<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سعیده کرمانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saeede.kermani</link>
        <description>اونی که دوست داشت نویسنده بشه...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 19:50:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/16949/avatar/wnUFmL.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سعیده کرمانی</title>
            <link>https://virgool.io/@saeede.kermani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>در بحر تفکر</title>
                <link>https://virgool.io/@saeede.kermani/%D8%AF%D8%B1-%D8%A8%D8%AD%D8%B1-%D8%AA%D9%81%DA%A9%D8%B1-ihlijrpeu6nl</link>
                <description>این روزها روزهای سختی‌ست. روزهایی که اتفاقای خوب کمتر می‌افتد. روزهایی که باید با واقعیت روبه‌رو بشی. اینکه زندگی شبیه قصه‌های بچگی نیست. اینکه یه وقتایی حتا اگه کارتو دوست نداری باید ادامه‌اش بدی و نمی‌تونی رهاش کنی و بری. اینکه باید صبور باشی و قدم‌های کوچیک برای تغییر وضعیتت برداری و حتا اگه نتیجه‌ای ندیدی هم ناامید نشی و ادامه بدی. اینکه قرار نیست مثل تو فیلم‌ها شاهزاده‌ی سوار بر اسب سفیدت بیاد و تورو با خودش سوار اسب کنه و ببره. اینکه واسه داشتن ذره‌ای آرامش باید خیلی چیزارو فدا کنی...این روزها روزهای سختی‌ست. روزهای گذار از کودکی به بزرگسالی. روزهای مواجهه با حقیقت‌های تلخ نخراشیده و نتراشیده‌ی بزرگسالی. روزهایی برای یاد گرفتن صبوری...باشد که به سلامت از این کارزار بگذریم...</description>
                <category>سعیده کرمانی</category>
                <author>سعیده کرمانی</author>
                <pubDate>Sun, 08 Aug 2021 15:44:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رها در میان آب</title>
                <link>https://virgool.io/@saeede.kermani/%D8%B1%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%A8-ht8de6lf32bm</link>
                <description>نشسته بودم لب ساحل، صدای نامجو میومد که می‌گفت مرا یادت هست... مثل همیشه داشتم آدما رو نگاه می‌کردم، این کارو دوست دارم. این‌که ساعت‌ها بشینم و فقط به آدما نگاه کنم و سعی کنم از برخورداشون حدس بزنم تو زندگی‌هاشون چی می‌گذره. که بچه‌هارو ببینم که فارغ از همه‌چیز دارن عشق می‌کنن کنار دریا، که دلم بخواد بتونم یه بار دیگه تو زندگیم اونجوری بی‌دغدغه از زندگی لذت ببرم. مشغول نگاه کردن آدما بودم که یه خانوم حدودن چهل ساله با یه تی‌شرت زرد خوش‌رنگ رفت سمت آب. پاشو گذاشت توی‌ آب. آب سرد بود. آروم آروم می‌رفت جلو. وسط راه دیدم یه آقایی از وسط آب اومد دنبالش و دستشو گرفت، آروم آروم با هم رفتن جلو. موج که می‌زد خانومه محکم بازوی همسرشو می‌گرفت یا اگه می‌افتاد همسرش قبل افتادن می‌گرفتش... یه ساعتی تو آب بودن. عالی بودن حالشون خوب بودن. با هر یه موج کلی می‌خندیدن و من محو تماشاشون...اونا لذتشونو از دریا بردن و رفتن. من موندم و صدای نامجو و فکرام، که کی می‌دونه تو زندگی‌شون چه خبره؟ که از فردا دوباره قراره غم نان گریبان‌گیرشون بشه. که شاید زندگی همین باشه فقط، خوشی‌های کوچیک در بین سختی‌های بزرگ...</description>
                <category>سعیده کرمانی</category>
                <author>سعیده کرمانی</author>
                <pubDate>Tue, 02 Apr 2019 09:47:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال‌ِ خوب، همه با هم!</title>
                <link>https://virgool.io/@saeede.kermani/%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%87%D9%85-twjuyqpi9ywq</link>
                <description>می‌دونین به‌نظرم مهم‌ترین چیزی که همیشه تو همه‌ی آموزش‌هایی که به ما دادن(چه تو مدرسه و چه تو خونه) جا افتاده خوشحال بودنه. داشتن حال خوبه. اینو وقتی می‌ریم بیرون می‌بینیم؛ تو مترو، تو اتوبوس، تو خیابون، سرکار، سرکلاس همیشه یه سری آدم بداخلاق اخمو می‌بینیم که درگیرن تو فکرای خودشون که وقتی چشم تو چشم می‌شی باهاشون فقط یه چشم غره بهت میرن و سرشونو برمی‌گردونن. این آدما ماییم، جامعه‌ی ماست. من نمی‌دونم چرا این‌جوریه، در حیطه‌ی تخصص من هم نیست دونستنش، ولی یه عالمه کار ساده و کوچیک و کم‌هزینه هست که اول از همه حال خودمونو خوب می‌کنه و در مرحله‌ی بعد حال آدمای کنارمونو و من در حد توان خودم می‌خوام ازشون حرف بزنم.اول از همه باید خودتونو دوست داشته باشین، تا خودتونو دوست نداشته باشین محاله بتونین آدمای دورتون رو دوست داشته باشین. هیچ‌کدوم از ماها آدمای کاملی نیستیم ولی هرکدوم در نوع خودمون منحصر به فردیم، هرکدوم یه عالمه اخلاق بد داریم که حتا خودمونو ناراحت می‌کنه ولی احتمالن تلاش می‌کنیم که اونارو تو خودمون درست کنیم. هرکدوم یه عالمه مشکل داریم که زیر حل کردنشون داریم اذیت می‌شیم ولی با این همه دووم اووردیم و سعی می‌کنیم قوی باشیم. هیچ‌کس کامل نیست ولی این دلیل نمی‌شه که دوست‌داشتنی نباشه. پس مهم‌ترین کار دوست داشتن خودتونه. بهترین شروع هم اینه که هر روز صبح تو آیینه وقتی دست و صورتتونو می‌شورین به خودتون لبخند بزنین(من خودم یه‌کم فراتر هم می‌رم و تو آیینه قربون‌صدقه‌ی خودم هم می‌رم راستش. اصلنم خودشیفتگی ندارم.).  وقتی روزتونو شروع می‌کنین یه عالمه چیزای کوچولو هست که حالتونو خوب کنه، مثل دیدن برگایی که با باد پاییزی میر‌قصن و می‌ریزن. مثل قطره‌های بارون که می‌خورن رو شیشه. لازم نیست هرروز ارتقای شغلی بگیرین یا از بانک زنگ بزنن که برنده‌ی ماشین شدین که حالتون خوب بشه، همین چیزای کوچیک می‌تونه حالتونو خوب کنه. یادتون میاد که وقتی بچه بودیم واسه ساختن یه آدم برفی چه‌جوری ذوق می‌کردیم. انگار که همه‌ی دنیارو بهمون دادن. نمی‌دونم چی شد که اون‌جوری ذوق کردن یادمون رفت؟!!حالا که خودتونو دوست دارین و با خودتون مهربونین باید بدونین که آدمای دور و برتون هم عین شمان. اگه بدونین که چه درگیری‌هایی دارن و چه دغدغه‌هایی قطعن از تعجب شاخ در‌میارین(می‌تونم شرط ببندم.). پس قضاوتشون نکنین. لازم نیست که عاشقشون باشین فقط بدونین که اونا هم درگیرن. و نمی‌دونین یه لبخند ساده‌ی شما چه‌قدر می‌تونه حال لحظه‌شونو خوب کنه. پس به بقیه هم لبخند بزنین همون جوری که به خودتون لبخند زدین. تو مترو وقتی با یکی چشم تو چشم می‌شین لبخند بزنین. مطمئن باشین که اون در جواب بلند نمی‌شه شمارو کتک بزنه بلکه اونم بهتون لبخند می‌زنه و به همین راحتی چند ثانیه حالتون خوب می‌شه. تو محل کار و دانشگاه با آدما سلام و احوال‌پرسی کنین. اونا آدمن، میز و صندلی نیستن که بخواین بی‌تفاوت از کنارشون بگذرین. بهشون سلام کنین حال خودشونو بپرسین و از چیزایی که براشون مهمه بپرسین و درموردشون گپ بزنین باهاشون. باورتون نمی‌شه ولی به همین راحتی می‌تونین یه عالمه دوست پیدا کنین. من وقتی کنار دوستامم همیشه به من غر می‌زنن که چرا هرکس رد می‌شه با تو سلام و احوال‌پرسی می‌کنه. چه‌جوری انقدر دوست داری؟ و جوابش همینه که با آدما درمورد چیزایی که دوست دارن صحبت کنین و به حرفاشون گوش بدین. می‌دونم همه‌ی آدما به اندازه‌ی من برون‌گرا نیستن که بخوان با همه‌ انقدر گرم بگیرن ولی این‌که با آدمایی که هر روز می‌بیننشون معاشرت کنین قطعن حالتونو خوب می‌کنه.( نکته‌ی درگوشی وقتی با آدما حرف می‌زنین، اونارو به اسم صدا کنین، هیچی بیشتر از اسمشون اونارو به‌ وجد نمی‌آره.)مهم‌ترین نکته انتقاد نکنین از آدما( اینو من روزی صدبار به خودم می‌گم ولی باز شب که بر‌می‌گردم خونه می‌بینم که بازم انتقاد کردم از دوستام. همون اولم گفتم که هیچ‌کس کامل نیست دیگه.). فقط یه لحظه فکر کنین به وقتی که یکی ازتون انتقاد کرده،‌ شرط ‌می‌بندم که ری‌اکشنتون این بوده که گارد گرفتین و شروع کردین به توجیه کارتون،‌ نه؟ پس وقتی شما هم از بقیه انتقاد می‌کنین اونا‌ هم همین عکس‌العمل رو نشون می‌دن گارد می‌گیرن و از دستتون ناراحت می‌شن. واسه دوست بودن با آدما لازم نیست انتقاد کنین ازشون (البته  واسه آدمایی که بهتون خیلی نزدیک‌ان واقعن باید بتونین باهاشون راحت باشین و مشکلتون رو بگین ولی این یه مجموعه‌ی کوچیک از آدماست.).ختم کلام هم این‌که همه‌ی اینا وقتی درست کار می‌کنه که بدون توقع آدمارو دوست داشته باشین. اگر به‌ازای لبخندتون منتظر یه لبخند باشین وقتی که اون لبخند رو دریافت نکنین بیشتر سرخورده می‌شین. با انجام دادن این کارا می‌تونین محیط دورتون رو واسه خودتون خوشایندتر کنین که باعث می‌شه حال خودتون هم بهتر بشه. </description>
                <category>سعیده کرمانی</category>
                <author>سعیده کرمانی</author>
                <pubDate>Fri, 23 Nov 2018 11:36:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از گودریدز که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@saeede.kermani/%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D9%88%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D8%B2-%DA%A9%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D8%AD%D8%B1%D9%81-%D9%85%DB%8C%D8%B2%D9%86%D9%85-toy4ut1duui9</link>
                <description>گودریدز! یکی از شبکه‌های اجتماعی مورد علاقه‌ی من! تو این که من گودریدزو خیلی دوست دارم که شکی نیست ولی دلیل این‌که الان دارم ازش می‌نویسم بیشتر یه‌کم احساس مسئولیت‌عه به این که فکر می‌کنم گودریدز خیلی مهجور مونده. داشتم هشتگ کتاب رو توی ویرگول نگاه می‌کردم و متوجه شدم اکثر پست‌های این هشتگ خلاصه‌ی یه کتاب، حس نویسنده به یه کتاب، نقد یه کتاب یا جمله‌های جذاب از یه کتاب‌ان. واسه همین دوباره این حس بهم دست داد که چرا از شبکه‌های اجتماعی درست و مطابق کاربردشون استفاده نمی‌کنیم؟(تایتلم در مورد گودریدزه ولی راجع به شبکه‌های دیگه هم می‌خوام یه‌کم غر بزنم.)گودریدز یه دیتابیس بزرگ از یه عالمه کتابه،‌ این کتابا به هر زبونی هستن و حتا اگه یه کتاب توی‌ ایران دوبار ترجمه شده معمولن هر دو چاپش وجود داره و وقتی کتاب رو سرچ می‌کنی می‌تونی انتخاب کنی که کدوم نسخه رو و به کدوم زبان داری مطالعه می‌کنی. توی گودریدز نویسنده‌ها هستن، کوت‌های مهم کتاب‌ها وجود داره، کلی آدم که اون کتابارو خوندن و نظرشونو نوشتن هست،‌ واسه هر کتاب یه درجه بندی براساس میزان محبوبیتش وجود داره که به آدم کمک می‌کنه انتخاب کنه چه کتابی رو بخونه.هر کسی که تو گودریدز حساب کاربری داره سه تا قفسه کتاب داره: کتابایی که خونده، کتابایی که داره می‌خونه، کتابایی که می‌خواد بخونه (یه جوری شد انگار دارم زمان‌های فعل خوندن رو صرف می‌کنم!). هرکس وقتی یه کتابی رو خونده می‌تونه نظرشو اون‌جا بنویسه و براساس میزان علاقه‌اش اون کتاب رو ریت کنه، حتا بهتر از این، در هر مرحله از پروسه‌ی خوندنتون می‌تونین پروسه رو آپدیت کنین و باز هم کنار آپدیتتون کامنت بذارین، مثلن من خودم جمله‌های جذابی که توی اون چند صفحه خوندم رو ‌می‌نویسم یا حسی که بهم دست داده موقع خوندن اون بخش از کتاب.خب دیدین گودریدز چه قابلیت‌هایی در اختیارتون قرار می‌ده؟(یکی ندونه فکر می‌کنه از گودریدز پول گرفتم براشون تبلیغ کنم!) به نظرم خیلی خوبه هممون یه اکانت گودریدز داشته‌باشیم، حتا اگه کم کتاب می‌خونیم، بعضی وقتا خود دیدن این که بقیه کتاب می‌خونن آدم رو ترغیب ‌می‌کنه به کتاب خوندن.(در این یه مورد تا می‌تونید چشم و هم‌ چشمی کنید!) و به خاطر تمام دلایل بالاست که فکر می‌کنم اکثر پست‌هایی که اینجا با هشتگ کتاب نوشته شده رو می‌شه به گودریدز منتقل کرد، اگه بخوام یه‌کم پامو فراتر بذارم فکر می‌کنم که جایگاه درست‌شون اون‌جاست.حرف از جایگاه درست شد، بذارین راجع به همین مشکل تو شبکه‌های دیگه هم بگم. مثلن می‌ری توییتر می‌بینی طرف عکس برگرشو گذاشته آخه برادر من این عکس جاش تو اینستاعه، توییتر باید سعی کنی با اون یه‌ذره کاراکتری که کف دستت گذاشتن حرف جذاب بزنی یا هشتگ ترند کنی که بلکه‌ که یه خواسته‌ی مردمی بهتر دیده بشه. از اونور می‌ری اینستا می‌بینی طرف یه عکس گل گذاشته ۵ متر زیرش کپشن نوشته، آخه خواهر من جای ۵ متر کپشن تو وبلاگته یا این که خلاصه‌اش کنی تو توییتر بنویسی یا اینجا تو ویرگول بنویسیش، تو اینستا تهش باید عکس پیتزاتو بذاری و لوکیشن بزنی پالادیوم که بگی ببینین ما چه پولداریم رفتیم پالادیوم پیتزا خوردیم که بعدش یکی بیاد از فلافلش برات عکس بذاره لوکیشن بزنه انقلاب بگه ببینین ما لازم نداریم بریم پالادیوم تا خوشحال باشیم خوشحالی از وجودمون می‌تراود! الانم جا داره یکی بیاد به خودم بگه &quot;خواهر من چرا قیمه‌ها رو ریختی تو ماستا؟ خب دوتا پست بذار یکیش از گودریدز تعریف کن یکیش از قاطی شدن قیمه‌ها و ماستا!&quot;</description>
                <category>سعیده کرمانی</category>
                <author>سعیده کرمانی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Sep 2018 22:24:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید اولین قدم واسه تبدیل شدن به یه نویسنده...</title>
                <link>https://virgool.io/@saeede.kermani/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%AF%D9%85-%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D8%AA%D8%A8%D8%AF%DB%8C%D9%84-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-hcqidwygsom6</link>
                <description>راستش کتاب خوندن و روزانه نوشتن از اولین هیجان های جدی زندگیم بود. تقریبن از اول راهنمایی بود که به طور مرتب اتفاقای مهم هر روز رو می‌نوشتم. یادمه همیشه کلی انرژی می‌ذاشتم واسه موضوعای انشا ولی هیچ وقت دلم نمی‌خواست واسه بقیه بخونم انشاهامو، نمی‌دونم شاید از ترس این‌که اونقدری که دلم می‌خواد از بقیه بازخورد خوب نگیرم یا شاید به نظرم انشاهای بقیه انقدر ضعیف بود که دلم نمی‌خواست خودم رو باهاشون مقایسه کنم و یا این ترسی که هنوز هم دارمش که جلوی یه جمعی قرار بگیرم که میتونن قضاوتم کنن. یه چند باری مامانم نوشته‌هامو پیدا کرده بود و خونده بود و بعد از اون همیشه بهم می‌گفت تو خیلی خوب می‌نویسی(این حرف‌و بعدن دوستام هم بهم زدن) ولی خب من همیشه حسم این بود که چون من بچه‌اشم این فکرو می کنه. تا این که یکی از اتفاقای مهم زندگیم افتاد...معلم انشای دوم راهنماییمون یه موضوع انشا مشخص کرد، من مثل همیشه یه مدت گذاشتم موضوع پس ذهنم خیس بخوره تا اون ایده‌ای که به نظرم خوبه‌ پیدا کنم. سر کلاس فیزیک بودم و طبق معمول تو هپروت سیر می‌کردم، با پرتاب گچ‌های معلم به زمان و مکان فعلی برگشتم و دیدم ایده‌مو پیدا کردم. همون‌جا شروع کردم به نوشتنش زنگ که خورد مثل همیشه دوییدم تو زمین والیبال و انشام موند روی میز،‌ وقتی برگشتم سر کلاس دیدم بچه‌ها دور میزم جمع شدن رفتم جلو دیدم بغل دستیم داره انشامو میخونه واسشون، رفتم جلوتر و بهشون گفتم چی کار می‌کنین یهو همه‌شون با کلی ذوق گفتن چه‌قدر انشات خوبه، تو چرا هیچ وقت انشاهاتو سر کلاس نمی‌خونی وقتی انقدر خوب می‌نویسی؟ و من فقط لبخند زدم و برگمو گذاشتم تو کیفم. گذشت و زنگ انشا رسید که به صورت معمول اینجوری شروع می‌شد که نصف کلاس با هم داد بزنن خانوم ما بخونیم ما بخونیم ولی این دفعه نصف کلاس با هم گفتن خانوم سعیده رو مجبور کنین انشاشو بخونه و اینجوری بود که من واسه اولین و ‌آخرین بار انشامو خوندم. خیلی حس خوبی بود، کلاس ساکت ساکت بود و خب این یعنی همه داشتن گوش میدادن ولی بهترین‌ بخشش این نبود حتا این که وقتی انشام تموم شد کلی برام دست زدن هم بهترین بخشش نبود، بهترینش وقتی بود که برگشتم طرف معلمون و برق چشاش‌و دیدم. من بعد از اون روز انشاهامو قایم می‌کردم که دوباره مجبور نشم بخونمشون و معلممون به این خواسته‌م احترام می‌ذاشت و همیشه بعد از کلاس جوری که خیلی جلب توجه نکنه ازم می‌خواست که انشامو بخونه و خودش نظرش رو برام می‌نوشت. سال‌ها گذشت،‌ مسیر زندگیم یه جوری پیش رفت که الان دارم ارشد علوم کامپیوتر می‌خونم و بسیار راضی و خوشحالم ازش ولی از همه‌ی اون سال‌ها روزمره نویسی و کتاب خوندن باهام باقی مونده و این حسرت همیشگی که میشه منم یه روز بتونم مثل الکساندر دوما، سامرست موام،‌ میلان کوندرا یا استیو تولتز نویسنده‌ی ارزشمندی بشم؟حقیقتن انقدر این حس ناامنی(ترجمه‌ی خوبی واسه insecure نیست ولی نزدیک‌ترین ترجمه‌اس) که بتونم نویسنده‌ی خوبی باشم و این‌که همیشه خودم رو یه نویسنده‌ی بلقوه می‌دیدم توم زیاده که تا حالا با هیچ‌کس حتا نزدیک‌ترین دوستام راجع بهش حرف نزدم. ویرگول رو ۷-۸ ماهه که میشناسم ولی واسه همون دلایل قبلی دلم نمی‌خواست اکانت باز کنم و شروع کنم به نوشتن...ولی خب امروز تصمیممو گرفتم و مهم‌ترین محرکه‌ی زندگیم: &quot;فقط دیکته‌ی نوشته‌نشده‌است که غلط نداره!&quot; باعث شد که این اکانتو باز کنم و از علاقه‌ام بنویسم و از نتیجه‌اش نترسم و بخوام که واسه نویسنده شدن تلاش کنم، شاید دور نباشه اون روزی که منم نویسنده‌ی خوبی(حداقل با استانداردهای خودم) بشم.</description>
                <category>سعیده کرمانی</category>
                <author>سعیده کرمانی</author>
                <pubDate>Wed, 12 Sep 2018 18:24:43 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>