<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Saeed Golizade</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saeedkp1996</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 18:15:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/143885/avatar/12W3Ny.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Saeed Golizade</title>
            <link>https://virgool.io/@saeedkp1996</link>
        </image>

                    <item>
                <title>انگیزه ای برای مردن</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedkp1996/%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B2%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%86-w00oj1bcix4k</link>
                <description>کاراگاه نگاهی به جنازه انداخت و گفت: بله قربان، همونطور که حدس زدم مرده.- از کجا مطمئنی؟- قربان شیش تا گلوله تو بدنش داره و جیک اش هم درنمیاد.- پس با تفنگ مرده- بله قربان.- کیا تو این شهر تفنگ دارن؟- پلیسا قربان.- آخرین پلیسایی که قربانی رو دیدن کیا بودن؟- ما قربان.- ولی من نکشتمش.- منم که بدون اجازه‌ی شما آب هم نمیخورم قربان، چه برسه به قتل.- درسته، جیباشو بگرد ببین چی پیدا میکنی؟- اممم، قربان یه پاکت سیگار و پول نقد.- چقدر پول؟- خیلی- پس انگیزه قاتل پول نبوده.- مقتول چی قربان؟- منظورت چیه؟- شاید این مرد واسه خاطر پول مرده.- چرا همچین حدس مزخرفی میزنی؟- چون تو جیب اش یه کاغذ هم پیدا کردم.- روش چی نوشته؟-《من  در ازای ۱۰۰۰ دلار توسط یک نفر به قتل رسیدم. تا او لذت قتل را بدون هیچ  جنایتی بچشد.بنده شکایتی از قاتل نداشته و تنها تقاضایم از پلیس این است که  پول را به خانواده ام برساند.》</description>
                <category>Saeed Golizade</category>
                <author>Saeed Golizade</author>
                <pubDate>Sun, 04 Apr 2021 18:37:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزن ولی نخوان</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedkp1996/%D8%A8%D8%B2%D9%86-%D9%88%D9%84%DB%8C-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-pnc6obznnunz</link>
                <description>تابحال عاشق شده اید؟ من که خیلی عاشق شده ام. آنقدری که بالاخره یکروز  تصمیم گرفتم دیگر عاشق نشوم. ولی چند ساعت بعد دوباره عاشق شدم. با خود می  گفتم که اینبار دیگر عشق حقیقی را یافته ام. لحظه ای که عاشق شدم را چندان  به یاد ندارم. مثل کتاب (( دایی جان ناپلئون )) نه باغ آلبالویی در کار بود  و نه یه ربع کم تر از سه بعد از ظهر. حتی روز و ماهش را هم یادم نیست.  تنها چیزی که بر یاد دارم تخت خوابی بود که بر رویش دراز کشیده و گوشی ای  در دست و عکس دخترکی بر رویش. زیبا بود، شاید هم من زیبا میدیدمش، ولی هرچه  بود آنقدری کفایت میکرد که دوباره عاشق بشوم. میدانستم که دیگر کوله  بار شکست های عشقی قبلی، مقدمه ای محکم ساخته است تا بتوانم از این جدال  تازه پیروز بیرون بیایم. از قضا اینبار، آسمان و فلک نیز انگار به یاری من  شتافته بود. چون دختری که همین چند دقیقه پیش دلباخته اش شده بودم به تازگی  نسبت خویشاوندی با ما پیدا کرده بود و من می توانستم هر از گاهی او را در  مجلسی بیایم و پایه های روابط احساسی ام را پی ریزی نمایم. هرچند بعد ها  فهمیدم قضایا همانگونه که من نسخه اش را پیچیده و نقشه اش را کشیده بودم  پیش نمیرود. هربار که تلاش مینمودم تا خود را به رخ او بکشانم و به قولی  دلش را ببرم؛ تیرم به سنگ می خورد. و لیلی، با فیس و افاده مجنون را از  خویش می راند. بدین نتیجه رسیده بودم که علاقه ام یک طرفه است. به منظور  اینکه؛ برای چندمین بار میدان تعشق و مودت را دست خالی ترک ننمایم؛ تصمیمم  بر آن شد تا هر طور که باشد قلب او را بربایم. پس از آن هرچه با خود خلوت  کردم و اندیشدم؛ در وجود خویش چیز در خوری نیافتم تا آن را به رخسارش  بکشانم. نه منظر صبیح و مطبوعی داشتم، و نه مال و منال جزیل و عدیده ای. و  نه حتی اندک استعداد و مهارتی. پسرکی آس و پاس و مفلس بودم که حتی مادرم به  سبب اینکه مرا از شکم او بیرون کشیده بودند؛ تحمل ام میکرد. در یکی از  همین ایامی که در پندار یافتن راهی برای خودنمایی در جمع بودم، جوانی را  در ایستگاه اتوبوس دیدم که کیفی چرمین و عجیب القواره بر دوش انداخته است.  در شکل و هیئت شگرف خورجین جوان وامانده بودم که ناگهان چند دختر از  مقابلمان گذشتند. یکی از آنان بر شانه ی دوستش کوفت و درحالی که با چشمانش  توبره ی جوان را نشان میداد در گوش دوستش چیزی گفت و هردو به سختی چشمشان  را از پسرک برنا سوا کردند و رفتند. من که بسیار در شگفتی این حادثه مانده  بودم، خود را به کنار پسر کشاندم و از او رمز و راز کیفش را پرسیدم. پسرک  هم در ابتدا اندکی از پرسش من هاج و واج ماند؛ ولی بعد لب به سخن گشود که  آنچه بر دوشش دارد، کیف گیتار است، ولیکن جای گیتار درونش را از کاغذ  روزنامه پر کرده و با همین روال و عادت در کوچه و بازار میگردد و روزی چند  شاهد و مشهود پیدا میکند. وقتی از او درباره ی توانایی اش راجب نواختن ساز  پرسیدم؛ قهقهه ای زد و گفت که آخرین چیزی که نواخته دبه ی ترشیجات بود بس. و  این کیف را هم دانه ای بیست و پنج تومن از ته بازار خریده است. در این  احوالات بسیار ماندم. گویی پاسخ پرسش بی جوابم را پیدا کرده بودم. اگر  گیتار کیف اش این چنین هوش و حواس دختران را میبرد؛ دیگر ببین خودش چه کار  ها که نمی تواند بکند. درست همان شب در سر شام به خانواده ام اعلام کردم که  تصمیمم را گرفته ام و میخواهم نوازنده بشوم. هرچند پدرم در ابتدا با بیان  اینکه تنها استعداد بنده در زمینه ی موسیقی تولید باد گلوی موزون است؛ تلاش  کرد مرا منصرف سازد. ولی من در تصمیم خودم پافشاری کردم. در روز های اول  بخاطر عدم توجه خانواده ام به هنر و موسیقی؛ به تقاضایم اهمیتی داده نشد.  ولی پس از چند وقت قهر و تحریم غذا و حبس در اتاق و ادای دپرسی و افسردگی؛  پدرم راضی شد تا مبلغی را جهت یادگیری و ورود من به آفاق مزقان و نوا صرف  کند.با چندرغازی که از پدرم گرفته بودم سازی فکستنی خریدم و خود را به  دست استادی ارزان قیمت سپردم. در همان جلسه ی اول از استعداد و توانایی  خودم در خواندن و نغمه سرایی عنوان کردم و استاد به من قول مضاعف دادند که  به سرعت بنده را با اصول نواختن و آواز سرایی آشنا سازد. پله های یادگیری  را به سرعت طی میکردم. از آن جهت که، هر زمان لب به خواندن و آواز می  گشودم؛ استاد بلافاصله اعلام می کرد که همین قدر بروز هنر کافیست و  میتوانیم به درس بعدی برویم. البته این نبوغ هنری بنده در مناسبات خانه و  خانواده نیز تاثیر بسزایی گذاشته بود. به گونه ای که پدرم رفت و آمد های  خود را به شکلی تنظیم می نمود که در زمان تمرین من در خانه نباشد. یا  مادرم، هر زمانی که من دست به ساز می شدم بهانه ای جور میکرد و از خانه به  در میشد. و من میدانستم که خانواده ام به سبب اینکه بنده تمرکز بیشتر و  بهتری در هنگام تمرین داشته باشم، اطراف را خالی می کردند.چند ماهی از  ورودم به صنعت هنر گذشته بود و دیگر خود را نوازنده ی قابلی میدانستم. تنها  منتظر فرصتی بودم تا خود را بنمایانم. دائما در خواب، خود و معشوقه ام را  در ساحلی میدیدم که میان تاریکی شب و دور آتشی نشسته ایم و ایشان پیاپی و  پیوسته طلب ترانه ای می کنند و من حتی بهتر از سازنده و خواننده ی اصلی، آن  را اجرا میکنم. در نهایت ستاره ی بخت و اقبال در آسمان تیره و تار زندگی  ام شروع به درخشیدن کرد. مقرر گشته بود که در هفته ی آینده مجلس شور و شعفی  به میمنت مبارکی برگزار شود و تمام قوم و خویش های نزدیک و دور در خانه ای  گرد هم آیند. از آنجایی که خبر فراگرفتن هنری جدید توسط بنده در همه جا  پیچیده بود، صاحبخانه شخصا از بنده درخواست کرد تا با آلات و سازم در محفل  حضور یابم و موجبات مسرت و سرور میهمانان را فراهم کنم. بالاخره پس از چند  روز انتظار و تلاش و جست و جو برای یافتن ترانه ای که به بهترین شکل خبر  دهد از حالات درونم؛ روز موعود فرارسید.در مهمانی همه چیز مانند سابق  بود. تعدادی از هر فرصتی برای فروبردن چیزی در گلویشان استفاده می بردند؛  تعدادی برای شوخی های بی نمک دیگران الکی خنده بر می آوردند و برخی با  چشمان قلمبیده مدعو و مهمانان را می کاویدند تا شاید موضوعی برای صحبت فردا  بیابند. اما من با دیگران فرق داشتم. تنها و منزوی خود را در گوشه ای  چپانده بودم و بر خویش به چشم یک هنرمند که در محاصره ی تعدادی انسان بی  هنر و بی ذوق در آمده؛ می نگریستم. حتی در آن بحبوحه تصمیم گرفتم به سبب  اینکه معاشرت با چنین افراد بی صناعتی به زندگی هنری ام آسیب خواهد رساند؛  رفت و آمد های خانوادگی ام را کمتر نمایم. هرکسی را که میخواست با من گرم  بگیرد را با چند کلمه ی سرد روانه می ساختم. سعی می نمودم بر همه چیز بی  تفاوت باشم. درست همانگونه که هنرمندان بزرگ بودند. حتی چندین بار جلوی  وسوسه ام را برای قاچ زدن میوه و شیرنی گرفتم. شام را نیز بسیار کمتر از حد  معمول صرف کردم. تنها چیزی که نمی توانستم نسبت بدان بی تفاوت بمانم  معشوقه و زلف هایم بود. قبل از ضیافت چند ساعتی را برای شکل دادن کاکل هایم  سپری کرده و بسیار مشقت و عذاب چشیده بودم تا بالاخره شبیه بر مدل موی یکی  از مطربان معروف شود. از برای همین که مبادا فرم و هیبت شان بر هم بریزد  مدام به مستراح می رفتم و خود را در آینه ی توالت می سنجیدم. این ایاب و  ذهاب به قدری زیاد شد که آخرالامر یکی از افراد مجلس نزدم و آمد و پرسید که  آیا مشکل گوارش و هضم پیدا کرده ام؟ من هم بسیار بر آشفتم و نعریدم که در  نزد مردمان بی خرد و سفیه و بازمانده از آداب و فرهنگ، هنر به سان یبوست و  اسهال است. با آنکه سخنانم بسیار آتشین و برنده بود؛ ولی چون همه سرگرم کار  خودشان بودند کسی چیزی از آنان نشنید و حیف شد که این کلمات گوهر بار که  میتواند در آغاز زندگینامه ی هر هنرمندی نوشته شود؛ در میان این خلق کالیو و  نادان، گم شد. محبوبه و نگارم نیز در هر دم و لحظه ای سعی میکرد تا بیشتر و  بیشتر از من دور شود. ولی این رفتارش را بر دل نمی گرفتم، چون میدانستم که  قرار است دقایقی بعد سلاح پنهان و مستورم را از غلاف بیرون بکشم و قاپش را  بدزدم. بعد از چند ساعت خون دل خوردن و نگران بودن از اینکه مبادا  هنرنمایی مرا فراموش کرده باشند و کسی به آن اشاره نکند، بالاخره فردی از  ته سالن نام مرا خواند و درخواست کرد اواخر مجلس را با ساز نو و بدیع ام  منور کنم. در ابتدا با اکراه و خرامان راه افتادم تا ساز و دستگاه ام را از  ماشین بیاورم. اما به محض اینکه از دید میهمانان خارج شدم؛ در راه پله به  شتاب افتادم که هرچه سریعتر خود را مقصد برسانم تا پشیمان نشده اند. وقتی  تار به دست بازگشتم، صندلی مخصوصی برای من فراهم نموده بودند و دلبر و  جانانم نیز تنها چند کرسی با جایگاه من فاصله داشت. گیتار را به دست گرفتم.  چشمانم را بستم. تا بحال این چنین به رویاهایم نزدیک نگشته بودم. داشتم در  بیداری خواب میدیدم. نفس عمیقی کشیدم و شروع به نواختن و خواندن و بانگ  کردم. در میان ساز و آوازم حتی یک لحظه نیز چشم از هم نگشودم. با همان  چشمان بسته سعی بر آن میکردم که تکه ای را به اشتباه ننوازم. اما از پشت  همان چشمان بسته میتوانستم بهت و تعجب میهمانان را ببینم که از شدت این همه  ذوق و هنر و غنا هاج و واج مانده اند. من از میان تاریکی پس و خلف پلک های  مسدودم، نگاه پر از مهر و عطوفت جانانم را میدیدم که به سوی من روانه می  شود. آری من همان قهرمانی بودم که نه با اسب سفید، بلکه با سازی چوبین و  چند تکه سیم آمده است تا شهبانوی خویش را از قلعه ای مهیب و هولناک رها  سازد. همین خیالات شیرین سبب شد تا تن صدایم را بالاتر و بالاتر ببرم. در  داخل و میان تیرگی چشمانم به قدری مغروق این موهومات شیرین گشتم که دیگر  مرز و حایل میان تصور و واقیعت رفت. و من یقین یافتم که اگر چشمانم را باز  کنم صحنه ای جز این نخواهم دید. اما چون عین گشودم، تمام قلعه روی شوالیه  فروریخت. تنها نکته ی مشترک میان خیال و حقیقت؛ تعجب و بهت حضار بود. آن هم  نه بخاطر ملیح و نازنینی صدا، بلکه به جهت شنیدن صوتی گوشخراش. و من چه  صریح می توانستم انزجار آنان را از پشت رخسار وامانده شان بخوانم. هرچند  هیچکدام اهمیتی نداشت تا زمانی که دیدگانم بر معشوقه ام افتاد. دخترک در  حالیکه سعی میکرد دهانش را با نوک انگشتانش بپوشاند، به من نگاه میکرد و  چیزی بر گوش پسر بغل دستی اش میگفت و قاه قاه خنده برمی آورد. دنیا روی  سرم خراب شد. مارش مرگم را به هر طریقی به اتمام رساندم. حاضران از سر  درماندگی کفی زدند و هیچ ندا و درخواستی برای ادامه ی اجرایم به میان  نیامد. تنها پدربزرگم در حالیکه از روی مبل خودش را جدا میکرد، با صدایی  نالان ولی به قدری بلند که همه بشنوند گفت: (( سرم رفت. )) و پدر من نیز  سقلمه ای بر پهلویم کوبید و بیان کرد: (( بزن ولی نخوان )) سور و ساتم را  بالفور جمع کردم. مجلس شادی برایم مبدل به مجلس عزا گشته بود. دوست داشتم  زمین دهان باز کند و مرا ببلعد. در زمان رفتن، کیفی را که قرار بود اثاث  پیروزی و شکوهم باشد را مانند تابوتی که جنازه ام را در درونش خوابانده  باشند به دوش انداختم و راه افتادم. فردایش سازم را به نمکی محل فروختم و  به خودم قول دادم دیگر هیچگاه عاشق نشوم.</description>
                <category>Saeed Golizade</category>
                <author>Saeed Golizade</author>
                <pubDate>Sun, 04 Apr 2021 18:36:34 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وارون</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedkp1996/%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86-x4wdrkueujml</link>
                <description>با صدای تلفن رئیس پلیس از خواب بیدار شدم. صدای پشت تلفن گفت: ((روانشناس، سریع خودتو به ساختمون بلند شهر برسون. یه جوونی میخواد خودشو از اونجا پرت کنه پایین.)) وقتی به آنجا رسیدم، پیاده رو را بسته بودند. مردمی که به اجبار، راهشان را به سمت خیابان کج میکردند، میگفتند: ((مگه نمیبینه راه رو بستن. پس چرا زودتر خودشو نمیندازه پایین؟)) وقتی در آسانسور به سمت پشت بام ساختمان بالا میرفتم، صدایی از بلندگو داد میزد: ((ما اینجا رو خالی کردم تا وقتی خودتو میندازی پایین نیفتی روی یکی دیگه. مطمئن باش اگه خودتو پرت کنی میمیری، اگه هم نمیری چندتا دکتر هستن که بکشنت.زودباش)) در پشت بام جوان روی لبه ایستاده بودو پاهایش میلرزید.وقتی مرا دیدگفت: ((میترسم.)) یک پلیس که درگوشته ای پنهان شده بود به من اشاره کرد((اگه مقاومت میکنه هلش بدهم.)) و من دستم را به علامت نه تکاندم. به جوان گفتم: ((به بدی های زندگیت فکر کن. اگه از اون لبه پایین بیای همش قراره تکرار بشه. ولی اگه بپری پایین تمومه.)) جوان خودش را به پایین پرت کرد. در خیابان دوباره تلفنم زنگ خورد.مرد خشمگینی از آن سو نعره کشید: ((ما دیگه از دست بچه ی شما زله شدیم. این برای چندمین باره که از کیفش کتاب پیدا میکنیم.چندبار باید بگیم آوردن کتاب تو مدرسه ممنوعه؟))من هم بدون اینکه اندکی از شدت صدایم کم کنم پاسخ دادم: ((تقصیر خودتونه که تربیت کردن بلد نیستید..مدرسه های دیگه بچه هارو به چوب و ترکه میبندن ولی بچه من تو مدرسه شما دوتا چک درست و حسابی نخورده.)) تلفن را قطع کردم، یکی از پزشک ها به من نزدیک شد. پرسیدم:((مُرده؟)) جواب داد:((خوشبختانه بله.کارتون عالی بود.انگار عصبی هستید، جایی تون درد نمیکنه؟)) گفتم:((سرم)) قرصی کف دستم گذاشت و گفت:((بخورید،مطمئن باشید چند دقیقه بعد سرتان از درد خواهد ترکید.))</description>
                <category>Saeed Golizade</category>
                <author>Saeed Golizade</author>
                <pubDate>Tue, 29 Dec 2020 21:37:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من نیما نبودم</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedkp1996/%D9%85%D9%86-%D9%86%DB%8C%D9%85%D8%A7-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85-mvbtuoxakxlp</link>
                <description>یادم میاد وقتی سوم دبستان بودم روز اولی که معلممون اومد کلاس گفت که من بین‌شما و بچه ام هیچ فرقی نمیذارم. حالا اینکه راست میگفت و نمیدونم چون از کیفیت روابطش با بچش هیچ اطلاعی نداشتم. ولی اون چیزی که بعد یه ساعت مشخص شد این بود که آقا معلممون بین ما و نیما کلی فرق میذاشت. 《نیما》پسر مدیر مدرسمون بود که تو ردیف اول درست رو به روی میز معلم میشست. نیما اولین قدرت نماییش رو زمانی به رخ کشید که معلممون تو بدو ورود به شکل کاملا دموکراتیک و با رای قاطع خودش نیما رو به سمت مبصری کلاس برگزید. ولی متاسفانه کار به اینجا ختم نشد و با اختیاراتی که معلممون به نیما داد ایشون دیگه حتی لازم نبود هر بار زنگ اول به معلم بگه که《آقا مشقارو نگا نمیکنید؟!》چون خودش مشقارو میدید، و اگه نمینوشتیم، معلم تنبیه های درخواستی نیما رو روی ما پیاده میکرد. البته نیما الگوی اخلاقی ما در کلاس هم بود و معلم همیشه یادآور میشد که از نیما یاد بگیریم. نیما هیچ وقت بی نظمی نمیکرد و اگه میکرد هم همیشه تقصیر بقیه کلاس بود. مثلا یه روز معلم منو صدا کرد جلو و بعد اینکه یکی گذاشت زیر گوشم گفت: 《چرا به نیما میگی که با بغل دستیش حرف بزنه》 خیلی سعی کردم به معلم بفهمونم که من ته کلاس میشینم و نیما سر کلاس، و این اتفاقی که معلم میگه نشدنیه. ولی معلم قانع نشد و قانع نشدنش رو هم به شکل فیزیکی نشون داد. آخرش هم ناظم به زور منو از زیر دست و پای معلم کشید بیرون؛ هرچند بعداً خودش تو اتاق ناظما نشون داد که بیشتر از معلممون قانع نشده. نیما مُخ کلاسمون هم بود، تو همه‌ی امتحانا بیست میگرفت، یا بهتر بگم بهش ۲۰ میدادن. یادمه یبار تو ورقه جواب سه ضربدر پنج رو نوشته بود سیزده. معلممون اون روز سه ساعت معادله حل کرد تا اثبات کنه که سه پنج تا میشه سیزده تا و نیما درست نوشته. البته نمیدونم نیما اصلا چطور ممکن بود یه سوال رو غلط بنویسه؛ چون همیشه معلممون به اون درس میداد و اگه هم سوالی داشت همیشه با مهربونی جواب میداد؛ اما یبار من دستمو بلند کردم تا از معلم بپرسم اونی که رو تخته کشیده مربع هستش یا مستطیل، ولی معلم قیاقش رو مثل هاپو کومار کرد و داد زد که مگه کوری؟! البته در واقع نمره چشام از ده ، دو بود و عملا کور بودم. منتها تا بخوام اینو به معلم توضیح بدم اونقدر زد پس کلم که از اون روز به بعد حتی مامان و بابامو هم از هم دیگه تشخیص نمیدادم.البته نیما هم معلممون رو دوست داشت. مثلا تو روز معلم واسش قهوه ساز آورده بود. منم در حالی که کاغذ کادوی جورابای طرح داری که واسه معلم خریده بودم، داشت به خاطر عرق دستام وا میرفت از بغل دستیم پرسیدم قهوه ساز چیه؟! اونم گفت باهاش قهوه درست میکنن. من که تا اون موقع با کلاس ترین نوشیدنی ای که خورده بودم چایی شیرین بود، آخرشم نفهمیدم قهوه ساز چیه و تا چند سال فکر میکردم که با قهوه ساز رنگ قهوه ای درست میکنن.من هر وقت معلم کلاس سوممونو میدیدم از ترس شلوارم رو ارغوانی میکردم و نیما هروقت میدیدش میدویید سمتش ها حسابی باهاش گرم میگرفت. معلم سال سوم من معلم خیلی خوبی بود، ولی فقط مشکل اونجایی بود که من 《نیما》نبودم</description>
                <category>Saeed Golizade</category>
                <author>Saeed Golizade</author>
                <pubDate>Wed, 07 Oct 2020 02:00:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیاست کاری</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedkp1996/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-bshxx6ix8bvb</link>
                <description>پسر جوان بعد از اینکه چشمش به مرد سیاهپوش افتاد، با قیافه عبوس ایستاد و برای پاک کردن گرد و خاک لباس هایش شروع به تکاندن ان ها کرد. وقتی پسر سرش رو بلند کرد متوجه شد که مرد سیاهپوش بدون اعتنا بهش در حال رفتن است. صدای زمخت پسرک، او را متوجه خودش کرد.- آهای کجا؟- ببخشید با منی؟- اره با توام، میدونی چند ساعته اینجا منتظرتم. الانم که اومدی سرتو انداختی پایین داری میری.- جالبه، تابحال هیچ کس منتظر من نبوده.- حالا که من بودم. چرا اینقدر دیر کردی؟- من هیچ وقت دیر نمی کنم.- ببین من خیلی وقته منتظر این لحظه بودم. پس الکی وقت رو تلف نکنیم بگو باید چیکار کنیم؟- من که میرم به کارم برسم، تو هم هرکاری دوست داری بکن.- یعنی چی که داری میری به کارت برسی. الان تو باید کار منو راه بندازی.- ولی طبق این لیست الان نوبت یکی که سه بلوک اون ور تره هستش.- حتما یه اشتباهی شده، یبار دیگه لیستتو چک کن. الان نوبت منه!- من هیچ وقت اشتباه نمی کنم.- ولی الان داری اشتباه می کنی اصلا یه لحظه اون لیست رو بده من.- نمیشه، فقط من میتونم این لیست رو نگاش کنم.- دیگه داری منو کفری میکنی، باشه خودت دوباره چکش کن.مرد سیاهپوش به سرعت و با بی اعتنایی و فقط واسه اینکه پسر جوان رو راضی کند سریع اوراق رو ورق زد و با صدای خشکی گفت:- دیدی گفتم. اصلا اسم تو، توی لیست امروز نیست.- چی داری میگی؟ من خودمو از یه ساختمون پونزده طبقه پرت نکردم که بیای اینجا بگی اسمم تو لیست نیست.- پس خودتو دفعه بعد از یه بلند ترش پرت کن.- چطوری ؟ یه نگاه به بدن من بنداز، من میدونم اگه زنده بمونم دیگه هیچ وقت نمی تونم راه برم.- پس راه های دیگه رو امتحان کن.- باشه اصلا اسم منو بنویس تو لیست.- ولی سیاست کاری من اینطوری نیست.- سیاست کاری لعنتی تو به من ربطی نداره، من یبار دیگه پام رو تو اون دنیای مزخرف نمیذارم.- عصبی شدنت چیزی رو حل نمیکنه، فقط داری باعث میشی من دیر کنم.در همین موقع صدای آمبولانس از ته خیابان شنیده شد. مرد سیاهپوش لبخند بی روحی زد و گفت:- من شنیدم آمبولانس حداکثر تا بیست دقیقه میرسه، تو که گفتی چند ساعته اینجا نشستی.- وقتی منتظر کسی هستی زمان آروم میگذره.- پس من با اجازت مرخص میشم به امید دیدار.- ببین هرچی بخوای بهت میدم، فقط منم ببر نذار اینجا بمونم.- چی داری که بدی؟- باشه حق با توعه چیزی ندارم.اصلا میدونی چیه؟ اگه منو با خودت نبری بعد اینکه به هوش اومدم همه چیرو راجب تو به همه میگم.- خیلی ها اینکارو کردن. ولی الکی سعی نکن کسی گوش نمیکنه.ناگهان صدایی از طرف آمبولانس امد که یکی از دکتر ها فریاد میزد: (( زندست، داره نفس میکشه.)). پسرک با اضطراب نگاهی به تن بی رمقش که در دستان مردم این ور و ان ور می شد انداخت. خواست برگردد و چیزی به مرد سیاهپوش بگوید که دید او رفته است و پسرک را جا گذاشته!</description>
                <category>Saeed Golizade</category>
                <author>Saeed Golizade</author>
                <pubDate>Fri, 28 Aug 2020 13:36:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمعدانی های پرنده</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedkp1996/%D8%B4%D9%85%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-kiaygy8kzq52</link>
                <description>تابحال از متولد شدن یک نفر احساس تنفر کرده اید؟! بنده متاسفانه این حس را نسبت به پدربزرگم دارم، البته نه اینکه او مرد بدی باشد و یا آزارش به کسی برسد. این حس تنفر ناشی از معرکه ای است که دو داماد پدربزرگم یعنی پدر بنده و باجناقش، هرسال در مهمانی تولد پدر بزرگ برپا می کنند. بگذارید همه چیز را از اول تعریف کنم، دشمنی دو باجناق از روز عقدشان شروع شد. از آنجایی که مادر و خاله ام دو قلو هستند ( البته چون قابله ننه بزرگم بعد از اینکه مادر مرا به دنیا آورد یه توکه پا رفت خانه شان تا خورشت را به هم بزند و برگردد؛ مادر بنده پنج دقیقه از خاله ام بزرگتر شد) هر دو در یک سال وقت شوهر کردنشان رسید. بعد از آنکه پدرم و باجناقش، هر یک برای یکی از دخترای پدر بزرگ طالب در آمدند. پدر بزرگ برای اینکه خرج عقد و عروسی دختر هایش را نصف کند؛ به داماد ها پیشنهاد داد که مراسم عقد را هردو در یک روز برپا نمایند. و همین مراسم عقد فله ای شد ریشه همه مشکلات خانوادگی، چون وقتی عاقد میخواست صیغه عقد را بخواند، در ابتدا نام باجناق را گفت. پدرم هم در اعتراض خواست که به رسم ادب، اول صیغه دختر بزرگ تر را بخوانند. ولی شوهرخاله ام از آنجایی که نافش را گربه های بازار خورده بودند و از هیچ رقابتی عقب نمی ماند، اعتراض پدرم را نا وارد دانست و از عاقد خواست هر چه صلاح میداند بکند و اول صیغه دختر کوچک را بخواند. همین اختلاف تا جایی بیخ گرفت که مجبور شدند بروند و یک عاقد دیگر بیاورند تا صیغه هردو عروس در یک لحظه خوانده شود. مادرم همیشه می گفت: (( وقتی داشت صیغه رو میخوند، پدر کله خرت هی نیشگونم می گرفت که بله رو زود تر از خواهرم بگم )) بدبختانه این رقابت در همین جا به پایان نرسید و سایه ی شومش را به تمام سوراخ و سمبه های زندگی دو خانواده تاباند. این دو باجناق، در خرید خانه و ماشین و ملک و زمین و هوا پوز یکدیگر را میزدند و حتی در کوچک ترین مسائل عقب افتادن از دیگری را برنمی تابیدند. هرچند پدر بنده، بخاطر مال و منال فراوان باجناقش، همواره بازنده این نبرد بود ولی باز، هیچگاه از پیکار کوتاه نمی آمد. تا اینکه یک روز در مهمانی تولد بابابزرگ، به اصرار پدرم کارنامه ام که غرق در نمرات بیست بود را به همه نشان دادم. بعد از اینکه پدرم با ژست پیروزمندانه سراغ نمرات پسر خاله ام یعنی سیامک را گرفت، شوهر خاله ام بعد از اکراه و امتناع فراوان اعتراف کرد که پسرش در هنر نوزده گرفته و معدلش بیست نشده است. همین شکست یک نمره ای برای شوهر خاله ام آنقدر غیر قابل تحمل آمد که ماه بعدش دست سیامک را گرفت و راهی تهران شد تا پسرش زیر دست بهترین معلمان کشور تعلیم ببیند. بعد از آن روز سیامک و خانواده اش هرسال درست در روز تولد پدربزرگ پیدایشان میشد تا پیشرفت و توانایی های او را به رخ پدرم بکشند و بروند. از آنجایی که سیامک هرسال با کیفی پر از مدال و تقدیر نامه و تصدیق نامه حاضر میشد بنده بازنده دائمی این پیکار بودم. و پدرم هم کم کم داشت با این وضعیت خو میگرفت و همه امیدوار بودیم که این قال برای همیشه بخوابد. تا اینکه پارسال پدربزرگم در سر شام گفت که قرار است شمعدانی های به ارث رسیده از آقاجانش را که هم از لحاظ مادی و هم معنوی و هم شرعی ارزش بخصوصی برای خانواده داشتند؛ را به من یا سیامک بدهد. از همان لحظه این نبرد خونین تر شد و حتی آخرش کار به جایی رسید که دو باجناق مارا مجبور کردند که پیراهن هارا کنده و مثل دو خروس جنگی به جان هم بیفتیم تا پدر بزرگ ببیند که زور بازو کدام نوه اش بیشتر و لایق تصاحب آن شمعدانی ها است.امسال هم به اصرار پدر زودتر از همه برای مهمانی رسیده ایم، من در گوشه ای کز کرده ام و دعا میکنم که لااقل امسال سر و کله سیامک و پدرش پیدا نشود. پدرم هم به محضر پدربزرگ رفته و دارد درباره ی موفقیت هایی که من در زمینه های علمی، فرهنگی ، هنری و ورزشی به دست آورده ام چاخان می بافد. در همین لحظه سیامک با آن لپ های گل انداخته با معیت پدر و مادرش وارد مجلس شد. پدرم که باجناقش را دید مثل روباه دم کنده دندان هایش را به هم فشرد و در کنار پدربزرگم جایش را محکم کرد تا به همه نشان بدهد قصد بلند شدن ندارد.. شوهر خاله ام هم بعد از احوال پرسی با همه در سمت دیگر پدر بزرگم جلوس کرد. هنوز کمرش به پشتی نخورده بود که فریاد زد: ((سیامک جونم اون کیف رو بیار و تقدیرنامه هاتو به بابابزرگ نشون بده تا ببینه چه نوه گلی داره.)) اوهم که انگار اینکار را هزار با درخانه تمرین کرده بود، با قدم هایی موزون به جلوی بابا بزرگ رفت و چهارزانو نشست. با هر برگه ای که از کیف در می آورد صدای احسنت پدرش ساختمان را تکان میداد. بعد از اینکه تمام کیف خالی شد، پدر سیامک رو به باجناقش کرد و گفت : (( نمرات آقا قادر امسال چطور است؟ )) قادر اسم شناسنامه ای من بود. پدرم همیشه میگفت که میخواسته نام مرا فرهاد بگذارد ولی مسئول ثبت اشتباهی در سه جلد، قادر نوشته است. برای همین همواره اصرار میکرد که مرا فرهاد صدا کنند. هرچند از زبان مادرم شنیده بودم که پدرم خودش نام مرا قادر گذاشته؛ ولی بعد از انکه باجناقش به اسم من خندیده داستان کارمند ثبت را درآورده است. پدرم با اینکه از درون در جوش و خشم بود ولی با چهره ای آرام پاسخ داد: (( اتفاقا دیروز به مدرسه رفته بودم که مدیرشون بعد چند ساعت تعریف و تمجید از فرهاد؛ گفتش که قراره تو یه مراسم مجلل از ایشون قدردانی بشه و تصدیق رو هم همونجا تقدیم کنن ))- پس حتما مارم دعوت کنید تا شاهد تجلیل از این دانش اموز قادر و توانا باشیم.- باشه، ولی اگه نیومدید هم مشکلی نیست؛ اخه قراره تو روزنامه های کشور عکساش چاپ بشه؛ اونجا میبینید.پدرم که ضربه اول را خورده بود، مثل مار کمین کرده منتظر فرصت ماند تا زهرش را بریزد. چند دقیقه نگذشته بود که پدرم با لحنی دستوری گفت : (( فرهاد، انگاری یادت رفته که وقتی نماز عصر رو میخواندی بین رکعت اول و دوم شک کردی! بپر وضو بگیر بیا تکرارش کن که خدایی ناکرده قضا نشود.)) من که میدانستم این نماز تیری است که پدرم دارد سمت باجناقش می اندازد بدون ذره ای اعتراض راهی حیات شدم. پدر بزرگم کسی بود که اگر سرش میرفت نمازش نمیرفت و آنقدری سر نماز و روزه حساس بود که یکبار پسرش را بخاطر اینکه نمازش را چهار دقیقه از وقت اذان به تاخیر انداخته، چند روزی از خانه بیرون انداخته بود. وضو را گرفته، به خانه برگشتم و به نماز ایستادم. همانطور که پدرم گفته بود نماز را با صدای بلند و لحنی آرام و غلیظ خواندم. تا میتوانستم هم قنوت و سجده را کش میدادم. هرچند اوج کارم زمانی بود که (( یین )) والضالین را با چنان غلظت و لهجه ی عربی گفتم که پدرم دستش را بلند کرد و فریاد زد : (( الله اکبر )). بعد از نماز من پدرم رو به سیامک کرد و گفت : (( گل پسر شما نمیخواهی نمازت را بخونی؟ )) شوهر خاله ام سریع به میان کلام پرید و جواب داد: (( ایشون خوندن؛ و حواسشونم سر نماز این ور و اون ور نبوده که استغفرالله خللی به نمازش وارد بشه. ))- احسنت؛ ولی حالا که دیگه جانمازی بازه پاشن دو رکعت نماز واسه شکرانه سلامتی پدربزرگشون بخونن. البته اگه واسشون مهم باشه.- البته که مهمه. سیامک همیشه دعاگوی آقابزرگش هست. سیامک جان پاشو برو وضو تو بگیر بیا.سیامک که پیدا بود دارد کار غریبی میکند، اندکی سرش را به اطراف چرخاند، بعد برخاست و راهی حیات شد. وقتی برگشت از زیر چانه اش قطره های آب روی فرش می چکید. پدرم با خنده گفت: (( سیامک گفتیم برو وضو بگیر بیا نماز شکر بخوان؛ تو رفتی غسل شهادت کردی، که بیای با عزرائیل سر جان آقا بزرگ سرشاخ بشی؟ )) این حرف او جمع را به خنده انداخت. من که دلم به حال سیامک می سوخت، مهر را به دستش دادم. آن را با دقت به جایی که من گذاشته بودم گذاشت و شروع کرد. از کل چیز هایی که گفت تنها بسم الله اش را فهمیدم. بقیش به قدری کج و معوج بود که بیشتر به فرانسه می مانست تا عربی. آخرش هم وقت سلام دستانش را به حالت بای بای در آورد و گفت: ((گودبای خدا)). همین حرکت کافی بود تا بار دیگر جمع خانوادگی به هوا برود. پدربزرگ هم تبسمی کرد و سرش را به زیر انداخت و تکانش داد.بعد از نماز سیامک ، پدرم سردماغ آمده و شروع به بذله گویی و خوش صحبتی با پدربزرگ نمود. در میان کلام اش هم مدام اشاره میکرد که علم بی ایمان ره به جایی جز ضلالت نمی برد و همانا خاندانی را به زیر لعن و نفرین می کشاند. شوهرخاله ام هم که پیکار را از دست رفته می دید، مدام با نوک سیبیل هایش بازی میکرد و معلوم بود بدجور با خودش درگیر است. چند دقیقه ای نگذشته بود که باجناق پدرم با صدای بشاشی گفت : (( پسرم، بلند شو اون سه تارت رو بیار یه پرده ای بزن دلمون وا شه.)) از این سخن شوهر خاله ام، همه شاخ بز درآوردند. چون پدر بزرگم حتی اگر اجازه حمل کلانشینکف را در خانه اش می داد، ولی وجود آلات موسیقی در چند فرسنگی اش را هم بر نمی تابید. پدرم در ابتدا با تصور اینکه باجناقش توف سربالایی انداخته است خنده اش شکوفه کرد و پوکی زد. ولی بعد، از این حرکت عجیب و پر ریسک اضطرابی تنش را گرفت و منتظر ماند تا ببیند نقشه اش چیست. سیامک که خود را سریعا به سه تار رسانده و آن را از غلافش در آورده بود، بدون اینکه سرش را بلند کند نفس عمیقی کشید و شروع به نواختن کرد. چند بار چشمانم را مالیدم و گوش هایم را تکاندم تا باورم شود که این نوای ظریف و لطیف و خوش از انگشتان شل و ول و لنگ سیامک در می آید. لاکردار چنان مینواخت که کم مانده بود پدرم بلند شود دستش را ببوسد و او را استاد خطاب نماید.بعد از اینکه سیامک پرده اول را تمام کرد، نفس همه در سینه حبس شده بود تا واکنش بابابزرگ را ببینند. پدر بزرگ در ابتدا با دستمالی اشک گوشه چشمش را پاک کرد و گفت: (( احسنت فرزندم، حقا که دلم را شاد کردی. به خداوندی خدا قسم ترانه ای که برای خدا زده شود به از نمازیست که برای خلق برپا گردد.)) بعد از این جملات پدربزرگ، رعشه ای بر جان پدرم نشست و لبانش شروع به لرزیدن نمود. هر لحظه چهره اش رنگی می گرفت و رنگی میداد. شوهر خاله ام که این وضعیت پدرم را دید؛ به حالت پروزی بلند شد و صیحه پیروزی کشید و گفت: (( بررررااااااوووو ، برررررراااااوووو)). پدرم که گوشه رینگ افتاده بود و هر لحظه همگی منتظر تسلیم شدنش بودند، بالفور از جایش برخواست و گفت: (( احسنت سیامک، حقا که خوش نوازی کردی. ولی ای کاش اینقدر که دنبال عیش و ملاهی رفته ای ، نصفش رو هم به فکر سلامتی جسمت بودی؛ یه نگا به خودت بنداز؛ کم کم طول و عرضت دارد یکی میشود)) سیامک نگاهی به تن خپل خودش انداخت. ولی تا خواست اعتراضی بکند پدرم ادامه داد: (( اصلا همین فرهاد مارو ببین. اونقدر فکر صحت و سلامتی جسمش بوده که الان ماشالاه هزار ماشالا از ستون راست هم بالا میره )) بعد پدرم دستش را به ستون کلفت و درازی که درست وسط خانه پدربزرگ بود تکیه داد و گفت: (( فرهاد بیا از این ستون برو بالا و دستت رو به سقف بزن تا همه ببینن چقدر به ورزش و سلامتی اهمیت میدی!)) راستش را بخواهید در خانه خودمان از ستون بالا می رفتم، ولی تفاوتی که وجود داشت این بود که ستون خانه ما نازک تر و کوتاه تر بود. ولی برعکس این ستون چون نخلی دراز و قطور در وسط خانه بابا بزرگ قد علم کرده بود. مادرم با لحن نگران گفت : (( چه میگویی مرد؟ خدایی ناکرده میفتد زمین دست و پایش میشکند! )) پدرم با صدای قاطعی جواب داد: (( نگران نباش زن؛ من میدانم چه پلنگی تربیت کرده ام!)) من که میدانستم افتادن از این ستون دردش هزار مرتبه کمتر از بلایی است که پدرم در صورت سرپیچی از این دستور به سرم می آورد؛ لاجرم کت براقم را در آوردم،آستین هایم را بالا زدم و برای چسبیدن هرچه بیشتر پاهایم به تن ستون، جواب هایم را هم کندم. دو دستم را به زور به دور ستون انداختم و آرام آرام خودم را بالا کشیدم. با هر سانتی که بالا میرفتم صدای تشویق و مرحبا گفتن های پدرم بلند تر میشد. وقتی به نصف ستون رسیدم، سرم را رو به پایین برگرداندم و کل فامیل را دیدم که جمع شده اند و با نگاه هایشان مرا میپایند. با اینکه خسته شده بودم و عرق از سر و پایم میریخت، مثل گربه ای که سگ دیده باشد بالا میرفتم. انتهای راه بود و تنها یک وجب از سقف فاصله داشتم که دیگر صدای احسنت گفتن کل اعضای خانواده بلند شد. حتی صدای تشویق بابابزرگم را هم میشندیم که میان کف زدن هایش مرا ببر بنگال خطاب میکرد. تابحال پدربزرگ کسی را اینگونه تشویق نکرده بود و میدانستم که با این حرکت، دماغ سیامک و پدرش را جوری به خاک خواهم مالید که دیگر این طرف ها پیدایشان نشود. تنها یک قدم باید برمیداشتم تا این جنگ و جدل بچه گانه تمامی یابد، و صلح برقرار شود؛ قدمی برای آرامش همه. هرچه زور داشتم را به پای راستم فرستادم و خیز برداشتم که کف دستم را به سقف برسانم، که ناگهان صدایی مثل غرش صاعقه در خانه پیچید. با اینکه صدا بسیار بلند و رعب آور بود ولی هنوز هم میشد تشخیص داد که منشا صدا پارگی پارچه است. فریاد ((یا ابوالفضل)) یکی از خانم های مجلس به من فهماند که منظره پشت شلوارم چقدر نامبارک است. سریع یکی از دستانم را برداشتم تا آن را جلوی صحنه ی حادثه بگیرم، ولی دست برداشتنم همانا و سقوط همانا.لحظه ای که داشتم می افتادم تنها یک چیز دیدم و آن هم میز شمعدانی هایی بود که هر ثانیه نزدیک و نزدیک تر میشد. دست و پا زدن هایم هم فایده ای نکرد و چنان به میز برخوردم کردم که افتادن من مصادف شد با پرواز شمعدانی ها. و به جای من این شمعدانی ها بودند که سقف را لمس کردند و خرد شدند و مثل امید های پدرم تکه تکه به زمین ریختند.</description>
                <category>Saeed Golizade</category>
                <author>Saeed Golizade</author>
                <pubDate>Fri, 28 Aug 2020 13:30:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قرنطینه را چگونه بشکنیم؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedkp1996/%D9%82%D8%B1%D9%86%D8%B7%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A7-%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B4%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-amcw2zn2mvvk</link>
                <description>امروز که روز خیلی ام قرنطینه هستش به احتمال زیاد حوصلتون به شدت سررفته و دنبال راهی میگردید تا به هر شکلی شده این چند ماه رو بگذرونید. واسه همینم خواستم چندتا از تجربیات خودم رو تو زمینه قرنطینه بهتون انتقال بدم.برای اینکه هواتون عوض بشه بهتره یه سر به شمال بزنید، شاید بپرسید: چرا تو این شرایط باید بریم شمال؟ دوستان باید در جوابتون بگم که سوال اصلی اینکه چرا نباید بریم شمال؟! اصلا شمال رفتن یکی از سنت های اصیل ما ایرانی ها هستش و کلا هر اتفاقی بیفته ما میریم شمال. اصلا خود کوروش اون استوانه‌ی حقوق بشرش رو تو جاده شمال نوشته. البته متاسفانه مسئولین در یک اقدام نااگاهانه جاده های شمال رو بستن اما شما میتونید از راه های خاکی و قاچاقی خودتونو برسونید اونجا؛ فقط یادتون باشه که وقتی رسیدید شمال پلاکتونو بپوشونید وگرنه مردم چنان استقبال گرمی ازتون میکنن که تا پابان قرنطینه جای شمال رفتنتون درد کنه.ولی اگه از شمال رفتن میترسید بشینید تو خونه و واسه خودتون دارو ضد کرونا کشف کنید، مثلا من خودم دیروز الکل ضدعفونی رو با روغن بنفشه ترکیبی زدم؛ اصلا حالی به حالی شدم. امروز هم میخوام یکم از اون چیزای سیاهی که پدربزرگم تو چاییش قاطی میکنه بهش اضافه کنم!اگه هم خانوادگی حوصلتون سررفته بهتره یه سر به بازی های سنتی و بومی محلیمون بزنید، مثلا ما خودمون دیروز خانوادگی داشتیم جرئت یا حقیقت بازی میکردیم که قرعه افتاد به بابام، مامانمم پیله کرد که یا باید بگی اونی که تو موبایلت اصغر لوله کش سیو کرده بودی کی بود که ساعت دو نصف شب پاستیل خرسی میخواست؛ یا هم باید بری از تراس بپری تو یه تشت. ما هم که دیدیم بابام هرکدوم رو انتخاب کنه تهش مرگه بازی رو به اسم و فامیل تغییر دادیم!تو اسم و فامیلم همه چی خوب بود که بابام تو حرف (س) جای اشیا اسم خاله‌ام رو نوشت. مامانمم گیر داد اون کجاش اشیاس؟! بابامم گفت که اون سرتاپاش عمله پس اشیا محسوب میشه.واسه همین مامانم در جوابش تو حرف (ن) جای حیوان اسم عموم رو نوشت؛ پدرمم تو یه حرکت سریع العسیر تو حرف (د) جای غذا نوشت 《دستپخت گوه زنم》 مامانمم تو حرف (ق) جای مناظر دیدنی نوشت 《قیافه‌ی عَن خواهر شوهرم》 تو همین منوال من و خواهرم دیدیم که رسیدیم به حرف (ک) و کار ممکنه به جای باریک کشیده بشه پس خواهرم مودم رو روشن کرد و همه برگشتیم سر گوشی هامون!امروز که روز خیلی ام قرنطینه هستش به احتمال زیاد حوصلتون به شدت سررفته و دنبال راهی میگردید تا به هر شکلی شده این چند ماه رو بگذرونید. واسه همینم خواستم چندتا از تجربیات خودم رو تو زمینه قرنطینه بهتون انتقال بدم.برای اینکه هواتون عوض بشه بهتره یه سر به شمال بزنید، شاید بپرسید: چرا تو این شرایط باید بریم شمال؟ دوستان باید در جوابتون بگم که سوال اصلی اینکه چرا نباید بریم شمال؟! اصلا شمال رفتن یکی از سنت های اصیل ما ایرانی ها هستش و کلا هر اتفاقی بیفته ما میریم شمال. اصلا خود کوروش اون استوانه‌ی حقوق بشرش رو تو جاده شمال نوشته. البته متاسفانه مسئولین در یک اقدام نااگاهانه جاده های شمال رو بستن اما شما میتونید از راه های خاکی و قاچاقی خودتونو برسونید اونجا؛ فقط یادتون باشه که وقتی رسیدید شمال پلاکتونو بپوشونید وگرنه مردم چنان استقبال گرمی ازتون میکنن که تا پابان قرنطینه جای شمال رفتنتون درد کنه.ولی اگه از شمال رفتن میترسید بشینید تو خونه و واسه خودتون دارو ضد کرونا کشف کنید، مثلا من خودم دیروز الکل ضدعفونی رو با روغن بنفشه ترکیبی زدم؛ اصلا حالی به حالی شدم. امروز هم میخوام یکم از اون چیزای سیاهی که پدربزرگم تو چاییش قاطی میکنه بهش اضافه کنم!اگه هم خانوادگی حوصلتون سررفته بهتره یه سر به بازی های سنتی و بومی محلیمون بزنید، مثلا ما خودمون دیروز خانوادگی داشتیم جرئت یا حقیقت بازی میکردیم که قرعه افتاد به بابام، مامانمم پیله کرد که یا باید بگی اونی که تو موبایلت اصغر لوله کش سیو کرده بودی کی بود که ساعت دو نصف شب پاستیل خرسی میخواست؛ یا هم باید بری از تراس بپری تو یه تشت. ما هم که دیدیم بابام هرکدوم رو انتخاب کنه تهش مرگه بازی رو به اسم و فامیل تغییر دادیم!تو اسم و فامیلم همه چی خوب بود که بابام تو حرف (س) جای اشیا اسم خاله‌ام رو نوشت. مامانمم گیر داد اون کجاش اشیاس؟! بابامم گفت که اون سرتاپاش عمله پس اشیا محسوب میشه.واسه همین مامانم در جوابش تو حرف (ن) جای حیوان اسم عموم رو نوشت؛ پدرمم تو یه حرکت سریع العسیر تو حرف (د) جای غذا نوشت 《دستپخت گوه زنم》 مامانمم تو حرف (ق) جای مناظر دیدنی نوشت 《قیافه‌ی عَن خواهر شوهرم》 تو همین منوال من و خواهرم دیدیم که رسیدیم به حرف (ک) و کار ممکنه به جای باریک کشیده بشه پس خواهرم مودم رو روشن کرد و همه برگشتیم سر گوشی هامون!</description>
                <category>Saeed Golizade</category>
                <author>Saeed Golizade</author>
                <pubDate>Sun, 15 Mar 2020 14:32:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اربابِ بَرده</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedkp1996/%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D9%90-%D8%A8%D9%8E%D8%B1%D8%AF%D9%87-u9cqwvjwzbfd</link>
                <description>صدای خنده یک مرد در تمام اتاق تاریکی پیچید. مرد دیگری که در گوشه‌ای نشسته بود با صدایی محکم گفت《بس است دیگر،خفه شو.》 مرد اولی که سعی میکرد با صدای بلندتری بخندد رو به آن یکی کرد و گفت:《مگر نمیدانی که مُرده‌ایم، شاید در آن دنیا اربابم بودی اما اینجا دیگر کاره‌ای نیستی》ارباب با صدایی آشفته ادامه داد《حالا برای چه میخندی؟》نوکر گفت:《یادت می آید که راهزنان به کاروان اجناست حمله کردند و تو همه‌ی مال و منالت به باد رفت؟》ارباب از یادآوری آن اتفاق به شدت هراسید و با خشم به سمت نوکر فریاد زد《خب که چه؟ این کجایش خنده دار است؟》نوکر که سعی میکرد با دست جلوی نیشخندش را بگیرد گفت:《صبر کن به جاهای خنده دارش هم میرسیم. ارباب تو برای پرداخت طلب هایت همه چیز را فروختی، جز آن زمین کناره‌ی شهر را. میشود بگویی چرا از خیر آن نگذشتی تا مجبور نشوی بقیه عمرت را در بازار حمالی کنی؟!》ارباب که گویی با یادآوری خاطرات آن زمین آرامشی پیدا کرده بود دهان باز کرد:《خودت هم میدانی چرا نفروختم. همیشه آرزو داشتم در آنجا خانه‌ای بنا کنم. برای همین هم آمدم پیش تو تا اجازه بدهی من و زنم در یکی از اتاق های کلبه ات بمانیم و در ازایش زنم کارهای خانه ات را انجام دهد.》نوکر که حال لبخندی بر لبانش کشیده بود ادامه داد《آری ارباب؛ یادم هست که چگونه زنت رخت های چرکم را میشست و دخمه‌ی نمناکم را برق می انداخت. من هرشب صدای بحث هایتان را میشنیدم که زنت از اوضاع شکایت میکرد و تو در جوابش میگفتی اندکی صبر کن تا خانه‌ مان حاضر شود.》ارباب مثل کسانی که جایی را فتح  کرده باشند بلند شد، دستانش را بالا گرفت و با صدای رسایی ادا کرد《آری؛ و خودت هم شاهد بودی که چگونه در مدت کوتاهی توانستم از حمالی رهایی یابم. داد و ستد را آغاز کنم و دوباره تجارتم را گسترش دهم و حتی بتوانم حجله ای برای خود باز کنم. حتی به زنم هم گفتم که دیگر لازم نیست در این خرابه بماند و کنیزی ات را بکند، اما نمیدانم چرا قبول نکرد که از آن خانه برویم》نوکر دیگر نتوانست جلوی قهقه اش را بگیرد. ارباب از شدت خشم انگشتانش را در گودی چشمانش فرو برد و با لحن جدی ادامه داد《و من مجبور شدم هرماه پنجاه سکه‌ی زبان بسته را در آخور تو بندازم تا دیگر زنم مجبور نباشد کنیزی ات را بکند. در حالیکه کل خانه ات جمعا ده سکه هم نمی ارزید. من واقعا نمیدانم چرا او نخواست از آن خانه برود》نوکر با زور جلوی خنده‌اش را گرفت و با صدایی بریده گفت《چرا میدانی ارباب خوب هم میدانی. آن روز را به یاد بیاور که زودتر از همیشه به خانه بازگشتی》ارباب چهره‌اش را به هم می فشرد نه برای اینکه آن روز را به خاطر بیاورد. بلکه شاید تصویر آن از جلوی چشمانش محو گردد. ارباب جملاتش را با صدایی نخراشیده بیان کرد:《یادم هست؛ آن شب آمده بودم که خبر اتمام خانه را به همسرم بدهم. میخواستم به او بگویم که فردا راهی خانه‌ی خودمان خواهیم شد. خانه‌ای که همیشه آرزویش را داشتیم، اما وقتی وارد شدم اورا در اتاق تو یافتم. خنجرم را در آوردم ، دوان به سویت آمدم و آن را در قلبت فرو کردم. اما چرا بقیه‌اش یادم نیست؟》نوکر بلافاصله ادامه داد《بعد از آنکه سینه ام را شکافتی زنت با کوزه‌ای که پول هایت را در آن جمع میکردی به سرت‌ کوبید. با آنکه من و زنت هرروز از سکه هایش خرج میکردیم اما بازهم به اندازه‌ای سنگین بود که در دم جانت را بستاند. به نظرم نباید زنت را سرزنش کنی؛ او بهم گفته بود که اجاقت کور است و حسرت بچه به دل هردویتان مانده است》نوکر دوباره شروع به قهقه زدن میکند. ارباب دیگر طاقت نمی‌آورید و فریاد میزند《خاموش؛ کجایش خنده دار است مردک رذل؟》نوکر که سعی میکرد جلوی خنده اش را بگیرد میگوید:《ارباب رسیدیم به قسمت خنده دارش، بعد از آنکه همسرت با کوزه سرت را شکافت. در حالیکه نیمه نفسی داشتم دستانم را گرفت و به من قول داد که هرگز نمیگذارد بچه‌ام که داخل شکمش هست درد بی پدری را حس کند. ارباب تو حمالی کردی تا من در خانه بخوابم ، تو پول درآوردی تا من خرجش کنم، تو زن ستاندی تا بچه‌ی من را به دنیا آورد، تو خانه ساختی تا بچه‌ی من آن را تصاحب کند. حالا تو بگو کدامیکمان واقعا ارباب بوده است؟!》
صدای خنده‌ی دو مرد در کل اتاق تاریک پیچیده بود.</description>
                <category>Saeed Golizade</category>
                <author>Saeed Golizade</author>
                <pubDate>Tue, 03 Mar 2020 20:26:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>