<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های saeid dehghan</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saeiduniverse</link>
        <description>دانش آموخته رشته مهندسی ورزش نویسنده طراح کارگردان برنامه نویس</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 17:22:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/160457/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>saeid dehghan</title>
            <link>https://virgool.io/@saeiduniverse</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مکانیزم های دفاعی</title>
                <link>https://virgool.io/@saeiduniverse/%D9%85%DA%A9%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%B2%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%81%D8%A7%D8%B9%DB%8C-vcq1c0lpketo</link>
                <description>&quot; مکانیزم های دفاعی &quot;انواع:1-	مکانیزمهای دفاعی دسته اول آنهایی هستند که باعث ایجاد سازگاری و سلامت روانی در فرد می‌شوند.2-	مکانیزمهای دفاعی دسته دوم، مکانیزم هایی هستند که در درازمدت اختلالات خفیف روانی ایجاد می‌کنند و به‌کارگیری آنها به شکل مداوم و طولانی، گاهی به اختلالات شدید روانی یا روان‌پریشی می‌انجامد.۱- واپس رانی (REPRESSION):سرکوب و یا واپس رانی اصـلی تـرین مکانیزم دفـاعـی محـسـوب شـده و دیـگــر مکانیزم ها بعنوان ابزار کمکی بکار می روند. واپس رانی بـه مـعـنی جلوگیری از ورود افکار، خاطرات، آرزوها، امیال و تجـارب دردنـاک، نـاخـوشایـنـد، شرم آور و ناپسند به سطح خودآگاه و هشیار می باشد. در ایـن مکانیزم خـاطـرات اسـترس زا به طور گزینشی به ناخودآگاه رانده می شوند. واپس رانـی بـا انـکار متفاوت است در واپس رانی فرد هیچ  چـیزی را نفی نمیکند. مثال:دختری که در خردسالی مورد تعـرض جنسی واقع شده، ایـن تـجـربـه دردنـــاک را سرکوب میکند.۲- فرونشانی (SUPPRESSION):واپس رانی ای که بطور ارادی و خودآگاه صورت میگرد فرونشانی نامیده میگردد. بازداری ارادی و هشیار از ورود افکار، احساسات، تجارب و خاطرات خاص به سطح هشیار. احتراز از اندیشیدن به مواد اضطراب زا و آزاردهنده و منحرف کردن هشیاری به موضوعات دیگر. مثال: دانش آموزی که به تعطیلات رفته، نگران است که نتواند از پس امتحانات بر آید، اما وی تصمیم میگیرد برای اینکه تعطیلاتش خراب نشود مدرسه و امتحاناتش را فرو نشانده و به آنها فکر نکند.۳- واپس روی (REGRESSION):در این مکانیزم شیوه های حل مسائل به سبک بزرگسالان جای خود را به رویکردی کودکانه میدهد. واپس روی یعنی بازگشت به مراحل ابتدایی رشد و تکامل (مراحلی مطمئن تر،امن تر و فاقد استرس) و بروز واکنشهای بلوغ نیافته. مثال: بزرگسالی که هنگام سرخوردگی و ناکامی عروسکی را در آغوش میگیرد. مثال: مرد ۲۵ ساله ای که دچار مشکلات مالی جدی گردیده، تمایل پیدا میکند به خانه پدری خود بازگشته و والدین از وی مراقبت کنند. مثال: مکیدن شست و یا مداد، به لحن کودکان صحبت کردن و هرگونه بروز رفتار سنین پایین تر از خود واپس روی محسوب میگردد.۴- انکار (DENIAL):عبارت است از انکار و نفی واقعیت، رفتار، کردار و عامل اضطراب زا. عدم پذیرش واقعیت و رد رویدادها. مثال: مادری پس از دریافت خبر کشته شدن پسرش در جنگ، مرگ پسرش را انکار کرده و باز بشقاب غذایش را سر میزغذاخوری می آورد و یا لباسهایش را مرتب میکند. مثال: افراد مسن غالبا پیر شدن خود را انکار کرده و میگویند ما هنوز جوان هستیم. مثال: معتادان همواره اعتیاد خود را انکار میکنند. مثال: پسری که دوست دختری ندارد میگوید من به دخترها نیازی ندارم. مثال: هنگامی که پزشک سرطان را در بیمارش تشخیص میدهد، بیمار آن را نادرست پنداشته و سراغ پزشک دیگری میرود.۵- جابجایی (DISPLACEMENT):انتقال احساسات، هیجانات و تکانه های اضطراب زا از یک شخص و یا شیء (تهدید کننده و یا غیر قابل دسترس) به فرد و یا شیء امن تر و قابل پذیرش تر. تخلیه احساسات فروخورده بر سر اهداف بی خطر تر (افراد زیر دست ، تحت فرمان، وابسته و یا ضعیف تر از شما). مثال: کارمند عصبانی از دست رئیس خود، از آنجایی که قادر نیست بر سر رئیس خود فریاد بکشید، هنگامی که به خانه باز میگردد عصبانیت خود را سر همسر خود خالی کرده و سر وی فریاد میکشد. مثال: فرزندان عصبانیت خود را با کوبیدن درها به هم ابراز میکنند. مثال: یک مرد ناکام در ارضای نیازهای جنسی خود، به پرخوری روی می آورد. مثال: دختری که از سوی دوست پسر خود طرد شده فورا با پسر دیگری دوست میشود.۶- دلیل تراشی (RATIONALIZATION):عبارت است از استفاده از استدلالهای منطقی و پذیرفتنی برای توجیه رفتار و احساسات غیر موجه و توجیه ناپذیر- بازآرایی شناختی از ادراکات فردی-علل غیر واقعی جانشین علت و انگیزه اصلی و واقعی میگردد. مثال: فردی که از اداره خود اخراج گردیده علت اخراج خود را چنین توجیه میکند:من چون آدم متملقی نبودم و چاپلوسی رئیس را نمیکردم اخراج شدم.در صورتی که بی کفایتی و عملکرد ضعیف وی علت اصلی برکناری وی بوده است.مثال:سارقی که به یک سوپرمارکت دستبرد میزند هنگام بازجویی میگوید که صاحب سوپر مارکت مستحق آن بوده است ویا برداشتن چند قلم جنس از ثروت صاحب آن نخواهد کاست.۷- جبران (COMPENSATION):مستور ساختن جنبه های منفی (کاستی های نامطلوب) خودانگاره و شخصیت با تاکید و تقویت اغراق آمیز جنبه های مثبت -متوازن سازی تقابلی ضعف ها وعیوب-فرد حس خود کم بینی، حقارت و شکست هایش را با مطرح ساختن خود در زمینه های دیگر پنهان میسازد- تقویت یک ویژگی مثبت در جبران یک ویژگی منفی. و یا جبران ناکامی ها با کامجویی مفرط در زمینه های دیگر. جبران دو گونه است یکی تقویت ویژگی منفی و ضعیف و دوم جایگزین ساختن یک ویژگی مثبت و کارآمد جای یک ویژگی منفی. مثال: کودک لاغر و نزار در بزرگسالی به پرورش اندام روی آورده و بدنساز میشود. مثال: نوجوانی که از مشکلات تکلمی رنج میبرد در بزرگسالی سیاست مدار ویا سخنران میشود. مثال: یک دانش آموز با چهره نا زیبا در دانشگاه، دانشجوی ممتاز گردیده و یا پژوهشگر میشود. مثال: یک دختر نا زیبا رقصنده ماهر میشود.۸- توجیه عقلی (INTELLECTUALIZATION):استفاده مفرط از تفکر و منطق انتزاعی-پرهیز از احساسات آزار دهنده با تمرکز بر جنبه های عقلانی-انفصال هیجان از اندیشه-نادیده گرفتن جنبه احساسی قضایا و پرداختن به تجزیه و تحلیل شناختی آنها. مثال: تمرکز بر جزئیات برگزاری مراسم ترحیم و خاک سپاری جای عزاداری و سوگواری. مثال: بحث در مورد فاکتورهای مهندسی ساختمانها و یا مکانیزم عمل زلزله ها پس از روی دادن زلزله جای سوگواری و پرداختن به جنبه احساسی آن. مثال: زنی که مورد تعرض جنسی قرار گرفته شروع میکند به تحقیق و جستجوی اطلاعات در زمینه سایر موارد تجاوزها و روانشناسی متجاوزان و قربانیان آن و یا در کلاسهای دفاع شخصی شرکت میکند.۹- برون ریزی (ACTING OUT):استفاده از کنشهای فیزیکی جای کنار آمدن مستقیم با چالشها و صحبت کردن درباره احساسات خود- درست نقطه مقابل مکانیزم والایش است. تسلیم خواسته های نهاد شدن بدون در نظر گرفتن عواقب منفی آن- مثال: مردی که قادر به ابراز احساسات ناکامی و درماندگی خود در زندگی زناشویی نیست، به برقراری رابطه نامشروع روی می آورد، بدون در نظر گرفتن عواقب آن. مثال: فردی که هنگام خشمگین شدن قادر به کنترل خود نیست و به همه چیز آسیب می رساند.۱۰- درون فکنی (INTROJECTION):نوع شدید همانند سازی میباشد که در آن فرد ارزشها و ویژگیهای فرد و یا گروه دیگر را جذب ساختار “خود” میکند. درونی کردن احساسات، ارزشها و ویژگیهای فرد دیگر، ویژگیهایی که خودمان در آن زمینه ضعف داریم. نسبت دادن افکار و احساسات دیگران به خود و تقلید از آنها. مثال: فردی که قرار است کنفرانس بدهد، خود را جای یک سخنران نامدار قرار میدهد و اینگونه اعتماد بنفس پیدا میکند. مثال درون فکنی شدید: فرد پس از فوت همسرش نشانه بیماری متوفی را بروز میدهد مثلا اگر همسرش بر اثر سکته قلبی فوت کرده باشد وی در جریان سوگواری به درد سینه مبتلا میشود.۱۱- همانند سازی (IDENTIFICATION):روند الگوبرداری (تقلید) افکار، اخلاقیات، رفتار و سلایق فرد دیگر- تقلید ویژگیهای مطلوب فرد دیگر-الگو قرار دادن دیگران-تطابق خود با دیگران بطور ناخودآگاه- افزایش احساس ارزشمندی با همانند سازی با شخصیتهای برجسته و نامدار. مثال: دختر دانش آموزی که مصرانه از مادر خود میخواهد تا کفش مشابه کفش همکلاسی خود را برایش خریداری کند. اما به شدت تقلید از همکلاسی خود را رد میکند. مثال: کارمند در جلسه اداره، زبان بدن مدیر عامل را تقلید میکند و یا نقطه نظرات مشابه وی را بیان میکند. مثال: فرد به سینما رفتن علاقه مند میشود چراکه فرد محبوب و مورد تحسین وی (الگو) به سینما علاقه دارد. مثال: فرد قربانی با مهاجم همانند سازی میکند و رفتار وی را تقلید میکند تا کمتر احساس درماندگی کرده و درمقابل احساس قدرت بیشتری نماید. و ممکن است با مهاجم خود همدست نیز شود.۱۲- برون فکنی (PROJECTION):نقطه مقابل درون فکنی است-نسبت دادن احساسات، امیال، افکار، تکانه ها و گرایشات نامطلوب، ناخوشایند و غیر اخلاقی خود به افراد و یا شیء خارجی دیگر. مثال: دختری که نسبت به همکار مرد خود گرایش جنسی دارد، همکار خود را متهم به چشم چرانی و هوسرانی میکند. مثال: شما از فردی نفرت دارید اما تصور میکنید وی از شما نفرت دارد.مثال:شما تصور میکنید نازیبا و غیر جذاب هستید واین تصور را به جنس مخالف خود نسبت داده و از مواجهه با جنس مخالف خود اجتناب می ورزید (ترس از طرد شدن). مثال: مرد بی وفا نسبت به همسر خود، همسر خود را به خیانت متهم میکند. بلاگردان سازی به معنی سپر بلا قرار دادن دیگران نیز تلفیقی از برون فکنی و انکار است.۱۳- والایش (SUBLIMATION):انرژی خود را صرف فعالیت های سازنده کردن-هدایت افکار و تکانه های ناپذیرفتنی از سوی جامعه به اهداف پسندیده تر. مثال: فردی که گرایشات جنسی و یا خشونت آمیز قوی دارد به ورزش بوکس روی آورده و یا سرباز میشود. مثال: دختری که مجبور است برای لاغر شدن رژیم های سخت بگیرد به نقاشی علاقه مند شده و بیشتر تصاویر میوه ها را نقاشی میکند. مثال: مردی که از عمل بریدن لذت میبرد جراح میشود. مثال: کودکی که میخواهد توجه والدین خود را جلب کند شاگرد ممتاز مدرسه میشود.۱۴- باطل سازی (UNDOING):به خنثی کردن گفتار و اعمال پیشین اطلاق میگردد. تلافی کردن رفتار وکردار ناپسند. مثال: مردی که همسر خود را تحقیر کرده است، برای همسر خود هدیه میخرد و یا بطور مبالغه آمیزی از وی تعریف و تمجید میکند. مثال: فردی که مرتکب قتل شده مکررا دستهای خود رامی شوید. مثال: شما پشت سر دوست خود از وی بدگویی میکنید سپس از کرده خود پشیمان شده و وی را به منزل خود به شام دعوت میکنید. مثال: فرد ثروتمندی که به موسسات خیریه کمک مالی میکند، چرا که ثروت خود را از طرق نامشروع کسب کرده است.۱۵- واکنش سازی (REACTION FORMATION):واکنش سازی و یا واکنش وارونه زمانی است که شما احساس ونیت خود را  بطور اغراق آمیزی عکس آن چیزی که بوده ابراز میکنید. نوعی تظاهر و وانمود کردن. مثال: مردی که گرایش به مردان دیگر دارد، نسبت به همجنس بازان ابراز نفرت میکند. مثال: شما از مهمانی بدنتان می آید اما بیشتر از میهمانان دیگر به وی احترام گذاشته و به اصطلاح تحویلش میگیرید. مثال: زن متاهل از بیم آنکه همکارش به وی علاقه مند نگردد با همکار مرد خود بدرفتاری میکند. مثال: یک مرد خشن و پرخاشگر ممکن است با این رفتار میخواهد تردیدها و ناتوانیهای جنسی خود را پنهان سازد. مثال: استاد دانشگاهی که تصور میکند از دانش علمی کافی برخوردار نیست بیشتر از واژه ها و اصطلاحات پیچیده و علمی استفاده میکند.۱۶- آرمانی ساختن (IDEALIZATION):برآورد اغراق آمیز صفات و ویژگیهای مثبت و ناچیز شمردن خصویات منفی و یا نادیده گرفتن آنها. مثال: عاشق تنها خوبیهای معشوق  را می بیند و از دیدن بدیهای آن عاجز است.۱۷- پیش بینی (ANTICIPATION):پیش بینی رویدادهای احتمالی آینده و در نظر گرفتن واکنشها و راه حلهای واقع گرایانه و جایگزین. برنامه ریزی برای آینده. ملاحظه پیامدهای رفتار خود.۱۸- نوع دوستی (ALTRUISM):خدمت رسانی و یاری رساندن به دیگران بطور سازنده که رضایت فردی را بدنبال دارد. فرد از واکنش مثبت دیگران خشنود شده واحساس خوبی پیدا میکند.۱۹- اجتناب و یا رویگردانی (AVOIDANCE):کنار آمدن با عوامل استرس زا با عدم مواجهه با آنها. مثال: شما از همکار خود در اداره بدتان می آید بنابراین سعی میکنید با وی برخورد نداشته باشید و یا نزدیک وی نروید. مثال: فردی که از ارتفاع هراس دارد سعی میکند از مکانهای مرتفع دوری کند. مثال: هنگامی که در مورد  مسایلی که از نظر شما ناخوشایند است سخن به میان می آید سعی میکنید موضوع بحث را عوض کنید.۲۰- شوخ طبعی (HUMOUR):تاکید بر جنبه های جالب و طنز گونه عامل استرس زا و تعارضات. انحراف از جدیت و نیمه خالی به نیمه مثبت و پر. مثال: شخصی که دچار بیماری ناشناخته ای است این موضوع  که، پزشکان قادر به تشخیص بیماری وی نیستند را دستمایه خنده قرار میدهد.۲۱- انزوا (ISOLATION):تفکیک جزء و مولفه هیجان از خاطرات، تجارب و افکار دردناک. انباشت تمام هیجانات در یک بخش ذهنی محبوس و غیر قابل دسترس. مثال: دانشجوی پزشکی بدون احساس ترس از مرده و یا مرگ جسد تشریح را کالبد شکافی میکند. مثال: کارمند بانک هنگام رویارویی با سارق با خونسردی و آرامش سارق را ناکام میسازد اما پس از اینکه سارق بانک را ترک میکند، وی بلافاصله از ترس میلرزد و یا گریان میشود.۲۲- خیالپردازی (FANTACY):فرد به منظور گریز موقتی از شرایط دردناک به خیالپردازی روی می آورد. هدایت آرزوهای دست نیافتنی و یا نامقبول به قوه تخیل.۲۳- پیوند جویی (AFFLIATION):کمک خواستن و حمایت دیگران را خواستار شدن. تسهیم مشکلات با دیگران.۲۴- بی ارزش سازی (DEVALUATION):فرد اهداف مطلوب و خواستنی اما غیر قابل دسترس را بی ارزش و معیوب معرفی میکند. مثال: مصداق ضرب المثل گربه دستش به گوشت نمیرسد میگوید بو میدهد. مثال: فردی که در مصاحبه ورودی استخدام رد میشود، شرکت مورد نظر را بی اعتبار معرفی میکند.۲۵- ناچیز شماری (TRIVIALIZING):کوچک شمردن و بی اهمیت شمردن مسایل مهم وجدی. مثال: فرد پس از به زمین خوردن، پس از برخاستن میخندد. مثال: پسری که از سوی دختری طرد میگردد به دوستانش میگوید که آن دختر زیاد هم خوشگل نبود.۲۶- طفره و انحراف (DEFLECTION):منحرف کردن توجه بسوی مسایل و افراد دیگر.۲۷- بازداری هدف (AIM INHIBITION):هنگامی که ما  با اهداف و آرزوهای دست نیافتی  مواجه میشویم، انتظارات خود را تقلیل میدهیم. نوعی جابجایی و دلیل تراشی میباشد. مثال: مردی که به یک زن گرایش جنسی دارد اما به هر دلیلی قادر نیست نیاز اصلی خود (ارضا جنسی) را تامین کند (مثلا زن متاهل است) به زن میگوید، تنها چیزی که ما نیاز داریم یک دوستی صمیمانه است. مثال: فردی که به حرفه دامپزشکی علاقه وافری دارد اما نمیتواند در رشته مزبور ادامه تحصیل بدهد دستیار دامپزشک میشود.۲۸- دو پاره سازی (SPLITTING):فرد اطرافیان خود را به دو گروه عمده خیلی خوب و خیلی بد تقسیم بندی میکند. و همه چیز را سیاه و سفید میبیند. از قانون همه یا هیچ استفاده میکند. اما این دو گروه مدام جای خود را به یکدیگر میدهند. یعنی فردی که صبح خیلی بد بوده ناگهان عصر همان روز در گروه خیلی خوب قرار می گیرد. علت آن عدم توانایی فرد در کنار آمدن با احساسات دوسوگرا میباشد. مثال: زن از شوهر خیانت کار خود خرده نمیگیرد اگر چه شوهرش کماکان به روابط نامشروع خود ادامه میدهد.۲۹- گوشه گیری(WITHDRAWAL):فرد تصمیم میگیرد برای کاهش عوامل استرس زا از اطرافیان خود کناره گیری کرده و انزوا طلب میشود.۳۰- جسمانی کردن(SOMATIZATION):تعارضات (مشکلات روانی) خود را به شکل نشانه های جسمی بروز میدهند.دربخش هایی از بدن که از اعصاب سمپاتیک وپاراسمپاتیک عصب گیری میشوند. هدایت اضطراب به مشغولیت ذهنی با شکایت از یک مشکل جسمانی برای منحرف ساختن توجه از مسایل روانی آزار دهنده. فرد بطور اغراق آمیزی نگران سلامتی خود است. این مکانیزم با خودبیمار انگاری متفاوت است که فرد برای جلب توجه دیگران از یک بیماری موهوم شکایت میکند. در خود بیمار انگاری فرد بطور ناخوداگاه تکانه های ناپذیرفتنی را به شکل نگرانی جسمی بی مورد بروز میدهد. خود بیمار انگاری نیز با تمارض متفاوت است در تمارض نشانه های بیماری عمدا ایجاد میشوند. علایم جسمانی کردن مثل فشار خون بالا، تیک های عصبی و یا بثورات جلدی. مثال: مردی که زن خود را تهدید به زدن می کند ناگهان دستش فلج میشود. مثال: یک فرد بسیار پرخاشگر و سلطه جو، که شرایط زندگی اجازه بروز این رفتارها را از وی سلب کرده است، به فشار خون بالا مبتلا میشود.۳۱- تبدیل(CONVERSION):مانند جسمانی سازی میباشد اما این بار تعارضات در نواحی از بدن که از عصب حرکتی و حسی عصب گیری میشوند بروز می یابند. انتقال تعارضات روانی (تکانه های سرکوب شده) به نشانه های جسمی به منظور تسکین اضطراب. این علایم شامل نابینایی، فلج شدن و نا شنوایی موقت و یا تشنج، سردرد، خستگی و تیک های عصبی میباشد. مثال: مصرف بیش از حد مشروبات الکلی به آخر هفته محدود میشود.۳۲- جداسازی(COMPARTMENTALIZATION):فرایند انفصال بخشی از خود از هشیاری دیگر بخشها. مثال: مرد درستکار و امینی که از بازگرداندن کتاب کتابخانه سرباز میزند و دو نظام ارزشی متمایز را در کنار هم حفظ میکند. مثال: دزدان در میان خود و با خانواده خود بسیار درستکار و صادق میباشند.۳۳- گسستگی(DISSOCIATION):تفکیک گروهی از افکار و فعالیتها از بخش اصلی سطح هشیاری و گریز روانی از شرایط آسیب زا. جدا کردن خود از واقعیت. تغییر عمده و موقتی در شخصیت ویا هویت. وجود دو یا چند روند ذهنی در آن واحد بدون یکپارچه شدن آنها. فرد روندهای رفتاری و هیجانی خود را از الگوی رفتاری هشیار و یا هویت معمول خود جدا میسازد. قطع به هم پیوستگی خاطرات، هیجان و خوداگاهی. قطع ارتباط با خود و یا محیط. مانند واپس رانی بوده و معمولا در پی یک ضربه روحی سهمگین عارض میگردد. مثال: خیال پروری در طی روز. مثال: شما پس از تصادف سهمگین به گونه ای رفتار میکنید که انگار شما در این تصادف حضور نداشته اید. مثال: نیاوردن مشکلات کاری به خانه (یک گسستگی سالم).۳۴- قدرت مطلق و یا همه توانا(OMNIPOTENCE):فرد به گونه ای رفتار میکند که گویی از یک قدرت، توانایی و یا موهبت ویژه برخوردار بوده و برتر از دیگران است.۳۵- نمادی سازی(SYMBOLIZATION):یک  بازنمایی روانی، یک ایده و یا شیء پیچیده جای خود را به یک شیء و یا عمل دیگر میدهد. جابجایی آرزوهای عمیق(سرکوب شده) و نسبت دادن آنها به اشیا و اعمال. مثال: سربازان علت پیوستن به ارتش را دفاع از پرچم معرفی میکنند. مثال: شکل گیری رویاها.۳۶- خیالپردازی در خودمانده(AUTISTIC FANTACY):خیال پردازی نوع شدیدی از مکانیزمهای دفاعی خیالبافی است که درآن فرد کاملا یک زندگی خیالی را برای خود پدید می آورد.۳۷- رفتار پرخاشگرانه:منفعل، منفعل-پرخاشگرانه و با قاطعیت نیز دیگر مکانیزمهای دفاعی میباشند. (به مقاله گذر از سلطه پذیری به قاطعیت رجوع کنید)۳۸- مقاومت(RESISTANCE):ایستادگی شدید در برابر ورود داده های سرکوب شده(ناهشیار) به سطح هشیار.۳۹- شکایت و رد کمک(HELP-REJECTING COMPLAINING):فرد مدام از اطرافیان خود شکایت کرده و مکررا تقاضای کمک میکند اما زمانی که دیگران میخواهند به وی کمک کنند و یا وی را راهنمایی کنند، پیشنهادات، اندرزها و کمکهای دیگران را رد میکند. در واقع این رفتار در استتار احساسات، خصومتها و یا سرزنش پنهان نسبت به دیگران، در فرد بروز می یابد.</description>
                <category>saeid dehghan</category>
                <author>saeid dehghan</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 21:44:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آلبر کامو افسانه سیزیف</title>
                <link>https://virgool.io/@saeiduniverse/%D8%A2%D9%84%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%88-%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%B2%DB%8C%D9%81-pkddfuucoe3b</link>
                <description>کتاب شامل چهار سر فصل اصلی است به نام‌های: استدلال پوچ، انسان پوچ‌گرا، آفرینش پوچ و اسطوره سیزیف. و هرکدام از این سرفصل‌ها بخش‌های متفاوتی را شامل می‌شوند که هر کدام را جداگانه مورد بررسی و تحلیل قرار گرفته‌اند. کامو اسطوره سیزیف را اینطور آغاز می‌کند که: تنها و اولین مساله فلسفی مهم خودکشی است.و پاسخ به این پرسش که آیا به راستی زندگی ارزش زیستن دارد یا نه؟ در وهله‌ی اول ما باید با این پرسش درگیر شویم که آیا زندگی به زحمتش می‌ارزد؟ تمام پرسشات فلسفی بعد از آن قرار می‌گیرند.در بخش اول کتاب ما با مفهوم پوچی از دید کامو آشنا می‌شویم. کامو معتقد است پوچی نه بخودی خود از جهان است و نه از انسان. پوچی در واقع مثلثی است بین انسان، جهان و قیاس.در بخشی از کتاب می‌خوانیم:پوچی از مواجه ندای انسان با سکوت غیر منطقی جهان زاده می‌شود. (کتاب اسطوره سیزیف – صفحه ۴۲)در واقع وقتی انسان با جهان روبرو می‌شود، از آن انتظار پاسخ و معنا دارد. ولی جهان در مقابل پرسش و خواسته او سکوت می‌کند. و در اینجاست که پوچی زاده می‌شود. ولی پوچی انتهای راه انسان نیست، بلکه نقطه آغاز اوست. زیرا آگاهی انسان از اینجا شروع می‌شود. پس پوچی زندگی آگاهانه را به‌دنبال دارد.از دید کامو، پوچی امری است که سراسر زندگی ما را در بر می‌گیرد. یک احساس لحظه‌ای نیست. انسان در لابلای تمام کارهای روزمره‌اش ممکن است روزی هزار بار پوچی را تجربه کند.هرکسی در پیچ هر کوچه‌ای ممکن است با احساس پوچی روبرو شود. (کتاب اسطوره سیزیف – صفحه ۲۳)پس ما دائما با پوچی روبرو می‌شویم. ولی نتیجه این مواجهه چه باید باشد؟ این مساله‌ است که مهم است. زیرا کامو می‌گوید بیشتر از اینکه بخواهم از پوچی بگویم، نتیجه این پوچی برایم مهم است. در واقع در این نقطه ما دو را پیش رو داریم: خودکشی یا بهبودی.کامو معتقد است نتیجه مواجهه با پوچی نباید خودکشی باشد. پوچی با مرگ از بین نمی‌رود بلکه به‌دنبالش کش می‌آید و تا ابد ادامه دارد. خودکشی درست نقطه مقابل عصیان است. چرا که از نوعی تسلیم نشات می‌گیرد. در بخشی از کتاب کامو می‌گوید: «مردم دست به خودکشی می‌زنند چون زندگی ارزش زیستن ندارد. این شاید حقیقتی باشد اما سازنده نیست چون از بدیهیات است. اما آیا این دشنام به هستی، و خط بطلان کشیدن بر آن از بی‌معنایی مطلق آن سرچشمه می‌گیرد؟ آیا پوچی هستی ایجاب می‌کند که با توسل به خودکشی از آن بگریزیم؟»نتیجه مواجهه با پوچی باید پذیرش، مقابله؛ عصیان و ادامه‌ای آزادانه باشد.شاید در این میان از خودمان بپرسیم حال که همه به پوچی زندگی پی برده‌اند چرا همه دست به خودکشی نمی‌زنند؟ کامو بخشی از آن را به «عادت» و به‌نوعی اراده معطوف به زندگی ربط می‌دهد. وقتی که می‌گوید:در دلبستگی فرد به زندگی چیزی قوی‌تر از همه‌ی مصیبت‌های جهان وجود دارد. داوری جسم همان قدر ارزش دارد که داوری روح. جسم در برابر نیستی عقب می‌نشیند. و ما پیش از آنکه به اندیشیدن عادت کنیم، به زیستن عادت می‌کنیم. (کتاب اسطوره سیزیف – صفحه ۲۰)در ابتدای کتاب ما به دنبال یافتن پاسخی برای این پرسشیم که زیستن به زحمتش می‌ارزد یا نه. در جستجوی معنایی که حس می‌کنیم مستلزم زندگی کردن است. ولی رفته‌رفته می‌پذیریم که زندگی معنایی ندارد. و نباید هم به‌دنبال معنایی برای آن بود. در واقع کامو ما را به این نتیجه می‌رساند که نه معنا، بلکه همین «بی‌معنایی زندگی» می‌تواند بزرگترین محرک برای زندگی کردن باشد.زیستن به معنی وادار ساختنِ پوچی به زندگی است. (کتاب اسطوره سیزیف – صفحه ۷۰)حال که انسان با پوچی روبرو شده باید آن را بپذیرد. انکار یک حقیقت تنها طفره رفتن از حل مساله است. نه چیز دیگری. عصیان درست باید منجر به پذیرش و سپس ستیز با پوچی شود. عصیان عبارت است از رو در رویی مداوم انسان با ابهامی که در وضعیت خویش می‌بیند. کامو ارتباط خوبی با امید ندارد. و معتقد است کار بیهوده و عبثی است که در انتظار آینده‌ای خوب و ابدی باشیم و یا امید به رسیدن شرایط بهتر داشته باشیم. چرا که همین امید مایه زوال انسان است. چراکه هیچ چیز قرار نیست بهتر شود. ما بیشتر از امید واهی داشتن، باید تنها در مسیر زندگی قرار بگیریم. و آن را همان‌طور که هست بپذیریم و با آن همراه شویم.در بخش‌های دیگری از کتاب کامو به بحث آزادی و ارتباطش با پوچی می‌پردازد و می‌گوید دانستن اینکه انسان آزاد است یا نه ایجاب می‌کند که بدانیم آیا می‌تواند صاحبی داشته باشد؟یا آزاد نیستیم و خدای قادر مطلق مسئول بدی است. یا آزادیم و مسئول، اما خدا قادر مطلق نیست. (کتاب اسطوره سیزیف – صفحه ۷۳)تنها آزادی‌ای که می‌شناسم آزادی اندیشه و عمل است. بنابراین اگر پوچی بخت برخورداری از آزادی ابدی‌ام را نابود می‌سازد در عوض آزادی عمل را به من برمی‌گرداند و آن را ارتقا می‌دهد. این محرومیت از امید و آینده به معنی افزایش آمادگی و اختیار انسان است. (کتاب اسطوره سیزیف – صفحه ۷۳)کامو به ما می‌فهماند اگر آزادیم، اگر بلاخره بعد از درک پوچی به درک ازای خود رسیدیم، چرا باید خود را بکشیم؟ ما باید از این آزادی جهت بهتر زیستن استفاده کنیم. نه اینکه باعث انکار و حذف خود از این مجموعه پوچ شویم. زیرا تا به الان، تنها حقیقتی که در دست داریم همین پوچی است.می‌دانیم که آثار کامو همیشه تاثیر گرفته از نویسنده‌ها و فیلسوف‌هایی مثل نیچه و به‌خصوص داستایفسکی بوده است. در این کتاب هم کامو جمله‌هایی را از نیچه وام می‌گیرد تا مطالبش را بهتر تفهیم کند. به ویژه درباره مساله آفرینش. چرا که از دید نیچه آفرینش به‌نوعی دو بار زندگی کردن است. و خلق کردن شاید یکی دیگر از راه‌های ستیز ما در مقابل این پوچی باشد.در این قسمت جمله‌ای از نیچه وام گرفته شده است:هنر و نه هیچ چیز دیگر، برای اینکه حقیقت باعث مرگمان نشود هنر را داریم. (کتاب اسطوره سیزیف – صفحه ۱۱۹)همین‌طور در بخش دیگری از کتاب که کیریلف نام دارد، کامو تماما به تحلیل رفتارهای عصیانگرایانه کیریلف، یکی از شخصیت کتاب شیاطین از داستایفکسی می‌پردازد.اگر خدا هست همه‌ی امور به او مربوط می‌شود و ما نمی‌توانیم خلاف اراده‌ی او کاری بکنیم. اگر خدا نیست همه امور به خود ما وابسته می‌شود. در نظر کیریلف، همچنان که در نظر نیچه، کشتن خدا به معنی خدا شدن خود ماست. و این تحقق بخشیدن در همین دنیا به زندگی جاویدی است که انجیل از آن سخن می‌گوید. اما اگر این جنایت متافیزیکی برای برآوردن خواست بشر کافی است پس چرا او باید خودکشی را بدان بیفزاید؟ چرا پس از دستیابی به آزادی باید خود را بکشد و این جهان را ترک کند؟ این مساله دارای تناقض است. کیریلف این را بخوبی می‌داند. از این رو می‌افزاید: «اگر این را احساس میکنی تزاری هستی که نه تنها خود را نمی‌کشی بلکه در منتهای شکوه و جلال خواهی زیست.» (کتاب اسطوره سیزیف – صفحه ۱۳۵)در انتهای کتاب ما به بخش اصلی یعنی اسطوره سیزیف می‌رسیم. که گویی تمام جواب ها را در دل خود دارد.سیزیف شخصی است در افسانه‌های یونان که به جرم یک گناه، از طرف خدایان محکوم شده تخته سنگی را تا قله کوه بالا ببرد ولی به محض رسیدن به قله، سنگ دوباره به پایین و نقطه آغاز می‌غلتد. وقتی سنگ پایین می‌غلتد، سیزیف بعد از اندکی تامل دوباره تلاش را از سر می‌گیرد و روزی هزار بار این عمل را تکرار می‌کند. این کارِ بی‌انتها و پوچ جزای سیزیف است. ولی کامو سیزیف را که قهرمان پوچی است خوشبخت می‌پندارد. چراکه او به این پوچی آگاه است و مشتاقانه ادامه می‌دهد. حتی این دور باطل و تمام نشدنی را. چیزی که باعث برتری سیزیف شده، آگاهی اوست. آگاهی از این پوچی.این ادامه‌ آگاهانه، عصیانِ مورد نظر کامو است. سیزیف با از نو برداشتنِ سنگ بزرگ‌ترین عصیان را در مقابل خدایان و پوچی به انجام می‌رساند. و هیچ تحقیری از این بالاتر نیست. سیزیف خوشبخت است چرا که آگاه است. از سرنوشتش برتری دارد. و می‌داند که این رنج و این سنگ از آنِ اوست . نه هیچ خدای دیگری. و تنها اوست که سنگ را پیش می‌برد.خوشبختی و پوچی هر دو زندان یک خاکند. (کتاب اسطوره سیزیف – صفحه ۱۵۳)پس از پوچی می‌تواند خوشبختی متولد شود و هر دوی آن‌ها با هم در ارتباطند. کدام یک از ما سیزیفی نیستیم با بر دوش کشیدنِ بار یک سنگ و گرفتار و محکوم به یک دور باطل؟ راه درست پیش رویمان عصیانیست که ستیز با این پوچی و ادامه را موجب می‌شود. اگر سنگ را رها کنیم تا روی ما بغلتد، زیر بارش خرد شده‌ایم، اگر سنگ را زمین بگذاریم، باخته‌ایم. نباید از این دورِ هرچند باطل بیرون زد.حال که محکومیم، باید تا سر حر مرگ زیست. زیستنی نشات گرفته از آگاهی. چرا که زندگی کردن، بزرگ‌ترین عصیان در مقابل زندگیست.جملاتی از متن کتاب اسطوره سیزیفآنچه انگیزه‌ی زندگی نامیده می‌شود در عین حال می‌تواند انگیزه‌ای عالی برای مردن باشد. (اسطوره سیزیف – صفحه ۱۶)آغاز اندیشیدن یعنی آغاز تحلیل رفتن. (اسطوره سیزیف – صفحه ۱۷)از خواب برخواستن، تراموای، چهار ساعت کار در اداره یا کارخانه، ناهار، تراموای، چهار ساعت کار، شام، خواب و دوشنبه سه شنبه چهارشنبه پنجشنبه جمعه و شنبه، با همین روند ادامه دارد. این راه در بیشتر مواقع به آسانی دنبال می‌شود. تا اینکه روزی «چرا» سر برمی‌دارد و ماجرا در خستگی‌ای که نشان از شگفتی دارد آغاز می‌شود. «آغاز می‌شود»، این مهم است. (اسطوره سیزیف – صفحه ۲۶)فکر کردن، دیگر یکسان کردن کردن ظاهر مور و در پس چهره‌ی یک اصل بزرگ، بدان جلوه‌ای آشنا بخشیدن نیست. فکر کردن یعنی دیدن را از نو آموختن، هوشیار بودن، شعور خود را هدایت کردن، از هر تصور و تصویری مانند پروست، جایگاهی ممتاز ساختن. (اسطوره سیزیف – صفحه ۴۰)عامل تضاد و شکاف موجود میان جهان و ذهن من، چه چیزی به جز آگاهی من از آن می‌تواند باشد؟ (اسطوره سیزیف – صفحه ۶۸)از انسان پوچ‌گرا توقع جهش دارند، اما تنها پاسخی که می‌تواند بدهد این است که او مطلب را به درستی درک نمی‌کند و این امر در نظرش وضوحی ندارد. تنها می‌خواهد دست به کاری بزند که آن را می‌فهمد. به او می‌گویند که این گناهِ ناشی از غرور است، اما او درکی از مفهوم گناه ندارد. می‌گویند که شاید دوزخ در پایان راه باشد، اما او از چنان تخیل نیرومندی برخوردار نیست که بتواند چنین آینده‌ی شگفت‌انگیزی را پیش خود مجسم کند. می‌گویند که زندگی جاویدان را از دست می‌دهد، اما این هم در نظرش بی‌معنی است. می‌خواهند که او را وادارند تا به تقصیر خود اعتراف کند. اما او احساس بی‌گناهی می‌کند. در واقع این تنها احساسی است که دارد. احساس بی‌گناهی‌ای که هیچ‌چیز نمی‌تواند جای آن را بگیرد. همین بی‌گناهی است که اجازه‌ی هر کاری را به او می‌دهد، بنابراین، انتظاری که از خود دارد این است که «تنها» با آنچه می‌داند زندگی کند، با آنچه هست سر کند. و به آنچه قطعی نیست مجال دخالت ندهد. در پاسخ به او می‌گویند که هیچ چیز قطعی نیست. اما این خود دسته کم، نوعی قطعیت بشمار می‌رود. سر و کار او با همین است: می‌خواهد بداند آیا امکان زیستن قطعی وجود دارد یا نه. (اسطوره سیزیف – صفحه ۷۰)پوچی، این نکته را برایم روشن می‌سازد: فردایی وجود ندارد. از این پس این را دلیل آزادیِ کامل خود می‌دانم. (اسطوره سیزیف – صفحه ۷۵)زندگی، عصیان و آزادی خویش را در بیشترین حد ممکن احساس کردن، به معنی زیستن در بیشترین حد ممکن است. (اسطوره سیزیف – صفحه ۸۰)افراد غمگین به دو دلیل غمگینند: یا آگاه نیستند یا امیدوارند. (اسطوره سیزیف – صفحه ۹۲)انسانیت انسان بیشتر به لحاظ چیزهایی است که مسکوت می‌گذارد و نه چیزهایی که می‌گوید. (اسطوره سیزیف – صفحه ۱۰۸)همیشه زمانی فرا می‌رسد که باید میان تفکر و عمل یکی را برگزید. چنین کاری را انسان شدن می‌نامند. (اسطوره سیزیف – صفحه ۱۱۰)هیچ کاری از فرد ساخته نیست و با وجود این، هرکاری از او بر میاید. اکنون با این آمادگی فوق‌العاده، می‌فهمید که برای چه او را هم بالا می‌برم و هم خرد می‌کنم. جهان است که او را خرد می‌کند و منم که آزاد می‌کنم. (اسطوره سیزیف – صفحه ۱۱۰)اگر جهان در خور فهم بود، هنر وجود نداشت. (اسطوره سیزیف – صفحه ۱۲۵)</description>
                <category>saeid dehghan</category>
                <author>saeid dehghan</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 17:46:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جهان شبیه سازی شده</title>
                <link>https://virgool.io/@saeiduniverse/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%87-psvy7bvqujng</link>
                <description>فلاسفه و فیزیک‌دانان می‌گویند شاید ما هم اکنون در یک شبیه‌سازی رایانه‌ای زندگی می‌کنیم؛ اما چگونه ما می‌توانیم این موضوع را مطرح کنیم؟ آیا پی بردن به آن اهمیتی دارد؟نسل انسان قرار نیست که تا ابد در این جهان باقی بماند. به هر حال به طریقی، نسل انسان نیز از صفحه‌ی روزگار حذف خواهد شد؛ اما پیش از آن‌که این اتفاق ناگوار رخ دهد، شاید لازم باشد که تمام قدرت رایانه‌ای را به کار بگیریم تا زندگی انسان را با تمام جزئیات آن شبیه‌سازی کنیم. برخی از فلاسفه و فیزیک‌دانان نگران هستند و می‌گویند اگر ما این‌جا هستیم و زندگی می‌کنیم، این امکان وجود دارد که در یک شبیه‌سازی رایانه‌ای قرار گرفته باشیم و واقعیتی که تجربه می‌کنیم، تنها بخشی از این برنامه‌ی رایانه‌ای باشد.فناوری رایانه‌ای مدرن و امروزی، بسیار پیچیده است و با ظهور رایانش کوانتومی، این پیچیدگی بیشتر خواهد شد. به کمک این ابزار بسیار قدرتمند، ما می‌توانیم از سامانه‌های فیزیکی پیچیده، شبیه‌سازی‌هایی در مقیاس بسیار بزرگ ایجاد کنیم، حتی شاید بتوانیم ارگانیسم‌های زنده و یا انسان‌ها را در قالب یک برنامه‌ی رایانه‌ای، شبیه‌سازی کنیم. پس چرا این کار را انجام نمی‌دهیم؟این ایده آن‌طوری که به نظر می‌رسد چندان هم عجیب نیست. دو فیلسوف، اخیراً اظهار داشته‌اند که اگر ما پیچیدگی سخت‌افزار رایانه را درک کنیم، آن‌گاه این احتمال وجود دارد که خود ما نیز در یک «شبیه‌سازی اجدادی» قرار گرفته باشیم؛ یک بازآفرینی مجازی از گذشته‌ی انسان. در همین حال، سه فیزیک‌دان هسته‌ای، راهی برای آزمایش این فرضیه ارائه داده‌اند و مانند هر برنامه‌ی علمی دیگری، این روش نیز فرضیات را ساده‌تر می‌کند. اگر ما در یک شبیه‌سازی زندگی می‌کنیم، شاید بتوانیم از آزمایش‌های مختلف برای بررسی این احتمال استفاده کنیم.با تمام این تفاسیر، این دو دیدگاه منطقی و تجربی، این احتمال را پیش‌روی ما می‌گذارند که ما در یک شبیه‌سازی زندگی می‌کنیم، بدون آن‌که بتوانیم تفاوت آن را بیان کنیم. در واقع، آزمایش‌های شبیه‌سازی که پیشنهاد شده‌اند، شاید بتوانند بدون این‌که در نظر بگیرند ما در جهانی شبیه‌سازی شده زندگی می‌کنیم، نتیجه‌ای قابل قبول داشته باشند و توضیحی شایسته ارائه کنند. بر فرض که چنین آزمایشی انجام شد؛ اما همچنان پرسش اصلی سر جای خود باقی می‌ماند: آیا راهی هست که بتوانیم به کمک آن بفهمیم در جهانی شبیه‌سازی شده زندگی می‌کنیم یا خیر؟در نقطه‌ای نامعلوم از آینده، ما انسان‌ها احتمالاً وجود نخواهیم داشت و شاید به دست خودمان از بین برویم. ممکن است که ما انسان‌ها با همین وضعیت فعلی از بین برویم و نسلی تکامل یافته را بر جای نگذاریم؛ شاید هم چندین انسان به عنوان وارثان ما بر جای بمانند؛ اما چیزی که کاملاً واضح است، از بین رفتن ما خواهد بود، چه بخواهیم و چه نه. اما اگر در آینده از ما نسل‌هایی پیشرفته و تکامل‌ یافته‌تر روی زمین باقی بمانند، ممکن است که علاقه‌مند شوند تا یک‌سری شبیه‌سازی‌های اجدادی را ایجاد کنند. این شبیه‌سازی‌ها، جهان‌هایی مجازی هستند که توسط انسان‌های آگاه ایجاد می‌شوند تا نسبت به اجداد خود آگاهی یابند.حال تصور کنید که آیندگان به چنین فناوری پیشرفته‌ای دست یابند و بتوانند آن را فراگیر کنند؛ آن‌گاه شبیه‌سیازی اجدادی به طور وسیعی میان مردمان آینده گسترش می‌یابد و شاید بتوانند تجربه‌ی اول شخص را ایجاد کنند؛ در قالب اجداد خود قرار بگیرند و دنیای مجازی را حتی واقعی‌تر از دنیای خود تجربه کنند. این شما را به یاد چیزی انداخت؟ درست است، اگر گیمر باشید حتماً سری بازی‌های Assassins Creed را می‌شناسید. اگر خاطرتان باشد، در این بازی دستگاهی به نام آنیموس وجود داشت که چنین تجربه‌ای را برای دزموند فراهم می‌آورد؛ اما با این تفاوت که آنیموس از زنجیره‌ی حافظه استفاده می‌کرد.بگذارید کمی سردرگمتان کنیم: اگر شما در یک شبیه‌سازی اول شخص بسیار طبیعی باشید، از کجا می‌دانید که خودتان یک انسان واقعی هستید و نه یک شبیه‌سازی؟ این مشکل زمانی جدی می‌شود که تعداد زیادی از انسان‌ها در این شبیه‌سازی باشند.نیک بوستروم، فیلسوفی است که در مورد این مشکل مطالعات بسیاری داشته و در صدد حل آن است. وی چهارچوبی را برای فکر کردن در مورد این مشکل در نظر می‌گیرد. وی می‌گوید برای حل این مشکل ما ناچار هستیم که یکی از این سه احتمال را صحیح فرض کنیم.اول این‌که انسان‌ها و نسل‌های تکامل یافته‌ی آن‌ها پیش از آن‌که به فناوری شبیه‌سازی دست پیدا کنند، منقرض می‌شوند. دوم این‌که نسل‌های آینده تمدن بشری علاقه‌ی اندکی به ساخت فناوری شبیه‌سازی دارند. سومین احتمال که شاید ترسناک‌ترین هم باشد، این است که خود ما بخشی از یک شبیه‌سازی بزرگ هستیم. شاید احتمال سوم درست باشد؛ برای آن‌که همه چیز برابر باشد، به نظر می‌رسد که یک تجربه‌ی آگاهانه، یک تجربه‌ی شبیه‌سازی شده است.مطمئناً نیک بوستروم، تنها شخصی نیست که امکان مجازی بودن زندگی ما را بررسی می‌کند؛ اما ماهیت پیشنهادی وی برای شبیه‌ساز، بسیار متفاوت است. علاوه بر عقاید علمی و فلسفی پیرامون این موضوع، ایده‌ی شبیه‌سازی بودن آگاهی انسان یک عنصر علمی تخیلی نیز به شمار می‌رود. بگذارید عناصر علمی تخیلی را با فیلم ماتریکس، محصول سال ۱۹۹۹ شروع کنیم که در نوع خود یک انقلاب بود. در این فیلم، جهانی که می‌شناسیم، یک شبیه‌سازی رایانه‌ای است که به گونه‌ای طراحی شده تا مغز انسان‌ها را مشغول نگه دارد و از فعالیت‌های شیمیایی و الکتریکی بدن انسان‌ها، به عنوان منبع انرژی برای ماشین آلات استفاده می‌شود. در ماتریکس، انسان‌ها این جهان را به صورت یک محیط واقعیت مجازی خارق‌العاده با تصاویری که نمی‌توان واقعیت یا ساختگی بودن آن‌ها را تشخیص داد، تجربه می‌کنند. با این حال، شبیه‌سازی ماتریکس دارای نواقصی بود و برخی از افراد می‌توانستند این نواقص را ببینند و افراد دنیای واقعی نیز می‌توانستند با هک ماتریکس، به درون آن نفوذ کنند.در این‌جا است که تفاوت‌های نظریه نیک بوستروم مشخص می‌شود. در تصویری که او از چیزها ارائه می‌دهد، کل جهان شبیه‌سازی شده است و فقط محدود به انسان نیست. هر جنبه‌ای از زندگی انسان، بخشی از کد است؛ ذهن ما، فعالیت‌های ما، دیدارهای ما، تعامل ما با یکدیگر و هر چیزی که فکر کنید، بخشی از این برنامه‌ی شبیه‌سازی است. با این حال بوستروم تأیید کرده که شبیه‌سازی زندگی، با تمام جزئیات و جنبه‌های آن، عملاً غیرممکن است و حتی به کمک قدرتمندترین رایانه‌ها نیز نمی‌توان چنین کاری را انجام داد.به عنوان مثال ما نیز امروزه شبیه‌سازی‌هایی را انجام می‌دهیم؛ اما در آن‌ها سطوح خاصی از جزئیات دیده می‌شود و دسترسی به تمام جزئیات، مورد نیاز نیست. شبیه‌سازی‌های ما در چهارچوب قوانین و مفروضات خاصی هستند و نیازی نیست که حتماً تمام جزئیات در آن‌ها وجود داشته باشد. قضیه وقتی جالب می‌شود که همین موضوع نیز در مورد جهان واقعی ما صدق کند.کتاب《آیا شما در یک جهان شبیه ساز رایانه ای زندگی می کنید》 که در سال ۲۰۰۳ به چاپ رسید، جمله‌ای تأثیرگذار و تأمل برانگیز نوشت:وقتی که شبیه‌ساز می‌بیند که یک انسان می‌خواهد مشاهده‌ای از جهان میکروسکوپی داشته باشد، آن‌گاه شبیه‌ساز خود را به گونه‌ای وفق می‌دهد که انسان بتواند جزئیات این جهان کوچک را نیز مشاهده کند. در واقع دامنه‌ی شبیه‌سازی می‌تواند با توجه به خواسته‌ها تغییر کند.اگر این چنین باشد، برنامه‌ی شبیه‌سازی شده‌ای که ما درون آن هستیم، نیازی ندارد که تمام جزئیات را به صورت هم‌زمان داشته باشد. اگر چنین نیازی وجود داشت، شما با چشمان غیر مسلح می‌توانستید اعماق جهان‌های میکروسکوپی را هم مشاهده کنید. این چنین است که شبیه‌ساز نیازی ندارد تمام بخش‌های یک کهکشان را با جزئیات کامل به نمایش بگذارد؛ اما اگر انسان بخواهد در مورد کهکشان تحقیق کند، آن‌گاه شبیه‌ساز، داده‌های لازم را برای نشان دادن آن بخش از جهان فراهم می‌کند. در واقع، تا نیازی نباشد، خبری از نمایش تمام جزئیات نیست. حتی انسان‌ها نیز لازم نیست که همیشه با تمام جزئیات شبیه‌سازی شوند؛ زیرا آگاهی ذهنی ما از «خود»، با توجه به شرایط، متفاوت است. به عنوان مثال ما نیازی نداریم که زبانمان همواره آگاه باشد و بداند که چه بگوید.تصویری از نسخه شبیه‌سازی شده شبکه‌های کیهانیجدای از این مفاهیم فلسفی، فرضیه شبیه‌سازی می‌تواند به حل برخی از مشکلات علمی کمک کند. همان‌طوری که می‌دانید، سیاره‌های زمین‌سان زیادی در این جهان هستند و نمی‌توان گفت که زمین یک نمونه‌ی منحصر به فرد است. این سیارات به حدی زیاد هستند که اگر تمدن‌هایی در آن‌ها شکل گرفته باشند، می‌توانند سفرهای میان ستاره‌ای انجام دهند. متأسفانه ما تا به امروز هیچ یک از این تمدن‌ها را مشاهده نکرده‌ایم و همین موضوع، پرسشی اساسی را در ذهن ما ایجاد کرده است: «بیگانه‌های فضایی کجا هستند؟». اگر فرض کنیم که ما در یک شبیه‌سازی هستیم، آن‌گاه ممکن است که بیگانه‌های فضایی وجود نداشته و بخشی از این برنامه‌ی شبیه‌سازی نباشند. در واقع، یک تمدن ساکن یک سیاره، تمام چیزی است که به سرعت شبیه‌سازی می‌شود و هیچ‌گونه مشکل ظرفیتی نیز از نظر رایانش به وجود نمی‌آید.به طور مشابه، ممکن است دلیل شکست فیزیکدانان در یافتن نظریه‌هایی یکپارچه از تمام نیروها، عدم توانایی شبیه‌سازی در ارائه‌ی چنین چیزی باشد. فرضیه شبیه‌سازی، می‌تواند حتی مشکل «تنظیم» را نیز حل کند: اجزای جهان ما اجازه‌ی پیدایش حیات را می‌دهند؛ اما تغییر هر یک از آن‌ها به کیهانی بی‌ثمر منجر می‌شود. یک جهان شبیه‌سازی شده، ممکن است برای رشد شرطی حیات طراحی شده باشد، یا این‌که نتیجه‌ی یک آزمایش موفقیت‌آمیز است که در جریان انجام آن، پارامترهای بسیاری بررسی شدند تا حیات ممکن شود. کیهان‌شناسان هم اکنون شبیه‌سازی‌هایی بسیار مشابه (هرچند ساده‌تر) از جهان را انجام می‌دهند تا ببینند کیهان ما چگونه از ابتدا تا کنون تکامل یافته است.نیک بوستروم در تصورات شبیه‌سازی خود، پا را فراتر گذاشته است و می‌گوید اگر در این شبیه‌سیازی که ما زندگی می‌کنیم ناگهان خطایی رخ دهد، مسئول برنامه می‌تواند مغزهای ما را پیش از آن‌که آگاه شوند و به ناهنجاری ایجاد شده پی ببرند و بدانند در یک شبیه‌سازی هستند، ویرایش کند. شاید مسئول شبیه‌سازی بتواند به هنگام رخ دادن خطا، چند ثانیه‌ای به عقب بازگردد و دلیلی که خطا را به وجود می‌آورد نادیده بگیرد. با این حال اگر این شبیه‌سازی که زندگی واقعی ما در آن قرار گرفته دارای قابلیت تصحیح خطای آنی باشد، می‌تواند حداقل برای ما آزار دهنده باشد و تمام تجارت علمی و سرمایه‌گذاری‌هایی که روی علم می‌شود را زیر سؤال ببرد. چرا شبیه‌ساز نمی‌تواند از روی هوی و هوس قوانین فیزیک را تغییر دهد؟ چه چیزی مانع او می‌شود؟ اگر این چنین بود احتمالاً برنامه‌نویس این شبیه‌ساز به شخصی مخرب تبدیل می‌شد که هیچ‌گاه نیز قابل شناسایی نیست.بازی Grand Theft Auto 5 یکی از بهترین شبیه سازی‌هایی است که ما ایجاد کرده‌ایم. در این بازی انسان‌های زیادی زندگی می‌کنند.بوستروم علاقه‌ی زیادی دارد که اصرار کند ما در یک برنامه‌ی شبیه‌سازی زندگی می‌کنیم؛ اما دانشمندان دیگری نیز که با این مشکل مواجه شده‌اند، مجموعه پاسخ‌های متفاوتی دارند که می‌توانند ارائه کنند. تضاد اولیه دانشمندان با بوستروم این است که آن‌ها معتقدند یک حقیقت علمی را باید با آزمایش‌ها و مشاهدات محک زد و به سادگی چیزی را نپذیرفت. در مورد این‌که بخواهیم پی ببریم در یک شبیه‌ساز قرار گرفته‌ایم یا خیر، تنها چند چیز هستند که می‌توانیم از آن‌ها استفاده کرده و این موضوع را آزمایش کنیم.نخست، اگر ما در یک شبیه‌ساز زندگی می‌کنیم، باید یکسری قوانین شناخته شده وجود داشته باشند که فقط و فقط از آن‌ها پیروی می‌شود و هرگونه تغییری که می‌توان در آن‌ها اعمال کرد، نسبتاً کوچک است. این مجموعه قوانین، بر اساس رویکردهای علمی ما در طول قرن‌ها شناخته شده و تغییر می‌کنند. در واقع، فرضیه شبیه‌سازی دارای قدرت توضیحی بالقوه‌ای است. دلیل این‌که جهان ما حتی از قوانین بسیار کوچک نیز پیروی می‌کند این است که بر این اساس برنامه‌ریزی شده است؛ هر تغییری که در برنامه ایجاد شود، شبیه‌ساز هم به همان شکل اجرا می‌کند. سال ۲۰۱۱ را به یاد دارید؟ در آن زمان اعلام شد که نوترینوها با سرعتی بیشتر از نور حرکت می‌کنند؛ اما در واقع برنامه یک خطا داشت و ما چیزی را بر اساس آن خطا اندازه گرفتیم و تمام نتایج با اشکال مواجه شدند. سپس مشکل شناسایی و فوراً برطرف شد. در حال حاضر هیچ دلیلی وجود ندارد که فکر کنیم دستیابی به سرعتی فراتر از سرعت نور، واقعی بوده است؛ زیرا توضیحی برای آن ناهنجاری یافتیم و ایده‌ی جدیدی پذیرفته نیست. حد سرعت نور یکی از همان برنامه‌های اساسی شبیه‌ساز ما است.شاید این هم دلیلی باشد که بگوییم در شبیه‌سازی هستیم؛ اما در واقع این از تصورات ما سرچشمه می‌گیرد. واقعیت این است که در این کیهان قانونمند، هیچ سرنخ محکمی وجود ندارد که صد در صد این اطمینان را به ما بدهد که در یک شبیه‌ساز زندگی می‌کنیم. اگر این پروژه‌ی شبیه‌سازی به اندازه‌ای خوب طراحی شده باشد که هیچ‌گونه سرنخ و نشانه‌ای برای پی بردن به ماهیت خود بر جای نگذاشته باشد، آن‌گاه هر آزمایشی که ما انجام دهیم تا بفهمیم در یک شبیه‌ساز زندگی می‌کنیم یا خیر، نتیجه‌ای مشابه و یکسان خواهد داشت. این آزمایش با تمام آن چیزی که تا کنون انجام داده‌ایم تفاوت دارد. در این سناریو، هیچ راهی وجود ندارد که ما از آن استفاده کنیم و بگوییم در یک جهان مجازی زندگی می‌کنیم یا خیر؛ فرقی نمی‌کند که فلاسفه در این خصوص چه اعتقادی دارند، واقعیت این است که گفته شد.شاید ما در یک شبیه‌سازی زندگی کنیم؛ اما اثبات وجود یک جهان مجازی، مانند وجود خدا است. گفته می‌شود خدا مانند انسان‌ها موجود نیست؛ وجود است. شاید پی بردن به این مسائل بر زندگی بسیاری از انسان‌ها تأثیری داشته باشد؛ اما این‌که نمی‌دانیم در یک شبیه‌ساز هستیم یا نه، تأثیری بر زندگی ما ندارد.ما باید در کنار دیگر امورات زندگی، گاهاً این را هم در نظر بگیریم که ممکن است در یک شبیه‌ساز باشیم؛ اما قوانینی که این شبیه‌ساز را اداره می‌کنند، با قوانینی که بر دنیای برنامه‌نویس‌های آن حاکم است، تفاوت دارند. دانشمندان همواره مدل‌های شبیه‌ساز جدیدی را ایجاد می‌کنند که ممکن است بادنیای واقعی تطابق نداشته باشند؛ اما این مدل‌ها به آن‌ها کمک می‌کنند تا نظریه‌ها را بهتر درک کنند. اگر چنین شبیه‌سازی، یک مقلد ناقص باشد، آن‌گاه مکان‌هایی وجود دارند که کدهای کامپیوتری حضور شبیه‌ساز را نشان می‌دهند. اگر جهان ما نیز همانند شبیه‌سازی‌های انجام شده توسط دانشمندان هسته‌ای، یک شبیه‌ساز عددی باشد، آن‌گاه مطمئناً نقطه‌ای وجود خواهد داشت که در آن، ‌ساده‌تر شدن برنامه با پیش‌بینی‌های فیزیک بنیادین در تضاد است.هسته‌ی اتم را در نظر بگیرید. هسته از پروتون و نوترون ساخته شده است که خود این‌ها هم از کوارک ساخته شده‌اند. شناخت نیروی قدرتمند هسته‌ای که تمام این مجموعه را در کنار یکدیگر نگه می‌دارد، امری ضروری است؛ اما ذرات آزادی همچون الکترون‌ها که تعاملات پیچیده‌ای دارند، بر هیچ نظمی استوار نیستند و از چیزی پیروی نمی‌کنند و برای فیزیکدانان محاسبه‌ی تعاملات میان بیش از دو ذره در یک زمان، به خصوص زمانی که انرژی‌های بالا در هسته هستند، کاری بسیار دشوار است.</description>
                <category>saeid dehghan</category>
                <author>saeid dehghan</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 17:33:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخش هایی از سخنرانی ج.د.کامران درباره نیهیلیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@saeiduniverse/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%AC%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%85%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%DB%8C%D9%87%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-u3mphuwiebme</link>
                <description>بخش هایی از سخنرانی ج.د.کامران درباره آلبر کامو و نیهیلیسم انجمن فلسفی آگورا نیهیل : کیفیت منفی کیفیت منفی اراده به قدرتنیهیلیسم در بنیاد : به معنای غلبه ی منفی بر زندگی است.ارزش منفی یا همان بی ارزشی در بنیاد آن آشکار می شود.ظلم خود را به اسم عدالت غالب می کندزور خود را به عنوان قدرت غالب می کند(بی ارزشی ارزش ها)در زندگی به آن واکنش و ارتجاع گفته می شود.نیهیلیسم واکنش ارتجاعی به عالم ارزش ها و ارزش های والا به عالم ارزش ها و ارزش های والا نیز پرخاش کرده و آن ها را مثل خوره از درون نابود می کند.که در اصطلاح، نیچه به آن کینه یا تخم کینه می گوید.که مانند سم به جان سالم می افتد و آن را بیمار کرده و از درون نابود می کند.و ارزش زندگی و شاد بودن و بشاش بودن را از انسان می گیرد.انسان را تُهی و به یک پوسته خالی بی جان و یک مُرده متحرک تبدیل می کند.نیهیلیسم با حرف های پوچ و بی مقصد، می تواند هر چیزی را هیچ کند.به بیان دیگر نیهیلیسم هر چیزی را به یک بُعد می آورد و آن را نزول می دهد.و به هرچیزی خط پوچی و بی معنایی می دهد.نیهیلیسم توانایی و قدرت آفرینش و خلق کردن نداردبلکه تنها هرچیزی را نیست و نابود می کند. آلبر کامو بیان می کند : ابزورد (Absurd) آخرین جلوه ی بروز نیهیلیسم است.&quot;ابزورد&quot; درد و رنج را نیز پوچ کرده و آن را در حالت بی تفاوتی و خنثی فرو می برد.اگر دو قطب را برای زندگی انسان در نظر بگیریم، یکی قطبی که در اوج و به جهت و سمت و سوی بالا باشد لذت، خودشکوفایی، شادی، قدرت، و پرمعنایی و قطبی دیگر که در دره ها و پوچی و سیاهی و بی معنایی و مرگ باشد، &quot;ابزورد&quot; هر دو قطب را نابود و پوچ می کند‌.نیچه در کتاب اراده معطوف به قدرت بیان می کند :والاترین ارزش ها، خودشان، خودشان را بی ارزش می کنند.اخلاق باعث فساد است فساد از اخلاق، که یک ارزش والا باشد، به وجود می آید.وقتی ارزش ها بی ارزش می شوند، خودشان روی خودشان سقوط می کنند.در واقع خودشان، خودشان را خلع سلاح می کنند.نیچه از فریب و برچسب دروغ زدن منزجر است :دروغ گفتن درباره آنچه که درستی آن را می دانیم و از درست بودن آن آگاه هستیم که خود این نیز، ریشه در زندگی در زیر سایه دیکتاتوری دارد.در زندگی هیچ هدف نهایی و غایی ای وجود ندارد به اصطلاح هیچ آخری وجود ندارد.اگر بپرسید : چرا ؟ پاسخ این است که : پاسخی نداردارزش یک کالا است،کالا (Goods) : این کالا هستنده ای است که یک ارزش خاص دارد.کالا زمانی کالا است که بر زمین (Ground)، استوار باشد و بر مبنای آن است که ارزش آن، ارزشی را به یک Object می دهد.به این معنا که هیچ چیز در نمود واحد و به تنهایی مفهومی به نام اهمیت و ارزش برای آن وجود نداردیک چیز تنها زمانی دارای اهمیت و ارزش است که در ارتباط با چیز های دیگر باشد.نیچه ارزش ها را علت نیهیلیسم می داند و این بر عکس سنت است.پویایی : زندگی یک تصویر ساکن دارای سکون مطلق نیست.بلکه پویاست و پویایی ماهیت و فطرت آن است.نیهیلیسم خود و ضد خود را نیز رَد می کند.نیهیلیسم صفت منفی را به بودن تحمیل می کند.تفکر انقلابی، مهندسی کردن است.مانند مهندسی که برای ساخت چیزی، ابتدا آن را ویران می کند.نیهیلیسم با خلاقیت مشکل دارد.Courage + Intelligence = Strengthشهامت و شعور باید موازی یکدیگر باشند.نیچه بیان می کند : شجاعت، خشونت نیست.وقتی شجاعت و هوش به جنگ یکدیگر می روند، نتیجه آن است که : فضیلت کلاسیک به رذیلت تبدیل می شود.چون یکدیگر را بی معنا می کنند.دیگر نه Courage مفهوم خود را دارد و نه Intelligence مفهوم خود را. به واسطه ی خشونت است که خرد به جنون تبدیل می شود.هر خردی که ابزار آن خشونت است، بدون شک از جنون سَر در می آورد.انقلاب در پی حذف کسی است اما طغیان گر در پی حذف کسی نیستبلکه بیان می کند : من طغیان می کنم من کاری ندارم که این طغیان یک جامعه را عوض می کند یا خیر.در طغیان من، که هستی من است، یک &quot;ما&quot; خلق می شود.نیچه می گوید : خدا مُرده است.حال، این انسان خلاق است که خلاقیت وی می تواند آن جای خالی را پُر کند.این خلاقیت و نیروی زنده، تولدی دیگر است.به عنوان مثال یک شاعر یا یک نقاشفقط &quot;یک اثر&quot; خلق نمی کند بلکه تا آخر عُمر به دنبال آن هنر می رود.  و تنها جوابی که برای این خصلت انهدامی نفی که در نیهیلیسم هست، خلاقانه زندگی کردن است.به جای خرد ابزاری، شاعرانه بر روی زمین زندگی می کند.اما حال، به جایی رسیدیم که فلسفه هم دیگر فلسفه نیست.&quot;دانش&quot; به یک کالا تبدیل شده است.شما می توانید با پول بیشتر، دانش پُر پرستیج تری بخرید با پول کم تر مدرک تان را از یک دانشگاه فقیرتر بگیرید.شما می توانید با همان کینه دوزی یک دزد، دانش را بدزدید و می توانید با مهارت یک تاجر دانش را بفروشیدو می توانید مانند یک انسان کاملا خشک و بی احساس، هیچ دانشی روی شما تاثیری نداشته باشد.شما می توانید در عین حال که یک نژادپرستِ تا مغز استخوان نژادپرست هستید، یک دندانپزشک بی نهایت عالم باشید.این واقعیت زمان ماست.&quot;ابزورد&quot; یعنی این.ما در حال حاضر در جهانی زندگی می کنیم که وضعیت بسیار عجیبی دارد.نمی توانیم با قطعیت از چیز ها صحبت کنیم.انسان اگر بتواند تعادل میان &quot;شجاعت&quot; و &quot;شعور&quot; را حفظ کند، می تواند از &quot;جنون&quot; جلوگیری کند.</description>
                <category>saeid dehghan</category>
                <author>saeid dehghan</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 16:33:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در انتظار گودو</title>
                <link>https://virgool.io/@saeiduniverse/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D9%88%D8%AF%D9%88-dxdmofauzezu</link>
                <description>گودو نماد هدف نهایی و معنای اصلی و هستی معنا است که انسان در طول زندگی برای یافتن آن زجر می کشد و به دنبال آن می گردداما آن معنا هیچ وقت پیدا نمی شود و تقلای انسان سرانجام بیهوده واقع می شود هر دو کاراکتر اصلی نمایشنامه (ولادیمیر و استراگون) در انتظار فردی به نام گودو هستند که برای هردو آن ها آشناست.صحنه ما بیابانی برهوت است که در آن فقط یک درخت خشک و پوسیده قرار دارد درخت می تواند نماد امید حرکت به سمت معنای زندگی باشد که چون انسان هیچ وقت به اصطلاح: به تَه چیزی رسیدن و بیابانی برهوت که نمادی از عادات و تفکرات و ساختاری جبری است که در این جهان برای انسان تعریف شده زیرا پوچ گرایان انسان را موجودی می دانستند که مجموعه ای از تفکرات، باور ها، غرایز و گرایشات که عواملی جبری هستند، او را محدود کرده و او امیدی پوچ برای رسیدن به آخر زندگی و هدف نهایی زندگی دارد ولی این امید و تقلا عبث مطلق است.زیرا زندگی اساسا هیچ معنا و هدف نهایی ای ندارد.زیرا صحنه تغییر نمی کند و سکونی ابدی دارد.درباره نام نمایشنامه نیز همینطور : در انتظار گودو انتظار : امید بشر برای کشف و پیداکردن معنای زندگیگودو : هدف نهایی و معنایی که بشر در جستجوی آنست.که نام نمایشنامه درواقع کُل نمایشنامه را در بر می گیرد.در سینما، استنلی کوبریک را می توان به جرات از کارگردانان نمادگرا نام برد.در فیلم ۲۰۰۱ ادیسه فضایی ما در سکانس اول با توده ای از انسان های نخستین مواجه می شویم که در حال خوردن گوشت و استخوان حیوانات هستندکه ناگهان متوجه حضور چیزی عجیب می شوند ستونی بسیار بزرگ و بلند که انتهای آن قابل مشاهده نیست و در سکانس پایانی فیلم که کوبریک اوج پیشرفت و تکنولوژی بشر را نشان می دهد، باز آن ستون را می بینیم که آن ستون نماد سوال های بی نهایت و ناتمام بشر است. سوالاتی که موجب بوجود آمدن انگیزه در انسان برای حرکت به سمت یافتن پاسخ آنها می شود و باعث پیشرفت علم و تکنولوژی می شود.در فیلم پرتقال کوکی (فیلم شخصیت محور) (فیلمنامه خطی) نیز می توان به لباس های فوق العاده کاراکتر اصلی اشاره کرد چکمه سیاه می تواند نماد سرکوب بیضه بند نماد شور و شوق کاراکتر برای تجاوز و آزار جنسی و لذت سادیسمی او از تجاوز و خشونت نام برد.همچنین کوبریک در پایان فیلم که الکس (کاراکتر اصلی)  پس از بستری در بیمارستان و پشت سر گذاشتن دوره های درمانی بر مبنای اصل شرطی سازی، دوباره به خوی اصلی و ذاتی اش باز می گردددر پایان رنگ های فیلم تغییر کرده و رنگ به روی رنگ قرمز باز می گردد که کوبریک به نوعی با توجه به روانشناسی رنگ، بیان می کند کاراکتر در مقابل جامعه ای که در آن قرار دارد روندی را طی می کند و فراز و نشیب هایی را تجربه می کند رفتار کاراکتر تغییر می کند ولی ذات و سرشت او پایدار است. زمان در نمایشنامه در انتظار گودو مُرده است.در واقع ما زمانی نداریم و نمی دانیم در دیروز هستیم یا فردا مفهوم زمان در این نمایشنامه از بین رفته است.کاراکتر ها : دیالوگ هایی که میان کاراکتر ها رد و بدل می شود انعکاسی از بعد پوچی و بیهودگی و بی هدفی آنهاست.در انتظار گودو از بعدی دیگر کمدی است.در واقع مواجه انسان با این وضعیت رنج آور از جهتی دیگر تمسخر آمیز استدر واقع وضعیتی گروتسک را می آفریند که ما در عین حال که رنج بشر برای یافتن معنا و پاسخ را درک می کنیم در عین حال به ناتوانی و عجز وی از این وضعیت خنده ای تمسخر آمیز بر لب می آوریم تلاش عبث برای یافتن معنا.</description>
                <category>saeid dehghan</category>
                <author>saeid dehghan</author>
                <pubDate>Mon, 06 Apr 2020 01:41:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معنا درمانی یا لوگو تراپی</title>
                <link>https://virgool.io/@saeiduniverse/%D9%85%D8%B9%D9%86%D8%A7-%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DB%8C%D8%A7-%D9%84%D9%88%DA%AF%D9%88-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D9%BE%DB%8C-t2blsvuakqok</link>
                <description>معنا درمانی یا لوگو تراپی  داستان پیدایش لوگوتراپی  دکتر فرانکل مدت زیادی در اردوگاه کار اجباری اسیر بود. پدر، مادر، برادر و همسرش یا در اردوگاه جان باختند یا به کوره های آدم سوزی سپرده شدند. همه ارزش هایش نادیده گرفته شده بود؛ از گرسنگی، سرما و بی رحمی رنج می برد و هر لحظه در انتظار مگر بود، اما زنده ماند و معنادرمانی ای که او به جهانیان معرفی کرد، امروزه یکی از پرکاربردترین روش ها در درمان بیماران است و کلینیک های «لوگوتراپی» که امروزه در بسیاری از سرزمین ها با الگوبرداری از پلی کلینیک شناخته شده عصب شناسی او در وین آغاز به کار کرده اند، شهرت جهانی دارند، اما او به راستی چگونه زنده ماند؟ پیام چنین روانکاوی که خودش با جنان شرایط خوفناکی رو به رو بوده، قطعا خواندنی است. ریشه پریشانی ها از نظر فرانکل  فرانکل ریشه پریشانی و اختلال را، ناتوانی بیمار در پیدا کردن معنا و مسوولیتی در زندگی خود می داند و برخلاف فروید که بر «ناکامی» در زندگی جنسی تاکید دارد، فرانکل بر «ناکام» در «معناخواهی» تاکید می کند. البته یکی از ویژگی های دیدگاه فرانکل این است که هرگز فروید را رد نمی کند، بلکه روش خود را بر آنچه او انجام داده، بنا می کند.  در لوگوتراپی، سعی بر این است که فرد بتواند معنایی برای رنج بیهوده خود بیابد. هسته مرکزی این است: «اگر زندگی کردن رنج بردن است، برای زنده ماندن باید ناگزیر معنایی در رنج بردن یافت.» اما هیچ کس نمی تواند این معنا را برای دیگری بیابد. هر کس باید معنای زندگی را خودش پیدا کند و مسوولیت آن را بپذیرد. اگر کسی موفق به این کار شود، با وجود همه تحقیرها و رنج ها به زندگی ادامه می دهد. در اردوگاه کار اجباری ای که فرانکل در آن اسیر بود، هر حادثه ای موجب می شد زندانی کنترل خود را از دست بدهد. همه هدف های عادی زندگی از فرد گرفته می شد.  فرانکل به عنوان یک «روان درمانگر» می خواست بفهمد چگونه می توان در بیمار این حس را برانگیخت که به خاطر موردی، مسوول زندگی است، هر چند در بدترین شرایط قرار گرفته باشد! خاطرات فرانکل  فرانکل دریافته بود کسی که دیگر معنایی در زندگی اش نمی یافت و هدف و مقصودی نداشت، دیگر قادر به ادامه زندگی نبود. در چنین مرحله ای آنچه که فرد واقعا به آن نیاز داشت، تغییر ریشه ای در نگرش و طرز تفکر به زندگی بود.  مشکل اینجا بود که معنای زندگی نزد افراد مختلف و حتی لحظه به لحظه، به شکل متفاوتی بروز می کند و به همین دلیل تعریف معنای زندگی و تجویز یک فرمول، برای همه ممکن نیست و هیچ فرد یا هیچ سرنوشتی را نمی توان با فرد یا سرنوشت دیگری مقایسه کرد. هیچ موقعیتی تکرار نمی شود و به هر موقعیتی باید پاسخ متفاوتی داده شود.  واقعیت این بود که در آن اردوگاه افراد واقعا رنج می کشیدند، مثل خیلی از افرادی که در زندگی رنج و دردی حقیقی را تجربه می کنند، پس در چنین شرایطی، کاهش دادن یا سبک کردن رنج ها از راه نادیده گرفتن آنها، با تصورات واهی و خوش بینی ساختگی، بی فایده است.  اینجا بود که معنادرمانی، به عنوان تنها روش موثر وارد عمل می شد. فرانکل به طور مثال دو مورد را در خاطراتش ذکر می کند که امکان داشت به خودکشی بینجامند. هر دو زندانی از قصد خودکشی صحبت کرده بودند و هر دو علت خودکشی را همان جمله معمول که «دیگر انتظاری از زندگی ندارند» می گفتند.  در هر دو مورد باید به آنها تفهیم می شد که هنوز هم زندگی از آنها انتظار داشت و چیزی در آینده در انتظارشان بود. فرانکل پی برده بود که یکی از این دو زندانی فرزندی داشت که در انتظار او بود، فرزندی که او به حد پرستش دوستش داشت. فرد دوم مرد دانشمندی بود که چند کتاب نوشته بود و باید آنها را به پایان می برد. هیچ کس دیگری نمی توانست جای این دانشمند را پر کند، همان طور که هیچ کس نمی توانست جای آن پدر را برای فرزند پر کند.  پیدا کردن این معنای یکتا و یگانه که هر فرد را از دیگری ممتاز می کند، نقطه عطف لوگوتراپی است، همان موردی که به هستی او معنا می بخشد. مردی که به مسوولیت خود در برابر یک انسان که مشتاقانه در انتظار اوست یا در برابر یک کار ناتمام، آگاه است، هرگز نخواهدتوانست دست به خودکشی بزند. درواقع، کسی که «چرای» هستی اش را می داند، توان آن را خواهدداشت که با هر «چگونه ای» کنار بیاید.  اگر پذیرفتن اتفاقات برای افراد خالی از هرگونه معنایی باشد، به راحتی به آدم هایی منزوی، افسرده و منفعل تبدیل می شوند اما اگر همین افراد قادر باشند در اوج مشکلات، معنایی برای رنج ها و دردهایشان پیدا کنند، آن گاه از این رنج و درد صدمه نمی بینند و پذیرش این حالت با افسردگی همراه نمی شود.  همه ما در زندگی گرفتار شرایطی می شویم که خود به وجود آورنده آن نبوده ایم؛ بیماری، مرگ یک عزیز یا... درست است که در به وجود آمدن آنها آزاد نبوده ایم، اما قادریم در مقابل این مصایب، خودمان تصمیم بگیریم که تسلیم شویم یا در مقابل آن بایستیم. درواقع، انسان باید در هر لحظه از زندگی اش بداند که زیر سلطه شرایط قرار ندارد، بلکه این شرایط است که مطیع عزم او است.  انسان با خلق معنا ثابت می کند که ارزش و توانایی تحمل رنج هایش را دارد و با این کار شایستگی پیدا می کند که در مقابل سرنوشت زانو نزد و آن را به سمت و سوی درستی هدایت کند.       روش و فنون معنادرمانی  هدف معنادرمانی این است که بیمار را برای کشف معنای منحصر به فرد زندگی اش توانا کند. معنادرمانی حدود اختیارها و آزادی های بیمار را برایش ترسیم می کند. درمانگر معتقد به معنادرمانی می کوشد به مراجعش کمک کند که در زندگی خود هدف و منظوری را جست و جو کند، هدف و منظوری که تنها متناسب او و برای او معنا داشته باشد و به این ترتیب مراجع را متعهد انجام کاری می کند که مسوولیتش را پذیرفته است.4 فن معنادرمان‌بخش عمده از این قرارند:  قصد متناقض: در اینجا سعی می شود درمانجو از نشانه ها فاصله بگیرد؛ یعنی بین خودش و علائم فاصله ایجاد کند، بنابراین اگر بیمار از علائم فرار نکند و به استقبال آنها برود، شاهد از بین رفتن علائم روان آزردگی خواهیم بود. بازتاب زدایی: در این فن از درمانجو خواسته می شود به مسائل خود دوباره توجه کند و جنبه های هرچه مثبت تر زندگی خود را مدنظر قرار دهد. تصحیح نگرش ها: این فن بر تغییر مجدد چارچوب نگرش ها از منفی به مثبت تاکید دارد. فنون فراخوانی: 3 فن پیشین وقتی موثرتر خواهندبود که درمانگر قدرت مبارزه جویی روح انسان را به کمک می طلبد. درمانگر در این فن قدرت تلقین را مورد استفاده قرار می دهد و به شکل مستقیم از درمانجو می خواهد برای تغییر مثبت شرایط فعلی به خود تکانی بدهد. فن فراخوانی، اغلب داشتن موضع قهرمانانه در برابر رنج بردن را توصیه و اعتماد به شکوه، آزادی، مسوولیت، جهت گزینی معنایی و توان تغییر مثبت را در درمانجو تقویت می کند.  اگر انسان این دستورالعمل را سرمشق رفتار خود قرار دهد که «همواره چنان رفتار کن که گویی بار دومی است که زندگی می کنی و طوری عمل کن که به نظر آوری بار اول که در آن مورد عمل کردی، بسیار اشتباه عمل کرده بودی» احساس مسوولیت شگرفی پیدا خواهدکرد. •    لغت معنادرمانی یا لوگوتراپی به واژه یونانی «لوگوس» باز می گردد. واژه لوگوس به معنای اراده پروردگار یا معنا است. براین اساس و بنا به گفته ویکتور فرانکل، معنادرمانی عبارت است از «درمان از رهگذر معنا یا شفابخشی از رهگذر معنا» یا «روان درمانی متمرکز بر معنا».  دکتر فرانکل در 26 مارس 1905 میلادی در شهر وین دیده به جهان گشود و پس از طی تحصیلات مقدماتی وارد دانشگاه شد و در همان شهر در سال 1930 میلادی دانشکده را به پایان رساند، اما در سال 1942 میلادی حوادثی برای او رخ داد که زندگی شخصی و حرفه ای اش را به کلی تحت تاثیر قرار داد.  در آن سال او به دست نازی ها اسیر شد و در حالی که 37 سال داشت سیر و سفری را در دنیای پر از کابوس اردوگاه آغاز کرد. اما با همه رنج و مشقتی که متحمل شد، با معرفتی عمیق از اردوگاه بازگشت. معرفت نسبت به اینکه انسان ها در هر حال و وضعی در انتخاب اعمال خود مختارند، حتی در تاریک ترین لحظات، همیشه می توان نشانه ای از آزادی معنوی و پاره ای از استقلال خود را حفظ کرد.  فرانکل پی برد که انسان ها می توانند هر چیز ارزشمندی را از دست بدهند، مگر یک چیز؛ آزادی انتخاب و شیوه برخورد یا واکنش نسبت به سرنوشت و آزادی برگزیدن راه خود. فیلمی درباره معنی درمانی  «پاپیون» فیلمی است که براساس رمانی واقعی از «هنری چاریر» با بازی «استیو مک کویین» و «داستین هافمن» ساخته شده و در بخش بهترین موسیقی متن نیز نامزد جایزه اسکار شده است. این فیلم با بازی های زیبای (استیو مک کویین) در نقش «هنری پاپیون» و  «داستین هافمن» در نقش «لوییس دگا»، بی تردید از به یادماندنی ترین فیلم های تاریخ سینماست و یکی از بی نقص ترین آثار اقتباسی تاریخ سینما محسوب می شود.  در پاپیون نخستین نکته ای که توجه تماشاگر را جلب می کند، داستان جذاب زندگی «هنری شاریر» است که وی آن را براساس زندگی خودش در کتاب «پاپیون» به نگارش درآورده است. او قربانی یک دسیسه نامعلوم شده و به اتهام قتلی که مرتکب آن نشده، به حبس ابد با اعمال شاقه در یکی از مستعمرات فرانسه محکوم شده است.       شخصیت «هنری» و نام خاص و جذابش «پاپیون»- که آن را به سبب خالکوبی پروانه روی بدنش به دست آورده است- از معصومیت، آزادگی و آزادی خواهی او خبر می دهد. نکته دیگری که توجه بیننده را جلب می کند، موسیقی اعجاب انگیز فیلم است. جاری بودن این موسیقی دلنشین در لحظه لحظه های فیلم ما را وادار می کند با ابراز احساسات هنرمندانه و سرشار از عاطفه این آهنگساز بزرگ همراه شویم.  «پاپیون» تا پای جانش برای اثبات حقانیت آزادی بشر می جنگد، اما «دگا» خسته از تلاش بی حاصل، به ماندن در حصر رضایت می دهد. «پاپیون» به دریای آزادی می پیوندد و «دگا» به ناچار و ناامید از فردا، در زندان خویشتن باقی می ماند. «پاپیون» شخصیتی است که هیچ چیز نمی تواند عشق او را به آزادی از بین ببرد. در حقیقت، «پاپیون» اثری است که به ستایش وجود معنا در زندگی می پردازد.  سکانس ملاقات «پاپیون» با «دگا» در جزیره و هراس اولیه دگا از دیدن «پاپیون» و فرار او به سمت کلبه اش، همراه با موسیقی پرمفهوم فیلم یکی از به یادماندنی ترین سکانس های تاریخ سینماست.  در سکانس پایان فیلم، پاپیون که نهایت ناامیدی بشر را می رساند، لبه صخره می نشیند و به این موضوع می اندیشد که چرا موجه دریا قایقی را که ساخته بود، نابود کرد، او به موجه ها نگاه می کند! نگاه می کند و نگاه می کند و در نهایت متوجه می شود که همان موج باعث آزادی او پس از سال ها اسیری خواهدشد. آیا روزی فرا می رسد که ما هم به اشتباهات زندگی مان این گونه بنگریم؟</description>
                <category>saeid dehghan</category>
                <author>saeid dehghan</author>
                <pubDate>Sun, 05 Apr 2020 22:37:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اگزیستانسیالیسم</title>
                <link>https://virgool.io/@saeiduniverse/%D8%A7%DA%AF%D8%B2%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85-ndoahs9f1sry</link>
                <description>اگزیستانسیالیسم یا هستی گرایی، باور به اصالت وجود و اصالت هستی استاگزیستانسیالیسم در لغت از کلمه ی Exist به معنای وجود می آید. اگزیستانسیالیسم بیان می کند انسان باید خود در زندگی اش معنا خلق کند و هدفی را بیافریند و در جهت رسیدن به آن تلاش کند.انسان در مقابل زندگی و اهداف اش مسئول است.ژان پل سارتر در کتاب هستی و نیستی بیان می کند : وجود بر ماهیت مقدم است ابتدا &quot;بود&quot; پیدا می کنیم، سپس با دلهره ی اگزیستانسیالیستی امان روبرو می شویم.با وضع قوانین و سیستم ارزشی خودمان، خودمان باید تصمیم بگیریم که چه نوع زندگی ای را می خواهیم در پیش بگیریم یا این که صرفا ارزش های موجود در جامعه را بپذیریم و بر اساس آن ها زندگی امان را در پیش بگیریم   فیلسوفان اگزیستانسیالیست هستی انسان را به عنوان گونه‌ای متمایز از هستی دیگر هستندگان مورد دقت قرار می‌دهند و با دقت به این تمایز هستی انسان را وجود (به انگلیسی: Existence) می‌خوانند. آن‌ها می‌کوشند تا نشان بدهند که چه تفاوتی میان وجود یا بودن انسان در این دنیا با سایر شکل‌های هستی یافتنی است.«هر ماهیت تازه به خودی خود ارزشمند است». این گزاره‌ای است که مکتب اصالت وجود دربارهٔ تعریف مفهوم ارزش ارائه می‌دهد. به گونه‌ای که بر همین اساس در ادامهٔ عبارت فلسفی «من می‌اندیشم پس هستم» دکارت، آلبر کامو می‌گوید «من طغیان می‌کنم پس هستم».این عبارت علاوه بر پذیرش جمله‌ای که دربارهٔ ارزش مطرح شد، معنایی هم در خود دارد؛ اینکه همانند گذشتگان زیستن برابر با غیر اصیل زیستن است. هر انسانی که پا به عرصهٔ جهان می‌گذارد دارای ویژگی‌های ژنتیکی خاص و پیرامون منحصربه آن فرد است که در نتیجه این عوامل دارای شخصیت (آگاهی) منحصربه‌فرد می‌باشد. پس به خودی خود ارزشمند است. در این‌جا اشاره به تقدم وجود انسان بر ماهیتش و در حوزه اخلاق ارزش انسان را از عملکردش جدا کرده‌ایم. در اینجاست که ژان پل سارتر می‌نویسد «تمامی یک انسان از تمامی انسان‌ها ساخته شده و برابر همهٔ آن‌ها ارزش دارد و ارزش هر یک از آن همه با او برابر است.» و اکنون باید پاسخ این پرسش هم داده شود که یک گربه هم وقتی به دنیا می‌آید منحصربه‌فرد است پس چرا اصالت وجود گربه را مورد اهمیت قرار نمی‌دهیم؟ در پاسخ این پرسش یک بار باید به پروژهٔ دکارتی و بار دیگر به روانکاوی وجودی برنتانو رجوع کنیم. دکارت بر این باور بود که توانایی انسان در گزینش به دلیل‌های مختلف به معنای آفرینندگی انسان است. این آفرینش یعنی پدیدآوردن یا پی بردن به چیزی تازه که دارای ارزش والایی است.از سوی دیگر برنتانو در روانکاوی وجودی به این نتیجه می‌رسد که آگاهی گربه همیشه از ابژه‌های بیرونی است ولی آگاهی انسان علاوه بر ابژه‌های بیرونی بر خود نیز آگاه است که این آگاهی باعث تمایز آن از سایر موجودات می‌شود. اصول می‌توانیم چهار مفهوم بنیادین را در اگزیستانسیالیسم برجسته کنیم: امکان ناضرور یا تصادفی بودن هستی، آزادی، مسئولیت و اصالت. انسان دارای ماهیت پیشینی نیست که به فرض خدا یا طبیعت آن را ساخته باشند انسان همچون هر هستنده‌ای امری ممکن است و نه ضروری. خودش را می‌سازد و آزادانه میان گزینه‌های ممکن برمی‌گزیند. مسئول گزینش‌های خویش است و باید بتواند آنچه را که خود درست می‌داند بسازد. (و نه این که بنا به سرمشق همگان رفتار کند) و در این صورت کاری اصیل انجام داده‌است. طرح این نکته‌ها توسط سارتر از نگرشی هستی شناسانه آغاز شد که خودش آن را هستی‌شناسی پدیدار شناسانه نامید و در اصل استوار بود بر دستاورد فلسفی هایدگر. امکان ناضرور گفتن این که چیزی هست این پرسش را پیش می‌آورد که آیا آن چیز بنا به دلیلی خاص برای مثال بنا به ماهیت خودش هست یا نه. پاسخ مکتب اگزیستانسیالیسم از دید سارتر در متنی ادبی یعنی از طریق ذهن آنتوان روکانتن شخصیت مرکزی رمان تهوع بیان می‌شود آن لحظه فوق‌العاده بود. من آنجا بودم. بی حرکت و منجمد. غرق در جذبه‌ای هراس‌آور؛ ولی درست در قلب این جذبه چیزی تازه ظاهر شد. تهوع را درک کردم. دارنده‌اش بودم. راستش کشفم را هنوز برای خودم تعریف نکرده بودم. اما به گمانم حالا دیگر برویم. آسان‌تر است که آن را در قالب واژه‌ها بیان کنم. امر اساسی ممکن ناضرور است. می‌خواهم بگویم که بنا به تعریف وجود یک ضرورت نیست. وجود خیلی ساده یعنی آن‌جا بودن. موجودات آشکار می‌شوند می‌گذارند تا ما با آن‌ها برخورد کنیم اما هرگز نمی‌توانیم آن‌ها را استنتاج کنیم. به گمانم آدم‌هایی هم هستند که این نکته را درک کرده‌اند. فقط آن‌ها کوشیده‌اند تا بر این ممکن ناضرور از طریق ابداع یک وجود ضروری که علتش هم در خود آن فرض می‌شود چیره شوند. پس هیچ هستی ضروری‌ای نمی‌تواند وجود را توضیح دهد. ممکن ناضرور یک جنبهٔ دروغین که بشود آن را کنار زد نیست. امر مطلق است و در نتیجه یک امر بدون علت تام است. همه چیز بدون علت هستند. این باغ، این شهر و خود من. آزادی انسان طرح‌اندازی می‌کند. در هر لحظه ناگزیر است که با گزینش از میان مجموع بدیل‌های پیش رویش به سوی آینده پیش برود. انسان راهی جز این گزینش‌ها ندارد و محکوم به آزادی است. یگانه حالتی که ما آزاد نیستیم این است که آزاد باشیم که آزاد نباشیم.واقعیت انسانی وجود ندارد مگر در آزادی. در مکتب اصالت وجودی آزادی یعنی امکان برگزیدن. از دید سارتر «ما گزینش هستیم» وجود داشتن برگزیدن است. هیچ وضعیت دشوار بیرونی نیست که آزادی گزینش انسان را به‌طور کامل ناممکن کند. بی‌شک وضعیت‌هایی از شمار و تنوع گزینه‌ها می‌کاهند اما امکان انتخاب را به‌طور کلی از بین نمی‌برند. من حتی در زندان و اردوگاه نیز به‌طور کامل از امکان گزینش بی‌بهره نمی‌شوم. می‌توانم انتخاب کنم که آیا مقاومت کنم یا نه با زندان‌بانان و شکنجه‌گران هم‌راهی کنم یا نه. پس از آزادی فرانسه سارتر نوشت که فرانسویان هیچ‌گاه چنان آزاد نبوده‌اند که در جریان اشغال حکومت استبدادی ویشی و جنبش مقاومت. زیرا با گزینش بدیل‌هایی چون پیوستن به جنبش مقاومت مدارا سکوت ویا هم کاری با اشغال گران آزاد بودند. این آزادی به معنای دقیق واژه خود را به آن‌ها تحمیل می‌کرد. هیچ‌کس نمی‌توانست در این مورد تصمیم نگیرد و هر روزه این انتخاب که باید آزادانه شکل می‌گرفت پیش روی فرانسوی‌ها قرار داشت. در نتیجه آن‌ها مدام از آزادی خود با خبر بودند و آن را می‌آزمودند. در مرده‌های بی کفن ودفن زندانیان شکنجه دیده در آستانهٔ مرگ از آزادی خود سخن می‌گویند. آن‌ها متوجه می‌شوند که حتی در شب اعدام نیز آزادند. گرچه این موضوع دانسته می‌شود که انسان نمی‌تواند برخی از بدیل‌های توانمند را برگزیند. واضح است که موانع فراوانی در برابر آزادی فرد قرار دارند و وقتی از آزادی به عنوان زمینهٔ کنش‌های انسان یاد می‌شود نمی‌توان گفت که من آزادم کاری کنم که در مبنای شمارش اعشاری جمع دو به اضافهٔ دو بشود پنج. آزادی انسان ناشی از وضعیت او در ضرورت گزینش است. به راستی آزادی ناشی از محدودیت است. زیرا انسان به دلیل محدودیت‌های اش طرح می‌افکندو نا چار می‌شود که در آزادی گزینه‌ای را برگزیند. منظور از آزادی در اینجا این است که وقتی آزادی زمینهٔ کنش‌های من دانسته شود بطلان هر گونه هدف که از پیش برای کنش‌های من تعیین شده باشد نمایان می‌شود. من می‌توانم خود را بنا به هدفی که برمی‌گزینم سامان دهم یا به اصطلاح بسازم. می‌توانم معنای زندگی خود را خودم بسازم. همراه با آن من دنیایی را می‌سازم و به آن معنا می‌دهم که خودم بر زمینهٔ آن به سر می‌برم. وضعیت مبحث آزادی به خوبی فهمیده نمی‌شود مگر این که برداشت اصالت وجود از مفهوم وضعیت دانسته شود. انسان مدام در وضعیت‌های گوناگون قرار می‌گیرد. پرتاب شدن به دنیا یک وضعیت بنیادین است. اما وضعیت‌های به ظاهر کم‌اهمیت‌تری هم مدام در زندگی هرروزه پدید می‌آیند. وضعیت‌های بنیادین انسان از وضعیت انسانی خویش جداناشدنی است. وضعیت انسانی با چند محکومیت همراه است. من محکوم شده‌ام که به دنیا بیایم. بودن من یعنی این که به این جهان پرتاب شده‌ام. محکوم شده‌ام در وضعیتی خاص (به عنوان مرد یا زن در طبقه‌ای نژادی، ملتی، شرایط و امکانات آموزشی بهداشتی و…) به دنیا بیایم. محکوم هستم که در کنار دیگران زندگی کنم و هم‌راه با آنان کار کنم. سرانجام محکوم هستم که بمیرم. در مورد این وضعیت‌های بنیادین، من چندان آزادانه عمل نمی‌کنم. دست کم می‌شود گفت دایرهٔ آزادی من در این مورد کوچک و محدود است. اگر خودکشی کنم فقط زمان مرگ را جلو انداختم اما مرگ هم‌چنان گریز ناپذیر به معنای پایان زندگی من مطرح خواهد بود. اگر از کشور زادگاه خود به جایی دیگر مهاجرت کنم، وضعیت تعیین شده در زمان تولدم را تغییر داده‌ام اما هم چنان باید در وضعیت تعیین شده ی تازه‌ای با دیگران زندگی و همکاری کنم. نمی‌شود فرض کرد که شخصی به‌طور کامل از وضعیت خویش جدا شود. ممکن است که تهیدستی ثروت‌مند شود، مردی با عمل جراحی زن شود یا یک زندانی آزاد شود. اما اینان همیشه ثروت‌مندی که روزی فقیر بوده، زنی که زمانی مرد بوده و فرد آزادی که مدتی زندانی بوده باقی خواهند ماند. مجموعهٔ وضعیت‌های من جهان من است و من به این معنا در جهان بودن ام. آن کسی که من از خودم می‌سازم به گونه‌ای جداناشدنی به طرح‌ها، محیط کار و در یک‌کلام به وضعیت‌ها و گزینش‌های من در این وضعیت‌ها وابسته‌است. همهٔ وضعیت‌ها در «وضعیت وضعیت‌ها» یعنی «در جهان بودن» جای دارند. مسئولیت آزادی وضعیتی آرام و راحت برای انسان فراهم نمی‌آورد. دلهرهٔ گزینش درست پیوسته در ما زنده‌است. مسئولیت این را که آیا آنچه برگزیده‌ایم برای خودمان، نزدیکانمان، پیشبرد نقشه‌ها و عقایدمان، بهترین انتخاب ممکن بوده یا نه همواره حس می‌کنیم و تا وقتی زنده‌ایم با آن روبه روییم و راحت و آسوده نخواهیم بود. گزینش هرگز آسان نیست. اگر واقعیت داشته باشد که وجود انسان مقدم بر ماهیت اوست، انسان مسئول آن کسی است که هست. منظور این نیست که انسان مسئول فردیت خاص خود است بلکه مسئول تمامی انسان هاست. مسئولیت در فلسفهٔ اگزیستانسیالیسم همراه آزادی است، گفتن این که هر فرد مسئول گزینش‌های خویش است که در آن‌ها و با آن‌ها آزادی خویش را به کار برده یا آزموده به این معناست که فرد مسئول کنش‌های خود است. متعهد به گزینش خود بودن یعنی آن‌ها را کنش‌هایی درست شناختن. به نظر سارتر درست دانستن گزینش باید خارج از گسترهٔ نسبی باوری معنا بدهد. او می‌گوید که هر شخص باید بتواند در مورد گزینش‌های خود به دیگران توضیح بدهد و پاسخ‌گوی آن‌ها باشد. به معنای مسئولیت با Responsabilite لفظ فرانسوی به معنای پاسخ هم ریشه‌اند و هر دو به response درلاتین بازمی‌گردند. respodere همان‌طور لفظ عربی و فارسی مسئول به معنای کسی است که از او سؤال می‌کنند و باید جواب بدهد و مصدر جعلی و اسم مصدر مسئولیت نیز از مصدر سؤال آمده‌است. هایدگر مسئول گزینش خود بود که عضو حزب نازی شد و در برابر کشتار یهودیان در اردوگاه‌های مرگ و آدم سوزی خاموش ماند. سارتر مسئول سکوت چند ساله‌اش در برابر وجود اردوگاه‌های کار اجباری در کشورهایی بود که خود را سوسیالیست می‌خواندند. هریک از ما مسئول شکل‌گیری آن کسی هستیم که شده‌ایم. دلهره وقتی ما می‌گوییم که انسان برمی‌گزیند، می‌خواهیم بگوییم که هرکس از میان ما برمی‌گزیند، هم چنین می‌گوییم که هر کس با گزینش خود تمامی انسان‌ها را برمی‌گزیند. هر یک از کنش‌های ما در آفرینش آن کسی که می‌خواهیم باشیم در همان حال تصویری از انسان چنان‌که به گمان ما باید باشد، می‌سازد. گزینش این یا آن شدن تأیید ارزشی است که ما برمی‌گزینیم. این سان مسئولیت ما بسیار بزرگتر از آن است که فکر می‌کنیم. زیرا مسئولیت من همهٔ انسانیت را ملتزم می‌کند. به این ترتیب من مسوول خودم و همگان هستم. من تصویری خاص از انسان می‌سازم که خودم آن را برگزیده‌ام. من با گزینش خودم همه را برگزیده‌ام. باور نادرست آزادی چنان با مسوولیت، تعهد و دلهره هم راه است که بیشتر مردم از آشنایی با آزادی خود، یا استفاده از آن، سرپیچی می‌کنند. این دیدگاه سارتری از جمله مباحثی است که نزد ما به عنوان «فرار از آزادی» مشهور شده‌اند. بیشتر افراد چون می‌دانند که باید مسئولیت گزینش آزادانهٔ خود را بپذیرند ترجیح می‌دهند که به آغوش کسی که به جای آن‌ها برمی‌گزیند، تصمیم می‌گیرد، نیرویی مقتدر و نظارت ناپذیر، مستبدی پدر سالار پناه ببرند که هر چه هم به آن‌ها زور بگوید دست کم این مزیت را دارد که شر گزینش آزادانه را از سر آن‌ها کم می‌کند. سارتر در دفترهایی برای اخلاق نوشته که افراد بردگی را می‌پسندند و اجازه می‌دهند تا با آن‌ها هم چون شی رفتار شود. مثال خوبی که در این مورد می‌توان آورد باور بیشتر مردم به نظریهٔ توطئه است. بیشتر مردم ترجیح می‌دهند که فکر کنند کسانی تمامی قدرت‌ها را در چنگ خود دارند، دربارهٔ سرنوشت بقیه تصمیم می‌گیرند. به این ترتیب امکان تصمیم‌گیری یا گزینش آزادانه‌ای برای چنین مردمی باقی نمی‌ماند. اصالت سارتر توضیح داده‌است که گسست تام از باور نادرست ناممکن است، ولی می‌توان «از راهی که ما آن را اصیل می‌خوانیم» با خود صادق بود. هایدگر هیچ نوع اخلاقی را اخلاق اصالت نمی‌دانست. به همین دلیل بحث اخلاق را کنار گذاشته بود. از نظر او اصالت را نمی‌شد یک پیش‌فرض اخلاقی دانست. اصالت درکنش دازاین معنا داشت. مثل «هرکس» رفتار نکردن، و به این اعتبار راهی شخصی را کشف کردن و پیمودن. برای هایدگر اصالت کوشش در یافتن مسیر درست بود. آیا می‌توان این‌جا لفظ «درست» را به کاربرد؟ آیا این لفظ برداشتی اخلاق را پیش نمی‌کشد؟ با توجه به معنای رایج اخلاق، پاسخ منفی است. زیرا بحث از حد یک فرد، یک دازاین پیش می‌رود. اما به معنایی دیگر از اخلاق (یعنی اخلاق را ابداع رویکردی شخصی به زندگی دانستن) می‌توان گفت که «اخلاقی» بود. شاید بتوان از گزینش‌های اخلاقی دازاین یادکرد. سارتر و امانوئل لویناس دو پیرو راه هایدگر بودند که این معنای دوم را بااهمیت دانستند و در مسیر آن پیش رفتند. در معنایی خاص که سارتر از اخلاق در سر داشت، اصالت برای او معنا می‌یافت. در هستی و نیستی سارتر نشان داد که به اصالت نمی‌توان رسید. آدم اصیل به معنای دقیق واژه وجود ندارد. اما می‌توان به سوی اصالت پیش رفت. این پیش‌روی از طریق گزینش آنچه به آن اطمینان دارم، از آن آزادی من است، میراث گذشتگان یا وعدهٔ معاصران نیست، ممکن می‌شود. می‌توان کنش‌هایی اصیل داشت، یعنی برخلاف باور نادرست گزینه‌هایی برگزید. انسان کامل نیست، مثل خداوند اسپینوزا نیست که به حد کمال رسیده باشد. انسان حتی وقتی فقط به خواست خود، علیه دیگران، علیه باور نادرست است باز کامل نیست. او واقع بودگی پرتاب شده‌ای است که شرایط جبری بر او حاکم اند، اما کنش‌هایی استوار بر خود و «رانهٔ اخلاقی به سوی اصالت» دارد. سارتر می‌گوید که انسان آنچه می‌نماید و به گمان دیگران هست، نیست. به همین شکل آنچه به گمان دیگران نیست، هست. دیگران به کنار، انسان آنچه اکنون هست، به واقع نیست. چرا که در جریان دگرگونی و شدن است، رو به سوی آینده دارد، و باید خود را عوض کند، و مدام کسی دیگر بشود تا سرانجام شاید تصویری از خویشتن خود به دست دهد. من آدم ام و نمی‌توانم کمال هستی‌شناسانهٔ چیزها را داشته باشم. مقایسه با ملاصدرا اگزیستانسیالیسم بر پیش بودن وجود بر ماهیت تکیه می‌کند. با چنین تعریفی بر آزادی انسان و به دنبال آن مسوولیت او پافشاری می‌شود که البته این اندکی با دیدگاه اصالت وجود ملاصدرا ناهمسان است و همان نیست. اصالت وجود به معنای این است که انسان (و تنها انسان) است که نخست موجود می‌شود و سپس خودش ماهیت خودش را می‌سازد. از سوی دیگر در اندیشه صدرایی یا مشایی (مانند میرداماد) اصالت در برابر اعتبار به کار می‌رود (وجود اصیل و ماهیت امری اعتباری است) اما در اگزیستانسیالیسم اصالت وجود به معنای این نیست که ماهیت اعتباری است که به این معناست که ماهیت ساختنی است و درآغاز هیچ است.الگو:ر. ک. کلیات علوم اسلامی شهید مطهری فلسفه اگزیستانسیالیسم سارتر نوشتار اصلی: فلسفه سارتر اصول فلسفه اگزیستانسیالیسم مبنی بر اصالت وجود و تقدم آن بر ماهیت انسان است. هنگامی که می‌خواهیم از اگزیستانسیالیسم سخن بگوییم، باید مشخص کنیم که منظورمان چیست. ژان پل سارتر، مارتین هایدگر، گابریل مارسل، سورن کی‌یرکگور از متفکران اگزیستانسیالیست بوده‌اند. البته مارسل و کی‌یرکگور بینشی ایمان‌گونه داشته‌اند و اندیشه‌شان الحادی نبوده‌است؛ سارتر و هایدگر درست در مقابل این دو هستند که اندیشه‌های الحادی داشته‌اند. اساس نگاه فلسفی سارتر به انسان این است که انسان را مختار می‌داند و بر این اساس به انکار خداوند می‌رسد؛ زیرا که او معتقد است انسان نمی‌تواند مختار باشد، در حالی که خالقی مطلق و یگانه داشته‌باشد که از ازل می‌دانسته که چه می‌خواهد بسازد. به باور او: «آزادی در قلب همه تجربه‌های انسانی قرار دارد و آزادی است که انسان را از همه انواع موجودات دیگر متمایز می‌سازد.» البته این مسئله کاملاً بر اساس خدای کلامی معتزله و اشاعره و هم‌چنین خدای کلامی مسیحی و خدای کلامی یهودی صحت دارد. انسان وقتی مختار باشد، باید مسئولیت هر انتخاب‌اش را بپذیرد و از همین بینش است که سارتر خود را مسئول جنگ جهانی می‌داند و این‌جا دلهره و اضطراب به وجود می‌آید که فرد با خود می‌گوید از آن جا که من مسئول این کار هستم، آیا این کار درست بوده و چه نتایجی خواهد داشت که من آن‌ها را نمی‌دانم یا نخواهم دید!؟ اندیشه‌های اگزیستانسیالیستی سارتر، که در خصوص آزادی و مسؤولیت فردی و ممکن‌بودن وجود ما و فاصله‌ای که ما از خودمان داریم، هم‌چنان می‌تواند برای فلسفهٔ جدید مهم باشد. اما سارتر اخلاق‌گرا نیز بود و کوششی که برای طرح نظریه‌ای اخلاقی کرد هم‌چنان می‌تواند برای فلسفه «بعد-از-نو» مهم باشد. کم‌تر فیلسوفی هم‌چون سارتر این اقبال را داشته‌است که در عمر خود شاهد شهرت و نفوذ اندیشه‌اش باشد. اما سارتر با همهٔ فلاسفه‌ای که تاکنون بوده‌اند متفاوت است.</description>
                <category>saeid dehghan</category>
                <author>saeid dehghan</author>
                <pubDate>Sun, 05 Apr 2020 22:34:28 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>