<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سعيد قاسمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saeidghasemi</link>
        <description>بی سرزمين تر از باد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 20:36:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/18113/avatar/btaHMM.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سعيد قاسمی</title>
            <link>https://virgool.io/@saeidghasemi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوچرخه چجوری زندگی ما رو عوض کرد؟! (قسمت چهارم: اولین تجربیات دامونی)</title>
                <link>https://virgool.io/@saeidghasemi/%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%DA%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86%DB%8C-hcovrs4ibdbr</link>
                <description>قبل اينکه قسمت چهارم رو بنويسم امروز يک اتفاق جالب برام افتاد! صبح بايد می‌رفتم سر يکی از پروژه‌ها (فلکه چهارم تهرانپارس) و قصد داشتم با ماشين برم چون مسافت کمی نبود. اما ماشين روشن نشد، چون 3 هفته بود روشن نشده بود و باطری خوابيده بود!!! این یعنی من سه هفته‌س هوا رو آلوده نکردم و همه‌ی کارهامو با دوچرخه انجام دادم. و اينگونه امروز يکی از پر رکاب‌ترين روزهای کاری شد:از خونه تا جمهوری و امجد، از اونجا پامنار، از پامنار به فلکه چهارم تهرانپارس و از اونجا دفتر تو مطهری...بریم سراغ ادامه‌ی داستان قبل: تصميم گرفتم گروه تاسيس کنم، ايده رو با چند نفر مطرح کردم و همه مسخره‌م کردن!!! ولی سعيد قاسمی ياد نگرفته پا پس بکشه، اولين قدم انتخاب اسم بود، واسه من انتخاب اسم خيلی سخت نيست، چون اولين گزينه‌م هميشه &quot;دامون&quot; هست و خواهد بود، اسم پسرم در آينده...حتما می‌پرسيد دامون چيه؟ دامون در گويش گيلکی به معنای &quot;انبوه سياهی جنگل، جايی که نور خورشيد به زمين نرسه&quot; هستش. اما من گيلک نيستم، آشنايی من با اسم دامون برمی‌گرده به آشنايی با مرحوم خسرو گلسرخیِ شاعر که مجموعه شعری به اين اسم داره و اسم پسرش رو هم همين گذاشته...قدم دوم عوض کردن دوچرخه بود. بيتل ديگه به صدا افتاده بود، از سال 88 که خريده بودمش 220 تومن 9 سال از عمرش می‌گذشت. فروختمش 700 تومن (مثال جالبی پيرامون تورم) و يه دوچرخه کنندال خريدم 1400 تومن! اشتباه نکنيد کنندال قلابی بهم انداخته بودن :)))))) تازه سايزش لارج بود و من اين چيزا رو بلد نبودم...در قدم سوم يک پيج اينستاگرامی زديم و اولين فراخوان رو داديم. برنامه رکابزنی در پارک چيتگر، با ماشين هم رفتيم! و يک نفر اومد اونجا دوچرخه کرايه کرد، بلد هم نبود، ولی يه دور استقامت رو زديم و به خانه بازگشتيم. هفته بعد اما تا چيتگر رو با سه دوست ديگه رکاب زديم. عجب روزی بود و عجب لذتی داشت اولين تجربه‌ی طولانی ما...</description>
                <category>سعيد قاسمی</category>
                <author>سعيد قاسمی</author>
                <pubDate>Sun, 04 Oct 2020 16:31:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوچرخه چجوری زندگی ما رو عوض کرد؟! (قسمت سوم: اولين شکست، بزرگترين تصميم)</title>
                <link>https://virgool.io/@saeidghasemi/%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%DA%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%8A%D9%86-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AA%D8%B1%D9%8A%D9%86-%D8%AA%D8%B5%D9%85%D9%8A%D9%85-shkpzy6hd37l</link>
                <description>فردای تعطيلات نوروز دوباره با اعتماد به نفسی بالا تصميم گرفتم با دوچرخه برم شرکت! شرکت ميدون انقلاب بود و شلوار جين و پيرهن پوشيدم و راه افتادم. به ميدون حُر که رسيدم ديگه توان بالا اومدن تا انقلاب رو نداشتم. دستم رو گرفتم به يه وانت و تا سر آذربايجان باهاش اومدم. اما پيچيد چپ و منو تنها گذاشت. يکمی زور زدم ولی نميشد که نميشد. پياده تا نزديکای انقلاب اومدم و به هر زودی بود به شرکت رسيدم. رفتم داخل و غش کردم. بچه ها آب اوردن و حالم کم کم جا اومد. اکبر می گفت نخست وزير هلند رو ديدی جوگير شدی و از اين حرفا. عصر شد و تعطيل شدم و به اميد آسانی هايی که در پس سختی ها هست تا خونه باد خوردم و کيف کردم و از ماشين ها سبقت گرفتم. دلم ميخواست اون وانت صبح رو پيدا کنم بهش کمک کنم زودتر برسه!!!چند هفته گذشت و فرصت نشد با اون گروه رکاب بزنم. تا اينکه اعلام برنامه کردن از پل سيدخندان به سمت گردنه قوچک. ما هم باز دوچرخه را سوار بر ماشين به مبدا برنامه برديم و اين دفعه بيشتر فيگور حرفه‌ای گرفته بوديم. حرکت کرديم، وارد پاسداران که شديم سختی ها دوباره به سراغم اومد. با هر زوری بود خودم رو به چهارراه پاسداران رسوندم. شبيه آدم‌هايی بودم که به دنبال سراب در بيايان حرکت می کنن. نگاهم به گروه بود و من به چشم خويش می ديدم که آن ها می‌روند...هيچ‌کس پشت سرش رو يک بار هم نگاه نکرد، حتی کسی به الهام نگفت که همسرت جا مونده، يک قطره آب هم به ما ندادن حتی! بعد چند دقيقه ديدم از دور سواری می‌آيد، الهام بود سوار بر نارنجی. گفتم نمی‌تونم ادامه بدم و بنده خدا خورد تو حالش، اون چون باشگاه می‌رفت طبيعتا از من قوی‌تر بود. خلاصه با سرخوردگی شديد و عذاب وجدان ناشی از اينکه الهام بخاطر من به برنامه نرسيده باد خورديم و سرپايينی اومديم و باز داستان عُصر و يُسر...می‌دونستم همه مثل من جسور نيستن و ممکنه اين شکست باعث بشه دلزده بشن و ديگه هيچ وقت هوس دوچرخه‌سواری نکنن. اينجا بود که با خودم يه عهد بزرگ بستم: عهد کردم گروهی بسازم که هيچ‌کس تو اون گروه جا نمونه و به خونه‌ش برنگرده...و دامون متولد شد...اولین روزی که با دوچرخه رفتم سر کار</description>
                <category>سعيد قاسمی</category>
                <author>سعيد قاسمی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Sep 2020 16:39:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوچرخه چجوری زندگی ما رو عوض کرد؟! (قسمت دوم: مربی با حوصله)</title>
                <link>https://virgool.io/@saeidghasemi/%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%DA%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%B1%D9%88-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%85%D8%B1%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%AD%D9%88%D8%B5%D9%84%D9%87-ei5gcymkkjvv</link>
                <description>صبح روز دوازدهم فروردين، دو تا آدم که اولين بارشونه ميخوان در برنامه‌ی دوچرخه‌سواری شهری شرکت کنن از خونه می‌زنن بيرون! خونه‌ی ما تو خيابون مرتضوی هستش، قرار ميدون وليعصر بود و ما نزديکای ميدون انقلاب ديگه خسته بوديم! هر جوری بود خودمون رو به ميدون وليعصر رسونديم. شانس اورديم برنامه سرپايينی و به سمت بازار و بافت تاريخی بود. به دوستان رسيديم و ديديم چقدر تجهيزات خفنی دارن و ما احساس غربت عجيبی داشتيم...خلاصه راه افتاديم رفتيم هفت تير و از اونجا سرپايينی رو اومديم پايين و اولين باد سرپايينی به سرِ ما خورد! اونجا بود که فهميديم در پس هر سختی آسانی نهفته شده. رفتيم بازارگردی و حليم خورديم و کلی جاها رو گشتيم و دوباره با اعتماد به نفسی بالا رفتيم به سمت ميدون وليعصر!!! هر جوری بود خودمون رو رسونديم و فهميديم نارنجی باد نداره، بادش کرديم و برگشتيم خونه. آقا جاويد و شبنم که تو اون جمع تنها کسانی بودن که ما رو تحويل گرفته بودن گفتن فردا سيزده‌به‌در بيايد پرديسان! ما هم گفتيم حله ميايماولین باری که با گروه رفتیمصبح شد و دو عدد تازه رکابزن دوچرخه‌ها رو بار باربند ماشين کردند و به سمت پرديسان به راه افتادند. وقتی آقا جاويد ما رو ديد گفت شما چرا با ماشين اومديد پس :))))) همه با دوچرخه اومده بودن و ما کلی خجالت کشيديم. نگم براتون که دوباره نارنجی باد نداشت و بندگان خدا بادش کردن. راه افتاديم و رفتيم رکابزنی در پرديسان. اولش سرپايينی بود و مثل قهرمانای توردوفرانس ژست گرفتيم و رفتيم، اما از اونجايی که سربالايی شروع شد، ما شديم لاکپشت استوايی. بنده خدا جاويد تمام مدت با حوصله کنار ما رکاب زد و بيش از اينکه سربالايی اذيتمون کنه عذاب وجدان داشتيم! اما اونجا بود که فهميدم يه مشوق پايه و يه حامی واقعی بايد چه شکلی باشه...</description>
                <category>سعيد قاسمی</category>
                <author>سعيد قاسمی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Sep 2020 16:34:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دوچرخه چجوری زندگی ما رو عوض کرد؟! (قسمت اول: نون خامه ای و کلاه)</title>
                <link>https://virgool.io/@saeidghasemi/%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-%DA%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%B9%D9%88%D8%B6-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%86%D9%88%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D9%88-%DA%A9%D9%84%D8%A7%D9%87-muwrws3ikup3</link>
                <description>بيتل، اولين دوچرخه‌ی حرفه‌ای که سال 88 خريدمش 220 تومن و سال 97 فروختمش 750 تومن :)))))هرچی تلاش می‌کنم تا يادم بياد جمعه‌های قبل از دامون چجوری گذشت يادم نمياد! اما الان تک‌تک جمعه‌های اين يک سال و نيم تو وجودم حک شده.قصه از اينجا شروع شد که نوروز 97 از مسافرت‌های نوروزی زود برگشتيم! عصر دهم فروردين بود و حوصلمون شديدا سر رفته بود. به الهام (همسرم) گفتم بيا بريم دوچرخه‌سواری. اونم گفت دوچرخه‌ها که پنچره. گفتم ايرادی نداره و رفتيم انباری و از اون پشت دو تا دوچرخه‌هامون رو اورديم. دو تا دوچرخه‌ی بدون باد و خاکی! باد زديم و به سمت قلمستون راه افتاديم. توی راه فهميدم يه چيزی از دوچرخه‌م خراب شده و تو قلمستون به اولين تعميرگاه که رسيديم داديم تعمير کنه! می‌گفت شارژمانت شکسته که بعداً فهميدم اسمش شانژمان هست. خلاصه لاستيک نو خريديم و سبد و چراغ و بوق و راهنما و هرچی لازم بود...راه افتاديم و رفتيم منيريه تا ببينيم لباس مناسب چی پيدا ميشه! چيز خاصی يافت نشد و بالای ميدون منيريه از شدت ضعف بابت اين رکابزنی (که اون موقع واسه ما خيلی بود) رفتيم يه قنادی! الهام رفت داخل نون خامه‌ای بخره و من بيرون کنار بيتل و نارنجی (دوچرخه‌هامون) ايستاده بودم که يه آقای دوچرخه سوار خفن با يه دوچرخه‌ی خوشگل خوشرنگ و لباسای باحال و کلاه و عينک مخصوص اومد کنار ما. سلام کرد و گفت دوچرخه‌سوار هستيد؟ گفتم آره بابا چه جورشم!!! گفت پس بيايد برنامه‌ی گروه ما رو شرکت کنيد. منم گفتم چشم ميايم. شماره‌م رو گرفت و گفت البته برای شرکت در برنامه‌های ما کلاه دوچرخه‌سواری اجباريه! و مرا به فکر فرو برد. نون خامه‌ای‌ها رو خورديم و دوباره رفتيم قلمستون، کلاه‌های قرمز و آبی خريديم و به خونه برگشتيم.و فردای اون روز، يه روز جديد بود که ديگه شبيه روزهای قبل نبود...</description>
                <category>سعيد قاسمی</category>
                <author>سعيد قاسمی</author>
                <pubDate>Tue, 22 Sep 2020 16:19:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اولين تجربه</title>
                <link>https://virgool.io/@saeidghasemi/%D8%A7%D9%88%D9%84%D9%8A%D9%86-%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-tjowj5vnzu8j</link>
                <description>امشب به دعوت يک دوست در ويرگول ثبت نام کردم! ايميلم رو قبول نمی کرد! با شماره موبايل ثبت نام کردم و موقع انتخاب نام کاربری ديدم همون هميشگی که باهاش همه جا عضو هستم رو قبول نمی کنه! ايميل رو هم ميگفت قبلا يکی ثبت نام کرده! خلاصه اومديم اکانت رو بازيابی کرديم و متوجه شدم يک ساله اينجا عضوم!اميدوارم اين سايت تجربه ی خوبی باشه...(ببخشيد اگه نيم فاصله رعايت نشده)</description>
                <category>سعيد قاسمی</category>
                <author>سعيد قاسمی</author>
                <pubDate>Fri, 18 Sep 2020 23:16:01 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>