<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sahar</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saharasadi1e</link>
        <description>آنچه برگشت فقط به من شباهت دارد...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 10:04:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4900447/avatar/avatar.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sahar</title>
            <link>https://virgool.io/@saharasadi1e</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وقتی پای مرز ها در میان باشد</title>
                <link>https://virgool.io/@saharasadi1e/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%D8%B2-%D9%87%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-dz4uv1obfkbu</link>
                <description>+خدا می‌تونه بیاد زمین؟-شک نکن🙃🌱«وقتی زمان ایستاد و همه نفس‌ها حبس شد، او در میان زمین و آسمان، معجزه کرد. این فقط مهار یک توپ نبود؛ این تمامِ آرزوهای ما بود که در دستان او نجات یافت. یک پرواز، یک قهرمان، و یک ملت که با او دوباره زنده شد. ❤️🇮🇷»</description>
                <category>Sahar</category>
                <author>Sahar</author>
                <pubDate>Mon, 22 Jun 2026 01:36:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخر بگو چرا...</title>
                <link>https://virgool.io/@saharasadi1e/%D8%A2%D8%AE%D8%B1-%D8%A8%DA%AF%D9%88-%DA%86%D8%B1%D8%A7-uwiwhr8oaucc</link>
                <description>«چه کسی گفته است که عکس ها صدا ندارند هر بار که تورا میبینم صدای خنده هایت قلبم را به درد می آورد گویی که در دلم زنده میشوی کجا رفتی چرا با خود چنین کردی آخر غمت چنان گران بود؟ چندی روز قبل را به یاد می آورم که نگاه های سردت از زندگی را در عمق چشمانت فهمیدم ای کاش آن روز نمیدیدمت اگر آن روز ندیده بودمت فکر میکنم که انقدر بی تاب نمیشدم میدانی چیست وجدانم درد میکند وقتی عمیق فکر میکنم میبینم که اگر من از تو پرسیده بودم که تورا چه شده که چنین با درد نگاه می‌کنی آیا دردی را دوا می‌کرد؟یا بعضی وقت ها با خود میگویم عمر تو دست خودش بوده و اگر من از تو چیزی هم می‌پرسیدم فایده ای نداشت و باز هم تو آن روز در آن لحظه این جا را ترک میکردی اما واقعیت این بود که خدا جانت را نگرفت تو خود کردی تو خود زندگی را کیش و مات کردی هیچ گاه یادم نمی‌رود که چگونه رفتار میکردی گویی که هرگز درد خیانت نکشیده ای، گاهی دلم برای خنده های غمگینت تنگ می‌شود برای لبخند سردی که بر گوشه لب داشتی«آن»روز را به یاد می آورم و وقتی آن حرف هایت را در ذهنم مرور میکنم دلم به اندازه ی آن روزی که تو رفتی بی تابی میکند چقدر مهربان و دلسوز ما بودی چقدر دلم برای سال هایی که در کنار هم بودیم تنگ می شود برای سفره هایی که همگی دور آن می‌نشستیم، آه کجا رفت آن روز ها آن سفره های پر از خالی دل های پر از شادی، تو مسافر بودی و ما نمی‌دانستیم تو مسافر بی بدرقه ی من بودی آنقدر بی صدا و بی خبر رفتی که از وداع جا ماندم ما همه از تو غافل ماندیم باز به غیرت چشمانم که آبی پشت سرت ریختند گمان میکنم تکه ای از قلبم و بخشی از روحم با تو در زیر خاک در همان بعد از ظهر تاریک دفن شد»</description>
                <category>Sahar</category>
                <author>Sahar</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 21:10:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من عقب ماندم زندگی نه...</title>
                <link>https://virgool.io/@saharasadi1e/%D9%85%D9%86-%D8%B9%D9%82%D8%A8-%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D9%87-lmurgielot0p</link>
                <description>«صدای تیک و تاک چیزی مکرر به گوشم می‌رسید مدت ها بود که دنبال آن صدا می‌گشتم نمی‌دانستم چیست ناگهان چشمم به دیوار افتاد ساعت دیواری اتاقم بود مدتی بود که از زمان عقب مانده بود او چقدر من بود درست مثل من که انگار کیلو متر ها از زندگی عقب مانده بودم و هرچه در پی اش میدویدم از می‌گریخت از دور فریاد میزدم آهای زندگی مگر من دلباخته تو هستم که همچون معشوق می گریزی بایست، اگر میخواهی قسم می‌خورم که من حتی ذره ای با تو بودن را نمیخواهم صدایش میکردم که بایستد با او هم قدم شدن برایم سخت بود اما از او عقب افتادن سخت تر بود لااقل وقتی لحظه ها برایم سرد و سنگین و خاموش بود مرهم من میشد ، دلداری ام میداد و می‌گفت راه بیا کجایش را دیده ای هنوز تازه آسان ترین سختی هاست وقتی ازش عقب می افتادم لحظه های سنگین، سنگین تر می‌شدند باید میدویدم که به زندگی می‌رسیدم با او میرفتم تا می‌توانستم دوام بیاورم پستی و بلندی های راه را ،لحظه هایی که فکر میکردم او چقدر ظالم و چقدر نفرت انگیز است بر من لبخند میزد و می‌گفت این چیستی من است باید این طور باشد،و وقتی از من جلو میزد و من از اون عقب می‌ماندم می‌فهمیدم که انقدر ها هم که فکرش را میکنم بد جنس نیست حداقل همراه است و معلم»</description>
                <category>Sahar</category>
                <author>Sahar</author>
                <pubDate>Sun, 21 Jun 2026 16:22:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>