<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های sahar.toussi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sahar_toussi</link>
        <description>من یک مسافرم. وقتی به این دنیا آمدم سفرم آغاز شد و پایانش هر لحظه می‌تواند باشد. رویاهایم را در این سفر زندگی می‌کنم و سعی می‌کنم انسان باقی بمانم...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-15 20:36:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/82552/avatar/o1JHeS.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>sahar.toussi</title>
            <link>https://virgool.io/@sahar_toussi</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سایه‌هایی عاشق دوچرخه</title>
                <link>https://virgool.io/@sahar_toussi/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-aun6bttneu2v</link>
                <description>خط ساحلی خلیج‌فارسبا دوچرخه وارد روستایی شدم و همه بچه‌ها با ذوق و شوق به استقبالم اومدن و کنارم می‌دویدن،کمی آهسته‌تر رکاب زدم تا باهاشون حرف بزنم و ازشون بشنوم ولی چیزی که توجهم رو جلب کرد این بود که همه بچه‌ها پسر بودن و وقتی سراغ دختران رو گرفتم با بی‌اعتنایی گفتن خونه‌ان!!‌‌توی اون روستا موندم و مهمان منزلی شدم که یک مرد سرپرست خانواده ای بود متشکل از سه زن در نقش مادر و همسر و خواهر و چهار دختربچه و یک برادر بزرگ و یک پسربچه!تمام زنان و دختران جور خاصی نگاهم می‌کردن و وقتی ازشون پرسیدم دوست دارن سوار دوچرخه بشن و امتحان کنن با تحکم گفتن نه و سریع از پیشم رفتن!یکی از دختربچه‌ها گفت خیلی دوست داره سوار شه ولی پدرش و برادر بزرگش اجازه نمیدن! توی روستا عیبه!‌و من برآشفته از این فرهنگ غلط و تبعیض اول سر خودم رو به عکاسی از بچه‌ها و آموزش کار با دوربین گرم کردم.  بعد از اون تمام سعیم رو کردم تا با سرپرست خانواده حرف بزنم و اینقدر از کشورهای دیگه و زنان موفق داستان گفتم تا در انتها اجازه گرفتم که دخترا و زن‌هایی که دوچرخه‌سواری دوست دارن، غروب آفتاب و در تاریکی هوا بیان و سوار دوچرخه شن و دور بزنن.‌خبر توی روستا پیچید، نیم ساعت اول هیچ خبری نبود و فقط دختر بچه میزبانم پیشم بود و دوچرخه‌سواری می‌کرد.بعد از نیم ساعت از توی تاریکی سایه‌ها رو می‌دیدم که آهسته و خجالت‌زده و با ترس جلو میامدن تا سوار دوچرخه بشن.این اتفاق شاید کار کوچیکی باشه در مقیاس یک کشور ولی می‌دونم در ذهن اون دختران و زنان خاطره اون شب ثبت شده و در ذهن مردان روستا حک شد دختری دوچرخه‌سوار به روستاشون اومد و شاید این آغازی باشه برای تغییر...</description>
                <category>sahar.toussi</category>
                <author>sahar.toussi</author>
                <pubDate>Mon, 21 Sep 2020 20:27:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رکاب‌زدن تا بیمارستان دولتی</title>
                <link>https://virgool.io/@sahar_toussi/%D8%B1%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%AA%DB%8C-szijkujlqqah</link>
                <description>سالها پیش که دوچرخه‌دار شدم، خوشحال و سرمست از داشتن دوچرخه به عنوان یه شی باحال تزیینی گذاشتمش کنار دیوار اتاقم و هر روز فقط بهش نگاه می‌کردم. صبحها بیدار می‌شدم خیلی جدی بهش سلام می‌دادم و بعد می‌رفتم سرکار و عصرها که خسته و کلافه برمی‌گشتم باز هم فقط نگاهش می‌کردم و یه مواقع برای خودم خیال‌پردازی می‌کردم که چه کارهایی میشه با دوچرخه انجام داد و چه برنامه‌های هیجان‌انگیزی میشه اجرا کرد!ولی یه روز صبح به خودم گفتم چرا باید اینقدر ایده‌آل گرا باشم و منتظر اجرای یه برنامه خفن؟ چرا هر روز صبح بجای تحمل ترافیک و شلوغی اتوبوس و صف تاکسیا، ترسم رو کنار نذارم و با دوچرخه نرم سرکار؟!اصن چرا باید بترسم؟ چرا باید نگاه‌‌های متعجب و یا حتی تمسخرآمیز دیگران برام مهم باشه وقتی خودم حالم خوبه و احساس آزادی می‌کنم؟ اینطوری شد که دیگه هر روز یه مانتوی گشاد تا زانو می‌پوشیدم و مقنعه سرکار رو سرم می‌کردم کلاه زرد دوچرخه‌سواریم رو سرم می‌ذاشتم، یه بطری آب و کوله‌پشتی رو برمی‌داشتم و رکاب می‌زدم تا محل کارم که یه بیمارستان دولتی بود در مرکز شهر!مسلما تصویری که از من دیده میشد تصویر معمولی از دختران شهری به بزرگی تهران نبود و چشمها عادت نداشت. ولی خب آدمها بعد از یه مدت زمان عادت می‌کنن به دیدن چیزهایی که براشون عادی نبوده و در واقع بعدا براشون عادت میشه ولی تا اون موقع تعجب می‌کنن از دیدن یه دختر دوچرخه‌سوار و عکس‌العملهاشون می‌تونه خیلی متفاوت باشه! بعضیا بعد از تعجب، لبخند می‌زنن و رد می‌شن و حتی شاید برات به نشانه تشویق، بوق بزنن. بعضیا میان کنارت و سوال پیچت می‌کنن و یا از اصول اخلاقی و یا سنت و فرهنگ می‌گن که خب برمی‌گرده به تفاوت فرهنگ و نحوه تربیت. بعضیا تعجب‌شون رو با کلماتی نامناسب ابراز می‌کنن و حتی بعضیا پا رو فراتر می‌ذارن و دست به کاری میزنن که اصلا با عقل جور درنمیاد و آزار و اذیت محسوب میشه!خب عکس‌العمل من چی بوده؟ سعی کردم نترسم، صبور باشم و در مقابل سوالات و کنجکاویا عکس‌العمل درست نشون بدم و در مقابل آزارها سکوت نکنم و حتی برخورد کنم.می‌دونید یه جاهایی ممکنه خیلی سخت باشه ولی گذشت زمان آدمها رو عادت میده به دیدن اتفاقات و سبک زندگی‌های مختلف که شاید قبلا براشون عادی نبوده و حتی گذشت زمان بدون اینکه آدمها بفهمن سبک فکری‌ و سبک زندگی خودشون رو هم تغییر میده.در محل کارم هم همین اتفاق افتاد و بعد از مدتها دیدم چند نفر از آقایون هم دیگه با دوچرخه میان و حتی همسران‌شون رو هم تشویق به استفاده از دوچرخه کردن! خوشحالیم وقتی کامل شد که دیدم یکی دیگه از دخترها، یک روز در میون با دوچرخه میاد و ترسش رو کنار گذاشته. به نظرم این نتیجه یه صبر طولانی و حتی تحمل نگاه‌ها و مبارزه با آزارهاست.البته این صبوری ادامه داره، چون من یه دختر دوچرخه‌سوارم ..</description>
                <category>sahar.toussi</category>
                <author>sahar.toussi</author>
                <pubDate>Mon, 21 Sep 2020 20:27:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قبری تنها در کنار دریای سفید</title>
                <link>https://virgool.io/@sahar_toussi/%D9%82%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%86%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%AF-e5vtpg81frad</link>
                <description>آرخانگلسک،روسیهبدن بی‌جانش رو، با جای یک تیر وسط پیشونیش وسط جنگل‌ پیدا میکنن!پارتیزان بود و فقط هجده سال سن داشت!میگفتن دختر شجاعی بوده و همیشه اولین داوطلب برای رفتن به عملیات‌های شناسایی!ولی همیشه تنها بود و ساکت، با کسی خیلی حرف نمیزد! توی وصیت‌نامه‌اش هم نوشته بود که دوست داره تنها، رو به دریای سفید قبری داشته باشه و برای ابد بخوابه!فقط با یه عکس، بدون نام، بدون ذکر تاریخ!شایدم:تنها، توی یه شهر کوچیک در شمال روسیه زندگی میکرد، نزدیک دریای سفید!بورژوا بود، مثل پدرش!پدرش بعد از مرگ، همه چیز رو برای دختر جوانش به ارث گذاشته بود! ثروت، زمین، تنها کارخونه بزرگ شهر کوچیکشون و همینطور اخلاق خاص یک بورژوا!برای همین مردم عادی خیلی ازش دلخوشی نداشتن و باهاش حرف نمیزدن!همیشه تنها تا ساحل دریای سفید قدم میزد، رو به دریا می‌ایستاد و با یک تک درخت حرف میزد!بعد از مرگش هم طبق وصیتش، تنها کنار همون تک درخت، دفنش کردن! فقط با یک عکس، بدون نام و بدون ذکر تاریخ!شایدم:فکر میکرد میتونه یه روز نویسنده بزرگی بشه و کتاب بنویسه و به فروش جهانی برسونه!داستایوفسکی رو میپرستید و با داستانهای چخوف زندگی میکرد!تنها نوشته چاپ شده ازش، یه داستان کوتاه بود مربوط به سالها پیش که در نشریه دانشگاهشون چاپ شده بود و بعد از اون دیگه موفق به نوشتن مطلب درست درمونی نشده بود! ساعتها در ساحلی، کنار یک تک درخت می‌نشست و به دریای سفید خیره میشد!زمان و مکان رو فراموش میکرد و شروع میکرد به خیال‌پردازی و خلق شخصیت داستانش!شاید اون روز اینقدر غرق داستانش شده بود که متوجه سرمای هوا نشد و مردم روز بعد زنی یخ زده رو پیدا کردن و همونجا هم دفنش کردن!فقط با یک عکس، بدون نام و بدون ذکر تاریخ!</description>
                <category>sahar.toussi</category>
                <author>sahar.toussi</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2019 20:18:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شانس</title>
                <link>https://virgool.io/@sahar_toussi/%D8%B4%D8%A7%D9%86%D8%B3-bvcfwzbtpwko</link>
                <description>بدشانسی زنبورمیگن شانس یکبار در خونه آدم رو میزنه!ولی من میگم بدشانسی اگر در خونت رو بزنه و در رو باز کنی، کارت تمومه!یعنی یا دیگه نمی‌تونی نفس بکشی یا تا میای نفس بکشی بدشانسی بعدی صاف می‌خوره وسط پیشونیت!!!‌مثل این زنبور مادر مرده که تا به امروز خیلی خوش شانس و خوش اقبال داشت زندگیش رو می‌کرد و هر روزش طعمی داشت به شیرینی عسل...از قضا روزی روزگاری، در آبی رنگ یه کلبه روستایی توجهش رو جلب کرد، گل و گلزارش رو ول کرد و چشم طمعی چرخوند داخل و داخل شد...و نه از روی خوش‌شانسی، بلکه از روی گوه‌شانسی در یخچال باز بود و نشست جایی که نباید!‌در بسته شد و نفسش حبس!در باز شد و تا اومد نفس دوم رو بکشه، در بسته شد و تمام!‌زندگی به شیرینی عسل به همین راحتی تبدیل شد به جان‌کندن‌های بیهوده برای دم و بازدم و تمام...‌حالا اینکه آیا بعد از اتمام، باز هم زندگی به شیرینی عسل داشت یا نه بماند...</description>
                <category>sahar.toussi</category>
                <author>sahar.toussi</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2019 19:14:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خبر،خبر</title>
                <link>https://virgool.io/@sahar_toussi/%D8%AE%D8%A8%D8%B1%D8%AE%D8%A8%D8%B1-tethk0dxyp1r</link>
                <description>پل خواجویه دوچرخه سه‌مار داشت و یُخده سنش بالا بود.توی چارباغ عباسی وقتی رسید به من، از پشت سر گفت: خبر خبرشوکه شدم، رفتم کناررد شد و رفت!من موندم خبری که منتظر بودم بشنوم.یه دوچرخه لاری داشت و اونم یُخده سنش بالا بود.داشتم توی شهر تاب می‌خوردم که از پشت سر صدا اومد خبر خبر!ایندفعه نذاشتم رد شه، گرفتمش که حَج آقا! این خبر خبر چی چیس هی می‌گید و می‌رید؟گفت : یعنی وختی می‌خوای تو کوچه خیابون بری، از کناری دیفال برو که یوقت زیر نگیرندت و اون وقت از هفتا سورخات هفتا اقا ننه  میریزد بیرون و براما شر درست نکنی مثل ادم قشنگ بری کنار همین.و‌من در افق محو شدم...</description>
                <category>sahar.toussi</category>
                <author>sahar.toussi</author>
                <pubDate>Thu, 24 Oct 2019 19:12:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>