<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سعید یگانه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saeid_yeganeh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 13:11:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/910793/avatar/BOgpqQ.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سعید یگانه</title>
            <link>https://virgool.io/@saeid_yeganeh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوستان عشق و احترام را به یکدیگر هدیه میدهند</title>
                <link>https://virgool.io/@saeid_yeganeh/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%88-%D8%A7%D8%AD%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%DA%A9%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1-%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF-vwwmrz2qdatc</link>
                <description>در دوره دانشجویی، به واسطه حضورم در تهران کارهای زیادی را مربوط به دوست و رفیق انجام می دادم. از خرید کتاب جلوی دانشگاه تهران گرفته تا انجام کارهای اداری. در یکی دو سال اول این موضوع حالت آزار دهنده ای پیدا کرده بود تا اینکه با جا به جایی و اقامت در محل جدید، شماره تماسم را به کسی اعلام نکردم تا مشکلات کمتری داشته باشم زیرا این کار علاوه بر اینکه وقت و زمان زیادی می گرفت، برایم هزینه های زیادی در مدت زندگی دانشجویی داشت. تنها دوستان صمیمی از شماره جدیدم آگاه بودند و این در حالی بود که مراعات حال مرا می کردند و کمتر موردی را ارجاع می دادند.در یکی دو سال اول مثلا زمان بازیهای استقلال و پرسپولیس، حدود بیست نفر از دوستانم برای دیدن بازی به تهران می آمدند و مهمان می شدند، به اندازه کافی بالش و پتو برای مهمان ها نداشتم و از کتاب و کیف سامسونت هایشان برای بالش و هرچند نفر از یک پتو استفاده می کردند. تهیه غذا و پذیرایی را که وظیفه خود می‌دانستم و با خوشحالی انجام می دادم. جالب ترین قسمت موضوع در اینجا بود که در ایام نوروز یا تابستان که به شهر خود برمی گشتم، بازخورد گرمی از مهمان هایم دریافت نمیکردم و حتی گاهی با فرار آنها از برخورد مشترک مواجه میشدم و جالب اینکه سال بعد دوباره میزبان همان ها بودم.تجربه سالهای بعد و عدم دسترسی به محل زندگی من، ورق را برگرداند و دوستان با شور و اشتیاق علاقه داشتند که از زندگی و کار و محل جدید من سر در بیاورند. این پختکی و درک وضعیت طرف مقابل، آرام آرام شکل گرفت.بخش عمده ای از زندگی ما را دوستان ما تشکیل می دهند که بنا به زمان به گروه های متفاوتی تقسیم می شوند مانند دوستان مدرسه(دبستان،راهنمایی،دبیرستان)، کوچه و محله، همدانشگاهی ها، هم باشگاهی ها، دوستان محل کار و همکاران و دوستان فضای مجازی.جایی از اپیکور، فیلسوف یونانی خواندم که: پیش از آن که چیزی بخوری یا بیاشامی، خوب ببین با چه کسی می خوری یا می آشامی، نه این که چه می خوری یا می آشامی، زیرا غذا خوردن بدون دوست چیزی نیست غیر از زندگی شیر یا گرگ.دوستان حقیقی، ما را براساس معیارهای دنیوی نمی سنجند و رابطه دوستی آنها متاثر از ظاهر یا جایگاه اجتماعی ما نیست. هر چند که یکی از دلایل اصلی میل به ثروت این است که آرزو داریم دیگران به ما ارج گذارند و با ما خوب رفتار کنند. گاهی جستجوی ما برای بدست آوردن پول هیچ دلیل مهم تری از تضمین احترام و توجه مردمی نداشته است. دوستان کمی وجود دارند که می توانند عشق و احترامی را به ما بدهند که ثروت قادر به تامین آن نیست.</description>
                <category>سعید یگانه</category>
                <author>سعید یگانه</author>
                <pubDate>Fri, 13 Aug 2021 01:25:56 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمو علی</title>
                <link>https://virgool.io/@saeid_yeganeh/%D8%B9%D9%85%D9%88-%D8%B9%D9%84%DB%8C-ax3ledu5gagd</link>
                <description>اولین خاطره ای که از او دارم برمی گردد به سالها قبل، حدود 4 یا 5 ساله بودم.عموعلی مسئول یک مرکز انتقال برق بود که تجهیزات بسیار بزرگی درون یک سالن داشت و زیر بخشی از آن ، مخزن عظیمی از روغن قرار داشت. همراه پدرم ،وحید،محمد و مهتاب به محل کارش رفتیم.دائم مواظب ما بود که به سمت مخزن روغن نرویم.دستگاه ها و شبکه انتقال خاموش بود.دلیلش را نمی دانم. خاطرات مبهمی از آن روزها در ذهنم باقی مانده ما بچه ها مشغول دنبال کردن بچه گنجشک هایی بودیم که تازه در حال یادگیری پرواز بودند.ناگهان یکی از آنها پرواز کرد و نتوانست زیاد ادامه دهد و در مخزن روغن زیر ترانسفورماتورها فرود آمد. خدا رحمتش کند مهتاب را، با وجود آنکه از پسرها، رفتار پسرانه تری داشت، به شدت زد زیر گریه، من هم از عذاب وجدان دنبال کردن پرنده و سقوطش در مخزن گریه ام گرفت. عمو علی با زحمت زیاد گنجشک را از استخر روغن بیرون آورد و با شوینده شست، جلوی پنکه پرهایش را خشک کرد و آخر سر آنرا تحویل ما داد تا آزادش کنیم.وقتی بچه بودیم همیشه صدا می زد پیرمرد چطوری ؟ و از حدود سی سالگی صدا میزد جوون چه خبر همیشه می گفت از تیرماه بدم می آید می گفت توی تیرماه یه تیری از آسمون برام می باره. ازقضا توی تیرماه دچار برق گرفتگی شد ، توی تیر ماه تصادف بدی کرد و توی تیر ماه از نردبون افتاد. توی تیر ماه پایش شکست و بالاخره توی تیر ماه 99 به رحمت خدا رفت.روحش شاد انسانی بزرگ که هیچ وقت بزرگی اش رو به رخ کسی نکشید. از همه ی بچه هایش مهتاب را بیشتر دوست داشت و در خانه عزیزش بود. وقتی مهتاب به رحمت خدا رفت با چنان متانت و صبوری در مراسم حضور داشت و از مردم تشکر می کرد که مانند آن را در هیچ پدر فرزند از دست داده ای ندیدم.</description>
                <category>سعید یگانه</category>
                <author>سعید یگانه</author>
                <pubDate>Thu, 29 Jul 2021 17:19:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مفهوم غریب آزادی</title>
                <link>https://virgool.io/@saeid_yeganeh/%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%A2%D8%B2%D8%A7%D8%AF%DB%8C-egaqzrf3cqag</link>
                <description>در گذشته ویروس و شیوع گسترده آنرا در اینترنت شاهد بوده ایم و تا زمانی که سخت‌افزار یا اطلاعات ما را مخدوش نمی کرد از حضورآن اطلاعی نداشتیم و با استناد به این امر فضای مجازی را ناامن می شمردیم اما امروزه اپیدمی های همه گیری مانند ویروس کرونا بر ابتدا ترین روابط ما تاثیر گذاشته است.دست دادن ، دست زدن به دست گیره ، بغل کردن ، استفاده از توالت عمومی ، غذا خوردن در اماکن عمومی ، استفاده از وسایل نقلیه ی عمومی و حتی دست زدن به دماغ و چشم ودهن خودمان هم با دلهره همراه است دیگر فضای واقعی از فضای مجازی ترسناک‌تر شده است.کنترل خودمان  بر کنترل دولت ها افزوده شده است و آزادی به مفهومی غریب تبدیل خواهد شد.</description>
                <category>سعید یگانه</category>
                <author>سعید یگانه</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 16:10:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام ملت می تواند درهایش را به روی جهانی شدن ببندد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@saeid_yeganeh/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%84%D8%AA-%D9%85%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D8%A8%D8%A8%D9%86%D8%AF%D8%AF-iifsqkdc2njo</link>
                <description>سالهایی که درتهران دانشجو بودم با دوستم مسعود و مهدی، شبها با ماشین به مناطق مختلف و حسینیه های مختلفی سر میزدیم. از سرشب شروع می کردیم، جیحون، صادقیه، ستارخان، یوسف آباد و پارک ساعی مسیرهای هرشب ما در ده روز اول محرم بود، شروع مسیر با جیحون یا بقول مهدی جردن جنوبی بود. مراسم توی خونه بابای مهدی برگزارمی شد. سرشب و اولین مراسم منطقه بود. بعد ازمراسم هم معمولا&quot; شام قیمه می دادند. البته یک سال به جای قیمه ، ماکارونی دادند که هنوز با مسعود راجع به اون شب می خندیم و مهدی بیچاره سرخ و سفید می شود. بعد یک مسجد بین فلکه اول و دوم صادقیه می رفتیم. مرحله بعد ستارخان و با فاصله کمی از محل قبلی توی چهارراه خسرو بود ، مراسم سه راه تهران ویلا و یوسف آباد توی خیابان بود و خودمان را به مسجد پشت پارک ساعی می رساندیم که حسینیه جنوبی ها (عموما&quot;  بوشهری ها و خوزستانی ها) بودند و مراسم همراه با سنج و دمبام برگزار می شد. مراسمی که مرا با خود به جنوب می برد.یک نفرحق دارد به دو سنت وفادار باشد، سرزمینی که در آن زاده شده و ازآن مهاجرت کرده است و سرزمینی که درآن زندگی می کند. انسان در سرزمین جدید به ریشه های خود می چسبد تا هویت خود را حفظ کند. من حق داشتم در دل به جنوبی بودن خود احساس تعلق کنم و در عین حال از نظر تحصیلی، عاطفی و مادی به تهران وابسته باشم.این نوع تقسیم تعلق آسان نیست اما شهروندی دوگانه و حتی سه‌گانه هم ممکن است و هم مطلوب زیرا روز به روز شمار کسانی که در سرزمین دیگری جز زادگاه خویش ، کار و زندگی می کنند ، بیشترمی شود.این روزها که بخاطر شرایط کارم دوباره درجنوب زندگی میکنم ، می بینم که چیزهای خوب بوشهرقدیم) گرمی ومهربانی ، حس جاودانگی ، گذران ساده زندگی و قراردادن خانواده درمرکزامور(جای خود را به چیزهای بد سپرده است، مثل فقر و تجمل گرایی ، دینداری دروغین و یا اظهاربی دینی ، ذهنیت جزیره گون و ... که از نتایج جهانی شدن است.اینجا جهانی شدن موهبتی دوگانه است اما کدام ملت می تواند از روی عقل درهایش را به روی جهانی شدن ببندد؟</description>
                <category>سعید یگانه</category>
                <author>سعید یگانه</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 16:02:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا در غالب موقعیت های بشری، کتابهای درسی پاسخی ندارند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@saeid_yeganeh/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%BA%D8%A7%D9%84%D8%A8-%D9%85%D9%88%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%B4%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-nxvzkyuine7s</link>
                <description>جوشکاری خط لولهبیست و پنج ساله بودم که برای کار به عسلویه رفتم، بیابان برهوت بود و فاز یک تازه شروع بکار کرده بود.جای جالبی بود ولی مرکز تلاقی تمدن ها نبود، بخصوص برای جوان مجردی مثل من.برادرم هم آنجا بود و زیاد تنها نبودم. آنروزها شرکت های نفت و گازی در پرورش مدیر به اصل غوطه وری معتقد بودند، یعنی به درون آب پرتش کن و ببین می تواند شنا یاد بگیرد یا نه. این روش مزایایی دارد اما بهتر بود که آموزش کوتاهی هم صورت می گرفت.با سفارش محسن یگانه در فاز یک پذیرفته شدم.در مصاحبه قبل از استخدام، سرپرست کنترل کیفیت از من پرسید:ازجوشکاری چه می دانی؟ گفتم: چیز زیادی نمیدانم فقط یک واحد درسی کارگاه جوشکاری گذرانده ام. گفت: خوبه، قراراست شما بازرس جوش بشوی و اطلاعات بیشتری بدست می آوری.یکی از بازرس های سایت پنج مجبوره بخاطر مشکلی که داره از اینجا بره. باید از فردا بری توی سایت.فرصت خوبی برات هست که خودت را نشان دهی. از جا برخاست و دستش را دراز کرد، یعنی که جلسه تمام شده است. از قرار معلوم تنها پاسخ ممکن همان فرمان قدیمی نظامی بود :&quot;سرگروهبان به پیشروی ادامه بده&quot;.عسلویه حد اعلای یک سال شاگردی من در ساخت پالایشگاه بود، دوره ای پر ماجرا که شاید بی برنامگی آن را مفیدتر کرد. من ، بدون وجود برنامه رسمی پرورشی، در اختیار بودم تا به اقتضای نیاز و موقعیت جای خالی را پر کنم. این نگاه شانسی و اتفاقی به پرورش از زمانی آغاز شده بود که من اولین بار از تهران وارد عسلویه شدم، جایی که به روشنی نشان داد کسی منتظر من نبوده است ولی متوجه این موضوع شدم که &quot; مدرک جواز شروع یادگیری است ، شروع آموزش و پرورش، نه ختم آن.&quot;از دفترسرپرست کنترل کیفیت بیرون آمدم و جزوه آموزش جوشکاری را از یکی از همکاران جدید امانت گرفتم. تا آن موقع و حتی پس از آن هیچ کتابی را آن قدر مصممانه نخوانده بودم. کار در پالایشگاه به من یاد داد که آموزش تنها موثر نیست.اگر درس و تجربه با یکدیگر پیوند نداشته باشند، آموخته ها بر باد می روند، حتی اگر تجربه مقدم بر آموزش واقع شود. با این وصف، تجربه بدون بازاندیشی هم چندان مفید نیست. من این را یاد گرفته ام که در غالب موقعیت های بشری، کتابهای درسی پاسخی ندارند، این که بیشتر وقت ها هر کس باید خودش تصمیم بگیرد و سپس پای تصمیم خود بایستد.</description>
                <category>سعید یگانه</category>
                <author>سعید یگانه</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 15:37:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا برای مسیر آینده خود ویژن پلن دارید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@saeid_yeganeh/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D9%88%DB%8C%DA%98%D9%86-%D9%BE%D9%84%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D8%AF-avrx2mg9go21</link>
                <description>دماوند زیبا - عکس را در سال 1393 از جاده پلور گرفتم.عصر یک روز سرد زمستون که تاکسی توی خیابون گیر نمی اومد، یک پژو نقره ای نگه داشت تا بخشی از مسیر تا سیدخندان را همراهش باشم، آدم مرتب وعجیبی بود.  احتمالا این نوشته را هم میخواند ولی جوابی نمی دهد و به روی خودش نمی آورد که چقدر مدیون درسهایی هستم که از او آموختم.  ترافیک مسیر شرایطی را فراهم کرده بود که یکی دو ساعتی را با هم بگذرانیم. هم کلام شدیم و از حال و روز خودش گفت که توی بازار مشغول بکار است و فعالیتهای مختلفی دارد که سیر و سفر بخشی از زندگیش هست و برای خودش تا 90 سالگی برنامه ریزی کرده بود که درچه سنی چه کاری بکند و کجا برود و کی بازنشسته شود.  سفر را از جایی شروع کرده بود و هر سال 25 روز را به ادامه مسیر و مکاشفه اختصاص می داد. خیلی برنامه داشت و بازار فقط قسمتی از زندگی اش بود که هزینه بخشی از برنامه هایش را تامین می کرد. از حال و روز من پرسید ، من هم در دو جمله و چند ثانیه کل برنامه ام را گفتم:  &quot;با شرکایم شرکت داریم و کار می کنیم.&quot; و پرسید که برنامه های آینده ات چیه؟ و من پاسخ دادم که هر چه خیر است پیش بیاید و برنامه خاصی ندارم.در فرصت باقیمانده تا سر خیابان خواجه عبدالله ، درباره لزوم ویژن پلن یا چشم انداز آینده و هدف گذاری صحبت كرد و پيشنهاد كرد مجموعه گلچين شده كتابهاي توسعه فردي را مطالعه كنم و بعد چشم انداز آينده خودم را تهيه كنم.این موضوع نقطه عطفی شد در زندگی من. خواهش کردم که وقتی را در اوقات فراغت به دیدنش بروم و مفصل تر صحبت کنیم و در همين راستا رفاقت را در حق من كامل كرد. اکنون که این نوشته را می نویسم ، دو سال و یک ماه است که با وجود پیگیریهای فراوان از او بیخبرم.  رفیق ممنونم</description>
                <category>سعید یگانه</category>
                <author>سعید یگانه</author>
                <pubDate>Thu, 22 Jul 2021 15:19:22 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رضایت شغلی و قدرت سلبی</title>
                <link>https://virgool.io/@saeid_yeganeh/%D8%B1%D8%B6%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%B4%D8%BA%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D9%82%D8%AF%D8%B1%D8%AA-%D8%B3%D9%84%D8%A8%DB%8C-o640ygshc0fl</link>
                <description>انتخابات ریاست جمهوری که تمام شد، بعضی ازبچه ها درجایی مشغول شدند. من هم پیگیری کردم و با سفارش سید، توی شرکت کنترل ترافیک تهران مشغول بکارشدم. برخلاف میل باطنی من را به معاونت ترافیک فرستادند. می بایست اطلاعاتی را که از معاونت های ترافیکی مناطق بیست‌گانه شهرداری های تهران به شرکت ما می رسید را وارد سامانه می کردم. به نظرم، کاری که به من داده بودند، هدر دادن وقت و زندگی خودم بود و تنها دلیل ماندن من حقوقی بود که پرداخت می شد. حس ناخوشایندی داشتم و می خواستم با سازمان مقابله به مثل کنم. این واقعه به من کمک کرد بفهمم چرا می توان کارکنان سرخورده را برانگیخت تا از قدرت سلبی و بازدارنده خود استفاده کنند.کارمندی که کار ارباب رجوع را انجام نمی دهد، رییسی که اجازه ملاقات نمی دهد، معلمی که در کلاس درس با شوق درس نمی دهد، پستچی ای که بسته را با تاخیر تحویل می دهد، همسری که غذای با کیفیت درست نمی کند و سربازی که چای سرهنگ را دم نشده می ریزد، همه ی این ها از قدرت سلبی خود استفاده می کنند. زیرا تنها راهی است که برای نمایش دادن قدر و اهمیت خود دارند. درجایی خواندم که هفتاد و دو درصد کارکنان سازمان ها از سازمان خود ناراضی اند و نوزده درصد به طور جدی خواهان خرابکاری در سازمان بوده اند.یک روز رییسم من را به اطاقش خواست و گفت : رییس منابع انسانی شرکت ، از من خواسته شما را به دبیرخانه کنفرانس ترافیک بفرستم و من هم موافقت کرده ام. به روشنی برایم مشخص بود که تنها دوست صمیمی من در شرکت که همشهری رییس منابع انسانی بود، این کار را کرده است. او از عذاب من در این بخش آگاه بود و دیده بود که من چه کاری را دوست دارم. هرگز در این باره حرفی نزد، هرگزنصیحت نکرد، هیچ وقت خیال نکرد که مرا بهتر از خودم می شناسد، وقتی به این نتیجه رسیدکه اقدامش لازم است، اقدام کرد و هرگز از نقش خود در این قضیه چیزی نگفت و من هم به روش خود و بدون بیان موضوع از او قدردانی کردم.رضایت از شغل و کاری که انجام می دهیم، موجبات سلامت روان ما را فراهم می کند و اثرات آن تا پایان عمر با ما همراه است و زمینه ساز احساس رضایتمندی از زندگی و خوشبختی است، چنانکه در بیشتر موارد اشتغال به شغل دوم برای فرار از عدم رضایت از شغل اول است.</description>
                <category>سعید یگانه</category>
                <author>سعید یگانه</author>
                <pubDate>Wed, 30 Jun 2021 14:34:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوست</title>
                <link>https://virgool.io/@saeid_yeganeh/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-ybcbnmlsjntw</link>
                <description>مدتي قبل در مراسم خاكسپاري همسر دوستم شركت كرده بودم.سالها قبل، دوستم مرا از مرحله اي حساس در زندگي عبور داد.من هرگز از او سپاسگزاري نكرده ام ولي به بهانه بي قراري هاي او در مراسم ختم ، فرصتي يافتم تا برايش آرزوي صبروسلامتي كنم.چند سال قبل، زماني كه شركت قبلي ما به هزار دليل، انحلال شد، با مشكلاتم دست به گريبان بودم. روزگار زندگي در غربت سرآمده بود ولي چيزي كه انتظارش را نداشتم، افت شديد سطح زندگي بود. در پروژه اي مشغول بكار بودم ولي كار زيادي نداشتم. معمولاً ما به عوارض كار ناكافي چندان بها نمي دهيم. كار ناكافي هم به اندازه ي كار زياد آدم را دچار تنش مي كند. وقتي حجم كار زياد باشد، احساس مي كنيم دست كم مفيد هستيم اما كم كاري و زماني كه بيهوده مي گذشت، رنج آور بود. در چنين روزهايي بود كه دوباره با او برخورد كردم و مرا به دفترش دعوت كرد و پيشنهاد داد كه با هم كار كنيم. شروع كرديم و گاهي تا١٢نيمه شب مشغول جمع كردن اسناد شركت در مناقصه هاي جديد بوديم.سرم گرم شده بود و دوباره ضرب آهنگ سابق را پيدا كردم. ياد آن جمله معروف افتادم كه مي گفت: &quot;كار كردن بهتر از فكر كردن است&quot;. دو پروژه با فاصله زماني كوتاه برنده شديم. دراين چند ماه، شركت جديدي راه اندازي كردم. من به اندازه كافي خوش شانس بودم كه دوستي داشتم كه به من روحيه مي داد واعتقاد داشت &quot;آب از جويي كه يك بار گذشته باشد، دوباره مي گذرد.&quot;انجام بسياري از كارها، بدليل آنكه مدتها انجام نداده بودم سخت بود. اساساً ما با اتكاي بيش از حد به تواناييها واستعداد كارمندان و شركايمان خود را مهارت زدايي مي كنيم. در چنين روزهاي پر جنب و جوشي كه تحت حمايت دوستم قرار داشتم در سفري با مسافر كناري خود به گپ و بحث مشغول بودم. همسفر من كه آدم فرهيخته ودنيا ديده اي بود ، بعد از اينكه داستان كار من را شنيد ، گفت: تصميم گرفته ام با دوست يا براي دوست كار نكنم. دوستي با ارزش تَر از آن است كه به خطر انداخته شود. كار كردن با دوستان يا بستگان، به راه رفتن در ميدان مين مي ماند. دوست را با تمام مهارت ها و عيوبش پذيرفته ايم اما در مقام همكار ممكن است حس كنيد بايد او را تغيير دهيد و بعضي از رفتارهايش را عوض كند يا حتي بعنوان بالادست ممكن است از او بخواهيد كارش را ترك كند و اين خاتمه دوستي است و در صورت شراكت نيز ممكن است به اختلافات مالي برخوريد.پس از شنيدن صحبتهاي همسفرم در اتوبوس، از مشاركت در پروژه هاي دوستم منصرف شدم و با كمك هاي او در تامين تجهيزات كارگاه و لوازم كار، اولين كار خودم راگرفتم. اكنون حدود ٥ سال از ماجرا مي گذرد. ازصميم قلب برايش آرزوي صبروشكيبايي دارم و اميدوارم، حال دلش خوش شود.</description>
                <category>سعید یگانه</category>
                <author>سعید یگانه</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jun 2021 16:17:45 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روش کاشت دانه طلایی در زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@saeid_yeganeh/%D8%B1%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-fi6a1uxt507p</link>
                <description>مدتی قبل درهمایشی شرکت کردم، سخنران از ما خواست نام سه یا چهارنفر که بیشترین تاثیر را درزندگی ما داشته اند، بنویسیم .این افراد لزوما&quot; بهترین دوستان ما یا بهترین کسانی که با آنها در زندگی روبرو شده ایم، نیستند. گاهی همکار ما که با او اختلاف داریم، تبدیل به رقیب و بهترین الگوی رشد فردی می شود. از طرف شرکت کنندگان همایش، نام خیلی از معلم ها در لیست قرار گرفت. بعد از آن نام مادران و بیچاره پدرها که سهم کمی از لیست داشتند. بعضی هم نام همسر یا دوست خود را در لیست جا داده بودند.  من هم به تقلید ازدیگران نام دو معلمم را بردم که تاثیر زیادی در گرفتن انگیزه و قبولی من در کنکور داشتند و دوستي ديگر که شتابزده و پیش از آنکه شرایط در من جمع شود مرا برای مدیریت پروژه های اجرایی انتخاب کرد.  علم به این که مردم چنین اعتقادی به توان و ظرفیت تو دارند می تواند ترسناک باشد و باید آن اعتقاد را جامه عمل بپوشانی.در کتابی خواندم که یکی از مشخصه های زندگی کارآفرین ها، مداخله یک چهره برجسته و محترم در ابتدای زندگی آنها بوده که در پیدایش روحیه ی خودباوری و اعتماد بنفس آنها موثر بوده است.  فروید این اثر را  &quot;دانه طلایی&quot; نامیده است. خیلی وقت ها دانه طلایی اشاره ای گذرا است، قرض دادن پول یا هدیه پولی به وقت نیاز، معرفی یا سفارش کسی را کردن، یا دادن فرصت پذیرش مسئولیت هایی که اهلیت لازم برای آن ها هنوز احراز نشده، همه این ها نشان روشنی است از اعتقاد به توانایی های طرف.بنظرمن خشنودي خاطر معلمان، پدران، مادران، همسران وحتی مدیران حاصل موفقیت های کسانی است که آن ها را پرورانیده، آموخته یا راهنمایی کرده اند. کسانی که ازاین موهبت برخوردار شده اند، قدر بدانند یا ندانند ، کاشتن دانه طلایی، با کردار یا گفتار، یکی از دلپذیرترین و شاید مهم ترین کارهایی است که انسان می تواند برای دیگران انجام دهد.  در ایران دانه طلایی زیاد نیست و باید کاشت آنرا رواج دهیم. زیباترین توضیحات را در این خصوص در کتاب وضعیت آخر خوانده ام. کتابی که به نظر من هر آدمی باید آنرا مطالعه کند.البته دانه هایی که بی هدف و مثل شاباش سرعروس، ریخته می شوند، به ندرت سر از خاک درمی آورند.دانه طلایی باید صادق و بی ریا باشد. پاشیدن آن دشوار نیست، حتی افراد گمنام می توانند آن ها را بپاشند. شاید دلیل نوشتن های من هم در اینجا، دانه هایی طلایی است که در اينجا برای من می کارید.</description>
                <category>سعید یگانه</category>
                <author>سعید یگانه</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jun 2021 14:15:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییرات تاکتیکی در شیوه مدیریت جهانی</title>
                <link>https://virgool.io/@saeid_yeganeh/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%AA%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%DB%8C%D9%88%D9%87-%D9%85%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D8%AA-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-ao3iikdsgflm</link>
                <description>یووال نوح هراری درکتاب &quot;21 درس برای قرن 21&quot; معتقد است که با مرگ فاشیسم و کمونیسم ، لیبرالسیم متولد شد.در سالهای گذشته با انتخاب ترامپ به ریاست جمهوری امریکا و اجرا شدن برگزیت در انگلستان، مشخص شد که زمان مرگ لیبرالیسم هم فرا رسیده و ناسیونالیسم جای آن را خواهد گرفت.امروزه لیبرال ها متوجه شده اند که ارزشهای آنها درمعرض خطر است و بدنبال ایجاد یک تغییر رادیکال دربرابر تجارت خود هستند و این امر همان تفکر کمونیست است که معتقدند  می توان آزادی ها را با تغییرات رادیکال حفظ کرد. به گفته ی ویکتور اوربان &quot;لیبرال چیزی نیست به جز یک کمونیست که دیپلم دارد&quot;.ایا ارتباطی میان شیوع ویروس کرونا و تغییرات تاکتیکی در شیوه مدیریت جهانی مشهود است.@saeid_yeganeh</description>
                <category>سعید یگانه</category>
                <author>سعید یگانه</author>
                <pubDate>Mon, 21 Jun 2021 14:11:35 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اقتصاد یا ملیت ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@saeid_yeganeh/%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D8%AF-%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D9%84%DB%8C%D8%AA-dvpv8rf2qlll</link>
                <description>سالها پیش برای بازدید از کارخانه کمپرسورسازی و دریافت نمایندگی به همراه دوستم به کره جنوبی مسافرت کردم. با موضوع جالبی برخورد کردم که بی ربط به موضوع قبلی ما نیست.کارمندان و افرادی که در کار با مشتریان خارجی ارتباط داشتند در زمان کار لباسهای رسمی غربی می پوشیدند ، اسم انگلیسی برای خود انتخاب می کردند که روی کارت ویزیتشان درج می شد و تلاش می کردند تا جایی که ممکن بود از لهجه آمریکایی تقلید کنند.  یکی از مدیران فروش ، زمانی که از سئول به سمت بوسان در حرکت بودیم به لطف سرعت بالای اینترنت در کره جنوبی ، با گوشی موبایل خود فیلم های انگلیسی زبان و برنامه های تلویزیونی آمریکایی را می دید تا با زبان عامیانه آمریکا آشنا شود. هدف از همه این کارها آسان تر کردن مکالمه با آمریکایی ها بود به طوری که مشتری آمریکایی گمان کند که با کارخانه دار و بازرگان اهل نیوجرسی صحبت می کند.شگفت زده از این ضرورت زندگی دوگانه ، دنبال کار خود رفتم و در طی سالهای بعد دیدم که اکثر کسانی که بعنوان رابط با مشتریان خارجی مراوده داشتند ، تغییر وضعیت شغلی می دهند. تغییر نام را در میان چینی ها ، هندی ها و بعضی از روسها هم دیده ام ولی در میان ایرانیان و اعراب تاکنون به چنین مواردی برخورد نکرده ام. البته منکر این موضوع نیستم که خود من هم وقتی گرفتار دفاتر این و آن شرکت یا سازمان هستم ، لباس و رفتارم را عوض میکنم.وقتی از منظر جامعه شناسی اقتصاد ویا مبحث اقتصاد رفتاری به موضوع نگاه میکنم ، موفقیت اقوام یاد شده در تجارت مشهود است ولی از لحاظ افتخار به قوم و ملیت ، ایرانی ها و اعراب را ریشه دارتر و اصیل تر می پندارم.http://www.instagram.com/saeid_yeganehhttp://www.twitter.com/@saeidyeganeh</description>
                <category>سعید یگانه</category>
                <author>سعید یگانه</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jun 2021 00:53:04 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدل پنجره جوهری</title>
                <link>https://virgool.io/@saeid_yeganeh/%D9%85%D8%AF%D9%84-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-%D8%AC%D9%88%D9%87%D8%B1%DB%8C-dglnj2k1auae</link>
                <description>این نظریه توسط جوزف لوفت و هری اینگهام ارائه گردیده است. توضیح اجمالی در مورد این نظریه این که شخصیت هر کدام از ما از چهار بخش تشکیل شده است:خود عمومی: که هم برای خودمان و هم برای دیگران شناخته شده است.خود کور:که برای خودمان ناشناخته و برای دیگران شناخته شده است.خود خصوصی: که برای خودمان شناخته شده و برای دیگران ناشناخته است.خود ناشناخته: که هم برای خودمان و هم برای دیگران ناشناخته باقی مانده است.معمولا خود عمومی کوچکترین قسمت از شخصیت هر کدام از ما را تشکیل می دهد و اغلب سوء تفاهمات و مشکلات در روابط بین فردی هم به همین دلیل رخ می دهد. راهکار برطرف کردن این مشکل هم یکی خود گشودگی (شناساندن خود به دیگران) برای کوچک کردن خود خصوصی و دیگری گرفتن بازخورد از دیگران برای کوچک کردن خود کور است.در پنجر ه جو هری ، شخصیت انسان دارا ی چها ر بخش است : آشکار ، پنهان ، کور و تاریکشخصیت آشکار:بسیاری از خصوصیات ما، مانند رفتار ، کردار و گفتار در اثر نزدیکی باهمکاران ونزدیکان قابل تعریف است. آنهایی که درمحیط کار ، خانواده وجامعه دارای تلاش و خلاقیت مداومند، اعتماد جامعه ، اداره و نزدیکان خود را میتوانند به ساد گی حاصل کنند. شخصیت وپشتکار افراد در نتیجه تلاش آنها آشکارشده و انسان باهدف و فعال کسی است که با انجا م کار ها ی بزرګ، کارش دارای نتایج مطلوب و مفید باشد.شخصیت پنهان:ممکن است یک شخص صاحب استعداد، لیاقت و توانایی باشد، اما بر مبنای عوامل روانی،نتواند نتایج تجارب خود را به دیگران نمایش دهد. لذا شخصیت او از دیگران پنهان بماند. بنابراین جهت آزمون لیاقت و استعداد او باید پنجره های خاصی را بازکرد.درمحیط کار عرصه رابرایش مهیا و با استفاده ازروشهای ایجاد انگیزه و تفویض صلاحیت، لیاقت و استعداد او را به تجربه گرفت تا بدینوسیله صفات پنهان او آشکارگردد.شخصیت کور:برخی انسانها نسبت به فعالیت اکثر مردم متعرض و منتقدند، اما توانایی دید مشکلات خود را ندارند. لذا درصورتیکه به کار و فعالیت عملی مبادرت کنند، آهسته ابعاد بخش کور شخصیتشان روشن شده وبدین وسیله می توانند خود را از گرداب گرفتاری تنگ نظری وعقده های محرومیت نجات دهند.شخصیت تاریک:زمانیکه عرصه پنجره کور وسعت یافت، انسان به نفی اندیشی وبدبینی دیگران معتاد شده و یک بخش مهم شخصیت انسان هم به خودش و هم به جامعه تاریک میگردد. شاید این مرحله به یک روانشناسی جدی نیاز داشته و ممکن است این مرحله مرز دیوانگی وهشیاری باشد. درصورتیکه عرصه تاریک و کور بازسازی و اصلاح شود و عرصه آشکار وسعت یابد، بطور آهسته اعمال و رفتار منفی اش هم به خودش و هم به دیگران معلوم شده و به این وسیله از وهم و گمراهی نجات می یابد.http://www.instagram.com/saeid_yeganehhttp://www.twitter.com/@saeidyeganeh</description>
                <category>سعید یگانه</category>
                <author>سعید یگانه</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jun 2021 00:47:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دو جان در يك قالب</title>
                <link>https://virgool.io/@saeid_yeganeh/%D8%AF%D9%88-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%8A%D9%83-%D9%82%D8%A7%D9%84%D8%A8-ezb8wppibdau</link>
                <description>چند سال قبل مشغول تميز كردن راهروي ورودي به اتاق دفتر كارم بودم. پيك موتوري كه مردي ميانسال بود ، وارد دفتركار شده بود و وسواس مرا در تميز كردن راهرو تماشا مي كرد، گفت : ببخشيد با فلاني كار دارم ، گفتم : بله خودم هستم، با شك و ترديد گفت : واقعاً؟ گفتم : بله ، ولي سوال جالبي كردي!در طي سالهاي عمرم ، از بعضي نقشهاي متفاوتي كه در زندگي اجرا كرده ام ، احساس رضايت و افتخار نمي كنم. مثلاً در سال هاي ابتداي مدرسه تا متوسطه، بچه مدرسه اي مودب و درسخوان و در سال هاي متوسطه و دانشگاه جوان پر شر و شور و خوشگذران. نقش كارمندي ساعي و پرتلاش را پس از دانشگاه در صنعت نفت وگاز عسلويه و نقش آدم بلندپرواز و كارآفرين را در سالهاي ابتداي تاسيس شركت خصوصي مان داشتم و سعي مي كردم تجربه هاي متعددي را با سفر و پول بدست بيارم.سال ها ترديد داشتم كه مي خواهم چه شخصيتي داشته باشم. اكنون كه در دهه چهارم عمر قرار دارم شخصيتم در حال جوشش و تكامل است و نمي دانم در سال هاي پيش رو چه نسخه جديدي از من بروز خواهد كرد. هويت راز عجيبي است كه با تماشاي عكسهاي قديمي خود ، گوشه هايي از آن برايمان نمايان مي شود.  تماشاي خودمان از دريچه چشم ديگران به سختي امكان پذير است. زوايايي از وجودمان براي خودمان نمايان است و گوشه هايي براي ديگران قابل رويت مي باشد. بخشي از شخصيت ما نيز اصلاً قابل رويت نيست حتي براي خودمان و ناخودآگاه مان. شكسپير مي گويد &quot;هر انساني در عمر خود چند نقش بازي مي كند&quot; ولي به گمان من انسان امروزي چند نقش را همزمان و به صورت موازي بازي مي كند. در خانه ، محل كار ، باشگاه ورزشي ، جمع دوستان همكلاسي مدرسه و دانشگاه و ... نقش هاي متفاوتي را همزمان بازي مي كنيم و به حالتهاي مختلف خود را با محيط سازگار مي كنيم. براي بررسي شخصيت هاي متفاوت خود ، از خود عكس هايي در محيط هاي مختلف گرفته ام. در خانه ، در مهماني ، كنار دوستان ، هنگام آشپزي ، در محل كار و ... ولي تصوير برجسته براي من تصويري است كه روي كاناپه در كنار گل و گياه درون خانه و هنگام مطالعه و نوشتن دلمشغولي هايم، ثبت كردم. اما چند سال قبل ، تصويري از حضور در جلسه كاري با حضور شركاي خارجي ، برايم تصوير برجسته زندگي ام بود. آن زمان مي خواستم شخصيت كارآفرين و تجاري داشته باشم. در دورهمي ماهيانه اي كه با دوستان دبيرستان داريم به اين تفاوت نقشها بيشتر پي برده ام. در جمع دورهمي شبانه به گونه اي ديگر همديگر را مي شناسيم ، در حالي كه دوستان را در محل كارشان هم ديده ام ، بيشتر آنها كه پست هاي مديريتي و يا شخصيت علمي و دانشگاهي دارند به گونه اي متفاوت و خارج از تصور متفاوت هستند. دو جان در يك قالب !http://www.instagram.com/saeid_yeganehhttp://www.twitter.com/@saeidyeganeh</description>
                <category>سعید یگانه</category>
                <author>سعید یگانه</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jun 2021 21:28:00 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>