<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ساحل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sahel_yazdimmm</link>
        <description>فقط آمدم تا کمی بنویسم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 00:36:39</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2778793/avatar/TuwI8n.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ساحل</title>
            <link>https://virgool.io/@sahel_yazdimmm</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وقتی در پارکینگ رو باز کرد 1</title>
                <link>https://virgool.io/@sahel_yazdimmm/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%A9%DB%8C%D9%86%DA%AF-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-1-mgpploz4i5dd</link>
                <description>وقتی تازه به این خانه آمده بود فهمید که باید بین سه در ورودی خانه دری را انتخاب کند که او را زودتر به آسانسور برساند. حوصله راه‌رفتن اضافی را نداشت. هر چه نزدیک‌تر بهتر. اما انتخاب کدام در؟ ساختمان شامل دو برج 12 طبقه بود. دو در ورودی برای پارکینگ‌ها بود که هر کدام در کوچکی هم برای ورود ساکنان داشت. بین این دو در، ورودی اصلی برج ها قرار داشت که شامل لابی و راهرویی بود که به آسانسورها می‌رسید.ماشین نداشت. گواهینامه داشت ولی از رانندگی متنفر بود. شانس آورده بود. در کوچه‌ای که شیب  رو به بالا داشت، خانه در ابتدای کوچه بود. ولی باز هم برای فرد تنبلی مثل او رسیدن به ورودی اصلی سخت بود و حوصله‌سربر. مدتی بعد تگ‌های درب‌بازکن بین اهالی ساختمان توزیع شد برای ورود از درهای کوچک پارکینگ. همان اول یکی از تگ‌های خانواده را کش رفت. همه ماشین داشتند و او اشکالی در داشتن یکی از آن‌ها نمی‌دید. دقیقا داستان‌های او از همین جا شروع شد. از این درهای کوچک ورود به خانه. هر روز داستانی در دل خود داشت. چهره‌هایی جدید.داستان اولوقتی ساعت 9 شب خسته به در پارکینگ رسید، هنوز در را باز نکرده بود که پسربچه‌ای نه ده ساله با دوکیسه کوچک مشکی در دست به جلوی در پارکینگ رسید. وقتی در را باز کرد پسرک سریع به طرف سطل زباله رفت. فکر کرد که یک دقیقه ایستادن جلوی در او را خسته‌تر از اینی که هست نمی‌کند. ایستاد و در را باز نگه داشت تا پسرک دوان‌دوان برگردد و برود سمت خانه‌اش. در را بست. این‌قدر خسته بود که به آرامی از محوطه پارکینگ پر از ماشین گذشت و به آسانسور رسید. دست کوچکی در آسانسور را باز نگه داشته بود. حالا حداقل لازم نبود منتظر برگشت این آسانسور کم‌سرعت شود.</description>
                <category>ساحل</category>
                <author>ساحل</author>
                <pubDate>Sun, 12 Nov 2023 19:19:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیشتازان یا پیشکسوتان</title>
                <link>https://virgool.io/@sahel_yazdimmm/%D9%BE%DB%8C%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D8%B2%D8%A7%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%BE%DB%8C%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%86-qtjtvj3zz8pf</link>
                <description>این السابقون مدتی بود که فکر من را مشغول کرده بود. آن‌هایی که اول از همه نیازها و احتیاجات در کاری را می‌شناسند و به آن فکر می‌کنند و برایش راه‌حل پیدا می‌کنند.اما بیشتر آن آتش درونی و آن دلی که سوخت با این کلمه برایم عجین شده است. پیشتازان در عشق به او. آن عشق ابدی پیش‌برنده، آن اولین پیشگامان.</description>
                <category>ساحل</category>
                <author>ساحل</author>
                <pubDate>Sun, 13 Aug 2023 12:08:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سوءتفاهم</title>
                <link>https://virgool.io/@sahel_yazdimmm/%D8%B3%D9%88%D8%A1%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%87%D9%85-e4ho9ot9p457</link>
                <description>وقتی هدیه را گرفتم لبخند زدم و تشکر کردم. البته بیشتر از این خوشحال شدم که از بین هدیه‌هایی که از دوستانم گرفته بودم، این اولین هدیه‌ای بود که به خاطر سوءتفاهم نگرفتم.هفته قبلش که صحبت از تولدگرفتن برای یکی از بچه‌ها بود همه در گروه کامنت می‌گذاشتند و نظر می‌دادند یکی شوخی کرد، من هم به شوخی جواب دادم و این شد اول ماجرا. من شدم شبیه یک حسود یا خود حسود در باطن ماجرا. در ظاهر ماجرا، نوشته من جدی تلقی شد و ناشی از سوءتفاهم من از نوشته دوستم. در نهایت با جمله «شوخی کردم» فکر کردم همه چیز تمام شده است. اما طی هفته بعد چون آخر هفته تولدم بود، کلی هدیه گرفتم. شاید تا قبل این ماجرا هدیه‌گرفتن جذابیت خودش را داشت ولی نمی‌دانم چرا در آن هفته چندان خوشاید نبود. همه عضو آن گروه بودند. داشتم فکر می‌کردم الان من برداشت اشتباهی از این هدیه‌گرفتن‌ها دارم یا بقیه هنوز من را حسود می‌دانند.اولین بار نبود که نوشته‌ام خوب فهمیده نمی‌شد و منظور من را به‌درستی منتقل نمی‌کرد. در این مواقع جمله‌ای گفته می‌شود که «نوشته‌ها در فضای مجازی، احساسات را به‌درستی منتقل نمی‌کنند». گاهی اوقات عصبانی نیستیم اما مخاطب جملات ما حس عصبانی‌بودن از متن دریافت می‌کند. اگر نوشته‌ها در فضای مجازی احساسات را به‌خوبی نشان نمی‌دهند و ایموجی‌ها به کمک می‌آیند، پس چطور برخی نویسنده‌ها در داستان‌ها، احساسات را به‌خوبی در قالب کلمات به ما منتقل می‌کنند؟هدیه‌ام را گرفتم و خوشحال شدم. هدیه‌ای از اولین دوستی که در آن گروه عضو نبود چون قرار بود برای او هدیه بگیریم. خوشحال بودم که از ماجرا خبر نداشت. البته همچنان به این فکر می‌کردم تا تلاش کنم و از کلمات به‌درستی برای رساندن منظورم استفاده کنم.</description>
                <category>ساحل</category>
                <author>ساحل</author>
                <pubDate>Wed, 09 Aug 2023 22:42:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>