<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های sahelmosavi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sahelmonzavi99</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:22:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1569705/avatar/sl5H7k.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>sahelmosavi</title>
            <link>https://virgool.io/@sahelmonzavi99</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من اینجوری دوست دارم زندگی کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@sahelmonzavi99/%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-ssmdnddmegxj</link>
                <description>بیا برای خوشی خودمون زندگی کنیم.به خودمون برسیم چهره مون زیباتر و جوان تر بشه که حال خودمون بهتر بشه.ورزش کنیم و وزن بدنمون رو کنترل کنیم تا به استایل مورد دلخواه خودمون برسیم.لباسی که دوست داریم بپوشیم حالا هر رنگی هر مدلی فقط و فقط دلخواه خودمون باشه.ملاک و معیار انتخابت فقط خودت باشه.نظر بقیه فقط زمانی درسته که با نظر خودت یکی باشه وگرنه اصلا اهمیت نداره.در مقابل نظرات مخالف هم فقط یک جمله رو می توان گفت: من اینجوری دوست دارم(من این مدل،رنگ، جنس،طعم و....‌رو دوست دارم به نظر خودم که خیلی زیبا شدم به نظر خودم خیلی خوبه و....) به نظر من ما اول باید از خودمون شروع کنیم و قبول کنیم که هر کدوم از آدمها،یک فرد جدا هستند با افکار و اعتقادات و نگاه جداگانه.نگاه هر آدمی به اطراف و افراد و زندگی خاص است و هیچ آدمی پیدا نمی شه که دقیقا مثل ما فکر کنه حالا شاید در بعضی از موارد و اعتقادات شبیه ما باشه یا سعی کنه که شبیه بشه ولی متفاوت است.پس همیشه سعی کن فقط برای خودت زندگی کنی.زمانیکه کسی یک نظری رو در مورد تو هی تکرار می کنه که فلان لباس یا فلان آرایش به تو نمیاد اون لحظه مطمئن باش که خیلی بهت اومده و انتخابت درست بوده چون این حرف از روی حسادت بوده حالا این کس می تونه اطرافیان نزدیکت باشه یا دوستت و یا هر کس دیگه ای.دنبال راهکار باش تا با توجه به شرایط زندگیت به هر نحوی که می تونی شاد باشی و از زندگی که نمی دونی چه زمانی به پایان می رسد،لذت ببری.سعی کن تا جایی که ممکن است نظرات منفی اطرافیانت روی ذهنت تاثیر نگذارند.به خاطر داشته باش هیچ کس و هیچ چیز در دنیا مهم تر و بی نظیرتر از خودت نیست.به یاد داشته باش اول خودت به خودت اعتماد داشته باش خودت رو قبول داشته باش خودت رو دوست داشته باش و به همه، این مطلب رو ثابت کن و مطمئن باش در اینصورت دیگه هیچ کسی نمی تونه افکار منفی ذهنش رو به تو تزریق کنه.زندگی کوتاهه لذت ببر بی خیال بقیه.</description>
                <category>sahelmosavi</category>
                <author>sahelmosavi</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2024 12:30:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من اینجوری دوست دارم زندگی کنم</title>
                <link>https://virgool.io/@sahelmonzavi99/%D9%85%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-cdq95g6dxerw</link>
                <description>بیا برای خوشی خودمون زندگی کنیم.به خودمون برسیم چهره مون زیباتر و جوان تر بشه که حال خودمون بهتر بشه.ورزش کنیم و وزن بدنمون رو کنترل کنیم تا به استایل مورد دلخواه خودمون برسیم.لباسی که دوست داریم بپوشیم حالا هر رنگی هر مدلی فقط و فقط دلخواه خودمون باشه.ملاک و معیار انتخابت فقط خودت باش.نظر بقیه فقط زمانی درسته که با نظر خودت یکی باشه وگرنه اصلا اهمیت نداره.در مقابل نظرات مخالف هم فقط یک جمله رو می توان گفت: من اینجوری دوست دارم(من این مدل،رنگ، جنس،طعم و....‌رو دوست دارم به نظر خودم که خیلی زیبا شدم به نظر خودم خیلی خوبه و....) به نظر من ما اول باید از خودمون شروع کنیم و قبول کنیم که هر کدوم از آدمها،یک فرد جدا هستند با افکار و اعتقادات و نگاه جداگانه.نگاه هر آدمی به اطراف و افراد و زندگی خاص است و هیچ آدمی پیدا نمی شه که دقیقا مثل ما فکر کنه حالا شاید در بعضی از موارد و اعتقادات شبیه ما باشه یا سعی کنه که شبیه بشه ولی متفاوت است.پس همیشه سعی کن فقط برای خودت زندگی کنی.زمانیکه کسی یک نظری رو در مورد تو هی تکرار می کنه که فلان لباس یا فلان آرایش به تو نمیاد اون لحظه مطمئن باش که خیلی بهت اومده و انتخابت درست بوده چون این حرف از روی حسادت بوده حالا این کس می تونه اطرافیان نزدیکت باشه یا دوستت و یا هر کس دیگه ای.دنبال راهکار باش تا با توجه به شرایط زندگیت به هر نحوی که می تونی شاد باشی و از زندگی که نمی دونی چه زمانی به پایان می رسد،لذت ببری.سعی کن تا جایی که ممکن است نظرات منفی اطرافیانت روی ذهنت تاثیر نگذارند.به خاطر داشته باش هیچ کس و هیچ چیز در دنیا مهم تر و بی نظیرتر از خودت نیست.به یاد داشته باش اول خودت به خودت اعتماد داشته باش خودت رو قبول داشته باش خودت رو دوست داشته باش و به همه، این مطلب رو ثابت کن و مطمئن باش در اینصورت دیگه هیچ کسی نمی تونه افکار منفی ذهنش رو به تو تزریق کنه.زندگی کوتاهه لذت ببر بی خیال بقیه.</description>
                <category>sahelmosavi</category>
                <author>sahelmosavi</author>
                <pubDate>Mon, 18 Nov 2024 12:22:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین روز هفته</title>
                <link>https://virgool.io/@sahelmonzavi99/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%87-drp6yx5xfamw</link>
                <description>پنجشنبه است. آخرین روز از یک هفته کار و زحمت.یک هفته تلاش برای زندگی.یک هفته تلاش و خستگی.یک هفته انتظار برای روز جمعه که استراحت و شاید کمی تفریح که با این هوای گرم و هزینه ها، همان گزینه در منزل ماندن و روبروی کولر دراز کشیدن انتخاب می شود.حالا اگر هم بودجه رسید،یک بستنی بگیریم و روبروی کولر یک فیلم اکشن ببینیم چه بهتر.ولی از اونجایی که من خیلی عاشق آشپزخانه و آشپزی هستم با وجود تمام خستگی که داشتم تصمیم گرفتم به آشپزخانه بروم و یک چیزی درست کنم تا بچه های برادرم که شب می‌آیند فقط با چهره خسته من روبرو نشوند.آخه اونها عادت دارند شب جمعه یا جمعه و تعطیلات پیش من می‌آیند و از اونجایی که عاشق دست‌پخت من هستند،سعی می کنم در حد توانم خوراکی های خوشمزه براشون درست کنم.پس بلند شدم تنبلی را گذاشتم کنار و دست بکار شدم.در یخچال رو باز کردم ببینم چه چیزهایی دارم و چون شیر و ماست نداشتم تصمیم گرفتم به جای کیک و کاپ کیک،حلوا درست کنم.و بالاخره بر تنبلی خودم چیره شدم و حلوا درست کردم.بالاخره امروز هم گذشت و فردا جمعه ای زیبا خواهد بود.روزی برای استراحت و آمادگی برای هفته ای جدید.</description>
                <category>sahelmosavi</category>
                <author>sahelmosavi</author>
                <pubDate>Thu, 22 Aug 2024 23:52:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورود افکار منفی ممنوع</title>
                <link>https://virgool.io/@sahelmonzavi99/%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%D9%86%D9%81%DB%8C-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D8%B9-irtzxz8gunmo</link>
                <description>امان از این ذهن درهم و شلوغامان از این همه پرسه زدن‌های بی مورد در کوچه هایذهنامان از این همه افکار منفی که بدون اجازه مانند گردبادی وارد مغز آدمی می شونددفتر را برداشتم و نوشتم از همه چیز.گذشته،حال و آینده ای نامعلوم.از روزهای بد و خوب گذشته که یادآوری هر دوی آنها،عذاب است.روزهای بد که بد است و روزهای خوب هم باز عذاب است چون فکر تمام شدنش حسرت دارد.افکار منفی مانند کرم به جان آدم می‌ افتند و از درون می خورند.چرا ؟چرا؟و باز هم چرا؟چرا آن اتفاق بد افتاد؟  چرا آن کار را انجام دادم؟کاش آن حرف را آن موقع نمی زدم.ورق را برمی دارم و می نویسم از ذهن شلوغ و درگیرم.باید بنویسم هرچه که به ذهنم می رسد،هرچه که درونم را به آشوب انداخته.می نویسم از ذهن پریشانم که مرا به جنگل انبوه و ترسناکی برده و رها کرده.احساس می کنم همه حیوانات وحشی به سمت من آمده اند.ولی در بین این هیاهو کافی است نفسی عمیق بکشم و در وسط جنگل دراز بکشم و چشمان خود را آرام ببندم.فکر کردن به افکار منفی باعث ماندگار شدن آنها می شوند اما زمانیکه به آنها فکر نکنید آرام آرام،کم رنگ می شوند و حالا زمان آن رسیده که افکار مثبت را جایگزین کنید.فکر کردن به افکار مثبت،باعث می شوند آرام آرام این افکار قویتر شوند و جایی برای افکار منفی باقی نماند.پس اگر تو هم گاهی اوقات اینگونه می شوی،قلم و کاغذ را بردار و از افکار درهمت بنویس آنقدر بنویس تا خالی شوی و سپس به افکار مثبت فکر کن فقط مثبت.اگر در چاه تاریک هم گیر افتاده باشی، نور امید باریکی هست مطمئن باش.یک تابلو برای ذهنت نصب کن (ورود افکار منفی ممنوع) و سعی کن تا جائیکه می شود به آن عمل کنی.سخته ولی نشدنی نیست.</description>
                <category>sahelmosavi</category>
                <author>sahelmosavi</author>
                <pubDate>Mon, 19 Aug 2024 10:47:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر در زمان</title>
                <link>https://virgool.io/@sahelmonzavi99/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-ir628agt0rj7</link>
                <description>گاهی اوقات پرنده خیالم ناخواسته پرواز می کشد به گذشته.به زمانی که رنگ دلخوشی هایم به رنگ صورتی  روسری مادرم بود و من در آغوشش با منگوله های آویزان از کناره هایش بازی می کردم و دلتنگی هایم که به اندازه بخار کتری بود که لحظه ای بعد با یک نوازش و گرفتن بیسکویت از پدرم وجود نداشت.به زمانی که با به صدا درآمدن زنگ مدرسه با کلی ذوق به خانه می آمدم و تکه ای کیک خانگی مادرم و یک لیوان شیر تمام خستگی را از تنم درمی آورد و شاید نسبت به کیک های امروز خیلی ساده درست شده بود، اما برای من خوش عطرترین و خوش طعم ترین کیکی بود که تا به امروز خوردم.روزهای جمعه،لحاف قرمز با ملحفه سفید و گلهای آبی ریز را بر رویم می انداختم ودر کنار بخاری با آرامش می خوابیدم آنقدر گرم و خوب بود که انگار نه انگار بیرون کلی برف روی زمین نشسته.آرام سرم را از گوشه لحاف بیرون می آوردم و یک نگاه به بخاری بالای سرم می انداختم و چشمم به قابلمه روی بخاری می افتاد.توی دلم خوشحال می شدم آخ جون بابا حلیم گرفته چقدر آن صبحانه لذت بخش بود. همه چیز یک جور دیگه بود.دلخوشی هایمان،آرزوهایمان،نگرانی هایمان و......انگار نگاهمان به زندگی جور دیگری بود.انگار چشمانمان طور دیگری دنیا را می دید.زیباتر،جذاب تر،چشم نوازتر و.....فکر می کردیم بزرگ شویم همه چیز زیباتر و بهتر می شود اما نشد.کاش هرچندوقتی می توانستیم در زمان سفر کنیم و شاید برای چندلحظه ای شاد باشیم.کاش می شد.اگر می شد،چه سفری می شد؟زیبا و آرام بخش و به یادماندنی همچون خوابی شیرین اما واقعی تر.کاش می شد.زندگی با آدمهایی که الان دیگر نیستند.از ته دل خندیدن با رفقای دبستان،شیطنت‌های بچگانه،بازی‌های کودکانه با خواهر و برادر و.....همینقدر زیبا و دوست داشتنی با کلی امید و آرزو کاش می شد.</description>
                <category>sahelmosavi</category>
                <author>sahelmosavi</author>
                <pubDate>Sun, 18 Aug 2024 08:03:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هزاران چرای بیهوده</title>
                <link>https://virgool.io/@sahelmonzavi99/%D9%87%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C%D9%87%D9%88%D8%AF%D9%87-fgpmxjkerekq</link>
                <description>چرا بعضی از افراد که چه عرض کنم اکثر افراد عادت دارند در مورد مسائل شخصی مردم اظهار نظر کنند درصورتیکه کاری از دستشان ساخته نیست.چرا فلانی،فلان رشته تحصیلی را انتخاب کرد که الان موفق نیست؟چرا با چنین فردی ازدواج کرد که الان خوشبخت نیست؟چرا این شغل را انتخاب کرد که الان حقوقش زیاد نیست؟چرا در چنین محله ای ساکن است که محیط خوبی ندارد؟و هزاران چرای بیهوده دیگر.....عقیده من اینست که وقتی کسی در چاهی افتاده و شما نمی توانید برای او کاری انجام دهید و نجاتش دهید،رهایش کنید‌ تا شاید کس دیگری یا حتی خودش بتواند راهی بیابد.دراین موقعیت گفتن جملاتی مثل:مگه من تذکر نداده بودم از آن مسیر نروی؟مگر حواست نبود؟چرا به حرف من گوش ندادی؟.....هیچ فایده ای ندارد و به مانند نمکی است که بر روی زخم او ریخته می شود چون مطمئن باشید که او خودش می داند که در چاه افتاده و اصلا از این وضع راضی نیست.پس اگر می توانید برای کسی، کاری انجام دهید که مشکلی حل شود که هیچ و دستتان هم درد نکند ولی اگر قادر نیستید از کنارش بگذرید و این چراهای بیجا را کنار بگذارید باور کنید با این سوالات به طرف مقابل نزدیک تر نمی شوید که هیچ فاصله را بیشتر هم می کنید و دیگر هیچگاه برای سبک شدن دلش هم که شده با شما صحبتی نمی کند.پس لطف کنید زمانی که کسی به شما اعتماد کرده و با شما از مشکلات زندگی صحبت می کند اگر نمی توانید گره از کارش باز کنید و راهکار مناسبی به او نشان دهید،حداقل شنونده خوبی باشید و بگویید:انشالله درست می شود.همین و بس.</description>
                <category>sahelmosavi</category>
                <author>sahelmosavi</author>
                <pubDate>Thu, 15 Aug 2024 23:47:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باز هم من و تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@sahelmonzavi99/%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-ufakbe4o5tmt</link>
                <description>باز هم من و تنهایی و سکوت شب.بازهم من و تنهایی و یک فنجان قهوه تلخ.باز هم من وتنهایی و دلتنگی های آخر شب و تلاطم امواج درهم دریای ذهن پریشان من.باز هم من و سیاهی شب و صدای واق واق سگهای ولگرد.باز هم من و تنهایی و پایان یک هفته شلوغ.باز هم من و تنهایی و تکرار لحظه های خوب و بد زندگی.باز هم من و تنهایی و این جعبه خاطرات که گشوده شده و یاد آور تمام دلخوشی های کودکی و آرزوهای بزرگ فراموش شده است.باز هم من و تنهایی و توهمات ذهنم و صدای مادرم که آرامش بخش ترین موسیقی در لحظه به لحظه زندگی ام بود و صدای پدرم که قویترین انگیزه برای ادامه زندگی و بهترین حربه برای مبارزه با مشکلات زندگی بود.صدای قهقهه ما بچه ها وسط حیاط و عطر کیک خانگی مادرم.صدای زنگ در قبل از عید نوروز و آمدن پدرم با جعبه های شکلات و شیرینی و ذوق کردن ما بچه ها و دعوا سر رنگ کردن تخم مرغهای رنگی روی سفره هفتسین و کلی خاطرات تکرار نشدنی دیگر که در دفتر خاطرات ذهنم حک شده و برای همیشه ماندگار است.باز هم من و تنهایی و زندگی که ادامه دارد و ما که باید ادامه دهیم حتی به تنهایی با یاد کسانی که روزی بازیگران داستان زندگی ما بودند و در خاطرات ما حک شده اند و ما این داستان را ادامه می دهیم با تمام فراز و نشیب هایش.... </description>
                <category>sahelmosavi</category>
                <author>sahelmosavi</author>
                <pubDate>Thu, 30 May 2024 22:32:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدای یخی</title>
                <link>https://virgool.io/@sahelmonzavi99/%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%DB%8C%D8%AE%DB%8C-nlqx2vmxlcvd</link>
                <description>هوا سرد بود.صدای زوزه باد از گوشه کلاه پشمی به گوش می رسید.پوست دستهایم کم کم به رنگ کاپشن قرمزم درمی‌آمد.حساب زمان از دستم در رفته بود نمی دانم چند ساعت بود که داشتم راه می رفتم.صدای شکستن یخها در زیر قدمهایم آرام آرام تبدیل به موسیقی آرام بخشی می شد که شاید اندکی از نگرانی و دلهره درونم بکاهد.لحظه به لحظه تپش قلبم بیشتر و بیشتر می شد.مشاهده مردمی که شاد بودند و برف بازی می کردند ولی من که کوه غم بودم وبغضی که با کوچکترین تلنگری می شکست،قلبم را بیشتر از هر زمانی بدرد می آورد.احساس می کردم قلبم آنقدر زخمی شده که با هر تپشی،مقدار زیادی خون به اطراف می پاشد.انگار زبانم یخ زده بود و به سقف دهانم چسبیده و قدرت کلامی خود را از دست داده بود.دلم می خواست فریاد بزنم اما انگار نمی توانستم. احساس می کردم کل بدنم مانند کوه یخی شده که با کوچکترین ضربه ای تکه تکه می شود.شبیه به مجسمه متحرکی شده بودم که فقط راه می رفت.دلم می خواست گریه کنم ولی انگار نمی توانستم.انگار در غدد اشکی چشمم، دیگر قطره اشکی نمانده بود.در این هنگام بود که صدای زنگ گوشی مرا به خود آورد.برادرم بود گفت آماده باش تا برای آوردن جسد بی جان مادرم به سردخانه برویم.و در آن لحظه،بالاخره بغض من شکست.</description>
                <category>sahelmosavi</category>
                <author>sahelmosavi</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jan 2024 11:05:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سفر اجباری</title>
                <link>https://virgool.io/@sahelmonzavi99/%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-obn53bod52oy</link>
                <description>زندگی،سفری کوتاه است.پروردگار این سفر را برای بندگانش درنظر گرفته و ویلایی را برای مدتی در اختیار ما قرار داده است.این ویلا،دارای پنجره های متعددی است.هر یک از این پنجره ها به سوی منظره ای باز می شوند.یکی به سمت بیابان،یکی به سمت دریا،یکی به سمت جنگل،یکی به سمت کوه.هرکسی بسته به طرز تفکرش پنجره ای را باز می کند و با همان دید به زندگی می نگرد.هر کسی با توجه به شرایط فعلی که دارد تصمیم می گیرد کدام راه را انتخاب کند.هر کدام از راه‌ها، هم زیبایی دارد و هم سختی راه  این دیگه به خودت بستگی داره که کدام راه را انتخاب کنی.از هر راهی که بری،گمان می بری اشتباه کردی و با خود می گویی کاش از راه دیگری رفته بودی. درصورتیکه در هر راهی،تلخی ها و شیرینی های خاصی وجود دارد و نهایت به همین ویلا ختم می شود و زمانش که برسد،این سفر با تمام خوشی ها و ناخوشی هایش به پایان خواهد رسید.پس لذت ببر از سفر اجباری که ناخواسته در آن هستی.حالا هرطوری که شده،سعی کن زیاد به خودت سخت نگیری و از کنار ناخوشی ها عبور کنی و از لحظه لحظه خوشی ها،نهایت استفاده را ببری.زیاد سخت نگیر می گذره.</description>
                <category>sahelmosavi</category>
                <author>sahelmosavi</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jan 2024 23:12:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاکسپاری خاطرات</title>
                <link>https://virgool.io/@sahelmonzavi99/%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-nb1ybnms50aj</link>
                <description>بیا یک مراسم خاکسپاری ویژه برگزار کنیم و بر عکس سایر مراسم ختم،شیرینی و گل بگیریم و یک کیک بزرگ مخصوص و روی کیک بنویسیم:گذشته،گذشته چه زشت و چه زیباجشن بگیریم و همه دوستانمان را دعوت کنیم شاد باشیم و سعی کنیم از لحظه لحظه زندگی لذت ببریم.در این خاکسپاری،یک وصیت نامه برجای مانده در صندوقچه کوچکی در کنج اتاق به این مضمون: عمارتی گرانبها که با سنگهای قیمتی(تجربیاتی که از اشتباهات،شکستها و ناکامی ها در زندگی)ساخته شده است می رسد به کسی که تصمیم گرفته باقی عمر خود را چه کوتاه و چه بلند با امید به فردایی بهتر زندگی کند و از لحظه لحظه زندگی خود نهايت بهره را ببرد.جشن رویایی و به یادماندنی در این خاکسپاری خاص می گیریم و به خودمان قول می دهیم که اگر هر لحظه ای از زندگی که نا امیدی به سراغمان آمد،به عمارتی که به ما به ارث رسیده برویم.چایی بریزیم و در کنار پنجره به دنیایی سرشار از مهربانی،عشق و.....همه زیباییها بنگریم.زندگی کنیم و از زندگی لذت ببریم.آرزو کنیم و تلاش کنیم برای رسیدن به آرزوهایمان در هر سنی که هستیم و سعی کنیم تمام جملات که نا امیدی را در ذهنمان زنده می کند،مثل (دیگه از من گذشته،دیر شده،نمی شه،کار من نیست و هزاران جمله دیگر)از مغزمان پاک کنیم.بیایید یک جشن خاکسپاری برای خاطرات بگیریم و از دقایق زندگی باقیمانده لذت ببریم.زندگی واقعی زندگی نیست که ما با ثروت زیاد و با خانه و ماشین و ....همه شرایط،شاد باشیم زندگی واقعی این است که ما شرایط فعلی خود را حتی خیلی بد،بپذیریم و تلاش کنیم  با امید به فردایی بهتر دقایق و لحظاتی خوش را برای خود و خانواده و دوستان رقم بزنیم.</description>
                <category>sahelmosavi</category>
                <author>sahelmosavi</author>
                <pubDate>Tue, 21 Nov 2023 11:06:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم باران می خواهد</title>
                <link>https://virgool.io/@sahelmonzavi99/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-q2bbncbeicwc</link>
                <description>دلم باران می خواهد یک باران تند که شلاقی ببارد و بزداید تمام ناپاکی های دنیا را.دلم باران می خواهد طراوت و تازگی،زیبایی،نشاط،سرزندگی و.....همه وهمه خلاصه می شود در قطرات ریز و درشت باران که از ابرهای تیره بر سطح زمین و بر سر هر جنبنده ای سرازیر می شود.دلم باران می خواهد تا شاید بزداید این گردی را که دیرزمانیست بر دل خسته ام نشسته است.دلم باران می خواهد پالتوی سبز خود را بر تن کنم و کلاهش را بر سر گذارم و به سمت پارک نزدیک خانه قدم بردارم.دیدن گلهای رز سفید و صورتی که قطرات باران گلبرگهای نازکشان را می شوید و زیباتر از همیشه نمایان می شوند و تماشای درخشندگی چشم نواز درختان کاج که مرحمی می شود برای زخمهای پیاپی روزگار که بر تنم نشسته است.دیدن اردک های پارک که شادمان تر از هر روز،خود را در آب دریاچه که بر اثر باران بالا آمده،شستشو می دهند.دلم باران می خواهد شنیدن صدای قهقهه دختربچه ای در خیابان که دست در دست مادرش در هوای بارانی غرق در شادی است.دلم باران می خواهد دیدن چهره خندان پیرمرد نانوایی که خستگی خود را در زیر بارانی خود پنهان کرده.دلم باران می خواهد دیدن خوشحالی و شادی مردم کوچه و بازار که در حال رفت و آمد هستند. دلم باران می خواهد یک آسمان آبی و یک هوای تمیز که اکسیژن خالص را وارد ریه ها کند.پنجره را می بندم و به تختخواب می رم به امید اینکه فردا،صبحی بارانی و آسمانی تمیز و زیبا و روزی به یادماندنی باشد.</description>
                <category>sahelmosavi</category>
                <author>sahelmosavi</author>
                <pubDate>Sun, 19 Nov 2023 23:08:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>استفراغ روانی</title>
                <link>https://virgool.io/@sahelmonzavi99/%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%81%D8%B1%D8%A7%D8%BA-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-u1i78z608hun</link>
                <description>گاهی اوقات حالمان خوب نیست،دچار استرس و اضطراب هستیم ویا عصبی هستیم و یا دچار بحران های روانی شده ایم.در این مواقع،استفاده از تکنیک استفراغ روانی به ما کمک زیادی خواهد کرد.یک گوشه کاملا خلوت پیدا کنید که موبایل،کامپیوتر حتی تلویزیون هم در آنجا نباشد.یک قلم و کاغذ بردارید چشمانتان را ببندید چند نفس عمیق بکشید وسعی کنید هرآنچه از ذهنتان می گذرد،مرور کنید.حالا چشمان خود را باز کنید و هرآنچه به ذهنتان می رسد،بنویسید.ممکن است جملات شما ناتمام بماند و یا بددهنی کنید ویا هرچیز دیگری اشکالی ندارد.استرس و خشم خود راروی کاغذ پیاده کنید.نوشته شما،یک نوشته ادبی و بی عیب و نقص نیست نباید هم باشد چون زاییده ذهن بهم ریخته شماست و نامش استفراغ ذهنی است.در این تکنیک شما مانند زمانی که مشکل گوارشی دارید و با استفراغ،هرچیزی در معده و دستگاه گوارش شماست تخلیه می شود،هرآنچه ذهن شما را به خود مشغول کرده و انباشت شده را باید روی کاغذ بریزید.هیچ نیازی نیست که شما در مورد مطالبی که می نویسید،منطقی فکر کنید.کار شما فقط تخلیه کردن چیزی است که از ذهنتان می گذرد.فقی و فقط باید تمرکز کنید و هر کلمه ای که از ذهنتان می گذرد،بنویسید.کلمات را درهم بنویسید و هیچ مطلبی را سانسور نکنید و این تکنیک را یک هفته متوالی تکرار کنید و این کار را قبل از خواب شبانه و یا صبح بعد از بیدارشدن انجام دهید.نترسید و همه احساسات خود را بروز دهید مانند:خشم،ضربه زدن به اشیاء یا جیغ زدن و......ذهنتان را کاملا خالی کنید.شما در هر زمان و موقعیتی که افکار وسواسی به سراغتان می آید،می توانید یک گوشه دنج پیدا کنید و این تکنیک را بکار ببرید و سعی کنید نوشتن شما ادامه دار باشد و بین روزهای استفاده از این تکنیک وفقه نیفتد.این تکنیک به شما کمک می کند تا تمام افکار مارپیچ را که شما را در مه فرو برده است،متمرکز و سازماندهی مجدد کنید و تصویری از مسئله واقعی در ذهنتان ظهور کند.زمانیکه شما قلم در دست می گیرید و می نویسید،می توانید  افکار را از سر خود خارج کنید و با محصول دوگانه ذهنتان که گاهی مثبت است و گاهی منفی آشنا شوید.نوشتن افکار در مورد یک مسئله راهی برای رسیدن به احساساتمان است.همه ما در هر زمانی افکار زیادی داریم.آنها را با نوشتن روی کاغذ بیرون بریزید. </description>
                <category>sahelmosavi</category>
                <author>sahelmosavi</author>
                <pubDate>Sun, 10 Sep 2023 19:27:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ز+ن+د+گ+ی</title>
                <link>https://virgool.io/@sahelmonzavi99/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-nanb2yppqftj</link>
                <description>همه چیز به تو بستگی دارد.فقط و فقط خود خودت.به طرز نگاهت به زندگی ،به اینکه زندگی را چطوری معنی کنی و چطور  از این جاده گذر کنی.زندگی(ز+ن+د+گ+ی)نگاه اول : ز(زدن قلب یعنی ضربان)+ن(نادر و کمیاب)+د(درخشنده)+گ(گران بها)+ی(یاقوت)اگر زندگی را اینطوری و با این حروف معنی کنی،رنگ و بوی دیگری پیدا می کند و با امید به فردایی بهتر پا در این جاده پر پیچ و خم می گذاری.اگر با امید به طلوع صبحی دیگر پا در این جاده بگذاری،این جاده زیباتر از همیشه خواهد بود سفری دل انگیز و زندگی که هر روزش زیباتر از روز پیش است.نگاه دوم : ز(زندان)+ن(نادم و پشیمان)ود(درمانده)+گ(گریزان)+ی(یون منفی)اگر زندگی را با این حروف معنی کنی،یعنی زندگی را برای خودت به جهنم تبدیل کردی و در این جاده،فقط سختی های راه را می بینی،گردنه ها،مرداب ها و.... نه زیبایی‌هایش را.پس فقط به تو بستگی دارد باور کن فقط و فقط خود خودت.پس سعی کن حالا که ناخواسته قدم در این جاده گذاشته ای،بجای اینکه خودت را در مرداب مشکلات غرق کنی با درایت و امید به فرداهایی بهتر به آرامی از کنارش عبور کنی و در ساحل آرامش با خوشی از سفرت لذت ببری.دیگر خود دانی می توانی تاریکی شب را به امید طلوع خورشید و یک فرصت جدید،از سر بگذرانی و از لحظه لحظه زندگی لذت ببری و یا.......خود دانی.</description>
                <category>sahelmosavi</category>
                <author>sahelmosavi</author>
                <pubDate>Fri, 08 Sep 2023 00:01:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیا کودکانه زندگی کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@sahelmonzavi99/%D8%A8%DB%8C%D8%A7-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-tllyogcuaglm</link>
                <description>گاهی اوقات،دلم یک خنده از ته دل می خواد مثل روزهای کودکی همانقدر کودکانه،ساده و دلنشين.بعضی اوقات،دلم می خواد مانند کودکان فریاد بزنم بالا و پایین بپرم.اصلا چرا بده؟چرا کودکانه زیستن بده؟از صبح تا شب هفت روز هفته فقط به فکر کرایه خونه و بدهی و هزار بدبختی دیگه ایم و به تنها چیزی که فکر نمی کنیم آرامشه.بیایین قسمتی از زندگی را هم به شادی اختصاص بدیم.قسمتی از زندگی را کودکانه زندگی کنیم.خودمون را از این روزمرگی زندگی نجات بدیم و برای دقایقی هم که شده از ته دل بخندیم.برای شاد بودن،چیزی که زیاده بهونه است اگر بخواهیم.چندسال پیش،سرکار با یکی از همکارهام بحثم شده بود و خیلی عصبی بودم و با همین عصبانیت رفتم مترو و سوار قطار شدم.واگن کناری، واگن آقایون بود که در ایستگاه امام خمینی،همه آقایون مثل سیل ریختن وارد قطار شدند و در آن بین صدای یک آهنگ خیلی شاد قدیمی اونهم با صدای خیلی بلند شنیده می شد.زمانیکه عده ای از آقایون وارد قطار شدند،پیرمردی حول و حوش شصت و شش یا هفت دیده شد که با یک اسپیکر در دستش رو به ما می رقصید.فکر می کنید واکنش مردم و اولیش هم خود من چه بود؟اولین کسی که حکم به دیوانگی پیرمرد داد، من بودم چون اونروز اعصابم هم خرد بود.همه گفتن یارو دیوانه است چرا؟چون شاد بود همین.بعد از مدتی،پسر جوانی بلند شد تا پیرمرد نشست و اسپیکر را خاموش کرد.او با صدای بلند شروع به صحبت کرد.گفت:من دیوانه نیستم بازنشسته ام امروز اومدم مترو تا مردم را شاد کنم.مردم ما خیلی غمگینند دوست داشتم یک روز هم که شده اونها را شاد کنم.اونروز گذشت و من وقتی به اون ماجرا فکر می کنم می بینم حق با اون پیرمرد بود.ما اینقدر در مشکلات زندگی غرق شدیم که شاد بودن را دیوانگی می نامیم.انگار هممون یک جورایی افسردگی داریم.همه عصبی ایم و دلمون می خواد به آسمون و زمین بپریم.چرا آخه؟این زندگی زودگذر و کوتاهه خیلی زودتر از اینکه بفهمیم تموم می شه پس گاهی اوقات بی خیالی و شادی هم خوبه.بزرگ بودن همیشه خوب نیست هرچند آرزوی همه ما در کودکی بوده ولی بیایید گاهی بچگی کنیم باور کنید خوش می گذره و باعث می شه برای لحظاتی،مشکلات را از یاد ببریم.البته سخته چون عادت نداریم برای خود من هم که دارم این حرفها را می زنم، سخته ولی شدنیه.باور کنید اگر عادت کنیم به گاهی شاد بودن،خیلی از مشکلات هم شاید سریعتر و راحت تر بتوانیم حل کنیم و زندگی آرام تری را داشته باشیم.پس بیایید گاهی اوقات بزرگ شدن را از یاد ببریم و کودکانه زندگی کنیم و برای دقایقی هم که شده تمام نگرانیها و استرسها را از خود دور کنیم و آرامش را به زندگی بياوريم.</description>
                <category>sahelmosavi</category>
                <author>sahelmosavi</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jul 2023 16:01:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پول(کلمه دوست داشتنی)</title>
                <link>https://virgool.io/@sahelmonzavi99/%D9%BE%D9%88%D9%84%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%86%DB%8C-zgyrbrl7cgvy</link>
                <description>پول،پول و باز هم پول.این کلمه دوست داشتنی که همه انسانها برای بدست آوردنش درتلاشند. هرچه بیشتر بهتر.طرف نه قیافه داره،نه هیکل داره،نه سواد داره ولی پول داره و چون پول داره،همه این موارد رو هم می تونه داشته باشه و در نتیجه بهترین زندگی رو داره.پول خیلی خوبه چون خیلی از مشکلات رو حل می کند و تو رو به آرزوهات می رسونه ولی به نظر من زیادیش هم خوب نیست.شاید خیلی از مشکلات رو حل کنه ولی یکسری مشکلات جدید رو هم اضافه می کنه.پول باعث می شه آدمها از هم فاصله بگیرند و روز به روز دورتر بشن برای مثال همین عموی خودم وقتی بچه بودم،خیلی رفت و آمد داشتیم و رابطه من و دخترعمو هام خیلی خوب بود تا زمانیکه وضع مالی عمویم خوب شد و در سعادت آباد خونه خرید.زمانیکه مادر و پدرم زنده بودند به احترام اونها به خونه عمویم می رفتم ولی الان پنج ساله که نمی رم و هر دفعه یک بهونه ای میارم چون احساس می کنم با رفتن به خونه اونها حال دلم خوب که نمی شه هیچ بدتر هم می شه.احساس می کنم اونها با یک زبان دیگه صحبت می کنند و حرف همدیگر رو نمی فهمیم.واقعیت هم همینه چون اونها دغدغه هاشون با من خیلی فرق می کنه.خواسته ها و آرزوهای من،برای اونها مسخره و خنده داره.اونها از سفرهای خارجی شون صحبت می کنند و من که تمام فکرم درگیر بدهی و کرایه خونه و....است، حرفی برای گفتن ندارم.بنابراین رابطه ام رو با عمویم در حد تماس محدود کردم و اینطوری خودم هم آرامش بیشتری دارم و آرزو دارم به همه رویاهام برسم حتی اگه از دید خیلی ها مسخره به نظر بیاد و برای بدست آوردن پول تلاش می کنم ولی از پول زیادی خوشم نمیاد چون می ترسم شخصیتم رو عوض کنه و این موضوع باعث محدود شدن روابط خیلی از وابستگان با من بشه و این فاجعه بزرگیه بزرگتر از فقر و بی پولی.</description>
                <category>sahelmosavi</category>
                <author>sahelmosavi</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jul 2023 11:32:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرام و آهسته بیا</title>
                <link>https://virgool.io/@sahelmonzavi99/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%D9%88-%D8%A2%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%A7-tgqwktkpsfzu</link>
                <description>آرام و آهسته بیا ؛از جاده مهربانی با یک سبد گل عاطفه که از باغچه مهر چیدی بیا.آرام و آهسته بیا ؛از دریاچه غم عبور کن و با گلدانی پراز شادی بیا.آرام و آهسته بیا ؛از کوه‌های دلتنگی گذر کن و با کوزه ای پر از عشق و دوستی بیا.آرام و آهسته بیا ؛از پس ابرهای تاریک با نور صفا و صداقت بیا و همه جا را چون روز روشن کن.آرام و آهسته بیا ؛سوار بر اسب امید با کوله باری از محبت بیا.آرام و آهسته بیا ؛از جنگل سیاه خفتگان زندگی گذر کن و با چمدانی پر از گلهای بهاری و آرزوهای قشنگ بیا.آرام و آهسته بیا ؛بیا که زندگی با آمدنت،معنای جدیدی پیدا کند.آرام و آهسته بیا ؛افراد حسود چشم دیدن خوشی مرا ندارند.آرام و آهسته بیا ؛بیا و حال دلم را خوب کن دیرزمانی است که چشم به راه آمدنت بودم.آرام و آهسته بیا ؛این خانه آنقدر انتظارت را کشیده که دیگر نیازی نیست در را بکوبی خودش برای ورود تو،باز می شود.آرام و آهسته بیا ؛برایت نانی به یاد روزهای عاشقی پختم با همان عطر و طعم و چایی با عطر گلهای محمدی باغچه ای که تو در کنار آن می نشستی.آرام و آهسته بیا ؛بیا تا مانند روزهای گذشته،لحظه ها و دقیقه ها معنی پیدا کنند و آنقدر پر از عاشقی شوند که متوجه گذرشان نشویم.تا توان در بدن دارم،بیا تا تمام وجودم را تقدیمت کنم.بیا که رویاها و آرزوهای من در کنار تو به حقیقت بپیوندند و تو مهمترین و تنها دلیل من برای زندگی باشی.</description>
                <category>sahelmosavi</category>
                <author>sahelmosavi</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jul 2023 15:51:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناصرالدین شاه،شاه خوش خوراک ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@sahelmonzavi99/%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1%D8%A7%D9%84%D8%AF%DB%8C%D9%86-%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%B4-%D8%AE%D9%88%D8%B1%D8%A7%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-xmy5vx8to2tv</link>
                <description>مصرف برنج در زمان قاجار بیشتر به اعیان و اشراف اختصاص داشت و مردم فقیر فقط در شبهایی که جشن یا عید بود،برنج مصرف می کردند.با توجه به فرهنگ و فضای مردسالارانه دوره قاجار در غذافروشی ها هیچ جایی برای بانوان درنظر گرفته نمی شد.به همین دلیل خانمها نمی توانستند در چلوکبابی ها حضور داشته باشند و یا غذایی برای بیرون بر بگیرند.زن ها فقط زمانی می توانستند چلوکباب بخورند که مرد خانه آن را در ظرفی خریده و به خانه ببرد.ناصرالدین شاه،شکمو و خوش خوراک بود و اهمیت به آشپزخانه و متداول شدن رسم آشپزی در تهران از زمان همین پادشاه رسم شد.خوش خوراکی و علاقه ناصرالدین شاه قاجار به امتحان غذای جدید،انگیزه خوبی برای دولتمردان درباری و حتی مردم عادی شد.درباریان به تکاپوی تهیه یک غذای جدید افتادند که به مذاق شاه خوشایند باشد وهرکسی غذای جدیدی به شاه معرفی می کرد،پاداشی هم دریافت می نمود.حاج میرزا قاسم خان والی(والی شهر رشت)،میرزاقاسمی را به شاه معرفی کرد.غذایی با اصالت روسی که حاصل سفرش به روسیه بود و او طرز طبخ آن را نیز از آنجا یاد گرفته بود.به همین روند ادامه داشت تا هرکدام از درباریان که در خارج از ایران غذایی را می خوردند،شیوه طبخ آنرا به شاه تقدیم می کردند و همین موضوع باعث شد تا کم کم مردم کوچه و بازار هم با غذای فرنگی آشنا شوند.برخلاف تصور عوام، مردم برای تفریح در کوچه و بازار یا غذاخوری ها غذا نمی خوردند بلکه برایشان مقرون به صرفه نبود تا در خانه غذا بخورند.ژان شاردن جهانگرد فرانسوی در کتاب خود می نویسد:مردمی از اصفهان که تمکن مالی چندانی نداشتند معمولا غذایشان را در بیرون از خانه می خوردند.در تهران هم،چون برای مردم تهیه هیزم مقرون به صرفه نبود و غذای بازاری ارزان تر بود هرچند غیربهداشتی بود اغلب مردم غذایشان را بیرون از خانه می خوردند.غذای مورد علاقه ناصرالدین شاه،فسنجان بود که غذای اعیانی و شاهانه به حساب می آمد و بیشتر بر سفره درباریان و خانواده های متمول،این غذا جای داشت و در آن زمان به فسنجان،فسوجن می گفتند.این غذادوستی ناصرالدین شاه،بهانه ای شد تا آشپزی و حرفه آن درمیان مردم تهران مورد توجه قرار بگیرد.</description>
                <category>sahelmosavi</category>
                <author>sahelmosavi</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jul 2023 09:43:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نبرد پلوزیوم</title>
                <link>https://virgool.io/@sahelmonzavi99/%D9%86%D8%A8%D8%B1%D8%AF-%D9%BE%D9%84%D9%88%D8%B2%DB%8C%D9%88%D9%85-zzsmrvesukuu</link>
                <description>نبرد پلوزیوم،اولین نبرد مهم و بزرگ بین دو تمدن باشکوه ایران باستان و مصر به شمار می رود.(این جنگ در منطقه ای به نام پلوزیوم رخ داده است.)پیروز قطعی این میدان،لشکر هخامنشيان بودند و توانستند بر لشکر مصر پیروز شوند و بر مصر باستان مسلط شوند.نکته جالب،استفاده لشکر ایران از یک تاکتیک بسیار هوشمندانه البته در زمان خودش است.هرودوت مورخ یونانی،در مورد نبرد پلوزیوم بسیار سخن گفته و همه جزئیات را بیان کرده است که من در اینجا،خلاصه ای کوتاه از آنرا می نویسم.کمبوجیه دوم که در برخی از کتب با نام کامبیز هم شناخته می شود پسر کوروش و کاساندان یکی از پادشاهان سلسله هخامنشی است و دوره پادشاهی او ۵۲۲ تا ۵۳۰ پیش از میلاد بوده است بر سرزمین پارس حکومت می کرد.نبرد پلازیوم در سال ۵۲۵ پیش از میلاد یعنی در دوران کمبوجیه دوم رخ داد.مصر باستان بسیار قوی و قدرتمند بود و به این سادگی تسلیم نمی شد.هرودوت بیان کرده که شمار بسیاری ازافراد هر دو سپاه کشته شدند و جنازه آنها تمام میدان جنگ را پر کرده بود.کمبوجیه در جنگ از تاکتیک هوشمندانه ایستاده کرد که باعث پیروزی قاطع و سریع بر لشکر مصر شد.گربه،در فرهنگ مصری نمادی از یکی از خدایان باستان بود که صورت گربه و بدن یک زن را دارد. مجسمه ها،تندیس ها ونقاشی های دیواری متعددی از گربه در مصر باستان وجود داشته که هم اکنون در موزه ها نگهداری می شوند.مصریان باستان معتقد بودند که آسیب رساندن به گربه،گناهی نابخشودنی و بزرگ است.کمبوجیه از این مطلب آگاه بود و می دانست که گربه در فرهنگ مصری،بسیار مقدس و با ارزش است م مصریها به هیچ وجه حتی در جنگ به این حیوان،آسیبی نمی زنند.بنابراین به لشکریانش دستور داد تا گربه هایی را با خود حمل کنند و همین طور روی سپر و پرچم هایشان تصویر گربه را نقاشی کنند.لشکر مصر که تیراندازان ماهری داشت،با مشاهده گربه های زنده و تصاویر آن ها به هیچ وجه قادر به حمله و تیراندازی نبودند تا مبادا صدمه ای به گربه ها برسد.به این ترتیب کمبوجیه در نبرد پلوزیوم توانست لشکر قدرتمند مصر را شکست دهد.سپاه هخامنشيان پیروز میدان شد و مصر ضمیمه امپراطوری هخامنشيان گردید.</description>
                <category>sahelmosavi</category>
                <author>sahelmosavi</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 16:04:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق هم عشق های قدیمی</title>
                <link>https://virgool.io/@sahelmonzavi99/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%87%D9%85-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85%DB%8C-ynubbwa5fsaf</link>
                <description>از جوانی اش می گفت از روزهای عاشقی اش از روزهای با او بودن.از آشنایی اش می گفت از مهربانی‌ و گذشت و خوبی های وصف ناپذیر همسرش.حاج حسین را می گویم.پیرمردی که در محل ما یک سوپر کوچک دارد.پیرمردی است که از همصحبتی با او خسته نمی شوی و یک جورایی حال دلت خوب می شود.از جوانی اش تعریف می کرد.از روزیکه پدر و مادرش به او گفتند:یک دختر از بین فامیلهای مادرش بدون اطلاع او، برایش به عنوان همسر برگزیدند.می گفت:بالاجبار و بدون اینکه او را دیده باشم، پذیرفتم.نامش فاطمه بود.یک روز در روستایمان،پدرم او را به من نشان داد و گفت: این دختر،زن آینده و مادر بچه های توست.من که از حرفهای حاج حسین،مات و مبهوت مانده بودم،پرسیدم شما هم قبول کردین؟لبخندی زد و گفت:عجله نکن. گوش بده.ادامه داد آره داشتم می گفتم.اونروز،من هیچی به پدرم نگفتم و گذشت. چند روز بعد جشن عروسی فامیلهای دور مادرم در روستا برپا بود،همه حضور داشتند.پدرم مرا صدا زد و فاطمه را که در کنارش ایستاده بود به من معرفی کرد.فاطمه به من سلام کردو من هم جواب دادم و رفتم به گوشه ای از حیاط  که عروسی در آنجا برپا شده بود.یک ساعت گذشت که دیدم فاطمه با یک سینی که پراز شربت و شیرینی و میوه بود،کنارم ایستاده من که دست وپا رو گم کرده بودم پرسیدم: برای منه؟فاطمه سرش را تکان داد سینی را از دستش گرفتم و تشکر کردم و گوشه ای نشستم هم به رقصهای محلی نگاه می کردم و هم فکر می کردم.دختر خوبی بود ولی انگار دلم نپسندیده بود.خلاصه،شب پدرم خیلی از او تعریف کرد ولی من گوش نمی دادم و الکی بله می گفتم تا پدرم پرسید:تو چی؟هول شدم گفتم:من چی؟پرسید:تو هم پسندیدی؟مونده بودم چی بگم؟شب بخیر گفتم و رفتم بخوابم.یک هفته بعد،روز نیمه شعبان بود و همه روستا جشن گرفته بودند.همه جا شربت و شیرینی پخش می کردند.مادر و پدر و خواهر و برادرهام همه رفته بودند مسجد برای جشن نیمه شعبان من هم می خواستم لباس بپوشم و برم که صدای در خونه رو شنیدم.رفتم در رو باز کردم.دیدم فاطمه به همراه یک دختر دیگه پشت در هستند و یک ظرف شیرینی دست فاطمه است.فاطمه گفت:مادرم پخته نذر داشت من هم برای شما آوردم و دوستش گلی رو به من معرفی کرد و گفت:این آقا نامزد منه گلی هم که دختر خجالتی یه نظر می رسید،سرش رو پایین انداخت و سلام کرد و رفتند.حاج حسین به اینجا که رسید،آهی کشید و گفت:عاشقی بد دردیه من یک دل نه صد دل عاشق گلی شدم دختری زیبا،خجالتی،مظلوم و......فقط مونده بودم چطوری به پدرم بگم ولی خدا رو شکر خودش متوجه شده بود که من هیچ علاقه ای به فاطمه ندارم.چند شب بعد من رو صدا زد و پرسید:نگفتی بالاخره چکار کنیم؟من با خجالت گفتم:ببخشید  راستش دختر خوبیه ولی باز هم ببخشید من یک دختری رو دیدم می شه بپرسید کیه؟پدرم لبخندی زد و گفت:ای شیطون چرا تا حالا نگفتی؟ما اگر می دونستیم این پیشنهاد رو نمی دادیم.خلاصه،سرت رو بدرد نیارم همه چی به خوبی پیش رفت و گلی خانم،زن رسمی من شد که من اسمش رو سوگلی گذاشتم فقط دوستی فاطمه با گلی بهم خورد.سوگلی من،فرشته بود که چهل سال با من زندگی کرد و چند سال پیش،مریض شد و من رو با کوله باری از خاطره های خوش تنها گذاشت.من فقط گوش می دادم.حاج حسین یک آه کشید و گفت :زندگی سخت است ولی اگه واقعا یکی رو دوست داشته باشی همیشه در کنارت حسش می کنی حتی اگر نباشه.عاشق شدن راحته ولی پایبند بودن سخته.اگه عاشق شدی،مردونه عاشق شو و حفظش کن تا آخر عمرت چه باشه و چه نباشه.از حرفهای حاج حسین فقط یک جمله به ذهنم رسیدعشق هم عشق های قدیمی.</description>
                <category>sahelmosavi</category>
                <author>sahelmosavi</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jul 2023 20:27:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلم تنگ است</title>
                <link>https://virgool.io/@sahelmonzavi99/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-vntql4ohoiyb</link>
                <description>دلم تنگ است.تنگ یک نگاه مادرم،چند ثانیه در آغوش گرمش بودن و شنیدن یک جمله محبت آمیز از او که: نگران نباش عزیزم همه چیز درست می شه.صبح از خواب برخیزم و عطر چای از آشپزخانه به مشامم برسد.آرام سرم را حرکت دهم و از گوشه آشپزخانه،او را ببینم که در حال آماده کردن صبحانه است.یک نفس راحت بکشم و بلند شوم،سلام به روی ماهش کنم و دست و رویم را بشویم.پدرم هم با یک نان سنگگ در دست بیاید و باهم صبحانه بخوریم.دلم تنگ است برای به ظاهر ساده ترین اتفاقات روزانه که الان برای من فقط خاطره اند و بس.شاید این چیزهای به ظاهر ساده قرار نبود هیچگاه تبدیل به خاطره شوند خودم هم فکرش را نمی کردم ولی الان برایم تبدیل به یک آرزو شده اند.چای و حتی بهترین صبحانه هیچگاه طعم صبحانه هایی که مادرم درست می کرد را نمی دهد.دلم تنگ است برای مهربانی های مادرم.دلم تنگ است برای فداکاری های پدرم.دلم تنگ است برای خوبی های بی مزد و منت پدر و مادرم که هر روز ادامه داشت و من هیچگاه متوجه نشدم ممکن است زمانی به پایان برسد و تبدیل به یک عکس در آلبوم قدیمی که روی آنرا خاک گرفته و یک خاطره در ذهن شود همین و بس.دلم تنگ است برای بوسه هایی که بر دستان مادرم می زدم و انرژی مثبتی که تا ساعتها و یا شاید روزها دریافت می شد.دلم تنگ است برای تمام لحظات و دقایقی که پدر و مادرم در کنارم بودند و من بی تفاوت روزها را سپری می کردم و باور نمی کردم که روزی دلتنگ آن لحظات شوم.دلم تنگ است.......</description>
                <category>sahelmosavi</category>
                <author>sahelmosavi</author>
                <pubDate>Mon, 03 Jul 2023 18:25:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>