<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های saeed moshkbiz</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saeed.moshkbiz</link>
        <description>خوش باشم، چون خدمتگزار کیهانی باشم. . .</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 03:51:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/117276/avatar/9A4War.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>saeed moshkbiz</title>
            <link>https://virgool.io/@saeed.moshkbiz</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جان ساروفیوز</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.moshkbiz/%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%81%DB%8C%D9%88%D8%B2-ftxkoax3ysgs</link>
                <description>در جایی از همین کره‌ی زمین، یک پروژه دولتی فوق سری برای ایجاد یک فناوری قدرتمند ترکیبی در حال انجام بود. بعد‌ها آن پروژه که فقط برای عده‌ی بسیار معدودی شناخته شده بود، با هدف دستکاری افکار و اعمال کل جمعیت، تبدیل به تضمین کنترل کامل بر توده‌ها شد.با نزدیک شدن به اتمام پروژه، دانشمند جوانی به نام دکتر جان ساروفیوز به طور تصادفی به شواهدی مبنی بر نقشه های شوم دولت دست پیدا کرد. او که از آنچه کشف کرده وحشت زده بود، می دانست که می‌بایست دست میجنباند تا حقیقت را افشا کند.اما همانطور که او در اعماق توطئه می‌کاوید، متوجه شد که نیروهای قدرتمندی علیه او فعال هستند. او توسط چهره‌های سایه تعقیب و زندگی‌اش تهدید می‌شد. او که جایی برای برگشتن نداشت، با گروه کوچکی از متحدان قابل اعتماد آشنا شد که مایل بودند به او در کشف حقیقت کمک کنند.آنها به اتفاق سفری خطرناک را آغاز کردند تا توطئه شوم دولت را فاش کنند و مانع از راه اندازی فناوری کنترل ذهن در جهانشوند. همانطور که با زمان نبرد داشتند با پیچ‌وتاب‌های غیرمنتظره مواجه و در هر مرحله با خیانت و خطر مواجه می شدند.در نهایت، جان و متحدانش تصمیم گرفتند که آیا حاضرند همه چیز را به خطر بیاندازند تا توطئه را افشا کنند و بشریت را از آینده دستکاری و کنترل نجات دهند. شجاعت و عزم آنها در آزمایش نهایی قرار داشت زیرا آنها برای کشف حقیقت و جلوگیری از تبدیلنقشه بردار - سعید مشکبیر شدن به یک آینده دیستوپیایی در حال جنگ بودند.</description>
                <category>saeed moshkbiz</category>
                <author>saeed moshkbiz</author>
                <pubDate>Sat, 18 Oct 2025 17:00:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم لولیتا ۱۹۹۷</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.moshkbiz/%D9%84%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA%D8%A7%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D9%84%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA%D8%A7-%DB%B1%DB%B9%DB%B9%DB%B7-hsirduyqz4pp</link>
                <description>لولیتااقتباس سینمایی از رمانی با همین نام اثر ولادمیر نابوکوفکارگردان: آدرین لین محصول سال ١٩٩٧البته این اثر رمان یکبار دیگر هم در سال ١٩۶٢ به صورت فیلم درآمده بود.زبان مادری خالق رمان روسی بود، اما جالب است بدانیم اولین بار به زبان انگلیسی و در فرانسه به سال ١٩۵۵ منتشر شد.مفاهیم درونی همانگونه که در فیلم هم به وضوح به آن اشاره شد عشق نافرجام بین دختری ١٢ ساله و مردی میان سال بود، عشقی در ظاهر بیمارگونه (پدوفیلی) و شاید در اصل وجودی عشقی عمیق و حقیقی باشد.تصویر برداری، رنگ و حس و حال فیلم بسیار جذاب و ستوندی‌ست که در کنار موسیقی انیو موریکونه ترکیب بی مثالی را شکل داد.مفاهیم و مضامین بسیار متعددی در داستان و فیلم گنجانده شده اعم از: عشق، نفرت، شهوت، خودخواهی و نظارت ناکافی سیستم‌های امنیتی و حقوقی (در زمان خلق اثر)،اما جدا از تمامی تعابیر و عشق دور از عرف جامعه‌ی جهانی: یعنی علاقه‌ی نادرست مردی بالغ به دختر بچه‌ ای که در اوج شیطنت و شهوت دوران بلوغ است؛ به یک نکته ی ظریف دیگری اشاره میکنم:اگر وقتی شخصت داستان به عشق خود می‌رسید (و به عنوان پدر) و اجازه میداد به کلاس رقص و آواز برود، آیا همچنان می‌توانست او را پیش خود نگه دارد؟ یا باز هم عقده‌ای دیگر در دل دخترک بیچاره شکل می‌گرفت؟اینها بعضی از دیدگاه‌های بنده به موضوع و نگارش اثر به عنوان یک فیلم سینمایی تراژیک و عاشقانه بود.</description>
                <category>saeed moshkbiz</category>
                <author>saeed moshkbiz</author>
                <pubDate>Tue, 12 Aug 2025 09:14:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکوفه می‌رقصد...</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.moshkbiz/%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%B1%D9%82%D8%B5%D8%AF-gh8apnktmghm</link>
                <description>فروردین بود و ایام نوروز، بعد از ظهری هاج و واج از خواب بیدار شدم، صدای تق‌تق کار کردن کارگران از پنجره‌ی باز می‌آمد.یکی از دوستان انجمن نویسندگی که در آن حضور داشتم، یک موسیقی از ویگن برای اعضا فرستاده بود: *شکوفه می‌رقصد از باد بهاری، شده سرتاسر دشت سبز و گلناری... *ناگهان به بیست و پنج سال پیش سفر کردم، روزگاری که وضعیت کشورمان بهتر بود، پدرم با موهای جوگندمی، و لاله‌های در دشت را متصور شدم.دیگر آن روز‌ها برنخواهند گشت، یک چیز‌هایی تا ابد در ذهن جای دارند نه در هیچ نقطه دیگر از این جهان بی‌انتها.نمی‌دانم چه بنویسم، زندگی‌ها بس عجیب شده‌اند، اما شاید، باید ادامه داد و امیدوار بود‌.بداههس.مشکفروردین ١۴٠۴</description>
                <category>saeed moshkbiz</category>
                <author>saeed moshkbiz</author>
                <pubDate>Sun, 30 Mar 2025 16:32:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دربارۀ آخرین قاب</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.moshkbiz/%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%80-%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%A7%D8%A8-b02nuhwucwgc</link>
                <description>جلد روی کتابعنوان این کتاب از آخرین عکس که از پدرم در اواخر سال ۱۳۹۶ گرفته بودم آمد، پدرم در فروردین سال ۱۳۹۷ درست ۶ روز بعد از تولدش از این دنیا سفر کرد.در آخرین قاب عنوان اولین کتاب عکاسی من شد.کتابی که به شکل یک صفحه در میان متن کوتاه و عکس‌های آنالوگ (عکس‌های ثبت شده روی فیلم نگاتیو) تنظیم و چاپ شده بود.عکس‌ها گزیده‌ای بودند، از شیوه‌های دید من به سوژه‌ها و ابژه‌ها که در ثبت آنها در آن زمان داشتم، در طی مسیر ثبت هر تصویر آنچه از اهمیت بالایی برخوردار بود، بازنمود احساسات و رسیدن به مفهوم خاطرات و مفهوم زندگی در آن دوران همچنین موضوعاتی که در آن زمان ذهنم را مشغول خودشان می‌کرد بود.سپاس از مطالعه شما،سعید مشکبیز</description>
                <category>saeed moshkbiz</category>
                <author>saeed moshkbiz</author>
                <pubDate>Wed, 30 Oct 2024 21:55:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایده‌ی ناب</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.moshkbiz/%D8%A7%DB%8C%D8%AF%D9%87-%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%A8-ou8bpjnqutpg</link>
                <description>مانفرد ابروایی بالا انداخت و شروع به صحبت کرد: بیا و با من شریک شو.لالا کمی مکث کرد و در نهایت پاسخ داد: برای چی باید سرمایه گذاری کنم؟مانفرد: ممم، تو فکر احداث خط تولید شکلات هستم، البته، شکلاتی که باعث اعتیاد بشه.لالا: وااای واقعا که تو شیطون و درس میدی، بگو ببینم دیگه چه چیزی توی سرته؟مانفرد: این شغل دوم منه، به‌ کار دیگه‌ای نیاز ندارم.لالا: واقعا!؟ مگه الان چیکاره‌ای؟مانفرد: دندون‌پزشک.سعید مشکبیز</description>
                <category>saeed moshkbiz</category>
                <author>saeed moshkbiz</author>
                <pubDate>Sat, 19 Oct 2024 22:19:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دزد the thief</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.moshkbiz/%D8%AF%D8%B2%D8%AF-the-thief-qh9nfoshwdrv</link>
                <description>دزدروزی یک‌ نفر در حال دزدی بود اما او را دستگیر می‌کنند. از او می‌پرسند: چرا دزدی میکنی؟  دزد جواب داد: ببخشید، قول میدم دفعه‌ی بعد که خواستم دزدی کنم نزارم کسی بفهمه.سعید مشکبیز__The ThiefThe Thiefhe ThiefOne day, a person was in the act of stealing, but he got caught. They asked him, &quot;Why are you stealing?&quot; The thief replied, &quot;I&#x27;m sorry, I promise that next time I try to steal, I won&#x27;t let anyone find out.&quot;Saeed Moshkbiz</description>
                <category>saeed moshkbiz</category>
                <author>saeed moshkbiz</author>
                <pubDate>Fri, 27 Sep 2024 23:43:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خورد، خوردی، خوردم</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.moshkbiz/%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%AF%D9%85-cuhdmqp5ny4s</link>
                <description>کمی کثافت روی زمین بود، مگسی آن را خورد، یک مارمولک از گوشه‌ای جست و مگس را خورد، گربه‌ای گرسنه مارمولک را دید و به سرعت به چنگالش گرفتار، سپس او را خورد و به سراغ لانه‌اش زیر درخت رفت؛ غافل از آن که یکی از بچه‌هاش نبود؟ چرا؟ چون دقایقی پیش جغد آن را خورده بود. عقابی تیز بین جقد را دید و به سرعت شکارش کرد و شروع به خوردن آن کرد. جالب است، یک شیر از کمین‌گاه خود عقاب را شکارش کرد و پس از آن که خوب لیسش زد و پرهای عقاب ریخت، درید و او را خورد. کفتارها به شیر حمله بردند و با بی‌رحمیِ تمام خوردند و خوردند. لاشخورها به جسد بی‌جان کفتار‌ها حجوم بردند و خوردند و خوردند. سنگ ها با فشار یکدیگر پیکر تمام حیوانات را همچون گذشته فشرده کردند و خوردند. گفتنی‌است که اکسیژن و باکتری‌ها زورشان چربید و همه‌ی آنها حتی سنگ را خوردند. این تمام ماجرا نیست، انسان آمد، ای کاش می‌خورد، او با اکتشافاتش حتی خاک و آب و هوا را به بیراهه کشید، به جایی برد که حتی خودش هم نمی‌دانست. و در آرزوهایش پشت میز مجلل نشست و خورد، خورد، خورد.&quot;he ate, you ate, i ate&quot; A very short story  written by Saeed MoshkbizThere was a litte poo spot on the ground, a fly ate it, a lizard jumped from a corner and ate the fly, a hungry cat saw the lizard and quickly caught it in its claws and then ate it. It went back to its nest under the tree, unaware that some of its babies were missing. Why? Because moments ago an owl had eaten them. An eagle spotted the owl and quickly hunted it and began to eat it. Interestingly, a lion hunted the eagle from its hiding place and after giving it a good lick and shedding the eagle&#x27;s feathers, tore it apart and ate it.  The hyenas attacked the lion and ruthlessly devoured it. The vultures carried the lifeless bodies of the hyenas and ate them. The stones, with their pressure, crushed the bodies of all the animals as in the past, and devoured them. It is worth mentioning that oxygen and bacteria exerted their influence and ate them all, even the stones.This is not the end of the story; a human came. Oh, wish only he had eat, with his discoveries he even led soil and weather astray, to a place he himself didn&#x27;t know. And in his dreams, he sat behind the magnificent table and he ate, ate, ate.</description>
                <category>saeed moshkbiz</category>
                <author>saeed moshkbiz</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jul 2024 09:49:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منبع کلاسیک ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.moshkbiz/%D9%85%D9%86%D8%A8%D8%B9-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D8%B3%DB%8C%DA%A9-%DB%B2-jewhuv5cmmbs</link>
                <description>هنوز هم بعد از اینهمه پیشرفت تکنولوژی اهمیت و ارزش نت برداری فیزیکی و یادداشت برداری از رویداد‌ها و جرقه‌های ذهنی برایم جایگاه خاصی دارد.🖍 ️کاغذ گران است؟ بسیار خب، تقریبا همه‌ جای دنیا پشت کاغذ‌های باطله که میشود هزاران کار با آنها کرد پیدا می‌شود، از آنها استفاده کنیم.🖍️ تل‌انبار یا فراموش می شوند؟ بسیار خب، از روش پوشه‌بندی و قفسه استفاده کنید، حتی اگر به سفر هم بخواهید بروید هم جای بسیار کمی می‌گیرد و هم سبک است.منبع کلاسیک سعید مشکبیز (س.مشک)Even after all this technological advancement, the importance and value of physical note-taking and recording events and mental sparks hold a special place for me.   🖍️ Is paper expensive? Well, almost everywhere in the world, discarded papers that can be used for thousands of tasks can be found. Let&#x27;s use them.🖍️ Will they be stored or forgotten? Well, use the method of foldering and shelving, even if you want to go on a trip, it takes up very little space and is light.The Classic Source Saeed (sinmoshk) Moshkbiz</description>
                <category>saeed moshkbiz</category>
                <author>saeed moshkbiz</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2024 12:40:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرار کن بچه شهرستانی</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.moshkbiz/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%DA%A9%D9%86-%D8%A8%DA%86%D9%87-%D8%B4%D9%87%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-gr92pgaiycrm</link>
                <description>مرد: بچه‌ها، بچه‌ها رو میگم، اینان که کلی درد سر برای ماها درست می‌کنن.زن: اتفاقا برعکس،  من معتقدم بزرگترا هستن که همه‌ی بدبختیا رو درست میکنن. مرد: ولی من میدونم اگه بزرگترا بچه نداشته باشن راحت‌تر میشه.زن: صبر کن، خودت بگو، اصلا برای چی اون مرد انقدر خونه رو داغون کرده بود که بچه‌هاش مجبور شدن فرار کنن؟مرد: چون منم اگه جای اون بودم، به خاطر آینده‌ی بچه‌ها شاید دست به کاری میزدم، که شاید اونا منو نبخشن.</description>
                <category>saeed moshkbiz</category>
                <author>saeed moshkbiz</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jan 2024 23:48:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الهام - یک داستان مینیمال</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.moshkbiz/%D8%A7%D9%84%D9%87%D8%A7%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%84-iyxrdo65u18g</link>
                <description>دیگر به دوش کشیدن آن‌همه خاطراتی که سالیان سال به یاد داشت برایش سخت شده بود.  الهام باید تجدیدنظری در رویه زندگی‌اش می‌کرد. یادش می‌آمد آن کیوسک‌تلفن را و آنکه‌ وقتی از بازارچه قصد خرید داشت، دوچرخه را کنار همان کیوسک‌قفل می‌کرد‌؛ آن خانه‌ای را به یاد می‌آورد که سالیان سال با خانواده‌اش در آن زندگی می‌کردند، دیگر مثل قبل نبود. انبوهی از اتوبان‌ها و ساختمان‌هایی کوچه را محاصره کرده بودند. الهام، ولی در همان‌کوچه‌ها با همان خاطرات پابرجا ماند و برای کودکان بی سرپرست خانه ای ساخت.سعید مشکبیز (س.مشک) « نوشته شده برای چالش نویسندگی انجمن مستقل نویسندگار »</description>
                <category>saeed moshkbiz</category>
                <author>saeed moshkbiz</author>
                <pubDate>Tue, 12 Sep 2023 19:57:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پنجره‌ای که گلدان دارد</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.moshkbiz/%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%DA%AF%D9%84%D8%AF%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-pql9xrfyfb84</link>
                <description>شاید که جهان به ساز ما نخواهد که برقصد و تو آن نغمه‌ی خوش باش که طنین است همانی که پیامشاید که شبت زنده و هرچه با خوب و بدی تا کردی  آخر آن شعر آن قافیه‌ها جور نشد  و تو آن شاه بیت خودت باش  همانی که توانی بنویس نه تعالیم وجودشاید که همه دگرگون دگر هیچ درختی نرویید و تو آن پنجره‌ای باش که گلدان داردشاید شجرت گفت دین و پدرت گفت ولی باز شکستی و تو تکروی بدمسیرِ بد خاطرِ خود باششاید که به حرف من و این دست‌نوشته گوش ندادی و تو آن نقطه‌ی سر خط باش که همیشه می‌نوشتیس.مشک</description>
                <category>saeed moshkbiz</category>
                <author>saeed moshkbiz</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jun 2023 16:36:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاب بازی...</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.moshkbiz/%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-ddtzlstbxdzk</link>
                <description>یادمه یکی از دوستای قدیمی بابام توی حیاط بزرگ خونه‌شون تاب داشتن، سه‌تا تاب ردیف بود کنار هم.وضعیت مالیشون واقعا خیلی بهتر از ما بود.چند سال گذشت و بزرگتر شدم، فهمیدم خیلی ماجراها پشت تمام فکرایی که توی سر داشتم می‌گذشت؛اگه بخوام حقیقت و بگم، متوجه شدم که پدر خانواده آدم خیلی شریفی بود که از راه قاچاق به اون سر و وضع رسیده بود؛ ولی  بابای ما نه، خانواده ما چند سال بود که اجاره نشین و هشت‌مون گروی نه‌مون...سعید مشکبیز (نوشته شده در چالش نویسندگی - انجمن مستقل نویسندگار )</description>
                <category>saeed moshkbiz</category>
                <author>saeed moshkbiz</author>
                <pubDate>Sat, 17 Sep 2022 13:31:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوی دیرینه</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.moshkbiz/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%87-nhj8auvaop5c</link>
                <description>چون معتقد بود آنها باید به وصال یکدیگر برسند می‌خواست که به دست تقدیر کمک کند که با هم باشند؛پس از گذشت دو هفته،  که می‌دانست پسرش &quot; آستانکا &quot; از شهر برخواهد گشت نقشه ای چید تا با دخترش بیشتر و در تنهایی، هم‌ کلام شوند، احساس می‌کرد آنها ممکن است صاحب پسر یا دختری نیک شوند، آوا و آرزویی دیرینه برای نوه‌دار شدن در گوش و ذهنش بود؛روز دیدار دختر با آستانکا رسید؛ از آن رو، دیوار را بین خودش و آن دو قرار داد تا کمی از حرفهایشان را برباید، تا مبادا گزندی در رابطه آنها باشد، تا بلکه بتواند به وصال تعجیل بخشد...س.مشکشهریور ۱۴۰۱نوشته‌ای برای چالش نویسندگی با الهام از یک تصویر در انجمن مستقل ادبی نویسندگار </description>
                <category>saeed moshkbiz</category>
                <author>saeed moshkbiz</author>
                <pubDate>Sun, 04 Sep 2022 21:46:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییر</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.moshkbiz/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1-woa0vbjcwra6</link>
                <description>انسان تغییر میکند، تغییر منجر به رشد می‌شود،رشد همچون بدن انسان که با تغذیه و‌ ورودی‌های جسمی‌و‌ روحی همراه است و روزانه میلیون‌ها سلول در حال  تولد و مرگ هستند تا جایگزین یکدیگر شوند،درون‌داد های ذهن یک یک‌ نویسنده نیز با موارد و معابر مختلفی رشد می‌کنند و مورد تغییر و بالطبع تکثیر می‌شود.باید با پرورش داده های مغزی خود این رشد و تکثیر را به سوی آگاهی و درک مفاهیم سوق دهیم</description>
                <category>saeed moshkbiz</category>
                <author>saeed moshkbiz</author>
                <pubDate>Thu, 19 May 2022 15:42:44 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی که ‌‌پشت‌سرم راه می‌آمد</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.moshkbiz/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D8%B4%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%D9%85%D8%AF-dhexumts60ph</link>
                <description>میان روزهای سردی بودم؛ روزهایی که کمان‌ها با نشان از حس ملال، کنار رودخانه‌ای آرام با نجوای درختان و همپرواز با کبوترانی بی‌لانه بودند.قطعه موسیقی پاپ را با تلفن همراهم پخش کردم، هندزفری را درون گوشم گذاشته و شروع کردم به قدم زدن.مدتی شده بود که هیچ نمی‌خواستم کسی مزاحم تنهایی من باشد.از کنار پیاده رو گذشتم. حس کردم کسی پشت سرم راه می‌آید. فکری به سرم زد...به داخل مغازه‌ای رفتم بلکه؛ به این بهانه پیرامون را برانداز و برای پیدا کردن راه حلی بیاندیشم.مغازه‌دار میانسال، خواب‌آلود به من گفت:  - بفرمایید در خدمتم - آ... ببخشید، مجددا خدمتتون می‌رسم.لبخندی مصنوعی و سریع نشان او دادم و چون چیزی دستگیرم نشد با تکانک سرم از مغازه خارج شدم.  کمی که راه رفتم؛ باز توجه‌م به تعقیب کسی جلب شد. از شدت ترس نزدیک بود؛ خودم را خیس کنم. ماجرای عجیبی برایم در حال رخ دادن بود؛ حتی سعی می‌کردم از کنار چشمم و به واسطه‌ی شیشه‌ی بعضی از فروشگاه‌‌ها و بانک‌ها دقت کنم که کسی به چشمم می‌خورد یا نه؟راه و روش‌های مختلف را امتحان می‌کردم. شاید موسیقی بود که این حس را به من منتقل می‌کرد! پس موسیقی را نیز قطع و باز به راهم ادامه دادم.آنشب هم که انگار زمین، به یک غلتک تبدیل شده بود و مدام زیر پای من می‌چرخید تا باعث شود به مقصد که خانه‌ پدری‌ام است؛ نرسم.پیش خود گمان بردم که آخر مگر من  کیستم که آدمی مخفیانه دنبالم راه بیافتد !؟ اگر بخواهد نشانی خانه‌ام را یادگیرد؛ مگر چه چیزی آنجا نهفته !؟  دیری نپایید که متوجه این اختلال در خود شدم. تمام آن اتفاقات در زمانی رخ دادند که قوطی قرصم تمام شده بود...سایه‌ی خودم بود که پشت سرم راه می‌آمد.</description>
                <category>saeed moshkbiz</category>
                <author>saeed moshkbiz</author>
                <pubDate>Mon, 21 Feb 2022 11:52:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بند ناف</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.moshkbiz/%D8%A8%D9%86%D8%AF-%D9%86%D8%A7%D9%81-lhbkzf0hq8dx</link>
                <description>این بار هم نشد! پرستار سوزنِ سرُم را از رگم بیرون کشید. به زندگی برگشتم... مدتی است که در ساعت دیواری باتری نمی‌گذارم؛ چون تیک تاکش روی اعصابم راه می‌رود. حتی صدای شعله بخاری هم می‌تواند؛ آزارم دهد! نمی‌توانم با این مسئله کنار بیایم. از وقتی کارم را رها کرده ام؛ تصمیمی ذهنم را فرا گرفته است. می‌خوام شیر گاز شهری را باز بگذارم تا خانه را پُر و من را به خواب ابدی راهی کند! دیری نپایید که یکی از همسایه ها در خانه را کوبید.《ینی چی شده؟ نکنه آدما نگرانِ یکی مثِ من شدن!؟》پرستار رو به من کرد و گفت:《خدا یه شانس دیگه بهت داد. برو بچسب ب زندگیت؛ لااقل به فکر اونایی باش که دوسِت دارن دختر...》پس از آن خودکشی نافرجام فهمیدم که آرامش واقعا هیچ کجا پیدا نمی‌شود؛ جز جایی که مسیرش از بندِ نافم عبور کرده باشد!س.مشکبهمن ۱۴۰۰</description>
                <category>saeed moshkbiz</category>
                <author>saeed moshkbiz</author>
                <pubDate>Sun, 06 Feb 2022 01:19:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نوازنده خیابانی</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.moshkbiz/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%86%DB%8C-h7nhmykdwzfp</link>
                <description>دو ماه و چهارده روز تا کنکور باقی مانده بود و حال و هوا در ایام اواخر روزهای بهاری بود.در این مدت نه چندان بلند و نه کوتاه چه کارهایی میتوانستم بکنم.مشغول فکرها و درس بودم که ناگهان به ذهنم خطور کرد: که این تحصیلات به چه دردم میخورد؟ ، اگر به درس رسیدگی نکنم، چه راهی  پیش میگیرم؟ نمیدانم، آیا باید به نصیحت‌های پدر و مادرم  که همه چیز را درس و مشق میبینند، یا به رویا پردازی‌های شخصی ام چشم بدوزم که اغلب با نظام تحصیلی کنونی کشورم مغایرت دارند.در همین احوال بودم که صدای پیامک از تلفن همراهم می‌آمد، پیام را باز کردم، دوستی من را به دورهمی کوچکی در آخر هفته دعوت کرده بود... حتی اگر میل هم داشتم به آنجا بروم، می‌دانستم که هیچ چیز خاصی عایدم نمی‌شد، چرا که ذهنیتم با آن آدم‌ها جور نبود، حال و حوصله‌ی درس و کنکور هم که نداشتم، باید هرچه زودتر تکلیفم را با خودم مشخص می‌کردم؛من چه چیزی از این دنیا میخواهم؟این شد که ماه بعدی غیر قانونی از کشور فرار کردم و حال در ایتالیا یک نوازنده خیابانی هستم و گذشته ام را برای شما بازگو میکنم.</description>
                <category>saeed moshkbiz</category>
                <author>saeed moshkbiz</author>
                <pubDate>Mon, 31 Jan 2022 17:09:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلاصه ای بر مکتب های ادبی</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.moshkbiz/%D8%AE%D9%84%D8%A7%D8%B5%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D9%85%DA%A9%D8%AA%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%AF%D8%A8%DB%8C-fl3wzpkfhjmg</link>
                <description>مکاتب شهیر ادبی - گردآوری: سعید مشکبیز۱  ✍️باروک: اوج قرن ۱۶ و ۱۷ بالتازار گراسیان کونگورا نویسنده اسپانیایی زبینکو مورشین لهستانیخارج از عرف، مبهمرمان : سیپلیسیسموس گریملسگائوزبا ( ماجرای غمگین و خنده دار مرد جوان ساده ) ____    ۲  ✍️کلاسیسیزم: از زبان یونانی «کلاسیکوس» به معنای درجه اول  چهارچوب خاص جستجوی کمال و تعادلممنوعه ها : بحث تند سیاسی، ضد مذهب ، کفر ...پاسکال، کورنی، سن سیمون  ⭕ خط قرمزها را شکستندآنا کارینا، سه تفنگدار، جنایات و مکافات ____   ۳ ✍️ رمانتیزم: فرد گرایی، ستایش طبیعت و گذشته تاکید بر احساساتویکتور هوگو، شاتوبریان، آلکساندر دوما، لامارتینرنه اثر شاتوبریان نبرد یونانی اثر هوگو ___   ۴  ✍️ رئالیزم: میانه قرن ۱۹ هرچیز هرآنچه هست بیان شودشامفلوری، مورژه ، دورانتی جورج الیوت، ویلیام هالز گوستاو فلوبرچشمهایش : بزرگ علوی حاجی آقا : صادق هدایت ___   ۵  ✍️ پارناسیزم: قرن ۱۹ فرانسهپارناس:  نام کوهی در افسانه های یونان که ۹ دختر زئوس با برادرشان آپولون در آن بودندشعار: هنر برای هنر ( انتظاری برای هدفِ هنر وجود نداشت )شرقی ها : ویکتور هوگو مادمازل دوموپن : تئوفیل گوتیه ____  ۶  ✍️ نتورالیزم: قرن ۱۹ و ۲۰ ادبیات آن از میان رئالیزم شکل گرفت نظریه فرگشت داروین به  علاوه دخیل شدن ژنتیک، وراثت، ( بر پایه زمینه‌ی سرنوت باوری )روگن ماکار : کتاب ۲جلدی امیل زولای  دور از اجتماع خشمگین : تامس هادی ____   ۷  ✍️ سمبولیزم: پایان سده ۱۹هر چیزی نباید مستقیما همان نشان داده شود  پل ورلن، آرتور رمبو، استفان مالارما، هاکسلیرویای پاریسی : شارل بودلر نژاد پرست : آرتور رمبو شاهدخت‌ مالن : موریس مترلینک ___ ۸ ✍️ اکسپرسیونیزم: حدود ۱۹۱۸ تا ۱۹۴۱فشار و فشردگی شدیدا ضد واقع گراییفرانسیس بیکن، برتولت برشت  کوشش هنرمند صرف نمایش و بیان حقایقی است که بر حسب احساسات و تاثیرات شخصی خودش درک شده است. مجله دراشتورم : سردبیر: هروارتس والدن رمان برخاستن : جیمز جویس تابلوی جیغ : ادوارد مونک ۱۸۹۳ ___   ۹ ✍️ کوبیزم: آغاز سده ۲۰  از واژه لاتین : cubus به معنی مکعبمیکوشند تا کلیت یک پدیده را در آن واحد در یک سطح ۲بعدی عرضه کننددر سه نوع:  پیش کوبیست کوبیست تحلیلی کوبیست ترکیبیآپولینر، پیکاسو، روبرت دلونه، خوان گریتابلوی معروف دوشیزگان آوینیون: پیکاسو کتاب : نقاشان کوبیسم: گیوم آپولینر ____  ۱۰ ✍️ دادایزم:  زوریخ ، جنگ جهانی اول - قرن ۲۰زبان حال کسانی که به پایداری و دوامِ هیچ امری امید ندارند. کنار هم چیدن چیزهای بی ربط مخالف با همه چیز، شک به همه چیزکتاب دادایی ۱۹۱۷تصویرگری مجله دادافون ۱۹۲۰ توسط: فرانسیس پیسابیاملاقات در گردان ۱۹۲۲ : من ریصدای شعر( ترکیب تصویر و شعر ) : بونسِت ___ ۱۱ ✍️ سورئالیزم:  اوایل قرن ۲۰ رویایی، خیالی بدون تحکم عقل  - اوج : ۱۹۳۰   - گیوم آپولینر درسال ۱۹۲۱ در نمایشنامه خود نام برد  - آندره برتون مکتب را نام برد  نقاشی های دالی دعوت به مراسم گردن‌زنی : ولادمیر ناباکوف بوف کور : صادق هدایت بارش کلاه مکزیکی : ریچارد براتیگان ____  ۱۲  ✍️ اگزیستانسیالیزم:  اواخر سده ۱۹ و اوایل سده ۲۹  هستی گرایی، وجودیت گرایی نگرش به هستی- احساس عدم تعلق و گمگشتگی در مواجهه با دنیای به ظاهر بی معنینیچه، داستایوفسکی، ژان‌پل‌سارتر، سورن‌ کی‌یر‌کگورمفاهیم بنیادی: هستی، آزادی، مسئولیت، اصالتشب‌های روشن : داستایوفسکی تیفوس : ژان پل سارتر یا این یا آن : سورن کی ‌یر‌کگور ___   ۱۳ ✍️ نئو ناول:  قرن ۲۰ رمان‌های نئونوار داستان های تاریک معاصر  نئو نوار نوار کلاسیکتخیلی ادبی، علمی تخیلی، ترسناک، متجاوزانه،  گروتسک، رئالیسم جادوییگاتهام نوار ۱۹۴۹گاتهام نوار ۱۹۴۹ نکسوس : دبورا موریسون محرمانه لس‌آنجس : جیمز الروی آیا انروید‌ها خواب گوسفند برقی میبینند : فیلیپ‌کی‌دیک جزیره شاتر : دنیس لِهَنس</description>
                <category>saeed moshkbiz</category>
                <author>saeed moshkbiz</author>
                <pubDate>Tue, 18 Jan 2022 13:08:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک برداشت از Blade Runner 2049</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.moshkbiz/%DB%8C%DA%A9-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-blade-runner-2049-da9axlegj5h5</link>
                <description>بلید رانر ۲۰۴۹ - خاطرات واقعی... سعید مشکبیزدر میان قسمتی از روز ها و شب های خاصی از زندگی ام بودم، شب بود، از ساعت یازده هم گذشته بود، در اتاق به هم ریخته ام نشسته و فیلم بلید رانر ۲۰۴۹ (Blade Runner ) را تماشا میکردم،در یک سکانس زنی پژوهشگر به شخصیت اصلی داستان میگوید: استفاده از خاطرات واقعی، غیر قانونیه افسر...... و در زندگی واقعی هر کدام از ما مفهومی از این کنایه نهفته است، این هم یک نوع برده داری و نوعی ظلم محسوب میشود، ولی ما انسانها میتوانیم این حد و مرز را بشکنیم و خاطرات و رویاهایمان که در دو سوی موازی سرشت احساسات ما در حرکت هستند را متعادل سازی کنیم...س.مشک تابستان ۱۴۰۰</description>
                <category>saeed moshkbiz</category>
                <author>saeed moshkbiz</author>
                <pubDate>Fri, 24 Sep 2021 12:37:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک اقتباس / مرغ سحر؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.moshkbiz/%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%B3%D8%AD%D8%B1-ls3sxm3nfw2p</link>
                <description>این مرغ سحر دیگر برنمیخیزد ، چه رسد به این که ناله سر کند داغی هم به دلمان نمیماند که خواهد تازه تر شود در قفس بودیم و هستیم و آهمان چشمهٔ سوزان شدهباید یه تکانی به خاکستر دهی تا این حقیقت پنهان را درک کنی حالا اگه پرنده های دربند را آزاد کنیگویی که ترانه آزادی همه نسل ها را خوانده ای نفسی درآید، این خاک کهنه کنار رود تا بگذارد آتشمان شعله بگیرد ظلم ظالم؟ جور صیاد؟اینها دودمانت را به باد داده اند؟ به هرچه اعتقاد داری، خدا باشد، واقعیت باشد یا کائناتشب خود را به روز میرسانیبهار میشود و زندگی در چرخش خود میگذردهمچنان که با اشک شوق یا غم قطراتی از چشم ها میریزنداین زمانه را مانند قلبت بسته و در تنگنا میپنداری با انگیزه خودت باید از این قفس بگریزیپس به جهان نگو راه تو را نبندد خود را پرنده ای بی بال و در آه و ناله نبینعاشقانه باید سیر کنی تا زیبایی دنیا برایت نمایان شود جدا از حرف های من،ببین که حقیقت حقیر شد!ببین وفاداری هم در این راه پایمال شد عاشق ناله سر میکند و معشوق ناز میکندهر دو کنار رفتند و بی محلی کردند راستی، خبر داریمهر و محبت هم نوعی افشانه شده اند؟ خیلی ها به توجیه کار فاسدشان ادامه میدهند؟آخ، نکند دارد گریه ات میگیرد،البته اگر مال و منال خوبی داشته باشی این توای که به گریه میاندازیآنهایی که چیزی ندارند دیگر تاب هم ندارند شراب ها دقیقا مثل رنگ خون مظلوم ها شدهبه دنبال گرفتن حق ات نرو، به سپر و زه خیره نشو همین آب باریکهٔ داغ را بردار و بنوشباید به صدای غر و ناله عادت کنی هر چند از گلایهٔ تو آتش خشم من نیز بیشتر گر میگیردآری، قبول، این آتش میسوزد و خاکستر میشود و میرود سعید مشکبیزتیر ۱۴۰۰با اقتباس از تصنیف مرغ سحر</description>
                <category>saeed moshkbiz</category>
                <author>saeed moshkbiz</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 13:28:51 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>