<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سفرنامه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@safarnameh</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 14:16:54</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/315913/avatar/OuyP2e.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سفرنامه</title>
            <link>https://virgool.io/@safarnameh</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاطره سفر: قشم، جزیره‌ی عجایب</title>
                <link>https://virgool.io/@safarnameh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%82%D8%B4%D9%85-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-wyw6ctlevzld</link>
                <description>آبان ۱۴۰۰ برای اولین بار به قشم سفر کردم. قبل از آن به جزیره‌ی کیش چندین بار رفته بودم اما در انتظار دیدن جزیره‌ی عجایب جنوب یعنی قشم بودم و از زمانی که پا به این جزیره گذاشتم دلم نمیخواست که ترکش کنم. هر بخشی از آن دنیایی داشت و صادقانه بگم، با گذراندن ۶ روز هنوز هم بخش زیادی از این جزیره را ندیده‌ام.اما بخت به من رو کرد و از طریق یکی از دوستان با یک تور لیدر عالی آشنا شدم: آقای شَگَن. مردی با محبت و بسیار پر انرژی که در این ۱۱ ساعت تورگردی در روز، هیچگونه احساس خستگی نمیکنید بلکه تا آخرین لحظه پر انرژی و شاد می مانید. روز دوم سفرمان در برنامه‌ی تور گردی قشم، آقای شگن جوری برنامه‌ریزی کردن که هنگام دیدن جاذبه‌ها با تورهای دیگر برخورد نداشتیم و شلوغی مزاحم عکاسی و کارمان نمیشد. ایشان در عکاسی بسیار خبره هستند و عکس‌های بسیار جذابی از ما گرفتند. ما در آن روز از دره‌ی ستارگان، دره‌ی تندیس‌ها، غار خوربس، تنگه چاهکوه و جنگل حرا دیدن کردیم.در آخر از تور لیدر گرامی تشکر فراوان میکنم که این سفر رو برایمان خارق العاده کردند و با شور و هیجان تورشان خاطرات دوست داشتنی برای ما به جا گذاشتن.</description>
                <category>سفرنامه</category>
                <author>سفرنامه</author>
                <pubDate>Wed, 24 Nov 2021 11:56:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دادن تست PCR برای بازگشت به ایران در ارمنستان</title>
                <link>https://virgool.io/@safarnameh/%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D8%B3%D8%AA-pcr-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DA%AF%D8%B4%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%86%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-vsxqnbpvc6ix</link>
                <description>در سفر به ارمنستان، برای برگشت به ایران نیاز هست که تست پی سی آر شما ۹۶ ساعت اعتبار داشته باشه. مبلغ تست نفری ۱۵۰۰۰ درام هست و دلار هم نمیگیرن و فردای روز تست جواب شما آماده هستش. بعضی از آزمایشگاه ها در فرودگاه نمایندگی دارند که میتوانید جواب تست را در فرودگاه بگیرید.نکته مهم اینه که تست های اونا خیلی دقیق نیست و یجورایی از سر باز کنی هست که خدایی نکرده مثبت نشوید و اونجا موندگار بشید چون نمونه برداری از روی زبان من و تقریبا روی سیبیل من انجام شد :))  و مثل ایران از ته حلق و ته بینی انجام نمیشه. بنابراین احتمال اینکه دوستان داخل هواپیمای شما مثبت باشن و یا خود شما هم مثبت باشید هست. پس تنبلی نکنید و از تعداد کافی ماسک و شیلد استفاده کنید (در ایروان ۹۰٪ مردم ماسک نمیزنند و زدن واکسن رو هم کار خیلی اشتباهی میدونن).سلامت باشید.</description>
                <category>سفرنامه</category>
                <author>سفرنامه</author>
                <pubDate>Wed, 24 Nov 2021 11:52:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره سفر مردی درون تبلیغ</title>
                <link>https://virgool.io/@safarnameh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%AA%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%BA-grixtyqjndpt</link>
                <description>سال 2006 میلادی بود و برای بازدید از نمایشگاهی به شهر هانوفر در آلمان رفتم. اکثر هتلهای شهر پر بودند و یا قیمت‌هایشان خیلی بالا بود به همین دلیل از قبل هتلی در یکی از روستاهای اطراف با قیمتی مناسب رزرو کرده بودم. هر یک ساعت یک قطار از این روستا عبور میکرد که توقف کوتاهی در ایستگاه این روستا داشت. فاصله از روستا تا ایستگاه مرکزی هانوفر حدود 45 دقیقه بود. بعد از ظهر بود که به هتل رسیدم. بعد از دریافت اطاق و استراحتی کوتاه، برای پیاده روی و خرید مختصر به تنها فروشگاه روستا رفتم. چند آب معدنی و کمی تنقلات خریدم و بعد از پرداخت پول درخواست کیسه برای بردنشان کردم اما فروشگاه کیسه نداشت. دو مشتری دیگر با خودشان کیسه خرید پارچه ای داشتند. در نهایت فروشنده بعد از کلی جستجوی یک پاکت کاغذی قدیمی پیدا کرد تا بتوانم خریدم را به هتل ببرم.شب خوب نخوابیدم و صبح ساعت 5 بیدار شدم. بعد از دوش گرفتن و صرف صبحانه، خود را به ایستگاه قطار رساندم تا از ایستگاه مرکزی شهر و توسط مترو به نمایشگاه که ساعت 9 صبح باز می‌شد بروم.از صبح تا ساعت 6 عصر که نمایشگاه تعطیل می‌شد در حال راه رفتن و بازدید از غرفه های مختلف و صحبت و ... بودم. برای برگشت به هتل سوار مترو شدم تا به ایستگاه مرکزی رفته و توسط قطار بین شهری به روستای محل هتل بروم. کنار شیشه نشستم و حرکت قطار را از داخل تونل و عبور از جلو ایستگاه‌های مختلف تماشا می‌کردم. بر روی دیوار ایستگاه های مترو تبلیغات گوناگونی نصب شده بود. یک تبلیغ عکس تمام قد مرد میانسالی را نشان میداد که با نگاه نافذش به بیننده خیره شده بود و چیزی به زبان آلمانی میگفت که برایم مفهوم نبود.در یکی از ایستگاه ها که قطار ایستاد، ناگهان مرد از تبلیغ روی دیوار بیرون آمد، به سمت من آمد و به شیشه جلو رویم ضربه ‌زد. به صورتش نگاه کردم. با همان چشمان نافذ نگاهم کرد و به زبان آلمانی ‌گفت: آخرشه، آخرشه!از جا پریدم و سرم را چرخاندم. همه درب‌ها باز بودند و هیچکس داخل واگن‌ها نبود. با حالتی گیج از قطار خارج شدم. به مرد نگاه کردم، مسافری بود که داشت از ایستگاه خارج میشد. نام ایستگاه را در نقشه پیدا کردم. آخرین ایستگاه از خطی بود که سوار شده بودم. از ایستگاه مرکزی 12 ایستگاه گذشته بود و من خواب بودم. به سکوی مقابل رفتم تا مسیر رفته را با چشمانی باز و چک کردن نام تک‌تک ایستگاه ها برگردم.</description>
                <category>سفرنامه</category>
                <author>سفرنامه</author>
                <pubDate>Wed, 24 Nov 2021 11:48:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر حج با طعم نان و بستنی</title>
                <link>https://virgool.io/@safarnameh/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AD%D8%AC-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D9%86%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%86%DB%8C-ws4ivgsrzmbl</link>
                <description>یادمه حدودا خرداد 88 بود که برای حج عمره با خانمم و دخترم که اون موقع دو ساله بود، عازم شدیم.تو هفته دوم سفر که در مکه حضور داشتیم, دخترم دچار آنفلوانزای بسیار شدیدی شد و تقریبا تا چهار روز هیچی بجز کمی آب نخورد. با وجود اینکه پزشک هستم ولی واقعا مستاصل شده بودم. هر چیزی به فکرم می رسید، امتحان کردم ولی مشکل حل نشد که نشد. خیلی ضعیف شده بود.داشتم با اعصاب خورد تو خیابونا میگشتم که یه دفعه یه نانوائی دیدم و بدون هر گونه فکری دو تا نون گرم خریدم و سر راه از سوپرمارکت به عنوان آخرین تیر در ترکش, یه بستنی هم خریدم و راهی هتل شدم.خانمم تا منو دید، گفت: آخه آنفلوانزا و بستنی؟گفتم: دیگه صحبت مرگ و زندگی و رسوندن انرژی به بچه هست, چاره ای نداریم. باید این رو هم امتحان کنیم شاید بستنی رو بخوره.جالب این بود که تا بوی نون داغ به مشام بچه رسید، شروع به خوردن کرد. باورم نمیشد. تو این مدت انواع غذاها رو براش خریده بودم ولی نون خالی رو خورد و بعدش هم بستنی. چقدر هم بستنی بدمزه ای بود.جالبه، بصورت معجزه آسائی مشکلات حل شد. اشتهای بچه کم کم برگشت و نگرانی ما هم برطرف شد. تا قبل از این فکر نمی کردم یه نون این همه مشکلات رو بتونه حل کنه.نویسنده: کامران یزدان پناه</description>
                <category>سفرنامه</category>
                <author>سفرنامه</author>
                <pubDate>Tue, 16 Nov 2021 16:06:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطره سفر: مگه فضولی !</title>
                <link>https://virgool.io/@safarnameh/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%85%DA%AF%D9%87-%D9%81%D8%B6%D9%88%D9%84%DB%8C-hgpofk4gwwys</link>
                <description>چند سال پیش که بازار ارز شدیدا امنیتی شده بود، صرافی ها بسته بودن و دلال ها را می‌گرفتند، مجبور شدم بخاطر سفری که در پیش داشتم برای خرید ارز به خیابان فردوسی بروم. از میدان فردوسی وارد خیابان فردوسی شدم و از چند نفری که کنار خیابان ایستاده بودند قیمت دلار پرسیدم که جواب درستی ندادند.جلو ورودی ساختمانی یک جوان ایستاده بود.پرسیدم: نرخ دلار چنده؟گفت: خرید یا فروش؟گفتم: فروش.گفت: چند تا؟گفتم: 2000 تادستم را گرفت و گفت: دنبالم بیا.وارد راهرو ورودی ساختمان شدیم. انتهای راهرو یک شخص میانسال با جوانی حدود 25 ساله در حال جر و بحث بودند. جلو رفت و گفت: جناب سرهنگ این آقا خرید و فروش دلار میکنهبه خودم اومدم، جناب سرهنگ! خرید و فروش دلار! من!اطراف را نگاه کردم. دستان جوان با بست پلاستیکی به هم بسته شده بود و داشت التماس میکرد...سرهنگ رو به من کرد و گفت: خرید و فروش دلار میکنی؟با تعجب گفتم: من! چه خریدی، چه فروشی... و درحالی که دست‌هام را شکل بازرسی بدنی باز کرده بودم گفتم بگردید، یک دلار هم ندارم.گفت: پس اینجا چه غلطی میکنی؟گفتم: رد میشدم، نرخ دلار را پرسیدم.داد زد: مگه فضولی !!!برای توجیه کارم گفتم: من مدیر یک شرکتم و برای کار بازرگانی باید قیمت دلار را بدونم. ازکیفم کارت ویزیتم را درآوردم گرفتم سمتش.نگاه کرد و گفت: از کجا معلوم این مال تو باشه؟کارت ملی‌ام را بهش دادم و گفتم: اسم‌ها یکیه، عکس من هم که رو کارت ملی هست.داشت نگاه میکرد که یکدفعه یکی از دم در داد زد جناب سرهنگ...سرهنگ به سمت در رفت.یک جوان حدود 20 ساله را گرفته بودن که میگفت کاری نکردم و فحش میداد. به دستش دستبند بود. چند نفر جمع شده بودن که این شاگرد یکی از صرافی‌هاست، از خودمونه...جوانک همچنان فحش میداد.سرهنگ عصبانی شد و یک پس گردنی محکم به جوانک زد و گفت: وقتی تو بازداشتگاه خوابیدی میفهمی چطور حرف بزنی و به سمت جنوب خیابان هلش داد. سرهنگ و مامور بازداشت و جوانک از جلو میرفتن، من و چند نفر دیگر هم بدنبالشان.به نزدیکی مینی‌بوس پلیس که رسیدیم، ایستادن. جوانک به غلط کردم افتاده بود. سرهنگ با یک پس گردنی دیگه اجازه داد که آزادش کنن. جمعیت متفرق شدن.من رفتم جلو، تا منو دید گفت: هنوز که اینجایی!گفتم: کارت ملی‌ام پیش شماست.به دستش نگاه کرد، کارت ملی تو مشتش بود.گفت: بگیر و دیگه دنبال فضولی نباش!گفتم: چشم، کارت را گرفتم و الفرار...نویسنده: حمیدرضا فتح العلومی</description>
                <category>سفرنامه</category>
                <author>سفرنامه</author>
                <pubDate>Tue, 16 Nov 2021 15:59:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه:تا اطلاع ثانوی زمینی به ایروان سفر نکنید</title>
                <link>https://virgool.io/@safarnameh/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%B7%D9%84%D8%A7%D8%B9-%D8%AB%D8%A7%D9%86%D9%88%DB%8C-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%86%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%AF-afwmrj3z7ugs</link>
                <description>سفر بنده اواخر شهریور ماه به شهر ایروان انجام شد با توجه به برگزاری کنسرت در ایروان و پر بودن بلیت های پرواز مجبور شدیم به مسیر زمینی اکتفا کنیم. چون سفرنامه های ارمنستان رو زیاد خونده بودم، میدونستم جاده زمینی تعریفی نداره.. من بلیت هواپیما رو از مشهد به تبریز تهیه کردم. از فرودگاه تبریز تاکسی های زیادی بودن که ما با اونها به مرز ارمنستان رفتیم با هزینه 300 هزار تومان. زیاد در مرز معطل نشدیم ولی ماشین هایی که برای کاپیتاژ اومده بودن حدود شش ساعتی بود که منتظر بودن. ما بعد از عبور از مرز خواستیم تاکسی بگیریم که به ما قیمت 150 دلار گفت. واقعا زیاد بود همونجا که بودیم یه پژو پارس اومد گفت اگر بخواین من میتونم ببرمتون ما هم گفتیم 50 دلار که قبول کرد. با توجه به خرابی جاده پرسیدم قبلا این مسیرو رفتی که گفت بله 5-6 باری حداقل رفتم. دیگه من و همسرم سوار ماشین شدیم که چشمتون روز بد نبینه خیلی از تصورم جاده بدتر بود خیلی.حالا تا اینجا که هیچی یکی دو ساعتی که رفتیم راننده با یکی ارمنی صحبت کرد و از جاده فرعی رفت. گفتم چرا از فرعی میری گفت ظاهرا آذربایجان بخشی از خاک ارمنستان رو گرفته و نمیتونید از تیکه ای از مسیر رد بشین. این اتفاق حدود یکی دوماهیه افتاده. چشمتون باز روز بد نبینه این جاده خاکی صد برابر از جاده اصلی وحشتناک قبلی هم بدتر بود. بخصوص که هوا هم تاریک شده بود و هیچ چراغی در مسیر نبود من صدبار در مسیر به خودم لعنت فرستادم و اشهدم رو خوندم تقریبا امکان زنده موندنم رو خیلی کمتر از مرگ میدیدم. جاده خاکی پایین دره افتضاح به معنی واقعی. حدود سه ساعتی در این جاده بودیم که بعد به مسیر اصلی رسیدیم و بعد از یکی دو ساعت که برای شام موندیم وقتی از ایرانیای دیگه ای که با کاپیتاژ ماشین اومده بودن سوال کردم اون ها هم از همین مسیر اومده بودن و بعضیاشون که اولش نیومده بودن کمی جلوتر پلیس ارمنستان برگردونده بودشون که از همین مسیر فرعی برن. مسیر برگشت از تاکسی ارمنی استفاده کردیم. از طریق یکی از آژانس های داخل میدان هراپراگ که راننده ارمنی اون قسمت از مسیر خاکی رو نرفت و من از ته دل خوشحال شدم اما کمی جلوتر پلیس آذربایجان جلوش رو گرفت که من قلبم لحظه ای از سینه داشت کنده میشد و از ماشین عکس گرفت و کمی باهم صحبت کردند. ولی خوشبختانه ما رد شدیم. مسیر برگشت رو حدود شش ساعت توی راه بودیم. من این خاطره رو فقط سریع و هول هولکی نوشتم که هموطنای عزیزم رو روشن کنم خواهش میکنم از کاپیتاژ ماشین تا اطلاع ثانوی به ایروان صرف نظر کنید.</description>
                <category>سفرنامه</category>
                <author>سفرنامه</author>
                <pubDate>Tue, 16 Nov 2021 15:55:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه به قطب شمال ، سرزمین یخ و برف</title>
                <link>https://virgool.io/@safarnameh/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%82%D8%B7%D8%A8-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D9%84-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%DB%8C%D8%AE-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D9%81-bg9k4islmtdf</link>
                <description>سفر به گرینلند ، از آن دست سفرهایی بود که نه آرزویش را داشتم و نه حتی لحظه ای به آن می اندیشیدم ؛ اما بسان آبی نطلبیده ، ناگهان پیش رویم قرار گرفت و منِ مشتاق دیدنِ سرزمین ها و فرهنگهای جدید ، به سرعت آن را برداشته و نوشیدمش . همه ی مقدمات سفر ، به طرز شگفت انگیزی جفت و جور بود . از طرفی هزینه ی سفر ، توسط مرکز تحقیقاتی وابسته به دانشگاهی در دانمارک برای همسرم و یک دستیار آشنا به زمین شناسی و طراحی تونل پرداخت میشد ( حتی فکرش را هم نکنید که همسر ، شهامت بردن نام کسی جز من را داشت ) و از سویی دیگر ، حضور چند ماهه ی یک فامیل در کنارمان ، خیالمان را از بابت بچه ها راحت می کرد . پس با خیالی آسوده ، بچه ها را به فامیل می سپاریم و دل را به سفری چند روزه و راهی می شویم به سوی کسب تجربه ای جدید .گرفتن ویزا ، حتی با وجود آنکه در آن زمان ، تنها پاسپورت ایرانی داشتیم هم ، به راحتی صورت گرفت . پاسپورتها ، دعوت نامه و مدارک مورد نیاز را به سفارت دانمارک در اتاوا ( پایتخت کانادا ) می فرستیم و به راحتی ویزا را دریافت میکنیم . در این چند سال که در کانادا زندگی میکنیم ؛ همیشه به راحتی و با کمترین هزینه و مدارک ، ویزای مورد نیازمان را گرفته ایم و از لذت سفرِ بدون استرسهای نگرفتن ویزا و ریجکت شدن در فرودگاه ، بهره برده ایم . گاهی که سفرنامه های دوستان را می خوانم و از مصائب گرفتن ویزا از ایران و دردسرهایی که گاه بخش بزرگی از سفرنامه را در بر میگیرد ، آگاه میشوم ؛ حسی توامان از ناراحتی ، خشم و حتی عذاب وجدان در وجودم غلیان میکند و افسوس میخورم از آنچه بر ایران و ایرانی در این سالها رفته است و به چنین روزی افتاده ایم که حتی کشوری مانند گرجستان هم روزانه ده ها ایرانی را پس میزند و مانع ورودشان میشود .مرزها و کنترل های لب مرز ، همیشه وجود داشته اند و دارند  و بدون آنها ، احتمالا دنیا جایی نا امن تر از امروز خواهد شد ؛ اما اینکه صرفا ، انسانها (بی آنکه خود نقشی داشته باشند) تنها به دلیل آنکه در مناطق مختلف کره ی زمین متولد شده اند ؛ مورد تبعیض قرار بگیرند و برای برخی مرزها پر رنگ تر از برخی دیگر باشد هم ، جای تامل  دارد . ای کاش دنیا به سمتی می رفت که می توانستیم آرزو کنیم برای کمرنگ تر شدن مرزها و فاصله ها . دنیایی بدون مرز و البته ذهن هایی هم فاقد مرزبندیهای معمول و مرسوم . ای کاش همه ی مردم دنیا می پذیرفتیم که هیچ کداممان تنها به سبب نژاد و کیش مان ، برتر و بهتر از دیگران نیستیم و هیچ چیزی به جز شانس و تصادفی محتوم ، در ایرانی و عرب و آلمانی و آمریکایی و … بودنمان ، نقش نداشته است .چقدر این روزها ، دوریم از این آرزو …</description>
                <category>سفرنامه</category>
                <author>سفرنامه</author>
                <pubDate>Sun, 07 Nov 2021 17:02:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر جاده ای به سیب بزرگ آمریکا</title>
                <link>https://virgool.io/@safarnameh/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-rp6zfdl2kufc</link>
                <description>چند روز قبل از شروع سال جدید 2020 ، بار سفر می بندیم به سوی شهر نیویورک برای گذراندن شب سال نو در شهری که بزرگترین شهر آمریکاست ؛ شهری بی خواب که نبض اقتصاد جهان در آن تندتر میزند . ابرشهری چند پاره بین آبها در کشوری که سرزمین آرزوها می نامندش .با آنکه زمستانِ امسال ، ناجوانمردانه به پاییزمان هجوم برده و هوای دل انگیزش را عرصه ی تاخت و تازی پربرف و طوفانی کرده بود اما؛ دلمان به عقب نشینی دو سه هفته ایش خوش است و امیدواریم که روز سفرمان هم ، زمین و آسمان بی برف باشد . ولی زهی خیال باطل که از دو شب قبل از سفر آلارم هوای طوفانی را دقیقا در صبح روز سفر بر روی موبایلمان میبینیم و چاره ای بجز حرص خوردن نداریم .از آنجا که پیش بینی هواشناسی برای شروع برف ، ساعت هشت صبح است؛ سحرخیزی پیشه می کنیم تا ساعت هفت آماده ی بیرون رفتن از خانه باشیم و طوفان را در شهرمان قال بگذاریم و زودتر به جاده بزنیم . اما همینکه با ساکها و وسایل از در ساختمان بیرون می آییم ؛ طوفانی پر برف به استقبالمان می آید و بادی شدید با دهن کجی، سوز و سرما را تا عمق جانمان نفوذ میدهد و تا وسایل را در صندوق عقب ماشین جا دهیم و بر صندلی هایمان بنشینیم بر موهایمان برف نشسته و دستانمان یخ زده است. به بخت بد لعنت می فرستیم و سفر را با خواب آلودگی و غرولند آغاز میکنیم در حالیکه حتی تصورش را هم نمی کردیم که طی روزهای بعد چه اخبار مهیب  و محیرالعقولی را از سمت ایران خواهیم شنید.رفته رفته ، برف که بیشتر به دانه های یخ شبیه است شدت می گیرد و اطراف برف پاکن ماشین را می پوشاند و دیدمان را بسیار کم می کند تا آنجا که همسر مجبور می شود ؛ در کنار جاده بایستد و تمیزشان کند. البته باید بدانید که ایستادن در کنار جاده ها در کانادا، فقط در شرایط اضطراری مجاز است .</description>
                <category>سفرنامه</category>
                <author>سفرنامه</author>
                <pubDate>Sun, 07 Nov 2021 16:58:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه آبشار نیاگارا در سرزمین رنگین کمان ها</title>
                <link>https://virgool.io/@safarnameh/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A2%D8%A8%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%D9%86%DB%8C%D8%A7%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-%DA%A9%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7-kq7ivwrlf0kq</link>
                <description>آبشار نیاگارا را قبلا در تابستان و زمستان دیده بودم ولی این بار علاوه بر دیدنش در پاییز، از جهت دیگری نیز برایمان هیجان انگیز بود. در ماه اکتبر وجود کنفرانسی در شهر نیاگارا ما را دوباره به سوی این آبشار کشاند و این بار تصمیم گرفتیم پاسپورت ها را هم برداریم و برای اولین بار از هر دو سوی کانادا و آمریکا به تماشایش بنشینیم .بهار و تابستان 2019 را در حالی گذراندیم که نمی دانستیم موجود ناپیدای تاجداری به نام کرونا هم وجود دارد و گمان می بردیم که تاجداران دنیا ، اگر مفید نباشند ؛ دستکم بی خطر هستند و محصور در میان کاخ ها و قوانین سلطنتی شان . اما این کوچکترین تاجدار دنیا ، چنان با ضرب آهنگی سریع بساط تاج و تختش را علم کرد و سلطنتش را بر همه ی دنیا اعلام ؛ که همه ی کشورها و سیاستمداران به سرعت در برابرش، سلاح و سپر انداختند و همگی ناگزیر شدیم به حصر و عزلت نشینی اجباری در حالی که انگشت حیرت به دندان داشتیم و متعجب بودیم از قدرت این پادشاه نوظهور در عصری که گمان می بردیم عصر تکنولوژیست و پیشرفت و امکانات بسیار برای درمان بیماری نه چندان جدی آنفولانزا و البته در آن هنگام نمیدانستم همین بیماری که ناچیزش میپنداشتم هر سال صدها هزار انسان را به کام مرگ فرو می برد. بیش از آنچه که فکر می کنیم کوچکیم و ضعیف .و آوردن رنگین کمانی از طبیعت به خانه در تابستان سال 2020 که باید در خانه بمانیم و شاهد سایه ی سیاه بیماری و مرگ بر دنیا باشیم .سایه ی سیاه مرگ بر سر انسان ها و کمی آسایش بیشتر برای طبیعت که باعث میشود حیوانات بیشتری را در همین نزدیکی خانه ببینیم . از روباه و راکون و خرس گرفته تا مرغ مگس خوار و پرنده ی کم پیدای &quot; great blue heron &quot;  در فضای پشت خانه که به عقیده ی سرخپوستان ، دیدن این پرنده خوش شانسی می آورد و ما همچنان امیدواریم و منتظرِ شانس خوبی که به گمانم فقط برای بومیان کار می کند و با نژاد آریایی ما قرابتی ندارد .پرنده ی &quot; گریت بلو &quot; که در دریاچه های بزرگ کانادا زندگی می کنند و عجیب بود که ناگهان سر و کله شان در شهر کوچک ما پیدا شد . دو پرنده ی بزرگی که با بالهای گسترده از روی سر ما گذشتند و شاید به دلیل فصل جفت گیری بود که کمی با هم درگیر به نظر می آمدند و به سرعت هم از حیطه ی دیدمان بیرون رفتند .</description>
                <category>سفرنامه</category>
                <author>سفرنامه</author>
                <pubDate>Sun, 07 Nov 2021 16:55:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر به عمق لرستان (سفرنامه خرم آباد)</title>
                <link>https://virgool.io/@safarnameh/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D9%85%D9%82-%D9%84%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AE%D8%B1%D9%85-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-mgnahnmmvam3</link>
                <description>سفر ما در اوایل شهریور 1399 شروع شد ما برای بادام چینی به شهر ملایر رفته بودیم که تصمیم گرفتیم از لرستان استانی به قدمت تاریخ ایران بازدید کنیم.ما ساعت 10 صبح از ملایر به سمت خرم آباد حرکت کردیم، در میان راه به شهر بروجرد یا براوگرد رفتیم تا بستنی بخوریم و خستگی به در کنیم. به بستنی فروشی معروف بروجرد رفتیم که متاسفانه اسمش را به یاد ندارم و هویج بستنی مخصوص آن را خوردیم راستی یادم رفت بگم که بستنی رو سطلی هم میفروختن. یکی از بهترین طمع های بستنی ای بود که تا به امروز خورده بودم.بعد از جان دوباره گرفتن شروع به حرکت به سمت خرم آباد کردیم بعد از یک ساعت رانندگی به شهر زیبای خرم آباد رسیدیم. در بدو ورود چند تا اسب وحشی دیدیم.خیلی سریع مسیر فلک الافلاک را سرچ کرده و خودمان را به جلوی درب قلعه رساندیم. به نظر من در خرم آباد استفاده از گوگل خیلی کاربردی است چون تابلو ها در نیمه راه رهایت میکند و تو می مانی و کلی مسیر که نمیدانی از کدام راه بروی.بلیط فلک الافلاک را با برنامه تاب خریدیم نفری 9 هزار تومانم بود.قلعه فلک الافلاکزمان بازدید:  2 الی 3 ساعتدرجه سختی: 3 از 10وسایل لازم: کفش مناسب پیاده روی ،آب خنکبهترین زمان بازدید: اول صبح یا غروبهزینه: 9 هزار تومانوارد فلک الافلاک شدم. رویا دیرینه من دیدن این قلعه بود که متاسفانه تا به امروز فرصت دیدن قلعه برای من به وجود نیامده بود.حتما جلوی درب ورودی از دکه آب یخ تهیه کنید. بعد از تهیه بلیط و عبور از باغی ایرانی وارد فروشگاه های محلی و صنایع دستی شده که قیمت اجناس مقداری گران تر از بیرون بود. ?قلعهفلکالافلاک بازدیدی از بازارچه کرده و از پله ها که به سمت قلعه می رفت بالا رفتیم. مسیر ده دقیقه پیاده روی دارد. پله و رمپ که به نظر من رمپ اصلا مناسب برای ویلچر نبود.عبور از کنار دیوارهای قلعه هر انسان تاریخ دوستی را به فکر فرو می برد. معماری و قدرت ایران را به خوبی میتوان مشاهده کرد.این دژ در زمان ساسانیان بنا شده است. به درب ورودی قلعه که رسیدیم متاسفانه نه بروشور و نه راهنمایی وجود داشت که این نقطه ضعف خیلی بزرگی برای اماکن گردشگری است.</description>
                <category>سفرنامه</category>
                <author>سفرنامه</author>
                <pubDate>Wed, 03 Nov 2021 09:51:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیجان در تنگه های زاگرس (سفرنامه یاسوج)</title>
                <link>https://virgool.io/@safarnameh/%D9%87%DB%8C%D8%AC%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%86%DA%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B2%D8%A7%DA%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D9%88%D8%AC-gwt7o27d2fop</link>
                <description>تابستان از پس بهار شتابان رسیده بود، گرما بود، آفتاب سوزان و عرق ریزان. نسیمی خنک و آبی سرد لازم بود تا هرم گرما را کنار بزند و اندکی روح و روانمان را جلا بدهد. ساعت 6 صبح جمعه ای از تیرماه 98 به اتفاق گروه کوهنوردیمان رهسپار یاسوج و سرانجام تنگ چیتابه شدیم. ساعت 10 صبح بود، یکی از دوستان که مربی ورزش بود، وسط ایستاد و بقیه گردش دایره ای زدیم و مقداری با حرکات ورزشی بدنی گرم نمودیم. لیدر گروه هر آنچه که لازم بود را در مورد ایمنی، نحوه حرکت، مسیر حرکت و ... توضیح دادند. رو به جلو حرکت کردیم، تنگ چیتابه تابلویی سحر انگیز از یک طبیعت زیبا را خلق کرده بود، صخره هایی بلند، درختانی سرسبز و دریاچه ای لاجوردی چشمانمان را نوازش می داد.جلیقه هایمان را پوشیدیم، ابتدا جناب لیدر وارد آب شدند، توضیح دادند که حرکت ما خلاف جریان آب است و اگر با شنای کرال پشت حرکت کنید بهتر است. ابتدا وارد آب شوید، آب خیلی سرد است، مقداری آب به بدنتان بزنید تا عادت کنید، سپس به دنبال من حرکت کنید.من که هفته قبل، آب سرد غار ده گردو را تجربه کرده بودم، آب چیتابه را با توجه به اینکه درون آفتاب هم هستیم قابل تحمل می پنداشتم. اما با قدم گذاشتن درون آب نظرم به کلی عوض شد. آبی فوق العاده سرد و استخوان سوز!! مدتی طول کشید تا بدنمان عادت کند. تا آنجا که دو نفر از دوستانمان با قدم گذاشتن درون آب برگشتن را ترجیح دادند. و نکته اینکه با یک متر فاصله گرفتن از خشکی زیر پایمان خالی می شد .اغراق نیست اگر بگویم که با نگاه کردن به دریاچه و وسعت آب و اینکه مسافتی حدود 400 متر را باید شنا کنیم، کمی دلهره آور بود و اینکه راهی جز شنا کردن نبود، چون دو طرف مسیر را صخره هایی بلند احاطه کرده بودند و پیمایش از روی آنها ممکن نبود.به هر حال بر دلهره غالب شدیم و به دنبال لیدر حرکت کردیم. مقداری جلوتر صخره ای حدود 4 متری بود که برخی بالا رفته و به درون آب شیرجه می زدند و آدرنالین آزاد می کردند.</description>
                <category>سفرنامه</category>
                <author>سفرنامه</author>
                <pubDate>Wed, 03 Nov 2021 09:47:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز یازدهم سفر اروپا (اولین روز حضور در میلان)</title>
                <link>https://virgool.io/@safarnameh/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%D9%85-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%BE%D8%A7-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D9%84%D8%A7%D9%86-es3hi149alml</link>
                <description>بیست و ششم مهرماه 98، بِرگاموهواپیما که در کنار جِت‌بریج توقف کرد بی‌درنگ کوله را از زیر صندلی روبرو بیرون می‌آورم و به سمت درب خروج حرکت می‌کنیم. به‌دلیل پروازی نسبتاً سخت، با اکراه لبخندی به مهمانداران رایان‌ایر که در کنار درب هواپیما ایستاده‌اند تحویل داده و از هواپیما خارج می‌شویم. بدون هیچ کنترل پاسپورت و بازرسی، به سمت محل تحویل بار در فرودگاه می‌رویم و پس از گرفتن تنها چمدانمان از سالن فرودگاه خارج می‌شویم. بِرگامو شهری نسبتاً کوچک می‌باشد که در 50 کیلومتری شمال شرق میلان قرار گرفته و همان‌طور که در سفرنامه‌های پیشین توضیح دادم در اروپا بیش‌تر پروازهای ایرلاین‌های ارزان قیمتی چون رایان‌ایر، ویزایر و ایزی‌جت و ... از فرودگاه‌های کوچک در اطراف شهر‌های بزرگ انجام می‌گیرد.در بیرون سالن فرودگاه، اتوبوس‌‌های زیادی از شرکت‌های مختلف حضور داشتند که مقصد آن‌ها میلان بود و بلیت هم توسط مسئول شرکت در کنار اتوبوس به فروش می‌رسید و خبری از دفتر فروش نبود. دو عدد بلیت به قیمت هر نفر 7 یورو خریدیم و با تحویل چمدان، سوار اتوبوس شدیم و با وقفه‌ای چند دقیقه‌ای، پس از تکمیل شدن ظرفیت اتوبوس به راه افتادیم. مقصد ما در این سفر کوتاه یک ساعته ایستگاه مرکزی اتوبوس میلان بود و در مسیر همانطور که بر صندلی اتوبوس تکیه زده بودیم از تماشای منظره سرسبز لذت می‌‌بردیم و من در ذهنم برنامه بازدید امروز از شهر میلان را مرور می‌کردم. محل اقامت ما در میلان، گِرند هاستل کوکونات (Grand Hostel Coconut) نام داشت که در وبسایت هاستل‌وُرلد امتیاز 8/2 و در وبسایت بوکینگ امتیاز 8/1 را از آن خود کرده بود و برای دو شب به قیمت 144 یورو رزرو کرده بودیم. انتخاب اقامتگاه‌های سفر اروپا را با دقت زیاد انجام داده بودم تا از نظر دسترسی به جاذبه‌های گردشگری، ایستگاه اتوبوس فرودگاه و سایر موارد در وضعیت مناسبی باشند. پس از رسیدن به ترمینال مرکزی اتوبوس میلان، چمدان را دست گرفته و پیاده قدم به خیابان‌های میلان گذاشتیم و چمدان‌کشان تنها با طی 10 دقیقه خود را در مقابل ساختمانی کوچک یافتیم که در نقشه به عنوان مکان هاستل نمایش داده شده بود اما از نمای بیرون کمتر شباهتی به یک محل اقامت داشت. در کمال تعجب درب‌های هاستل بسته بود و هرچه بر درب هاستل کوبیدیم نتیجه‌ای حاصل نشد. همان‌طور که هاج و واج اطراف را تماشا می‌کردیم یک لحظه به ذهنم خطور کرد که با شماره تماس درج شده در برگه‌ی رزرو بوکینگ تماس بگیرم. مرد جوانی که با لهجه غلیظ ایتالیایی، به سختی انگلیسی را صحبت می‌کرد پشت خط پاسخ داد؛ وقتی متوجه شد که ما پشت درب هاستل ایستاده‌ایم گفت مسئول پذیرش تا سی دقیقه دیگر به هاستل می‌رسد. در ادامه صحبت‌هایش به ما گفت به پشت درب ورودی رفته و در Safe Box کوچک که در کنار درب قرار داشت، کلید درب ورودی هاستل را برداریم. رمز را برای من خواند تا درب Safe Box باز شد و با برداشتن کلید توانستیم وارد هاستل شویم.وارد هاستل شدیم، همه‌جا آنقدر تاریک بود که تا چند قدم جلوتر از خود را نمی‌دیدیم. در میان آن سکوت مرگبار همسرم آنقدر ترسیده بود که از ورود به هاستل پشیمان شده بود و رو به من کرد و گفت «همون کنار خیابون منتظر بمونیم بهتر نیست؟» گفتم نگران نباش اما به راستی خودم هم ترسیده بودم. پس از چند دقیقه بالاخره توانستم کلید چراغ‌ها را پیدا کنم و با روشن کردن آن‌ها، کمی از خوفناکی لابی هاستل کم کنم. معماری داخل هاستل شبیه به معماری کلاسیک اروپایی و سازه ساختمان قدیمی بود. بر روی مبل قرار گرفته در لابی ولو شده بودیم که بالاخره سر و کله یک دختر جوان ایتالیایی پیدا شد که مشخص بود سراسیمه و با عجله خود را به اینجا رسانده. دختر جوان با عذرخواهی و لبخند پس از گرفتن پاسپورتمان، پذیرش ما را به سرعت انجام داد و بهمراه او با آسانسور قدیمی هاستل که از قضا چراغ آن نیز سوخته بود راهی اتاقمان شدیم. هاستل تنها در دو طبقه واقع شده بود و از اتاق‌های کمی برخوردار بود که اتاق ما نیز در طبقه دوم آن قرار داشت. وارد اتاق شدیم که به جز ما در آن زمان هیچکسی در آن حضور نداشت؛ آنقدر از دیدن معماری اتاق هیجان‌زده شده بودیم که تقریباً از توضیحات آن دختر جوان چیزی نفهمیدیم؛ اتاق ما دارای 8 تخت بود و سرویس حمام و دستشویی هم درون آن واقع شده بود، بر خلاف هاستل بارسلونا، اینجا به نظر آرامشی کم‌نظیر داشت و از این بابت بسیار خرسند بودیم. </description>
                <category>سفرنامه</category>
                <author>سفرنامه</author>
                <pubDate>Wed, 27 Oct 2021 16:59:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به شیرینی یک رویا سفر به دیار مکران</title>
                <link>https://virgool.io/@safarnameh/%D8%A8%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D9%86-bbaern1qnfgs</link>
                <description>دو تا خانم تنها... به نظر من کنسل کنید. اونجا اصلا برای دو تا خانم تنها امن نیست. این صحبت یک آقای لیدر بود که به تازگی به چابهار سفر کرده بود و حسابی من و همسفر رو به فکر فرو برد. مخصوصا من که کمی از همسفر ترسوتر هستم و چند روز قبل از سفر مدام با خودم فکر میکردم آیا کار درستی دارم انجام میدم نکنه واقعا اونجا نا امن باشه و هزار تا فکر دیگه.تا اینکه جمعه هشتم اسفند نود و نه صبح ساعت هفت صبح خودم رو فرودگاه مهرآباد یافتم و اینگونه بود که سفر چهار روزه من و همسفر به چابهار آغاز شد.و اما هتل در بلوچهتل در بلوچ، یک هتل سنتی که از شهر حدود بیست کیلومتر فاصله دارد. هتل دارای 16 اتاق 2 تخته بود. برخی اتاق ها تخت خواب و برخی کف خواب بود (اتاق ها به شکل کپرمانند بود دیوارها سیمان بود ولی سقف آن به صورت کپر بود). هر اتاق دارای سرویس بهداشتی و حمام و یخچال، جاکفشی، شامپو و صابون یک میز و یک آینه کوچک بود.اتاق ها، ملافه ها و سرویس بهداشتی کاملا تمیز بود ولی کمبود سشوار و چای ساز حس میشد.روز اول سفر به خوبی و خوشی تمام شد. رفتیم برای استراحت و خواب چون برای روز دوم راه طولانی در پیش داشتیم.هتل سنتی دربلوچروز دوم مسیر غرببه دلیل اینکه مسیر غرب چابهار طولانی تر است پیشنهاد جان محمد این بود که روز اول مسیر غرب رو برویم و ما هم قبول کردیم.راس ساعت هشت صبح جان محمد زنگ زد و گفت که تو لابی منتظر ماست.از این همه نظم و وقت شناسی خیلی خوشم میاد و من رو یاد لیدرهای حرفه ای تایلند می انداخت، اگرچه که جان محمد خیلی منظم و آن تایم بود ولی ما معمولا نیم ساعتی عقب بودیم.هنوز صبحانه نخورده بودیم پس گفتم که ما صبحانه بخوریم می یایم و او باز تاکید کرد که مسیر غرب مسیر طولانی است و برای اینکه بتوانیم به موقع همه جا رو ببینیم باید زودتر بریم ولی خب بدون صبحانه هرگز.به سالن صبحانه هتل در بلوچ رفتیم. صبحانه شامل پنیر – کره – عسل – مربا – بسته بندی – چای و آب میوه – خیارگوجه – هندوانه و تخم مرغ و لوبیا یا عدسی بود.صبحانه کاملی بود ولی همینطور که گفتم کیفیت نان ها در چابهار خوب نبود و این ضعف به راحتی حس می شد. صبحانه را خوردیم و ساعت 8:30 خودمون رو به لابی رسوندیم و گشت سمت غرب ما شروع شد. صبحانه هتل در بلوچ اولین توقف در باغ های گرمسیری روستای کهیر بود. باغ های گرمسیری که ما دیدن کردیم درخت های زیتون یا گواوا و میوه کنار بود که اون زمان رسیده بود و ما از این میوه ها چیدیم و خوردیم. میوه های خیلی خوش عطری بود. درخت انبه هم بود که البته اون موقع میوه نداشت. باغ موز هم که سال قبل بر اثر سرما کاملا سوخته بود. بعد از دیدن از باغ های میوه های گرمسیری به سمت گل افشان به راه افتادیم.باغ های گرمسیری کهیرکوه گل افشانتپه ای بود که از آن بالا رفتیم تا به نوک تپه رسیدیم. بالارفتن هم خیلی سخت نبود و جای پا داشت. در بالای تپه دهانه ای به قطر یک متر که فعال است و هر چند دقیقه یکبار گل به سمت بیرون پرتاب می شود. بومی ها به کوه گل افشان، ناف زمین می گویند. تابلوهای خطر فرو رفتن در گل در مسیر دیده میشد و جان محمد هم هشدار داد که مواظب باشید خیلی جلو نرید. یک پسر محلی معروف به نام پسر گل افشان اونجا بود که بازدیدکنندگان رو راهنمایی میکرد. درباره گل افشان توضیح میداد با گل ها یک ستاره به عنوان یادگاری درست میکرد و به بازدیدکننده ها میداد گاهی هم برای بالا رفتن و پایین آمدن از تپه کمک میکرد. بدون هیچ چشم داشتی. واقعا چه اسم با مسمایی برای خودش انتخاب کرده بود پسر گل افشان. واقعا انگار که این پسر، پسر گل افشان بود. هرجا هست خداحفظش کند. از گل افشان و پسرش خداحافظی کردیم و به سمت مقصد بعدی راه افتادیم.</description>
                <category>سفرنامه</category>
                <author>سفرنامه</author>
                <pubDate>Wed, 27 Oct 2021 16:49:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لذت اصفهان گردی در سفری بدون برنامه به اصفهان</title>
                <link>https://virgool.io/@safarnameh/%D9%84%D8%B0%D8%AA-%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D9%81%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%B5%D9%81%D9%87%D8%A7%D9%86-lunxm7nfzqkp</link>
                <description>شروع یک سفر بدون برنامه به اصفهاناوایل مهر 1400 بود که از اون تصمیم های عجولانه و سریع گرفتم. سریع چند وعده غذای سبک آماده کردم و وسایل رو جمع کردم. ناهار رو در منزل خوردم و حرکت. ساعت 1 ظهر از تهران به سمت اصفهان حرکت کردم. دلم سفر خواست چه کنم دیگه دل است. یه نگاه به باک کردم. خوب خوبه بیشتر از نصف بنزین داره. گوگل کردم شهر اصفهان و حرکت.همه کارها رو کردم آهنگ گوش دادم. خاطره مرور کردم. بازی کردم. ولی گوگل هنوز میگه 2 ساعت 34 دقیقه مانده. خوب فقط مونده جا برای شب رزرو کنم. من همیشه کلی از هاستل شنیده بودم ولی هیچ زمان اقامت در هاستل نداشتم.دلم رو به دریا زدم و با هاستل رگ راگ در اصفهان تماس گرفتم و رزرو تلفنی انجام دادم.روز اول سفرحرکت از تهرانهاستل رگ راگپل خواجوسی و سه پلمیدان نقش جهان اولین تجربه اقامت من در هاستل لابی هاستل رگ راگلابی هاستل رگ راگکافه هاستل رگ راگ در اصفهاناتاق تلوزیون و کافه هاستل رگ راگهاستل رگ راگ اصفهانراه پله هاستل رگ راگورودی هاستل رگ راگراهرو ورودی اتاق ها هاستل رگ راگاتاق های هاستل رگ راگاتاق های گروهی هاستل رگ راگصبحانه هاستل رگ راگصبحانه هاستل رگ راگ امکانات هاستل رگ راگ اصفهان:ورود 2 ظهرخروج 12 ظهرهزینه تخت نفری 75000صبحانه با هزینه مجزاحمام و سرویس مشترکاینترنت داردپارکینگ نداردرفتار پرسنل عالینظافت خوبخوب من هاستل رو انتخاب کردم به چند دلیل. از تنهایی به خواب رفتن من وحشت دارم و یکی از مشکلات من در سفر همیشه همین بوده. خوب داخل هاستل شما یک اتاق را با چند نفر شریک هستید. از شانس من اتاق من دارای 6 تخت بود که تمام تخت ها برای من بودن. یعنی اینکه در شب اقامت من نه تنها اتاق من خالی بود بلکه طبقه من خالی بود پس من کلی تخت، اتاق، سرویس و حمام داشتم.یکی دیگه از دلایل انتخاب من قیمت ارزان هاستل نسبت به قیمت های سرسام آور هتل در اصفهان بود.دلیل دیگه این بود که شما در هاستل اجازه پخت و پز دارید و این در شرایط کرونا بسیار عالی بود.من غذاهام رو در یخچال قرار دارم تا موقع استفاده گرم کنم.و دلیل دیگه این بود که شنیده بودم در هاستل میشه کلی دوست خوب پیدا کرد که همگی اهل سفر هستن.ساعت 7:30 شب وارد هاستل شدم و اتاق رو تحویل گرفتم. راستی شامپو و حوله و دمپایی همراه داشته باشید. داخل هاستل این چیزها وجود ندارد.سریع دوش گرفتم و حاضر شدم و حرکت کردم به سمت شهر گردی. یکی از چیزهای جذابی ک من دیدم این بود که پیر و جوان و کودک از دوچرخه خیلی استفاده میکنند.همین که شروع به حرکت کردم پشت اولین چراغ قرمز یهو یک خانومی با لهجه اصفهانی گفت خواهرم پاش درد میکنه و ما تا چند تا کوچه باهات میایم. تا خواستم جواب بدم در رو باز کردن و نشستن و تا چند تا کوچه مهمان من بودن و موقع پیاده شدن حرف جذابی بهم زدن. تشکر کرد و گفت به خواهرم گفتم یه حوری پیدا میشه و ما رو میبره. خانم شما فرشته هستید و خداحافظ و باز هم تا من کلامی بخوام بگم از ماشین با همون سرعت که سوار شده بودن پیاده شدن. چه به دلم نشست حرفشون.اصفهان شهر شلوغی است و از تهران تو ترافیک چیزی کم نداره پس حوصله ترافیک هم داشته باشید.  در محوطه بافت تاریخی طرح زوج و فرد هست که میتونید برید داخلش.در مسیر یک ساندویج کتلت با فلاسک کوچیک چای برای خودم بردم. اولین مسیر پل خواجو بود. </description>
                <category>سفرنامه</category>
                <author>سفرنامه</author>
                <pubDate>Wed, 27 Oct 2021 16:40:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارک جنگلی خلیل آباد</title>
                <link>https://virgool.io/@safarnameh/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%A9-%D8%AC%D9%86%DA%AF%D9%84%DB%8C-%D8%AE%D9%84%DB%8C%D9%84-%D8%A2%D8%A8%D8%A7%D8%AF-gsm1jxyck3oa</link>
                <description>درباره پارک جنگلی خلیل آبادشهرستان خلیل آباد از جمله شهرستان های خراسان رضوی به شمار می رود که دارای پیشینه ای غنی و تاریخی بلند بالا است. آب و هوای شهرستان خلیل آباد معتدل خشک است و جاذبه های گردشگری متنوعی دارد. برخی از جاذبه های گردشگری این شهرستان به این شرح است: گرمابه بهشتی، آب‌انبار کندر ۱ و 2، مزار امامزاده هادی شوراب، مزار بی بی حور و بی بی نور جابوز، مزار و انبارخانه مهدی‌آباد، آبگرم خلیل‌آباد و ... . پارک جنگلی خلیل آباد یکی دیگر از جاذبه های گردشگری این شهرستان به شمار می رود که در این بخش از مجله مستر بلیط درباره آن صحبت خواهیم کرد. این پارک جنگلی در شمال شهر خلیل آباد قرار دارد و سالانه افراد زیادی به این پارک می روند. علاوه بر اینکه اهالی شهر خلیل آباد به این پارک می روند تعطیلات خود را در این پارک می گذرانند مسافرانی که از این شهر عبور می کنند نیز زمانی را به استراحت در این پارک اختصاص می دهند. در این پارک امکانات متنوعی وجود دارد که می تواند برای مسافرانی که به این محل می روند آرامش و آسایش را فراهم کند.راه های دسترسی به پارک جنگلیاگر مایلید زمانی را در این پارک بگذرانید باید به شهر خلیل آباد سفر کنید و برای این سفر می توانید از مستر بلیط برای این کار کمک بگیرید و بلیط اتوبوس خلیل آباد را به صورت آنلاین تهیه کنید و به این شهر بروید. اگر با خودرو شخصی به این منطقه سفر کردید باید پس از رسیدن به خلیل آباد به سمت شمال آن بروید.https://mrbilit.com/mag/forest-park-khalil-abad/</description>
                <category>سفرنامه</category>
                <author>سفرنامه</author>
                <pubDate>Sat, 23 Oct 2021 09:52:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فیلم «علف» با نگاهی سفرنامه ای ،خوش ساخت</title>
                <link>https://virgool.io/@safarnameh/%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%B9%D9%84%D9%81-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%B3%D8%A7%D8%AE%D8%AA-gskiqpxndhzx</link>
                <description>نقد و بررسی «علف» توسط کارگروه نمایش انجمن صنفی کارگردانان مستندنشست نقد و بررسی فیلم «علف» ساخته مریان سی کوپر و ارنست بی شودزاک ومارگریت هریسن (محصول 1304) شامگاه بیستم مهرماه در کلاب هاوس کارگروه نمایش انجمن صنفی کارگردانان مستند برگزار شد.به گزارش برنا، در ابتدا مهرداد عربستانی استاد دانشگاه ومردم شناس درباره اهمیت فیلم «علف» از دیدگاه مردم نگاری، گفت: هرفیلمی که از مردم اطلاعات مستند ارائه دهد جنبه مردم شناسانه دارد اما باید بررسی کرد که این فیلم تا چه اندازه مردم نگار است .وی با بیان اینکه فیلم «علف» در سالی ساخته شد که رشته مردم شناسی شکل نگرفته بود، افزود: فیلم به شدت نگاه اگزوتیک به ایل بختیاری دارد و برای مخاطبی ساخته شد که عاشق این نوع نگاه بود اما فیلم «شقایق سوزان» ساخته هوشنگ شفتی دید مردم نگاری دارد ونگاه اگزوتیک به موضوع ندارد و به آدم‌ها نزدیک می شود و این از منظر مردم شناسی ایده آل است.همایون امامی پژوهشگر و فیلمساز نیز در ادامه بحث گفت: فیلم های علف و شقایق سوزان مهمترین فیلم های مستند اولیه در حوزه مردم نگاری هستند هر چند نقدهای زیادی در این مورد توسط نادر افشاری وجود دارد.«عروسی در فصل کوچ» یا «زدن نی» همواره محل بحث بوده است و منطبق با کوچ واقعی نیست.وی فیلم «علف» محصول سال  را1925 یکی از مهمترین فیلم های سینمای مستند دنیا برشمرد و گفت: آقای کوپر، خلبان آمریکایی به همراه یک جاسوس وارد ایران می شود و این یفلم را می سازد اما آنچه باقیمانده است یک فیلم مهم مردم نگار است که ارزش اسنادی بالایی دارد؛ تصاویری ناب و منحصر به‌فرد از کوچ ایل بختیاری که با جلوه های زیست مردم نگاری همراه است.فرهاد ورهرام فیلمساز و پژوهشگر نیز گفت: فیلم«علف» نشان دهنده یک کوچ کلاسیک است و هیچ عنصر مدرنی غیر از تفنگ در فیلم موجود نیست و تنها سند از یک کوچ کلاسیک است. بختیاری ها از دو ایل هفت لنگ و چهار لنگ تشکیل شده که هفت ماه زمستان در قشلاق خوزستان و چهار ماه هم در قلمرو ییلاقی چهارمحال بختیاری هستند .ابتدا قرار بوده ازکردها فیلم بسازند که آتاتورک اجازه نمی دهد و بعد به عراق و سپس به ایران می آیند و علف ساخته می شود.درادامه امیرهادی ملک اسماعیلی مستندساز به این نکته اشاره کردکه فیلم علف نگاه از بالا به پایین دارد ودر کپشن های فیلم مردم را بدوی قلمداد می کند. فیلم نگاهی سفرنامه ای ،خوش ساخت وسرگرم کننده دارد.علیرضا دهقان مستندساز هم به سفرنامه بودن فیلم اذعان داشت وبه رمز و راز آلود بودن ساکنین شرق از دیدگاه غربی‌ها اشاره کرد و گفت: فیلم فضای مکاشفه مردمانی دارد و به شدت برای رسیدن به هدف خودبا مشکلات مبارزه می کنند و کوپر ادعا داشت که فیلم مردم نگار نیست .در پایان فرهادورهرام گفت: فیلم دراماتیزه شده و بازسازی‌هایی در فیلم وجود دارد ولی فیلم همچنان یکی از مهمترین فیلم‌های کلاسیک سینمای مستند محسوب می شود و برای مردم شناس ها قابل مطالعه است.</description>
                <category>سفرنامه</category>
                <author>سفرنامه</author>
                <pubDate>Wed, 13 Oct 2021 17:32:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بزرگداشتی برای جعفر شهری‌ سفرنامه نویس</title>
                <link>https://virgool.io/@safarnameh/%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%B9%D9%81%D8%B1-%D8%B4%D9%87%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-vfqard3xyv6d</link>
                <description>مراسم بزرگداشت جعفر شهری‌، نویسنده و پژوهشگر تاریخ تهران برگزار می‌شود.به گزارش ایسنا، مراسم بزرگداشت جعفر شهری باف، نویسنده و پژوهشگر تاریخ تهران به مناسبت هفته بزرگداشت «روز تهران»، در فضای مجازی و توسط انجمن آثار و مفاخر فرهنگی برگزار می‌شود.حسن بلخاری قهی، حسن انوری، نصرالله حدادی، حسین ایمانی جاجرمی و کامران صفامنش از سخنرانان این برنامه هستند.مراسم بزرگداشت جعفر شهری‌ در روز دوشنبه (۱۹ مهرماه) ساعت ۱۴ برگزار خواهد شد و علاقه‌مندان می‌توانند این برنامه را از آدرس‌های زیر دنبال کنند:https://www.instagram.com/anjomanasarmafakher2https://www.aparat.com/mafakherefarhangihttps://t.me/anjomanasarmafakherجعفر شهری در سال ۱۲۹۳ در محله عودلاجان تهران به دنیا آمد و در سحرگاه ۶ آذر ۱۳۷۸ از دنیا رفت.شهری در دو مجموعه «طهران قدیم» (۵ جلد) و «تاریخ اجتماعی تهران در قرن سیزدهم» (۶ جلد)، حال و هوای تاریخی تهران را با جزئیاتش بیان می‌کند. دیگر اثر او، «قند و نمک»، مجموعه‌ای از اصطلاحات اصیل تهرانی با توضیحات و پیشینه است. سه رمان از رمان‌های او، یعنی «شکر تلخ»، «گزنه» و «قلم سرنوشت» نیز سه‌گانه‌ای است که اولی مربوط به دوران کودکی نویسنده و رنج‌های مادر او، دومی شرح دوران نوجوانی، و سومی مربوط به دوران میان‌سالی اوست. کتاب‌های «حاجی در فرنگ» (در دو جلد) و «حاجی دوباره» نیز سفرنامه نویسنده است به مکه و سپس اروپا.از دیگر آثار جعفر شهری می‌توان به «انسیه خانم» و «علی علیه‌السّلام» اشاره کرد.</description>
                <category>سفرنامه</category>
                <author>سفرنامه</author>
                <pubDate>Wed, 13 Oct 2021 17:27:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>«سفرنامه مبارکه شاهنشاهی» روایت اولین سفر مظفرالدین شاه به فرنگ</title>
                <link>https://virgool.io/@safarnameh/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%87-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84%DB%8C%D9%86-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF-xeduitecn2zt</link>
                <description>معرفی کتاب؛«سفرنامه مبارکه شاهنشاهی» روایت اولین سفر مظفرالدین شاه به فرنگکتاب «سفرنامه مبارکه شاهنشاهی» روزنامه نخستین سفر مظفرالدین شاه به فرنگ، به اهتمام آیدین فرنگی و عباسقلی صادقی از سوی نشر کلاغ منتشر شده است.به گزارش برنا، سفر مظفرالدین شاه از دوازدهمین روز ذی‌الحجه 1317 هجری آغاز شد و پس از گذشت نزدیک به هشت ماه، روز دوم شعبان 1318 به پایان رسید. او در آغاز این سفر بر اساس گاهشمار هجری 48 سال داشت.کتاب «سفرنامه مبارکه شاهنشاهی» متن کامل &quot; روزنامه ی اولین سفر&quot; مظفرالدین شاهاست به &quot;ممالک فرنگستان و دربار دول متحابه ی اروپ&quot;که بر اساس شیوه ی امروزی حروف نگاری شده است.با این متن می توانیم به دنیای ذهن و شخصیت مردی سفر کنیم که از پنج سالگی ، نزدیک به چهل سال مقام ولایت عهدی ناصرالدین شاه را دارا بود و یازده سال تاج پادشاهی ایران را بر سر داشت .واکاوی این سفرنامه به اضافه ی یادداشت های دو سفر بعدی او به فرنگستان می تواند نشان دهد که این سفرها چه دست آورد فکری برای او داشته است. در پشت جلد کتاب آمده است: امروز نهار را در منزل حاکم اوستاوند دعوت داریم که در هتل دویل است. یک ربع بعدازظهر با جناب اشرف صدراعظم و وزیر دربار به کالسکه نشسته، رفتیم؛ سایر ملتزمین هم که دعوت داشتند، آمدند. مجلس مفصلی بود. بعد از آن که نهار خورده شد، آمدیم در بالکن عمارت که نگاه به خیابان می کرد، قدری ایستادیم. مردم از پایین هورا می کشیدند و تعارف می کردند، ما هم جواب می دادیم. بعد از ساعتی سوار شده آمدیم منزل. امروز هوا خیلی گرم است. اسمعیل خان و آق سید حسین را فرستادیم کنار دریا قدری گوش ماهی جمع کردند، آوردند، دادیم قاب عکس درست کنند. تا غروب در بالکن گردش می کردیم. شخصی چند دوربین آورده بود ابتیاع نماییم، فرمودیم نگاه دارد تا از مهمانی برگشته، دیدم دوربین های بدی نبود. یکی را پیشکش کرد و یکی هم ابتیاع نمودیم. یک زن نقاشی آمده، طرح صورت ما را کشیده و قرار شد که چند روز عصرها بیاید، به قدر نیم ساعتی صورت ما رابکشد. نیم ساعت از شب گذشته، دوباره در بالکن قدری گردش کردیم، ساعت هشت بعدازظهر، شام صرف کرده، استراحت کردیم.»</description>
                <category>سفرنامه</category>
                <author>سفرنامه</author>
                <pubDate>Wed, 13 Oct 2021 17:24:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه پیترو دلاواله</title>
                <link>https://virgool.io/@safarnameh/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%BE%DB%8C%D8%AA%D8%B1%D9%88-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%87-hlbealoxxqdm</link>
                <description>سفر به تهران قدیم با پیترو دلاوالهسفرنامه پیترو دلاواله کتابی پرجزئیات با بیانی ظریف و توصیف‌هایی دقیق است که رهآورد سفر پیترو دلاواله، سفرنامه‌نویس ایتالیایی به ۳ کشور ترکیه، ایران و هند به شمار می‌رود. ? دلاواله این کتاب را اوایل قرن هفدهم و همزمان با سفر پرماجرایش به این کشورها به رشته تحریر درآورد. او با دقتی وسواس‌گونه مشاهدات خود در این سفر را شرح داده است؛ دقتی که بیش از هر چیز کتاب را به تابلویی نقاشی از وقایع، مناظر و رخدادهای روز آن ۳ کشور تبدیل می‌کند. سفرنامه‌نویس ایتالیایی به هوای ملاقات با شاه عباس صفوی وارد ایران شد و در مسیر ملاقات با شاه صفوی، اطلاعاتی دقیق و کم‌نظیر از اوضاع و احوال شهرهای تهران، اصفهان، کاشان و... ارائه کرده است. دلاواله پس از ورود به تهران، این شهر را چنارستان یا شهر چنارها نامید و پس از او این عبارت سر زبان‌ها افتاد. دلاواله پس از بازگشت به ایتالیا درگذشت اما پسرانش دستنوشته‌های او را در قالب کتابی به نام سفرنامه پیترو دلاواله در قرن هفدهم میلادی منتشر کردند.</description>
                <category>سفرنامه</category>
                <author>سفرنامه</author>
                <pubDate>Sat, 09 Oct 2021 13:58:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفرنامه «به خدای درختان انجیر» با موضوع اربعین</title>
                <link>https://virgool.io/@safarnameh/%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%AC%DB%8C%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%88%D8%B6%D9%88%D8%B9-%D8%A7%D8%B1%D8%A8%D8%B9%DB%8C%D9%86-lsukj8ylpph3</link>
                <description> ? کتاب «به خدای درختان انجیر» روایت محسن حسن زاده از سفر مولف به مدائن، العلوه الفحل، طریق العلماء،طریق بنی سلم،کفل، عوفی،طویریج و مشاهد مشرفه عراق توسط انتشارات سروش منتشر شد.به گزارش خبرگزاری مهر، با نزدیک شدن به ایام اربعین حسینی(ع) و شروع پیاده روی اربعین، انتشارات سروش کتابی با عنوان «به خدای درختان انجیر» تالیف محسن حسن زاده را منتشر کرد.کتاب مذکور روایتی از سفر مولف به مدائن، العلوه الفحل، طریق العلماء،طریق بنی سلم،کفل، عوفی،طویریج و مشاهد مشرفه عراق است که با نگاهی تیزبینانه ابعاد پیاده روی اربعین حسینی را به تصویر میکشد.نویسنده در مقدمه کتاب بیان میکند: سفر اربعین سال۹۸، برای من از جنبه های گوناگونی، ویژه بود؛ شاید به همین خاطر است که جسارت کردم و قلم به دست گرفتم تا روایتگر این سفر باشم. طبعا نه صاحب این قلم را توانایی آن است که زیبایی های اربعین را به بند واژگان بکشد و نه ماجراهای سفر محدود به سطوری است که در ادامه می آید. با این وجود کوشیده ام ضمن پرهیز از اغراق، مشاهده گری صادق باشم که تنها به تماشای ظاهر اکتفا نمیکند؛ نیز تلاش بر آن بوده که تا حد ممکن، در ثبت اطلاعات دقیق باشم و برای کسب اطلاعات جستجو کنم. نتیجه، متنی هرچند ناقص اما تاریخ آلود و جغرافیااندود است! امید که تجربه سفر اربعین ۱۴۴۱، واپسین تجربه شیفتگان حقیقت نباشد.همچنین در بخشی از کتاب آمده است:نمیدانم چرا از ابتدای سفر، یاد «ابوذر» را به همراه دارم:«ای ابوذر! تو تنها زندگی میکنی، تنها میمیری، تنها مبعوث میشوی و تنها وارد بهشت میشوی.» و من تنها وارد بهشت شده بودم؛ شاید به همین اعتبار گفتم حالا که خیلی ها به نیابت از شهیدی آمده اند، من نایب الزیاره ابوذر میشوم! سنگ بزرگی است؟!یاد ابوذر را با خودم دوباره به کوچه پس کوچه های کنار حرم امامین می کشانم. تا رسیدن به مقصود، دو سه دکانِ حجامت نظرم را جلب میکنند. یکیشان نوشته است:«برای حشدالشعبی، حجامت رایگان است.» میخواهم در را باز کنم و از حَجام بپرسم که چرا رایگان؟ اما خب! وضع فجیعی که از پشت شیشه های نه چندان شفافِ دکان(و نه مطب!) دیده میشود، مانعم میشود. راهم را میکشم و به سمت حرم میروم.شما هم احساس کرده اید غربت حرم امامین را؟ این شاید اولین حسی است که به سراغم می آید و دوم، ناباوری! من، اینجا، در مدفن دو امام؟ هنوز با در و دیوار حرم حال و احوال نکرده ام که وقت نماز فرامیرسد. نماز را که میخوانیم، واعظ عرب، چند جمله ای در فضیلت زیارت سید شهیدان میگوید؛ به نقل از امام صادق(ع):«خدایا! رحمت فرست بر صورت هایی که آفتاب، رنگ آنها را تغییر داده و بر گونه هایی که بر قبر حسین(ع) گذاشته میشود...» آفتابی که در روز تجربه اش کرده ام، نوید آن را داده بود که با صورتهایی که جعفربن محمد از آن یاد کرده، ملاقات کنم! شعله ای در دلم روشن میشود. زیارت میکنم و راهی میشوم تا بار خستگی را جایی بر زمین بگذارم.</description>
                <category>سفرنامه</category>
                <author>سفرنامه</author>
                <pubDate>Sat, 09 Oct 2021 13:56:33 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>