<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های sahandiranmehr</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sahandiranmehr</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:33:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2580/avatar/3vP8Wa.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>sahandiranmehr</title>
            <link>https://virgool.io/@sahandiranmehr</link>
        </image>

                    <item>
                <title>✔️محمود و‌ مسیر مدفون باغستان?</title>
                <link>https://virgool.io/@sahandiranmehr/%EF%B8%8F%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF-%D9%88-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%AF%D9%81%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%BA%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-jhxxnjfgokns</link>
                <description>سهند ایرانمهرسالگرد ورود آزادگان به وطن که میشه من فقط به محمود فکر می‌کنم. تابستونا که می‌رفتیم ده، بارها الاغ سوار و مشغول برگشت از باغستون یا خرمنکوبی دیده بودمش. همیشه لبخند رو لباش بود و یه چال گونه زیبایی هم داشت که خیلی به چشم می‌اومد. من خیلی بچه بودم. هر وقت منو می‌دید دست تکون می‌داد و یه بار هم یه خوشه انگور :&quot;میش پستان&quot; داد دستم و یه چاقو میوه‌خوری دسته قرمز، از همونا که موقع پوست‌کندنِ میوه خم میشه اما روش نوشتن:Stainless steel. اون چاقو و اون نوشته شاید اصلا مهم نباشه اما تو خاطرات خیلی دور گاهی یه چیز لازمه که حداقل باورت بشه جزو خواب‌هات نبودن و بخشی از یه واقعیتن. محمود چند وقت بعد با دخترعمه مادرم ازدواج کرد و یه هفته بعد هم رفت جبهه و دیگه هیچ وقت برنگشت. برنگشتن یه طرف و اخبار ضد و نقیض یه طرف. پسرش اما بدنیا اومد. بزرگتر که شد انگاری خود محمود بود. اون وقتی که پسر محمود ۹ سالش بود یه بار تابستون که رفته بودم ده دیدم گوشه حموم عمومی نشسته و تنها داره به کیسه حمومش سپیداب می‌ماله و به تن نحیف و کودکانه‌اش میکشه. این صحنه خیلی ناراحتم کرد چون تصور می‌کردم اگه باباش با اون همه مهربونی و لبخند پیشش بود الان چه صحنه‌ای رو می‌دیدم. چند وقت پیش یه جایی یه عکس از محمود رو دیدم . قد و قامت آدم‌ها انگار بستگی به سن و موقعیت ناظر داره. محمودِ ذهنِ من که در سنین کودکی نقشش جاودانه شده بود جوان بلند بالا و جاافتاده‌ای بود. محمودِ نشسته بر تانکی که عکسشو در این سن و سال می‌دیدم اما انگار نوجوانی نحیف بود با صورت آفتاب خورده و عجیب خجالتی.  اون سالی که اسرا بر می‌گشتن، خانواده محمود دلشون خوش بود که یکی از کفتراش برگشته خونه و دوباره لونه کرده. آدم‌ها موقع ناامیدی تو هرچیزی دنبال معنا میگردن. همه اسرا هم که اومدن باز از محمود خبری نشد. چند سال پیش استخوانی رو آوردن و تحویل خانواده دادن اما بعد گفتن اشتباه شده و محمود نبوده. چند تا شایعه عجیب و غریب هم  سر زبونا افتاد که جز زجر خانواده نتیجه‌ای نداشت. یکی میگفت اشتباهی فلانجا دفنه، یکی می‌گفت دیده که کشته شده و پیکرش رو زمین مونده و یکی هم مدعی که بعید نیست بریده و جذب مجاهدین خلق شده! دخترعمه مادرم تا آخر ازدواج نکرد و سهمش از زندگی شد همون یه هفته. مادر و پدر محمود، فوت کردن محمود اما هنوز مثل یک شبح فراموش شده در ده سرگردانه. آخرین باری که رفتم ده، در کنار مرور خاطرات اون ده زمانیِ خُرم و‌پرهیاهوکه حالا یک برهوته، به راه مدفون در شنِ باغستون نگاهی انداختم. محمود پیاده بود، محو، بدون انگور میش‌پستان.#جنگ #خاطره #آزادگانtelegram.me/sahandiranmehr</description>
                <category>sahandiranmehr</category>
                <author>sahandiranmehr</author>
                <pubDate>Sat, 18 Aug 2018 11:56:26 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی که پول ملی، بادبادک شد!</title>
                <link>https://virgool.io/@sahandiranmehr/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%BE%D9%88%D9%84-%D9%85%D9%84%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9-%D8%B4%D8%AF-sh6n1buihx7w</link>
                <description>شرح عکس: وضعیت پول ملی آلمان در بحران ۱۹۲۳سهند ایرانمهر‍ ‍ آلمان ۱۹۲۳. آلمان بعد از جنگ اول جهانی که سیاستمداران هوادار صلح و تعامل با یادآوری تبعات مخرب ماجراجویی و هزینه بالای مخاصمه با جهان، پیشتازان عرصه سیاست بودند اما  تبعات فشار اقتصادی دوران جنگ و انزوا، دامن کشور را رها نکرده بود و‌روزهای سخت و‌پیش‌بینی نشده‌ای در راه بود. دولت برای جبران مشکل، محدودیتی برای چاپ پول بدون‌ پشتوانه از سوی بانک مرکزی وقت آلمان (رایش‌ بانک) قائل نبود زیرا بانک مرکزی غیرمستقل و وابسته به دولت به خود اجازه می‌داد که در بازار دخالت کند در نتیجه با هدف افزایش توان رقابتی صادرات دست به تضعیف پول ملی زد، این باعث بروز تورم بزرگ طی سال‌های ۲۹۲۱ تا ۱۹۲۳ در آلمان و فروپاشی اقتصادی شد.خوش‌بینی مردم و سیاستمدارانی که به صلح پس از جنگ امید بسته بودند به ناامیدی مطلق انجامید و تازه معلوم شد که تبعات هزینه‌های سنگین مخاصمه و ورود به جنگ چیزی نیست که به صرف پایان جنگ خاتمه یابد‌. متفقین هم فشار اقتصادی بر آلمان را تداوم دادند و برخی‌چون فرانسه قسمت‌هایی از خاک آلمان (روهر) را اشغال کردند و  هیچ محدودیتی را علیه اقتصاد آلمان دریغ نکردند.غرور آلمانی زیربار فشار اقتصادی، جریحه‌دار شده بود. پول ملی اسبابِ‌ساخت‌بادبادک یا سوخت اجاق شده بود و سیاستمدارانی که از صلح سخن می‌گفتند، خائنین به وطن معرفی شدند. سیاست تعامل، حالا «اصرار بر عملی احمقانه و بزدلانه» تلقی می‌شد و بحران اقتصادی هم هدیه آسمانی که حزب نازی، نشانه دیگری از همراهی خداوند برای بیداری مردم آلمان تلقی می‌کرد.بحران مالی ۱۹۲۳ و این باور عمومی چنان موازی هم حرکت کردند که برنده انتخابات سال  ۱۹۳۲ حزبی بود که در انتخابات۱۹۲۸ کمتر از ۳ درصد آرا را بدست آورده بود و پس از پیروزی ۱۹۳۲ با نام رهبر خود آدولف هیتلر  به حزب اول آلمان تبدیل شد. آدولف هیتلر، حالا می‌توانست سرش را بالا بگیرد و هم بی‌کفایتی سیاستمداران اهل تعامل را به رخ بکشاند و هم جسورتر شدن بریتانیا و فرانسه را، در نتیجه بار دیگر، جنگ و رویارویی التیام‌بخش غرور لگدمال شده معرفی شد و جنگ دوم جهانی رقم خورد تا ویرانی آلمان کامل‌تر شود.درس این دوره سخت برای سیاستمداران میانه‌رو و اهل تعامل جهان که پس از بحرانی داخلی و خارجی‌ به دولت مستعجلی می‌رسند این بود که قدرت ویران‌کننده و در کمینِ شرایط شکننده اقتصادی و اجتماعی را در مسیر جراحی‌های بزرگ اقتصادی فراموش نکنند.درس ملت‌ها از این ماجرا این بود که با مشاهده کُندی بهبود شرایط اقتصادی پس از بحران‌خارجی به صرافت و  توهم کارآ بودن مخاصمه و ماجراجویی دوباره نیفتند. اقتصاد آلمان نیز در آن ماجرا آموخت که همواره مانع دخالت دولت و بانک مرکزی در بازار شود و در این راه چنان سخت بگیرد که اصطلاح « وسواس اقتصاد آلمانی» بر سرزبان‌ها بیفتد. اروپا نیز( برخلاف آمریکا) البته از این ماجرا درس گرفت و آن این بود که فشار را بر طرف ضعیف ماجرا آنچنان سخت نکند که نتیجه آن به حاشیه رفتن میانه‌روها و بر آمدن تندروها شود.</description>
                <category>sahandiranmehr</category>
                <author>sahandiranmehr</author>
                <pubDate>Tue, 10 Apr 2018 12:44:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شطح و طامات: انسان، آسمان، موسیقی، پنجره</title>
                <link>https://virgool.io/@sahandiranmehr/%D8%B4%D8%B7%D8%AD-%D9%88-%D8%B7%D8%A7%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D8%B1%D9%87-pues8rk83snt</link>
                <description>سهند ایرانمهرهر وقت خسته می شوم. هروقت بغضی آرام آرام از اعماق روحم به کرانه های گلویم می نشیند. کنار پنجره می ایستم. هوا را می بلعم انقدر که بادبان های  بهانه ای که هنوز نمی شناسمش بر امواج ایستای این اقیانوسی که در من هست اما نمی شناسمش ، این کشتی بیقراری را ازاین کرانه دلتنگی دور کند. آدم ها به اینجا که می رسند دو چیز آرام شان میکند: آسمان و موسیقی. ترانه های هستند که انگاری روایت مسافرانی اند که پیشتر بر عرشه همین کشتی -که گفتم- نشسته اند و موها را به باد آشنایی سپرده اند که دوای درد همه کشتی نشستگان  و کشتی شکستگان است. این همان باد شرطه ای است که حافظ می گوید شاید. نواها می آغازند. آسمان هم. و این آغاز کندن و رفتن است. آغاز روایت کردن از غربتی که در تقویم ها اثری از آن نیست، آغاز تنها شدن، دردمند شدن، لال میان سهمی کلمات. کور میان تلالو همه چیزهای درخشان و دست نیافتنی. آسمان شلوغ می شود. ابرها می تازند بسان مغولان بخارا سوزی که در پهنه فیروزه هایی که نشان نیشابورت میدهند، مصمم و مستقر، می تازند. در آغاز مثل تکه ابرهایی که در خیال تو قالب می گیرند. حیوانی، درختی، چهره آشنایی و بعد احساست در این موسیقی می آمیزد. از کجا آمدنت، به کجا رفتنت ات، چه بودنت، چه شدنت همه اینها هرکدام به نحوی جلوه ای می فروشند و تحیری برمی انگیزانند. هنوز در حیرت این پاره گوشت کشیده بر این چند پاره استخوانم که چگونه این همه سنگینی را با خود به این سو و آن سو می کشد. به انسان می اندیشی، به بزرگی دغدغه هایی که تمامی ندارند به عظمت احساس های ضدهمی که بر پرزهای تنش می لغزند گاه چون نشتر و گاه چون نسیم و دشواری این سخن که انسان باید انسان بماند و انسان باید آدمیت کند  و احساس ها هم باید همچنان مستدام، همچنان مستمر، همچنان فزاینده چون بیشمار باران، بیشمار ستاره ، بر سرش فروریزند و آدم اما آدم بماند. آدم ماندن. چقدر سخت است. چقدر کنار پنجره ایستادن، برعرشه کشتی بیقراری نشستن و مصاحبت با موسیقی سخت است. چقدر قالب دادن به خاطر درگذر، سخت است . چقدر هماغوشی با نواهایی چنین سخت است. انسان یعنی اینکه به جایی برسی که بگویی سخت است. بفهمی که سخت است. فریاد بزنی از انبوهی دشواری، نه در کنار پنجره که در درون خودت .انسان یعنی فریاد فروخورده ای که از درد ملموسی برخاسته و از عظمت ناشناس و مبهمی خفه شده و انسانِ اینچنین یعنی  توالی احساس هایی که او را بسان رود، بسان حرکت ابرها، بسان گله های یال افشان و در حال هروله  میان دو مرغزار، هر لحظه به شکلی و هر لحظه به شمایلی در می آورد اما با این همه پاره گوشتی می نماید که تنها کنار پنجره ایستاده است. انسان،  تلاقی موسیقی و خیال انگیزی احساسات درگذری است که او را در کنار پنجره «بودن» نگه داشته است. انسان این همه است. ایستادنی و بودنی که تلاطم درونش را فقط خودش می فهمد و این همه صدا، این همه موج که سر بر ساحل سنگی حیات می کوبد چنان ساکت و صامت است که تا هره پنجره نیز نمی رسد.</description>
                <category>sahandiranmehr</category>
                <author>sahandiranmehr</author>
                <pubDate>Sun, 25 Feb 2018 12:01:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حال خوش</title>
                <link>https://virgool.io/@sahandiranmehr/%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%B4-dz8isgdmdlua</link>
                <description>حالِ سرد و تنِ منقبض و حالي كه بدان ببايد گريست و با تداومش بايد زيست، هرچقدر ناتمام ، با این زلال نرم باران اما، فراموش ات می شود. خزان، به روح بهاری ات اگر دست تطاول می زند، خیل گل های دامن خیالت که هنوز شکفته است! چشم محتسب اگر به محاسبه تعزیر است، دل سودایی که هروله در چمن و نغنغه با هزار می داند! بی خیال! بگذار حال خوش ولو بی قرار و کم دوام، بیاید و اثر  یبوست چهره های عبوس، اندکی از سیمانی تن رنجور  این روزهایت برود که به قول نجم الدین رازی در مرصاد العباد:«شما خشک زاهدانِ صومعه نشین ِ حظایر ِ قدس! از گرم روان ِ خرابات ِ عشق، چه خبر دارید؟ سلامتیان را از ذوق حلاوت ملامتیان چه چاشنی؟!».?سهند ایرانمهر</description>
                <category>sahandiranmehr</category>
                <author>sahandiranmehr</author>
                <pubDate>Sun, 25 Feb 2018 11:58:22 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>