<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سحرناز</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@saharnazsafari</link>
        <description>ببین،من اینطور حسش میکنم.حرفم را می توانی بفهمی؟آیا برای تو هم همین حس را دارد؟</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-19 11:50:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3116/avatar/ivweLo.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سحرناز</title>
            <link>https://virgool.io/@saharnazsafari</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گزارش پزشکی قانونی</title>
                <link>https://virgool.io/@saharnazsafari/%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%D9%BE%D8%B2%D8%B4%DA%A9%DB%8C-%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-rwwx50xndcfu</link>
                <description>سپهر عزیزممامان امروز با بغض و چند برگه آمد خانه،برگه‌های پزشکی قانونی و دادخواست شکایت از پزشک‌های سهل‌انگار بیمارستان،امیدوارم همه‌شان این درد را تجربه کنند.برای مامان غذا گرم کردم و شروع کردم به خواندن گزارش؛ سپس پوست بدن باز شد،از چانه تا عانه،پوست سر برداشته شد و جمجمه شکافته شد،سه لیتر خون در فضای بین دنده‌ها،غذای نیم هضم داخل معده...چیزی وحشتناک‌تر از خواندن گزارش سلاخی شدن بدن برادر رشید و قدبلند آدم می‌تواند باشد؟چقدر تو قشنگ بودی...کاش من جای تو می‌رفتم.روزی که برای تحویل گرفتن بدنت از پزشکی قانونی داوطلب شدم فکر کردم به اینکه باید قوی باشم.نمی‌خواستم عمو کریم یا عمو مهدی این کار را انجام بدهند،لیاقتت را نداشتند و می‌دانستم حال بابا هم خراب‌تر از آن است که بتواند تحمل کند. از یک مامور نامهربان و بی‌ملاحظه که خواست نسبتم با تو را بداند رد شدم،از پله‌ها بالا رفتم و منتظر شدم که تو را بیاورند.الان یادم افتاد به چند دفعه‌ای که آمده بودم مدرسه دنبالت.کاش هیچ‌وقت بزرگ نمی‌شدیم. یک کاور سیاه آوردند،زیپش را باز کردند و منتظر شدند که من تایید کنم که تو خودت هستی.من در دانشگاه پزشکی قانونی خوانده بودم،می‌دانستم بدن بعد از مرگ چطور می‌شود،می‌دانستم چقدر بعد از مرگ بدن شروع می‌کند به پف کردن،جمود،کبودی...اما هیچ کدام از این‌ها من را آماده‌ی چیزی که دیدم نکرد، تنها چیزی که در صورتت شبیه خودت بود لبهایت بود، صورتی کمرنگ و از هم باز،درست مثل وقت‌هایی که می‌خوابیدی و از من می‌خواستی وقت باشگاهت که شد بیدارت کنم.سپهر امروز یادم افتاد به اینکه من چقدر قبل از آن اتفاق انسان خوشبینی بودم،چقدر عمیقاً معتقد بودم که زندگی گرایش به خوبی و نیکی دارد و همه‌ی بدی‌ها فقط برای این هستند که تناسب در طبیعت حفظ شود.چه مزخرفاتی! کدام نیکی می‌تواند این فاجعه را به تناسب برساند؟انگار بعد از تو همیشه منتظر یک اتفاق بدتر هستم،نمی‌توانم امیدوارم باشم که زندگی چیزهای خوبی برایم در نظر گرفته،امید دیگر برایم معنایی ندارد.انگار افتاده‌ایم توی یک پرتگاه و به آرامی به تاریکی ته ته تهش نزدیک می‌شویم.</description>
                <category>سحرناز</category>
                <author>سحرناز</author>
                <pubDate>Tue, 04 Dec 2018 01:47:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم برایت تنگ شده.</title>
                <link>https://virgool.io/@saharnazsafari/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-nlwmajx4rksx</link>
                <description>سپهر عزیز دلم،شش ماه گذشت و من تصمیم گرفتم به جای اینکه هر شب حرف‌ها و اشک هایم را در بالشم بریزم،برایت بنویسم. امروز را نمی‌دانم دقیقاً چطور توصیف کنم...با اثر پروانه‌ای آشنا هستی.فکر کنم نه...به طور خلاصه معنی‌ش این می‌شود که اتفاقات و تغییرات کوچک و جزئی منجر به اثرات بزرگ‌تر می‌شوند. خب امروز و روز‌ها و ماه‌های گذشته زندگی من هیچ ارتباطی با اثر پروانه‌ای نداشته‌اند...انگار یک بمب افتاده وسط خانه‌مان و بعد از آن هیچ اتفاق کوچک و بزرگی نمی‌تواند تاثیری در وضع‌مان داشته باشد.امروز هم روزی بود بدون هیچ چیز. نه اینکه در آن اتفاقی نیافتد،چرا افتاد، اما همانطور که گفتم،حس می‌کنم هر اتفاقی که در زندگی‌مان می‌افتاد فقط برای سیاه کردن صفحه‌ها هستند،نه چیز بیشتری. و هر بار سعی می‌کنم بلند شوم و وضع را تغییر بدهم زندگی با مشت می‌زند توی صورتم،کاش می‌توانستم چند سال را رد کنم و ببینم در آینده هم روزگار همینقدر کدر و نامهربان است؟ البته حالا که فکر می‌کنم می‌بینم اگر می‌شد زمان را عقب و جلو برد، چرا آن را به عقب برنگردانم؟ وقتی که تو هنوز هستی و شغل تمام وقت من این است که از تو مراقبت کنم.فردا و آخر هفته مصاحبه کاری دارم و بیشتر از اینکه نگران این باشم که در مصاحبه قبول می‌شوم یا نه، فکر کردن به خود کار کردن مضطربم می‌کند. شش ماه گذشته و حس می‌کنم آماده این نیستم که مسئولیتی به عهده بگیرم.دوست دارم فردا خواب بمانم،مریض شوم و تصادف کنم تا با کارهایم روبرو نشوم. بعد از تو حس می‌کنم هیچ وقت نباید مسئولیت چیزی را به من بدهند. انگار یک نوع مجازات است؛از یک طرف دلم می‌خواهد کار کنم،پیشرفت کنم و یاد بگیرم و از طرف دیگر صدای بلندی توی ذهنم تکرار می‌کند تو که نتوانستی از سپهر مراقبت کنی،هیچ کار دیگری هم نمی‌توانی.داداش کوچولوی زیبای من،کاش می‌شد زمان را به عقب برگردانم،آن‌وقت آنقدر محکم بغلت می‌کردم،آن‌قدر دست‌هایم را دور بدنت می‌فشردم که هیچ‌کس نتواند از ما بگیردت.عزیز دل من،بی اندازه دوستت دارم و دلم برایت تنگ شده.</description>
                <category>سحرناز</category>
                <author>سحرناز</author>
                <pubDate>Sun, 02 Dec 2018 02:35:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار جدید من-مقدمه</title>
                <link>https://virgool.io/@saharnazsafari/%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%85%D9%86-%D9%85%D9%82%D8%AF%D9%85%D9%87-fh9fcs9lakdi</link>
                <description>حقیقت اینه که کار نمی‌خواستم،پول میخواستم. الکی به همه می‌گفتم داری از بیکاری میمیرم ولی در حقیقت از اینکه پول نداشتم و باید از مامان بابام درخواست میکردم داشتم دیوونه میشدم،واقعا بدم نمیومد وقتی از دانشگاه برمی‌گردم خونه یکی دو ساعت بخوابم،کتاب بخونم،فیلم ببینم،بنویسم و ول بگردم!این روتین در مقایسه با روند وقتایی که سرکار می‌رفتم خیلی دلپذیر بود.اون وقتا از دانشگاه میرفتم دفتر،کتری رو میذاشتم رو گاز که چای دم کنم،قندون رو میز رئیسم رو پر پاستیل یا خوراکی دیگه می‌کردم،یه پرونده می‌خوندم و صبر می‌کردم رئیس چندشم بیاد و کار رو با چند تا جک نژادپرستانه و سکسیستی شروع کنه،بعد کارایی رو که میگفت انجام می‌دادم،نه کارایی که در حد یه کارآموز باشن.کارایی که شاید یه دستیار شخصی بیچاره انجام میده.میرفتم بیرون برای لباسش دکمه میخریدم،کارای بانکیش رو انجام میدادم،مودم خونه ش رو وصل میکردم و آخر ماه بعد از چند بار یادآوری و حالت صدقه گونه سیصد تومن میگرفتم. تقریبا اوکی بودم.از دنیا توقع نداشتم دودستی فوت وفن وکالت رو تقدیمم کنه،میخواستم کار یاد بگیرم و به هرکسی میگفتم هم تایید میکرد که کار کردن پیش یه وکیل بهترین راهشه.همه ی اینا برام قابل قبول بود تا وقتی که رئیسم بعضی وقتا بهم دست میزد و قربون صدقه م می‌رفت ،البته که ساکت نمی‌موندم و هربار که دست به لبم یا پشتم می‌کشید داد می‌زدم و دعوا می‌کردم،ولی کل اون چهار ماه  برام یادآور بزدلی و حماقتمه.چرا چهار ماه موندم؟جوابی ندارم جز اینکه احمقم و ترسو.میترسیدم قبول کنم که از کارم،از درسم،از آینده ی کثیفی که برای خودم درست کردم متنفرم.که خیلیا آرزوشونه که حقوق بهشتی بخونن ولی من ازش متنفرم و سه سال از زندگیم رو صرف آینده ای کردم که دوستش ندارم. بعد از چهار ماه خودم رو قبول کردم و اومدم بیرون و به روتین دلپذیر بیکاری پرداختم. تنها مشکل پول بود.به همه می‌گفتم کار میخوام ولی واقعا نمی‌خواستم،حتی فکر رئیس داشتن و رفتن به یه محیط جدید دیوانه م می‌کرد.چه تضمینی بود که دوباره گیر یه آدم مریض نیفتم؟به علاوه اینکه هیچ علاقه ای نداشتم که دنبالش برم.بعد از یه دوره افسردگی به همه چیزهایی که دوستشون داشتم بی تفاوت شده بودم.تنها کارهایی که شاید میتونستم ازشون چیزی دربیارم و از فکر کردن بهشون حالم بد نمیشد کارگری کردن پیش شاهین دوستم بود و چند شب پیش که دیگه اشک و ایده ای برام نمونده بود زینب اومد به ذهنم. توی شرکتی کار میکرد و قبلا هم بهم گفته بود که برم پیشش.خودم بهش مسیج دادم که زینب به کمکت نیاز دارم.قبولم کرد.الان همراهیم میکنه و حواسش بهم هست،خود شغل کاریه که فکر میکنم توش هیچ استعدادی ندارم،از نظر اجتماعی ممتاز نیست و حتی شاید متوسط نباشه،پدر مادرم ازش راضی نیستن و بهم گفتن بهتره برم  روزنامه بگیرم و تو دفتر حقوقیا بالاخره یکی کارآموز یا منشی میخواد.کار سختی به نظر میرسه برام. و تنها انگیزه دهنده م اینه که پیش زینبم. زینب هم بهم اطمینان داد که میتونم و همه چیز رو یاد میگیرم.امروز جلسه ی دومیه که دارم میرم شرکت،امیدوارم که بتونم،امیدوارم  که دنیا باهام مهربون تر باشه و امیدوارم شجاع تر از قبل باشم.</description>
                <category>سحرناز</category>
                <author>سحرناز</author>
                <pubDate>Sat, 28 Apr 2018 15:29:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فقط يه راه براى از بين بردن حسادتى كه داره زندگيت رو خراب ميكنه هست!</title>
                <link>https://virgool.io/@saharnazsafari/%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%8A%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%89-%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D9%8A%D9%86-%D8%A8%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%AA%D9%89-%D9%83%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%D9%8A%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D8%AE%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D9%8A%D9%83%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA-egvbnsstm6ic</link>
                <description>من یه آدم حسودم!تلاشی برای حسود بودن نمی‌کنم اما هستم!چرا؟ نمیدونم.مشخصاً چیزی ازش نصیبم نمی‌شه،همونطور جوزف اپستین نوشته:از هفت گناه کبیره فقط حسادت هیچ لذتی نداره.حسادت کم‌کم از آدم تغذیه می‌کنه.حتی وقتی در اوج موفقیت هستی (در واقع بیشتر وقتی در اوج موفقیتی) همچنان به اطرافیانت نگاه میکنی و به ذهنت می‌آد که چجور تونسته چنین چیزی بدست بیاره؟چرا من همچین چیزی ندارم؟ و بعد از اونه که حس ناراحتی و عصبانیت می‌کنی و یا بدتر از اون،برای اون آدم طلب بدی می‌کنی.من دوست ندارم این فکرای کثیف و خودخواهانه به ذهنم بیان؛کی دوست داره! حتی خجالت‌آور اینه که وقتی خوب بهش فکر می‌کنم می‌بینم تقریباً هرچیزی که می‌خوام رو دارم.اما حسادت همونجور که مثل سایه خیلی از آدم ها رو تعقیب می‌کنه دنبال منم هست.هفته ی قبل با جیمز التاچر سر شام بودیم و کلی راجع به حسادت حرف زدیم،جیمز گفت که اون هم درگیرشه.ازم پرسید چجور باهاش کنار می‌آم و من هم تمرینی که به ذهنم اومد رو بهش گفتم:وقتی به یه نفر حسادت می‌کنی  نمی‌تونی فقط یکی دو تا چیز ازشون رو انتخاب کنی!چون که کل پیشینه‌شونه که باعث شده چیزی رو به دست بیارن که تو بهش حسادت می‌کنی!پس تصور کن که می‌تونستی در همه‌ی موارد جات رو باهاشون عوض کنی.حاضری این کارو بکنی؟این روش معمولا تاثیر داره چون جواب معمولاً منفیه.حسادت واقعیه اما منطق پشتش متزلزله. این تمرین تو از بین بردن طعم سمی خودخواه حسادت به من و به آدمایی که این تمرین رو بهشون یاد دادم کمک کرده.هر وقت حس می‌کنم داره می‌آد سراغم همونجور که هست،راحت قبولش نمی‌کنم.نگهش می‌دارم-و همونطور که اپیکتیوس موعظه می‌کنه-بهش می‌گم یه لحظه صبر کن!بذار ببینم کی هستی و چی برام آوردی.بذار امتحانت کنم!مثلاً اگه داشتم به یه نویسنده دیگه حسودی می‌کردم(هر نویسنده ای قبول داره که یکی دو بار به نویسنده های دیگه این حس رو داشته) اول فکر می‌کنم که چرا؟شاید به خاطر اینه که فروش کتابش بیشتر از کتاب من بوده و یا کتاباش بیشتر مورد توجه قرار گرفتن. خب، مگه سبک کتاب هاش با سبک تو فرق نداره؟چرا داره. خب چرا تو توی اون سبک نمی‌نویسی؟بلد نیستی بنویسی؟چرا بلدم.صرفا چون اون سبک رو دوست ندارم این کار رو نمی‌کنم،این کار چیزی نیست که بخوام انجامش بدم! خب.حالا فکر نم‌کنی یکم خودبینانه س که دوست نداشته باشی چنین کاری کنی اما همچنان نتایجش رو بخوای؟ یه لحظه همه ی اینارو کنار بذار.تو واقعاً زندگی اون آدم رو می‌خوای؟می‌خوای اون آدمی باشی که اون کتابا رو نوشته؟اصلاً و ابداً. چیزایی که داری رو دوست نداری؟از کسی که هستی خوشت نمیاد؟البته که میاد!خیلی حس خوبی دارم! خب.پس از خودت بپرس می ارزه که زندگیت رو باهاش عوض کنی؟اون شب ما شروع کردیم و این تمرین رو روی تمام کسایی که چه از نظر شخصیتی و چه از نظر شغلی بهشون حسادت می‌کردیم انجام دادیم.اون یه نفر که کارش رو تحسین می‌کرد اسم می‌برد و من می‌گفتم که طرف اعتیاد به قمار داره. من یکی رو می‌گفتم که سخنران و سرمایه‌گذار ثروتمندی بود و جیمز بهم گفت که یارو خیلی به زنش خیانت می‌کنه.جیمز یکی رو گفت که شهرت زیادی داشت و کلی جایزه برده بود و من بهش گفتم با اینکه نظر منتقدها رو جلب کرده اما کاراش خوب فروش نرفته وطرف خیلی از این بابت ناراحته.من اسم یه خانمی رو اوردم و بعد یادم افتاد که چند نفر بهم گفتن که آدم بدجنسیه.راجع به یه تاجر موفق حرف زدیم و بعد فهمیدیم که از کارش متنفره و همیشه از اینکه می‌خواد یه کار دیگه انجام بده حرف می‌زنه.وقتی این تمرین رو انجام می‌دی چند تا چیز پیش می‌آدم:اول اینکه بهت یادآوری می‌شه که هیچ چیز اونقدر که به نظر می‌آد ساده و شیک نیست.حسادت باعث می‌شه موقعیت فرد مقابل خیلی رویایی جلوه کنه.دوم اینکه برات روشن می‌شه که هرچیزی که بخوای یه هزینه ای داره.معمولاً ما این هزینه رو می‌دونیم (که اصولاً دلیل اینه که از قبل نرفتیم سمت اون چیز) و دیدن اینکه اون هزینه چه نتیجه ای برای آدمایی که بهشون حسودی می‌کنیم داشته یادآور خوبیه!سوم اینکه این فرصت برامون پیش می‌آد که چیزی که غالباً نمیبنیمش رو ببینیم:اینکه ما وضعیت خوبی داریم! و هرچند چشممون بعضی وقتا دنبال چیز دیگه ای باشه،اگه مجبور به انتخاب بشیم همینجور می‌مونیم.یه جنبه ی دیگه از حسادت هست که بیشتر از نظر فلسفی به من کمک کرده تا بصورت عملی. ما فراموش می‌کنیم که حسادت می‌تونه مثل یه خیابون دوطرفه باشه!ما از دور می‌بینیم که چقدر یه نفر وضعیت خوبی داره و چقدر کارای خفن انجام می‌ده و تنها چیزی که به ذهنمون می‌آد اینه که :من هم اون چیز رو می‌خوام. و فکر نمی‌کنیم که آیا خود طرف هم چیزی که داره رو دوست داره؟ما راجع به خواسته ی اون فکر نمی‌کنیم.اين متن از مديوم از نوشته ى Ryan Holiday با عنوان There&#x27;s only one way to kill the jealousy that&#x27;s ruining your life با اندكى دخل و تصرف ترجمه شده.</description>
                <category>سحرناز</category>
                <author>سحرناز</author>
                <pubDate>Tue, 17 Apr 2018 13:09:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوا را از من بگیر،خواهرم را نه.</title>
                <link>https://virgool.io/@saharnazsafari/%D9%87%D9%88%D8%A7-%D8%B1%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%D8%A8%DA%AF%DB%8C%D8%B1%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%B1%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%87-kroexqvuw5o7</link>
                <description>دو سه هفته ایست که دقیقا مطابق تصویر شناخته شده ی خانواده های خوشبخت شدیم؛پدر و مادر و کلافه اما خندان دور سفره ولی به جای کلیشه یک دختر و یک پسر دو دختر و یک پسر که توی سر و کله هم می زنند و با همدیگر شوخی میکنند و مادر هم با لب خندان و گفتن چیزی مثل &quot;از دست شما...&quot; سر تکان میدهد و توی بشقاب بچه ها ته دیگ میگذارد.توی ماشین وقتی هر پنج تا هستیم،وقت خواب،وقت تلویزیون دیدن و ... هم وضع همین است.شوخی های بچگانه خواهر و برادر ها با هم،بحث و بگو مگوهایشان،پشت هم درآمدنشان وقت شکایت مامان بابا،دعواهایشان سر اینکه کی سفره را جمع کند.چند وقتی بود که این رویه را کنار گذاشته بودیم.هر سه بزرگ شده ایم و در دنیای بیرون از خودمان زندگی و دغدغه های جداگانه ای داریم.برادر کوچکم سالهای نوجوانی و بلوغش را با فکر والیبال و مسابقات و بقیه ی افکاری که یک پسر پازده ساله ی معمول دارد می گذراند.من نمی دانم که مسیر حرفه ای درستی در پیش گرفته ام یا نه،وارد یک رابطه ی جدی شده ام و به این فکر می کنم که چطور باید قدم برداشت که هم رابطه و هم آدم های در آن به رشد و آرامش برسند.خواهرم چند وقت دیگر ازدواج می کند و در گیر و دار کارهای عروسی و خانه ی جدید است و دغدغه هایی به مراتب واقعی تر از دغدغه های من و برادرم دارد.خانه ی ما در چند سال اخیر چهارتا و نصفی آدم بالغ داشته.ما درباره ی اینکه بعد از باخت در مسابقه ها نباید عصبانی شد با برادرم بحث میکردیم،بگو مگو میکردیم که  پس انداز کردن را یاد بگیرد و سعی میکردیم به او بفهمانیم که نمرات درس هایش در آینده اش تاثیر خواهد داشت.خواهرم با مامان سر اینکه چرا زودتر برام وام ازدواج اقدام نکرده بحث می کرد و از مشتری هایش برایمان داستان میگفت. و احتمالا بعد این چند هفته هم همین رویه ادامه خواهد داشت.و نمیخواهم بگویم که این خانواده ی توصیف شده غیرخوشبخت است و فقط در چند هفته ی اخیر بود که طعم خوشبختی را مثل بچگی هایمان چشیدیم،من فقط میخواهم بگویم خواهرم سارا کمتر از سه ماه دیگر ازدواج می کند و رسماَ از خانه و اتاق من جدا می شود و من  راه دیگری جز چنگ زدن به خاطراتی که فقط برای ما بوده برای اینکه بگویم چقدر این بابت ناراحتم پیدا نمیکنم.ما خانواده ی غیرخوشبختی نیستیم، ما مثل همه ی آدم های دیگر بزرگ شده ایم و دیگر دغدغه مان این نیست که چطور  از زیر پاک کردن سفره شانه خالی کنیم،شاید ما فقط دنبال آخرین شانس هایمان برای ساختن یک لحظه ی شیرین خالص که برای خودمان سه تا باشد هستیم.بدون اینکه آدم و دغدغه ای به ما ملحق شود،فقط خودمان سه تا.مثل صبح زودهایی که سه تایی پشت ماشین راهی اقلید بودیم و باید طوری مینشستیم که کسی که پاهایش دراز تر بود پشت صندلی مامان بشیند و بقیه نوبتی و یا هرکس زورش بیشتر بود کنار پنجره مینشستند. ما ناراحت و ترسیده و نابلد در روبرو شدن با غم هایمان با هم شوخی میکنیم و همدیگر را مسخره میکنیم و سر اینکه کارهای خانه را کی انجام بدهد دعوا میکنیم تا برای آخرین بار آن سه نفری باشیم که جز همان دنیای کوچکی که فقط در خانه و مدرسه خلاصه میشد جایی را نداشتند.من با سارا شوخی میکنم،بحث های سطحی و دعوا راه میندازم چون از این ناراحتم که دیگر سارایم را ندارم که موقع نوشتن روی تختم که گریه ام میگیرد به این فکر کنم که دارد تماشایم میکند و یا از عکس العمل هایم عکس و فیلم میگیرد.من از این ناراحتم که دیگر هم اتاقیم را ندارم.ما از این ناراحتیم که دیگر همدیگر را نداریم.قبل از اینکه همه چیز جدی شود.</description>
                <category>سحرناز</category>
                <author>سحرناز</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jan 2018 01:54:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من سحرناز ۱۵ سال داشتم.</title>
                <link>https://virgool.io/@saharnazsafari/%D9%85%D9%86-%D8%B3%D8%AD%D8%B1%D9%86%D8%A7%D8%B2-%DB%B1%DB%B5-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%85-uh0wza1eisce</link>
                <description>شب های اینچنین من رو یاد حسی می اندازند که دوم دبیرستان تجربه اش کردم،که نگران نباشی لیوان چایی که این وقت شب می خوری بدخوابت کند.بعد از امتحان های ترم که هر جایزه ای که به خودت بدهی مشروعیت دارد.میتوانی تصمیم بگیری دو روز توی تخت خواب بمانی و یا میتوانی هیجان زده شوی و علی رغم جیب خالی و تعطیلات کوتاه مدت بین دو ترم و چند کتابی که نصفه نیمه توی قفسه ی کتاب خانه داری یک کتاب نو بخری،یا اینکه تصمیم بگیری تغییر اساسی در زندگی ات بدهی،یکجور جایزه ای،که اگر نتوانستی و نشد که تغییرت ثمر دهد احساس بدی پیدا نکنی.مثلا بخواهی از این به بعد ورزش کنی،هر روز چهل دقیقه کتاب بخوانی یا از این به بعد وبلاگ بنویسی.اواخر ترم اول سال دوم دبیرستان بعد از امتحان ها از مدرسه حدود ساعت 10 صبح برمیگشتم خانه،تا امتحان بعدی کاری جز چرخیدن در فیسبوک نداشتم.یادم نیست از  کدام صفحه  اما پسری را پیدا کردم با نام کاربری امین جان که آنموقع به نظرم خیلی خفن می رسید.فیسبوک من آینه ی تمام نمای تمام مراحلی بود که در نوجوانی می گذراندم،از شوق نویسندگی تا آرزوی تصویرگری و گرافیک خواندن و عکاسی و آویزان کردن بندها و مهره های رنگی به خودم و عینک هنرمندی و افکار خودکشی.امین جان من را زیاد تحویل نمی گرفت،یعنی شخصیتش طوری بود که حتی در ادبیاتش هم مشخص بود که مهم نیست بقیه دوستش داشته باشند و از او راضی باشند،برای خودش می نوشت و نقاشی می کشید و موفق بود.با این حال فکر کنم شانسی آمد توی پروفایلم و بعد از دیدن اینکه می نویسم پیشنهاد این را داد که در  یک وبلاگ گروهی که با رفیقش راه انداخته بودند بنویسم.اسم وبلاگ این بود: دو در  دو-وبلاگ نسل چهارمی ها.نوشتن در آن وبلاگ تقریبا از معدود چیزهایی بود که من برایش صادقانه تلاش می کردم.تقریبا تنها جایی که نوشته هایم فارغ از رابطه ی خویشاوندی یا همکلاسی خوانده می شد.شب های بعد امتحانات،آسوده،با لیوان چای نصفه کنارم،روی تخت،با برق خاموش که خواهرم را بیدار نکنم،با لپتاپ خواهرم برای دو در دو می نوشتم.با شوقی برای نوشتن که قبل از آن هیچوقت نداشتم. از هشت سالگی خانواده به من گفته بودند که نویسنده شوم چون نوشته هایم را دوست داشتند در صورتیکه خودم چیز خاصی در نوشته هایم نمی دیدم.اما در نوشتن برای دو در دو بود که فهمیدم میشود حال خوب داشت.من هنوز به توصیف دقیق این حس نرسیده ام و تلاشی هم برای رسیدن به آن نمیکنم که اصلا در کلام نگنجد.اما فهمیدم می نویسم چون در نوشتن خوبم.تا ساعت چهار می نشستم برای یک پست یک صفحه ای بدون آنکه گذر زمان را بفهمم و رضایت ناشی از خلق نوشته ام چنان هیجانی به من می داد که تا یکساعت بعد،موقع خوابم به نوشته فکر می کردم.بعد از چند هفته،یک روز صبح بیدار شدم و دیدم اسمم بین نویسنده های دو در دو نیست.به امین پیام دادم و پرسیدم.گفت با رفیقش به مشکل خورده و او هم نویسنده ای که امین آورده را حذف کرده.چند روز بعد هم به خاطر مشکلشان تصمیم گرفتند دیگر ننویسند و فقط وبلاگ بماند با نوشته های قبلی همه ی نویسندگان به جز من .همین.من ماندم و حس سرخوردگی از اینکه وبلاگ حذف شدم و یاد نوشته هایی که مخلوقم بودند ولی از سر سهل انگاری هیچ جای دیگری ذخیره شان نکرده بودم.و ناراحتی از امین و دوستش.بعد از آن در این چهار سال فقط پنج یا شش باز تصمیم گرفتم &quot;بنویسم&quot; آن هم برای تولد چند نفر و پست های اینستاگرام و ایمیل خودشیرینی برای استادم.تولید محتوایی به غیر از اینها و نوشته های توییترم نداشتم.اما این چند روز که چند بار اسم ویرگول در تایملاین توییتر به چشمم خورد،هوس روز های جوانی دوباره به سرم زد.دل تنگ سحرناز پانزده ساله و اضطرابش برای نوشتن و خوانده شدن شدم. دلتنگ وقتی شدم که برای اولین بار فهمیدم مینویسم چون خوب می نویسم.چون حسی درونی دارم که از بهترین کارهایی که میتوانم بکنم نوشتن است هرچند که دیگران نوشته هایم را معمولی بدانند.و بعد از چهار سال حالا که دیگر مطمئنم امین و دوستش نیستند که حذفم کنند،در آسودگی شب های بعد امتحان،با لیوان چای نصفه پایین تخت،با برق خاموش،این بار با لپتاپ خودم برای خودم می نویسم.در حال و هوای بعد امتحانات که فکر می کنی حالا باید یک کار نو شروع کنی،هر چند که در اعماق وجودت با  تنبلی خودت و ناکامی بعد از گرفتن این تصمیم های هیجانی خوب آشنا هستی :)عناوین پیشنهادی دیگر:امین جان،تو را نخواهم بخشید/ می نویسم چون در نوشتن عالی هستم و نمی نویسم چون تنبلم/ سلام ویرگول!/داستانی که باید بخوانید چون زخم چند ساله ی مگوی من است/</description>
                <category>سحرناز</category>
                <author>سحرناز</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jan 2018 01:11:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>