<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سعیده اکبری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saeedeh.akbarira</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 08:45:20</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/237607/avatar/upfpi2.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سعیده اکبری</title>
            <link>https://virgool.io/@saeedeh.akbarira</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سختش نکنیم!</title>
                <link>https://virgool.io/hamravesh/%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D8%B4-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-qntdpbetyvan</link>
                <description>شروع کنیم...به نام او و برای اوچند باری شروع به نوشتن کردم و هر بار از یه چیزی؛ یه بار از اینکه چه طوری براش اسم گذاشتیم، یه بار از کارایی که می­‌تونه بکنه، یه بار از خودمون و ... . خلاصه انقدر این شروع برام سخت شد و کلافه شدم که تصمیم گرفتم از نکته­‌ای از اون نسبتاً اوایل کارمون بگم. این سختی ساده، من رو یاد یکی از جلسه­‌های چهارشنبه­‌مون که خودش بارها و بارها از چالش‌­هامون بود، انداخت. یکی از اون چهارشنبه‌­ها داشتیم صحبت می­‌کردیم که چرا از بین کلی کار قشنگ که صحبتش رو می­‌کنیم، فقط تعداد محدودی رو انجام می­‌دیم؛ مثلاً مدت­‌ها بود می­‌خواستیم برای شرکت گل بخریم و نمی­‌خریدیم، یا کوه بریم و نمی‌­رفتیم!! تو صحبت­‌هامون در کنار همه دلایل به یه عبارت کلیدی رسیدم، سختش نکنیم! هر بار نیایم چون یه کار بهتری می­‌خوایم بکنیم و همه جوانب رو در نظر بگیریم، انقدر در کمالگرایی‌­مون غرق بشیم که کلاً از خیر انجام اون کار بگذریم. از اون موقع خیلی بیش­تر، وقت­‌هایی که مشغول فکر کردن به یه کاری هستم و پیش نمی­ره این جمله میاد تو ذهنم و به این فکر می­‌کنم که نکنه الکی دارم سختش می‌­کنم فقط! که البته خیلی وقت‌­ها هم باعث می‌شه یه حرکتی کنم و کاری انجام بدم.این دفعه هم همین جمله نجاتم داد و از درگیری با خودم که حتی نمی‌­دونستم چی می­‌خوام و فقط می‌­دونستم بهترش رو می­‌خوام تا یه شروع طوفانی داشته باشیم، رسیدم به اینجا که حداقل زنگ رو بزنم و شروع کار رو اعلام کنم و چیزی بگم. از این تجربه بگم که با سختش نکنیم یه روز از شرکت راه افتادیم و رفتیم کلی گلدون خریدیم. با سختش نکنیم ... راستش دیگه یادم نمیاد چی کار کردیم!! ولی انقدری کار کردیم که چهار ساله داره با تمام خوشی­‌ها و ناخوشی‌­هاش (که راستش حداقل الآن از این ناخوشی‌­ها چیزی یادم نمیاد!!) می­‌گذره و تو این مدت کلی خدمات به جاهای مختلف دادیم و خیلی خلاصه بگم، کارها رو برای خودمون و دیگران آسونش کردیم. حالا هم قراره با هم­‌نوشت برای شما آسونش کنیم ... بیاید سختش نکنیم و داستانمون رو که هر کدوممون، توش نقش خودمون رو داریم، جلو ببریم و لحظه لحظه رشد کنیم و به چیزی که باید، برسیم.پ.ن: «هم‌­نوشت» قراره داستان ما توی هم­‌روش رو در محورهای متنوع تجربیات فنی، علمی، فرهنگی، هنری، اقتصادی، تفریحی و ... روایت کنه و چیزی از ما به جا بذاره، ماندگار ... . تو بساطمون بالاخره یه چیزی برای شما هم پیدا می‌­شه، همراهمون باشید ...</description>
                <category>سعیده اکبری</category>
                <author>سعیده اکبری</author>
                <pubDate>Sun, 26 Jul 2020 16:38:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>