<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Saeed Samiei</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saeedsamiei1371</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 16:05:04</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3743/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Saeed Samiei</title>
            <link>https://virgool.io/@saeedsamiei1371</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بشکن بشکنه، بشکن!</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedsamiei1371/%D8%A8%D8%B4%DA%A9%D9%86-%D8%A8%D8%B4%DA%A9%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B4%DA%A9%D9%86-g3eudeeh5yas</link>
                <description>شاید من دارم بد می‌بینم دنیا رو. شاید تاثیر قرنطینه اس. شاید هم خیلی ساده، دیوونه شدم. دیوونه به این معنی که کسی تو فکر و خیالات خودش زندگی کنه و از واقعیت جدا بشه. فرقی نمی‌کنه کدومه. هر چی هست بوی بد زندگی داره خفم می‌کنه. تاریکیش داره کاری می‌کنه یادم بره چشم داشتن چه طوریه. هیاهوش داره گوشامو کر می‌کنه. همه در حال شکستنن. شکستن همدیگه! میگه: گم گشته‌ام، کجا؟ ندیده‌ای مرا؟ </description>
                <category>Saeed Samiei</category>
                <author>Saeed Samiei</author>
                <pubDate>Sat, 18 Sep 2021 13:58:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جسد راهبردها</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedsamiei1371/%D8%AC%D8%B3%D8%AF-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7-orznlbdqobqs</link>
                <description>چند روزی است به راهبردها فکر می‌کنم. به این موضوع که اگر راهبردها را به یک موجود زنده تشبیه کنم، کمکی به فهم بهتر آن‌ها می‌کند؟اگر راهبرد، موجود زنده ای باشد، بنابراین عمر محدودی دارد و روزی زنده نخواهد بود. با جسد راهبردها چه باید کنم؟ انسان در طول تاریخ با اجساد موجودات زنده چه کرده است؟ مومیایی کردن، دفن کردن، سوزاندن و ...! این آداب و رسوم مختلف در برخورد با جسد موجودات زنده نشان از چیست؟ انسان‌ها با خلق آداب و رسوم مختلف برای مواجهه با جسد موجودات زنده در پی چه چیزی بودند؟ پاسخ من به این سوال، تمنای راهی برای پذیرش و سوگواری در عین احترام به تمام آن موجود زنده است. راهی برای قبول از دست دادن و نداشتن در عین محترم و عزیز دانستن. راهی برای به یاد داشتن و امید به یاد ماندن پس از مرگ.«زندگی در شهر تهران» را به عنوان یک راهبرد در نظر بگیرید. فردی را تصور کنید که با جسد این راهبرد مواجه هست، به این معنا که این راهبرد به هر دلیلی برایش اثربخش نیست.آیا اصرار به زنده بودن این راهبرد، آن را زنده می‌کند؟ (اگر اصرار به زنده بودن جسد یک موجود زنده آن را زنده می‌کند، پاسخ به این سوال هم مثبت است!)آیا بی‌ارزش نشان دادن این راهبرد از درد زنده نبودن آن کم می‌کند؟ (اگر بی‌ارزش نشان دادن یک موجود زنده از درد از دست دادن او، کم می‌کند، پاسخ به این سوال هم مثبت است!)آیا عدم توجه به درد از دست دادن راهبردی که به آن امید داشتیم یا برای ما موثر بوده، به ما آرامش می‌دهد؟ (اگر عدم توجه به از دست دادن موجودی زنده، به ما آرامش می‌دهد، پاسخ به این سوال هم مثبت است!)برای من پاسخ به این سوالات منفی بوده است. پس چه باید کنم؟ من فکر می‌کنم باید به دنبال آداب و رسومی باشم. آداب و رسومی مانند آداب و رسوم انسان‌ها برای رو به رو شدن با درد و غم بزرگ از دست دادن یک موجود زنده. آداب و رسومی که هم غم بزرگ من، هم ارزش آن راهبرد، هم تعلق من به راهبردم را، محترم بشمارد.شاید لازم باشد شبی با جسد راهبردم خلوت کنم. مرور خاطرات کنم و اشک بریزم. موهایش را شانه کنم. کت و شلوار زیبا بر تنش کنم. عطر همیشگی‌اش را بزنم. برایش شعر بخوانم. با احترام آن را در تابوت دست‌ساز خودم بگذارم. برای آخرین بار نگاهش کنم. لبخند بزنم و درب تابوت را ببندم. آن را به بالای کوهی ببرم و مهمان آتشش کنم. خاکسترش را در قلبم، ذهنم، چشمم و تمام وجودم نگه دارم. از آن به احترام یاد کنم و گاهی در خلوتم با خاکسترش گپ بزنم و اشک بریزم.من فکر می‌کنم آداب و رسوم رو به رو شدن با جسد هر راهبرد، برای هر کس می‌تواند متفاوت باشد و محترم. به آداب و رسومی برای خودم فکر می‌کنم.</description>
                <category>Saeed Samiei</category>
                <author>Saeed Samiei</author>
                <pubDate>Tue, 23 Feb 2021 15:51:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم برات تنگ شده عزیزدلم!</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedsamiei1371/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D8%AF%D9%84%D9%85-uihc64spvnep</link>
                <description>دلم برات تنگ شده عزیزدلم! برای حس و حالایی که کنارت تجربه کردم. برای روزایی که میومدم پیشت، آهنگ می‌ذاشتم و بلند بلند گریه می‌کردم. برای وقتایی که من به در و دیوار تو می‌رسیدم تو به روح و جون من. برای بوی بارون توی حیاطت و آرامشی که بهم می‌داد. برای درخت بلند و صبورت که زیرش دراز می‌کشیدم و کتاب می‌خوندم. برای زیرزمینت که توش کنار بچه‌ها رقصیدم. دلم برات تنگ شده عزیزدلم! من قرار بود خودمو جور دیگه‌ای بنویسم و زندگی کنم و تو بهم اعتماد کردی. من قرار بود آدمی بشم که دوست دارم و تو بهم فرصت دادی. من قرار بود دنیا رو جای قشنگ‌تری برای زندگی کنم و تو باورم کردی. من قرار بود شازده کوچولو بشم و تو قبول کردی سیاره من باشی، گل من باشی، دوست من باشی. من قرار بود زندگی کنم و تو معنای من شدی. دلم برات تنگ شده عزیزدلم! برای همه چی. برای دوستام. برای صدای بچه‌ها. برای محبت. برای عشق. برای معنا. برای امید. برای خودم. من رو به خودت برگردون، خواهش می‌کنم. </description>
                <category>Saeed Samiei</category>
                <author>Saeed Samiei</author>
                <pubDate>Thu, 14 Jan 2021 12:48:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهاجرت ذهنی.</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedsamiei1371/%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-zkhzqfr98oio</link>
                <description>تخیل و خیال همیشه برای من گزینه بودن. این طوری که برای حل مسائل یا مواجه شدن با دغدغه‌ها و ناآرومی‌هام بهش پناه می‌برم. بهش پناه می‌برم و شروع می‌کنم به کنار هم چیدن.موقعیت‌های مختلفی رو تصور می‌کنم. بازیگراش رو انتخاب می‌کنم و بهشون ویژگی‌هایی که دوست دارم رو پیشنهاد می‌دم. باهاشون صحبت می‌کنم و در نهایت با هم رشد می‌کنیم.یه جورایی تفاوت زندگی و خیال، برام عین تفاوت فیلم و انیمیشن هست. تو خیال (انیمیشن) انگار دستت بازتره. انگار اختیارت بیش‌تر. انگار عادت‌ها و کلیشه‌ها رو راحت‌تر میشه شکست. انگار تنهایی بیش‌تر میشه زندگی کرد. من به اصلاح جامعه تو عمل فکر کردم و براش کار کردم، به آرامشی که می‌خواستم، نرسیدم. به انتخاب جامعه جدید و رفتن از جمع فعلی فکر کردم؛ دوست ندارم، می‌ترسم، فارسی دلم می‌خواد، خانواده، بوی غذاهای این دور و برا. دارم به یه راه جدید فکر می‌کنم. به مهاجرت ذهنی. مهاجرت ذهنی برام این طوریه که، مفهوم‌هایی که تو ذهنت هست رو عوض کنی. همون طور که اگه تو شهر یا کشوری فقر، دزدی، بی‌احترامی، سلطه و ... هست، و یه آدمی این‌ها و تغییرشون رو دوست نداره، یه انتخاب سخت می‌کنه و میره جای دیگه ای زندگی می‌کنه. تو ذهن هم این اتفاق بیافته. مثلا اگه تو ذهن من مفاهیمی مثل کار داوطلبانه، آموزش، خانواده، دوستی، غم، اثرگذاری و ... هست. به جاش سفر، موسیقی، رفاه، فیلم، طبیعت و ... بذارم و به این دنیای جدید به امید تجربه آرامش قدم بردارم. شاید تو سن‌های مختلف این اتفاق برای ما ناخودآگاه می‌افته. ولی این‌که انتخابش کنم برام عین خود مهاجرت سخته. این‌که نکنه این به معنی منفعل بودن باشه! این‌که نکنه اون دنیای جدید هم سختی‌هایی داره که به خاطر عدم شناخت ازشون خبر ندارم! این‌که نکنه دلم خیلی برای مفاهیم قبلی تنگ بشه! ندانم!</description>
                <category>Saeed Samiei</category>
                <author>Saeed Samiei</author>
                <pubDate>Thu, 25 Jun 2020 08:24:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بسازیم، بی سر و صدا!</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedsamiei1371/%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C%D9%85-%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%B1-%D9%88-%D8%B5%D8%AF%D8%A7-klucrjexnonv</link>
                <description>یه مدت این سوال ذهنم رو درگیر کرده که چه چیزی میشه ساخت که اگه کسی حواسش به قانونای دنیا نبود و فکر کرد می‌تونه همه چیز رو برای خودش داشته باشه؛ به اشتباه نیافته و نخواد به هر قیمتی اون رو داشته باشه یا خرابش کنه. می‌دونم که اون چیز: نباید وابسته به مکان مشخصی باشه. مثلا یه ساختمون، یا یه روستا، یا یه شهر. چون در این صورت اون مکان رو خرابش می‌کنن یا ازت می‌گیرنش.نباید وابسته به فرد یا افراد محدودی باشه. مثلا رهبر یا پیشرویی که اون بیشتر کارای فکری رو می‌کنه. چون امکان داره خودش به اشتباه بیافته یا کشته بشه.نباید از پیش تعیین شده و غیرقابل تغییر باشه. مثلا یه سری هدف نوشته شده که از یه جایی به بعد آدما فقط برای رسیدن بهش می‌دوئن و به دلایلش فکر نکردن. چون باعث میشه آدم‌ها مورد ظلم قرار بگیرن.می‌دونم که برای ساختن همچین چیزی، این روزا باید بی سر و صدا کار کرد. باید گذشت از نتایج کوتاه مدت و امیدوار بود به نسل‌های آینده. باید گذشت از دیده شدن و هیجانی که تو شور و شوق انقلابی کار کردن هست. باید مطمئن بود از انتخابی که داری. باید بالا و پایین‌های خودمون رو بشناسیم. اگه سوال من، سوال شما هم هست، بگید به چه جوابایی براش رسیدید.</description>
                <category>Saeed Samiei</category>
                <author>Saeed Samiei</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jun 2020 10:32:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام؛ دوست داری صحبت کنیم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedsamiei1371/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85%D8%9B-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%B5%D8%AD%D8%A8%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-oq2kan274u9x</link>
                <description>نمی‌دونم تو داشتی این رو می‌گفتی یا برداشت من اینه! این‌که دوست داری جایی زندگی کنی ( یا شاید بسازی) که خودت و بقیه آدما بتونند اون طوری که دوست دارند، باشند. حدسم اینه که دوست داری آدما تو انتخابشون به محیط زندگی، دیگران، فرهنگ، ارزش‌ها و خودشون احترام بذارن. این‌که سرگرم یه سری چیزا نشند و فکر نکنند که زندگی محدود به اون‌هاس. مثلا سرگرم خرید کردن زیاد نشن، سراغ تفریحاتی که شاید تو درازمدت روی جسم و ذهنشون اثر مخرب داره نرن، یا دیگه چی؟ الان به ذهنم نمی‌رسه؛ ولی منظورم اینه که فکر کنم حدود چیزی که می‌گی رو متوجه می‌شم. راستش من هم اینا رو دوست دارم. یه وقتایی تونستم براشون کاری انجام بدم و یه وقتایی هم نتونستم. احساس رضایت داشتم وقتی تونستم قدمی بردارم که زندگی رو غنی کنم واسه خودم و بقیه و احساس ناامیدی، وقتی تو این مسیر خودم یا کسی دچار رنجش شده. این دو هفته احساس‌های ناخوشایندی رو تجربه کردم. این‌که دیدم اینترنت قطع شد، شوکه شدم و ناامیدی داشتم چون دوست دارم برای اون چیزایی که می‌خوام تلاش کنم،عین تو. مثلا دوست دارم در مورد صلح سرچ کنم و بخونم یا تجربه‌ی آموزشی‌ای که داشتم رو با همکارام در میون بذارم، منظورم اینه که نیاز به یادگیری و سهیم شدن دارم. دیگه چه حسی؟ اوممم، دلسردی، عصبانیت و دلخوری رو هم تجربه کردم و شاید گیجی، کلافگی و کوفتگی هم تو ادامه‌اش اومد؛ چون من نیاز به احترام بیش‌تری دارم، میدونی، این‌که بتونم تاثیرگذار باشم تو تصمیم‌هایی که گرفته می‌شه. من فکر می‌کنم که اگه صحبت کنیم با هم، می‌تونیم به مرور و تدریجی صحبت کردن رو یاد بگیریم. شاید دویست یا سیصد سال طول بکشه، اشکالی نداره! ولی یه جا باید این تصمیم رو بگیریم، این رو بخواهیم. این رو باور کنیم که می‌شه حال همه‌مون خوب باشه. همه‌مون رضایت‌مند باشیم. همه‌مون شب که می‌ریم خونه، سرمون پیش کسایی که دوستشون داریم بالا باشه. یه لذت‌های جدیدی رو تجربه کنیم، لذتِ شنیدن صدای خنده‌ی آدمای شهر، لذتِ دوست داشته شدن، لذتِ آرامش. دلم نیومد برات ننویسم. دلم نیومد نخوام که صحبت کنم. بخواه، بخواه که صحبت کنیم با هم. </description>
                <category>Saeed Samiei</category>
                <author>Saeed Samiei</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2019 18:09:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جامعه شبیه رحمه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedsamiei1371/%D8%AC%D8%A7%D9%85%D8%B9%D9%87-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D8%AD%D9%85%D9%87-wyd6sz4yawsx</link>
                <description>جامعه شبیه رحمه؟من سه چهار سالی هست که به فرد فکر می‌کنم، این‌که هر کدوم از آدما، آزاد و تاثیرگذار هستند تو زندگی خودشون. با این مدل فکر کردن یه سری چیزا درست کردم و یه سری چیزا رو هم خراب. شاید با این مدل فکر کردن، نه؛ با زیاده‌روی کردن تو تخمین زدن توانایی انسان و ندیدن محدودیت‌هاش. مرور می‌کنم خودم رو و می‌بینم یه سری از چیزایی که ساختم یا خراب کردم، انگار همه‌ی همه‌اش هم ساخته دست من نیس، که اگه ساخته دست من هم باشه، انگار من به مقدار زیادی در معرض و محصول گروهی از آدما و فرهنگی هستم که توش نفس می‌کشم. اول به زمین فکر کردم و این‌که انگار ما آدما گل و گیاه‌هایی هستیم که اگه بستر و خاک (جامعه) حاصل‌خیز باشه، بهتر رشد می‌کنیم، بعد دیدم شاید اون‌طوری اختیار و توانایی و تاثیر انسان کم‌رنگ شده باشه، به رحم مادر دارم فکر می‌کنم، شاید جامعه شبیه رحم مادر باشه و هر کدوم از آدما دارن توی اون بستر رشد می‌کنن. رحم یه ویژگی داره و اون اینه که درسته خیلی تاثیر داره تو رشد بچه، تو زنده موندن و یا نموندنش ولی انگار از یه جایی به بعد انسان ازش خارج می‌شه. این‌که این خارج شدن بچه از رحم رو تو ارتباط هر کدوممون با جامعه چه طوری معنی کنیم، می‌تونه یه نوشته دیگه باشه. </description>
                <category>Saeed Samiei</category>
                <author>Saeed Samiei</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2019 11:18:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا بنویسیم ...</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedsamiei1371/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%D9%85-xkn7hlg9upff</link>
                <description>بیا بنویسیم ...به خودم گفتم، بیا بنویسیم. بنویسیم تنها چیز منحصر به فردی که داریم رو؛ یعنی زندگی و لحظات خودم رو. پاییز بود، یه کانال زدم، یه عکس از بچگی‌هام گذاشتم برای پروفایلش و از اون روز تقریبا هر شب، در مورد روزهام نوشتم. از چیزایی که دیده بودم، می‌نوشتم، از حس‌هایی که تجربه کردم. از آدما و فضاهایی که دور و بر خودم می‌بینم. دوست داشتم یه چیزی باشه برای خودم و خودم. آدمایی که دوست دارم رو بهش اضافه کردم. سه چهار نفری هستیم.الان انگار برام تبدیل به یه قرار شده. یه شهر خلوته و امن شده برام. انگار توش خودم، خودمو می‌بینم. ما آدما دوست داریم، ببینیم چه جوری‌ایم. من فکر می‌کنم تو یه جای امن و با خیال راحت می‌شه خوب دید. دفترچه خاطرات داشته باشید، کیف میده :) </description>
                <category>Saeed Samiei</category>
                <author>Saeed Samiei</author>
                <pubDate>Fri, 07 Jun 2019 13:39:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آره خوبه، خیلی خوب و تو قرار نیست داشته باشیش !</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedsamiei1371/%D8%A2%D8%B1%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87-%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D8%AA%D9%88-%D9%82%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D8%B4-ijm9nhy7modk</link>
                <description>چند روز پیش یکی از دوستام در مورد بیرون رفتن با بچه‌اش صحبت می‌کرد. داشت تعریف می‌کرد که بچه‌ام یه چیزی رو می‌خواست و براش نخریدم. دلایل مختلفی داشت که به نظرم درست بودن. بین حرفاش یکی از دلایلی که مطرح کرد، فکرم رو درگیر کرده. گفت که می‌خواستم بچه‌ام یاد بگیره که هر چیزی رو نمی‌تونه بخواد و لزوما داشته باشه اون رو. فک کنم اینکه ما یاد بگیریم که یه عالمه چیزهای خوب تو دنیا هست ولی لزوما ما نمی‌تونیم اونها رو داشته باشیم، حرف درستیه. این به این معنی نیست که تسلیم شرایط بشیم یا تلاش نکنیم. ولی واقعا یه سری چیزها هست که خیلی هم خوبن ولی نمی‌تونیم داشته باشیمشون. وقتی نوجوون بودم دختری رو دوست داشتم، تو حال و هوای خودم. حال و هوا و شور نوجوونی. خیلی حس پاک و معصومی بود. شاید آگاهانه نبود و عقلانی ولی خالص بود. نشد که بشه. دوستم نداشت، همین. نمی‌تونستم تا مدت‌ها بپذیرم و تاثیرات زیادی روم گذاشت این عدم پذیرش. تاثیراتش لزوما بد نبودن. نشستم فکر کردم و فهمیدم خیلی چیزها رو بلد نیستم و از بلد نبودنشون دارم اذیت میشم. بیشتر فکرها و باورها و تصوراتی که از زندگی داشتم رو کوبیدم و سعی کردم از اول بسازم. چند سال گذشت و فکر می‌کردم حل شده برام. ولی شب عروسیش در حالی که هوش و حواسم زیاد سر جاش نبود داشتم تو پارک بلند بلند گریه می‌کردم. دوباره این قصه سال‌های بعد برام تکرار شد، دوباره خواستن‌ها و نشدن‌ها. دوباره خواسته شدن‌ها و نشدن‌ها. فقط بحث مسائل عاطفی نیست، تو کار هم تجربه‌اش کردم. مقیاس‌های کوچیک و بزرگ. خواستن انجام شدن یه کار برای مشتری، خواستن سلامتی عزیزانم، خواستن همراه بودن با آدمی که دوسش دارم و .... باز فکر و تلاش می‌کنم که مرز این پذیرشِ نداشتن یه سری چیزها و منفعل بودن چیه. تلاش می‌کنم یادش بگیرم و یاد دادنش رو هم برای آدم بزرگای دوست داشتنی، بچه‌ها و نوجوون ها بلد بشم. اگه شما بلدید یا نظر و تجربه‌ای در این رابطه دارید خوشحال می‌شم بهم بگید. ممنون متنم رو خوندید :)</description>
                <category>Saeed Samiei</category>
                <author>Saeed Samiei</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jun 2018 12:44:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برف و بارون و سرما ...</title>
                <link>https://virgool.io/@saeedsamiei1371/%D8%A8%D8%B1%D9%81-%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%88-%D8%B3%D8%B1%D9%85%D8%A7-mlyx3sxnigum</link>
                <description>برف و بارون و سرما ...تو هم دیگه ناراحت نبودی !من زیاد سرما و بارون و برف رو دوست ندارم. بخوام خیلی خیلی ساده بگم: &quot; چیه از بالا آب میریزه پایین !!!&quot; خب ی جور دیگه طراحی میشد!!! مثلا ی سری درخت یا بوته بودن که میوه شون آب بود، خیلی دیگه می خواست بهمون لطف کنه، ی وقت هایی درخته، آب پرتقال میداد . میشد این طوری باشه که با هم پیوندشون بزنی، مثلا با ماست؛ که درخته، دوغ بده، یا با ی میوه دیگه مثل انگور پیوندش بزنیم که نوشیدنی بدون الکل بهمون بده! اینکه مثلا حس خوب میده بارون و برف و اینا هم راه حل داره، زیر این درختا که می شستیم ی جوری میشدیم، همون طوری که زیر بارون بعضی ها میشیم. تازه این طوری ازش می تونستی بری بالا، مثلا اگه میرفتی بالا همین طوری هعی ی جور خوبی میشدیم، اصلا زیرش ی جوری بود که اگه میافتادی از اون بالا هیچیت نمیشد، علاوه بر اینکه ورزش کرده بودی حس قدم زدن تو بارون و اینا رو هم داشتی! تو راه و خیابون هم این درخته خود به خود درنمیومد، میدونی چی میگم، ینی بفهمه! هر چه قدر بیشتر بهش فک میکنم، میبینم خیلی جای کار داشت، شما حساب کن ی دونه از اینا با پارچ آب بده، بعد هم اکی باشه با پارچ ازش آب بخوری...بعد این طوری ه که تو بیابون ها میکاشتیم از همینا، جلوی گرد و غبار رو میگرفت، یا تو دریاچه ها و رودهایی که خشک شدن میشد کاشت... خوشحالم میشم، شما هم از برف و بارون بهم بگید :)</description>
                <category>Saeed Samiei</category>
                <author>Saeed Samiei</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jan 2018 14:36:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>