<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ᴍᴀʀɪʙᴇʟʟᴇ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saghart36</link>
        <description>&quot;شاید از سرد شدن چای هایمان شروع شد؟&quot;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:41:56</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2503666/avatar/dvy6F1.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ᴍᴀʀɪʙᴇʟʟᴇ</title>
            <link>https://virgool.io/@saghart36</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاید لبخندی نیاز داشتم!</title>
                <link>https://virgool.io/@saghart36/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C-%D9%86%DB%8C%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-b1zus7bpphm3</link>
                <description>با تمام فشاری که تحمل کرده بود به خانه رسید.شروع به غذا خوردن کرده بودند که باز پدرش شروع کرد به گفتن حرف هایی که هر روز و هرهفته آنهارا می شنید‌.پدرش نمی‌دانست آن روز چه چیز هایی را از سر گذرانده و باز هم به خودش اجازه میداد اورا سرزنش کند.سرش را پایین انداخت و باز دربرابر تمام آن حرف ها سکوت کرد.درآن لحظه چیز بیشتری نمیخواست.شاید یه سلام گرم؟ یا خسته نباشید بایک لبخند بزرگ؟. ولی مثل همیشه قضاوت ها و حرف های تلخ بود که از پدرش هدیه می گرفت.غذایش که تمام شد بی آنکه حرفی بزند وارد اتاق شد و اولین قطره اشک را با خود به اتاقش مهمان برد. میدانست اگر گریه کند حالش بدتر خواهد شد ولی نمی‌توانست جلوی اشک هایش را بگیرد.آنروز خسته بود ولی نه به اندازه زمانی که پدرش آن حرف ها را به او زده بود.!!!!پدرش هیچوقت راضی نبود و او پیش از اینها راضی نگه داشتنش را رها کرده بود!همانطور که اشک می ریخت زیر لب با خودش تکرار کرد:«اشکالی ندارد،اینبار هم اشکالی ندارد»</description>
                <category>ᴍᴀʀɪʙᴇʟʟᴇ</category>
                <author>ᴍᴀʀɪʙᴇʟʟᴇ</author>
                <pubDate>Mon, 07 Oct 2024 15:51:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید چیز عجیبی بود.</title>
                <link>https://virgool.io/@saghart36/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%DA%86%DB%8C%D8%B2-%D8%B9%D8%AC%DB%8C%D8%A8%DB%8C-%D8%A8%D9%88%D8%AF-z70q6abxhvmu</link>
                <description>همه چیز عجیب بود.هنوز چیزی شروع نشده بود ولی خسته بنظر میرسید.شاید چون هزاران بار این مسیر را طی کرده بود،همه چیز برایش مثل روز روشن بود و این آگاهی،ممکن بود خستگیش را توجیح کند؟امروز چند بار تمام این سال هارا مرور کرد.ده‌بار؟صدبار؟یاشایدم هزارمین بارش بود؟آنقدر مشغول بود که حوصله شمردنش را نداشته باشد.باز با خودش تکرار کرد:اما من خستم.بااین حال جای تعجب داشت که امیدش را ازدست نمیداد.حتی اگر در اوج بلاتکلیفی به سر میبرد.انگار قانون زندگی‌اش شده بود!!!⁦از دستش نمیداد حتی زمانی که میگفت دیگر امیدی نیست..!</description>
                <category>ᴍᴀʀɪʙᴇʟʟᴇ</category>
                <author>ᴍᴀʀɪʙᴇʟʟᴇ</author>
                <pubDate>Thu, 03 Oct 2024 12:12:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منه با من!</title>
                <link>https://virgool.io/@saghart36/%D9%85%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%85%D9%86-brw6md2ebtsv</link>
                <description>یعنی تنهایی من آنقدر بزرگ است و من خبر نداشتم؟چرا آنرا بزرگ جلوه میدهند؟مگر مشکلش چیست؟اگر مجبور بودم تنها باشم یا کسی را نداشتم،آنوقت حرفشان از درست هم درست تر بود ولی حالا که دلبخواهی بوده چه میگویند؟حالا که تنهایی برایم معنا پیدا کرده چه حرفی برای گفتن دارند؟⁦ ⁠◜⁠‿⁠◝⁠ ♡⁩شایدمن به اندازه آنها حوصله شنیدن حرف های بی سروته را نداشته باشم ولی در عوض تا دلت بخواهد حوصله دارم گوشه‌ای بشینم و کتاب بخوانم،هرچه از دل میگذر بنویسم یا حتی گوشنوایی بشوم برای حرف هایی که کمتر شنیده شده اند یا بیشتر به شنیده شدن نیاز دارند.شاید مثل آنها نباشم ولی هرکه باشم،این منم.منی که زندگی را با من دوست دارد.نه با کسانی که من را انکار میکنند.</description>
                <category>ᴍᴀʀɪʙᴇʟʟᴇ</category>
                <author>ᴍᴀʀɪʙᴇʟʟᴇ</author>
                <pubDate>Sat, 21 Sep 2024 00:06:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی!؟</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-umhylfoibdo3</link>
                <description>قبل ها فکر میکردم نباید نا امید شد.نباید گریه کرد.نباید غم داشت.نباید پوچ بود.ولی هرچه که گذشت امید با ناامیدی،خنده با گریه،شادی با غم و سرشار با پوچی برایم معنا پیدا کرد!با این دیدگاه جدید دنیا جای دیگری شد. نه اینکه جایی شود پر از زیبایی و خوبی,فقط احساس خوبی داشتم که دنیا را همانطور که بود و هست پذیرفتم و فهمیدم نباید چیزی حس نشده , شنیده نشده و دیده نشده نادیده گرفته شود.خودمان را نادیده بگیریم که چه؟ با این کار به چه چیزی خواهیم رسید جز اینکه خودمان را گم کنیم؟غمگینی ؟باششادی ؟شادی کنحوصله ایی نداری ؟ کاری نکندلت گریه میخواهد ؟گریه کنچیزی خنده دار است ؟خب بخندو بگذار احساس شود تمام چیزهایی که گاهی سعی در انکار آن داشتی.اگر به قولی چیزهای بد را نادیده بگیری و از آنها فرار کنی,چنان غرقه در انها میشوی که سخت میتوان راه نجاتی یافت. پس زندگی کن همانطور که باید, نه فرار به بهشتی که جهنم را در خود میپروراند.....(فکر کنم اینبار خودمو پیدا کردم)</description>
                <category>ᴍᴀʀɪʙᴇʟʟᴇ</category>
                <author>ᴍᴀʀɪʙᴇʟʟᴇ</author>
                <pubDate>Mon, 16 Sep 2024 12:54:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تودرتویی از پیدا نشدن ها.</title>
                <link>https://virgool.io/@saghart36/%D8%AA%D9%88%D8%AF%D8%B1%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%BE%DB%8C%D8%AF%D8%A7-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%86-%D9%87%D8%A7-ffdvoy1lzeso</link>
                <description>گم شدم! مثل صفحه ای از کتاب که یک نفر از یاد میبرد قبل بستنش روبان قرمز را لای آن بگذاردتا بار دیگر راحتر آن را بیابد.گم شدم!مثل یک عکس در یک آلبوم قدیمی که سالیان سال در گوشه ای خاک خورده اما کسی نیست که به سمت آن قدم بردارد.گم شدم!مثل خاطرات یک مادربزرگ که پیر که دیگر حتی خودش راهم نمیشناسد.گم شدم!مثل یک نامه که هیچوقت به دست صاحبش نرسید.و من همچنان در حال گمشدنم.زندگیه من متشکل از این گم شدن ها و پیدا نشدن هاست...</description>
                <category>ᴍᴀʀɪʙᴇʟʟᴇ</category>
                <author>ᴍᴀʀɪʙᴇʟʟᴇ</author>
                <pubDate>Sat, 13 May 2023 16:51:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تحمل....!</title>
                <link>https://virgool.io/@saghart36/%D8%AA%D8%AD%D9%85%D9%84-dowx9crwdqst</link>
                <description>تحمل.برات آشناس نه؟تحمل دوری...تحمل ازدست دادن...تحمل درد...تحمل مردم...تحمل دنیا..وبازهم تحمل.بعضی وقتا به این فکر میکنم که چی باعث شده بتونم تحمل کنم ؟چی باعث شده که صبر کنم و هعی با خودم بگم درست میشه؟چی باعث شد دووم بیارم؟چی شد که زندگیم به اینروز افتاد که به فکر تحمل کردن اوضاع بیفتم؟  هر روز روی صندلی کنار دیوار کلاس میشنمو به بقیه نگاه میکنم .یه عده دارن میخندن. یه عده سرشون تو کتاباشونه.بعضیا الکی این ورواونور میچرخنو باهرکس که سر راهشون سبز شد یه مکالمه رو شروع میکنن.با دیدن تک تک اینا یه سوال به ذهنم میرسه..چیزی که اونا دارن ازخودشون به بقیه نشون میدن خود واقعی شونه؟یعنی همینقدر که نشون میدن خشحالن؟بعد این سوال توی سرم دوباره بهشون نگاه میکنم ولی ایندفعه با دقت بیشتر:یه عده برای پنهون کردن غم توی چشاشون اونارو با خنده های بلند میپوشونن.یه عده برای فرار کردن از دردا و مشکلاتشون سرشونو کردن توی کتابای درسیشون.بعضیا نه فقط برای اینکه بیکارن بلکه بخاطر اینکه بتونن فرار کنن یه گوشه واسترس تمام روزو با گریه خالی کنن دنبال یه جای امن میگردن ولی دم به دقیقه آدما جلوروشون سبز میشن و نمیزارن که آرومشن.اره همه دارن تحمل میکنن!شایداین دفعه تونسته باشم خود واقعیشونو درست حدس بزنم .از روی صندلی بلند میشم.ایندفعه به این فکر میکنم که به کدوم یکی از گروها ملحق شم:1-خنده های فیک!2-فرار از واقعیت!3-گشتن دنبال یه جای امن!           ودر آخر مثل تمومه روزای دیگه اولین گروه رو برای خودم بهتر میدونم ومنم با یه خنده بزرگ به سمتشون میرم.......</description>
                <category>ᴍᴀʀɪʙᴇʟʟᴇ</category>
                <author>ᴍᴀʀɪʙᴇʟʟᴇ</author>
                <pubDate>Thu, 11 May 2023 14:20:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>