<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های sahar.nezhadchari1369</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sahatravel1989</link>
        <description>Much travel is needed to ripen a man rawness</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 07:05:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/238616/avatar/LPXMpD.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>sahar.nezhadchari1369</title>
            <link>https://virgool.io/@sahatravel1989</link>
        </image>

                    <item>
                <title>از سر انگشتانم کلمه می بارد!</title>
                <link>https://virgool.io/@sahatravel1989/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1-%D8%A7%D9%86%DA%AF%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%85-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AF-kyo0n2xyrwrg</link>
                <description>از سر انگشتانم کلمه می بارد!نوشتن؛ شاید سخت ترین کار دنیا باشد! زمانی که کلمات با هیجان از این سو به آن سوی مغزت گام برمی دارند و می خواهند هر طوری که شده از قفس ذهن فرار کرده و به روی کاغذ جا خوش کنند تا برای همیشه جاویدان شوند.از قدیم گفته اند؛ به ذهن اعتباری نیست؛ بنابراین تا می توانید درباره همه چیز بنویسید.و چه می شد اگر ما مالک کلماتمان نبودیم و اجازه می دادیم تا آن ها آزادانه برای خودشان  در ذهنمان بچرخند؛ به نظرتان چه اتفاقی می افتاد؟در این لحظه؛ تمام سعیم را می کنم تا بیشترین تمرکز را داشته باشم .باید این کلمه های شیطان و بازیگوش ذهنم را  یکی یکی بگیرم و از روی خط های دفترم آویزون کنم تا حسابی تاب بازی کنند.باید بپذیرم که کلمات بازیگوش ذهن من خیلی پیش فعالند و شاید برای همین است که نگهداری از آن ها در ذهنم کار سخت و طاقت فرسایی است!آن ها هیچ وقت برای پا گذاشتن به قسمت های مختلف ذهنم دنبال اجازه نیستند؛ آخر چرا کلمات عاشقانه باید کنار جملات عاقلانه باشند؟ یا این که کلمات ترسناک با یک حرکت پارکو وار بپرند قسمت خنده دار ذهن من!این بازیگوشی؛ حسابی کار دست من داده است وشاید همین دلیلی باشد که با دیدن صحنه ای که نباید بخندم میخندم؛ که البته قشنگ ترین ویژگی ثحر همین لبخندش است!و تاب بازی بر روی خط های دفترم شاید لذت بخش ترین کار در دنیای کلمه های وروجک ذهن من باشد؛ اصلا شاید ویژگی بارز آن ها همین باشد!کلمات دلبر من؛ شما با همین وروجک بودنتان است که دنیای ثحر را زیبا نموده اید.گویا زمان آن رسیده است که دوستان قدیمی؛ قلم و کاغذ به کمک من آمده تا بتوانمآن هارا به دنیای واقعی ببرم.  خوشحالم که می توانم به جاودانه بودنتان کمک کنم.پس می نویسم از هر آنچه به دنیا رنگ زیبایی می بخشد؛ و چه بسیار دوستانی که با نوشتن در مورد دنیاهای مشترک می یابیم؛ همانند  دوست ویرگولی من که بعد از چهار سال نبودنم هنوز ثحر و سفرهای ثحر را در ذهنش ثبت نموده است.بپذیرید یا نه,  همه چیز در مغز ما ثبت می شود از لمس کردنی ها گرفته تا بوها و خوردنی ها ...به قول نویسنده آمریکایی توماس وولف؛ نویسنده ها می نویسند تا فراموش کنند و خوانندگان می خوانند تا به یاد سپارند.</description>
                <category>sahar.nezhadchari1369</category>
                <author>sahar.nezhadchari1369</author>
                <pubDate>Fri, 07 Feb 2025 21:09:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چگونه طهرانی شویم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sahatravel1989/%DA%86%DA%AF%D9%88%D9%86%D9%87-%D8%B7%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-h2rxki0tyxq2</link>
                <description>چهارسال قبل؛ با اندک اندوخته ای وارد طهران شدم تا سرنوشت خودم را این بار به شیوه ای متفاوت  و در این شهر پر هیاهو و هزار چهره رقم بزنم. آری؛ اینگونه بود که چالش های زندگی برای طهرانی شدنم شروع شد.( مگر از قدیم نگفتند، خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو).اولین و مهم ترین چالش: لهجه طهرانی اولین چیزی که در این شهر جزء لاینکف طهرانی شدن است؛ داشتن لهجه طهرانی است. به این صورت که باید کلمات را با کمی ناز، عشوه و البته کمی کتابی تر بیان کنید.بنابراین من چراغ اول را با لهجه روشن کردم؛  اگر در گوگل هم سرچ کنید طهرانی؛ اولین مطلبی که برایتان می آورد، چگونه بدون لهجه صحبت کنیم است؟ حتی دوره کنترل لهجه هم داریم!( آره به هیمن آسونی ها نیست که🥴)بگذریم؛ پس اولین قدم برای طهرانی شدن داشتن لهجه شیرین طهرانی است.بعد از آن سعی کنید به همه غیر خودتان بگویید شهرستانی؛ البته این را داخل پرانتز می گویم که طهران خودش در قدیم یکی از دهستان های شهر ری بوده است.چالش دوم؛  شیوه حمل و نقلاولین باری که وارد مترو طهران شدم فیلم( IN TIME ) در ذهنم تداعی شد.آدم ها با عجله هر چه تمام تر وارد و خارج مترو می شدند. در فیلم این تایم زمانی که شخصیت اصلی فیلم از منطقه فقیرنشین به منطقه ثروت مند نشین می رود؛ بیشترین رفتاری که جلب توجه می کند، راه رفتن با عجله هست حتی گاهی باید طعنه ای هم بزنید و این همان صحنه ای است که شما بارها و بارها می توانید در مترو های طهران مشاهده کنید.شما در مترو؛ شاهد قهرمانان آماده باشی هستید که بعد از خروج نفس زنان اما با لبخند از مترو خارج می شوند و در هر ایستگاه نبردی برای بقا ادامه دارد. در نهایت؛ تنها قانونی که در مترو جریان دارد قانون بقا است.اینجا هر ثانیه اهمیت دارد؛ ننشینید نشسته اند؛ پس باید چهارچشمی حواستان به اطراف باشد تا بتوانید مانند پلنگی که در کمین طعمه اش هست، صندلی خالی را یافته و سریع بنشینید.در ایستگاه اول هر مترو؛ بازی صندلی بزار بفرما نیز جریان دارد.( آخی خاطرات بچگی دور سرم چرخیدند😚)چالش سوم: تفریحات و سرگرمیشناسایی خیابان های دور دور؛ آشنایی با شرق، غرب، شمال و جنوب طهران، چرا که هر کدام از این ها ایالتی برای خود است.یکی از چالش هایی که شما قطعا درگیر آن خواهید شد؛  شرقی و غربی بودن است و شعار محبوب نه شرقی و نه غربی فقط طهرانی بودن در نهایت را همیشه به ذهن بسپارید. ( و به خاطر داشته باشید که با پاسپورت این شهر می توانید به ۵۴۶ شهر جهان نیز بروید😁)چالش چهارم: فرهنگ کافه نشینیچپ و راست باید به کافه بروید و لیست کاملی از کافه ها و رستوران های شهر را داشته باشید؛ حتی اگر در  تمام عمر با برکتتان  نتوانید سری به آن مکان ها بزنید.چالش پنجم: زندگی آپارتمان نشینیاینجا طهران است ؛ می خواهید طهرانی باشید؛ بنابراین باید داخل یک قوطی کبریت زندگی کنید.( با چشم پوشی از خانه های چند هزار متری بالای شهر 😬)نتیجه؛ من فکر می کنم بیشتر افرادی که در این شهر زندگی می کنند، شخصیتی شبیه مرد عنکبوتی دارند که هر لحظه باید با یک  چالش خاص رو به رو شوند و چه کسی از فردا خبر دارد؟و در نهایت همه آدم هایی که شما در این شهر می بینید طهرانی هستند؛ من در عجبم که این همه شهرستانی کجا زندگی می کنند؟ مگر شهرستانی بودن چه مشکلی دارد که ما باید اصالت خود را فراموش کنیم؟ ( با احترام به تمامی مردمان سرزمینم ایران )</description>
                <category>sahar.nezhadchari1369</category>
                <author>sahar.nezhadchari1369</author>
                <pubDate>Fri, 24 Jan 2025 16:24:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از سری سفرهای یواشکی</title>
                <link>https://virgool.io/Travelogues/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%B3%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D9%88%D8%A7%D8%B4%DA%A9%DB%8C-ss9gilsyzoya</link>
                <description>نه اشتباه نکنید! این نوع سفر نه لهو و نه لعب و نه حتی کامی از لب یار دارد.بریم تا ببینیم که چرا شده یواشکی؟تقریبا یک ماهی می شد که ما در حال برنامه ریزی برای این سفر بودیم؛ قراره کجا بریم؟ با کیا بریم؟ اصلا با چی بریم؟ کجا چی بخوریم و کلی سوال دیگه؛ اما همه این پرسش و پاسخ ها کاملا یواشکی بود.من اما فقط و فقط ذوق سفر داشتم مثل همیشه و جوری ذوق زده بودم گویا قرار اولین سفر زندگیمو تجربه کنم. می دونید؛ آخه این جمله رو زیاد شنیدم که ثحر جوری در مورد سفر حرف میزنه و با هر برنامه سفر که می چینیم کلی ذوق زده میشه که انگار اولین سفرشه!؟ اما با وجود سفرهای بسیار باز هم میگم؛ من چیزی از سفر می بینم که به جز اندکی نه می بینند و نه می تونند ببینند.خلاصه که به قول شاعر تو مو بینی و من پیچ موتو سفر بینی و من داستان های سفروبگذریم؛ که سفر از همه خوش تر است. ( ضرب المثل ها متعلق به دنیای ثحر هستند) خلاصه که قرار بود این سفر کاملا سری و یواشکی باشه؛ چهارشنبه ظهر و بعد از اتمام ساعت کاری دونفر دو نفر و به بهانه های مختلف از شرکت خارج شدیم و در نقطه موردنظر همان صفر مرکزی نه صفر سفر همدیگرو پیدا کردیم و دلو به جاده سپردیم.خب اینو بگم که با وجود سفرهای بسیار؛ به خاطر نداشتم که آخرین بار چه زمانی با 4 خانوم همسفر شده بودم و این مسِله باعث میشد قضاوت ها و پیش داوری هایی از همسفرای یواشکی من به ذهنم هجوم بیارند که با یک حرکت بروسلی وار اونارو از ذهنم خارج کردم.با کلی خنده، شادی و حال خوب و البته آهنگ های ناش ناش نی ناش دار راه افتادیم و هنوز کمی از عوارضی چالوس فاصله نگرفته بودیم که مثل همیشه ترافیک جاده به استقبالمون اومد؛ اما از اون جایی که یار خوب نه ببخشید همسفر خوب تمام ماجراست کلی با خوش مشربان یواشکی گپ زدیم و خندیدم تا اینکه با ترافیک خدافظی کردیم و به مقصدمون عرض سلام و ادب...به محض ورودمون به خونه و لباس راحتی هامون خوش آمد گفتیم و بعد از کمی استراحت نشستیم به بازی کردن؛ بازی انتخابی به پیشنهاد من با ورق و مجازات بود؛ منم خوشحال از اینکه می تونم همه رو کلی مجازات کنم و برنده یکه تاز این بازی باشم( اصلا هم بدجنس نیستم؛ این چرخه روزگار؛ منم یه زمانی این بازی رو بلد نبودم و جریمه می شدم خلاصه این چرخه روزگار نه من ( و این چنین به توجیح خود ادامه می دهد)اما از اون جایی که آسیاب به نوبته بازی بعدی یک بازی جدید بود که من در آن کاملا ناشی بودم، اما با خودم گفتم ثحر بیا ببینم چی تو چنته داری تا مثل قبل یکه تاز بازی باشی که با تلاش بسیار به سوم شدن ختم شد. خب از آخر بودن بهتر که( و همچنان سعی در توجیح خود دارد)بعد از شام خوردن همگی آماده خوابیدن شدیم؛ قرار شد به یاد ایام قدیم به صورت خیاری کنار هم بخوابیم. سه نفری میان تشک هایی با ملحفه های سفید و تمیز ولو شدند و من و دوستم به رسم وفاداری به کیسه خواب هامون مثل بچه کانگورو داخل کیسه خواب رفتیم و همگی خوابی عمیقوتجربه کردیم.صبح زود از خواب بیدار شدم؛ میدونم که در سفر شاید این سحرخیزی خیلی ها رو معذب کنه آخه اسم من ثحر؛ چه میشه کرد و سحرخیزی از صفات بارز منه..خلاصه که بعد یک ساعتی ول خوردن های کرمی داخل کیسه خواب که مبادا بقیه بیدار بشن؛ خسته میشم و با مامان کانگرو کیسه خوابیم خدافظی کرده و میرم که بساط صبحونه رو بچینم.هسمفران یواشکی که بیدار میشن صبحونه می خوریم و میریم تا کمی در جنگل قدم بزنیم.(دیگه من از چیتان پیتان کردناشون نمیگم شما خودتون تصور کنید)چیزی از مقصد نمیتونم بگم چون این یک سفر یواشکی؛ ولی بدونید مقصد ما یکی از شهرهای شمال و جایی است که زمانی منزلگاه آیدا و شاملو بوده است( دیگه اونی که باید میدونه کجاست)قبل از رسیدن به جنگل تعدادی گاو شیری بزرگ می بینم و من مثل همیشه بهشون سلام می کنم( مگه سلام سلامتی نمیاره آخه)تقریبا بعد نیم ساعت پیاده روی به جنگل می رسیم و میون درخت های سربه فلک کشیده و برگ های زرد پاییزی قدم میزنیم و نفس می کشیم.اصلا طهرانی ها یکی از کارهایی که بیرون از شهرشون انجام میدن نفس کشیدنه؛ پس عمیق تر نفس می کشیم تا ریه های خوشبختمون دوباره آماده پذیرایی از سرب و آلودگی بشن.یکی از همسفرای من اخلاق جالبی داره نمیدونم چیزی در مورد &quot;اید&quot; شنیدین؟اید؛ آدم هایی میگن که دوس دارن جاهای مختلف خودشونو تخلیه کنند؛ خب البته همسفر یواشکی من در این حد هم نبود ولی خیلی دوس داشت این کارو در طبیعت انجام بده که ما هم مانعی در این کار نمی دیدیم.اگر دوس دارید بیشتر در مورد اید بدونید کمی در موردش تحقیق کنید من تا همین جاشو بلدم.مدیتیشن، قدم زدن در میان درختان و سکوت محض جنگل مارو عجیب جادو کرده بود ولی خب زور وفا بیشتر( اونایی که وفا رو نمیشناسن می تونن به نوشته وفا مراجعه کنند)؛ بنابراین به سمت ماشین میریم تا بتونیم از ناهار محلی که سفارش دادیم حسابی لذت ببریم.بادمجان شکم پر، فسنجون، زرشک پلو با مرغ و کلی ترشی محلی ناهار جذاب ما هستند.بعد از نهار همونجا روی تراس میون درخت های پرتقال و نارنج با همون عطر شیرازی استراحت می کنیم و البته کمی غیبت...شب میشه و این آخرین شبیه که ما در کنار همدیگه جمع شدیم و واقعا چه کسی از فردا خبر داره؛ اما واقعا دوس دارم این سفرهای یواشکی باز هم ادامه پیدا کنه. ( یواشکی چی شد؟ یواشکی به کارهایی گفته میشه که نباید اشخاص زیادی از اون باخبر باشند و در ضمن خیلی هم لذت بخشه و چون قرار نبود کسی از این سفر باخبر باشه شد یواشکی. میگما شما چه کارهایی رو یواشکی انجام دادین که واستون لذت بخش بود؟)و فردا سلام طهران؛ سلام آلودگی، سلام ترافیک اوه نه این حرف ها را بی خیالسلام به شب های قشنگت، سلام به تجریش همیشه پر از شوق زندگیت، سلام به باغ فردوس هنرمندت و سلام به بازار پروانه رنگارنگت، اصلا سلامی به بلندای توچال و به درختان سر به فلک کشیده ولیعصر، سلامی به خودت ای طهران با قلبی پر از خاطره و یادگار</description>
                <category>sahar.nezhadchari1369</category>
                <author>sahar.nezhadchari1369</author>
                <pubDate>Fri, 17 Jan 2025 20:56:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من اگر بیرون بود!</title>
                <link>https://virgool.io/@sahatravel1989/%D9%85%D9%86-%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%A8%DB%8C%D8%B1%D9%88%D9%86-%D8%A8%D9%88%D8%AF-iykp83dkefqt</link>
                <description>همیشه دلم میخواست ؛درست مثل همین لحظه که روبه روی من نشستی و زل زدی تو چشام باهات کلی حرف بزنم؟!آخه میدونی من و تو می تونیم دوست های خیلی خوبی باشیم(با کمی لبخند) آخه تو خیلی چیزها از من میدونی!با شنیدن این جمله یه لبخند نخودی ریز نشست رو لباش، فکر کنم تو همون لحظه خاطراتی مشترک تو ذهنمون  ورق خورد.خوشحالم که بالاخره خندید، اما همچنان صدایی نمیشنوم، پس باید به صحبت کردن ادامه بدم.این تخس مغرور رو من خوب میشناسم، نم پس نمیده که...ادامه میدم: خب، ببین میخوام بیشتر باهات حرف بزنم،  بیا بیشتر رفیق باشیم اصلا شاید این بیرون جای بهتری برای زندگی باشه( از زمین و زمان مایه می گذارد تا شاید زندگی در جهان دیگر را بپذیرد)کمی سرشو به علامت رضایت تکون میده، اما یه بارم پلک نمیزنه انگار عزمشو جزم کرده تا بدونه چه اتفاقی افتاده؟!خب شاید هم باید بهش حق بدم، بعد این همه سال قرار باشه یهویی از دنیای خودت جدا بشی حتما سخت و ترسناکه، شاید هم مثل یه کابوس باشه خوب و بدشو کی میدونه! بهرحال باید تجربه کرد.میگما اصلا میتونه حرف بزنه؟ به این دیگه فکر نکرده بودم اما من میخوام که اون کنار من تو این دنیا باشه تا بتونم چشم تو چشم وقتی دست هاشو گرفتم باهاش کلی حرف بزنم و به خاطرات مشترکمون بخندم.( این یه داستان عاشقانه نیست)کلمات وروجک مغزم، مثل پرنده های مهاجر دور سرم میچرخند و یه لحظه بعد!  ای وای من، خب اون که همه چیو میدونه نه یعنی بهتر بگم اون که خود منه پس دسترسی کامل به ذهنم داره، منی که منه بیرون و درون نداره حالمو خوب میدونه این دنیا و اون دنیا هم نداره...چه گافی دادم، هر دو می خندیم، بهش میگم آخه هیچ وقت تو این بیرون نبودی! اصلا کی میتونه باور کنه که دو تا من داشته باشه؛ من درون و من بیرون...باشه باشه بهت حق میدم ولی باور کن شاید این دنیا جای بهتری واسه زندگی باشه دوباره میخنده... من عزیزم بالاخره پلک میزنه و در یه لحظه دارچینی دوباره به جسمم برمیگرده و من از همیشه تنهاتر میشم، اما لبخند سبزش تو جنگل قلبم یه جونه کوچیک میکاره تا ...</description>
                <category>sahar.nezhadchari1369</category>
                <author>sahar.nezhadchari1369</author>
                <pubDate>Sun, 12 Jan 2025 22:44:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کیا وفا دارن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sahatravel1989/%DA%A9%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D9%81%D8%A7-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86-wrxqf4nsd5sz</link>
                <description>وفاببین جون دل؛ از قدیم گفتند عشق یه طرفه مثل همون بار کجه که به منزل نمیرسه! عشق من و شما هم همینه! آخه وفا جان من؛ یه بار برای همیشه چشاتو باز کن و با حقیقت روبه رو شو. با این حال وفا؛ هیچ توجهی بهم نمیکنه، انگار نه انگار که دارم باهاش صحبت می‌کنم. با دیوار حرف میزدم بهتر بود. شما یه چیزی بگید! وفا؛ اسم شکم بنده است. بهش میگم وفا؛ چون وفادارترین عضو بدنمه. باشگاه، کوه‌نوردی، پیاده‌روی؛ همه این ورزشارو انجام میدم و تغییراتشو تو عضلاتم می‌بینم؛ اما وفا همچنان سرجاش ایستاده! میگه خو من عاشقتم، من بدون تو نمیتونم و از این حرف‌ها که دختر پسرا اوایل آشنایی بهم میزنن، آخه چطوری باید بهش بگم عشق یه طرفه فایده نداره! این بار به نشانه اعتراض به حرفام دیگه قارقور نمیکنه، غُرغِر میکنه و من مجبورم مثل همیشه کوتاه بیام! برم ببینم تو یخچال چی پیدا می‌کنم که وفا دست از سرم برداره و ساکت بشه!</description>
                <category>sahar.nezhadchari1369</category>
                <author>sahar.nezhadchari1369</author>
                <pubDate>Mon, 03 May 2021 15:36:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت‌ها قصه دارند</title>
                <link>https://virgool.io/@sahatravel1989/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%87%D8%A7-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AF-g3m5vp3usmfj</link>
                <description>آشتی با درخت، آشتی با زندگیدرخت ها قصه دارند؛ هردرخت، یک قصه! قصه آدم هایی که زیر سایه‌شان بساط خوشی موقتشان را پهن کرده‌اند و دور سفره‌ای نشسته‌اند و صدای شادی‌‌شان گوش فلک را کَر کرده‌است. احتمالا قرمه سبزی یا جوجه کبابی خورده‌اند و بعدِ ناهار مرد خانواده همانجا کنار سفره دراز کشیده‌است و به شاخ و برگ بالای سرش خیره شده!  او مدام سرش را به این‌طرف و آن طرف چرخانیده تا  نور خورشید به چشم‌هایش نخورد. چراکه باد ملایم بهاری  شاخ و برگ های درخت را می‌رقصاند و ممکن است  چُرت بعد از ظهرش را پاره کند. آری؛ هر درختی در هر فصلی با چیزی یا با کسی خاطره ای مشترک دارد. همانند؛ درخت نارونی که تابی را به دست گرفته تا خاطره خنده‌های کودکانی را که زیر سایه اش تاب تاب عباسی کرده‌اند با خود حمل کند یا بیدمجنون کهنسالی که زیر گیسوانش شاهد اشک ریختن های عاشقانه جوانی بوده است. خاطره مشترک خانواده کلاغ ها با چنارها، بلوط ها یا سنجاب‌ها و حتی تنه درختی جوان که روی آن نوشته شده‌است:با من بمان بهار و تاریخی که زمان زیادی از آن نگذشته است! قصه درخت ها را گاهی کسی برایمان تعریف می‌کند که آن را کاشته است؛ مثلا چه قدر زمین را کنده است و چه نهالی را کاشته یا چه کودی به آن داده و یا چه موقع آن را هرس کرده است. شاید هم قصه از زبان  مسافر و یا رهگذری باشد که هر روز از نزدیکی آن درخت گذر می‌کرده‌‌است؛ اما در این میان درختانی نیز وجود دارند که خود راوی قصه‌هایشان  هستند. اگر خوب به درخت بنگرید؛  می‌توانید از خاک پای آن، از زبری و خشکی یا نرمی و لطافت آن قصه زندگی و جوانی‌اش را بخوانید. خوب اگر گوش کنید صدای بر هم خوردن شاخه‌هایش برایت قصه‌ها خواهند خواند؛ از روزهای گذشته، از حسرت از دست دادن دوستش که شاخه ای بالاتر بود و روزی شکست و به زمین افتاد و هیزم آتش قصه خانواده ای شد که بساط خوشی موقتشان را زیر سایه اش پهن کرده بودند.قصه ساز درختان باشیمبیایید این بار ما قصه‌ساز درخت‌ها بشویم! بنویسیم و بکاریم و قصه‌ای جدید را رقم بزنیم.#پِیک زمین</description>
                <category>sahar.nezhadchari1369</category>
                <author>sahar.nezhadchari1369</author>
                <pubDate>Fri, 09 Apr 2021 13:05:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@sahatravel1989/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-hoogun9okecd</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/ocm9zg1wwjyo-NEQ5g.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۷,۵۵۴ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۲۰۳ مرتبه پسندیدند و  ۱۸۲ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۲۴ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۵۵۱ بار خوانده شدند و ۴۳,۶۵۷ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۵۹۸۵۳۳ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۱,۳۸۵ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۵۹۸۵۳۳ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>sahar.nezhadchari1369</category>
                <author>sahar.nezhadchari1369</author>
                <pubDate>Wed, 24 Mar 2021 17:31:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهن خلاق من 3</title>
                <link>https://virgool.io/@sahatravel1989/%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D9%85%D9%86-3-f6mbudn2smer</link>
                <description>خنده نخودیداشتند بازی می‌کردند؛ چه بازی؟خاک بازی!  بهشون نزدیک شدم و گفتم میشه بخندین؟ و اونا از ته دل برای من خندیدند؛ میشه واسه این خنده‌های نون خامه‌ای نمُرد آخه؟ هر جا باشم ذهنم در جستجوی دیدن و کشف چیزهای عجیب و غریبه! و این بار این شما و این هم ذهن خلاق من در چابهار!خرچنگ باهوشایشون یه عدد خرچنگ دریایی هستند؛ بشهون نزدیک شدم استتار کرد نبینمش! اصلا هم دیده نمیشنقلب دریایینمیدونم آب عاشق این سنگ بود یا سنگ عاشق آب دریا! اما هر بار که به این سنگ می‌رسید یه قلب می‌کشید و می‌رفت.مرد متعجباین آقا کمی متعجبه! هر چقدر سعی کردم نتونستم نگاهشو به سمت خودم تغییر بدم نمیدونم از چی ناراحته!کره زمیناین عکسو گرفتم در حالی که آفتاب داشت کورم می‌کرد؛ بعد که نگاهش کردم حس کردم شبیه بخشی از کره زمینه! بگید که با من هم عقیده هستید؟درخت ماسه‌ایشاهکاری از دریا؛ ببینید چه قشنگ و هنرمندانه درخت کشیده! البته فکر کنم درختش کمی تِم پاییز داره درسته؟چادر خوشحالمی‌دونید بهضی آدم‌ها هر جایی که باشند یاد دارند چطور از زندگیشون لذت ببرند؛ نمونش همین چادر خوشحاله! با این که تو چابهار و زیر گرما 40 درجس اما خوشحاله. از اون جایی که ایشون روبه‌روی دریا قرار داشتند من احساس می‌کنم داره از تماشای دریا لذت میبره. کوه‌های ماسه‌ایبرای دیدن کوه‌های ماسه‌ای کافی است کمی تصویر را به سمت راست بچرخانید  با تشکر از دهن خلاق من!دختر بادکنکیاین عکس هیچ ربطی به ذهن خلاق من نداره؛ اما خیلی دوسش دارم. این فسقلی در تلاش برای بادکردن بادکنکش بود که من صداشون زدم و چیلیک عکس انداختم ازشون( تو نگاهش فحشه شما هم می‌بینید) اما من باز هم دوسش دارم گوگولیهپسرک دریاییآقا دلم نیومد عکس ایشونو نزارم! از خنده زیبا و قلب مهربونش که بگذریم؛ کلی با بادبادکش کنار ساحل بازی کردم. این عکس به پاس قدردانی از مهربونی این پسرک دریایی است و بس!پی نوشت: این‌ها فقط بخشی از عکس‌های من در چابهار بودند؛ من عاشق این مردم مهربون و دریا دل هستم. امیدوارم روزی برسه که فقر از سیستان و بلوچستان برای همیشه بره و هیج وقت هم برنگرده. شعار معروف بری دیگه برنگردی! # حال خوبتو با من تقسیم کن</description>
                <category>sahar.nezhadchari1369</category>
                <author>sahar.nezhadchari1369</author>
                <pubDate>Thu, 18 Feb 2021 09:50:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبیه کدوم کتابی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sahatravel1989/%D8%B4%D8%A8%DB%8C%D9%87-%DA%A9%D8%AF%D9%88%D9%85-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-rj48wpuzdnep</link>
                <description>آدم ها؛ همانند کتاب‌ها هستند! برخی به کتاب‌هایی می‌مانند که با یک بار خواندن همه چیز را درباره آنان متوجه خواهی شد و برخی دیگر؛ به کتاب‌هایی شباهت دارند که باید بارها و بارها آن‌ها را خواند تا شاید بتوان به عمق دنیای آنان نفوذ کرد. شما از کدام نوع کتاب‌ها هستید! پ.ن: سحرک که از اون کتاب طنزاس که پشت هر کلمش کلی حرف و  خنده هست!</description>
                <category>sahar.nezhadchari1369</category>
                <author>sahar.nezhadchari1369</author>
                <pubDate>Tue, 16 Feb 2021 14:34:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمان بالا یا آسمان پایین!</title>
                <link>https://virgool.io/@sahatravel1989/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7-%DB%8C%D8%A7-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-xxjghrbyaae7</link>
                <description>به آسمان نگاه می‌کنم؛ آسمان پر از ستاره کویر! گویا این‌جا ستاره‌ها درخشان‌تر و بیشتر هستند و خوب می‌دانند چطور دلربایی کنند. با خود می‌اندیشم، شاید برای اهالی آسمان از آن بالا ما هم ستاره‌هایی باشیم که برخی پُر نور و برخی کم نورتر هستیم. شاید با مُردن هر نفر؛ آن‌ها هم شهابی ببینند که سقوط می‌کند بر دنیایی دیگر؛ شاید دنیای پر ستاره‌‌ی دیگر! کسی چه می‌داند؛ از آن بالا همانند ستاره‌ هستیم و پایین مانند یک انسان! انسان ستاره‌ای، انسانی که ستاره دوست دارد یا ستاره است و یا حتی ستاره خواهد شد! اگر از آن بالا کسی عاشق یک ستاره بشود تکلیف چیست؟ اصلا ستاره‌هایی که کم‌نورند و از آن فاصله دیده نمی‌شوند؛ چه سرنوشتی انتظارشان را می‌کشد؟ تنهایی تا ابد! سوال اصلی! ماه میان این همه ستاره کیست؟ </description>
                <category>sahar.nezhadchari1369</category>
                <author>sahar.nezhadchari1369</author>
                <pubDate>Mon, 15 Feb 2021 13:21:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که مثانه رئیسه!</title>
                <link>https://virgool.io/@sahatravel1989/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%AB%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D8%A6%DB%8C%D8%B3%D9%87-tsvuyj8uqfhs</link>
                <description>آخه چرا باید با هم قهر باشند! باور کنید صبح زود بیدار شدن و از تخت نازنین دل کندن خودش به تنهایی از سخت‌ترین کارهای ممکنه. انگار قراره روح از بدنت خارج بشه؛ حالا اینو نادیده می گیرم، مثل پنیر پیتزای کش‌دار یا همون کش‌لقمه خودمون سعی می‌کنم از تخت بلندشم، که متوجه رفتار عجیب و غریب اعضای بدنم می‌شم! خواستم چشمامو باز کنم؛ اما هر چی تلاش می‌کردم بی‌فایده بود، شبیه آدمهایی شده بودم که در حال چشمک زدن هستند؛ یکی از چشام باز بود و دیگری شبیه مهتابی نیمه سوز شده بود و هی باز و بسته میشد! گویا وقتی من خواب بودم عقلم با قلبم قهر میکنه، قلبم از عقلم شاکیه که چرا به اون و احساساتش توجه نمیشه و عقلم شاکیه که چرا قلبم تو تصمیماتش هیچ توجهی به اون نداره! تازه این همه داستان نبود؛ دست چپم با دست راستم به مشکل برخورده بوده ، یکی بالا می رفت و یکی پایین، این دو تا دیگه سر چی دعوا کرده بودند نمیدونم! زبونم شبیه برف پاک کن ماشین شده بود و مدام از این طرف به اون طرف صورتم در حرکت بود.  خواستم بلند بشم که پام به اون یکی زیر لنگی زد و نزدیک بود من با مغز برم تو زمین، رو زمین نه ها توی زمین! ( از شدت ضربه نمیگم) و باز هم خداروشکر کردم که دندونام نمیتونن با هم قهر کنند. خلاصه که مجبور شدم بی‌خیال صبحونه بشم و بشینم باهاشون منطقی حرف بزنم، ببینم چی باعث این همه مشکل شده! اما در همون زمان معده مبارک شروع به خواندن اپرا کرد و با صدایی ناموزون نشون داد که اون تو اولیت قرار داره و اما باز هم این تمام ماجرا نبود! مثانه یا به قول مادربزرگم مستانه خانوم؛ با ابهت هر چه تمام‌تر فشاری به همه‌ی بدنم وارد کرد و مثل همیشه نشون داد رییس ایشونه. این ماجرا؛ اون روز ختم به خیر شد؛ چون همه مجبور شدند برن سرکارو زندگیشون، اما اگه یه روز دیگه بیدار بشم و اینا باز قهر باشند چیکار کنم ؟</description>
                <category>sahar.nezhadchari1369</category>
                <author>sahar.nezhadchari1369</author>
                <pubDate>Sun, 24 Jan 2021 19:54:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماجراهای من و کودک درونم</title>
                <link>https://virgool.io/@sahatravel1989/%D9%85%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%A7%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D9%88-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86%D9%85-ccauizock1ro</link>
                <description>کودک درون شاد منبا بخشی از تصورات کودک درون من آشنا بشید:من نمیدونم چرا کسی باید به جورابای عروسکی من بخنده! خب 32 سالم باشه دل دارم که! تازه قلوه، کبد و کلیه هم دارم.چرا نباید درخت‌های پشمکی داشته باشیم؟ هم خوشگله هم خوشمزهکاش می‌شد وقتی حوصله کسیو نداریم یه بادکنک ببندیم بهش بفرستیمش بالا؛ نخشم دستمون باشه هر وقت دلمون خواست بیاریمش پایین!چرا نمیشه آدم‌ها شبیه صافی باشن؛ وقتی نوشیدنی میخورن با 100 تا سوراخ از همه جاشون مایع بزنه بیرون، خیلی دیدنی میشن که!چرا نمیشه به هر چی فکر می‌کنیم شبیه همون بشیم؛ بیاین سعی کنیم به چیزهای زشت فکر نکنیم!جالب می‌شد؛ اگه هر نفر یه ابر بالای سرش داشت که همیشه و همه جا همراهش بود، ابری که احساساتشو نشون میداد.اصلا یه تصور خوشمزه داشته باشیم؛ همه آدم‌ها لباس شکلاتی یا پاستیلی داشته باشند،  بعد از هر احوالپرسی یه تیکه از لباس خوشمزه همو بخوریم. این مدلی به همه سلام می‌کردیم!خوب می‌شد اگه یک دستگاه دروغ‌سنج؛ همیشه بهمون متصل باشه، که هر بار دروغ گفتیم شروع کنه به خوندن آهنگ شاد، بعد دست و پامون همراهش بشن و با اون آهنگ برقصند. شما فقط صورتتونو در اون لحظه تصور کنید!اصلا نظرتون چیه همه خون‌آشام بشیم؛ می‌تونیم همه‌ی صداهای دنیارو بشنویم، با سرعت زیاد راه بریم و سفر کنیم و همیشه جاودان بمونیم! اما نمیدونم اگه همه خون‌آشام بشیم خون کدوم آدمو باید بخوریم؟میگما خیلی وقته رو زمین راه میریم، چه خوب بود همه تو هوا معلق می‌شدیم!و در نهایت کودک درون میل سخن با شما دارد؟ما از آدم بزرگ‌ها شاکی هستیم؛ چرا فکر می‌کنید وقتی بزرگ شدید باید مارو فراموش کنید. ما کودکای درون؛ تا آخر عمر کودک درون می‌مونیم. ما عاشق شیطنت و بازیگوشی هستیم؛ عاشق وروجکی‌هایی که گاه حتی منجر به دیوانه خطاب شدن میشن. میشه مارو خفه نکنید؟ ما دوست داریم دنیامون شبیه جعبه مداد رنگی‌ها باشه؛ همونقدر رنگارنگ همونقدر شاد. اصلا می‌دونید چند وقته مارو بغل نکردین؟ گاهی دلتنگ  لحظه‌هایی میشیم که بعد از شیطنت‌های زیاد با هم ریز ریز می‌خندیدیم. حتی وقتی  از روی غصه ها مثل آتیش چهارشنبه سوری می‌پریدیم! بیاین این‌بار از زاویه نگاه ما دنیا رو ببنید؟ بس نیست این همه بزرگی و بزرگتری کردن! بخدا بچه ها هم دل دارند. لابه لای کوچه پس کوچه های پر پیچ و خم زندگی؛ کودک درونتنو گم نکنید.</description>
                <category>sahar.nezhadchari1369</category>
                <author>sahar.nezhadchari1369</author>
                <pubDate>Sun, 17 Jan 2021 10:42:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدای بازیگوشم</title>
                <link>https://virgool.io/@sahatravel1989/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C%DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%85-h78000jxqw96</link>
                <description>خدای من؛ درست شبیه من و نوشته‌هام بازیگوشه! انگار هوس بازی کرده؛ گاهی احساس می‌کنم وقتی دارم باهاش حرف می‌زنم، دستاشو میزاره رو گوشش تا هیچی متوجه نشه. فقط با یه لبخند پشمکی نگام می‌کنه! آخه نوکرتم؛ بازیگوشی بسه، تا کی می‌خوای بازی کنی؟ یک لحظه دستاتو بردار، ببین چه همه حرف گفتم و تو نشنیدی، شاید هم نخواستی بشنوی. دورت بگردم من که حرف زیاد دارم؛ اما تو هم بازی رو دوس داری، چی میشه کرد، خدایی دیگه!</description>
                <category>sahar.nezhadchari1369</category>
                <author>sahar.nezhadchari1369</author>
                <pubDate>Sat, 16 Jan 2021 23:10:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تزریقی بشویم!</title>
                <link>https://virgool.io/@sahatravel1989/%D8%AA%D8%B2%D8%B1%DB%8C%D9%82%DB%8C-%D8%A8%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-fj48evpm4b5u</link>
                <description>تزریقی باشیمتو باشگاه بودم که کلمات درون ذهنم دوباره شروع به شیطنت و بازیگوشی کردند.(به من چه وروجکند، زمان و مکان براشون مهم نیست) داشتم به اطرافیانم نگاه می‌کردم؛ یکی خیلی چاق بود و دیگری بدنی استخوانی داشت. با خودم گفتم چقدر خوب می‌شد اگر چاق‌ها چربی‌هایشان را به لاغرها تزریق می‌کردند! در این صورت هر دو نفر خوش هیکل می‌شدند و لازم نبود این همه وزنه را بالا پایین کرد.( نمیدونم شاید هم اثرات خستگی بود) بعد به تزریق فکرکردم؛ اصلا شاید بشود در جاهای دیگر از آن  استفاده کرد:مثلا زمانی که من شاد هستم و دوستم ناراحت؛ دست‌هایش را در دست بگیرم و تزریق شادی کنم، آن قدر که برق شادی را در چشمانش ببینم.شاید کسی دلش هوای گذشته کند؛ آن‌گاه بتوان یک دل سیر خاطرات سیاه و سفید را به او تزریق کرد.یا به آدم‌های اخمو کمی خنده نخودی تزریق کنم( البته که این کار تخصص منه، با داشتن دندان‌های اسبی و لبخندی پهن)اصلا گاهی باید زمانی که حالت خوب نیست؛ کلی شکلات به خودت تزریق کنی تا حالت شکلاتی و خوشمزه بشود.نمیدانم شاید هم کسی بخواهد حالش فیلمی شود؛ پس می‌رود سراغ همراه همیشگی( موبایل) ناراحت باشی یا خوشحال فرقی ندارد همیشه حوصله گوشی را داری، کلی فیلم خوب تزریق می‌کنی تا برای ساعاتی همه چیز را فراموش کنی.تزریق مهربانی؛ که شاید بهترین تزریق‌ها است و کمترین کاری است که ما می‌توانیم در قبال دیگران انجام بدهیم. و کلی تزریق ناب دیگر....نمیدانم اگر قرار باشد تزریق سن هم داشته باشیم؛ کسی این کار را انجام می‌دهد!اما گمان می‌کنم گاهی تزریقی باشیم بد نیست!شما چه چیزی را برای تزریق انتخاب می‌کنید؟</description>
                <category>sahar.nezhadchari1369</category>
                <author>sahar.nezhadchari1369</author>
                <pubDate>Wed, 06 Jan 2021 21:31:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از سحر به دلبر</title>
                <link>https://virgool.io/@sahatravel1989/%D8%A7%D8%B2-%D8%B3%D8%AD%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%A8%D8%B1-l8syfwz1omiq</link>
                <description>از سحر به دلبر؛ خیلی حرف‌ها برای گفتن دارم، اما تو نیستی! حرف‌هایم گاه بغض می‌شوند در گلویم، گاه اشکی روی گونه‌ام، گاهی آهی درون سینه‌ام، اما باز هم تو نیستی! دلبر؛ آخر همه چیز را به همه کس که نمی‌توان گفت! اصلا دلبر باید باشد که هی برایش حرف بزنی و او فقط با تبسمی شیرین نگاهت کند و تو دلت قنج برود از داشتننش!یک فکربکر به سرم می‌زند؛ حرف‌هایم را به دست قاصدک‌ می‌سپارم، شاید برآورده بشی و کمی از دلتنگیم را درمان کنی، نه اصلا خودم قاصدکی می‌شوم برای رسیدن به تو؛  آخ یادم رفته بود، تو قاصدک دوست نداری! دوباره من می‌مانم و دلتنگی و حرف‌هایی که چون ماهی در تنگ بی‌آب قلبم جان می‌دهند.</description>
                <category>sahar.nezhadchari1369</category>
                <author>sahar.nezhadchari1369</author>
                <pubDate>Fri, 25 Dec 2020 01:12:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ذهن خلاق من 2</title>
                <link>https://virgool.io/@sahatravel1989/%D8%B0%D9%87%D9%86-%D8%AE%D9%84%D8%A7%D9%82-%D9%85%D9%86-2-wglbu6vj9hc7</link>
                <description>آسمان بدون ابر قشنگ نیست کههضممو جمع کردم براتون بنویسم؛ اما شهربازی ذهنم تعطیله! اگه خبری از بازی نباشه کلمات لج می‌کنن و فقط همون دوروبر می‌چرخند و خودشونو نشون نمیدن. باور کنید خیلی وحشتناکه؛ شروع می‌کنند به جرقه زدن؛ بعد که نوبت نوشتن میشه، تازه هوس قایم‌موشک بازی می‌کنن. من بدو کلمات بدو؛ اونا یه لشکرن من طفلی یه نفر، چه توقعی دارین آخه! کلمات منم بازیگوش، اگه خبری از سرسره، تاب، ترن‌هوایی، فانفار و ...نمیدونم کلی بازی هیجان‌انگیز دیگه نباشه امکان نداره دست دوستی سمتم دراز کنند. خلاصه که شهربازی تعطیل بود و من باز از چشام کمک خواستم، نتیجش شد این عکسای دوست‌داشتنی.یک عدد درخت فضولایشون یک عدد درخت فضول هستن؛ از اینا که سرشون تو زندگی مردمه و کاری به جز فضولی کردن ندارند. اصلا شبیه ما آدم‌ها نیست؛ اصلا شاید ما آدم‌ها فضولی رو از اینا یاد گرفته باشیم! والاپیچک عاشقپیچکه عاشق شده؛ محکم درختو بغل کرده، مثل این دخترپسرایی که تو خیابون محکم دست همو میگیرن، نگرانن طرفشونو لولوبخوره، اصلنم حسود نیستم!درخت قلبییه درخت مهربون؛ با اینکه قطع شده اما قلبش هنوز میتپه؛ به عشق کدوم رهگذر خدا میدونه!آبنبات حسوداین آبنبات پسته‌ای‌ها؛ از اون جایی که در دل مبارکشون یه طلای سبز دارند کمی اهل فخرفروشی هستند! برای همین با این سایز کوچیک آرزوی خیلیا  شدند؛ شوخی که نیست، پسته خدا تومن قیمتشه. شما یه نگاه به اون آبنبات وسطی بنداز انگار از دماغ فیل افتاده!پ.ن: از ذهن خلاق من که بگذریم؛ در مورد عکس اول باید بگم که خوشحالم اون درخت قطع نشده و داره به زندگیش ادامه میده. برای باز شدن شهربازی  کلماتم شدیدا به انرژی‌های مثبتتون نیازمندم.</description>
                <category>sahar.nezhadchari1369</category>
                <author>sahar.nezhadchari1369</author>
                <pubDate>Fri, 25 Dec 2020 00:40:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه داروغه مشهد</title>
                <link>https://virgool.io/@sahatravel1989/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%88%D8%BA%D9%87-%D9%85%D8%B4%D9%87%D8%AF-cfbqwd5wlmaw</link>
                <description>چه لذتی دارد تابستان !یک روز گرم، یک تخت چوبی، یک حوض آبی وسط حیاط و باغچه ای پر از گل های رنگارنگ درست شبیه خانه رویاهایم ، نمیدانم شما هم این حس را دارید؟به رنگ و بوی عشقخانه داروغه یکی از آن خانه هایی است که می تواند شبیه خانه رویاهایم باشد. اولین چیزی که می توان در نگاه اول دید حوضچه آبی رنگ وسط حیاط است .کنارحوض می نشینم و به عکس خودم داخل آب نگاه می کنم . روزی را تصور می کنم که یوسف خان هراتی، آخرین داروغه‌ی مشهد با بچه هایش دور این حوض بودند و صدای شادیشان رنگ عشق بر خانه می پاشید . همانطور که آن ها را نظاره می‌کنم بوی شمعدانی‌ها را حس می کنم ؛ مدتها بود که بوی شمعدانی را نشنیده بودم . دیوارهای آجری با کلی تندیس عجیب غریب ، در و پنجره های چوبی و ستون های استوانه ای شکل اولین چیزهایی هستند که وقتی سرم را بالا می گیرم می بینم .وقتی همه چیز به تو لبخند می‌زند!برای سرک کشیدن داخل خانه داروغه ذوق‌زده‌ام . پله‌ها رو لی‌لی کنان بالا می‌روم چشمم به سقف می‌افتد شروع به چرخیدن می کنم. نقش و نگارهای روی سقف شبیه ستاره اند  آجری رنگ؛ بیایید با هم بچرخیم تا این ستاره ها را بهتر ببینیم . چه حس خوبی دارم ، کنار پنجره می نشینم و به حیاط نگاه می کنم.  حس می کنم دراین خانه همه چیز خوشحال است از گل های شمعدانی گرفته تا آیینه های قاب گرفته داخل دیوار، باور کنید نمی شود در آیینه نگاه کرد و لبخند نزد.زنگ شیطنتبوی نان تازه و دیدن مطبخ من را به طبقه پایین می کشاند ، کلی وسایل جورواجور که  همه نشانه هایی از گذشته دارند؛  صندوقچه های فلزی ، چراغ بالور و البته دو تا تنورهم جزئی از خانه داروغه هستند . با دیدن ماکت خانومی که در حال تلم زدن است  جرقه ای به ذهنم می رسد ، منم یک سر مشک را  می گیرم و یک عکس یادگاری می اندازم . بعد از تمام شدن زنگ شیطنت و عکاسی ، خودم را به  صرف یک چای مهمان می کنم  تا بتوانم کمی بیشتر در خانه داروغه بمانم . ترک کردن این همه حس خوب  سخت است ، فکر برگشتن به آپارتمان و فضای پر دود شهری کمی آزار دهنده می باشد ولی خب راه رفتنی را  باید رفت...</description>
                <category>sahar.nezhadchari1369</category>
                <author>sahar.nezhadchari1369</author>
                <pubDate>Wed, 16 Dec 2020 21:13:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سحرک دربار</title>
                <link>https://virgool.io/@sahatravel1989/%D8%B3%D8%AD%D8%B1%DA%A9-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1-z1st2ykih1pd</link>
                <description>با این که انسان بذله گویی نیستم؛ اما همیشه تمایل به شاد کردن دیگران داشته‌ام. گاهی تصور می‌کنم اگر در زمان قاجار بودم حتما جزو یکی از بهترین تلخک‌های دربار می‌شدم. تلخکی که می‌توانست با خنده و حرکاتش جان خیلی‌ها را از مرگ نجات دهد.اگر خیلی به عقب برنگردم؛ شاید بشود حاجی فیروزی سیاه صورت اما سپید سیرت بود. در خیابان‌ها می‌چرخیدم و می‌خواندم:ابراب خودم، سامبولی علیکم ابراب خودم سرتو بالا کتابراب خودم بُزبُز قندی ابراب خودم چرا نمی‌خندیمی‌گویم بابانوئل بودن هم بد نیست! دیدن برق شادی در چشمان کودکان زیباست. اما این‌ها همه آدم‌هایی بودند که دوست داشتم باشم و نیستم. امروز؛ شاید بتوانم بخندانم، یا مطلبی طنز بنویسم اما تا سحرک شدن راه درازی در پیش است. سحرک؟ سحرک؛ همان تلخک دربار در سال 2020 است. گاهی با خود می‌اندیشم؛ کار تلخک و حاجی فیروز در گذشته ساده‌تر بوده‌است! امروز خندیدن و خنداندن مردم به مراتب دشوارتر است. با این حال من سحرک زمانه می‌مانم تا تو لبخند بزنی که من لبخند نشسته بر چهره‌ات را بسیار دوست می‌دارم.پ. ن .سحرک: درسته که می‌خواستم تلخک دربار باشم، اما خداروشکر می‌کنم که اون زمان نبودم. چرا؟ واسه لقب‌هایی که نثار تلخک‌ها می‌کردند. چند نمونه میگم فقط آروم بخونید؛ مردک، زیقوله، شغال‌الدوله و موچول‌خان، دیگه حرفی ندارم.</description>
                <category>sahar.nezhadchari1369</category>
                <author>sahar.nezhadchari1369</author>
                <pubDate>Wed, 16 Dec 2020 00:02:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دندان‌های اسبی من</title>
                <link>https://virgool.io/@sahatravel1989/%D8%AF%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B3%D8%A8%DB%8C-%D9%85%D9%86-stl6ipn4z97y</link>
                <description>از زمانی که به یاد دارم به لطف دندان‌هایی شبیه اسب، لبخند پهنی بر صورت داشته‌ام. می‌گویم اسبی؛ هیچ اغراقی نکرده‌ام، همان‌قدر مرتب، همان‌قدر سفید! گاهی وقتی خواستگار می‌آید به این فکر می‌کنم کاش مانند اسب‌ها دندان‌هایم را نگاه کنند و بالاخره رضایت خودشان را مانند دُم جنبانک به یکدیگر نشان دهند. از قضا این خنده پهن بسیار به صورتم می‌آید؛ اما گاهی کُنترل خنده‌هایم گم می‌شوم، احتمالا نزد پدر است! ( بهانه خوبی است دیگر) بیایید چند نمونه را با هم مرور کنیم، مطمنا شما هم از این نوع خنده‌ها داشته‌اید؛ مانند زمانی که از دوستم می‌خواهم دستم را  بگیرد تا بتوانم از پله‌ها پایین بیایم( نمی‌گویم که دوباره کفش‌های تق تقی به پا داشته‌ام) ناگهان رفیق بخت برگشته قبل از گرفتن دستم از پله‌ها سُر می‌خورد  و  جوری نقش بر زمین می‌شود که گویی بستنی قیفی آب‌شده در گرمای تابستان است و من فقط می‌خندم، یا زمانی که برای خانواده جوکی تعریف می‌کنم و آن‌قدر می‌خندم که کسی متوجه نمی‌شود داستان چه بوده‌است( احتمالا در آن لحظه خودم را مجری برنامه ناشنوایان تصور کرده‌ام) ؛ بعد همگی سری به نشانه تاسف و البته کلمه خدا عقلت بدهد که در دلشان آرام می‌گویند، را نثارم می کنند. گاهی سعی می‌کنم لبخندی شبیه لبخند ژوکوند داشته باشم ولی در نهایت چیزی که دیده می‌شود، همان تصویر اسب و دندان‌هایش است. صدای خنده من، صدای قهقه‌ای است که به شیهه اسبی خوشحال و رها در میان چمنزار می‌ماند. این‌ها همه باعث شدند من احساس همزادپنداری با اسب را داشته باشم! اصلا چه حیوانی بهتر از اسب، برای همین سعی کردم در مورد اسب‌ها اطلاعاتی به دست بیاورم. اطلاعاتی که دنیای من را عوض کردند؛ شاید در دنیای قبلی من یک اسب بوده باشم کسی چه می‌داند!</description>
                <category>sahar.nezhadchari1369</category>
                <author>sahar.nezhadchari1369</author>
                <pubDate>Tue, 15 Dec 2020 00:11:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید دلم بخواهد</title>
                <link>https://virgool.io/@sahatravel1989/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-wizesuatggsn</link>
                <description>برم دنبال دلم یا نهشاید دلم بخواهد کفش پاشنه بلند بپوشم و تلق تلق کنان در شهر قدم بزنم ؛ اما باورکنید راه رفتن با آن کفش‌ها کار سختی است که من توانایی انجامش را ندارم. زمانی که کفش پاشنه بلند می‌پوشم شبیه کلاغی می‌شوم که راه رفتن خود را فراموش می‌کند. شاید برای همین است که عاشق کفش‌های اسپرتم هستند؛ راحت و دوست‌داشتنی، یاوران همیشگی من!شاید دلم بخواهد زیر باران با چتر راه بروم؛ اما باور کنید برایم هیچ لذتی ندارد. من دوست دارم زیر باران لی‌لی کنم، دور خودم بچرخم در حالی که صورتم روبه آسمان است و دستانم را برای گرفتن آرزوهایم باز کرده‌ام؛ آخر شنیده‌ام در زمان بارش باران درهای رحمت خداوند باز است. اصلا وقتی باران می‌بارد چه فرصتی بهتر از رقصیدن!شاید دلم بخواهد مانند دیگر دخترها موهایم را هر روز یک رنگ بزنم و هفتاد قلم آرایش بر صورت داشته باشم، ناخن بکارم و مژه بزارم، اما دخترک ساده‌ای که موهای سفیدش میان سیاهی موهایش می‌درخشد را دوست دارم، اصلا چین‌و‌چروک‌هایی که دور چشمهایم موقع خندیدن با من می‌خندند را دوست دارم. ناخن‌های کشیده‌ و مژه‌های نه چندان بلندم را دوست دارم؛ همگی برای خودم هستند و نگرانی از نبودنشان ندارم.شاید دلم بخواهد عاشق بشوم؛ نه از این عشق‌های دمدمی و لحظه‌ای! از عشق‌هایی که بوی اعتماد دارند. یک عشق مشابه عشق مادربزرگ و پدربزرگ؛ همان‌قدر ساده و صمیمی اما ماندگار.آری؛ من دل می‌خواهم ساعت‌ها روی چمن‌های سبز دراز بکشم و با ابرها در آسمان کلی شکل بسازم. شاید هم دلم بخواهد دنیایی متفاوت با آدم‌های متفاوت بسازم. خدا کند آن‌قدر بزرگ شده باشم که بدانم باید به حرف دلم گوش کنم یا نکنم؟</description>
                <category>sahar.nezhadchari1369</category>
                <author>sahar.nezhadchari1369</author>
                <pubDate>Tue, 08 Dec 2020 01:10:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>