<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های saeed saed nazari</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saeed.saednazari</link>
        <description>من، ساعدم...؛ یک برنامه نویس با آرزوهایی بزرگ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 10:00:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/18643/avatar/AbFEhA.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>saeed saed nazari</title>
            <link>https://virgool.io/@saeed.saednazari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>باگی بنام عادت</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.saednazari/%D8%A8%D8%A7%DA%AF%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D8%AF%D8%AA-fvmawl2tqiov</link>
                <description>وقتی به این کلمه نگاه میکنم واقعا به این نکته پی میبرم که عادت کردن در ما انسانها از همان ابتدای خلقت با ما بوده و همیشه ادامه دارد.وقتی به بچه ای که تا چشم به دنیا باز می کند شروع به گریه و زاری میکند فکر می کنموقتی به روز اول مدرسه که خیلی ها گریه می کردند و مادرشان را می خواستند فکر می کنموقتی به لحظه جدایی از دوستان و آشنایان که سال ها در کنار هم بودیم فکر می کنموقتی به تازه عروسی که موقع رفتنش میرسد و باید از خانواده خود جدا شود فکر میکنموقتی که به مرگ یک نفر و گریه و شیون اطرافیانش فکر میکنمبه این نتیجه میرسم که ما آدم ها با یک باگ خیلی بزرگ پا بروی این کره خاکی نهادیم و اون باگ چیزی نیس جز &quot; عــ ــ ــ ـا د ت &quot;ما آدم ها به هر چیزی عادت میکنیم... ما به منفی فکر کردن عادت می کنیم؛ ما به یک نواخت بودن عادت میکنیم(شروع روزمرگی)؛ و در کل ما به هر چیزی که بعد از چند روز متوالی انجامش بدیم عادت می کنیم.ولی حالا چرا به چیزای خوب و مثبت عادت نکنیم؟چرا اینجوری فکر نکنیم که هر چیزی که توی دنیا اتفاق می افتد صرفاً به سود من است؟واقعا این مورد برام خیلی سوالِ که چرا از مرگ یک نفر ناراحت میشویم؟ (منظورم دلتنگی نیست)مگر مرگ ما را وارد مرحله جدیدی از زندگی نمیکند؟ یا اصلاً مگر ما نیومدیم روی این کره خاکی تا خدا رومون تست بکنه اگر ok بودیم بریم به یک جای بهتر از اینجا؟ دیگه گریه و شیون برای کسی که مرده چرا؟حدود سه ماه پیش شروع به انجام این نوع طرز فکر نمودم و من یک نوع موش آزمایشی تست شده از این آزمونم که سربلند ازش بیرون اومدم. توی دنیای من هیچ چیزی منفی یا به ضرر من نیست. حوالیِ من افراد نمیگن نمیتونم ؛ میگن دارم سعی میکنم تا بهش برسم.راستی حوالیِ شما هوا چگونه هس؟ دنیای شما چه رنگی هس؟آدمهای بزرگ کسایی هستند که سوالات بزرگی ازخودشون می پرسم! از شما درخواست میکنم روبروی آیینه بروید و سوالات بزرگ از خودتون بپرسید!!!</description>
                <category>saeed saed nazari</category>
                <author>saeed saed nazari</author>
                <pubDate>Fri, 30 Aug 2019 05:44:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باگ ها همه جا هستند....</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.saednazari/%D8%A8%D8%A7%DA%AF-%D9%87%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-tatrx5ydnya4</link>
                <description>این برنامه س یا آشغال... اگر بخوام از اول کلِ ماجرا رو براتون بگم باید از اینجایی شروع کنم که داشتم تازه برنامه نویسی رو یاد می گرفتم. همیشه و همیشه چالشی که جلوی من رژه میرفت این بود که چطور یک برنامه بی نقص ایجاد کنم؛ برنامه ای که در اون چیزی بنام باگ وجود نداشته باشه. این موضوع سال ها با من بود به طوری که حتی در استخدامی ها هم می ترسیدم شرکت کنم یا نمونه کارم رو ارائه بدم چون فکر میکردم برنامه ای که باگ داره اصلا بدرد نمیخوره ولی حالا که سال های زیادی از اون موقع گذشته دیدم کاملا نسبت به باگ عوض شده.باگ یک تیکه غیرقابل جداسازی از هر برنامه کامپیوتری هست.این اواخر یک برنامه ای رو نوشتم بعنوان باربری بین شهری آنلاین که 3گروه از افراد باهاش سروکار دارند و وقتی که برنامه نویسی کار به اتمام رسید توی شرکت یکی از دوستان چندین و چند بار تستش کردیم و همه چی درست بود تا اینکه برنامه رو بخوده شخص صاحب کار ارائه دادم.... بنده خدا 2 روز نشده زنگ زد و گفت این برنامه س یا آشغال؟؟؟؟ منم که اصلا انتظار چنین برخوردی را نداشتم کمی خودم رو کنترل کردم و برای فردای آن روز قرار ملاقات گذاشتیم  (انقد ریز بودن که ما با اون همه تست نفهمیده بودیم) خلاصه همون روز هر چی مشکل داشت و بهم گفت و همون موقع حلشون کردم و بهش دادم تا دوباره بره و تست کنه...تقریبا چهار روز از این واقعه میگذره و در تمام این مدت من باز داشتم به این فکر می کردم که شاید من اشتباه می کردم، شاید برنامه ای که باگ داشته باشه واقعا یه آشغاله یا شایدم من هنوز برنامه نویسی یاد نگرفتم تا اینکه امروز عصر یک چیز جالب دیدم.    وب سایت پونیشا   بعله درسته این سایت پونیشا... سایتی که ادعای بالحقی داره که بزرگترین سایت فریلنسر ایران است و داره پرقدرت به کارش ادامه میده ولی همین سایت هم توش باگ پیدا میشه...حالا باز به نظریه قبلی خودم برگشتم که باگ جزء جدایی ناپذیر یک سامانه نرم افزاری هست و همه جا حضور داره. فقط باید پیداش کرد و از شرش راحت شد.و یه باگ جالبی که موقع نوشتن همین پست توی ویرگول بهش برخوردم اینه که موقع آپلود کردن عکس اگر عکس هنوز بطور کامل آپلود نشده باشه و نوشته ای را براش بنویسی نوشته رو برعکس می نویسه.... یعنی بجای آب مینویسه بآ  !!!خوشحال میشم اگر شما هم درباره باگ های جالبی که بهش برخورد میکنید برام بنویسید.....</description>
                <category>saeed saed nazari</category>
                <author>saeed saed nazari</author>
                <pubDate>Mon, 12 Aug 2019 20:55:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فریلنسر بودن جرم است آیا ؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/Freeland/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D9%84%D9%86%D8%B3%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-%D8%AC%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A2%DB%8C%D8%A7-lhjfejp5zmjg</link>
                <description>می خوام یک چیزی رو بهتون بگم که شاید باورتون نشه یا شایدم مثله الانِ من شاخ در بیارید ولی باید بگم که فریلنسرها هم آدم هستند....بعله دگ؛ من سعید هستم 28 ساله و 1 سالِ که فریلنسرمشاید اکثر کسایی که از بیرون منو نگاه می کنن مخصوصا خانواده ازشون درباره من سوال کنید منو یه مریض یا یک بیمار روانی یا ... (خیلی چیزای ناجور که چون اینجا خانواده زندگی میکنه نمی تونم بگم) خطاب می کنند. کسی که آخرسر جسدشم جلوی همین  بیصاب پیدا میکنن.** لازم به ذکرِ که بگم خانواده من به pc و loptop میگن بیصاب.زمانی داشتم برنامه نویسی را برای اولین بار یاد میگرفتم همیشه خودم رو در قالب یک مرد خوش پوشِ شیک با ساعت طلایی رنگ و یک کُت و شلوار حرفه ای میدیدم که صبح ها زود میره سره کار و طلوع خورشید رو از پشت پنجره محل کارش در حالی که فنجون قهوه رو در دست داره میبینه و اما اکنون آخرین خاطره ای که از کار کردن در یک شرکت نرم افزاری دارم اینه: کوووووووپـــــــــچصدای درِ اتاقِ مدیرعامل شرکت ساعت 10:30 دقیقه شببعله؛ من سرِ یک بحث و جدال جانانه با مدیر عامل شرکت برای همیشه از دنیای کارمندی کار کردن خداحافظی کردم و وارد عصر جدیدی از زندگی بروی این کره خاکی کردم.فریلنسر کار کردن اولش خیلی سخته.... بهت اعتماد نمیشه، فک میکنن بلد نیستی، همش مورد قضاوت های گاه و بی گاه اطرافیان و کارفرماها و غیره قرار میگیری ولی وقتی که اولین پروژه رو میگیری، وقتی که شروع میکنی مثله یک قطار می مونی که تازه از ایستگاه شماره یک شروع کرده به رفتن، به قولِ خودم حالا یکی بیاد از برق بکشِش... این موضوع مخصوصا راجب به خودم صدق میکنه!منه بیمار که حدوداً 5 سالی میشه که به بیماری برنامه نویسی دچارم از صبح زود ساعت 11 شروع میکنم و تا اوایل صبح ساعتای 4 همینجور یک سره یا یاد میگیرم یا انجام میدم. (خب وقتی ساعت 4 بخوابی صبح زودت میشه 11 دیگه)میتونم از پشت همین صفحه مانیتور بگم که الان من حاضر نیستم کارم رو با دنیا عوض کنم.کُلِ فاصله محل کارِ من تا خوابم 3 متر هم نمیشهاگر الان حالِ لاراول کار کردن رو نداشته باشم میرم اندروید می نویسماگ حالِ اندروید نباشه میرم طراحی فرانت سایت کار میکنماگ هم اصلا حالش نباشه میرم فیلم های روز رو میبینموقتی وارد دنیای فریلنسر میشی اینقد آزادی انتخاب هات زیاد میشه که ناخودآگاه از دنیای بیرون جدا میشی.و شایدم یکی از نقطه ضعف های فریلنسر هم همین باشه...دیگه دوست و رفیق دور و برت نداریچی بشه لبات از هم باز شن و یک کلمه به زبون بیاریروزها میان و میرن ولی هنوز از خونه بیرون نیومدی و توی اتاق 24 ساعته نشستیشایدم مثل حالِ این روزای من زود رنج میشیولی بازم من یک جمله دارم که وقتی بهش فکر میکنم انگیزه میگیرم و ادامه میدم....&quot; در روزگاری که همه می دَوند تا زنده بمانند... انگشتهایت را تکان بده و آرام زندگی کن!&quot;</description>
                <category>saeed saed nazari</category>
                <author>saeed saed nazari</author>
                <pubDate>Sun, 28 Jul 2019 02:08:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من تسلیم نمیشم....</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.saednazari/%D9%85%D9%86-%D8%AA%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%85-%D9%86%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%85-qao0lh3ol5gu</link>
                <description>کل قضیه از جایی شروع شد که بهم گفتن میتونی به کامپیوتر بگی فلان کن و اونم انجام بده...یه حسی درونم زنده شده ک انگار من به دنیا اومدم تا به کامپیوتر بگم باید چکار کنیدقیق بخوام بگم سال دوم دبیرستان بودم، سال 87 که آقای سیدی معلم برنامه نویسی اومد تو کلاسمون و گفت میخوام با چیزی آشناتون کنم به نام برنامه نویسی...اون زمانها مثل الان اینترنت درس و درمونی درکار نبود و من با کارت اینترنت و اینترنت هوشمند کابلی که یوزر و پسورد رو 1 میزدیمُ پولش رو قبض تلفن میومد به دنیای اینترنت وصل میشدم ولی بازم نه سرعت آنچنانی داشت و نه سایتها یا گروهای این چنینی.خلاصه آشنایی من با اولین زبون برنامه نویسی شروع شد؛ vb6ویژوال بیسیک6 زبونی بود که باهاش اولین برنامه های خودم رو نوشتم و هربار که زنگ ورزش یا ساعتهای کارگاه عملی میشد میرفتم پیش معلم و ازش میخواستم ایرادات یا باگ های برنامه ام رو بگیره و من به ادامه کار بپردازم...ولی بدلیل نبود منابع آموزشی درس و غیره ادامه ندادم و دو سال دبیرستان هم گذشتمن وارد دانشگاه شدم.ترم اول آقای روح الامینی استادی بود که منو خیلی سرِ شوق می آورد... این آقا منو با زبون سی پلاس پلاس آشنا کرد و بهم یاد داد چجوری شی گرا کار کنم و چون خودش کلاس آموزشی داشت منم به عنوان هنرجو قبول کرد و در این برهه از زمان من رشد زیادی در برنامه نویسی داشتم و باز هم گذشت تا...ترم های بعدی و درسهای دیگه و مشکلات نداشتن لپ تاپ و بازم منابع و شاید خودم که باز برنامه نویسی رو گذاشتم کناردوره کارشناسی... آقای صباغ استاد پایگاه داده و آقای رضایی استاد مهندسی نرم افزار و آقای غلامرضایی مدیر گروه و استاد طراحی الگوریتم بودن که نقش خیلی مهمی رو در ادامه این راه برای من ایفا کردن.درست در سال 91 به همراه تیم رباتیک کرمان در مسابقات آن دوره شرکت کردیم و رتبه سوم مسابقات تیمی و اول کشوری رو اوردم و روزای خیلی خوبی بود تا اینکه زمانش رسید...زمان رفتن به سربازی!!!!شاید این دوران سربازی از دید بعضی ها دوران مرد شدن باشه ولی برای من چیزی جز دور شدن از تمام چیزهایی که بودم و داشتم نبود.توی کل این دو سال برنامه نویسی ایی در کار نبود و بازم من دور شدم تا اینکه...!الان یک سالِ از خدمت مقدس سربازی در منطقه عملیاتی زاهدان میگذره و من میتونم تازه بگم بعد از 3 سال (2سال خدمت +1سال ریکاوری) تونستم برگردم به برنامه نویسیم توی این یک سال پستی و بلندی های زیادی رو تجربه کردم...نداشتن کار و پول درست و حسابی در کنار بیدار بودن های زیاد و خوندن هایی ک تمومی نداشت ولی بالاخره شد...چند هفته پیش اولین برنامه اندروید خودمو به صورت فول استک تموم کردم و همین هفته برنامه بعدی رو گرفتم ولی ایندفعه که دوباره شروع کردم همه چی فرق داره...ایندفعه دیگه کسی منو نمیشناسه و از اون اسم رسم دوران دانشگاه خبری نیس ولی میخوام تا آخر خط برم!هنوز ترس هایی دارم... هنوز دلسرد میشم و هنوز میگم این کار توی شهر کوچیکی مثل کرمان جواب نمیده ولی چه میشه کرد!فرداش از خواب پا میشم و باز میشینم جلوی این بی صاببعضی وقتا با خودم فکر میکنم حتی مانیتور لپ تاپم هم ازمن بدش میاد و هروقت در لپ تاپ رو باز میکنم تو دلم میگم الان میگه اَق باز این!و سخن پایانیتموم این مدت تمام دلتنگیهام و تموم غم و غصه های دنیا رو در جایی وسعت یک اتاق تحمل کردم و به امید روزی نشستم و کار میکنم که صبحش از خواب بیدار شم و بگم بالاخره شد!و تا اون موقع من تسلیم نمیشم....</description>
                <category>saeed saed nazari</category>
                <author>saeed saed nazari</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jun 2019 21:46:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسانها انسان هستند...!</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.saednazari/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%86%D8%AF-ypqsoanhticb</link>
                <description>ما اغلب دوست داریم از کسانی که خوشمان می‌آید، بُت درست کنیم و از آن‌ها «اَبَر انسان» بسازیم. و وقتی آن شخصیتِ ابرانسانی تبدیل به یک انسانِ عادی شد، از او متنفر شویم.واقعیت آن است که همه، آدم‌های معمولی‌ای هستند. حتی آن‌هایی که ما ابرانسان می‌پنداریم هم وقتی دست‌شویی می‌روند، وقتی می‌خوابند، آبِ دهن‌شان روی بالش می‌ریزد، آن‌ها هم دچار اسهال و یبوست می‌شوند، می‌ترسند، دروغ می‌گویند، عرقِ‌شان بوی گند می‌دهد و دهن‌شان سرِ صبح، بوی خُسفه‌ی خَر!بعدها که فرصتی شد تا به هنرجویانِ ادبیات و تآتر آموزش بدهم، احساس کردم هنرجویانم ناخواسته و از روی لطف، دوست داشتند بگویند که مربی‌ِ ما، آدمِ خیلی عجیب و غریبی ست!اولین چاره‌ کار این بود که از آن‌ها بخواهم «استاد» خطابم نکنند. چون اصولاً این لفظ برای منی که سطحِ علمی و آکادمیکِ لازم را ندارم، عنوانِ اشتباهی است.در قدم بعد، سعی کردم به‌ آنها نشان دهم که من هم مثلِ همه‌ی آدم‌های دیگر، نیازهای طبیعی‌ خودم را دارم.عصبانی می‌شوم، غمگین می‌شوم، گرسنه می‌شوم، دستشویی میروم، دست و بالم درد می‌گیرد و هزار و یک چیزِ دیگر که همه‌ آدم‌ها دارند.اما به نظرم، دو چیز خیلی مهم هست که باید هر کس به خودش بگوید و نگذارد دیگران از او تصویری فراانسانی و غیرواقعی بسازند:اول؛ احترام:حتی جلوی پای یک پسربچه‌ی 7 ساله هم باید بلند شد و یا بعد از یک دخترِ 5 ساله از در عبور کرد. باید آن قدر به دیگران احترام گذاشت که بدانند نه تنها از تو چیزی کم ندارند که به مراتب از تو با ارزش‌تر و مهم‌ترند.و بعد؛ راست‌گویی!به عقیده‌ من هیچ ارزشی و خصلتی بزرگ‌تر و انسانی‌تر از راست‌گویی نیست. اعترافِ به «ندانستن» و «نتوانستن» یکی از بزرگ‌ترین سدهایی ست که ما در طولِ عمرمان باید از آن بگذریم.اطرافیان اگر بدانند که ما هم مثلِ همه‌ آدم‌های دیگر، یک آدمِ با نیازهای عادی هستیم، هرگز تصورشان از ما، تصوری فراواقعی نخواهد شد.این‌هایی که گفتم، فقط مخصوصِ هنرجو و مربی نیست. خیلی به کارِ عاشق و معشوق‌ها هم می‌آید.به یک دل‌داده‌ی شیفته باید گفت:-«کسی که تو امروز در بهترین لباس و عطر و قیافه می‌بینی، در خلوتش، یک شامپانزه‌ی تمام‌عیار می‌شود!... تو با یک آدمِ معمولی طرفی، نه یک ابرقهرمانِ سوپراستار!» همه‌ی ما آدم‌ایم. آدم‌های خیلی معمولی.  #دالتون_ترومبو فیلم‌نامه‌نویس و نویسنده‌ی امریکایی</description>
                <category>saeed saed nazari</category>
                <author>saeed saed nazari</author>
                <pubDate>Tue, 09 Apr 2019 10:11:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا همش بیداری؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.saednazari/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%87%D9%85%D8%B4-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-j0nyisonxywe</link>
                <description>چرا هنوز بیداری؟ چرا تو نمیخوابی؟ پشت این بی صاب داری چیکار میکنی همش؟ همش داره یه چیزایی رو مینویسه .... 24ساعته زل میزنه به مانیتورش و اتاقشم بیرون نمیاد.... آخرش مغزت از کار می افته....اینها و کلی حرفای دیگه تمام چیزهایی هستن که سر زبون اطرافیانم افتاده.شاید تا الان حدس زده باشین. من یک برنامه نویسم!کسی که ساعتها ، روزها و ماه ها پشت سیستم کامپیوترش میشینه و با دنیای صفر و یک دست و پنجه نرم میکنهاصلا به نظر من برنامه نویسان جادوگرهای عصر حاضر هستند. کسایی که چیزهای خارق العاده از ذهنشون رو پیاده میکنن و با چند کلیک اونو بین تمام مردم جهان به اشتراک میگذارند.یعنی حتی فکر کنم که قوی ترین جادوگرهای فیلم the originals هم توانای همچین کاری رو ندارند.و حالا یک سوال!!!!واقعا برنامه نویس کیه؟ چیه؟ چطور آدمیه؟ چه افکاری داره؟ چرا واسه بعضیها ما برنامه نویسا اینقدر عجیب و غریبیم؟برادرِ من خواهرِ من دوستِ من رفیقِ من ما برنامه نویسا هم آدمیم... شاید باورتون نشه یا شایدم الان که این حرفو بهتون زدم دارین از تعجب شاخ در میارید ولی باید بگم ما هم آدمیمچرا وقتی به ما میرسید میگین وای خدا بازم یکی از اونا؟؟؟میشه سوال کنم دقیقا از کدوما؟یا مثلا فک میکنن ما می تونیم به همه سوالات در حوزه تکنولوژی پاسخ بدیم؟یا تازگیا دارن به من پیشنهاد هک سرور بانک رو میدن :|یا جالبش اینه که می پرسن قیمت گوشی کی میاد پایین؟ :|و کلی سوالای چرتِ دیگه که اگر به یکی یکی شون جواب ندیم میگن این همه میشینه پشت این مانیتور لعنتی آخرشم هیچی حالیش نیست....ما برنامه نویسا رو دلسرد نکنیدما به جز یک گوشه خلوت و یک لپ تاپ با یک خط اینترنت هیچی نمیخواییم.البته قهوه هم که شرط اول برنامه نویس شدنه و لازمه انجام هر کاری...شعار: اول ایمنی بعد کار =&gt; اول قهوه بعد کد</description>
                <category>saeed saed nazari</category>
                <author>saeed saed nazari</author>
                <pubDate>Wed, 20 Feb 2019 18:46:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی از جنسِ آدم آهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.saednazari/%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3%D9%90-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A2%D9%87%D9%86%DB%8C-bgawejtl7k4a</link>
                <description> آخرین عاشقانه ی من حدود 3 سال پیش بود ... الان درست یادم نمی آید اما آن وقتها که تازه رسیده بودم به پایان ماجرا ... آن وقتها که درد زیاد داشتم ... ثانیه به ثانیه اش را حفظ بودم ... که اگر کسی ازم میپرسید چند وقت گذشته ؟ مثلاً میگفتم سه ماه و دوهفته و 5 روز و 16 ساعت و 9 دقیقه و 53 ثانیه ... انقد برایم درد داشت که تمام لحظه های مردنم را توی ذهنم حساب کردم ... اما از یک جایی به بعد ثانیه ها را یادم رفت ... از یک جایی به بعد دیگه پناه اوردم به لپ تاپم...لپ تاپ شد همه کسم.... کل روزا خودمو توی اتاق حبس میکردم و سرم رو با برنامه نویسی مشغول میکردم من این درد را زندگی کردم و خوب از اینجا به بعدش معلوم کـه آدمی به همه چیز عادمت میکند و من هم عادت کردم ...  به تنهایی ... به قدم زدنهای بی سروته توی خیابان ... به گوشیم که ماه تا ماه هیچ اس ام اس صبح بخیر و شب بخیری توی آن نبود... من به همه ی اینها عادت کردم ... گاه گاهی توی زندگیم کسی سرکی میکشید ... من اما نخواستم که راهش بدهم ... شاید داشتم خودم را برای اشتباهم تنبیه میکردم ...من برخلاف خیلی های دیگر که فکر میکردند توی رابطه ای اگر شکست خوردی انتقامت را باید از تمام آدمهای دنیا بگیری ... خودم را گذاشتم بیخ دیوار و تا میخورد زدم ... مشت و لگد حواله کردم توی سر و صورتش ... خودم نشست یک گوشه گریه کرد ... زار زد ...اما من حبسش کردم ... بعد که از پا افتاد و زار شد ... رفتم دلم را مثل یک دندان لق کندم و انداختم دور ...اما حالا هر وقت کسی قصه عاشقانه ی خودش را برایم تعریف میکند میبینم که من چقدر سخت گرفتم ... همه از دردهای من داشتند ... اما هیچ کس مثل من خودش را نکشت ... من دیگر حتی قیافه ی آن روزهای خودم یادم نیست ... انگاری که آدم دیگری شدم ... یک آدم آهنی که آخرین باری را که گفته &quot; دوستت دارم &quot; یادش نمی آید .&quot;یک مرد از جنسِ آدم آهنی!!!&quot;</description>
                <category>saeed saed nazari</category>
                <author>saeed saed nazari</author>
                <pubDate>Fri, 19 Oct 2018 11:19:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای ما برنامه نویسا o-O</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.saednazari/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D8%A7-o-o-uxn2fkkqvusu</link>
                <description> i have a lifeدُنیایِ ما بَرنامــــه نویســـــا پــُــــره از &quot;ای بابا پَس چرا اجرا نمیشی لَعنتــــــــــــی&quot; یا &quot;الان دیگه چتــــــــــه؟&quot;دُنیایِ ما بَرنامه نویســـا پُـــــر شده از &quot;اینم یک کتــــــاب خوب و مَرجــــــع درباره فُلان&quot;دُنیای مــــــــا پُره از خَنــــده های پُشت مـــــانیتوری &quot;ها ها ها ها ها&quot; اینم از ایـــــــن... (وقتی بَرنامه رو تموم می کنیم)پُره از روزایی کــــــه حُوصلــــه هیچکی رو نداریــم جـُز &quot;کامپیوترمونُ&quot; و دلمــــون نمیخواد کسی رو ببینیم جُز &quot;مانیتورمونُ&quot;دُنیــــــای ما پُـــــــرِه از روزایی که هیچ وقت یادمــــون نمیـــرهدُنیایِ مــــــا برنامـــــــه نویسا پره از حَرفـــایی کــه شَب و روز بهمون میزنـــن (&quot;پسر پاشو برو بیرون دِگِ همش تو خونه ای&quot; یا &quot;24 ساعته پشت این بی صاب نشستی که چی؟&quot;یا &quot;...&quot;دُنیــــای ما بَرنامه نویســـــا پُره از ایده هایــــی که شَبــا قبل خواب ساعتهــــا فکــــرمون رو به خُودشــــون اِختصاص میــــدن!دنیــــایِ برنامه نویسی یعنی یِکـــــــ هـــدفون رو گوشُ، یه آهنگـــو چندبــــــــار بدونه اینکــــه مُتوجه بِشــــی خواننده چــــی میگه پُشت ســــره هــــم گوش کُنــــی و بــا بَرنامــه اَت وَر بِــــریدُنیایِ مــــا بَرنامــــه نویســـااااا.... بَقیشو شُمـــا بنویسید :)</description>
                <category>saeed saed nazari</category>
                <author>saeed saed nazari</author>
                <pubDate>Sun, 07 Oct 2018 03:17:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گوشه گیری به نام برنامه نویس</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed.saednazari/%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%DA%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%86%D8%A7%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-cms612ivfdol</link>
                <description>گوشه گیری به نام برنامه نویسگوشه گیری به نام برنامه نویسامروز رو کامل در خانه موندی؛ دیروز هم همینطور... وای تقویم را نگاه کن! چهارده روز از پاییز گشته...... یعنی یک هفته تمام در اتاق بودم و ....این مکالمه کوچکی بود که امروز با خود داشتم!یک هفته تمام در اتاقی حبس بودم و حالا با خود فکر میکنم که جرمم چیست؟  فقط و فقط یک جواب دارد.من یک برنامه نویسم!آری این جوابِ همه پرسش های امروز من از خودم بود.من کسی هستم که ساعتها ، روزها و حتی ماه ها در یک اتاق پشت یک مانیتورِ خسته می نشینم و ایده های مثلا خیلی خفن دیگران را به قول خودشان جامه عمل می پوشانم و سراغ ایده بعدی با آدم بعدی میروم.بیداری ؛ بیداری ؛ بیداریولی با این همه من باز آدمِ گوشه گیر و ساکتی نیستم. برعکس بسیار پر جنب و جوش و شلوغم تکنولوژی من را به وجد می آورد...دنیای صفر و یک دنیایی از رازهاست ؛ دنیایی که هر روز میتوانم در آن چیزهایی را کشف کنم چیزهایی را یاد بگیرم و هر روز این ادامه دارد. هیچ دو روز از زندگی من مشابه نیس و هر روز با چالشی مواجه خواهم شد که مرا به سرِ شوق خواهد اورد.شاید این مسخره به نظر برسد اما اکثر اوقات اتاقم را همانند یک کشتی میبینم که یکه و تنها در اقیانوسی پر تلاطم دارد به جلو حرکت میکند. من خودم را دریا سالاری بزرگ میبینم که سالها پیش سکان کشتی را در دستانِ کوچکش گرفته و دارد کشتی را هدایت می کند... دنیای ما برنامه نویسان اینگونه است. پر از رمز و رازهای بزرگ و پرهیاهو که فقط  و فقط برای خودِ خودمان است. یک تنهاییِ خاص که حاضر نیستیم آن را برای لحظه ای با کسی سهیم شویم.</description>
                <category>saeed saed nazari</category>
                <author>saeed saed nazari</author>
                <pubDate>Sat, 06 Oct 2018 13:17:13 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>