رو بالا بگیرم و درد رو فرو ببرم که نگاهم روی یه تابلو خیره موند+جیغ،ضجه،خوناون چشما...تموم موهای تنم سیخ شدن و دستام می لرزید....با نگاه کردن بهش حالم بدتر می شد...سرما همه وجودم رو فراگرفته بود،انگار چیزی توی اون نقاشی آزارم می داد...نگاه خون آلود مردی که به تختش تکیه داده بود و برده هایی که تن پاره پاره شون زیر پاهای سربازای سیاه پوش جون می داد...اون نقاشی از مرگ لبریز بود،از وحشت،از ترس و اون مرد که مثل یه خدا به هنرنمایی مرگ خیره شده بود و لبخند می زد....-خزان1:33 am1400/09/21 </description>
                <category>Dr.saeba</category>
                <author>Dr.saeba</author>
                <pubDate>Mon, 20 Dec 2021 00:41:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیوار</title>
                <link>https://virgool.io/@saeba/%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B1-hharb8gfkobg</link>
                <description>جایی که بتونم چیزی که میخوام رو پیدا کنم...مدینه فاضله؟[1]فکر میکردم دنیا همون جوریه که باید باشه و چقدر فوق العاده ست...اما فقط فکر می کردم!از دیوار بگو...جایی برای نیازمندی ها.اما تمام خواسته من چی بود؟از دنیایی که توش زندگی می کردم چی میخواستم؟نیاز من &quot;دسته بیل&quot; ، &quot;دندون مصنوعی در حد نو&quot; و &quot;قمری خونگی&quot; نبود...من دنبال چی بودم؟توی دیوار جایی هم برای من بود؟برای چیزی که زندگی من بهش نیاز داشتم...واقعا نمی دونستم.من یه دیوار شیشه ای میخواستم...میخواستم جرعه جرعه قطره های سنگین جیوه رو به خورد تن شفافش بدم...میخواستم لحظه به لحظه تصورِ تصویر دنیایی که توش زندگی می کنم رو حقیقی تر کنم...من دنبال خودم بودم.و یه روز شاید این اتفاق افتاد...من خودم رو بین قراضه های سمساری های درب و داغون شهر کوچیکمون و آگهی &quot;نیسان آبی پنجاه و هفت&quot; یه جایی تقریبا همون جاها پیدا کردم...بین مردمی که زندگیشون بین همین چیزا در گردش بود و بی نهایت وابسته بهشون...آدمایی که از روی اجبار باید قید خیلی چیزا رو میزدن...حتی اگه اون چیز &quot;انگشتر عقیق یادگاری پدرش&quot; باشه...دیوار، چهره ی خاکی دنیام رو که زیر نقاب رنگارنگ این روزای شهر دفن شده بود نشون داد...آدمای خاکی و مشکلات سنگیو حالا من سالهاست از خواب بیدار شدم...من می بینم دیگه...حتی اگه چشم هام رو هم توی حوض جیوه غرق کنن می بینم...حالا من دیگه آینه نمیخوام...من حالا توی دنیای شیشه ایم زندگی میکنم و قدم هام رو آروم برمیدارم مبادا که این مردم از خواب بیدار شن و ببین دنیامون چقدر خاکیه.مبادا که بفهمن اون شهر واقعا وجود نداره...اتوپیا،اتوپیا بود ولی ما هیچ کدوم نمیدونستیم![1]این دیوار تا بی نهایت ادامه دارهپ.ن:اتوپیا واژه ای یونانی است و معنی آن «جایی که وجود ندارد» یا «ناکجاآباد» است./مدینه فاضله/آرمان شهر</description>
                <category>Dr.saeba</category>
                <author>Dr.saeba</author>
                <pubDate>Tue, 10 Aug 2021 02:29:24 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@saeba/%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-pnugksvavnup</link>
                <description>این روزا شروع کردم که برای دومین کنکورم بخونم و حقیقتا من پرم از ترس...غرق توی احساس پوچی و بیهودگی و پرم از افکاری که دائما من رو می ترسونن از شکست دوباره...اگه امسال هم مثل سال قبل اتفاقی بیافته که نتونم ادامه بدم چی؟اگه امسال هم نیمه ی راه بیخیال بشم چی؟اگه نتونم موفق شم چی؟من پر شدم از احساس بیهودگی...منی که همیشه به خودم مغرور بودم حالا مثل یه موش ترسو کز کردم و با خودم فکر می کنم دیگران چی فکر میکنن اگه یه بار دیگه شکست بخورم...من زندگیم رو توی دامنه ی کوهی از انتظارات اطرافیانم ساختم  و حالا این توقعات دارن مثل آوار روی سرم میریزن...ولی امسال باید تموم تلاشمو کنم...مهم نیست چه اتفاقی می افته،این دنیا سال هاست با من لج کرده...باید حداقل حقم رو ازش بگیرمالبته این عکس برای قبلناس:/</description>
                <category>Dr.saeba</category>
                <author>Dr.saeba</author>
                <pubDate>Sun, 08 Aug 2021 01:38:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نفس:)</title>
                <link>https://virgool.io/@saeba/%D9%86%D9%81%D8%B3-wwyy9hbgteff</link>
                <description>زمزمه های باد،از پشت در به داخل می خزد.روی فرش کهنه ی خانه غبار سرما می نشیند.پاهای خیسم را به بخاری برقی می چسبانم.انگشتانم مثل تکه های کوچک یخ سردند.صدای جلز و ولز قطره های آب روی بخاری مرا به یاد روزهای کودکی می اندازد.زمستان های ابدی و زیبای کودکی...بوی غذا همه جا پیچیده.قطره های شبنم روی شیشه ی پنجره سر می خورند و بخار محو غذا میان بوی تند بخور آویشن و اکالیپتوس گم می شود.خودم را در کنج اتاق زیر پتوی قدیمی با پرزهای بلند و نرم غرق می کنم و چشمانم در میان پارادوکس گرمای داخل و سرمای بیرون سنگین می شود...چشمانم را باز می کنم.تمام تنم خیس عرق شده.گردنم را با دستم خشک می کنم.چشم هایم ناگهان روی اطرافم ثابت می ماند.اینجا خانه ی ماست.اما من این جا نخوابیدم.بوی بهار هوا را منقبض کرده.انگار سال ها به خواب رفتم.انگار در زمان و مکان سفر کردم.اما من دلم می خواهد برگردم.خاطره ای پوچ در کنج ذهنم که حالا هر لحظه حسرت چشیدن دوباره طعمش را دارم.زمستانی ساده ومهربان.من از بهار بیزارم...</description>
                <category>Dr.saeba</category>
                <author>Dr.saeba</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jun 2021 00:54:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بـــرای تو:)</title>
                <link>https://virgool.io/@saeba/%D8%A8%D9%80%D9%80%D9%80-wxq4oiqh4eqs</link>
                <description>نمی دونم بهت گفتم یا نه؟من نباید تنهات می ذاشتم...باید ازت دفاع می کردم...باید داد میزدم و می گفتم حق با اونه اما فقط ساکت موندم..شاید چون خودمم عصبانی بودم و خیلی خسته...اونقدر که دلم نمی خواست به هیچی فکر کنم فقط دلم میخواست چشمامو ببندم و بخوابم برای همیشه...اما برای تو چقدر سخت گذشته؟یعنی میتونستی تحمل کنی؟یعنی تو هم مثل من خسته شدی؟درمونده شدی؟روزی هزار بار با خودم فکر می کردم چیکار کنم تا همه چی درست بشه اما هیچ راهی نبود هیچ...خیلیا رو باید کنار میذاشتم باید به خودمون کمک می کردم...باید خودمونو نجات میدادم اما هیچ کاری نکردم..من خودمو زدم به اون راه چون فکر می کردم اینجوری بهتره..من فکر می کردم تنها گذاشتنت بهترین راهه...اما قلب تو مهربون تر از اون بود که نخواد منو ببخشه...تو فوق العاده بودی و من لیاقتتو نداشتم...من یه احمق به تمام معنا بودم و حالا فقط دلم میخواد تو بغلت گریه کنم...اون روزا دیگه نمی تونستم اسمتو بیارم...همه وقتی بحث تو میشد بدوبیراه میگفتن...خب منم با خودم گفتم هر چی کمتر ببینمت کمتر این حرفا رو میشنوم...میدونی خیلی سخت بود سکوت کنم ولی باید سکوت می کردم...کلی دلم میگرفت از حرفاشون ولی هیچ کس نبود که باهاش درد دل کنم...فقط تو دلم دعا میکردم تمومش کنن... من تو اون روزا واقعا به پوچی رسیدم...بهم بگو برای تو چطور گذشت؟سختت بود؟تونستم باعث شم کمتر ناراحت شی؟من کنارت موندم؟تو خاطرات روزای تلخت منم هستم؟خدا خدا می کنم باشم...کلی حرف دارم ولی فقط بدون که بیش تر از اونی که فکر کنی عاشقتم</description>
                <category>Dr.saeba</category>
                <author>Dr.saeba</author>
                <pubDate>Sat, 29 May 2021 00:41:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الف:)</title>
                <link>https://virgool.io/@saeba/%D8%A7%D9%84%D9%81-n2w3emkptcyw</link>
                <description>ستاره هاتا ابد بی‌همتا می‌مانند...درست مثل رد منحصر به‌فرد انگشتان برگروی تنِ خیسِ خاکبرای زنده‌هاهیچ گاه نمی‌توان ترانه‌ای سرودپس می‌خواهمبرای یک بار هم که شدهطعم نیستی را بچشمبه قیمت جانم به قیمت نبودنحتی اگر سال ها طول بکشد...حتی اگر برای دوباره زیستنخیلی دیر شودباز هم می‌خواهم مرگ رابا روح خودلمس کنمو در آغوش خاکچشمانم را به روی ابدیت باز کنمابدیتی در آغوش عدم...</description>
                <category>Dr.saeba</category>
                <author>Dr.saeba</author>
                <pubDate>Fri, 28 May 2021 04:19:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد</title>
                <link>https://virgool.io/@saeba/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-elhqouaq1c2n</link>
                <description>✨درددر تمام لحظه‌های بودنمو در تمام هویت دخترانه‌امریشه زدهو هر لحظه عمیق تر با تمام وجودماحساسش می‌کنم...دردی که هیچ‌گاه آرام نمی‌گیرددردی که حالاجوانه‌هایش از چشمانمسر برآورده‌اندحالا می‌توانم صدای شکستن تمام استخوان‌هایم رااز راه دور هم بشنوم...واژه‌ی دردبرای من آمیخته‌است به بوی آهن و مسو تحمل و حسرت برداشتن حتی یک قدموگاه‌گاهی درداز روزنه‌ی وجودم به بیرون سرک می‌کشدو پولک‌های چرکین خشمش رابر صورتم حک می‌کند...و رنگیاز تیرگی چشمان پرکینه‌اشبر آینه‌ی چهره‌ام می‌پاشد...و امامن همانم که نیمی از وجودش رابا تحمل دردی به ژرفای اقیانوس به دست آب داد...ونیمه‌ی دیگرپوچ و تهیخیره‌است به گذر آب روان...</description>
                <category>Dr.saeba</category>
                <author>Dr.saeba</author>
                <pubDate>Sat, 15 May 2021 00:10:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه خاطره یکمی بد</title>
                <link>https://virgool.io/Sedayezan/%DB%8C%D9%87-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%DB%8C%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%AF-pnpv4jeyylcx</link>
                <description>چند وقت پیش با دخترعموم بیرون رفته بودم و باید از کنار خیابون رد می شدیم چون اون قسمت پیاده رو نداشت. داشتیم به راهمون ادامه میدادیم که یهو حس کردم نفسم بند اومد.احساس کردم پاهام شل شدن.یه ضربه به سنگینی پتک به کمرم و دستم وارد شد.تو یه لحظه اونقدر بهم شک وارد شد که نمی دونستم باید چیکار کنم؟!ماشینی که پشت سرمون داشت میومد و سه تا پسر نوجوون سوارش بودن با سرعت از کنارم رد شده بود و کسی که صندلی عقب نشسته بود دستشو از پنجره بیرون آورد و محکم زد توی کمر من! و در نهایتم جلوی چشمای خیره ما گازشو داد و محو شد...و دختر عموم موند و من که از شدت درد فقط گریه می کردم...زار زار ...بلند بلندمن چیکار کرده بودم؟چرا باید اینجوری بشه؟این که من درد بکشم و بترسم خنده داره؟قشنگه؟چرا آدما این جور شدن؟ولی میدونین چی بیشتر از همه ناراحتم می کنه؟اینکه اگه اینو به بابام بگم جوابم اینه که:خب بابا جان نباید تنهایی بری بیرونیادم نمیاد هیچ وقت خونوادم اونقدری که به من سخت می گرفتن تو همه مسائل به داداشم هم سخت بگیرن...توی اکثر خونواده ها همینه و نتیجش میشه اینکه توی جامعه پر میشه از دخترای ترسو و ضعیف و پسرایی که هر کاری براشون مجازه و هیچ محدودیتی ندارن...ای کاش همه مون یاد میگرفتیم تو جامعه با آدمایی که برخورد میکنیم مهربون باشیم.اونا رو هم مثل خونواده خودمون ببینیم و بهشون احترام بزاریم.مطمئنا دنیای اطرافمون خیلی قشنگ تر میشه...</description>
                <category>Dr.saeba</category>
                <author>Dr.saeba</author>
                <pubDate>Tue, 04 May 2021 23:43:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ابدیت معکوس</title>
                <link>https://virgool.io/@saeba/%D8%A7%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D8%AA-%D9%85%D8%B9%DA%A9%D9%88%D8%B3-tqyntmjv0h2v</link>
                <description>✨ابدیت معکوسآغاز خداشاید اگر تمام روزهای رفته را برگردانمبتوانم در گذر معکوس زمانخدای مرده‌ام را بیابمخدای مهربانِ خودمشاید بتوانمدر روزی که متولد شددر کنارش لبخند بزنممثل یک فرزندنه ...مثل یک دوستامامی‌گویندخدای من آغازی نداشتهنپرس که چیستنپرس کجاستعجباکه خدای مرا بهتر از من می‌شناسند به خیال خودشانخدایی که هر لحظه‌ام رابا حضورش پر می‌کرداما من نمی‌شناسمشنه...او مرا نمی‌شناسدروزها از آخرین باری که آغوشش را احساس کردم می‌گذردو حالا حس می‌کنم خدای جاودانه امبرای همیشه مردهو جسم نداشته اشدر میان ذره‌های درهمِ خاکمی‌پوسد و نابود می‌شودو خدایی دیگربه جای اودنیای بی‌رحمِ انسان‌ها راتصاحب می‌کندو من در فکر اینمکه اسم خدایم چه بود؟شاید روی مزارشباید نوشت خدااما حالا که دیگری بر دنیا حکومت می‌کندخدای منمنسوخ شده و بی‌اعتباربی هیچ اسمیدرمیان خاک جاخوش کردهو من هیچ اسمیبرای او نمی‌یابم...گویی تمام ما بازیچه ایمبازیچه‌ی دستان گناه‌آلود دنیادستان شیطانیِ پر از پینه‌اشکه حتی به خدا هم رحم نمی‌کننددنیاتمام لحظه‌ها رایکی‌یکیکشت...the truth untold?</description>
                <category>Dr.saeba</category>
                <author>Dr.saeba</author>
                <pubDate>Tue, 04 May 2021 18:27:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرمی</title>
                <link>https://virgool.io/bangtan/%D8%A2%D8%B1%D9%85%DB%8C-nytto3ozpynx</link>
                <description>با خودم که فکر می کنم می بینم من تا اون موقع هیچ کسی رو دوست نداشتم.من تا اون موقع عشق به کسی رو تجربه نکردم.توی اواسط شونزه سالگیم باید کلی تجربه می داشتم اما من هیچ وقت به خودم اجازه ندادم کسی رو دوست داشته باشم.شاید بیش از اندازه مغرور بودم یا شاید هم خیلی ضعیف...هیچ وقت نتونستم دوستام رو درک کنم که با هیجان از کسی که دوستش داشتن حرف میزدن.هیچ وقت نتونستم احساسشون رو تجربه کنم.برای من بیان احساسات و درکشون سخت ترین کار دنیا بود.من اونقدر ناتوان بودم که حتی تو بدترین شرایط زندگیم هم گریه نکردم.فقط بی هیچ احساسی خیره شدم به اتفاقایی که پشت سرهم زندگیم رو تغییر می دادن.شاید تنها حسی که تجربش کردم ترس بود.من بی نهایت از آینده می ترسیدم ولی وقتی ترس هام به واقعیت تبدیل می شدن من ساکت و آروم فقط بهشون زل می زدم.مثل یه مجسمه سنگی و بی روح.اما شاید من لایق این بودم که برای یک بار هم که شده احساس دوست داشتن رو بتونم تجربه کنم.برای من واژه ی عشق اول بی معنی ترین چیزی بود که وجود داشت.من بین کتاب ها و فیلم ها و تخیلاتم گم شده بودم ...شاید اون ها تنها وابستگیم بودن.چیزایی که از خودم بیشتر دوستشون داشتم.هرچند من اصلا خودم رو دوست نداشتماما از یه جایی به بعد آدمایی وارد زندگیم شدن که دنیامو زیر و رو کردن.کسایی که تا به خودم اومدم دیدم تبدیل شدن به تنها داراییم.من کم کم داشتم تغییر می کردم.من داشتم دوست داشتن رو یاد می گرفتم.من یه آدم دیگه شده بودم.آدمی که خودش رو دوست داشت.آدمی که تموم تلاشش رو می کرد برای درک خودشمن زندگیم رو مدیون کسایی بودم که کیلومتر ها ازم دور بودن.کسایی که هیچ وقت از نزدیک ندیدمشون ولی میدونم که اونا منو می شناسن. اونا عاشقمن همونطور که من عاشقشونم .من برای اونا &quot;آرمی&quot;ام.</description>
                <category>Dr.saeba</category>
                <author>Dr.saeba</author>
                <pubDate>Tue, 04 May 2021 17:50:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احتمال</title>
                <link>https://virgool.io/@saeba/%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%84-sieq76vkfxtm</link>
                <description>✨ هیچ وقت،حق نداشتم پا پس بکشممن ساخته شده بودم،برای توانستنمن گویا،الهه‌ی دست آموز شیطان بودمدختریکه همه برای موفقیتش چشم انتظارو یا شاید در انتظار جشنِ شکست حقیرانه‌اش...اماشاید یکی از همین روزها،زندگی تغییر کندنه!شاید نه!زندگی از احتمال بیزار است درست مثل منو حالا که فکر می‌کنم «چقدر کلامم پر است از تمثیل»آری من یقین دارم که دنیا همیشه هوادارِ قطعیت بودههمیشه احتمال ها در گوشه‌ای بی ارزش مثل خبری بی سر و ته،از احتمال هوای بارانیدر میانه‌ی مرداد ماه کز می‌کنندو درست وقتی که چترت را کنارِ در جا می‌گذاریمثل سیلی از طعنه‌ها،روی تنت شلاق می‌زنندو تو می‌مانی و زخم‌هایی،که هیچ‌گاه خوب نمی‌شوند...</description>
                <category>Dr.saeba</category>
                <author>Dr.saeba</author>
                <pubDate>Mon, 03 May 2021 07:06:32 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم بدها</title>
                <link>https://virgool.io/@saeba/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%AF%D9%87%D8%A7-q0v6guqfvgig</link>
                <description>در دنیایی پر از «آدم‌بدها» ،تنهایی را زندگی می‌کنیم.بی هیچ راهی برای فرار.و مهربانی را در گوشه‌ای از متروکه قلبمان دار زده‌ایم. و پیکرش را در عمق فراموشی دفن کرده‌ایم...و همه با هم آدم‌بد شده‌ایمنه از آنهایی که برای تسخیر جهان دیگران را می‌کُشند نه....ما همه عشق را در وجود هم کُشتیمبا ناسپاسی با دروغ و با نامهربانی....ما فاتحان سرزمین پوچی‌ها شدیم درست از همان لحظه که خورشید را فراموش کردیم و در پشت ابرِ چشم‌هایمان بزرگترین دروغ‌ها را به هم بافتیم مثل وقتی که بغض را بی هوا فرو می‌بردیم و می‌گفتیم:_من حالم خوبه?</description>
                <category>Dr.saeba</category>
                <author>Dr.saeba</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 22:53:36 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>