<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سعید خمسه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saeed_khamseh</link>
        <description>سلاخ واژه.
http://ble.ir/word_shambles
https://t.me/dizzy_dandelion</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-27 13:45:42</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4850413/avatar/Xhnhf7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سعید خمسه</title>
            <link>https://virgool.io/@saeed_khamseh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>این رقص عبث به گوشه‌ای ما را بس!</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed_khamseh/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%82%D8%B5-%D8%B9%D8%A8%D8%AB-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%B3-julj5ptp9fyw</link>
                <description>از باغ جهان چه توشه‌ای ما را پسسهم است ز هر چه خوشه‌ای ما را خسچون برنشمارد این فلک ما را کساین رقص عبث به گوشه‌ای ما را بسهر دست به سلام، او چنین آرد مشتجز من همه را، نگار من دارد پشتگویم که ببینید! وفادار من استگویند: سگ هار تو را باید کشت!تا بهر علاج، درد من کاوش کردمرهم شد و این ناله من خامُش کردافسوس که این شفا مرا ناخوش کردچون مهر طبیب بر دلم جا خوش کردقَبِلْتُ گفته یار بالغم، بر من حلال استهم او راضی، منم راضی، ولی قاضی وبال استبخواهد اذن رسمی از پدر، شرط وصال استهمین عاقد که او را، زوجه‌ای کم‌سن و سال استهر آن کو در پی سر شد، نصیبش دردسر بودهر آن کو در پی سامان، به آخر در به در بودسر و سامان دنیا را به نرخ جان خریدیمزیان و سود این بازار، ما را سر به سر بودبه روی سیل غم، چشمان خود، دروازه می‌کردزنی، روبان مشکی را به قاب اندازه می‌کردبه ضرب و زور چای تازه‌دم، دم تازه می‌کردبه فنجانی که قرصی غوطه‌ور، خمیازه می‌کردتمام برگ‌برگ دفتران را چاک کردندبه آهک‌پاشی، عطر جوهران را پاک کردندقلم‌ها اخته کردند و جلوی چشم آنهابه گوری دسته‌جمعی، واژه‌ها را خاک کردنددر دل خورشید، گویی سایه‌ها بالیده‌اندبر رخ تابان او، چون دوده را مالیده‌اندبوم این نقاش‌ها را جز کسوفی چاره چیستاز زغالی، این مدادِ رنگی‌ها نالیده‌اندپیکر عور غزل، پوشش او با من استوزن چو زرین‌قبا، قافیه پیراهن استنغز سخن را چو مغز، زیر کُله کرده‌امچشم مخاطب ولی، در پی این دامن استدل در طلب باده به جوش استاین ساقی جان چه پرده‌پوش استمِی می‌خرم از لبش به صد نازصد حیف فقط که کم‌فروش است</description>
                <category>سعید خمسه</category>
                <author>سعید خمسه</author>
                <pubDate>Fri, 29 May 2026 17:40:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنها دو بار می‌میریم...</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed_khamseh/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%8F%D8%B1%D8%AF-pta1dam5oexg-pta1dam5oexg</link>
                <description>زنگ زده بودند همه خودشان را برسانند بالای سرش؛ بار دوم بود. گمان می‌کردند دیگر کار تمام است. کل مدت راه حس عجیبی داشتم. نمی‌دانستم باید درد رفتنش را به جان بخرم یا زجر ماندنش را. ته دلم مملو از احساساتی متناقض بود و اینکه قرار بود دوباره او را به همان شکل ببینم، اذیتم می‌کرد.رسیدیم. نگاهی به جمع انداختم. از او زنده‌تر کسی را نیافتم. گویا بقیه مرده بودند. نگاهم هراسان و پریشان بود که در آن گوشه کنار پس مرگ کجا قایم شده؟ به اتاق‌ها سر زدم تا عاقبت یافتمش. کنجی کز کرده بود و بر خودش می‌لرزید. حتى صدایش کردم اما جلو نیامد. در چهره‌اش می‌شد خستگی نبردی سخت و طاقت فرسا حس کرد. شکست خورده بود. این مرگ بود که در حال مردن بود.دو روز بعد بود که پدربزرگ، مغلوب این نبرد نابرابر شد.اسفند ۱۴۰۱یکی از بدترین چیزهای بزرگ شدن، اینه که مرگ عزیزانت رو تجربه می‌کنی.برای من اولین تجربه‌ام، تیر ماه ۱۳۹۴ بود. وقتی که یک شب برگشتم و دیدم خونه کلی شلوغه و دیدم همه در حال گریه هستن. بعدش متوجه شدم که عموم که خیلی هم سن و سالی نداره، سر یه حادثه ناگهانی فوت شده.من با عموم خیلی نزدیک نبودم. زیاد هم نمی‌دیدمش. اما خب، بالاخره عموی بزرگم بود. یه کاریزما و هیبت خاصی داشت و خیلی هم مردم‌دار. شغلش آهنگری بود و اکثر محل می‌شناختتنش.روز بعدیش رو یادم نمی‌ره. صبح زود بیدار شدم رفتم دیدم بابام تو حیاط نشسته. رفتم کنارش نشستم و بغلش کردم. دیدم اشک گوشه چشمش رو پاک کرد. اونجا بود که برای اولین بار این سوال به ذهنم اومد: اگر روزی همین اتفاق برای پدر و مادر من بیفته، اونوقت چی؟شیوه سوگواری هر کسی متفاوته. یکی ممکنه اشک بریزه، یکی هم سکوت بکنه. تو فرهنگ‌های مختلف هم همینطوره. اما من از وقتی فیلم The Fault In Our Stars رو دیدم، این سوال تو ذهنم اومد که واقعاً چرا؟ چرا ما تو فرهنگ خودمون، این رسم رو نداریم که برای خود فرد متوفی و در مراسمش صحبت کنیم؟ همون چیزی که خارجی‌ها بهش می‌گن Eulogy؟برای آدمی مثل من، اشک ریختن کار ساده‌ای نیست. این شد که نوشتن، پناهی شد برای من و هضم مرگ. یه شعر برای عموم نوشتم و با شجاعتی که در خودم سراغ نداشتم، تو مراسم ختمش رفتم پای میکروفن و اون رو برای قریب به هزار نفری که تو مراسم بودن، خوندم. یکی از معدود کارهایی که تو زندگی انجام دادم و بهش افتخار می‌کنم.فوت عموم، آخرین تجربه مرگ نبود. مهر 98، پدربزرگم فوت کرد. بهمن 1401 اون یکی پدربزرگ و همین اواخر هم، مادربزرگ. اما آیا همه این آشنایانم که فوت شدن، پیش چشم من یکی بودن؟ قطعاً نه. من با احساساتم رودرواسی ندارم. صرف اینکه با کسی خویشاوند باشی، دلیل بر این نیست که حتماً دوستش داشته باشی.مثلاً، من با پدر پدرم نتونستم خیلی ارتباط بگیرم. اما برعکس، با پدر مادرم خیلی نزدیک بودم. در اون حدی که حتی وقتی زنده بود، یه متن «یادهست» براش نوشتم. و وقتی هم که فوت شد، رفتم تو جلسه ختم و یه متنی رو برای حاضرین خوندم.اما جالبی مرگ همینه. آدمیزاد رو رئوف می‌کنه. من با مادر پدرم خیلی احساس نزدیکی نمی‌کردم. حتی یه سری رفتارهاش روی مخم بود. اما هنوز هم برام عجیبه که چطور بعد رفتنش، اونطوری احساساتی شدم و براش متن سوگواری نوشتم.گفتنش سخته، اما مواقعی خودم رو پای میکروفن و تو یه مراسم ختم تصور می‌کنم. مراسمی که قراره برای یک فرد خیلی خیلی نزدیک به من باشه. پدر یا مادر... حس خیلی عجیبیه. دوست داری از این حس و تجسم سیاه فرار کنی اما این تخیل، برکاتی هم به همراه داره. به شکلی متناقض‌نما، باعث میشه قدر اون افراد رو بیشتر بدونی.اما آیا مرگ فقط برای بقیه‌اس؟ قطعاً که نه. از جایی به بعد، مدام و بیشتر از قبل به این نتیجه می‌رسی که دست مرگ، از تو هم اونقدرا دور نیست. روزی قراره تو رو هم مثل مومیایی‌ها، لای کفن بپیچن و بگذارن داخل تابوت و بفرستنت زیر خاک و بعدش هم، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده.تو فیلم The Fault In Our Stars، بزرگترین ترس آگوستوس واتِرز، به قول خودش «Oblivion» بود. اینکه نتونه کار بزرگی تو زندگیش انجام بده و فراموش بشه؛ ترسی که منم دارمش. اما فکر می‌کنم حق با هِیزِل گریس هست: اول آخر ما محکوم به فراموش شدنیم. ما دو بار می‌میریم. یک بار وقتی خودمون مرگ رو تجربه کردیم. و یک بار هم وقتی آخرین کسی که از ما خاطره داشته، می‌میره.اما، آیا من با این حقیقت تلخ کنار اومدم؟ هنوز نه.رفتم تا نگاهی به او بیاندازم، اما رنگ از صورتم ناگهان پرید. دراز کشیده بود و به خوابی سنگین فرو رفته بود؛ با صورتی که گویا مومیایی شده. نتوانستم تحمل کنم. نگاهم را دزدیدم و همینطور اشک‌هایم را؛ از او دور شدم و به خلوتی پناه بردم.اما اندکی بعد، خودم را مجبور کردم که پیشش برگردم. می‌خواستم شاهد همه چیز باشم. می‌خواستم تا آغوش سرد خاک را بر پیکرش ببینم. می‌خواستم از نزدیک، حداقل کمی مرگ را مزه‌مزه کنم.زیر باران ایستاده و به پایین خیره شده بودم. در آن نقب باریک، زمین را می‌دیدم که دهان باز کرده؛ می‌خواست او را برای همیشه ببلعد. حتی برای لحظاتی عمویم را نیز در آن گودال خوفناک به اسیری گرفت و دلم فرو ریخت. باران مدام بیشتر و بیشتر می‌شد. گویی آسمان نیز از دست این خاک سیری‌ناپذیر به خشم آمده بود.در آن گیر و دار، کسی خرمایی به من تعارف کرد. دل و دماغی برای خوردن نداشتم. اما ناگهان او را دیدمش. کنارم با همان چادر روشن ایستاده بود. لبخندی زد و با همان اصرار همیشگی و لحن ترکی خود به من گفت: «بالام، یه دا!» همیشه این تعارف‌های بیش از حدش، مرا کلافه می‌کرد، اما این بار دیگر نه.به مادربزرگ لبخند زدم و خرمایی بر دهان گذاشتم. طعم شیرین مرگ را می‌داد.دی ۱۴۰۴</description>
                <category>سعید خمسه</category>
                <author>سعید خمسه</author>
                <pubDate>Thu, 28 May 2026 13:31:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نمی‌بینند، چوبی آدمک، بینی دراز است!</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed_khamseh/%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%86%D9%86%D8%AF-%DA%86%D9%88%D8%A8%DB%8C-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DA%A9-%D8%A8%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-evievcltgbes</link>
                <description>چو گوش اهل زندان را به آزادی نیاز استبه رقص بند بی‌تابی، سخنور نغمه‌ساز استدوام خیمه‌شب‌بازی همین دیرینه راز استنمی‌بینند، چوبی آدمک، بینی دراز استاین جنگل ما نه حد، نه بخشی بودستشیر و خر و گور و یوز و رخشی بودستما را به قفس کشیده این وهم مدامبا نام وطن، چو باغ وحشی بودستهر آن کو خواهدم، حیران‌ترین تنهای تنهاهر آن کو خواهمش، پنهان در این تن‌های تنهاگریزانم از آن چیزی که دنبال همانمنمی‌دانم چه بازی می‌کنم من پای زن‌هاعیار هوش آدم‌ها، چنین ارزان و همسان شدبه سوی مغز آهن‌ها، بشر حیران و پرسان شدمن از فقدان و عشق و درد و رنج و صبر پرسیدمرباتی در پی پاسخ، به آخر مُرد و انسان شددر این دنیا و گندم‌زار اخبارش چه ذکری‌ستدرون ساقه‌ خالی، عجب اوهام بکری‌ستچه می‌فهمد در این آفت، که مغز گندمش چیستکه گاو مغز و نشخوارش، همین مدفوع فکری‌ستبه هر معشوقه طعمی و به عاشق انتخاب استیکی شور و یکی ترش و یکی شیرین، لعاب استچو کام تلخ مجنون را ز تنهایی عذاب استچه این لیلی، چه این عذرا، چه این شیرین، جواب استدو تن را، غرق آغوشی، تشک را رو به کُشتیگلاویز و کلنجار و فنون و مو به مشتینمی‌خواند به هم این وزن‌ها، داور کجا بود؟زنی گریان، کبود و سرد و مردی، سو به پشتیای باده‌فروش دست هستیکین جام مرا شکسته بستیانگم زدی می‌پرست پستیخود سرنکشیده، مست مستیبند بند بیت این دفتر به رقصی مرده خاستاین هنر وزنی زبردست و به معنی، خرده‌پاستزایمان مغز این شاعر، غزل‌ را مرده‌زاستبر لب واژه، تنفس‌های مصنوعی، هواستدکانم کودکی آمد هراسان، رسته از بندبه روی پیکر او خط خونی از کمربندمیان جغجغه، گهواره و پستانکی گفتکه آقا! مادر هم دارید در اینجا؟ قیمتش چند؟</description>
                <category>سعید خمسه</category>
                <author>سعید خمسه</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 17:30:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاهی به فیلم «تهران، کنارت»</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed_khamseh/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1%D8%AA-yonulvmowayk</link>
                <description>نکته مهم: این نوشته، درست همانند داستان فیلم، اصولاً Spoil خاصی نداره.یکی از علاقه‌مندی‌های من، سینما رفتنه. درسته که تو ایران، فیلم خوب سالی یکی دو تا بیشتر نداریم، ولی ما بیشتر می‌ریم که کنار هم باشیم و خوش بگذرونیم. البته که من یه مخاطب کاملاً عام حساب می‌شم در این زمینه و حتی نمی‌تونم ادعا کنم که فیلم هم زیاد دیدم.اما خب، چند وقتی هست که وقتی می‌رم اثری رو می‌بینم، بعدش یه چیزی براش می‌نویسم. بیشتر از این بابت که حس خودم رو تحلیل کنم و از طرفی، یادم بمونه که چی رو دیدم. خلاصه که متن پیش رو، فقط تجربه تماشای من از این اثر حساب میشه و بدیهیه که نقدی حرفه‌ای نیست.سه تا چیز منو ترغیب کرد که بعد مدت‌ها بریم سینما و این فیلم رو ببینیم. یکی اینکه خیلی وقت بود به خاطر شرایط جنگی، نتونسته بودیم بریم سینما. دیگه اینکه تریلر فیلم رو دیده بودم و متوجه شدم که علی شادمان، بازیگر فیلم‌هایی مثل «شنای پروانه» و سریال «یاغی» هم هست. من خیلی با بازیش (و البته فیزیک بدنیش) حال می‌کنم، خلاصه اینم دلیل دوم. دلیل سوم هم بی‌تعارف، فضای کلی فیلم بود که گویا رو لبه خطوط قرمز سینما راه می‌رفت.خلاصه که رفتیم سینما و دمشون هم گرم، بدون کوچکترین مقدمه و تبلیغ و معرفی فیلم‌های دیگه، یک راست فیلم رو نشون دادن. برام عجیب بود که نام انگلیسی فیلم Tehran, Another View بود. نشستیم به تماشای این فیلم یک ساعت و نیمه. نتیجه نهایی چی بود؟ از این جمع پنج نفری که رفتیم سینما، فکر کنم تنها فردی که از فیلم بدش نیومد، من بودم. اونم احتمالاً به خاطر این بود که خودم بلیت رو خریده بودم و می‌خواستم بقیه رو ترغیب کنم که فیلم اونقدرام بد نبوده (چون می‌ترسیدم دنگشون رو دیگه بهم ندن).چطور شد که اینطور شد؟ اینطور براتون بگم که فیلم، داستان رابطه دو تا جوون هستش، با بازی علی شادمان و آناهیتا افشار. خط زمانی فیلم به جلو و عقب در نوسانه و راوی قسمت‌های مختلف و تلخ و شیرین رابطه این دو نفر هستش. اینجا باید انصافاً بگم که تدوین فیلم خوب از آب دراومده و حداقل من یکی رو گیج نکرد و تونستم با سیر زمانی فیلم به خوبی همراه بشم.خودم اهل فیلم عاشقانه و این چیزا نیستم، اما با رابطه این دو نفر تو فیلم تونستم ارتباط بگیرم و جاهاییش رو هم دوست داشتم. فیلمی نبود که حوصله‌ام رو سر ببره (مثل فیلم مزخرف «زیبا صدایم کن») و تقریباً تا آخر با دقت نگاه کردم. با اینکه فیلم هم درام داره و هم طنز، ولی در کل میشه تو ژانر «حال خوب کن» آوردش.ولی خب، متاسفانه و متاسفانه، اونی نبود که باید باشه.یه جا خوندم که می‌گفت: نویسنده‌ها هنگام خلق اثر، معمولاً اول و آخرش رو می‌دونن چیه. قسمت سخت قضیه، اون میانه داستانه. حالا این قضیه راجع به فیلنامه هم یحتمل صدق می‌کنه. کلیت فیلم چیز عجیبی نیست. قسمت‌های تلخ و شیرین یک رابطه رو به تصویر کشیده. اما متاسفانه، یکی دو تا سکانس داره که اصلاً منطقی نیست و شدیداً یکدستی اثر و لحنش رو زیر سوال می‌بره. جاهایی حتی فیلم به طنز ناخواسته تبدیل می‌شه. اما فارغ از این نکات منفی، یه سری چیزهای جالب و دلگرم‌کننده‌ای هم به زعم من داشت. اینکه واقعاً خطوط قرمز سینمای ایران، داره سال به سال جابجا می‌شه. چیزهایی مثل مشروب‌خوردن، حجاب و حتی این اواخر، رقص زن‌ها. من این عادی‌سازی رو حرکت مثبتی می‌دونم و اینکه سینما سعی می‌کنه با همه محدودیت‌هایی که می‌دونیم، به فضای جامعه واقعی ایران نزدیک‌تر بشه (و البته که می‌دونم مخالفت با این نگاه -شاید خوشبینانه- منم زیاده).این اواخر، فیلم لاک‌پشت رو دیدم که یه سری ارجاعات واضحی به صرف مشروب و رقص خانم‌ها داشت. اما این فیلم از اون هم پیشی می‌گیره و سعی می‌کنه تا حد امکان و در حد اپسیلون، یه رابطه دوست‌دختر و دوست‌پسری امروز رو به تصویر بکشه. ظاهراً که پای این قضیه رو هم خورده و چند سالی توقیف بوده. خلاصه که به شکل بسیار واضحی روی خطوط قرمز و حتی شاید فراتر از اون حرکت می‌کنه و از همین بابت، دمشون گرم؟!اگر بخوام فاز احسان منصوری (منتقد سینما) رو بردارم و بگم که آیا از رفتن به سینما و صرف دویست هزار تومن پول براش پشیمونم یا نه، باید بگم که نه، نیستم. اما اگر بخوام بهش امتیازی بدم، چیزی حدود چهار یا پنج از ده بهش می‌دم. به نظرم فیلم می‌تونست یه عاشقانه جمع و جور باشه، اما با اون سکانس‌های بی‌معنی و اضافه هدر شد. فیلم شاید پیام خاصی نداشته باشه، اما برای من وقتی تموم شد، این جمله به ذهنم اومد:موندنی راهش رو پیدا می‌کنه، رفتنی بهانه‌اش رو.</description>
                <category>سعید خمسه</category>
                <author>سعید خمسه</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 15:01:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که رقص پوچ واژه‌های مبهم کار من نیست!</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed_khamseh/%D9%85%D8%B3%D9%84%D8%AE-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DB%B6-ep1jqku49xmh</link>
                <description>در این عالم که سهم بازی از آنِ زرنگ استنصیب بُرده نامی آید و بازنده ننگ استخوشا آن که نگار دلبری همبازی‌اش شدکه نام و ننگ و برد و باخت این بازی قشنگ استچو دال و واو و سین و تِ و میم و رِ ز بَر شدبرای همکلاسی «دوستت دارم» خبر شدمعلم بر الفبای دروس، صدآفرین گفتالفبای دل اما با فلک، با ترکه سر شدچون گمان داری که خونت از منی رنگین‌تر استگفتگو آخر، سکوتی تازه و ننگین‌تر استلایق شأن تو این بالانشینی‌ها که نیستبر ترازوی ادب این وزن من سنگین‌تر استبین این تندیس‌های باشکوه و بی‌مثالمی‌خراشد صورتی، پیکرتراشی با ملالتا که بت‌واره نسازد عقل مردم زین جمالعامدانه نقص می‌سازد هنر را در کمالبه کاغذهای هذیان‌گو که چون افکار من نیستچه بنویسم که رنگی بر تن خودکار من نیستپناه این مچاله، خط‌خطی‌ها در زباله‌ستکه رقص پوچ واژه‌های مبهم کار من نیستمار کور از صید می‌پرسد که راه خانه کوست؟موش زیر سایه‌اش، ایمن ز هر چه گربه‌خوستاو نمی‌پرسد چرا خوش‌خط‌وخال افکنده پوستاقتضای نفع می‌سازد ز دشمن، یار و دوستبه سوی پیروان عقل فانیبخوانی تا بدانی تا برانیبه کوی رهروان عشق جانیبرانی تا بدانی تا بخوانیبه جاده گام خود را در تب میخانه سد کردبه باده کام خود را بر لب پیمانه صد کردشنید آن بوق ممتد، خط صافی را که رد کردشنید این بوق ممتد، خط صافی را، که بد کردکه خواهد آسمان را تیره ابری تار و بی‌تاب؟که نفرین می‌کند بی‌برگی این بید بی‌خواب؟که سنگی می‌زند بر لرزه‌نوری روی مرداب؟چه می‌خواهد ز مهتاب، این نحیف کرم شب‌تاب؟تمام رد پایش نقطه‌چین شد، بس که پرسیدمیان دشت برفی، نبش قبری کرد و ترسیدهواری می‌زدش بر آسمان: لعنت به خورشیدهویج و چوب و شالش در کفن افتاد و پوسیدفکر کنم دیگه یکی، نهایت دو تا بار شعر دارم که از قبل رو زمین مونده😁 اونا رو هم که اینجا بگذارم، دیگه طبیعتاً با فاصله زمانی بیشتری این سلسله نوشته‌های «مسلخ» مسلک رو منتشر می‌کنم. چون باید تعداد کارهای جدید به ده تا، یا حداقل پنج تا برسه تا منتشرشون کنم. امیدوارم که تو این مسیر ثابت قدم باشم.در هر صورت، ممنون که تا پایان این نوشته همراه من بودین و امیدوارم که از این قطعه‌ها لذت برده باشید. ضمناً، اگر خواستید به محض نوشتن قطعه‌های جدید ازشون مطلع بشید، می‌تونید کارهای من رو تو پیام‌رسان بله با شناسه word_shambles دنبال کنید.</description>
                <category>سعید خمسه</category>
                <author>سعید خمسه</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 10:41:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رد پای زخمی‌ام بر ساحلی کم‌حافظه‌ست...</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed_khamseh/%D9%85%D8%B3%D9%84%D8%AE-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DB%B6-q6zgwjtxnxy2</link>
                <description>باز می‌ماند گرسنه، تا سحر در بستریمی‌دود با کفش پاره، با هراس بدتریچوب تنبیه معلم، می‌خورد بر دختریچون ندارد، مشق «بابا، نان» خود در دفتریمی لبالب می‌زند در جام کارقصه مستی‌ست در فرجام کارکار نیکو کردن از پر کردن استشیوه‌ ساقی‌ست در انجام کارپشت در، هر روز می‌بیند که مردی پیش‌روستدر پی آن صندوق گم‌گشته هم در جست‌و‌جوستدختر این خانه، عاشق، نامه‌بر را آرزوستنامه‌های خالی و دزدی صندوق، کار اوستبندر قلب تو را طوفان بی‌پایان که بستکشتی دل ناگزیر بر صخره‌ا‌ت آخر نشسترقص من در این جزیره خاطره هرگز نساخترد پای زخمی‌ام بر ساحلی کم‌حافظه‌ستهرزه‌گردی چون به او نخ داد و آن پایش که بستآن که می‌سایید سر بر آسمان، آسان شکستاوج تنهایی چو از سر افکَنَد باد غرورهم‌سقوط بادبادک می‌شود، عقاب پستدو زنجیر از اتاقک‌های لرزان، غرق بازیفلزپیکر، نفس‌دود و به سوت نغمه‌سازینباشد راه وصلی بر چنین خطی موازیکه سوزن‌بان شود بر عشق این دو، همچو قاضیدسته‌ای سرباز با سرنیزگانی شعله‌داغآتشی را جستجو کردند اندر جان باغنقشه‌ این حمله با شلاق باران، باد شدچوب کبریت‌ها کنون از صلح می‌جویند سراغدرختی ریشه‌هایش چون تلف شدوجودش شاخ و برگی ناخلف شدز بس بر نوبهاری چشم بردوختکه زیر پای او، سبز این علف شدبه رویِ تار و پود و پیکر این دار قالیکشد نقشی بدون نقشه، از یاری خیالیببازد رنگ، هر رنگی از آن ترسیم عالیبه روی فرش شرم‌آگین، بماند طرح خالیدوای زخم این شهر حزین، گویا نمک باشدمداوای پرستاران دلقک، قلقلک باشدطبیب غم، میان سنگ‌سیمایان فرسودهبه تجویز چنین لبخند زوری، دو به شک باشد</description>
                <category>سعید خمسه</category>
                <author>سعید خمسه</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 13:12:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>و تو فنجان چایت را همیشه سرد می‌نوشی...</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed_khamseh/%D9%85%D8%B3%D9%84%D8%AE-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DB%B5-r2cmpgp5jurk</link>
                <description>آن یکی پرها سفید و این یکی مشکی‌پر استهر دو می‌گویند: «یکرنگی کمالی برتر است»حاصل هم‌فکری بین کبوتر با کلاغحکم اعدام همین تنهاترین گورخر استدر پی این بادبادک او دوان است بر زمینفکر قایم‌باشک و پنهان شدن در یک کمینکودکی در مشت دارد تیله‌های سرخ و داغدیگری لِی‌لِی‌کنان در بازی میدان مینببین احوال خود هر شب، که داری دست بر گوشیبرای لحظه‌ای صحبت، چه بی‌اندازه می‌کوشیفقط یک بوق ممتد مانده تا مرز فراموشیو تو فنجان چایت را همیشه سرد می‌نوشیتمام عطر تو در آب و کف، محکوم رفتن شدچروک یادگارت گم به زیر داغ آهن شدبه دار سرد رخت‌آویز، جانم را سپردی توبه جرم آنکه روزی، این تنت زندانی من شدپیچکی او را بغل کرده، نفس را هم بریددارکوبی سینه را با بوسه، پی‌درپی دریدچون تبرزن با نوازش ریشه‌اش را بر کشیدکاکتوسی زان حسادت، با چنین عبرت رهیدبه چشمانش سراب است و به دل، قاموس صحرا رانبیند برق مقصد را، همان کابوس برپا راچو با لنگر شکسته او، غرور بادبان‌ها راچه سودی باشد این کِشتی، مه فانوس دریا را؟از میان راه و رسم خلق، جا افتاده استعقل می‌بارد از آن پیری که جا افتاده استشعله‌ صبری چو زیر دیگ تنهایی نشستبار آید خوش خورشتی بس که جا افتاده استزلزله افتاده دندانم از این سوز شگرفدود گشته، آه محوی از دهانم جای حرفدست سردت نیست چون چتری به اشک گونه‌امبسته قندیلی به چانه، بر لبانم دانه برفعرصه بر فرمانده شد تاریک و تنگمانده یک پرچم، کُلَه‌خود و تفنگفرصت تردید در بیغوله نیستیا سخن، یا صبر، یا پیکار و جنگدر سرم پیچیده سیم یادت، این لرزان مدارمی‌جهد هر دم جرقه، از خیالی بی‌قراربرق چشمانت که می‌افتد به جانم، ناگهاناتصالی می‌کند با من نگاهت، ماندگاریه مشکلی برام پیش میاد تو نوشتن قطعه‌ها. هر کدوم رو که می‌نویسم، بعد از مدتی و از بس که زیر زبون می‌خونمش، دیگه برام بی‌معنی میشه. اصلاً گویا بهش مسخ و بی‌حس می‌شم. بوده تک و توک مواردی که نوشتنش، واقعاً لذت‌بخش بوده برام؛ یا حتی بعدش گریه کردم. اما خب، کم هستش. سعی می‌کنم سخت نگیرم. خودم رو به این دلخوش می‌کنم که شاید مخاطب پسند بکنه. از طرفی هم می‌گم کیفیت از کمیت میاد. خلاصه که همینطوری میرم جلو.به لحاظ زمانی، این ده تا قطعه رو همون حوالی اسفند ماه و ابتدای جنگ نوشتم. اینم بگم که من از Google Gemini خیلی کمک می‌گیرم. عملکردش تو شعر، واقعاً شاهکاره. البته که باید به وزن عروضی و این‌ها تا حدودی مسلط بود، چون کم اشتباه نداره تو این قضیه. اما در زمینه واژه جایگزین پیشنهاد دادن و ... خیلی کمک کرده. خلاصه که فکر کنم دیگه تعریف نوشتن تو دنیای جدید، متفاوت شده. یه زمونی قلم و کاغذ بود و کنج اتاق. برای من شده پشت لپتاپ و کیبورد و کلنجار با هوش مصنوعی.ممنون که تا پایان این نوشتار، همراه من بودید.</description>
                <category>سعید خمسه</category>
                <author>سعید خمسه</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 11:00:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از قارچ‌خور تا خدای جنگ: پناهگاهی از جنس پیکسل</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed_khamseh/%D8%A7%D8%B2-%D9%82%D8%A7%D8%B1%DA%86-%D8%AE%D9%88%D8%B1-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D9%8E%D8%A8%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%A7%D9%87%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%86%D8%B3-%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%B3%D9%84-y9hxw6eqsm8a</link>
                <description>مقدمهیه اصطلاحی هست که می‌گن Guilty Pleasure... فکر کنم بازی کردن برای آدم‌ها اینطور باشه. انگار نمیشه خیلی راحت راجع بهش حرف زد. وقتی می‌گی دارم بازی می‌کنم، معمولاً فکرشون به این می‌ره که بیکار و علافی. اما واقعاً چرا؟ چرا مثلاً فیلم دیدن اینطوری نیست؟ تازه بازی که به نظر من از فیلم هم بهتره، چون تو خودت تعامل داری با فضاش. خلاصه که بازی چیز خوبیه. مگه جز اینه که خود زندگی هم یه بازیه؟بچگی من، واقعاً با بازی گره خورده. با هر نسل کنسول‌ها و بازی‌هاش، خاطره‌ها دارم. میکرو، سگا، پلی‌استیشن و ... بی‌اغراق بخوام بگم، کل دوران نوجوانی خودم رو تو کلوب‌های محل گذروندم. جایی که پاتوق بچه‌های محل بود تا بتونن پولی بدن و در عوض، کمی با کنسول‌های مختلف بازی کنن. اونم با بازی‌هایی که یا با اسم اصلی خودشون یا مواقعی اسمی غیررسمی و من‌درآوردی صداشون می‌زدیم: قارچ‌خور، میوه‌خور، کامیکس زون، شینوبی، نینجا با سگ، کراش، درایور و ... اگر بخوام همینطور اسم ببرم، خیلی زیاد می‌شن.البته که سهم من بیشتر نگاه کردن بازی‌ها بود، تا اینکه خودم بازی کنم. یه موقعی شد، به خودم اومدم و دیدم رسماً شدم راهنمای بچه‌ها. از بس نشسته بودم پای تماشای بازی‌ها، دیگه به خوبی فوت و فن همه رو می‌شناختم و بچه‌ها رو کمک می‌کردم که چطوری مثلاً فلان جای بازی رو رد کنن و چطوری بهمان غول رو شکست بدن. از یه جایی به بعد، حتی رفتم هزینه کردم و دفترچه تقلب بازی‌های مختلف رو هم خریدم.بعدها که سگا رفت و پلی‌استیشن اومد، هیجان این دنیا برام خیلی هم بیشتر شد. بازی‌ها خیلی رنگی‌تر و قشنگ‌تر بودن. دیگه کارت حافظه وجود داشت، نیاز نبود یه ضرب یه بازی رو تموم کنی تا بفهمی آخرش چی می‌شه. دیگه اون دو تا پنجاه تومنی پول توجیبی روزانه، عطش من رو سیر نمی‌کرد. این شد که زمونی مخفیانه از جیب بابام دویست تومنی برمی‌داشتم تا برم و بازی کنم. البته که بزرگتر که شدم، بهش این جرم بزرگم رو اعتراف کردم. اما واقعاً از اون Need for Speed بازی کردن‌ها، پشیمون نیستم.خلاصه که... این علاقه به بازی‌ها، همینطور با من اومد جلو. اول دبیرستان که شدم، بابام برامون پلی استیشن خرید. جلوتر هم که صاحب کامپیوتر شدم، اولین کاری که باهاش کردم، بازی کردن بود. البته که چند سالی، به خاطر تمرکز روی کار و استارتاپ، این مسئله در من کمرنگ شد؛ اما دو سال قبل یه جایزه بزرگ به خودم دادم و برای اولین بار، یه سیستم کمابیش خوب گرفتم. یه لپتاپ با گرافیک 4060 تا بهتر بتونم از بازی لذت ببرم.خلاصه بگم: من دنیا رو بیشتر از طریق قاب صفحه‌نمایش تجربه کردم. نمایشگری که اکثر مواقع، یه بازی توش در جریان بود.ویژگی‌های یک بازی خوبگفتم شاید بد نباشه که قبل لیست کردن بازی‌ها، اول بگم سلیقه‌ام چطوریه. چون درست مثل فیلم و موسیقی و ...، بازی هم یه چیز کاملاً سلیقه‌ای هستش. هر کسی با سبک خاصی حال می‌کنه. اینارو می‌گم که اگر کسی بازی مورد علاقه خودش رو تو این لیست پیدا نکرد، نیاد بگه چطور از خیر فلان بازی گذشتی و اسمش رو ننوشتی و شرمت باد و ننگت باد و نصف عمرت برفناست. چون باز هم دارم می‌گم: سلیقه‌ایه.بگذریم... معمولاً نمیشه به راحتی توصیف کرد که چرا با فلان چیز حال می‌کنیم (یا نمی‌کنیم). اصولاً هر چیز خوبی، روی ناخودآگاه آدم تاثیر می‌گذاره و برای همین، توصیفش کار سختیه. همین قضیه، راجع به بازی هم صدق می‌کنه. اما خب، اون چیزایی که تا الان تا حدودی دستگیرم شده رو، اینجا لیست می‌کنم:داستانبه نظرم داستان، ستون فقرات یک بازیه. برای همین هم این مورد رو اول از همه آوردم. حالا چطور داستانی خوبه؟ من ترجیحم یه داستان جمع و جور و احساسی، و صدالبته با رگه‌هایی از طنز هستش. بازی هم مثل فیلم، اصطلاحاً باید نگوید و نشان بدهد (Show, Don&#039;t tell)؛ از این بابت ترجیحم اینه که تا حد ممکن، کم‌دیالوگ باشه. روایت داستانیش از طریق میان‌پرده‌های سینمایی و دیالوگ‎های عمیق، ولی موجز در حین بازی باشه.البته که اکثر بازی‌ها، یه مکانیزمی واسه جمع‌آوری نامه‌ها و مدارک توی محیط هم دارن. من انگلیسیم بدک نیست، ولی واقعیتش، حوصله خوندن متن‌های بلند رو ندارم. البته که اگر کلیت داستان یه بازی جذبم کنه، اونا رو هم می‌خونم. اما در کل، داستان حداقلی و بدون پیچیدگی رو ترجیح می‌دم.ساختار و مکانیکمورد بعدی، داشتن یه Gameplay جذابه. اگر داستان عالی باشه و مکانیکش ضعیف، به نظرم بازی دیگه فرقی با فیلم نداره و لذت تعامل مخاطب با جهانش رو کم می‌کنه. من ترجیحم چیزی هست که هیجان رو به آدم تزریق کنه. اکشن باشه، ماجراجویی باشه، Platforming خوب داشته باشه. از همین بابت، من از سبک‌های معمایی و هر گونه بازی که روال کندی داشته باشه، خوشم نمیاد.بعدشم اینکه، اهل بازی آنلاین نیستم. یه مدتی World of Warcraft و Axie Infinity بازی می‌کردم، که اونم البته به خاطر کسب درآمد بود، نه اینکه از خود بازی‌ها لذت ببرم. اصولاً بازی آفلاین و تک‌نفره رو ترجیح می‌دم. چیزی که با توجه به وضعیت فعلی اینترنت ایران، تجربه بهتری از بازی‌ها برام رقم می‌زنه.مدت زمانبازی نباید خیلی طولانی باشه. اگر بالای ۲۰ ساعت مثلاً زمان ببره، برای من یکی واقعاً چالشه. چون معمولاً ته تهش روزی بتونم ۴ ساعت بازی بکنم، حتی اگر کاملاً بیکار باشم. با این تفاسیر، یه بازی بلند رو چندین هفته طول می‌کشه تا تمومش کنم و خب، این برام اذیت کننده می‌شه. رسماً به آخر بازی که می‌رسم، ممکنه یادم بره اولش چی بود. نمونه‌اش همین RDR2 که با بدبختی تونستم تو دو ماه تموم کنم.ظاهراً این ایراد رو فقط من نمی‌گیرم. اینطور خوندم که افراد دیگری هم تو جامعه Gamerها، همین نظر رو دارن. اینکه یه بازی، هرچقدر رو کیفیت متمرکز بشه، بهتره. ترجیح می‌دم یه بازی ۱۰ ساعتی خفن و خلاقانه رو تجربه کنم، تا یه ۴۰ ساعتی که اکثرش رو با انجام کارهای تکراری و ماموریت‌های فرعی مسخره، آب بستن.درجه سختیمعمولاً رو همون درجه سختی نرمال، اکثر بازی‌ها رو انجام می‌دم. با اینکه دوست دارم خودم رو به چالش بکشم، اما واقعیت اینه که، حوصله ده بار شکست خوردن واسه یه Boss لعنتی رو هم ندارم. یادمه که Elden Ring رو نصب کردم و بعدش که فهمیدم Soulslike هستش؛ پاکش کردم.ادعایی ندارم! نمی‌گم که Gamer حرفه‌ای هستم؛ ولی Noob هم نیستم. اگر از یه بازی خیلی خوشم بیاد، شاید حتی رو درجات سختی بالاتر هم دوباره اون رو بازی کنم. اما هنوز جرات و حوصله نکردم Soulslike و Roguelike و امثالهم رو امتحان کنم.بهینگی فنیمن خیلی وقته که دیگه روی کنسول بازی نمی‌کنم و فقط روی لپتاپ. یه دلیلش اینه که دوست ندارم علاوه بر لپتاپم، درگیر یه سخت‌افزار دیگه هم بشم؛ اونم فقط واسه روزی یکی دو ساعت بازی. بعدشم اینکه توی PC، آزادی عمل بسیار بالا هست. هزار و یک جور امکان تغییر بازی‌ها با Mod و Plugin و امثالهم هست.اما خب، این قضیه، شمشیر دولبه هستش. چون ترکیب و تنوع سخت‌افزار PC بسیار زیاده و از این بابت، کاملاً درک می‌کنم که چرا توسعه‌دهنده‌های بازی، ترجیح می‌دن مواقعی، بازیشون رو اول واسه کنسول‌ها عرضه کنن. کم هستن بازی‌هایی که حداقل همون اول عرضه، بتونن نسخه کامپیوتری خوب و بهینه‌ای ارائه بدن. البته که الان یادم افتاد، یک استودیو Nixxes نامی هست که واقعاً تو Port بازی‌ها به PC، بسیار خوب عمل می‌کنه.بهینه بودن بازی، تاثیر زیادی رو تجربه Gamer می‌گذاره. اگر قرار باشه مدام وسط یه بازی با Bug و Glitch و Stutter و کوفت و زهرمار روبرو بشیم، به درد عمه‌اش می‌خوره. اگر یه بازی برای من اینطوری باشه، یا پاکش می‌کنم یا فقط داستان رو حتی با تقلب هم که شده، می‌رم جلو تا ببینم چیه.با چه بازی‌هایی حال کردم؟خب، می‌رسیم به بخش اصلی قضیه؛ یعنی اون بازی‌هایی که من باهاشون خیلی ارتباط گرفتم. عناوینی که یا خیلی بازیشون کردم، یا اینکه فقط یه بار تمومشون کردم، ولی تو همون زمان کوتاه، تجربه دلچسبی برام بودن.اینم بگم که بازی‌ها اولویت خاصی ندارن؛ ممکن هم هست در آینده بهشون کم و اضافه کنم. این اواخر یه سری عناوین بازی کردم که خیلی لذت‌بخش بودن، اما نمی‌خوام دچار سوگیری بشم. پس فعلاً اون‌ها رو تو یه قسمت جداگانه میارم.ضمناً ، عکس همه بازی‌ها رو با Nano Banana ساختم.Tomb Raiderتا جایی که یادم میاد، بازی‌های اولیه، قهرمان زن نداشتن. شخصیت‌های اصلی، معمولاً یه مشت دیو و گولاخ بزن‌بهادر بودن. از این بابت، ایده استفاده از یک زن به عنوان قهرمان، برای من خیلی جذاب بود. مثلاً خوب یادمه که وقتی Mortal Kombat بازی می‌کردیم، من بیشتر اون شخصیت Sonya رو انتخاب می‌کردم. همین قضیه خودش یکی از دلایلی بود که باعث شد جلوتر، عاشق سری بازی‌های Tomb Raider یا همون مهاجم مقبره بشم.اما خب، همه جذابیت بازیش هم تو لارا کرافت خلاصه نمی‌شه. اتمسفر، محیط رازآلودش و مقبره‌های مخفی معمادارش همیشه برام جذاب بوده. از همین بابت، می‌تونم بگم که تقریباً اکثر نسخه‌های اصلیش رو بازی کردم، خصوصاً این سه تای آخری که واقعاً یک شروع مجدد جون‌دار بودن. خبر خوش اینکه، تو ۲۰۲۶ و ۲۰۲۷ هم قراره دو تا نسخه جدید از این سری بازی رو داشته باشیم.The Last of Usاین دیگه نیازی به تعریف نداره. حتی اونایی که اهل بازی نیستن و فیلم‌بازن، احتمالاً سریالش رو دیده باشن. من هر دو قسمتش رو بازی کردم؛ اما با اختلاف، قسمت دوم رو خیلی بیشتر دوست داشتم. اونم دلیل ساده‌ای داره. اصولاً آدمی نیستم که خیلی ساده احساسی بشم، اما پایان‌بندی قسمت دومش، اشکم رو حسابی درآورد.احتمال بالایی می‌دم که این حرف به مذاق خیلی از طرفداران بازی خوش نیاد، اما واقعیت اینه که هر چی بازی رو بیشتر ادامه دادم، از Abbie بیشتر خوشم اومد و از Ellie بیشتر متنفر شدم. چون همونطور که تو یه جایی خوندم، اولی به دنبال رستگاری می‌گشت و دومی به دنبال انتقام.God of Warمن فقط دو نسخه آخر این مجموعه، یعنی همونی که سال ۲۰۱۸ عرضه شد و بعدیش، با نام Ragnarök رو بازی کردم. با اینکه داستان و جهانش رو خیلی خوب نتونستم بفهمم، اما Gameplay جذابش و رابطه جالب کراتوس با پسرش، خصوصاً اون دیالوگ‌های پر مغزش، همیشه و همیشه تو ذهنم یادگار می‌مونه. چیزهایی مثل:عذرخواهی نکن، بهتر باش (Don&#039;t be sorry, be better)نیت مهم نیست، فقط عواقب اهمیت دارن (Intent does not matter, only the consequences).سکوتم را با نداشتن سوگ اشتباه نگیر (Do not mistake my Silence for lack of grief)Grand Theft Autoشاهکار بی‌بدیل راک‌استار! تقریباً همه نسخه‌هاش رو بازی کردم. از نسخه دوم بگیر تا Vice City و همینطور بیا جلو تا تا IV و V. اما به شکل عجیبی با GTA: San Andreas خاطره دارم. این بازی رو همون اوایل دوران هنرستان نصب کردم و خوب یادمه که بعد از اتمام بازی، سعی کردم تا به هر شکل ممکن، بیشتر تکمیلش کنم. صدالبته که نتونستم ۱۰۰ درصدش کنم، اما یادمه که اون گواهینامه‌های ماشین و هواپیما، همه رو طلایی گرفتم!الان عمراً اگر حسم بگیره یه بازی رو اینطوری تموم کنم. داستان اصلی که تموم بشه، به ندرت می‌رم برای تکمیل ماموریت‌های جانبی. از همین بابت سعی می‌کنم تو همون خلال داستان، فعالیت‌های فرعی رو هم جلو ببرم. چون می‌دونم بعد اتمام داستان، به احتمال زیاد دیگه برنمی‌گردم بهش. البته که بهم حق بدید، چون اکثر بازی‌ها تو موارد فرعی به ورطه تکرار می‌افتن و حوصله‌سربر می‌شن. طوری که دیگه بعد مدتی موقع تجربه‌اش زیر لب می‌گید:Oh shit, here we go again.A Plague Taleآمیسیا و هوگو! یه خواهر ۱۵ ساله و برادر ۵ ساله که تو دوران قرون وسطی و در دل طاعون، باید بزنن به دل دشمنان و قماش تفتیش عقاید و صدالبته، موش‌ها. مکانیک‌های بازی، اصلاً پیچیدگی خاصی نداره و خیلی ساده‌اس. همه چیز اکثراً تو مخفی‌کاری و مواقعی فلاخن و سنگ و تیر انداختن خلاصه می‌شه. اما داستانی جالب و به شدت احساسی داره و محبت مادرانه آمیسیا و معصومیت کودکانه هوگو رو به زیبایی به تصویر کشیده. هر دو نسخه خوبن، اما دومی به مراتب بهتره و اگر آدم احساسی باشید، پایان‌بندیش احتمالاً اشکتون رو در میاره.Oriاین بازی رو به پیشنهاد یکی از دوستان امتحان کردم. البته که اول از نسخه قبل‌ترش، یعنی Ori and the Blind Forest شروع کردم. این اولین تجربه من تو سبک بازی Metroidvania بود. بعد مدت‌ها با یه بازی دوبعدی غیرخطی سر و کار داشتم. از این بابت، مجبور شدم جاهایی با راهنمایی اینترنت ردش کنم. اما رفته‌رفته دیگه بهش مسلط‌تر شدم.داستان و فضای فانتزیش خیلی باب طبعم نبود، خیلی جاها توجه نمی‌کردم دیالوگ‌ها چی هستن. اما، اما... یکی از خلاقانه‌ترین مکانیک‌ها و درخت مهارت‌هایی رو داشت که تجربه کردم. اینکه گلوله دشمن رو به سمت خودش برگردونی، و در عین حال ازش برای پریدن هم استفاده کنی، خیلی هیجان داشت!Red Dead Redemption 2اولین باری که نصبش کردم، نتونستم باهاش ارتباط بگیرم. خیلی خیلی کند بود و بازی زیادی واقع‌گرایانه پیش می‌رفت. برای همین بعد دو سه ساعت دیگه ادامه ندادم. اما خب، راک‌استار چیز بد که نمی‌سازه، می‌سازه؟ این بود که چند وقت بعد، دوباره دل بهش دادم و خوشبختانه این بار، تمومش کردم.محیط شدیداً پویای بازی و داستان عمیقش به کنار... اما با شخصیت اصلی یعنی همون آرتور مورگان خیلی ارتباط گرفتم. آدمی که رفته‌رفته یه خوش‌قلبی خاصی تو رفتارش شکل می‌گیره، اما خودش باورش نداره. جایی در جواب به کسی که اون رو آدم مهربونی خطاب کرده، پاسخ می‌ده که: مهربونی؟ من اصلاً نمی‌دونم معنیش چیه!Wolfensteinمن اصولاً عاشق همه بازی‌های شوتر اول شخص هستم. خیلی‌هاشون رو هم بازی کردم. تمامی عناوین Call of Duty رو فکر کنم بازی کرده باشم (صدالبته، اونایی که کرک شدن). اما این یکی برام جایگاه خاصی داره. تنها بازی‌ای هست که سه بار تمومش کردم و بعدش، سراغ قدیمی‌ترهاش، یعنی New Order هم رفتم.می‌دانی چَرا؟ چون لعنتی اکشن خالصه. ویلیام بلسکوویچ یه سبک زندگیه. اون شات‌گان لعنتیش خودش یه پا تراپیه. چه لذتی بزرگتر از سلاخی نازی‌ها می‌تونه وجود داشته باشه، اونم نه با یکی، بلکه دو تا اسلحه به دست؟ یه داستان جمع و جور و جالب هم داره، که رگه‌هایی از طنز هم توش هست و خیلی لذت‌بخشه. مکس هاس!Honorable Mentionsیه سری عناوین هم هست که اون‌ها رو هم دوست داشتم، اما خب... تو لیست نیاوردم. هم به این دلیل که خیلی طولانی می‌شد و هم اینکه به اون شکل، تاثیرگذار نبودن؛ صرفاً یه بازی خوب بودن، خیلی حس خاصی رو در من ایجاد نکردن که تا مدت‌ها بعد بشینم و به اون بازی فکر کنم و کاراکتراش تو ذهنم بمونه. فعلاً این بازی‌ها به ذهنم می‌رسه:Ghost of TsushimaResident Evil (4, Requiem, ...)Ratchet &amp; Clank: Rift ApartKena: Bridge of SpiritsUncharted 4با چه بازی‌هایی حال نکردم؟یه سری بازی‌ها هم هست که نمرات بالایی داشتن. هم از سمت بازی‌کننده‌ها و هم منتقدین، خیلی ازشون استقبال شد. اما من هر کار کردم، نتونستم باهاشون ارتباط بگیرم. خیلی هم سعی کردما، اما نشد. اونجا بود که فهمیدم، اگر ۵۰ میلیون نفر هم از یه چیز خوششون بیاد، دلیل نمیشه که تو هم لزوماً باید خوشت بیاد.بازی باید به آدم -به قول گفتنی- حال بده دیگه. اگر قرار باشه خودتو زوری به انجامش مجبور کنی که دیگه اسمش بازی نیست. خلاصه که بعد مدتی، خوب فهمیدم که -فارغ از دنیای بازی‌ها- کلاً باید دست از زور زدن برای اینکه از چیزی خوشم بیاد، بردارم. حتی اگر دلیل واضحی براش پیدا نکنم.Cyberpunk 2077این مورد خیلی جالبه. من دو بار نصبش کردم، اما هر دو بار هم بعد مدتی پاکش کردم. محیطش خیلی زیادی صنعتی و زمخت بود. داستانش هم برای من، زیادی علمی-تخیلی و عجیب و غریب بود.Clair Obscur: Expedition 33می‌رسیم به این بازی بسیار تحسین‌شده که جوایز رو درو کرد. من با موسیقیش خیلی خیلی حال کردم، خصوصاً همونی که تو منوی اول بازی پخش میشه. حتی رفتم اجرای زنده‌اش رو هم دانلود کردم و مواقعی گوش می‌دم. محیطش هم خیلی رنگ‌پردازی جالبی داشت و داستانش هم خیلی خلاقانه بود. اما چیزی که واقعاً رو مخم بود، سیستم مبارزات نوبتیش بود که کاملاً حوصله‌سربر بود. حتی خواستم با کد تقلب فقط داستان بازی رو جلو ببرم، که اونم حوصله‌ام نکشید. پاکش کردم.Assassin&#039;s Creedیکی دو تاش رو نصب کردم، مثل Origins و Mirage. اما نتونستم ارتباط بگیرم. میراژ رو یه ده ساعتی بازی کردم و بعدش دیدم برام جذابیت نداره. نمی‌دونم، هنوز قطع امید کامل ازش نکردم. شاید مثلاً Shadows رو بعدها امتحان کنم.Witcher 3این بازی هم که نیاز به معرفی نداره. کلی تعریف و تمجید و جایزه پشتشه. سر همین چیزا نصبش کردم. اما گرافیکش برام خیلی قدیمی به نظرم می‌اومد. از طرفی، می‌دونستم که خیلی بازی طولانی‌ای هست و در کل نتونستم باهاش ارتباط بگیرم.حرف آخربازی، یکی از بهترین چیزهایی هست که آدمیزاد اختراع کرده. به نظرم این صنعت بسیار پول‌ساز سرگرمی، با پیشرفت هوش مصنوعی، روز به روز بهتر هم میشه؛ من که پتانسیل زیادی براش می‌بینم. تصور کنید بازی‌هایی ابداع بشن که توش NPCها دیگه چهار تا دیالوگ تکراری به شما نمی‌گن، بلکه در لحظه با شما صحبت می‌کنن؛ یا مثلاً داستان و حتی محیط بازی همواره پویاست و براساس تعامل ما تغییر می‌کنه. چنین آینده‌ای برای صنعت بازی، به نظرم اصلاً دور از ذهن نیست.من کماکان به بازی کردن ادامه می‌دم؛ خصوصاً تو این روزهایی که به دلیل قطعی اینترنت، رسماً بیکارم. این اواخر، عناوینی مثل Pragmata و Mafia: The Old Country رو بازی کردم. بازی‌های دیگری هم هست که قصد دارم برم سر وقتشون. از همین بابت، سعی می‌کنم این نوشتار رو همیشه به روز نگه‌دارم.حالا شما بگید: شما نگاهتون به مقوله بازی چیه؟ چه بازی‌هایی رو بیشتر از همه دوست داشتید؟</description>
                <category>سعید خمسه</category>
                <author>سعید خمسه</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 02:33:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من به حبسی تا ابد در چشمهایت راضی‌ام!</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed_khamseh/%D9%85%D8%B3%D9%84%D8%AE-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DB%B4-jli7fcpadlpy</link>
                <description>بنای ذهن تو از بن چه سست استستون و سقف آن کج از نخست استنیارزد چون که دیوارش بریزمبگویم هر چه می‌گویی درست استاین کفه صلح است و بهروزی، چو سنگآن کفه جنگ و سیه‌روزی، چو ننگدر ترازوی خراب روزگارخیر و شر مشغول این الاکلنگدواندی ریشه با حرص و، تَرَک زد کنج این لانهمرا گریانده، بِشکستی، شدی با من تو بیگانهمبارک باد آزادی، ولی این صحنه را بنگرمن این گلدان بِشکسته، تو گُل، پژمرده، بی‌خانهگرفت آن نامه‌ام را سوی دلبر، قاصدی در برز شوق مقصدش آنی بشد راهی، قدم بر درغلط کردم سپردم دست غوغاگر پیامم راکه کردش قاصدک را باد، با فریاد خود پرپر!سهم سقفم رشته‌ای از دار بودبهترین پایان این تکرار بودنیش زد بر جان و مرگ از من رمیدآن طناب لعنتی یک مار بودزاهدی، بدکاره‌ای بردش پناهتا کند در پیش او توبه ز راهتا بدیدش فاحشه رنگش پریدیادش آمد با همین بودش گناهخم ابرویت، این عقرب به ساعت، رو به کی دادبه هر نوبت زمان را دست یار تازه‌ای دادنمی‌کردی حسابم در میان جمع اعدادمنم آونگ و آویزان تو، ای داد و بیدادقوچی، بهر رهایی ز بر گله پریدگرگ آمد پی او، سینه و پهلو بدریددگری ماند، دلش را به همین گله سپردعاقبت تیغه‌ قصاب، گلویش ببُریدبساط هر شب من زیر نوری پایه می‌گیردکه در آن، روح تنهایم یکی همسایه می‌گیردمیان درددل، آهم که می‌آید، نمی‌داندبه فوتی بند باشد، جان شمع و سایه می‌گیردمتهم بر دل‌سپردن بر تو، گشتی قاضی‌امحکم تبعیدم سرآمد، همچنان در بازی‌امباز شد درهای زندان، بند مژگانت، ولیمن به حبسی تا ابد در چشمهایت راضی‌ام</description>
                <category>سعید خمسه</category>
                <author>سعید خمسه</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 15:43:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محض حفظ قافیه، نام خودت لیلی بدان!</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed_khamseh/%D9%85%D8%B3%D9%84%D8%AE-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DB%B3-jjuyqek83jdk</link>
                <description>تبر با دست کین گردیده هم‌سازکه افتاده به جان هرزعلف، بازامان از ذهن مسموم چنین خاککه فکر هرز او شد دردسرسازتپش در قلب می‌افتد، ز چشمانت که درگیرمببین این تیک‌تیک نابهنجارم که می‌گیرمچه سود از ساعتی بیمار؟ زمان از دست من رفتهچو می‌خواهم که بیدارت کنم، آن لحظه می‌میرمبه چنگ آوردم آخر من، همان معشوقه‌ تک راکه با هر ساز من رقصید و پایان داد هر شک رانه سنگی او به دل دارد، نه زخمی می‌زند بر جانببین این یار بی‌همتا، رخ بی‌جان، عروسک را!به قصد رفتن از ساحل، به قایق مبتلا گردیدکه با او همسفر باشد، ولی بار بلا گردیدسقوطش موج گشت و سوی ساحل باز شد قایقچه رفتی و چه برگشتی؟ فقط سنگی فنا گردیدزیر چشمانم شده زین اشک‌ها سیلی رواننام این دلدادگی‌ها را تو بی‌میلی بخوانبحث نام است ار میان، مجنون صدایم کن، ولیمحض حفظ قافیه، نام خودت لیلی بدانمشورت کن، پند گیر از جمع آرای کثیرموعد تصمیم شد، ذهنت مکن بر کس اسیراینکه خود، راه غلط را برگزینی بهتر استتا دگر فردی برایت راست بنماید مسیرزخم عشقت می‌زند بر من شبیخون، کاری استاخم چشمت، نقش تیغی از مروت عاری استاشک من با جوهر سرخی به کاغذ می‌چکدزیر هر واژه در اینجا ردی از خون جاری استکه هستیم؟ گله‌، گوسفندان بی‌فهم و زبانیچنین نامیده ما را این پیمبر در شبانیبدوشد شیر ما را زنده و این مرده‌مان راسپارد دست گرگان بهر آن عهد و تبانیرها از وهم اقیانوس ذهن و، شور جزر و مدنه شادی بادبانم شد، نه غم لنگر، نه راهم سدنباشد در سرم سودای ساحل‌ها، بر این دریابرقصد قایق حسم، به روی موج بی‌مقصدمرگ در این دهکده، مشغول محکم‌کاری استکدخدا جلاد باشد، فرد مردم‌داری استبذر نفرت شد شکوفا جای جای مزرعهپُشته از کُشته درو گَشته به روی گاری استاخم چشمت، نقش تیغی از مروت عاری است...ممنونم که این ده تا دوبیتی رو خوندید و امیدوارم که لذت برده باشید. ضمناً، با شناسه word_shambles@ توی پیام‌رسان بله، می‌تونید اشعارم رو دنبال کنید.</description>
                <category>سعید خمسه</category>
                <author>سعید خمسه</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 18:20:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نه بر اوقات عُسر و سخت دل باز!</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed_khamseh/%D9%85%D8%B3%D9%84%D8%AE-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DB%B2-eo5mtvshxaaq</link>
                <description>گر که باشد جفت از هر چیزی آن اوج آیدشخود ببین اعضای تن را که همه زوج آیدشصورتت را چشم و گوش و پلک و ابرو جفت بودماند تنها این دهان، بوس و دهانم بایدشبه حال این قماش پست و جاهل گریه کردمبه خود گفتند حق، ما را چو باطل، گریه کردمچو این جلاد چشمان من از کاسه درآوردبدون دیده و این بار با دل گریه کردمچو بنشستی کنون در سوگ ایرانمگیر از چهره‌ات این چشم گریانبرای شستن خون خیابانبِباید تا بِبارد سیل باراندر مصافم کرده این نفرین حتمی قد علممی‌کند با داس تیزش هر چه می‌جنبد قلموقت پیکار است و کاغذ پیش خود دارم سپرشد سلاح من همین شمشیر بران، این قلمچو این دنیا دد و دیوانه شد بازبکن بر این دو مصرع گوش خود باز:نه بر اوقات یُسر و بخت دل بندنه بر اوقات عُسر و سخت دل بازآیِنِه بودم، سراغم را نمودی تو، چرا؟دود و زنگار و غبار از من زدودی تو، چرا؟من نبودم هیچ جز تو، بازتابی واقعیمشت بر رویم زدی، جانم ربودی تو، چرا؟دلبر طناز شهرآشوب، ای زیبا جمالگر نمی‌گویی سخن، باکی نباشد زین ملالمن سکوتت را رضا تفسیر کردم تا شودشهد آن لب‌های شیرین بر لب و جانم حلالتو چرا آغوش من را چون قفس پنداشتیبذر حسرت در زمین باورم می‌کاشتیگر تنیدم پیله دورت، شوق پرواز تو بودکرم بودی! بی‌وجودم بال و پر می‌داشتی؟چشمهایت، سحر و جادو کرده من را، یاغی استبعد کلی زل زدن، مستی به قوت باقی استاینکه من امشب شدم صدها بار عاشق‌ترتکار این جام شراب ناب باغ ساقی استپیر گشتم، خم بیامد بند بند چهر منتا پدید آید ترانه، بند بند شعر منذهن من زندان زیبایی پر از ناگفته‌هاستبا قلم بگشایمش این بند، بند فکر منمن با اینکه از شعر نوشتن خوشم میاد، اما هیچوقت به اون صورت اهل خوندن شعر نبودم. چیزی که واسه خودم کمی عجیبه. البته یه سری این قضیه رو واسه یه شاعری تعریف کردم و گفت، این اتفاقاً خوبه. یعنی تو با یه جوشش درونی داری این کار رو انجام می‌دی. و بعد گفت که به نظرش، هر کسی که مدت زمان زیادی شعر بخونه، می‌تونه شعر هم بنویسه.البته واقعیت، یه دلیلی هم هست که من شعر نمی‌خونم. به ذهنم اینطور میاد که اکثر شعرها و خصوصاً غزل‌ها، روایتگر داستان خاصی نیست. تمامی ابیات اونها، نمودی از یک مفهوم مشترک هست. مثلاً عشق، یا خیانت، یا هجران، یا هر چی. همین قضیه باعث میشه که کیفیت همه ابیات لزوماً بالا نباشه و بعد از مدتی، به ورطه تکرار بیفته.اما دوبیتی داستانش فرق می‌کنه. سر جمع چهار تا مصرعه. خصوصاً مصرع آخر که باید شوکه‌کننده باشه. همین ایجازش قشنگش می‌کنه. تو باید یه کپسول فشرده از معنی رو یهو منفجر کنی تو مغز مخاطب (کمی خشن شد).آیا این چیزایی که تو این نوشتار گذاشتم، مورد تایید خودم هست؟ خیلی‌هاش نه. این کارها مال همون هفته‌های آخر دی ماه هست که نت قطع شد. منم که دسترسی به هوش مصنوعی و ... نداشتم. یه قلم و کاغذ فقط دستم بود و نشستن تو کنج اتاق. برای همین واقعیت، از کیفیت این کارها خیلی راضی نیستم. ولی خب، کیفیت از کمیت میاد. برای همین و آگاهانه، نمی‌زنم نابود کنم اینارو. از کجا معلوم، شاید یه مخاطب خوشش بیاد.اما خب... اگر این نوشته‌ها رو می‌خونید، بگذارید خودم رو دلخوش به این بکنم که احتمالاً همه اشعار رو خوندید. دمتون گرم و بهتون قول می‌دم که چیزهای بهتری در راهه!اینم یادگاری از اون روزها. البته که دست‌خط من اونقدرام خرچنگ و قورباغه نیست.صورتت را چشم و گوش و پلک و ابرو، جفت بود...</description>
                <category>سعید خمسه</category>
                <author>سعید خمسه</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 14:30:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عاقبت شد چاره‌ام، در آشتی با مادرم...</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed_khamseh/%D9%85%D8%B3%D9%84%D8%AE-%D9%88%D8%A7%DA%98%D9%87-%D9%87%D8%A7-%DB%B1-rfjmovu5ypz9-rfjmovu5ypz9</link>
                <description>توی دوران بیست روز قطعی اینترنت دی ماه ۱۴۰۴، یه چیزی رو خیلی خوب فهمیدم. اینکه خیلی مهمه، هر کسی بتونه یه فعالیتی، با حداقل دلبستگی به دنیای بیرونی داشته باشه. یک دلمشغولی خلاقانه که بتونه برای لحظاتی، تمرکز ذهن رو از غوغای دیوانه‌وار جهان بیرون، منحرف بکنه.لازمه انجام این کار، پاسخ به یه سواله: چه کاری رو حاضرم همیشه انجام بدم، فارغ از تایید بیرونی و حتی وقتی که کسی قرار نیست نگاهم کنه؟ جواب من بهش، یه چیز بود: نوشتن. چیزی که به لطف تجارب قبلی زندگیم، از وجودش آگاه بودم. این شد که نوشتن شعر رو دوباره شروع کردم و این بار در قالب دوبیتی.دلیل اینکه تصمیم گرفتم اینقدر کوتاه بنویسم، یکی این بود که حس پیشرفت و اتمام یک فرآیند خلاقانه رو در من به زودی زنده می‌کرد. دیگه اینکه خیالم از بابت کوتاه بودنش برای مخاطب امروز راحت بود. چون واقعیت اینه که دیگه کسی چندان حوصله خوندن متون بلند رو نداره (یکیش خودم).اینترنت بعد بیست روز وصل شد، ولی من کماکان به این نوشتن‌ها ادامه دادم و امیدوارم که ادامه هم بدم. طبیعتاً دوست دارم کارهام خونده بشه؛ حتی دوست دارم زمانی کتاب ازش چاپ بشه. اما از همه اینها مهم‌تر، می‌خوام هویتم رو با نوشتن، دوباره زنده کنم. چون که به لطف هوش مصنوعی، دیگه نمی‌تونم مثل سابق و تنها با برنامه‌نویسی، حس خلاقیت خودم رو ارضا کنم.تا الان نزدیک به صد تا دوبیتی نوشتم و قصد دارم تو هر پست ویرگول، ده تا از اون‌ها رو قرار بدم. دستچین هم نمی‌کنم کارهامو. بعضی‌ها رو بیشتر دوست دارم، بعضی‌ها رو کمتر. اما تقریباً همه رو، با همون ترتیب زمانی نوشتن، از اول به آخر اینجا می‌گذارم. همین دیگه... زیاده‌گویی نکنم. به مسلخ واژه‌ها خوش اومدین!در این گودال وهم‌آلود، دمی پرواز می‌کردمسقوطم را به شوق آسمان، آغاز می‌کردمدرون پیله‌ تاریک افکارم، ز تنهاییبرای مرگ هم گاهی کرشمه، ناز می‌کردمپیکر چوبی خود را بِسِپردم بر بادنغمه عاشقی و مهر کشیدم فریاداین کلاغان که کشیدم به بر خویش، دگرغارت مزرعه را پاک ببردند از یادتحفه‌ای منحوس بود از کودکی، شد باورممن نباشم لایق عشق و نباشد یاورمبعد مدت‌ها گدایی پیش پای دخترانعاقبت شد چاره‌ام، در آشتی با مادرمحبس کردی با سرانگشتان تن بیگار راعاقبت آتش کشیدی جان بی‌مقدار رامرگ من در بوسه بر لب‌های گلگونت گذشتدود و خاکستر نمودی این من سیگار راقایقی هستم در این دریای جامه بر تنتموج‌ها درمی‌نوردم، چین‌چین دامنتنور چشمانت مگیر از من که فانوس من استتا رسانم خود به ساحل، دکمه پیراهنتاینکه می‌خواهی شوم همسان تو، نبوَد روادر حصار عشق باید، هر دو تن فرمانرواما ز اضداد آمدیم و جذب همدیگر شدیمقطب‌های غیر هم‌نامیم در آهنربادر مکتب دلدادگی این رسم و مرام است؟حالا که شدم محرم تو، بوسه حرام است؟جان بر لبم آمد ز همین وعده‌ وصلتمُردیم و ندیدیم که آن روز کدام است!ندارد نای تیر افکندن او با شست خستهندارد پای شیر افکندن او با دست بستهببین صیاد خود افتاده دام اهل جنگلبه گَردش جمله حیوانات جنگل دسته دستهمن که با چینش این قافیه‌ها هست شدمواژه‌ها رقص‌کنان آمدند و مست شدمشاعری بیت و غزل در تن من بس که سرودعاقبت، شرح رخ یار، زبردست شدمكس ندیدش آنچه در این نامه‌ها اندوختمشعر من ناخوانده ماند و ماتم آمد، سوختمجامه‌ای بر قامت فریاد خود پوشاندم وسوزن و نخ را فراهم کرده لبها دوختماگر از این دوبیتی‌ها لذت بردید و دوست دارین که کارهای جدیدم رو به محض انتشار ببینید، می‌تونید تو کانال شخصی من در پیام‌رسان بله (word_shambles@)، همراهم باشید. البته که تو اینستاگرام و تلگرام هم هستم‌‌، ولی بنا به شرایط اینترنت فعلاً راه دیگری نیست.یکی از بهترین عکس‌هایی که از Nano Banana Pro و بر اساس متن یکی از اشعارم، خروجی گرفتم.</description>
                <category>سعید خمسه</category>
                <author>سعید خمسه</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 18:50:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنبیه سکوت: چرا از نشستن در «اتاق جو» می‌ترسیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/Novira/%D8%AA%D9%86%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%AA%D8%A7%D9%82-%D8%AC%D9%88-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%85-vpiuuwajvmvp</link>
                <description>بعضی فیلم‌ها برای من، همیشه تو ذهنم حک می‌شن. سلیقه‌ام اینطوریه که اگر اثری رو ببینم و بپسندم، معمولاً اینطور نیست که دوباره بنشینم و کامل نگاهش کنم. اما در عوض، اون سکانس‌های مهمش رو بارها و بارها نگاه می‌کنم و حتی دیالوگ‌هاش رو هم به خاطر می‌سپارم. Sound of Metal، یکی از همین فیلم‌هاست.من این فیلم رو اواخر سال ۹۹ و تو بحبوحه کرونا دیدم. دلیل اصلیش هم برام در ابتدا اسمش بود، از این بابت که خودم بسیار طرفدار موسیقی متالم. چون به برون‌سپاری خشم در من کمک می‌کنه؛ احساسی که هیچوقت نفهمیدم چقدر حق دارم تا به عنوان یک انسان، اون رو به شکلی سالم ابراز کنم.از بحث سلیقه موسیقی بگذریم... این فیلم اونقدری روی من تاثیر گذاشت که مدتی بعد دیدنش، متنی نوشتم. چیزی که در ادامه این نوشتار بهش خواهیم رسید. اما جالب اینجاست که هنوز، این اثر برام قدیمی و تکراری نشده. باز هم هر وقت دلم می‌گیره، می‌شینم و سکانس‌هایی از این فیلم رو دوباره مرور می‌کنم.شخصیت اصلی این فیلم، کاراکتری به اسم Ruben با بازی Riz Ahmed هست، اما من شدیداً تحت تاثیر بازی کاراکتری فرعی به نام Joe (با بازی Paul Raci) هستم. با اینکه بازیگر چندان مطرح و شناخته‌شده‌ای نیست، اما به قدری در این فیلم خوب و تاثیرگذار بازی کرد که نامزد جایزه اسکار شد. دلیل اینکه این نقش رو گرفت، این بود که فرزند یک خانواده ناشنوا، و زبان اشاره رو به خوبی مسلط بود و به طور کلی، زندگی واقعیش کاملاً با فضا و داستان فیلم همخوانی داشت.کاراکتر جو برای من، نماد مردی هست که به صلحی با خودش و آرامشی در ذهنش رسیده. هر وقت از غوغای این دنیای خسته می‌شم، باز به این فیلم پناه می‌برم تا بفهمم که سکوت چقدر زیباست؛ تا به خودم یادآوری کنم، همون چیزی که جو، جایی در فیلم به روبن می‌گه: اون مواقعی که من -تک و تنها- تو اتاقم مشغول نوشتن هستم، انگار برام بهشت خداست. اون مکان، هرگز تو رو تنها نمی‌گذاره.بازیگر نقش جو (Paul Raci)بلز پاسکال زمانی گفت: تمام مشکلات بشر از آنجایی ناشی می‌شود که یک فرد نمی‌تواند تنها با خود در یک اتاق بنشیند. مشاهده این فیلم شاید بتواند توضیحی برای درک این جمله عجیب در اختیار ما قرار دهد.فیلم صدای فولاد، با افتتاحیه‌ای به غایت کر کننده، خصوصاً برای مخاطب ناآشنا با این نوع موسیقی شروع می‌شود. ریتمی آرام که با درام‌نوازی کاراکتر اصلی فیلم، روبن (با بازی ریز احمد) اوج می‌گیرد و سمت و سویی تند و خشن پیدا می‌کند. تا جایی که در انتها، این غوغای گوش‌خراش به دوربین نیز سرایت و نگاه سرگیجه‌آور آن است که نصیب ما می‌شود.ریتم سریع و بی‌حاشیه فیلم در همان دقایق ابتدایی، ما را با بزرگترین ناپایداری روبن روبرو می‌کند. بله، او کر شده است. روبن در مسیر یافتن زندگی جدید خود، با کاراکتری به نام جو آشنا می‌شود که ریاست یک مرکز نگهداری از ناشنوایان با سابقه اعتیاد را برعهده دارد. در همان سکانس‌های آغازین، وقار و کاریزمای خاص این کاراکتر به نمایش درمی‌آید. او طوری از روبن و احوالش می‌پرسد که گویی مهم‌ترین مسئله حال حاضر اوست؛ سپس در ادامه دیالوگی تاثیرگذار فرا می‌رسد. جایی که به روبن تذکر می‌دهد که هدف از بودن در جمع ناشنوایان، یافتن راه‌حل برای آرامشی در ذهن است، و نه اصلاح مسئله ناشنوایی. چرا که به زعم او، ناشنوایی چیزی قابل حل کردن یا اصولاً معلولیت نیست. روبن که از درک جمله ناتوان است، به اجبار و آن هم زمانی که دوست‌دخترش او را تنها می‌گذارد، عضو جدید این جامعه می‌شود.جو در مسیر تطبیق دادن روبن با مسیر جدید زندگی خود، به او تعلیمات خاصی می‌دهد، و از جمله قدم اول اینکه &quot;ناشنوا بودن را یاد بگیرد&quot; و سپس به او تمرین نشستن در یک اتاق و نوشتن را پیشنهاد می‌دهد. چیزی که در ابتدا با مقاومت سخت روبن روبرو می‌شود، اما سعی می‌کند تا با آن خو بگیرد و ...بهتر است بیش از این به توضیح داستان فیلم و لو دادن آن مشغول نباشم. اما به عنوان نکته آخر، اگر بر این باورید که از دست دادن حس بینایی، باید به مراتب دردناک‌تر و سخت‌تر از نبود شنوایی باشد، دیدن این فیلم شاید بتواند شکی در این طرز فکر بیاندازد؛ و ما را بیش از پیش متوجه این حقیقت تلخ کند که، ما در اکثر مواقع از گوش‌هایمان به عنوان ابزاری برای پرت کردن حواس از دنیای درون بهره می‌گیریم. همین است که عادت پخش کردن موسیقی، روشن کردن تلویزیون یا گوش کردن به رادیو -خصوصاً زمانی که تنها می‌شویم- در ما نهادینه شده. اکثر ما در آزمون اتاق جو مردود خواهیم شد. ما قدرت خلوتی عمیق با خویشتن، و گوش دل سپردن به ندای درونی ذهنمان را نداریم.زمستان ۱۴۰۰</description>
                <category>سعید خمسه</category>
                <author>سعید خمسه</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 14:51:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرثیه‌ای برای روابط عاطفی: چرا ازدواجی نیستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed_khamseh/%D9%85%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%B9%D8%A7%D8%B7%D9%81%DB%8C-%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D9%85-xo9ns3vwkjfd</link>
                <description>رابطه برای من همیشه یه معضل بزرگ بوده. اما اینو تنها موقعی فهمیدم که بابتش خیلی تاوان دادم.از یه جایی به بعد، دیدم یه الگوی منحوسی همواره در حال تکراره. یه سری روابط کوتاه مدت که من تو اونها همیشه در حال زور زدنم و طرف مقابلم کار خاصی نمی‌کنه. با مطالعه کردن راجع به سبک‌های دلبستگی (Attachment Theory)، تونستم تا حدی بفهمم قضیه از چه قراره؛ اما هنوز باید چندین بار دیگه هزینه احساسی می‌دادم.پارسال نشستم و تو یه نوشتار سه‌بخشی با عنوان &quot;او یک فرشته بود&quot;، خاطراتم رو از تمامی روابط اخیرم نوشتم. به این قصد که بتونم به یه جمع‌بندی راجع خودم و ارتباط عاطفی برسم. این متنی که در ادامه میاد، بخش انتهایی همون نوشتاره. نمی‌دونم به درد کسی می‌خوره یا نه. ولی امیدوارم این صداقت گزنده با ناکامی‌های عاطفی خودم، برای کسی با شرح حالی نزدیک به من، مرهم و امیدی باشه و حداقل، بدونه که تنها نیست.اینک و در ۳۷ سالگی، هنوز هم گاهی سایه زخم‌های کهنه آرام و بی‌خبر بر زندگی‌ام می‌افتد. حسرت عمیق دوران کودکی که کمرنگ بودن آغوش گرم مادر بود، هنوز در اعماق ذهنم لانه دارد و بی‌رحمانه شکل نگاه من را به دنیا و زنان تغییر داده است. واقعیت این است که با همه اصراری که به منطق دارم، گاهی خودم را در میان این باور گرفتار می‌بینم که زن‌ها موجوداتی‌اند فرصت‌طلب، حیله‌گر و مسئولیت‌گریز؛ کسانی که در روابط، بیش از هرچیز به سود و منفعت خود می‌اندیشند.خوب آگاهم که این نگاه تنها توجیهی برای ناکامی‌های خودم است. طرز فکری که سر ستیزه با زنان دارد؛ نه منطقی است و نه عادلانه. اما ما آدمیان، با مغزهای معیوب کوچکمان، ظرفیت اندکی برای خردورزی ناب داریم و تلخی ماجرا در این است که حدس می‌زنم در این افکار ناسپاس نسبت به جنس مخالف، تنها نیستم؛ احتمالاً بسیاری با زخمی مشابه درگیرند. چیزی که از درون می‌سوزاند، گاهی عمیق‌تر از هر رابطه ناسالمی.مدتی پیش فیلمی دیدم؛ داستان پسری بود که دل به دختری با اختلال وسواسی-جبری بسته بود. دختری که مدام دست‌هایش را شست‌وشو می‌داد و از هرگونه آلودگی و میکروب هراس داشت. پسر با همه شوق و توانش، سعی در نزدیک شدن داشت. رابطه‌ای بین آنها رقم خورد و بالاخره روزی بوسه‌ای میانشان رد و بدل شد. اما همین لمس لب‌ها، دختر را شدیداً به وحشت انداخت؛ آن‌قدر زبانش را با شوینده شست تا مسموم شد. رابطه‌شان با همین ریتم بیمار ادامه یافت تا روزی که برای همیشه پایان گرفت.من در این دختر بیمار، شباهت‌های زیادی با بخشی از ما آدم‌ها می‌بینم؛ کسانی که گویا سخت‌افزار لازم برای یک رابطه سالم را در اختیار ندارند. بارها ارتباطی را آغاز می‌کنند، بارها شکست می‌خورند و چنین می‌شود که بعد از مدتی، دیگر شوقی برای یافتن عشق باقی نمی‌ماند و تنهایی، سرنوشت محتوم آنها می‌شود.آیا ما رابطه عاطفی را زیاده از حد بزرگ نکرده‌ایم؟ این ترس بیمارگونه از تنهایی از کجا می‌آید، وقتی می‌دانیم انسان ذاتاً تنهاست؟ مگر جز این است که رابطه عاطفی تنها یک تکه از پازل زندگی است؟ مگر نمی‌شود کسی به بهترین شکل در کار و خلاقیت بدرخشد، اما در عشق، شهری ویران را پشت سر بگذارد؟ من فکر می‌کنم تعادل افسانه‌ای دور از دسترس است؛ زندگی، با تمام معنا و انسانیتش، برآمده از همین ناکامی‌ها، دردها و عدم تعادل‌هاست. زخم‌هایی که هرگز التیام کامل نمی‌یابند.با آگاهی کامل به ذهنیت تلخ خود نسبت به رابطه، در حال نوشتن این بندهای نهایی هستم. دروغ چرا، من نیز با شوپنهاور موافقم که «عشق، فریب طبیعت برای بقای نسل است». هنوز هم مواقعی فکر می‌کنم که رابطه زن و مرد حداقل در شکل ابتدایی خود، تماماً یک بازی پنهان و معامله‌ای زیرپوستی بر سر غرائز ابتدایی‌شان است. برای من، روابطی مانند رابطه والدین با فرزندان که از انگیزه جنسی به دورند، بسیار زیباتر، زلال‌تر و درخشان‌تر به نظر می‌رسند.چه این نگاه درست باشد چه نه، برای من کارآمد است؛ نگرشی که بسیار سعی دارم تا خودم به کنار، حداقل به دیگران ضرری وارد نکند. هر چه باشد، برای منی که سررشته خاصی از الفبای محبت‌ورزی ندارد، چه مکانیزم دفاعی بهتری می‌توان پیدا کرد؟ من به خوبی می‎توانم با هزار و یک دلیل‌تراشی، رابطه عاطفی را کم‌اهمیت جلوه دهم. اما با این وجود گاهی تنهایی، با همه زیبایی‌اش، سخت می‌شود؛ شب‌هایی حسرت یک آغوش گرم، از هر فکر دیگری برایم پررنگ‌تر می‌شود.در انتهای همان فیلم، دوست آن دخترک بیمار، به او دلداری می‌دهد که او جوان و تازه اول ماجراست و قطعاً فرصت‌های بیشتری در زندگی برای تجربه دوباره یک رابطه رمانتیک در اختیار خواهد داشت. با اینکه آن دیالوگ‌ها را رویایی خام و مضحک یافتم، اما کسی چه می‌داند؟ زندگی سرشار از اتفاقات ناگهانیست. شاید روزی من نیز، عشقی واقعی را در زندگی‌ام تجربه کنم. اما برایم بسیار مهم‌تر است که یاد بگیرم، دیگر تمامی هویت خودم را بر سر رابطه عاطفی قمار نکنم. باغ دلم خشکسال است و خانه‌ای در آن سوخته؛ اما دیگر در میان این آوار، به دنبال راه فرار نمی‌گردم.تابستان ۱۴۰۴</description>
                <category>سعید خمسه</category>
                <author>سعید خمسه</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 10:01:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میم مثل مادر، پ مثل پدر</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%D9%85%DB%8C%D9%85-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1-%D9%BE-%D9%85%D8%AB%D9%84-%D9%BE%D8%AF%D8%B1-o5okup7iditb</link>
                <description>سال ۱۴۰۲ و برای اولین بار، رفتم به جلسه تراپی دسته‌جمعی. اونجا روانشناس از ما خواست که برای والدین خودمون، یه نامه بنویسیم. تو همون مدت زمان کم، من یه متن کوتاهی نوشتم و با رضایت خودم، برای بقیه هم خوندم.اون تراپی رو نیمه کاره رها کردم (بنا به دلایلی که در این مقال نمی‌گنجد). اما، این ایده نامه به والدین و در حقیقت، تحلیل ارتباطم با اونها، منو رها نکرد. اینطور شد که تا مدت‌ها ذهنم درگیر بود و بالاخره بعد از یک ماه تفکر و بغض، تونستم یه متنی رو بنویسم.عجیب اینجاست که بعد از دو سال، هنوز که هنوزه و وقتی که می‌خونمش، بغض می‌کنم. متنی که برای پدر و مادرمه، ولی براشون هیچوقت نخوندمش و نخواهم خوند. تصمیمی که عامدانه بود و از همون موقع نوشتنش گرفتم؛ چون نمی‌خواستم بررسی رابطه‌ام با اونها، جنبه رودربایستی بگیره و خیلی سعی کردم که تا حد امکان، سوگیری کمتری داشته باشم.این متن رو دو سال پیش تو اینستاگرام منتشر کردم. با کمترین ویرایش و با همون عنوان اصلیش، اینجا بازنشر می‌کنم.پدر و مادرم، از جهات مهمی شبیه یکدیگرند. برای هر دوی آنها وقتی صحبت از نیازهای فرزندان می‌شود، آن را چیزی محدود به خورد و خوراک، پوشاک و به طور کلی، مسائل فیزیکی می‌دانند و به نظر می‌رسد که گویا با مفهومی چون نیاز عاطفی، بیگانه باشند. هر دو نگاه سنتی خود را کماکان حفظ کرده و با هضم تغییرات دنیای مدرن، مشکلاتی اساسی دارند. برای آنها، مفهومی به نام لذت بردن از زندگی گویا به فراموشی سپرده شده، یا از اساس دچار اشکال است و هر چه که باقی مانده، تکلیف و وظیفه و اجبار است.روزی از هر دوی آنها این سوال را پرسیدم که اگر غول چراغ جادو واقعیت داشت و از آنها تقاضای سه آرزو را می‌کرد تا برایشان انجام دهد، چه چیزهایی را می‌خواستند؟ پدرم اعتنای خاصی برای پرسشم قائل نشد و از جوابی روشن طفره رفت، یعنی اصولاً خواسته‌ای نداشت و گفت اگر چیزی هم بخواهد، برای فرزندان است. اما جواب مادرم بسیار جالب توجه بود. آرزوی اول و دومش، به ترتیب سلامتی و موفقیت برای خود و فرزندانش بود، و خوب خاطرم هست که سلامتی را ابتدا برای خودش آرزو کرد، و نه ما. اما وقتی آرزوی سوم را از او جویا شدم، کمی مکث کرد و سپس با کمی عذاب وجدان گفت، این آرزوی سوم در حقیقت باید قبل از همه و در جایگاه اول باشد. آن آرزو چه بود؟ ظهور آقا امام زمان.دوران کودکی چندان خاطرم نیست، اما با این حال یاد ندارم که از سوی والدین، مورد نوازش فیزیکی قرار گرفته باشم. اصولاً کارهایی مثل بغل و بوسه در قاموس پدر و مادرم تعریف نشده بود و نیست. از سوی دیگر، یاد ندارم که چندان درگیر پرسش از روزگارم در مدرسه، دوستانم یا احوال کلی‌ام بوده باشند. خوب خاطرم هست که عطشی سیری‌ناپذیر برای جلب رضایت آنها داشتم و عجیب آنکه هرچه بیشتر تلاش می‌کردم، کم‌تر نتیجه می‌گرفتم. هیچگاه نفهمیدم که فارغ از انجام کارهای خوب، می‌توانم تنها به خاطر ذات انسانی خود، دوست‌داشتنی باشم. بزرگتر که شدم، فهمیدم که ریشه ناکامی‌های عاطفی زندگیم را باید در همین احوال کودکی جستجو کرد، چرا که الفبا و زبان محبت را به خوبی یاد نگرفتم. در دوران نوجوانی، روزی از مدرسه کتک‌خورده و گریان به خانه برگشتم و در جواب، تنها با غرولند و استهزای مادرم روبرو شدم. شاید همانجا بود که حسی به نام خشم را در خود سرکوب کردم و اینطور نتیجه گرفتم که هیچوقت کسی قرار نیست به احساسات من بهایی دهد. پدرم نیز از سمت دیگر، روی خوشی به روحیه کنجکاو و پرسشگرم نشان نمی‌داد، و همین بود که تا مدت‌ها از صحبت در جمع ترس داشتم، مبادا که فکر کنند یک احمقم. برخی از رفتارهای والدین، تاثیرات مخربی روی من گذاشت که تا مدت‌ها با عواقب آن درگیر بودم (و هستم)، اما با این حال دور از انصاف است که کودکی‌ام را سرتاسر سیاه و تلخ و تاریک بدانم. اتفاقات شیرین و زیبا در آن واقعاً کم نیست؛ اما شاید حسرت بزرگم این باشد که نقش والدینم در آن لحظات دلچسب -آنطور که باید و شاید- پررنگ نیست.در اوایل جوانی، با دختری وارد رابطه شدم. مرا واقعاً دوست داشت و برای پیشبرد رابطه از جان و دل مایه می‌گذاشت. اما بی‌دلیل از او دل بریدم و به رابطه‌ای دیگر وارد شدم که فرد مقابل مرا نمی‌خواست. بیشتر از یک دهه زمان، چندین و چند رابطه کوتاه‌مدت و انبوهی مطالعه و خودکاوی لازم بود تا به این الگوی شوم تکرار شونده، این زور زدن‌های بی‌حاصل برای گدایی محبت پی ببرم، و بفهمم که این مشکلات ارتباطی، ریشه در کودکی و گذشته دارد. سنگ بنای آغاز تفکر راجع به والدینم، همین روابط سمی بود و ریشه‌یابی این معضل، در گروی فهم و تحلیل اولین رابطه خودم با جنس مخالف بود: ارتباط با مادرم.نقد والدین، کاری بسیار سخت و از لحاظ احساسی، درگیر کننده است. در گفتار برخی افراد، چیزی جز توصیفی مبهم از خوبی‌های والدین و تلاش برای تقدیس آنها وجود ندارد. البته چنین رویکردی کاملاً قابل فهم است، چرا که هر چه باشد، بالاخره هستی و حیات خود را مدیون والدین هستیم و شاید همین حس است که باعث می‌شود نتوانیم در رفتار آنها نسبت به خود، عمیق شویم؛ گمان می‌بریم که نقد رویکرد آنها، خیانت و ناسپاسی در حق زحماتیست که برایمان کشیده‌اند. در حالی که تکریم و محبت، زمانی ارزنده است که در پس آن، نگاهی بالغانه و انسانی نهفته باشد. یعنی از این طرز فکر بچگانه دست شسته باشیم که والدین خود را خیر (یا مواقعی شر) مطلق بپنداریم و بپذیریم که آنها نیز حاوی خصلت‌های خوب و بد خود هستند.این نکته مهم را هم باید خاطرنشان کرد که آنچه ما به عنوان قصور والدین در حق خود تلقی می‌کنیم، شانس بالایی دارد تا ناآگاهانه و غیرعمدی باشد. هر چه باشد، آنها هم روزی فرزند بوده و قطعاً در محیطی ایده‌آل بزرگ نشده‌اند. آنها هم سرشار از حسرت‌ها و نیازهای بی‌پاسخ خود بوده‌اند. دور از انصاف است که در تحلیل پریشان‌حالی خود، نقش والدین را در نظر بگیریم و سپس در جستجوی چرایی رفتار آنها، نحوه تربیت و رفتار والدینشان را نادیده بگیریم. شاید در تلاش برای جستجوی ریشه، باید به رفتار پدربزرگ‌ها، مادربزرگ‌ها و سپس والدین آنها و همینطور الی آخر پرداخت. اما این بازگشت دیوانه‌وار به گذشته -حتی اگر ممکن باشد که نیست- چیزی را حل نمی‌کند. نکته مهم‌تر این است که جایی بالاخره طرحی نو درانداخته شود. تحلیل گذشته نباید تنها به نقد منحصر شود، بلکه باید در خدمت جستجوی زبان جدیدی باشد که ارتباطی عمیق‌تر را با والدین فراهم سازد.همین اواخر بود که شبی دیروقت به منزل والدین برگشتم. همگی خواب بودند. مادرم کاسه غذایم را روی سماور گذاشته بود و آن را با یکی از این درب‌های قابلمه پوشانده بود، از آن مدل‌هایی که حاوی منفذی ریز برای خروج بخار هستند. مادرم همان روزنه کوچک را هم با تکه کاغذی مسدود کرده بود تا گرما از آن خارج نشود و غذا بهتر گرم بماند. نمی‌دانم اصلاً چطور شد که چنین چیزی به چشمم آمد، اما همین قضیه به ظاهر ساده در من جرقه تفکری جدید را رقم زد، مغزم تکانی سخت خورد و با خود اندیشیدم: مگر یکی از اشکال محبت، نمی‌تواند همین توجه‌های ساده، کوچک و به ظاهر بی‌اهمیت باشد؟واکاوی گذشته، گرچه به کرات مرا گریان ساخت، اما حکم همان شستشوی دیدگان را نیز داشت تا بتوانم والدینم را «جور دیگری» ببینم و عجیب آنکه در فرآیند سخت مواجهه با واقعیت و قضاوت رفتار آنها، هر چه بیشتر کمبود و خطاهایشان را پذیرفتم، مهر و محبتشان نیز بسیار بیشتر از قبل به چشمم آمد. فهمیدم که انتظارم از آنها، اینکه آنطور که خود می‌خواهم دوستم بدارند، خودخواهانه و غیرمعقول است. ضمناً، من که قبلاً و پیش خود به داشتن درکی مخدوش از محبت اعتراف کرده بودم؛ پس چرا این احتمال را سبک و سنگین نکنم که شاید همین میراث منحوس، مرا نسبت به محبت والدین نابینا ساخته باشد؟قضیه این نبود و نیست که والدینم اهل محبت کردن نباشند، بلکه نکته اینجاست که تمرکز آنها، تنها روی روش خاصی از ابراز علاقه است. آنها اصلاً با تماس فیزیکی یا ابراز علاقه زبانی راحت نیستند؛ اما در میان پنج زبان عشق، به شدت اهل خدمات‌رسانی و هرگونه کمک ممکن به اطرافیان خویشند. آنها اساتید بی‌نظیری در برگزاری مراسم دورهمی (ناهار یا شام) و دعوت از فرزندان و مواقعی فامیل هستند. با اینکه سواد چندانی ندارند، اما برخی از بزرگترین درس‌های زندگی را می‌توان از آنها یاد گرفت. مادرم تعلیم دهنده‌ای نمونه برای شکرگزاری، و پدرم اسوه ثبات خلق است. مادرم پادزهری بهتر از قدردانی برای ناملایمات زندگی نمی‌شناسد، و پدرم در گیر و دار تلاطم روزگار، نه خیلی خوشحال می‌شود و نه خیلی‌ ناراحت.آیا اگر خودم غول چراغ جادو را در اختیار داشتم، ممکن بود آرزو کنم که کودکی متفاوتی داشته باشم؟ به گذشته‌ای برگردم که والدینم از لحاظ احساسی پربارتر و گرمتر بودند، نوازش‌های بیشتری نصیبم می‌کردند و برایم از آغوش آنها سهمی بود؟ نه، من چنین آرزویی ندارم. باورم این است که هر انسانی، محکوم به تجربه زخم‌های والدینش است. بازنویسی گذشته تنها نوع رنج را تغییر می‌دهد، وگرنه در اصل وجود آن شکی نیست. از سوی دیگر، همین غفلت احساسی از سوی آنها بود که مرکز کنترل درونیم را قوی ساخت؛ چیزی که خود را -فارغ از درست یا غلط بودن آن- مسئول اکثر رویدادها و خصوصاً احساسات بد دیگران می‌دانست. درست است که همین تحفه ناجور کودکی، منجر به هزینه دادن‌های بی‌شمار، مشت خوردن‌های بی‌دلیل در رینگ احساس و خرج از کیسه عزت نفسم شد، اما مثبت‌ترین ویژگی‌های شخصیتم نیز، مدیون همین ناکامی‌هاست. مگر جز این است که داشته‌های ما در زندگی، روی دیگر نداشته‌های ما حساب می‌شوند؟والدین من قطعاً بهترین پدر و مادر دنیا -به معنی واقعی کلمه- نیستند. از این بابت که احتمال بالایی می‌دهم که والدینی آگاه‌تر از آنها در دنیا وجود دارند که توانسته‌اند فضای رشد بهتری را برای فرزندانشان ایجاد کنند. اما وقتی که آنها را با توجه به خاستگاه فرهنگی و ظرف زمانه خودشان می‌سنجم، من نیز مانند خودشان قطعاً معتقدم که هر چه در توان داشته، برای ما انجام داده و کوتاهی خاصی نداشته‌اند. از همین بابت، اینکه بخواهم آنها را مقصر ناکامی‌های خویش تلقی کنم، نامنصفانه و غیرمعقول به نظر می‌رسد.اما حتی اگر والدین، مسبب اصلی دردهای ما باشند، باید آن زخم‌ها را بوسه زد و پذیرفت؛ چرا که ما در مقابل نزدیک‌ترین آدم‌های زندگی خویش، بیشترین آسیب‌پذیری را نیز داریم. ولی همین نقطه ضعف، زمانی که واقعاً بفهمیم که عشق و علاقه آنها به ما بی‌مقدار است، کاملاً رنگ می‌بازد. روزی به شوخی از مادرم پرسیدم که از یک تا صد چه مقدار دوستم دارد؟ اما او خیلی جدی در جوابم گفت: صد و یک.تیر ۱۴۰۳پدر و مادر - یلدای ۹۹</description>
                <category>سعید خمسه</category>
                <author>سعید خمسه</author>
                <pubDate>Fri, 01 May 2026 10:40:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از کیبورد تا قلم: هویتی که آفلاین هم کار می‌کند</title>
                <link>https://virgool.io/@saeed_khamseh/%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%DB%8C%D8%A8%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D8%AA%D8%A7-%D9%82%D9%84%D9%85-%D9%87%D9%88%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D9%81%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%87%D9%85-%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D8%AF-xegr11yt0fvt</link>
                <description>یک سوال بپرسم؟ اگر 300 سال پیش به دنیا اومده بودید، زمانی که هیچ خبری از اینترنت و گوشی نبود، چه شغلی رو انتخاب می‌کردید؟ من یکی خودم حتماً نویسنده می‌شم. احتمالاً هم از اینایی که برای پادشاهان مدح و ثنا می‌نویسند و کیسه‌های سیم و زر می‌گیرند.سوال جالبیه، نه؟ این رو رئیسمون چند ماه پیش ازمون پرسید و من از قبل پاسخی آماده براش داشتم. اما چرا؟ دلیلش برمی‌گرده به تجربه دوران خدمت.من سربازی رو یه جای دور افتاده‌ای، تو یکی از روستاهای اطراف آبگرم قزوین گذروندم. دور از هر گونه لپتاپ و گوشی و ... وضعیت خوبی نداشتیم، سرباز کم بود و من با اینکه ستوان سوم بودم، مجبور بودم هر شب نگهبانی بدم. اما دو روز خاص رو اونجا خوب یادمه. خیلی خیلی خوب.قرار بود همه بچه‌ها برن کاری انجام بدن و برای همین رسماً تو موضع هیچ کسی نبود. نمی‌گم پادگان، می‌گم موضع؛ چون ما فقط داخل یه محوطه سیم خاردار بودیم با چند تا کانکس و اتاقک. چون کار فیزیکی بود و منم بی‌مصرف، بهم گفتن که نگهبان باشم؛ از ساعت 6 صبح تا 12 ظهر. تک و تنها و بالای تپه، کنار یه توپ 23 میلی‌متری.من تو همون دو روز، دو تا از بهترین شعرام رو نوشتم، و از کل اون دوران خدمت، حس می‌کنم همون دو روز رو واقعاً زندگی کردم.البته، این نوشتن چیزی نبود که اون موقع جرقه بخوره. قضیه برمی‌گرده به قبل‌تر و اوائل بیست سالگیم که با نوشتن داستان کوتاه شروع شد. استعدادم بد نبود، بازخورد محیط بیرونی هم چنین چیزی رو می‌گفت. حتی یادمه یکی از نوشته‌هام رو یه سایتی منتشر کرد. جلوتر رفتم تو فاز شعر. ولی خب، از اینا به اصطلاح نون و آب درنمی‌اومد. برای همین دیگه تمرکزم رو گذاشتم رو همون کار برنامه‌نویسی.جلوتر که بیشتر درگیر کار و استارت‌آپ شدم، یک Plan B برای خودم ساختم. با خودم اینطور گفتم که اگر جایی باشم که دیگه دسترسی به اینترنت و لپتاپ نباشه (مثلاً اگر به جرم قتل بیفتم زندان)، تکلیفم مشخصه: نوشتن، نوشتن و نوشتن. دوران خدمت همیشه به بچه‌ها می‌گفتم: من تو چیزهایی خوبم که حرف اولشون با ک شروع میشه: کیبورد، کامپیوتر، کیس. به این نتیجه رسیدم که کاغذ هم بهشون اضافه کنم.بگذریم، بیاییم کمی جلوتر. کار من، مصاحبه و جذب نیروهای برنامه‌نویس برای شرکت‌های خارجی بود. می‌گم بود، چون دیگه نیست. از همون دی ماه که اینترنت قطع شد، من هم به نوعی رفتم تو فاز تعلیق. بیکار شدم.اما خب، اینجا بود که اون تجربه خدمت تو گوشم دوباره زنگ زد. شروع کردم دوباره به قلم‌فرسایی؛ تنها پناه من تو اون روزهای خیلی سخت. برای اولین بار، دوبیتی رو امتحان کردم. خیلی کوتاه، مختصر و مفید (شاید هم غیرمفید). چون دست و دل خودم به طولانی نوشتن نمی‌رفت و هم اینکه به ذهنم میاد که مخاطب امروزی، حال و حوصله متن بلند رو نداره (نمونه‌اش همین متن).خب، برگردیم به امروز. همین الان که دارم اولین مطلب خودم رو برای سایت ویرگول می‌نویسم، 61 روز از قطعی اینترنت می‌گذره و 4 ماه از بیکار شدن من. اما واقعیتش رو بگم؟ حس و حال خودم خیلی بد نیست. چون می‌دونم که خیر و شر این دنیا، هیچکدوم دوامی نداره.این روزها کار خاصی ندارم. واقعیت، دارم هنر هیچ کاری نکردن رو تمرین می‌کنم. همین که روتین روزمره خودم رو حفظ کنم، هنر کردم: بازی کامپیوتری، نوشتن و ورزش. البته به دلیل شرایط اینترنت، دیگه نمی‌تونم توی کانال تلگرام و اینستاگرام، آثار فاخر خودم رو منتشر کنم. این شد که تو بله کانال زدم و الان هم که اومدم تو ویرگول.چرا اومدم اینجا؟ قطعاً چون می‌خوام شنیده بشم (البته درست‌ترش: خونده بشم)، اما این برای من فایده اصلی قضیه نیست و نباید هم باشه. دل بستن به چشم دیگری برای مطالعه کارهات، امید عبثیه. به نظرم قضیه بیشتر کاوش خود و خودآگاهیه (یهو فیلسوف شدم).اینجا احتمالاً بخشی از نوشته‌های قبلیم خودم رو بگذارم. چیزهایی که پیش‌تر تو اینستاگرام نوشته بودم. نوشته‌های نثر من، معمولاً تحلیل خودمه، یا روابطم. خیلی به درد کسی نمی‌خوره. شاید، شاید، یه اپسیلون شعرها رو کسی خوشش بیاد. کلام طولانی شد. به عنوان حسن ختام، یکی از همون دوبیتی‌ها رو تقدیم می‌کنم خدمتتون:آن یکی پرها سفید و این یکی مشکی‌پر استهر دو می‌گویند: «یکرنگی کمالی برتر است»حاصل هم‌فکری بین کبوتر با کلاغحکم اعدام همین تنهاترین گورخر استعکسی که با بی‌حوصلگی و شتاب‌زدگی تمام با AI و براساس متنی که نوشتم، تولید شده.</description>
                <category>سعید خمسه</category>
                <author>سعید خمسه</author>
                <pubDate>Wed, 29 Apr 2026 12:11:41 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>