<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های saeedeh.ahmadzadeh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saeedeh.ahmadzadeh</link>
        <description>آمده ام که بخوانم و بیاموزم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:00:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/25103/avatar/lzYBcc.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>saeedeh.ahmadzadeh</title>
            <link>https://virgool.io/@saeedeh.ahmadzadeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ماجرای من و حجاب اجباری:)</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedeh.ahmadzadeh/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AD%D8%AC%D8%A7%D8%A8-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-zyixxktexpmp</link>
                <description>بچه بودم. هنوز به مدرسه نمی‌رفتم. آن روزها در خانه کوچکی زندگی می‌کردیم که دستشویی ما و همسایه شریکی بود! یعنی باید یک آفتابه به دست می‌گرفتیم و جلو در دستشویی می‌ایستادیم. (اینم شد زندگی؟)کلی مدل‌های سرفه و عطسه را در همان روزها و آن خانه کوچک یاد گرفتم. ماجراهای دستشویی شریکی بماند برای یک روز که حالش را داشتم؛ اما آن روزها در آن منطقه گرم سازمانی، همسایه‌ای داشتیم که مرد جالبی بود.مردی که یک گله بزرگ گوسفند داشت. یک کامیون داشت و یک وانت با کلی بچه و دو تا زن. زن بزرگتر، زن جا افتاده‌ای بود که قیافه‌ای زمخت و مردانه داشت. شاید بخاطر همین قیافه «قیصر» صدایش می‌زدند. شاید هم واقعا اسمش در شناسنامه قیصر بود.خاله قیصر، زن خانه بود و مسئول زاییدن و بزرگ کردن بچه. زن دوم، زنی باریک اندام بود و جوان. او هم آن زمان یک دختر داشت؛ اما وظیفه این زن که «خاله اقدس» صدایش می‌زدیم، رانندگی با کامیون و کمک به همسر در امور رسیدگی به دام‌ها، تعمیرات خودرو و ... بود. چند باری هم مرا سوار کامیون کرده و دور منطقه گردانده بود. زنی مهربان و جسور.چیزی که در عالم کودکی برایم سوال بود، این بود که چرا خاله قیصر و خاله اقدس همیشه روسری سرشان است. نکند کچل باشند. همیشه روسری بزرگی را به سر بسته و با چادر هم از کمر به پایینشان را سفت می‌کردند.چیزی که در بیشتر زن‌های منطقه دیده بودم، همین بود. گاهی دلم می‌خواست بپرسم: خاله شما موقع خواب هم روسری سرتان می‌کنید؟ یا وقتی حمام می‌روید، با روسری چطوری موهایتان را می‌شویید؟ اصلا شما مو دارید؟سوالات عجیب و غربیی همیشه و همیشه در ذهنم بود؛ اما جرات پرسیدنش را نداشتم. در عالم کودکی دلم می‌خواست فقط یکبار خاله قیصر را بدون روسری ببینم؛ ولی خب قسمت ما نشد.اما عمو مرد راحتی بود. همیشه با زیرپوش رکابی در حالی که پیژامه گشادی بر تن داشت، توی کوچه جولان می‌داد، گاهی زیر این ماشین دراز می‌کشید و گاهی زیر آن ماشین. همیشه فکر می‌کردم، الان ماشین حرکت می‌کند و عمو له می‌شود؛ اما این اتفاق نمی‌افتاد و عمو زنده از زیر ماشین بیرون می‌آمد.تمام بدن عمو نقاشی شده بود. بعدها فهمیدم که انها خال کوبی است. روی بازوی چپش عکس یک دختر خوشگل با موهای بلند و تاب دار بود. روی سینه اش یک شعر نوشته شده بود . روی کتف هایش عکس شیر و عقاب بود و روی بازوی سمت راستش نوشته شده بود، مادر...من آن موقع سواد خواندن نداشتم و این ها را مادر و خاله شوکت می‌گفتند. خاله می‌گفت: یارو چند سال زندان بوده و... من که نمی‌دانستم اسم عمو چیست. آن روز فکر کردم که اسم عمو؛ یارو است!آن روز قرار بود به خانه عمه برویم، دامن پلیسه کوتاهم را پوشیدم و جوراب شلواری سفیدم را به تن کردم. بلوز سفید آستین کوتاهم را پوشیده، موهایم را مادر خرگوشی بست. کلی خوشگل شده بودم و خوشحال.از در که بیرون رفتم، عمو باز زیر وانت خوابیده بود. خاله اقدس کنار دستش بود و عین پرستار اتاق عمل که توی فیلم‌ها قیچی و پنس دست دکتر می‌دهد، خاله اقدس هم آچار و انبردست به دست عمو می‌داد.سلامی کردم و طبق معمول، خاله اقدس به گرمی جواب سلامم را داد. عمو هم با هر زحمتی از زیر ماشین بیرون آمده یک نگاهی به من کرد و گفت: بچه بدو برو شلوارت رو بپوش.گفتم: شلوار؟ من که جوراب شلواری دارم؟عمو با عصبانیت بیشتری گفت: شما ترک‌ها عادت دارین که .... لخت بگردین؟ گفتم برو شلوارت رو بپوش.با گریه به طرف خانه رفته و به مامان و خاله شوکت گفتم که عمو دعوام کرد و...خاله شوکت که زود عصبانی می‌شد و خیلی هم خوب دعوا می‎کرد، دست مرا گرفت و آمدیم بیرون. جلو در عمو با نگاه غضب آلودی به من نگاه کرد و فهمید که رفته‌ام یارکشی. دوباره با همان لحن؛ اما بلندتر، گفت: نگفتم برو شلوار بپوش؟!اما خاله شوکت پیشم بود و من دیگر نمی‌ترسیدم. نگاهش کردم و یک جوری حالی اش کردم که اصلا هم نمی‌پوشم. از طرفی عمو خم شده بود تا وسایل مکانیکی‌اش را در جعبه بگذارد که پیژامه گشادش به یک جای وانت قراضه‌اش گیر کرد. البته بیشتر وقت‌ها، بخشی از باسن عمو بیرون بود و این دیگر برای همه عادی شده بود.آن روز شلوار عمو به حدی پایین آمد که خاله شوکت بلند گفت: مردک نمی‌تونه شلوارش رو تو پاش نگهداره به بچه میگه شلوار بپوش. از فردای آن روز دیگر عمو کاری به کار من نداشت. برای ما هم در آن منطقه کوچک همیشه موقعیتی پیش نمی‌آمد که مهمانی برویم و دامن و جوراب شلواری بپوشیم؛ اما عمو یاد گرفته بود که وقتی زیر ماشین می‌خوابد، شلوار کمردار بپوشد. خاله شوکت این را یک موفقیت بزرگ می‌دانست و همیشه و همه جا از این کار خود تعریف می‌کرد.توی دلم می‌گفتم: کاش خاله کاری کند که من موهای خاله قیصر و خاله اقدس را ببینم؛ اما یکبار که به مادر گفتم. گفت: مگه زوره ... خودشون دوست دارن روسری سرشون کنن. ما نمی‌تونیم اجبار کنیم که روسری رو باز کنن که ...عمو عوض شد؛ اما خاله قیصر و خاله اقدس همیشه با چادرهای به کمر بسته (که معمولا خاله قیصر یک بچه هم به پشت میزد) و روسری های بزرگ دور گردن پیچیده در خدمت شوهر بودند.</description>
                <category>saeedeh.ahmadzadeh</category>
                <author>saeedeh.ahmadzadeh</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jul 2022 09:46:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرغ تک پای من :)</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedeh.ahmadzadeh/%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%AA%DA%A9-%D9%BE%D8%A7-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D8%B3%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-zk96psxjpnly</link>
                <description>همیشه خدا دنبال مرغ تک پا بودم. از همون بچگی که مادر می گفت: فلانی مرغش یه پا داره! همیشه دلم می‌خواست برم و مرغ فلانی رو ببینم. یه بار حتی بین حرف‌هاش به پدر گفت: تو هم مرغت فقط یه پا داره!!! اما پدر که مرغ نداشت و من تمام خانه و انباری را گشتم که شاید این مرغ خوش یمن را ببینم. نبود که نبود. چند وقتی هم با مادر و پدر سرسنگین شدم که شما مرغ جادویی را قایم کرده و نشانم نمی‌دهید.بعدها بدون هیچ توضیحی، راضی ام کردند که یک روز به وقتش این مرغ را خواهی دید. بعد از سی و اندی سال و کلی اسباب کشی، همچنان این مرغ مفقود الاثر است. اما باز هم بین دعواهای والدین، حرف مرغ یک پای پدر است. خدا رو شکر که مادر این مرغ را ندارد و اگر هم داشته باشد، پدر لو نمی‌دهد تا فداکاری کرده باشد و ما را به جان مادر و مرغش نیندازد.من هم در تمام این سالها دنبال این مرغ بودم. پدر که دارد و نشانمان نمی‌دهد، همیشه برنده چالش‌های خانواده است. مادر خانم عموجانم که با همین مرغ یک پای جادویی کلی ثروت به هم زده و دختر عموجانم هم با همین یک مرغ، انگشتش را به هر طرف بگیرد، خان عمو به آن مسیر خواهد رفت.خود خان دایی هم گویا از این مرغ‌ها دارد؛ چون مادر می‌گوید: از همون وقت که به دنیا اومد مرغش یه پا داشت. وقتی چیزی می‌خواست، همه فراهم می‌کردن... خان دایی که از موقع تولد این مرغ را دارد؛ چرا من ندارد؟!چرا برای سیسمونی خان دایی چنین مرغ خوش یمنی خریده‌اند و برای من کلاغ سیاه هم نخریدند؟! همه این سوالات را که مرور می‌کنم، در ذهنم شکل مرغ یک پا را تصور می‌کنم که لابد لنگان لنگان راه می‌رود.دلم می‌خواهد لااقل خان دایی خسیس نباشد و این مرغ را نشانم دهد. یک بار که جرات به خرج داده و درخواست کردم تا مرغ یک پا را نشانم دهد، مسخره بازی درآورد و گفت: میخوای با این درخواست تو مرغ یک پا داشته باشی؟! اگه دادم بهت ... زن دایی از آن طرف در حالی که بغض گلویش را گرفته بود، گفت: فقط برازنده خودشهLبی خیال این آدم‌های خسیس که دلشان نمی‌خواهد کسی غیر از خودشان مرغ یک پا داشته باشد. اصلا می‌روم تا از بازار مرغ فروش‌ها یک مرغ یک پا بخرم...فکر کن، من هم یک مرغ یک پا داشته باشم. لابد آنوقت می‌توانم همه را مجبور کنم که طبق خواست من رفتار کنند. چه شود؟! حتی فکر کردن به این موضوع قندهای قندان را در دلم ذوب می‌کند؛ اما نه، دیابت در خانواده ما ارثی است و جز بیماری‌های ریز و درشت چیزی از اجدادمان به ما نرسیده... فکر نکنم بهتر است، باید عمل کنم.دیروز که رفته بودم گلخانه، چند تا مرغ و خروس در میان گل‌ها از دنیا لذت می‌بردن. به یکباره مرغی دیدم که لنگان لنگان می‌رفت. زود به آقایی که آنجا مسئول فروش گل بود، گفتم: این مرغ چند؟مرد با نگاهی عاقل اندر سفیه یا برعکس گفت: فروشی نیست.گفتم: اما من این یک پا رو می‌خوام. دو برابر قیمت پولش رو میدم.جواب داد: گفتم که فروشی نیست.از من اصرار و از او ....خلاصه با نگاه عاقل اندر سفیه دیگری گفت: خانم شما هم مرغتون یه پا داره ها. گفتم که فروشی نیست.یهو به خود آمده و گفتم: مرغ من؟ من که مرغ ندارم. من اینو میخوام تا مرغ یه پا داشته باشم. آقا لطفا...باز یک نگاه عاقل اندر احمقی به من کرده و گفت: مگه این مرغ یه پا داره؟ اصلا مگه مرغ یه پا داریم؟ این پاش رو بالا گرفته چون زخم شده... مرغ یه پا همونیه که تو وجود جنابعالیه و ازش خبر نداری... برو جلو آینه و به تمام موجودات زنده و غیر زنده ای که تو وجودت جا دادی و ازشون خبر نداری، فکر کن...جلو شیشه های سراسری گلخانه که تصویر من رو منعکس می‌کردن، ایستادم و غیر یه دختر باحال و جذاب هیچی ندیدم. مردم هم یه چیزیشون میشه ها... اما در تمام مسیر گلخانه به خانه، به این فکر کردم که اگه درست باشه و این مرغ یک پا تو وجودم باشه؛ چه اشتباهی کردم تا حالا ازش بهره نبردم!!! تو این بین داشتم به گلدان بزرگی که برای خانه خریده بودم نگاه می‌کردم.چند وقتی بود که دو تا پامو به گفته والدین کرده بودم تو یه کفش (نکرده بودم، شایعه می‌سازن) و گفته بودم که باید نخل مرداب بخرم. مادر مخالف بود و می‌گفت: تو اتاقت گل نمی‌مونه...در رو که باز کردم، مادر تو حیاط بود و وقتی من و گلم رو جلو در دید. گفت: الحق که دختر همون پدری. شما مرغتون یه پا داره. آخرش خریدی؟!همون جا، جلو در یه نگاهی به آینه های کوچیک تزیینی در کردم و گفت: آخ جون منم مرغ یه پا دارم. مادر یه نگاهی کرد و گفت: تازه فهمیدی؟! تو هم به وقتش مرغت یه پا داره. خیال نکن هنر کردی. آدم باید جای این موجود ناقص الخلقه، یه کم عقل داشته باشه...و عقل ؟!! یعنی کجا می‌فروشنش؟!</description>
                <category>saeedeh.ahmadzadeh</category>
                <author>saeedeh.ahmadzadeh</author>
                <pubDate>Sun, 03 Jul 2022 10:35:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ما به خودمون مربوطیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedeh.ahmadzadeh/%D9%85%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85%D9%88%D9%86-%D9%85%D8%B1%D8%A8%D9%88%D8%B7%DB%8C%D9%85-vdol5bng58sv</link>
                <description>بعضی چیزها رو با دیریل چکشی بوش و مته 20 میلی‌متری (واقعا هست؟) هم نمیشه تو کله خیلی‌ها کرد. شاید تو مخ خودمم نره. آخه کی دیده که میخ فولادی بره تو سنگ خارا؟! من که ندیدم. شما دیدین؟هی هرچی ما بگیم که ما به خودمون مربوطیم، یا یکی دلش برامون می‌سوزه، یا یکی پای منافعش میاد وسط و یا یکی دیگه می‌میره از درد فضولی...شاید تا حالا خیلی دیده باشین که تا یکی از سربازی میاد، همه می‌پرسن: کار پیدا کرد؟ تا یکی شوهر می‌کنه، خیلی‌ها می‌پرسن: از بچه خبری نیست؟ اینایی که می‌پرسن رو باز می‌شه تحمل کرد، یه عده دست به عمل میشن تا یه کاری کنن که نکنه وقت بگذره و دیر بشه...حالا تو هی بیا به اینا حالی کن که من خودم برای زندگیم برنامه دارم و...، اگه به سرشون رفت. همین چند وقت پیش بود که وقتی در حیاط رو برای خانم همسایه باز کردم، دید من تو خونه هستم و سر کار نرفتم. اولش خیلی مهم نبود. مهم هفته بعدش بود که اومد و گفت: فلان کارخونه کارگر خانم می‌خواد، اومدم بهت بگم که تو حیفه تو خونه بشینی، بیا برو کار کن و...البته که حسن نیت خانم‌های همسایه بر هیچ‌کسی پوشیده نیست و آدم گاهی از این همه مهربانی نمی‌دونه چجوری آب بشه بره تو زمین؟ ولی خب، هیچ جوری نمیشد به خانم همسایه گفت که بابام جان من برای زندگیم، برنامه دارم. من که اینجور مواقع یک لبخند ملیح می‌زنم و میرم دنبال کارم؛ اما همین پیشنهادات در و همسایه روی پدرجانمان اونقده تاثیر داره که مغز من رو مثل گوشت و نخود آبگوشت بکوبه و...بگذریم، همین چند وقت پیش که رفتم در خونه دوستم مهسا رو بزنم و با هم بریم بیرون، دیدم براش خواستگار اومده. نگاه عاقل اندر سفیهی کردم و پرسیدم: آخرش سعید خان مادرشون رو فرستادن خواستگاری؟مهسا با نگاه پر از خشمی گفت: نخیر؛ سعید هنوز سالگرد پدرش نگذشته و قول داده بعد سالگرد بیاد.گفتم: پس اینا کی هستن؟ تو که سعید رو اینقدر دوست داری، می‌خوای با پسر این خانم ازدواج کنی؟مهسا با عصبانیت گفت: چی بگم، مریم خانم همسایه روبرومون اینا رو آورده خونمون و اونقدر که از پسر و خانواده اون تعریف کرده که مادرم یه دل نه صد دل عاشق اینا شده و اجازه داده که بیان.گفتم: چه جالب. پس نمیای بریم بیرون؟ جواب داد: فعلا که نمی‌تونم، ولی بیا تو تا با هم یه بهونه جور کنیم و اینا رو رد کنیم تا برن. منم که از خدا خواسته، سرم درد می‌کرد برای فضولی (سرک کشیدن در کار دیگران و ربط دادن خودم به دیگران) گفتم : باشهرفتم تو و دیدم: فاطمه خانم مادر مهسا به همراه مریم خانم همسایه روبروشون و یه خانمی که گویا مادر شاه داماد هستن، نشستن تا مقدمات خواستگاری اصلی رو بچینن. (تو تبریز معمولا تو جلسه اول فقط خانم‌ها با هم حرف می‌زنن و بعد از اینکه عروس رو تمام نسوان فامیل داماد پسندیدن، داماد میاد تا بپسنده! این داستان در خانواده‌های سنتی همچنان رواج داره)خلاصه بعد از احوالپرسی با فاطمه خانم و خانم‌های مهمان، روی یه مبل نشستم و همینجوری زیر چشمی مادر داماد (مادر شوهر احتمالی مهسا) رو دید می‌زدم. زنی میانسال با ابروهای تاتو رو به بالا و موهای بلوند. ناخن‌های قرمزی که کاشته بود تو ذوقم زد. سایه غلیظ آبی روی چشاش بود و موقع حرف زدن هم النگوهاش صدا می‌داد؛ از بس دستش رو تکون می‌داد. تازه انگشترهای بزرگی هم دستش بود و...همه لباس‌هایی که تنش بود، ست بود. حتی کفش‌های ورنی بابت که اینجا هم با خودش آورده بود تا کلاس بزاره و... (فقط نمی‌دونم با اینهمه کلاس که تو ظاهرش بود، چرا ادبیاتش بی‌کلاس بود؟)وقتی فاطمه خانم پرسید: پسرتون چه کاره هستن؟ چی دارن؟ و...حاج خانم نه گذاشت و نه برداشت، گفت: خانم جان الان کار کجا بود؟ تو بنگاه پیش عموش کار می‌کنه. انشالله بعد ازدواج، وام ازدواج‌ها رو میگذارن روی هم و یه خونه رهن می‌کنن. پسرم همه چی تمومه، آقا. مومن. باشخصیت. تا حالا چشمش به هیچ دختری نیفتاده و...همین‌طوری که داشت از محسنات پسرش تعریف می‌کرد، یواشکی به مهسا یه چشمکی زدم و تو دلم گفتم: این تو عمرش دختر ندیده... میشه جای مهسا مادربزرگش رو بدیم بهش؟ از کجا میخواد بفهمه و...همین‌جوری که حاج خانم داشت از پسرش تعریف می‌کرد؛ نگاهی به من و مهسا کرد و گفت: ما دختری که بخواد بره درس بخونه، بره بانک، بره سر کار و... نمی‌خوایم. ما یه دختر خانه‌دار می‌خوایم که با شوهرش بره بیرون...منم که حوصلم سر رفته بود، گوشیمو از کیفم درآوردم تا یه نگاهی تو اینستاگرامم کنم و ببینم دنیا دست کیه. حاج خانم یه نگاهی به دست من کرد و گفت: راستی یه چیزی رو هم همین اول بگم؛ ما دوست نداریم عروسمون گوشی دستش بگیره...همینجوری که حاج خانم داشتن نطق می‌فرمودن؛ یهو گوشی مبارکشون زنگ زد و حاج خانم گوشی رو از کیفش درآورد تا جواب بده. بین حرف‌هایی که داشت می‌زد و ما هم همه کر که نیستیم، شنیدیم؛ به خانمی که اونور خط بود، گفت: ببین ازت خیلی ناراحتم. اون استوری‌ها چیه میزاری؟ به من تیکه می‌ندازی؟ میام خونه با هم حرف می‌زنیم. بعد یه نگاهی به ما کرد و گفت: مردم همه عقده‌هاشون رو تو اینستاگرام به هم می‌نویسن و...یهویی گفتم: حاج خانم ببخشید، شما هم گوشی زیاد دستتونه ها...مهسا که از این حرف من خوشش اومده بود، یه نگاهی به مادرش کرد و بعد با صدایی که کمی می‌لرزید، گفت: ببخشید من کارم با همین گوشی و لپتاپِ. من اینفلوئنسر هستم و نمی‌تونم کارم رو بزارم کنار. بعدم رو به من کرد و گفت: پاشو بریم.</description>
                <category>saeedeh.ahmadzadeh</category>
                <author>saeedeh.ahmadzadeh</author>
                <pubDate>Tue, 28 Jun 2022 12:45:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از فانتزی‌های ما دختران دم بخت:)</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedeh.ahmadzadeh/%D8%A7%D8%B2-%D9%81%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B2%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%AA-znspv5wyvm8n</link>
                <description>ما دخترادنیای آدم‌ها چقدر با هم فرق داره! هر چقدر که من دنبال دو زار پولم و هی قرون قرون رو هم میزارم و به هیچ‌جا نمی‌رسم! عمه خانم از اینکه نوه و عروس سابقشون با ما رفت‎‌وآمد می‌کنن، عصبانیه!شوهر خاله از اینکه قندش رفته بالا و دکتر تدابیر شدید رژیم غذایی براش در نظر گرفته گله داره و همسایه دیوار به دیوارمون از شوهر نرفتن دخترش اشک ریزانه! هر چقدر که من فکرم مونده پیش این طرح صیانت و اون کارهای از دست رفته، دختر داییم دغدغه کد رژ جنیفرلوپز رو داره و پسرعموم به دنبال دوست شدن با یه دختر بور و قد بلنده!فکر کن که همه ما دغدغه‌های مشابه داشتیم، الان همه ما دغدغه قبولی تو کنکور کارشناسی ارشد داشتیم، یا همه با هم به فکر مهاجرت به کانادا بودیم! همین‌جوری کلی به هم و دغدغه‌هامون حسودی می‌کنیم، اونوقت رقابت و حسادت کلی خون و خونریزی داشت.همیشه فکر می‌کنم، چرا فلانی مثل من فکر نمی‌کنه! چرا حرف منو نمی‌فهمه؟! چرا ؟ چرا و ...فکر کن که همه مثل من فکر می‌کردن، اونوقت چی می‌شد؟ حتما حوصلمون از این زندگی زودتر از اینها سر رفته بود و تا حالا دق کرده بودیم.چند وقتی بود که دستم به نوشتن نمی‌رفت، همش خیال می‌کردم که دارم چرت میگم و هرچقدر بیشتر می‌نویسم، بی‌سوادی‌هام بیشتر نمایان می‌شه. نکنه اونی که دوسم داره با خوندن این اراجیف، بخوره به ذوقش و دیگه دوسم نداشته باشه!!بعد توی دلم گفتم: اونی که دوسم داره، حتما میاد و برای بهتر شدن نوشته‌هام کمکم می‌کنه، اگه بخاطر بی‌سوادی‌هام گذاشت و رفت، خیلی بیسوادِ که نمیتونسته یا نمیدونسته چطور به من کمک کنهLخلاصه از امروز تصمیم گرفتم از دنیای خودم و ادم‌ها بیشتر بنویسم تا با هم در کنار فکر کردن‌های زیاد، گاهی بخندیمJجرقه این نوشته رو هم دیروز تو مغزم زده شد و...من و دوستم، عادت داریم به جک‌های بی نمک، فانتزی‌های مضحک و هرچیزی که میشه خندید، بخندیم. دیروز همین‌طور که داشتیم پیاده از جلوی ارگ تبریز می‌گذشتیم و به تمامی اونایی که ارگ رو خراب کردن و مصلا ساختن، فحش می‌دادیم، یهویی یه فانتزی باحال و جذاب ساخته شد.از فانتزی‌های دو تا دختر دم بخت که بنا به نظریه علمای عظام، از وقت ازدواجشون یه صد سالی گذشته!! 90 درصدش به عشق، ازدواج و همین چیزها ختم می‌شه دیگه...یکی از فانتزی‌های یار غار ما این بود که « کاش یه شوهری تا ماه محرم گیرم بیاد، با شوهرم دو تایی بیایم و دسته عزاداری رو تماشا کنیم! » فکر کن که آدم تو 40 سالگی، شوهر رو بخاطر همراهی تو مراسم عزاداری بخواد!!!یه نیم‌ساعتی به این فانتزی خندیدم و گفتم: خدایی تو چقدر کم توقعی، خب شوهر رو فقط برای تماشای دسته عزاداری لازم داری؟ نمیشه مثلا باهاش روزهای دیگه بری بیرون و یه بستنی مهمونت کنه؟! یا برید سینمایی، تاتری و... هر چی پیشنهاد بهتر داد، دیدم نه، کل فانتزیش به دسته‌های عزاداری ختم شد.خلاصه بعد کلی خندیدن، دیدم نه بابا گویا این واقعا از آرزوهای بچگیش بوده و همچنان هم ته دلش به این آرزو فکر می‌کنه. دنیای دوستم با دنیای من فرق داشت. جدا از این که از یک خانواده مذهبیه، اون حق داشت که به چیزی که من اصلا بهش فکر نمی‌کنم، فکر کنه.بعد تو تمام مسیر، وقتی داشت حرف می‌زد و از ویترین مغازه‌ها و قیمت آبمیوه و رانی شکایت داشت، من داشتم به دنیای متفاوت و زاویه دید اون فکر می‌کردم. اگر من همسری داشتم، دوست داشتم که همیشه همراه من باشه در خوشی و ناخوشی.دوستم هم همین آرزو رو داشت، منتهی اون تاکید داشت که حتما همسرش روزهای تاسوعا و عاشورا همراهش باشه و این در اعتقادات محکم و پایدارش ریشه دوانده. اون شوخی نمی‌کرد، جوک نمی‌گفت و این فانتزی مثل بقیه فانتزی‌های مضحک و خنده دار ما نبود.گاهی آدمها در حین شوخی و مسخره‌بازی، چیزی رو میگن که واقعا بهش اعتقاد دارن و این یه تلنگر بود به من که قرار نیست همه اشتراکات من و دوستم، چیزی باشه که به چشم قابل مشاهده است. ما هر دو این اشتراک رو داریم که به دنبال یک همراه هستیم؛ گر چه به ظاهر این همراهی رو در جاها و موقعیت‌های مختلف به کار می‌بریم.بعد از تمام این افکار قاطی، تو دلم به تمامی این تفاوت‌ها که باعث شده ما مهره‌های کنار هم یک جامعه بسازیم، فکر کردم و دیدم چقدر این تفاوت دیدها در ساختار دوستی ما موثر بودن و باعث شدن که ما از هم یاد بگیریم. خوب یا بد، قرار نیست همه مثل هم باشیم. </description>
                <category>saeedeh.ahmadzadeh</category>
                <author>saeedeh.ahmadzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 22 Jun 2022 11:54:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگار همین دیروز بود!</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedeh.ahmadzadeh/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D9%88%D8%AF-rg5dnyhfwgxa</link>
                <description>دیروز الهام را به خاک سپردیم! همین دیروز... انگار همین دیروز بود که الهام به دنیا آمده بود و در گهواره زیبایی که تورهای صورتی قشنگی داشت، خوابیده بود. گفتیم: کبری اسم بچه رو چی میزاری؟کبری گفت: باید پدر شوهر و مادرشوهرم بیان تا اسم انتخاب کنیم. راستش خودمون دوست داریم اسمش الهام باشه. اما باید پدرشوهرم بیاد ببینیم نظرش چیه!انگار همین دیروز بود، کبری توی دبیرستان پروین اعتصامی پابدانا، شاگرد اول بود و من تو مدرسه ابتدایی، شاگرد اول بودم! همه فکر می‌کردن، کبری خواهر بزرگ منه و من می‌گفتم: نه! کبری دخترعمومه!کبری هر وقت بهم اس ام اس میداد، می نوشت: سلام سعیده جان، منم کبری دخترعمو! انگار همین دیروز بود که کبری و حسین آقا رو دفن کردیم. همین دیروز که 4 ماه ازش گذشته!انگار همین دیروز بود، کبری گفت: دختر چرا ازدواج نمی‌کنی! گفتم: دوست دارم با کسی ازدواج کنم که مثل تو خوشبخت بشم! گفت: بزار دست راستم رو بکشم سرت تا تو هم مثل من خوشبت بشی! کبری خندید، من خندیدم و عمر خوشبختی کبری کوتاه بود... کوتاه...همه چیز همین دیروز اتفاق افتاد. از بین تمام روزهای گرم کویر، تا همین دیروز که الهام رو دفن کردیم زیر یه خروار خاک تو روستای اجدادی پدرش! همه چیز تو همون دیروز موند، جز امیر که امروز و هر روز جای خالی پدر، مادر و خواهرش رو حس می کنه !داشتم فکر می‌کردم، مگه میشه کبری خالق اون شیرینی‌های خوشمزه! کبری با اون لباس‌های شیک و برازنده! کبری با اون طلاهای سنگین و قشنگ! کبری با اون همه اراده که همراه امیر بازم درس می‌خوند و دانشگاه می‌رفت! کبری با اون همه امید به زندگی، بره زیر خاک؟انگار همین دیروز بود، تصادف شد. همین دیروز بود که همه داشتن تسلیت می‌گفتن و من منگ نگاه می‌کردم که مگه میشه؟! مگه میشه سه تا ماشین به هم بخورن و کبری و حسین آقا در جا کشته بشن و الهام بره تو کما؟4 ماه زمان کمی نبود. چشم به انتظار خبری از آن آی سی یو نشسته بودیم و امیر همه امیدش خواهرش بود. خواهری که بیاید و شریک این درد عظیم شود.. 4 ماه انتظار کشیدیم و نشد.درد دارد این دلم به سوز دیروز... همان دیروزی که پر از خاطره است. همان دیروزی که رفت و لایه ای غبار شد بر روی خاک عزیزانم؛ اما لایه روبی کرد از خاطراتی که رفته رفته شفاف تر از مقابل دیدگانم می‌گذرند.</description>
                <category>saeedeh.ahmadzadeh</category>
                <author>saeedeh.ahmadzadeh</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jan 2022 12:23:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فکر می‌کنی، چهل سالگی چه شکلیه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedeh.ahmadzadeh/%D9%81%DA%A9%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-%DA%86%D9%87%D9%84-%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-%DA%86%D9%87-%D8%B4%DA%A9%D9%84%DB%8C%D9%87-pmeqzqndzvoe</link>
                <description>تا امروز صبح تصویر چندان واضحی از چهل سالگی نداشتم. اولش فکر می‌کردم یه آدم بی‌حوصله تواب باید باشه با چروک‌های جوان دور چشاش...بعدها فکر می‌کردم چهل سالگی شبیه اون مرد خوش برخورد تو اداره پست باید باشه که همیشه روی میز کارش کتاب شعر داره.....یه مدت فکر می‌کردم چهل سالگی شبیه زن همسایه است که هر روز تو مطب این دکتر پوست و او جراح زیباییه تا ساخت و ساز رو از رو صورتش شروع کنه ...گاهی فکر می‌کردم، آدم چهل ساله یه آدمیه که ازدواج کرده با چند تا بچه، یه خونه بزرگ با ماشین شاسی بلند... گاهی هم فکر می‌کردم، چهل سالگی یه دختر آزاد و قوی باید باشه که خودش تنهایی از این طرف دنیا میره اون طرف دنیا گشت و گذار، به هیچکی هم در مورد کارهاش توضیح نمی‌ده!خلاصه من مونده بودم و تمام تصاویری که تو ذهنم برای این سن پر بحث و ماجرا کشیده بودم... ندیده بودمش تا امروز صبح ... ساعت پنج و پنجاه و هشت دقیقه که یهو ساعت شماطه‌دار کوچیکم شروع به زنگ زدن کرد. صداش خسته و ناامید بود و حتما منتظر که بزن تو دهنش و لحاف رو کشم رو سرم...نگاهش کردم و یهو دلم لرزید... صبح 28 آبان سال 1400، قرار من و 40 سالگی تو کنج اتاق! دیدمش... پشت لپتاپم نشسته بود، نه تواب و زاهد بود، نه خنده رو و خوش الحان، نه از جراحی پلاستیک خبری بود و نه حتی موقعیت شغلی ثابتی داشت. حتی یه مهر هم تو پاسپورتش نبود... گوشه خونه پدر در انتظار گودوووووJیکی مثل من، کپی من، یه سر به هوا، یه آدم با کلی رویا، یکی که هنوز چلچل مستونش بود. امروز صبح ساعت پنج و پنجاه و هشت دقیقه باهاش روبرو شدم و دست تو دست هم رفتیم برای شروع دهه پنجم این زندگی!دیشب که دوستم می‌پرسید: احساست برای ای رسیدن به این قرار چیه؟ می‌خواستم مثل بعضیا بگم: هیچ!اما نه من کلی احساس داشتم... احساس ترس، احساس غم، انگیزه تلاش و.... خلاصه دیدمش 40 سالگی رو می‌گم. اونی که میگه: سن یه عدده و... بلوف می‌زنه... سن از یه جایی به بعد عدد نیست.از یه جایی به بعد دیگه نمی‌تونی صبح روز تولدت، سن رو گوشه اتاقت ببینی و لحاف رو بکشی رو سرت.. سن از یه جایی به بعد قابل احترامه! باید به پاش بلند شد و نشست و به حرف‌هاش گوش کرد.سن از یه جایی به بعد وقتی میاد برای رفتن عجله داره، بشین و یه دل سیر از دیدنش، بودنش و حرف‌ها و تجربه‌هاش لذت ببر... سن از یه جایی به بعد دیگه منحصربه‌فرده و اونی که تو می‌بینی با اونی که همسایه دیوار به دیوار می‌بینه، یکی نیست.خلاصه اینکه 40 سالگی هم از اون سن‌ها بود که باید به پاش بلند می‌شد. پاشدم و نشستیم رو مبل... گفت: از قرارهای کنج اتاقی صبح 28 آبان، هیچ‌وقت نترس! اما ازشون بیشتر استفاده کن! راستی فکر می‌کنی، اگه آدمها می‌دونستن چند سال عمر می‌کنن، دنیا چه شکلی می‌شد؟خوب که فکر کردم، دیدم که بعضیا تو لحظه تولد می‌میرن، بعضیا یک قرن زندگی می‌کنن! اگه اون دانشجوی نخبه‌ای که تو هواپیمای اکراینی بود، می‌دونست نتیجه زحماتش موشکبارون می‌شه، درس می‌خوند؟منم نمی‌دونم شاید 40 سالگی پایان مسیر زندگیمه و شاید اومده یه 40 سال دیگه بهم کادو بده! هیچی هم نمگیه نامردLمی‌ترسم بپرسم یهو جوش بیاره و همینجا بزاره و بره ...پس چه بدونم و چه ندونم که چند تا سن دیگه ساعت پنج و پنجاه و هشت دقیقه میان به دیدنم، تلاش خودمو می‌کنم که ورژن بهتری از خودم باشمJخلاصه اینکه سلام به دهه پنجم زندگی</description>
                <category>saeedeh.ahmadzadeh</category>
                <author>saeedeh.ahmadzadeh</author>
                <pubDate>Fri, 19 Nov 2021 07:04:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمپولی و خاطره ای</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedeh.ahmadzadeh/%D8%A2%D9%85%D9%BE%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%A7%DB%8C-zjtsscu7wyy2</link>
                <description>دقت کردین، تا دکتر بهتون یه چیزی میگه؛ بیشتر مریضی خودش رو نشون میده؟ مثلا همین خود من، از دیروز که دکتر بهم گفت تو جواب آزمایش نوشته که التهاب مفاصل و کم خونی دارم، همه بدنم درد گرفته؟ والله قبل این بهتر کار می‌کردم. هیچ جام هم درد نمی‌کرد Jحالا اونو بی‌خیال. این آمپول‌های توهم زا چیه که تجویز می‌کنن؟L آدم آمپول رو نزده، یه دور دور ایران میزنه و میاد. من خودم دیروز تا مشهد رفتم و اومدمJسرنگ رو که از من گرفت، صدای پیرمردی از اون‌طرف پرده به گوشم رسید. پیرمرد فریاد می‌زد و ناله می‌کرد. اول فکر کردم که یکی اون‌طرف پرده به او آمپول زده که صدای جیغش بلند شده؛ اما یادم افتاد که این‌جا یه پرستار بیشتر نداره و اون هم پیش منه.پرستار در حالی که کاور سرنگ رو باز می‌کرد، با صدای بلند گفت: حاجی مگه چی شده داد می‌زنی، الان میام یه سرم بهت وصل می‌کنم خوب خوب میشی. یه تب لرز ساده است دیگه. خوشبختانه کرونا نداری.. چرا این‌قده می‌ترسی؟بعد دراز کشیدم روی تخت و در حالی که خودم رو برای تزریق b12 آماده می‌کردم، گفتم: آدم هرچی که پیرتر می‌شه، بیشتر قدر جونش رو می‌دونه و رفتم به تمام اون روزهای گذشته...همون روزی که تو فرودگاه هاشمی نژاد مشهد، هواپیمای مشهد تبریز بیشتر از یک‌ساعت تاخیر داشت. همه نشسته بودیم و با چیپس و پفک، شکممون رو سیر می‌کردیم تا وقت بگذره!!!سه تا معجونی که خریدیم و نتونستیم تا به آخر بخوریم، خودش راحت اندازه قیمت بلیت هواپیما بود. آدم یادش که میفته، از معجون میفتهLخلاصه اونقدر که چشم به انتظار پرواز نشسته بودیم، چشامون دودو می‌زد که یهویی بخت و اقبال به ما رو کرد و گفتن: تشریف بیارید، بشینین تو هواپیما... خلاصه رفتیم که سوارشیم، یه آقا و خانم پیری که همراه دو تا آقا و خانوم جوون و دو تا بچه قد و نیم قد بودن، از اون پشت همه رو هل می‌دادن که؛ ما اول بودیم، اینا چرا رفتن تو نوبت و...خلاصه نوبت رو رعایت کردیم و با احترام گفتیم: بفرمایید حاج خانم!همه سوار شدیم و بعد کلی سلام و صلواتی که حاج آقا فرستاد؛ هواپیما بلند شد. ما هم رو ابرها دوربین به دست لحظه‌ها رو ثبت می‌کردیم. چقدر از بالا همه‌چیز کوچیک بود. اونقده که می‌شد از اون بالا انگشت گذاشت رو یه شهر و کلا لهش کرد!!تو حال عکاسی بودم که یهو نگاهم به حاجی افتاد که پیشانی رو چسبونده به پشت صندلی جلو و داره ذکر میگه. یه جوری که انگار داشت نماز می‌خوند. ولی به کدوم قبله؟ اونم ساعت 11 قبل از ظهر که هنوز اذان تو هیچ شهر ایران نگفته بودن.اما تو آسمون همه چیز درهمه. همون‌طور که حاجی نماز می‌خوند، مهماندارها برامون زرشک پلو با مرغ آوردن!! آدم یه لحظه خیال می‌کنه، زمان رو گم کرده، آخه الان چه وقت ناهاره؟نگاهم به حاجی بود، هنوز نماز می‌خوند و مهمان‌دار هم غذاش رو داد دست حاج خانم! حیف که از مشهد تا تبریز 1 ساعت هم نمیشه که یهو، دیدیم تو آسمون تبریزیم... خلبان یهویی گفت: ما در آسمان تبریز هستیم و...بعد یهویی انگار یادش افتاده باشه که ارتفاع کم کنه، یه تکون اساسی به هواپیما داد. یه جوری که آدم یاد شهربازی میفته... بچه‌ها حال کرده بودن و جیغ و دست و هورا ... حاجی وحشت زده، داد میزد: یا ابلفض ... یا حسین و...همین‌جوری که حاجی داشت تمام ائمه رو یاد می‌کرد، بچه‌ها انتظار داشتن که خلبان یه حال مجدد بهشون بده... مهمان‌دارها ریخته بودن سر حاجی و داشتن بهش دلداری می‌دادن...منم داشتم تفاوت بین نسل‌ها رو تو ذهنم یادداشت می‌کردم. تو دلم به خامی بچه‌ها و نترس بودنشون غبطه می‌خوردم و به ترس از مرگ پیرمرد حرص میزدم... اما حق می‌دادم به پیری که اون چه بچه تو آینه دیده اون تو خشم خام می‌بینه....اون بچه‌های نوجوون، کدوم سقوط وحشتناک هواپیما رو از تو کدوم روزنامه خوندن یا تو کدوم اخبار دیدن که بخوان تصویرسازیش کنن؟ اونا شلیک کدوم پدافند رو به هواپیمای مسافربری، تو مدرسه شنیدن؟پیرمرد حق داشت. پیرمرد مرگ رو هر روز و هر لحظه دیده بود و اون بچه‌ها از همه جا بی‌خبر داشتن روی موج‌ها بی‌خبر از همه جا به بالا و بلندی‌های روزگار می‌خندیدن...تو همین فکرها بودم که پرستار، الکل خنک رو به تنم اسپری کرد و رشته افکارم دربه در شد. صدای ناله‌های پیرمرد میومد و من تو تمام این یکی دو ثانیه، کلی خاطره رو مرور کرده بودم... چه ذهن در رویی دارم من؟! Jهمین‌طور که شلوارم رو بالا می‌کشیدم و به سه هفته بعدی که باید آمپول بزنم، فکر می‌کردم. خانم پرستار اون‌طرف پرده داشت سرم پیرمرد رو وصل می‌کرد و بهش می‌گفت: حاجی از شما بعیده؟ یه سرم اینهمه ترس نداره؟ و...گفتم: بی‌خیال، اونم حتما برای ترس از سرم، حق داره!!!</description>
                <category>saeedeh.ahmadzadeh</category>
                <author>saeedeh.ahmadzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 13 Oct 2021 10:25:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد در نزده می‌آید!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedeh.ahmadzadeh/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D8%AF%D8%B1-%D9%86%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D8%AF-zfwyclvdcz2y</link>
                <description>همیشه فکر می‌کردم باید منتظر روزهای خوب بود. روزهایی که هیچ مشکلی نباشه و همه چیز خوب و عالی باشه.. حالا بشین تا بیاد! ما نشستیم و از روزهای خوب خبری نبود که نبود که نبود...یعنی شاید هم از بیخ گوشمون گذشتن و رفتن؛ اما هرکدوم به یه تکه از غم آلوده شده بودن و ما هم وسواسی بازی درآوردیم و ردشون کردیم تو باطله‌ها ...اولین باری که خیال کردم زیادی داریم وقتمون رو به غم تلف می‌کنیم، برمیگرده به سالها دور.. یه ماجرای کاملا خاله زنکی... اما خب همین داستان شاید بیشتر از هر داستانی تو ذهن مخاطب بمونه و درک کنه که چی دارم میگم .. (فوامیل این چرندیات منو نخونن، صلوااات)حدود 37 روزی از فوت خاله خانم می‌گذشت. اون زمونا که مثل الان نبود، مرد و زن باید تا چهلم سیاه می‌پوشیدن و صورتشون رواصلاح نمی‌کردن. این یه جور احترام به خانواده متوفی بود. حالا خانواده متوفی هم از بقیه بدتر... تا یه سال باید قربون صدقه قد و بالاشون می‌رفتیم که بابا از خر شیطون بیا پایین و این لباس مشکی رو دربیار... همه بین موهاشون میرفتن تو خلوت تنهایی خودشون گریه کننL یا شایدم برعکس...خاله خانم که فوت کرد، همه دخترا، پسرا، دومادها و عروس‌ها مشکی پوش شدن. زن خوبی بود و همه؛ دوست و فامیل، آشنای دور و نزدیک عزادار بودن. تقریبا چهل روز گذشته بود که شوهر خاله خانم سکته کرد و تو بیمارستان بستری شد.شرایط زندگی به همه داشت سخت می‌گذشت که یهو این وسط سکته خان عمو حال همه رو گرفت. همه غم داشتیم و نگران ... همه دعا می‌کردیم که خدا باز غم نده.. همه زانوی غم بغل کرده بودیم و منتظر یه خبر از بیمارستان.. دیگه حتی کسی به مراسم چهلم خاله خانم هم تدارک نمی‌دید و فکری نمی‌کرد.همه تو خونه خاله خانم جمع بودیم و همدیگه رو دلداری می‌دادیم. این وسط عروس خاله خانم از همه بیشتر نگران بود و چون اون زمون موبایل نبود، گوشی تلفن رو برداشته بود و هی زنگ می‌زد. اولش همه خیال می‌کردیم داره به بیمارستان زنگ می‌زنه و نگران حال پدرشوهرشه... چقدر دلداریش دادیم و بهش گفتیم: انشالله خوب میشه نگران نباش و...یهو با خوشحالی به خواهرشوهرش گفت: آبجی میشه بچه پیش تو باشه؟ من برم و بیام..خواهرشوهر از همه جا بی‌خبر یه نگاهی کرد و گفت: تو برا چی می‌ری بیمارستان؟ الان که وقت ملاقات نیست و...هنوز حرف خواهرشوهر گرامی تموم نشده بود که عروس گفت: بیمارستان کدومه؟ میرم آرایشگاه... ببین اگه آقاجون بیفته بمیره، من باز باید چهل روز اینجوری بشینم... زود برم و بیام...خواهرشوهر هم با اشکی که نه پایین میومد و نه تو چشم می‌موند؛ گفت: برو ..من مواظب بچه هستم.اونروز همه به خواهرشوهر احسنت می‌گفتن و به عروس چشم غره می‌رفتن؛ اما خواهرشوهر حرف قشنگی زد و گفت: درد در نزده میاد. چرا دختر جوون مردم بخواد 80 روز از زندگیش بیفته... همیشه خونت رو تمیز نگهدار شاید مهمون ناخونده اومد. همیشه به خودت برس شاید درد ناخونده بیاد.. (البته با کمی دخل و تصرف.. چون ضرب المثلش تورکی بود. نمی تونم درست ترجمه کنم.)اما بعد اون بود که دیگه قرار شد، هیچکس برای هیچ رفته‌ای مشکی نپوشه و خودش رو عذاب نده ... تو این روزها که درد قطار قطار داره میاد و میره.. الان که دیگه حتی مجال زندگی نیست. باید از کوچکترین‌ فرصت‌ها استفاده کرد. ...القصه من هر روز منتظر یه روز خوبم تا برنامه ریزی کنم برای کارام. امروز از اون شنبه‌های برنامه ریزی بود؛ اما غم جدید و بزرگی در من متولد شد... خلاصه اینکه هر روز باید زندگی کرد ... هر روز ... درد در نزده میاد. ما نباید اجازه بدیم ...</description>
                <category>saeedeh.ahmadzadeh</category>
                <author>saeedeh.ahmadzadeh</author>
                <pubDate>Sat, 04 Sep 2021 17:39:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این که تعجب نداره!</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedeh.ahmadzadeh/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%B9%D8%AC%D8%A8-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-k5u3gwwy8r4i</link>
                <description>بعضی چیزها دیگه تعجب نداره. اصلا چرا باید از ماشین نعش‌کش سر کوچه تعجب کنم، وقتی هر روز تو کرونا کلی آدم میمیره یا چرا باید تو چله تابستون آب داشته باشیم؟ چرا باید برقمون همیشه باشه و چرا سایت .comتو یه آن لود بشه؟ بابا تو این همه سال دیگه غیر این باشه تعجب کن.خلاصه اونروزم که ماشین نعش‌کش رو سر کوچه دیدم تعجب نکردم. یه هفته بیشتر بود که یه حموم درست و حسابی نرفته بودم. هربار رفتم زیر دوش فقط تونستم گربه شور بشم و بیام بیرون. احساس می‌کردم کف شامپو چند ده هزارتومنی مونده تو سرم و موهام روی سرم سنگینی می‌کنن. بخاطر همین بی‌اعصاب بودم و غیر موهای سرم که هنو زبهشون عادت نکرده بودم، به چیزی فکر نمی‌کرد.کلید رو که انداختم رو در، یه آن گفتم: برگردم و ببینم از میون همسایه‌ها کی مرده که ماشین نعش‌کش اومده. بعد توی دلم گفتم: خب شاید مادر میدونه... خلاصه رفتم تو و پرس و جو کردم. هیچ‌کس خبر نداشت.فردای اون روز اعلامیه یک زن تو هر چند قدمی روی دیوارها چسبیده شده بود و البته نوشته بودن: به دلیل بیماری کرونا و رعایت پروتکل‌های بهداشتی، هیچ مجلسی برگزار نخواهد شد. اسم متوفی رو چند بار خوندم و اصلا برام آشنا نبود. حتی اسم شوهر مرحومش رو هم خوندم چیزی یادم نیومد. جالبش اینکه متوفی پسری هم نداشت و تنها اسم خودش، شوهرش و دو تا دومادهاش بودن که اونا رو هم نمی‌شناختم.خلاصه یک هفته‌ای گذشت تا اینکه مادر گفت: چند روزیه از مریم خانم خبر ندارم. اون گوشی رو بیار یه زنگ بهش بزنم و ببینم چه کارا می‌کنه؟ تو این کرونا نزدیک دو سال میشه که همسایه دیوار به دیوار رو ندیدم. خدا ببره این مریضی رو نیاره...مادر تلفن رو برداشت و به مریم خانم زنگ زد. مریم خانم همسایه دیوار به دیوار ما بود و تنها دوتا دختر داشت. قبل از اینکه ما بیایم این محل، شوهرش به رحمت خدا رفته بود و ما تنها چیزی که می‌دونستیم این بود که اسم شوهرش آقا تقی بود.مادر یهو از پشت تلفن گفت: کی؟ چرا؟ آه چرا من نفهمیدم؟ و... خلاصه اشک مادر و داد و فریادش بلند شد و منم از این‌طرف متوجه شدم که مریم خانم هفته قبل فوت شده. مادر که تلفن رو قطع کرد، نگاهی به من کرد و گفت: هر روز میری سر کار و میای، یه اعلامیه رو نخوندی به من بگی که مریم خانم فوت شده؟گفتم: والله من اعلامیه‌ای ندیدم که اسم مریم توش باشه. یکی بود هفته قبل که اسمش فاطمه بود. مادر یه نگاهی کرد و گفت: خب مریم خانم تو شناسنامه اسمش فاطمه بود. گفتم: خب من از کجا بدونم. بعدشم تازه اسم شوهرشم اون نبود که نوشته بودن همسر محمدتقی؛ مادر گفت: خب لابد اسم آقا تقی هم تو شناسنامه محمدتقی بوده دیگه...خلاصه کلافه گفتم: حالا اگه میدونستی چه کار می‌خواستی بکنی؟ تو این کرونا... بعدشم من نمی‌فهمم چرا تو اعلامیه باید اسم شناسنامه‌ای طرف رو بنویسن که کسی اصلا ازش خبر نداره؟!لااقل عکس مرحومه رو بزنن بالاش ما ببینیم کیه دیگه.. احخلاصه مادر یه نگاهی بهم کرد و گفت: خدا میدونه بعد کرونا بری تو یه جمع و ببینی چقدر آدم رفته و تو خبردار نشدیLیه نگاه عاقل اندر سفیهی به در و دیوار خونه کردم و گفتم: این که تعجب نداره ... تو این مملکت خیلی وقتها گیرکردیم تو یه جایی و وقتی اومدیم بیرون، خیلی چیزها و خیلی کس‌ها مرده بودن... تعجبش فقط اینجاست که ما چرا زنده‌ایم..</description>
                <category>saeedeh.ahmadzadeh</category>
                <author>saeedeh.ahmadzadeh</author>
                <pubDate>Mon, 19 Jul 2021 10:47:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نیاز خانه خراب کن یا سوالی بی جواب</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedeh.ahmadzadeh/%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%DA%A9%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D8%A8-og46nmtst7r9</link>
                <description>بچه بودیم، همان وقت‌ها که فکر می‌کردیم لک لک‌ها ما را آورده‌اند و پاشکسته‌ها هم خودشان و هم ما را در آسمان ایران به کشتن دادند و در کویر بوهوتی چون پابدانا ساقط شدیم. خلاصه لک لک مرد و ما ماندیم...همان موقع‌ها که ما را عروسی هم نمی‌بردند که نکند رویمان باز شود! همان موقع‌ها که فقط می‌دانستیم، عشق و بوس و بغل بسیار کار زشتی است، یهو علی جان با دختری که دوستش داشت، از دست همه مخالفان ازدواجش فرار کرد و به خانه خانه عمو پناه آورد.علی وضع مالی خوبی نداشت و از دار دنیا تنها یک مادر داشت و حقوقی که کمیته امداد می‌داد. آن روزها که هنوز نه کاری داشت و نه باری، دست دخترک را گرفت و آمد خانه خان عمو و خان عمو هم طبق رسوم آبا و اجدادی، عاقدی خبر کرد و کار را یکسره کرد.اصلا تا بود همین بود. هر دختری که با پسری تا سر کوچه می‌رفت؛ می‌گفتند: فرار کرده و زود باید این دو تا را عقد هم کنیم. خلاصه اینکه من هم در عالم کودکی به این فکر می‌کردم که حتما این مسافت طولانی بین شهرها را فقط دویده‌اند تا به خانه خان عمو رسیده‌اند. عروسی در میان تمام مخالفان و موافقانش برپا شد و اگر نمیشد که نمیشد و دختر و پسر را راهی کردیم به اتاق اجاره‌ای کوچکی...سال‌ها گذشته بود و عشق علی به همسرش کم که نمی‌شد، هیچ. زیاد هم می‌شد. اصلا همه فامیل اسم این بشر را گذاشته بودند؛ زن ذلیل. مادر علی هم که در فقر و تنهایی خودش مانده بود؛ گاهی با گوشه روسری اشکش را گرفته و عروس بیچاره را غرق در نفرین می‌کرد که علی را طلسم و جادو کرده است. داستان عروس و مادرشوهری بود و فقری که همه جوره خودنمایی می‌کرد. ما هم به جادوگر بدجنسی فکر می‌کردیم که آمده تا پسری را در زندان وحشتناکی اسیر کند؛ اما علی که زندانی نبود. با همسرش شاد و خوشحال زندگی می‌کرد.سالها گذشت و علی و همسرش صاحب دختری شدند. بعد خانه‌ای خریدند و ماشینی... زندگی روی خوشش را نشانشان داده بود که برادر خانم علی خودکشی کرد و این اتفاق خواهر بیچاره را تا مرز جنون کشاند. زن بیچاره بیمار در کنج خانه افتاد و دخترک پرستار مادرش شد.ما مانده بودیم و قضاوت بین قدرت جادوی جادوگر زشت و نفرین مادر علی. البته مادر بود و احساساتی و باز هم به بیماری عروسش گریه می‌کرد. البته بیشتر دلش برای پسرش می‌سوخت و به حال پسرش اشک می‌ریخت. علی هم به‌ظاهر شکسته شده بود ولی همچنان خود را عاشق نشان می‌داد. عاشق شیدایی که برای همسر بیمارش همه کار می‌کند.همه به این همه عشق غبطه می‌خوردیم تا اینکه روزی روزگاری، فهمیدیم پای زن دیگری سال‌های سال است که در زندگی علی پیداست... شوک این خبر برای ما که فامیل درجه چندم بودیم؛ خیلی بیشتر از همسر علی بود.القصه داستان این دو عاشق به دادگاه و طلاق کشیده بود که علی در مقابل دخترش به همه گفته بود: « من نیاز جنسی دارم، نمی‌تونم با یه زن مریض زندگی کنم.» بعد از دادگاه دخترک را دیدم. نگاهی به من کرد و گفت: نیاز جنسی چیه؟ بابام گفت: من نیاز جنسی دارم و...یک لحظه سقوط کردم در خودم. جوابی برای این دختربچه نداشتم. جز اینکه بگویم: بابات دوست داره که مامانت زود خوب شه...دخترک نگاهی به من کرد و گفت: اما مامانم میگه دیگه دلش نمیخواد خوب شه... ولی من میخوام پیش مامانم بمونم و مواظبش باشم... مواظبش باشم حتما زود خوب میشه بعد بابام میاد خونمون. مگه نه؟سری تکان دادم و بعد توی دلم به تمام نیازهای جنسی خانه خراب کن، چند تا فحش رکیک دادم. کار دیگه ای که نمیشه کرد.....</description>
                <category>saeedeh.ahmadzadeh</category>
                <author>saeedeh.ahmadzadeh</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jun 2021 11:14:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذت سفرهای یهویی</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedeh.ahmadzadeh/%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D9%87%D9%88%DB%8C%DB%8C-qxamvgaxt0fp</link>
                <description>چند وقتی بود که به باغ نرفته بودیم. اصلا راستش رو بخوای از همون مهر پارسال که داشتیم برای جمع کردن گردو مسابقه می دادیم، دیگه نرفتیم باغ تا اینکه جمعه هفته قبل یهویی به سرمون زد که برای تعطیلات وسط خرداد بریم و حسابی از طبیعت لذت ببریم.همه ماسک به دهن، عازم سفر به خونه خودمون شدیم. والله دیگه! یه چیزی بگم به هیچکی نگین، خب؟ این بابای من اصلا سفر دوست نداره. از وقتی یادم میاد سفرهای ما از این خونه به اون خونه بود. مثلا از کرمان به تهران میومدیم تو خونه پدربزرگ چترهامون باز می شد! تبریز میومدیم، خونه این یکی پدربزرگ چترامون باز می شد. یکی دو باری هم که رفتیم مشهد، اصفهان یا جاهای دیگه، پدر رو نبردیمJخلاصه سفر یکساعته ما شروع شد و چشم باز کردیم، تو باغ بودیم. تا رسیدیم، دیدیم تو باغ همسایه جشن تولده و بزن و بکوب... حالا بماند که تو اون روز که زمین و آسمون خون گریه می‌کرد، یکی تابو شکسته و تو قلب روستا تولد گرفته بود؛ ولی خب برای صندلی های تولد هم کنده های بزرگ باغچه ما به یغما رفته بود.. البته تا ما رو دیدن، رنگ از رخسارشون پرید و با یه تکه کیک بزرگ و میوه اومدن عذرخواهی که: بی اجازه دست به ترکیبات باغچه ما زدن... البته که ما بزرگوارتر از اون هستیم که چیزی بگیم! اما خوشحال شدیم که گاهی سرزده میریم باغمونJخلاصه با صدای موسیقی و بزن و بکوب داشتیم خوش می گذروندیم که دیدیم ای دل غافل، روز اول تموم شد و چه زود؟!!صبح روز بعد، مثل همیشه سحرخیز و البته بی‌خواب از جام بلند شدم. بدبختی این بود که همه بخاطر هوای سرد خونه تو حال خوابیدیم و با صدای خر و پف پدر و البته نابلدی تشک، خواب به چشمم نیومد.از جام بلند شدم و مستقیم رفتیم سر وقت هیزم و آتیش تا یه چای دبش لب سوز، لب دوز درست کنم. همین که رفتم حیاط، چشمتون روز بد نبینه، از خونه صدای جنگ جهانی بلند شد. یکی داد میزد: موشاون یکی می‌گفت: در رو ببندیکی دیگه داد میزد: اون چوب رو بده من و...خب ما چهار نفر بیشتر نبودیم و طبیعتا به غیر از من که حیاط بودم، فقط 3 نفر می تونستن داد و بیداد کنن. من هم از شانس خوب خودم که تو حیاط سنگر گرفتم، خوشحال بودم و تمایلی برای رفتن به داخل خانه و کمک نداشتم.تنها منتظر پیروزی این جنگ نابرابر به نفع خانواده بودم و شاید این هم یک انتظار ناجوانمردانه بود. یک نیم ساعتی سر و صداها و بزن بکش ها ادامه داشت تا اینکه سعید اشک ریزان و غمگین با انبر بلندی در دست اومد طرف من و گفت: ببین حیوونی چقدر خوشگل بود؟ آخه این که موش فاضلاب نبود. باید نمی کشتش! من که از مرده موش هم می ترسیدم، یه جیغ بنفش کشیدم و گفتم: ببرش اونور و...خلاصه سعید غمگین جنازه رو تشیع کرد تا یه گوشه امن و راحت براش پیدا کنه. منم با دست های سیاه به کار درست کردن چایی ادامه دادم. پدر و مادر هم تو خونه به جمع کردن تمام چیزهایی که به هم ریخته بودن. البته موش ناکام فرصت چندانی برای خرابکاری پیدا نکرده بود و انگار او هم مثل همسایه از سفر یهویی ما غافلگیر شده باشد، فکر همه چیز را کرده بود، الا این سفر یهویی...خلاصه همین طور که من در تدارکات چایی خانواده بودم و خانواده در جمع کردن خانه و زندگی، تعطیلات تمام شد و اینگونه عمر سفر کوتاه بود؛ اما یاد گرفتیم گاه باید یهویی و سرزده جایی بود که انتظار دیدارت را ندارندJ</description>
                <category>saeedeh.ahmadzadeh</category>
                <author>saeedeh.ahmadzadeh</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jun 2021 12:17:09 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درس های کرونا رو خوب پاس کنیم:(</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedeh.ahmadzadeh/%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%BE%D8%A7%D8%B3-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-bmbcfy29ilww</link>
                <description>چه می‌کنه این کرونا و تو بی‌خبری؟! عینهو یه کلاس درس بزرگ داره مجبورت می‌کنه چیزهایی رو ببینی که اصلا تا حالا نمی‌دیدی... فکر کن امروز صدای جیغ و شیون زن همسایه کوچه رو برداشته بود و حتی یکی از خانم‌های همیشه در صحنه هم جرات نکرد بره و بپرسه: چی شده؟!حالا بماند که بعد با کلی کنجکاوی و خانم مارپل بازی کاشف به عمل اومد که برادر خانم همسایه بر اثر ابتلا به این ویروس منحوس، فوت شده... ولی مگه سابق بر این اینجوری بود؟ قدیم ندیما مگه این خانم‌های همسایه یه جا بند می‌شدن... همیشه تو شادی و غم، تو سبزی پاک کنون و رب پزون کنار هم بودن...تو یه محله قدیمی که الان کم کمش همه 25 سالی هست که با هم همسایه‌ان، تاریخ نشون نداده بود که یکی تنهایی شیون و زاری کنه و بقیه تو کوچه نه پای رفتن داشته باشن و نه دل موندن...خلاصه این کروناست و این هم عجایبی که میاره و عینهو میخ میکنه تو چش و چال ما!! اصلا همین زن عمو کوچیکه که همیشه تو هر عروسی و عزا، یه دعوای مفصل راه مینداخت از این سر شهر تا اون سر شهر، همین زن‌عمو کوچیکه که مادربزرگ و پدربزرگ تا زنده بودن ازش عینهو اجل معلق می‌ترسیدن و عمه‌ها جلوش کزت بودن، اینم باید کرونا بگیره؟! مگه میشه؟! مگه داریم؟!تو خانواده بزرگ ما، مادر و اون دوتا زن‌عموی دیگه با همه اخلاق‌های خوب و بدشون، زندگی معمولی خودشون رو داشتن تا اینکه این زن‌عمو کوچیکه اومد و شد زن تناردیه، عمه‌های آتیش‌پاره هم شدن کزت...هر مهمونی و مراسمی که بود، بهترین جایگاه، بهترین غذا و بیشترین استراحت برای زن‌عمو کوچیکه بود. همه مراقب بودن که نکنه یه کاری کنن که یه طوری بشه! زن‌عمو عادت داشت عروسی خراب کنه.. مثلا تو عروسی پسرعمه بزرگه سر اینکه مادر عروس به بچه این انعام نداده بود یه قشقرقی راه انداخت که بیچاره مادرعروس هم به چیز خوردن افتاد... عمه و شوهرعمه هم جلو فامیل تازه آب شدن رفتن زیر زمین، البته بعدن دوباره منجمد شدن و الان خدا رو شکر زیر زمین نیستن!یا تو عروسی خان داداش، یهویی شر به پا کرد که 200 هزارتومن پولش گم شده و خلاصه یه آبروریزی شد که بیا و ببین. آخر پدرجان برای ختم قائله گفت: بیا این 200 تومنت، فقط آبروریزی نکن.. البته زن عمو این کارها رو برای پول نمی‌کرد و هیچ پولی هم نگرفت. اما همیشه این دعواها تو هر مراسمی بود و همه برای آرامش روح و روان و حفظ آبرو امتیاز بود که بهش میدادن...اصلا این زن همسایه ما راس میگه که آدم هرچی بی‌حیاتر باشه، خدا هم زود حاجتش رو می‌ده.. حالا بماند اینکه ما معمولا از ترس این بانو، سعی می‌کردیم کمتر دور و برش باشیم تا اینکه چند روز پیش عمه زنگ زد و خبر داد که زن‌عمو کرونا گرفته و ریه‌هاش درگیر شده..عمه بیچاره باز مثل همیشه کزت وار از این سر تهرون به اون سر تهرون سوپ پخته بود و دستگاه اکسیژن کرایه کرده بود تا زن‌عمو رو نجات بده. اولش گفتم: چه می‌کنه این ترس... بازم مثل همیشه عمه است و نقش ژان وار ژان و یا نه نقش همون کزت برای زن تناردیه...اما بعدش یهو دلم سوخت.. اگه زن‌عموم طوری می‌شد اونم با این مریضی و این‌قدر ناگهانی، چی به سر عموم و بچه‌ها میومد به کنار ... خداییش همین عمه‌ها یه بت می‌ساختن و کلی از خوبی‌های زن‌عموم می‌گفتن، یه جوری که دیگه عموی بیچاره من دق می‌کرد.. بماند که زن‌عموم هم آدم سیاه سیاهی نیست. اونم یه خصلت‌های خوب داره.. خوبیش اینه که اصلا موذی نیست و هیچوقت از پشت نمیزنه... هرچی هست تو روی آدمه و دیگه تو تاریکی و خفا خفتت نمی‌کنه.. آدم باید همیشه حق و حقیقت رو بگه...منتهی خب، نه اینکه ما ایرانی جماعت بعد مردنمون کلا سفید، پاک و منزه می‌شیم موقع زنده بودن کلا سیاه و کبود و گناهکار، زن‌عمو هم از این قاعده مستثنی نبود و هنوز نمرده، عمه‌ها شروع کرده بودن به شمردن محسنات زن‌عمو... از دست‌پخت خوشمزه تا چشم‌های زاغ خوشگلش... تو دو سه هفته گذشته، کزت‌ها سنگ تموم گذاشتن و زن‌عموم بهتر شد و خدا رو شکر خطر از بیخ گوشش گذشت.منم خوشحال شدم، لااقلش اینه که بچه‌هاش خوشحالن و از خوشحالی اونا چرا خوشحال نباشم؛ اما واقعا آرزو می‌کنم این کرونا و این شرایط یه درسی باشه برای همه ما که تا زنده‌ایم قدر هم رو بدونیم.. اگه بدونیم....</description>
                <category>saeedeh.ahmadzadeh</category>
                <author>saeedeh.ahmadzadeh</author>
                <pubDate>Fri, 07 May 2021 23:11:17 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره شیرین ننه قیقیلات</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedeh.ahmadzadeh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%86%D9%87-%D9%82%DB%8C%D9%82%DB%8C%D9%84%D8%A7%D8%AA-kwiuds3533oo</link>
                <description>38 سال گذشته و من یک چارقد سفید، یک طعم شکلات و یک اسم را به خاطر دارم. زن عمو می‌گوید: ...شعر نگو مگه تو از اون موقع چیزی به خاطرت مونده؟زن‌عمو چه می‌داند که آن پیرزن با آن شکلاتی که در یک سالگی به من داد، 38 سال است با طعم شکلات و تصویری سفید در ذهنم حک شده است؟! زن عمو بماند و افکار رکیکش و من و خاطرات شیرینم.و اما آن پیرزن مادر مادربزرگم بود و تنها یک فرزند داشت که آنهم مادربزرگم بود. آنجور که گفته‌اند و شنیده‌ام، تمام ثروتش را فروخت و به مادربزرگم داد تا تنها دخترش صاحب خانه شود و خود در سال‌های پایانی زندگی در خانه دخترش ماند و در نهایت در چنین روزی رفت.چیز زیادی در خاطر یک بچه 17 ماهه نباید مانده باشد. تنها یک تصویر محو از چارقدی سفید و یک شکلات... از وقتی که یادم میاید، به دنبال ننه قیقیلات بوده‌ام... گویا در آن روزهایی که تازه زبان باز می‌کردم، او را ننه قیقیلات صدا کرده‌ام و همچنان این را واضح و روشن به خاطر دارم.خلاصه 17 ماهه بودم که رفت. بعد از او هم آدم‌های زیادی رفته‌اند. آدم‌هایی با یک عالمه خاطره و چندین آلبوم عکس. آدم‌هایی که جزئیات تصویرشان در ذهنم بیشتر است و دهان، دماغ، چشم و ابرویشان واضح‌تر... آدم‌هایی که حتی تن صدایشان و تکیه کلامشان در گوشم زنگ می‌زند و ...اما هیچکدام از این آدم‌ها با طعم شکلات به خاطرم نمی‌آیند. هرکه را یاد می‌کنم، یا بوی سیگار می‌دهد یا بوی پیاز...هرکه را یاد می‌کنم و به خاطره خوشش می‌خندم، خیلی سریع خاطراتم گس مزه و خرمالویی می‌شود. خب بین تمام مهربانی‌ها، خاطرات شیرین و دورهمی‌ها، تلخی‌ها هم بوده، بیماری‌ها هم بوده، دعواها، قهرها و آشتی‌ها هم بوده و ذهن من که فراموشکار نیست، طعم‌ها را قاطی هم می‌کند تا یک چیزی شبیه خرمالو تحویلم دهد.اما آن پیرزن، آنقدر فرصت نداشت برای ساخت خاطرات تلخ و ترش و شور... تنها خاطره به جا مانده‌اش، شیرین است و همین متمایزش می‌کند برای یادآوری..خلاصه که روحت شاد ننه قیقیلات و دیگر هیچ...</description>
                <category>saeedeh.ahmadzadeh</category>
                <author>saeedeh.ahmadzadeh</author>
                <pubDate>Thu, 15 Apr 2021 12:12:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زانوهایم؛ همدم تنهایی من:)</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedeh.ahmadzadeh/%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D9%87%D9%85%D8%AF%D9%85-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86-kd7hl3mpn1ox</link>
                <description>پیرزن زیبایی است. هرسال ماه محرم و صفر که می‌شود از این خانه به آن خانه می‌رود برای روضه خوانی و کسب درآمد. آنهایی که به پای روضه‌هایشان نشسته‌اند، می‌گویند که نفسش حق است و دعایش زود برآورده می‌شود.مولود خانم برای بچه دار شدن دخترش به هردری می‌زد و نشد. آخر سر وقتی پای روضه‌های سوزناک سیدخانم نشست، با دلی غمگین گفت: سیدخانم دعا کن سیمین سال دیگه این موقع بچه به بغل بیاد روضه، برات یه میکروفون می‌خرم.سیدخانم دعا کرد. آنهم چه دعایی! سیمین الان با سه قلوهایش خانه خودش هم نمی‌ماند، چه برسد که به روضه برود!مولودخانم به شدت خوشحال است و سیدخانم مفتخر... سیمین بیچاره هم از دست بچه‌ها شده یک پوست و استخوان. اما خوشحال است و راضی! همه به جان سیدخانم دعا می‌کنند و بازارش سکه می‌شود.مادر هم آن سال قبل کرونا که روضه بود و سیدخانم توی مجالس عزاداری می‌کرد، بلند گفته بود: سیدخانم دعا کن بچه‌های منم یه کار دولتی درست درمون پیدا کنن، بهت 500 میدم. تازه 100 هم بیانه داده بود، انگاری که سیدخانم توی کارگزینی اداره نشسته باشد و بخواهد ما را با رشوه استخدام کند، گرفته بود و گفته بود: اصلا نگران نباش. انشالله سال دیگه این موقع بیا؛ اگه بچه‌هات کار دولتی پیدا نکرده بودن، تف کن رو صورت من!!مادر هم گفته بود: این چه حرفیه سیدخانم؟ انشالله سال دیگه اینموقع 500 میدم بهت....بعد آن سال کرونا آمد و بازار روضه خوانی سیدخانم کساد شد و نشد که بیاید تا مادر 500 اش را بدهد!! البته باید تف کند توی صورتش؛ اما کرونا هست و اگر هم نبود، مادر ما و این کارا؟!خلاصه مادر نشسته و از محسنات این زن می‌گوید و نفس پاکش! گفتم: حالا نه اینکه دعاش مستجاب شد!! مادر نگاهی می‌کند و می‌گوید: خب اون چه کار کنه؟ کرونا اومد و اداره‌ها همه تق و لق شدن!!سرم را روی کتاب انجیرمعابد خم می‌کنم و با احمدمحمود، می‌رویم تا ببینیم سه‌شنبه‌ها در زیر درخت انجیر عمه تاجی چند شمع روشن می‌کند. کور مادرزادی را از گردن به درخت انجیر معابد بسته‌اند تا شفا بگیرد. علمدار پنجم ایستاده است تا جیب مردم را بزند و من نگاه به عمه تاجی می‌کنم.عمه تاجی مثلا تحصیلکرده این جمع بودید و این خرافات!! عمه تاجی می‌گوید: این ها همه وسیله است. کفر نگوووو...بعد سرم را از کتاب بلند می‌کنم. مادر پشت دار ورنی نشسته است تا یک ورنی جدید ببافد. زنگ زده تا همسایه هم بیاید و در کشیدن چله کمکش کند. همسایه شرط کرده که خانه خلوت باشد. ممکن است قدم یکی نحسی بیاورد و این شروع پایانی نداشته باشد!مادر خلوت‌ترین ساعت روز را انتخاب کرده. همسایه جان آمده و من چسبیده‌ام به زمین. می‌ترسم بلند شوم که نکند قدمم سنگین باشد و ...مادر هی با چشم و ابرو حالی ام می‌کند که چایی چی شد؟ من هم هی با چشم و ابرو می‌گویم که نمی‌شود. آخر سر طاقت مادر تمام می‌شود و می‌گوید: دختر یه چایی بیار...نگاهی به همسایه می‌کنم و می‌گویم: اجازه هست بلند شوم؟ قدمم بد نباشد؟ همسایه نگاهی به مادر می‌کند و می‌گوید: به نظرم قدمش سنگین نیست. باشه از پشت برو آشپزخونه و طرف دار نیاااا...یک نگاهی به پاهایم می‌کنم و می‌گویم: چه تاثیراتی بر دیگران داشتید و من نمی‌دونستم... بعد یاد سیدخانم میفتم که گفته بود: دختر باید یه جوری قدم برداره که صدای پاش نیاد و به گوش نامحرم نرسه...به پاهایم و قدم‌هایم متمرکز می‌شوم و بعد زانوهایم را بغل می‌گیرم. بیایید همدم تنهایی من که نوع رفتارتان، تاثیرات سازنده یا مخربی برای این و آن دارد و من بی‌فکر، اهمیت نمی‌دادم. بعد همین‌طور که زانوهایم را بغل کرده‌ام با هم نقشه می‌کشیم. بلند می‌شوم و بدون دور زدن، از مقابل دار ورنی رد می‌شوم تا به آشپزخانه برسم. همسایه هاج و واج می‌ماند و مادر چسبیده به زمین می‌گوید: نگران نباش، قدمش خوبه!حالا منتظر پایان ورنی هستم تا ببینم به پای کی تموم میشهJ</description>
                <category>saeedeh.ahmadzadeh</category>
                <author>saeedeh.ahmadzadeh</author>
                <pubDate>Tue, 30 Mar 2021 11:19:40 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شروع طوفانی سال جدید برای من که مرغ طوفانم!</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedeh.ahmadzadeh/%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%BA-%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%85-vltbjm0hthky</link>
                <description>آیا این مرغ طوفانه؟!مرغ طوفان را نمی‌دانم، اما کلی طوفان به من زده که اگر مرغ هم نباشم، لااقل جوجه که هستم! یا نه، جوجه را باد می‌برد. همان مرغ طوفان بهتر است؛ البته نه از نوع بختیار گونه‌اش ... من به درجه‌ای از عرفان و تجربه رسیده‌ام که خودم را باور کنمJحالا شما باور نکن ...سال نو در حالی شروع شده بود که بین علما در مورد اول قرن و تاریخ پایان قرن، دعوا بود. گفتم به من چه؟! درد گردن و کتف پدرم را درآورده بود و دلم یک مشت‌ومال حسابی می‌خواست؛ ولی کاش از خدا یک چیز دیگر خواسته بودم! آن‌چنان مشت و مالم داد که درد کتف و گردن یادم رفت!سال تحویل شد و من در حال گرفتن عکس بودم. پدر باز طبق معمول از آن ماچ‌های آبدارش که اصلاً خوشم نمی‌آید، روی صورتم چسباند. مادر هم چند سالی است که سعی می‌کند مرا ببوسد این بار من هستم که نه اشتیاقی دارم و نه توانایی برای این کار!یکی نیست که بگوید؛ آخر مادر من، آن سال‌های کودکی که نیاز به نوازش داشتم، چرا امتناع می‌کردی؟ تا بوده همین بوده. اوایل به بزرگ‌ترهایشان احترام گذاشته‌اند و از خجالت در مقابل آنها، مرا نوازش نکرده‌اند و بعد سرشان به دوتای دیگر گرم شده ...خلاصه یک زمانی مادرمان، ما را نبوسیده و نوازش نکرده. الان تمام آن خجالت‌ها و فاصله‌ها در وجود من است! به همین راحتی ...سال نو شده و پدر طبق روال همیشه، تراول‌های نو را می‌شمارد و به هرکداممان 5 تا از آن پنجاهی‌ها می‌دهد و می‌گوید: سفته از من، برکت از خدا ... توی دلم می‌گویم: خدا به خیر کنه اگر واقعاً به این سفته بستگی داشته باشد، امسال هم مثل پارسال می‌شود!!بعد تلفن‌ها شروع می‌شود. یکی پس دیگری. کرونا بهانه خوبی شده برای فامیلی که تا دیروز خانه هم بودند و امروز تصمیم به دیدوبازدید ما ندارند. البته بماند که همچنان در رفت‌وآمد بودند و فقط برای ما بهانه کرونا داشتند. یک‌لحظه فکر کردم، نکند کرونا در خانه ما کمین کرده باشد؛ اما بعد خوشحال شدم که ندیدمشان و ندیدند مرا!!بعد از تلفن‌ها، همه چیز به روال عادی خودش برمی‌گردد. سعید پشت کامپیوترش می‌نشیند و من درازکش کتاب می‌خوانم. پدر تلویزیون تماشا می‌کند و مادر دلمه برگ مو می‌پیچد. انگارنه‌انگار که سالی آمده و سالی رفته!به سایت فکر می‌کنم، به تیمم ... به هدف‌هایم. چشم‌هایم را روی‌هم می‌گذارم و دوباره مثل قطعات پازل، تیمم را کنار هم می‌چینم. باید موفق شوم. باید یک کسب و کار خوب و موفق راه بیندازم. باید سئو یاد بگیرم. باید دیجیتال مارکتر شوم. باید سایت گرافیک را بالا بیاورم تا بتوانیم مو کاپ بفروشیم. باید ...قرار است 5 فروردین به دفتر بروم. خوشحالم که از یکنواختی خانه فرار می‌کنم و خیابان‌های این شهر را می‌بینم؛ اما 5 فروردین که می‌شود، پدر خواب تازه‌ای دیده و باز تکرار تمام دخالت‌های سال قبل ...بدنم درد می‌کند. حال رفتن به دفتر ندارم. حال گریه هم ندارم. سعید باید برود در یک موبایل فروشی کار کند؛ چون پدر معتقد است، آدم باید برای دیگران کار کند و بیمه داشته باشد. سعید هم خسته از زخم‌زبان‌های فامیل و تصمیمات پدر، بی‌چون‌وچرا قبول کرده است.پس سایت را چه کنیم؟ تیممان چه می‌شود؟ طراحی سایت را چه کسی انجام دهد؟ نگاهی به ساعت می‌کنم و دقیقه‌ها را می‌شمارم. چرا عید شد؟ و دوباره شروع روزهای سخت تقلا برای نجات آینده شروع می‌شود.خسته‌ام و در مقابل طوفان افکار می‌ایستم. باید خودم را نجات دهم و بادهای مخالف از هر طرف می‌وزند. شاید در کنار سئو، طراحی سایت هم یاد گرفتمLاین اولین شکست من در سال جدید و می‌رویم تا دوباره بسازیم.</description>
                <category>saeedeh.ahmadzadeh</category>
                <author>saeedeh.ahmadzadeh</author>
                <pubDate>Sat, 27 Mar 2021 09:56:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedeh.ahmadzadeh/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-zfgzw9sofkiv</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/tjkhayjsroas-T2ejW.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۲۵,۰۲۳ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۹۸۲ مرتبه پسندیدند و  ۲۰۴ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۱۳۲ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۱۲,۵۷۵ بار خوانده شدند و ۱,۰۱۷,۹۹۹ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۱۳۹۵۶۶۶۳ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۷۲,۸۳۱ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۱۳۹۵۶۶۶۳ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>saeedeh.ahmadzadeh</category>
                <author>saeedeh.ahmadzadeh</author>
                <pubDate>Mon, 22 Mar 2021 13:37:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زشت‌ترین دختر فامیل منم!</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedeh.ahmadzadeh/%D8%B2%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D9%81%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%84-%D9%85%D9%86%D9%85-qm6cytaa8mpq</link>
                <description>من جدیدا متوجه شدم که زشت‌ترین عضو فامیلم! با کلی مشکلات پوست و مو! خب وقتی تمامی دختران فامیل تو کار مشاوره پوست و مو هستن و هرکدوم با پیغام و پسغام، دعوتم می‌کنن برای مشاوره، ناامیدی از چهره ناخوشایندم میاد بزنه تو فرق سرم که دیدی زشت بودی و باور نداشتی! بعد منم با قیافه عاقل اندر سفیهی بهش میگم: برو بابا، علف باید به دهن بزی شیرین بیاد... و البته اونم تو جواب حتما میگه: حالا کو بزی؟ ولی چون از من مثل چیز می‌ترسه، تو دلش میگه تا من نشنفمJآقا جونم براتون بگه که جدیدا تمامی دختران فامیل ما رفتن تو کار نتورک مارکتینگ... بعدم حالا همشون باید برن در زمینه لوازم آرایشی بهداشتی کار کنن و همشونم یه مشتری بیشتر ندارن لابد که اونم منم...یادم میاد یه زمانهایی در دور دست‌ها یکی از فوامیل عزیزجان وقتی میومد دیدن ما؛ از گلدکوئیست و مهمانی‌هاشون اونقده پز در می‌کرد که پدرجان هی می‌گفت: فامیلم فامیل قدیم، تو که اینقده درمیاری و میری مسافرت‌های خارجی، به کجات برمیخوره که دست این بچه رو هم بگیری؟فامیل جان هم سینه جلو میداد و می‌گفت: بچه شما اهل کار نیست. والا من که از خدامه! بعد پدرجان با نگاه تاسف‌باری می‌گفت: راست میگی. از اینا هیچی در نمیاد!بعدها توی شرکت، وقتی سالی یه بار حقوق می‌گرفتم، یه روز همکار جان رو به من کرد و گفت: خانم احمدزاده، فردا جمعه است. برنامه خاصی اگه نداری، بیا به آدرسی که میگم. کلی آدمهای فرهنگی و مثبت هستن که درمورد کسب‌وکار و راه‌های کسب حلال سخنرانی می‌کنن. برات بد نیست گاهی تو این جلسه‌ها شرکت کنی. تا کی می‌خوای تو این شرکت از صبح تا شب وقت بگذاری؟ چیزی گیرت نمیاد که.. لااقل بیا یکی دو تا فرمول از اینا یاد بگیر. شاید تونستی راه خودت رو پیدا کنی..منم که از هول حلیم افتاده بودم تو دیگ، زود قبول کردم و آدرس گرفتم. فردای اونروز، زودتر از همه تو اون آدرس بودم. حتی در ساختمان باز نشده بود. نیم ساعتی گذشت و کلی آدم از تاکسی‌های زرد رنگ و یا پرایدهای مدل پایین پیاده شدن. همه مثل من منتظر باز شدن درهای ساختمون بودن. تو چهره‌های افراد اثری از فرهیختگی نمی‌دیدم. همه شبیه هم.. آخه فرهیخته‌ها به نظرم باید یه جور دیگه باشن.. شایدم من تو عمرم فرهیخته ندیده بودم و انتظارم بالا بود! خلاصه منتظر بودیم تا یه آقایی که خیلی معمولی تر از ما بود، اومد و در رو باز کرد. همکار جان هم در همون حوالی رسید و رفتیم توی ساختمون.روی صندلی ها نشستیم که همکارجان گفت: ببین اون آقایی که در رو باز کرد، رییس شرکته و الان هد یه مجموعه بزرگ شده و تونسته رنکینگ نقره‌ای بگیره. حرف‌های همکارجان خیلی عجیب بود؛ اما چون باید سکوت رو رعایت می‌کردیم جرات سوال پرسیدن نداشتم تا اینکه یه پسر جوانی با لهجه ترکی ارومیه، به عنوان مجری بلند شد و شروع کرد به خوشامدگویی به اعضای جدید و معرفی سخنرانان.منم منتظر بودم که یکی یکی فرهیختگان رو ببینم. مثلا فکر می‌کردم اولین فرهیخته شکل و شمایلی مثل محمود دولت آبادی داره، ولی نه شاید یه جور شبیه وارون بافت باشه! خب در مورد ادبیات که قرار نیست حرف بزنن، در مورد کسب و کاره.. پس لابد یکی تو تیپ بیل گیتس یا ...تو ذهنم خیالبافی می‌کردم که یه خانمی که تازه از آرایشگاه دراومده بود و هنوز کرم پودر رو پوستش خوب چفت نشده بود، شروع به صحبت کرد و گفت: ببینید، عزیزان من، من وقتی با این مجموعه آشنا نشده بودم، دنیا برام تیره و تار بود. از وقتی که با این مجموعه آشنا شدم، همه زندگیم روشن و سفیده... بقیه حرفاشو دیگه گوش نکردم.. فرهیخته بعدی اومد و گفت: من پارسال دلم می‌خواست یه زندانی رو که بخاطر چک برگشتی تو زندان بود، آزاد کنم؛ اما حدود یک میلیارد بدهی داشت و من نداشتم. امروز خوشحالم که می‌تونم کلی زندانی رو آزاد کنم. یه نگاهی به کفشاش کردم و دیدم که هی بیچاره یه جفت کفش برا خودش نمیخره و به فکر زندانی‌هاست؛ پس اینجا چه شرکت باحالیه!!خلاصه همینجوری فرهیخته‌ها میومدن و از خودشون حرف میزدن و پارسال و امسالشون رو مقایسه می‌کردن که من خوابم گرفته بود. این مجری جوان هم بین نوبت فرهیخته‌ها میومد و یکی دو تا جمله فلسفی می‌گفت. یه جورایی که نظرم نسبت به نیچه، سارتر و همه فیلسوف‌ها داشت عوض می‌شد و خیال می‌کردم قسمت پولساز فلسفه رو به اینا گفتن و به من فقط رنج و سختی‌هاشو یاد دادن.خلاصه فرهیختگان که از خودشون تعریف کردن، همکارجان نگاهی به من کرد و گفت: حالا چی میگی؟ میای اینجا زیرمجموعه من بشی؟ بهت قول میدم سال دیگه تو هم یکی مثل آقای سلیمی (صاحب کارخونه .... ) باشی! الان پول تو نتورک مارکتینگه!!یه نگاهی کردم و گفتم: آقای سلیمی مگه تو کار نتورک مارکتینگه؟ اون فقط 3 تا ماشین مازاراتی، پروشه و لامبورگینی داره .. من؟! پراید هم ندارم .. چجوری؟ همکار جان یه نگاهی کرد و گفت: ببین تو اهل کار کردن نیستی.. همون بهتر بری از صبح تا شب نوکری مردم رو بکنی و آخرشم حقوقت رو ندن... خلاصه همکارجان تا یه مدتی قهر بود و سرسنگین.. منم عذاب وجدان داشتم شدید... ولی ته دلم هیچ علاقه‌ای به این کار نبود.هر روزم تو خونه، پدر یه نگاه عاقل اندرسفیهی می‌کرد و می‌گفت: تو اهل کار کردن نیستی. همکارت برده بودت سر اون کارف چرا قبول نکردی؟ تا اینکه یه روز با صدای رسا گفتم: پدر بیمه نداشت.. پدر خوشحال شد و گفت: آفرین دختر عاقلم. بیمه از نون شب هم واجب‌تره! خلاصه از زیر اخم پدر دراومدیم و از زیر قهر همکارجان نه...الانم که از زمین و زمان بهم پیام میاد که برم مشاوره پوست و مو، منتهی تعداد متخصص اونقده زیاده که نمی‌تونم انتخاب کنم. حالا همشونم یه جورایی قهر و سرسنگین... و خاله جان که از درامد نجومی دخترش صحبت می‌کنه، گاهی هم سینه جلو میده و به مادر یه جورایی می‌فهمونه که خواهر بدت نیاد، بچه‌هات اهل کار کردن نیستن. والا کار فک و فراوون... یه مشاوره چیه؟! حوصله اینم نداره... دا به دور...اما خب یعنی واقعا زشت‌ترین دختر فامیل منم؟!</description>
                <category>saeedeh.ahmadzadeh</category>
                <author>saeedeh.ahmadzadeh</author>
                <pubDate>Mon, 15 Mar 2021 12:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجرای ازدواج مهیج من!</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedeh.ahmadzadeh/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC-%D9%85%D9%87%DB%8C%D8%AC-%D9%85%D9%86-aagaeple0bhx</link>
                <description>یک درصد فکر کن که آدم شوخی باشم، نیستم. اما به وقت نوشتن هر آن چیزی را که نمی‌شود بر زبان آورد روی کاغذ می‌ریزم که بشود باعث مسرتت و چه خوب که دارمت و می‌خوانی‌امJو اما ماجرای ازدواج مهیج من!!تو رویاهامم به ازدواج با همچین آدمی فکر نمی‌کردم. حاجی یه چند دهه‌ای بیشتر از من زندگی کرده بود و دست کم دو تا زن قبل از من داشت. تازه داستان مرگ زن اول و بچه‌هاش رو که همه می‌دونستن! چی باید به خاله خان باجی‌های فامیل می‌گفتم؟خاله خانم که چادر رو به سر کشیده و غرولند کنان می‌گفت: خاک بر سرم. دختر حیا رو خورد آبرو رو قی کرد با این شوهر کردنش. دختر اینکه مسلمون نیست. اول باید مسلمون بشه.. ای وای بدون سنت!! خاک بر سرم. خواهر از تو بعیده.. بعد چهل سال، ببین چه آبرویی از ما برد؟!خان دایی‌ که تا دیروز تو مسجد محل، راهپیمایی‌های 22 بهمن و دسته‌های عزاداری محرم رو مدیریت می‌کرد، اصلا پیداش نیست. خان عمو با بطری ویسکی و شلوار فوتبالی، هی و حاضر اومده و عمه خانم اون گوشه با نگاهی که هیچوقت نتونسته از کسی قایم کنه، به دخترش نگاه می‎‌کنه و میگه: مردم شانس دارن دیگه. بیچاره بچه‌های من!اما دایی وسطی، طبق معمول همیشه. آماده است تا از صدقه سر این ازدواج، تو چمدون ببرمش اون ور آب... بقیه هم البته دست کمی ندارن و منتظرن که یه خیری عایدشون بشه.. همه ساکت .. منتظرن تا عاقد بیاد.من اما مات و مبهوت موندم که کدوم تیرمژگان فاصله ایران تا آمریکا رو پیمود تا منو به یارم برسونه؟! من که حتی زبان انگلیسیم تا دم در خونمون بیشتر دنبالم نمیاد!یادمه وقتی بهار با اون پسر ایتالیایی ازدواج کرد و رفت سوئییس، فاطی می‌گفت: بهار نون کلاس زبان رو میخوره. کاش ما هم تافل داشتیم. گفتم: فاطی جان، تافل چه ربطی به شوهر ایتالیایی داشت؟ فاطی با سادگی همیشگی گفت: خب خنگول، بلد بود بگه I love you... من و تو بلدیم؟ نه والله ...فاطی راست می‌گفت. حتی I love you به زبان انگلیسی، می‌تونست دل یه پسر ایتالیایی رو ببره.. ولی من و فاطی حتی بلد نبودیم به زبان ترکی به کسی بگیم؛ &quot;سویرم سنی&quot;!خلاصه که یاد حرف‌های فاطی بودم و می‌دونستم اگه بفهمه دارم با یه خارجی ازدواج می‌کنم، شاخ درمیاره! آخه من از کی تا حالا I love you رو یاد گرفته بودم؟ خودمم نمی‌دونستم.. داشتم فکر می‌کردم که چرا فاطی رو دعوت نکردم؟!لباس سفید ساده‌ای پوشیده بودم و منتظر بودم ببینم چی میشه. کلی فکر و خیال تو سرم بود و داشتم برای آینده برنامه‌ها می‌چیدم. حتما خانواده رو هم با خودم میبردم. نمیزاشتم بمونن اینجا... ولی مامانم عمرا نمیاد. بابام هم که دو روز بمونه، دلش تنگ میشه! اما شکایت خیلی ها رو خواهم کرد. اصلا به داماد میگم: حالشونو بگیره. مخصوصا اون دوماد چاق خاله مامانم که تو انتخابات 88، برام کری می‌خوند یا اون همسایه اونطرفی که کلی حرصم میداد و...نه عاقدی هست و نه کشیشی... به نظرم عقد یه تشریفات احمقانه بیشتر نیست. همه چیزهایی که عاقدها میگن رو حفظم. مگه قراره اونها ترکیبات شیمیایی انجام بدن که باید حتما باشن؟ اصلا مهم همون چندتا امضاست که یه جایی ثبت بشه و... جای پدر بزرگ خالی که اگه بود، عروسی رو به هم ریخته بود و من بخاطر این افکارم باید سر و ته دار زده می‌شدم.اخترخانم با صدای بلند میگه: واقعا دختره کافر شد. عوض اینکه این پیرمرد رو مسلمون کنه. خودشم کافر شد... همسایه آخه این جوری که نمیشه دختر شوهر داد. خدا به دور. بعد در حالی که چادر ابریشم سنگ دوزی شده را به دندان گرفته، می‌رود به سمت حیاط.برای او و این کارهایش هم نقشه می‌کشم. داماد بدون توجه به این حرف‌ها آرام نشسته است. توی دلم خوشحالم که ترکی و فارسی بلد نیست. اما باید یادش بدم؛ والا این فک و فامیل و دوست و آشنای من حتما دستش انداخته و از او سو استفاده خواهند کرد.حواسم به کت و شلوار مارک و گران قیمت دامادم جلب می‌شود و جعبه انگشتری که بر می‌دارد تا حلقه در دستم کند. نگاهش می‌کنم، نگاهم می‌کند و انگشتر را در می‌آورد که یهو چشمم به سعید می‌افتد. خشمگین است و مثل همیشه بی‌اعصاب.مانده‌ام که چگونه مخالف این ازدواج شده؟ این که تا دیروز موافق بود... بعد جو بایدن، انگشتر را در دستم می‌کند. همه دست می‌زنند و من بیدار می‌شوم. تا یک‌ساعت منگ این رویا هستم و نمی‌دانم چرا باید بیدار می‌شدم و آخر این داستان به کجا رسید؟بعد آه سردی می‌کشم و لحاف را کنار زده و در مقابل آینه می‌ایستم. چندین بار I love you را به خودم می‌گویم و بعد تصویرم در آینه لبخند زده به تمام حماقت‌هایم می‌خندد و شاید می‌گوید: برای انتقام از این بنی بشرها به هیچ قدرتی غیر از خودت فکر نکن. هر قدرتی فقط به اندازه یه رویا و یا یه سراب همراهته...بعد شانه راستم را با دست چپ ماساژ داده و کمی پیروکسیکام را بر گردن و شانه مالیده، به دنبال بدبختی‌هایم می‌روم و می‌دانم کس نمالد پیروکسیکام بر پشت من، جز همین 5  انگشت من!!</description>
                <category>saeedeh.ahmadzadeh</category>
                <author>saeedeh.ahmadzadeh</author>
                <pubDate>Wed, 24 Feb 2021 11:40:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>میخوام یه کم غر بزنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedeh.ahmadzadeh/%D8%A8%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%AF-%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%BA%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-tijijbkv8skz</link>
                <description>تازه‌گی‌ها متوجه یک بیماری خطرناک در خود شده‌ام که خیلی غر می‌زنم. این را خودم نمی‌دانستم و هرکسی هم می‌گفت: عصبانی شده و له و داغانش می‌کردم (البته توی ذهنم). اما امروز فهمیدم که تازه‌گی‌ها واقعا زیاد غر می‌زنم. از خودم، روزگار، حکومت و فامیل شاکی شده‌ام و این شکایت را هم همه‌جا می‌گویم و اصلا هم ترس به دلم راه نمی‌دهم!اما خب مگر می‌شود، غر نزد؟ وقتی از زمین و زمان می‌بارد، تنها این غر زدن‌ها نجاتت می‌دهد. والا سکته کرده و زبانم لال، مستقیم هم که نه، از راه‌های سخت میروی آن دنیا. حالا من هر چه می‌کشم، بیشترش از این فامیل است که نمی‌دانم چگونه از شناسنامه خطشان زده، زندگی کنم؟داستان‌های فوامیل خجسته یکی دوتا نیست و هر روز و هر ساعت تکرار می‌شود و گاه از دست این دخالت‌های بی‌جا و نابه‌جا نمی‌دانی به کجا پناه ببری؟ این قوم که به شدت تمامی نقاط ضعف و قوت زندگی تو را می‌دانند، سربزنگاه از همان جای ضربه خور، ضربه را می‌زنند.مثلا خوب می‌دانند که چگونه پدر را بر علیه ما و شغلمان بشورانند و یا چگونه با زخم زبان، توی دل مادر ما را خالی کنند و الی آخر...یکی از این فامیل دوست‌داشتنی، خان دایی جان ما و نور دیده پدر و مادرمان است و آنچنان گند می‌زند به اعصاب داشته و نداشته ما که روزی هزار بار در شناسنامه به دنبال اسمش می‌گردم تا خط بزنم. اما داستان از کجا شروع شد؟ خان دایی از دار دنیا یک پسر دارد که به زور این دانشگاه‌های دوزاری یک مدرک فوق دیپلم حسابداری گرفته است و منتظر اعزام به خدمت و دفاع از کیان و ناموس و باقی چیزهاست.چند وقت قبل در شرکت کوچکمان ساکت و مظلوم نشسته بودیم و کارهای کوچک و بزرگمان را سر و سامان می‌دادیم که زنگ تلفن خان داداش فریاد زد که یالله بیا منو جواب بده!از آن طرف خط پسردایی جان بعد از سلام و احوالپرسی به خان داداش فرمودند: تو شرکتتون کار ندارین، من بیام با شما کار کنم؟ خان داداش طبق معمول فرمودن: من نمی‌دونم بیا با آبجی حرف بزن!گوشی را که گرفتم، بعد از سلام و احوالپرسی، گفتم: جون دل، ما اولا اینجا کاری برای تو نداریم. تو حتی روشن کردن یک کامپیوتر رو بلد نیستی و من چه کاری می‌تونم به تو بدم؟ دوما که اصلا دوست ندارم با فامیل کار کنم.خلاصه از پسردایی اصرار و از من امنتاع... تا اینکه باز این دل لامصب سوخت و گفتم: اگه بیای، اول باید icdl رو یاد بگیری. بیا خودم بهت icdl یاد بدم تا بعد ببینیم چی میشه.در بین تمام صحبت‌های بین من و پسردایی جان، صدای عیال محترمه خان دایی را هم می‌شنیدم که هی از پسرجان شاخ شمشادش می‌‌پرسید؛ چقدر قراره حقوق بده؟ خلاصه اینکه ته دلم گفتم: باشه بچه است دیگه، بیاد هم icdl بهش یاد بدم. هم یه پولی ته جیبش میزارم تا کرایه ماشینش بشه. گناه داره و...اما توی دلم به این فکر می‌کردم که نباید ضوابط و روابط را قاطی هم کنم. باید مقررات خاصی تعیین کنم و ... حاضر بودم کلی کتاب در مورد مدیریت را یک شبه بخوانم تا بتوانم رفتار درستی داشته باشم.خلاصه صبح شنبه که نه، ساعت 11 بود که کارمند جدید ما تشریف آوردند؛ البته چون روز اول بود و آدرس را به سختی پیدا کرده بودند، چیزی نگفتم؛ اما از وجناتشان پیدا بود که کلی اهل یادگیری هستند؛ چون وقتی از ورد و اکسل حرف می‌زدم، خمیازه می‌کشید و تمام فکرش پیش خرید لپتاپ apple بود و یکسر از دوستانش که چه چیزهایی دارند و چند خریده‌اند، صحبت می‌کرد.خلاصه از قدم خیر عزیز جان، دو ساعت بعد اینترنت ایرانسل در محدوده شرکت ما قطع شد و مجبور به تعطیلی شرکت شدیم تا به خانه رفته و کار را در خانه ادامه دهیم. از پسردایی جان هم خداحافظی کرده و به خانه آمدیم.در خانه متوجه شدیم که زن دایی جان طی یک تماس تلفنی به مادرجان فرموده‌اند که؛ زیر 3 میلیون تومن دیگه جا نداره و... با این جمله مادرجان دود از سرم بلند شد که ای بابا؛ من با هزار بدبختی دارم کرایه و پول برق و آب و... میدم؛ حالا 3 میلیون رو به این چجوری بدم؟فردای آن روز تصمیم داشتم که عذر این فرزند دلبند را بخواهم. منتظر بودم که در هنگام آموزش ورد یا اکسل، باز هم مسخره بازی دربیاورد و من هم رک و پوس کنده بگویم: برو یه جای دیگه کار پیدا کن و... که مهمان عزیزی آمد و مشغول مهمان‌داری شدم و کارمند عزیزجان هم با گوشی ور رفت و بعد یکی دو ساعت، تشریف برد به خانه شان و...روز سوم؛ آماده بودم که حداقل بخاطر دیر آمدن‌ها و زود رفتن‌ها توبیخش کنم؛ اما تا ساعت 1 بعدازظهر خبری نبود و من هم خوشحال بودم که خودش فهمیده که به درد دفتر ما نمی‌خورد که یهو پیدایش شد و گفت: ببین من راهم دوره، نمی‌تونم بیام اینجا...منم خوشحال که بدون جنگ و خونریزی این قائله تمام شد و من دل کسی را نشکسته‌ام و... خلاصه من با آرزوی موفقیت و شادکامی برای پسردایی جان او را تا جایی همراهی کردم و سوار ماشینش کردم تا به خانه برود. دلم خوش بود که لااقل من عذرش را نخواسته‌ام و در بین فامیل و مادرجان هم شرمنده نیستم که نورچشمی را جواب کرده‌ام؛ اما چیزی که من برای دیگران می‌خواهم با چیزی که دیگران برای من می‌خواهند، متفاوت است!فردای آن روز، وقتی به خانه رسیدم، طبق خبرگزاری‌های روزمره فامیل، اطلاع حاصل کردیم که عزیز جان در یک فروشگاه لوازم خانگی یا به قول خودشان لوکس فروشی مشغول به کار شده‌اند. اتفاقا با توجه به روحیه و توانایی‌هایش انتظار این کار را داشتم و خب باز هم آرزوی موفقیت کردم و...یک ماهی گذشته بود و برحسب اتفاق گوشی مادرجان دست من بود تا مشکلاتش را بررسی کنم که یهو یک پیام از واتساپ برای مادرجان آمد و مادرجان هم زود گفت: ببین کی بهم پیغام داده؟واتساپ را که باز کردم؛ خان دایی بود که دقیقا بدون هیچ مقدمه‌ای نوشته بودن: امروز قراره پسرم 4 میلیون حقوق بگیره...شاید این جمله را فقط یک بچه می‌توانست بنویسد و واقعا از هرطرف که نگاه می‌کردم، موضوع حقوق این عزیز جان نه به مادر من مربوط بود و نه لزومی برای این پیغام می‌دیدم. البته مادرجان هم مثل همیشه در جواب با قربان صدقه به دست و پای بلوری برادرزاده جانش، برای او آرزوی موفقیت‌های بیشتر کرد و ...اما برای من تمام این جمله یک توهین بود و می‌دانستم خان دایی می‌خواهد دل مادرم را بسوزاند و به او بگوید که بچه‌هایش بی عرضه هستند و با اینهمه کار، هیچ چیزی ندارند...البته همان روز خان دایی باز هم بیکار ننشست و در اینستاگرام با گذاشتن پستی از شاهزاده‌اش، از او به‌عنوان یک فرزند صالح، درسخوان، کاری و... نام برد و خدا را شکر کرد که پسرش درآمد دارد و از راه حلال پول درمی‌آورد.تمام این حرکات خان دایی را حفظ بودم و می‌دانستم از نظر روانی روی روان پدر و مادرم کار می‌کند و ... البته یک هفته تمام سرکوفت‌های پدر را نوش جان کردیم و هرچقدر هم که صبوری مادر را می‌دیدم، باز می‌دانستم از وضع به وجود آمده راضی نیست و ..خلاصه باز در آش داغ ما یکی سطل یخ را خالی کرد و حالا بیا و درستش کن.. روز از نو روزی از نو.. باز پدر گیر سه پیچ داده برای کار در فلان کارخانه و فلان شرکت .. و باز دست و دلم سرد است و ...غر نزنم، چکار کنم؟</description>
                <category>saeedeh.ahmadzadeh</category>
                <author>saeedeh.ahmadzadeh</author>
                <pubDate>Mon, 22 Feb 2021 14:38:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تراوشات یک ذهن درگیر!</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedeh.ahmadzadeh/%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%88%D8%B4%D8%A7%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%AF%D8%B1%DA%AF%DB%8C%D8%B1-du24z1jm4rll</link>
                <description>جشن رونمایی کتاب است. از آن جشن‌های دوست‌داشتنی برای کتابی که شاید اصلاً به درد سن و سالت نمی‌خورد، اما چون دوستی نوشته، برای حمایتش می‌روی.من از این جشن‌ها که برای کسی دست بزنی و تشویقش کنی، کلی دوست دارم. من تئاتر را هم برای همین تشویق‌هایش دوست دارم. اصلاً من جشن عروسی را هم برای همین کف‌زدن‌ها و هلهله کردن‌هایش دوست دارم ولی خب وقتی کسی کتاب می‌نویسد، تشویقش می‌کنم و برایش آرزوی تکرار دارم.وقتی بازیگر تئاتر را تشویق می‌کنم، برای حسی که به من منتقل کرده و این تشویق تشکر است و وقتی عروس و دامادی را تشویق می‌کنم؛ نه برای تکرار این اتفاق و نه برای تشکر که برای توقف در همین لحظه و همین شور است. اصلاً چه فرقی می‌کند که من برای چه و چگونه کسی را تشویق می‌کنم، هر چه که هست به آن هیجان و احساس سرریزشده ربط دارد که دوست دارم به‌پای دوست و رفیق، هنرمند و عروس بریزم و امیدوارم حسم را در میان صدای برهم خوردن دست‌هایم درک کند.خلاصه جشن رونمایی کتاب است و آقای دکتر مثل همیشه قبل از مهمان‌ها حضور دارد. من او را در جلسات کتابخوانی و رونمایی از کتاب‌های مختلف دیده‌ام. موها و سبیل همیشه سیاهش، غیرمصنوعی به نظر می‌رسد. به نظرم که رنگشان می‌کند. مگر می‌شود یک نفر در تمام این سال‌ها حتی یک موی سفید به موهایش اضافه نشود؟خب شاید می‌شود و یکی از شاخه‌های ژن خوب بودن این است که موهای آدم نه بریزد و نه سفید شود! اما همکارجان من می‌گفت: آدم یا موهاش زود میریزه، یا موهاش زود سفید میشه. حالت سوم نداره؛ اما خب همکارجان من که دکتر نبود. او هم همیشه می‌خواست سفیدی موهایش را چماق کرده و به سر کچل‌ها بکوبد. در حالیکه کچل‌های شرکت ما هم اعتقاد داشتند که سر پر مغز، تحمل مو را ندارد! خلاصه بین این کچل‌های بی‌مغز و آن جوان با موهای جوگندمی که همیشه عصبانی بود، قضاوت سخت بود.آقای دکتر هم موهای زیادی دارد و هم موهای سیاهی! و من به فکر فرو می‌روم که این سر پرمغز، چرا باید اینهمه مو داشته باشد؟ شاید کلاه گیس است! در همین فکر و خیال‌ها، صدای تشویق حضار را می‌شنوم و برای عقب نماندن از جمع، من هم دست‌هایم را به هم می‌کوبم.آقای دکتر شروع به حرف‌زدن می‌کند و من در لابه‌لای ذهن فراموش‌کارم، به دنبال اسمش می‌گردم. هرچقدر فکر می‌کنم، اسم آقای دکتر را به یاد نمی‌آورم و آنجا هم کسی جز این لقب پرطمطراق، کلمه‌ای به زبان نمی‌آورد. به خودم قول می‌دهم که وقتی جشن تمام شد، در فیسبوکم به دنبال اکانت دکتر بگردم و اسمش را پیدا کنم. خب در سال‌های نه‌چندان دور که فیسبوکی بود و رفاقتی، من آقای دکتر را به‌عنوان دوست برگزیده بودم و اکنون مدت‌هاست در فیسبوک را تخته کرده‌ام. چرا؟ حوصله‌اش را ندارم ... اصلاً آدم از یک جایی به بعد کم حوصله می‌شود و من هم جذب اینستاگرام عوام‌زده سرخ و نارنجی شده‌ام که پر است از تردید و هیجان زودگذر!منتظرم دکتر شروع کند. مطمئنم مثل همیشه در لابه‌لای حرف‌هایش خواهد گفت: شعر نماد دنیای وحشی است. تا می‌توانید، رمان بخوانید. رمان نماد دنیای متمدن است. من منتظرم و او بعد از دو جمله، می‌گوید: مولانا داستان‌نویس ضعیفی بود. پروین اعتصامی اصلاً داستان‌نویس خوبی نبود. بازم عطار بهتر از اینها بود و... اصلاً چرا این‌قدر به سمت شعر رفتین و...پیش خودم فکر می‌کنم که چرا اسم دکتر به یادم نمی‌آید و این جملاتش را حفظم؟ شاید هیچوقت به اهمیت اسم دکتر فکر نکرده بودم و ضمیر ناخودآگاهم بی‌خیال یک اسم شناسنامه‌ای بود. من هویت این دکتر را با موها، سبیل و جملاتش در ذهنم ثبت کرده‌ام و اسمش هیچ جایگاهی در ذهن من ندارد! مانند مادربزرگ که سواد نوشتن اسامی را در دفتر تلفن نداشت و در مقابل شماره‌تلفن‌ها نقاشی می‌کشید. شاید ذهن من هم سواد نوشتن اسامی را ندارد!یادم می‌آید که هر روز چندین بار در تلگرام و اینستاگرام بر سر این‌وآن می‌کوبم که چرا اسمی که مادرت برایت انتخاب کرد را اینجا نمی‌نویسی و با عکس فلان شهید و اسم فلان گل، امدی داخل حریم ما؟!چرا در آنجا به اسم‌ها حساسم و در اینجا نه؟ باز فکرم منحرف می‌شود به اینکه چرا باید بعضی‌ها را با جملاتشان در ذهنم ثبت کنم و بعضی‌ها را با اسم‌هایشان؟ شاید بزرگترین دارایی بعضی‌ها در ذهن من، اسمشان است و بزرگترین دارایی دکتر، جملاتش!شاید برای بعضی‌ها همان نام و نام خانوادگی کفایت می‌کند و برای بعضی‌ها نه! خوب که فکر می‌کنم می‌بینم، من در همه جا و همیشه با هویت شناسنامه‌ای خودم ظاهر شده‌ام. بدون روتوش. بدون آرایش . آیا این از من کافی است برای حک شدن در ذهن کسی؟دکتر حرف‌هایش را می‌زند. ایرادهایش را می‌گیرد. تشویق می‌کند برای ادامه دادن این راه و بعد آرزو می‌کند که این کتاب به چاپ‌های بعدی برود و من به هر حرفش دست‌ها بر هم می‌کوبم و در ذهنم به ماندگاری این لحظه و این ساعت فکر می‌کنم. شاید سال‌ها بعد در رونمایی کتابی دیگر باز هم مردی با موها و سبیل مشکی، در بین جمع سینه جلو داد و گفت: شعر نماد دنیای وحشیه؛ تا می‌تونی رمان بخوون...و شاید باز نامش را به یاد نیاوردم؛ اما او نه تنها نام که چهره مرا نیز به خاطر نخواهد آورد. چون گاهی برای بعضی‌ها حتی همین نام شناسنامه‌ای و قیافه بدون روتوش هم جایی برای ثبت ندارد؛ بدتر از پروفایل‌های فیک تلگرام و اینستاگرام.. بدتر از آدمهایی که حرصم می‌دهند.. ناشناس خواهم ماند!شاید تمام این‌ها تقصیر موهای سپیدی است که روی سرم ماندند تا به همکاران کچل و خودم ثابت کنند، مغز توی کله‌های کچل است؟!دلم می‌خواهد برای برخی افراد بالاتر از یک نام باشم و برای برخی در همین نام خلاصه شوم و برای بیشتر مردم دنیا ناشناس؛ اما آنها که نامم را فراموش می‌کنند، چیزی بالاتر از یک نام را از من ثبت کرده باشند.</description>
                <category>saeedeh.ahmadzadeh</category>
                <author>saeedeh.ahmadzadeh</author>
                <pubDate>Sat, 20 Feb 2021 14:11:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>