<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های sahn</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sahn</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-08 02:22:40</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>sahn</title>
            <link>https://virgool.io/@sahn</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چرخی در میان راه</title>
                <link>https://virgool.io/@sahn/%DA%86%D8%B1%D8%AE%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7%D9%87-q0jfbgopwxvn</link>
                <description>دفتر مشق بچه گی ها رو از جلوی چشمش دور کرد و صداهای بیرون از اتاق رو دوباره به وجودش راه داد. صدای زنش رو که سفره رو پهن کرده بود و ازش می خواست برای خوردن شام بره اونجا. حبیب لقمه ها رو یکی بعد از دیگری می بلعید و به این فکر می کرد که فردا صبح زود دوباره باید سر از بالش برداره و پا توی کفشای کارگری ش بذاره و راهی کارخونه بشه. چیزی ته گلوش می ماسید ولی اونو به سرفه نمی نداخت. فقط مثل یک بغض کهنه که آرزوی ترکیدن داشت ولی نا نداشت بزرگتر و بزرگتر می شد، متورم مثل گنجهء پر و پیمون فراموشی های این عالم. لیوان آب رو تا ته سر کشید و بی اونکه حرفی بزنه رفت تا دستی به آب بزنه و آماده بشه برای یک دور خواب و فراموشی دیگه. این درست تکرار یک آه بود تکرار یک حسرت که هر شب قبل از شام خفتش رو می گرفت و اون راجع بهش با کسی روی حرف زدن نداشت. مگه می شه، چه ربطی داره، تو بچه بودی و چیزی تو سرت بود، یه چیزایی فکر کرده بودی ولی این همه چه ربطی به حالا داره. نه حرف بزنی پتک واقعیت می کوبه تو سرت، آخه تو دهنی خوردن از دیگران دردناکتر از خفه خون گرفتنه. کافیه فقط بگی که دوست داشتی چی بشی، بگو تو اون مغز ملولت چی می گذره تا همین نیمچه اعتباری رو هم که داری از دست بدی. دنیا برای تو این سهم رو بریده باید راضی باشی، یه کارگر، یه نون بَر، یک پدر و شوهر. زیاده خواهیه اگه پا از حریم سفره ت اونورتر بذاری. حبیب به اینجا که رسید دوباره آهی کشید و خودشو به خستگی و کوفتگی هاش سپرد و به خواب رفت. صبح مشت رحیم سر راه پا به پاش شد و تا سرویس با هم رفتن. رانندهء سرویس دیر کرده بود و اونها از لابلای بخارای نفسشون با هم بده بستون بی رمغی داشتن. حبیب نگاهی به سراپای مشت رحیم انداخت و با خودش فکر کرد: مشت حبیب، چند سال دیگه منم می شم مشت حبیب. حالش گرفته شد و برای رهایی سیگاری به لب زد و خواست روشن بکنه که مینی بوس از راه رسید. مشت رحیم رفت بالا و حبیب پشت سرش در رو بست. دوباره ته مینی بوس برای نیم چرت های آخر، ولی این بار جای اون پُر بود. کسی که همیشه جلو می نشست جای اونو گرفته بود و جای خودش رو داده بود به زنی که از درد به خودش می پیچید بی اونکه ناله و آهش تمام فضا رو پر کرده باشه. پا به ماه باشی و شوهرت راننده سرویس، معلومه که خوش شانسه اون بچه اگه همینجا وسط مینی بوس به دنیا نیاد. حبیب به یاد بچگی هاش افتاد وقتی که داداش کوچولوش تو راه بود و همسایه ها نصف خونه رو قرق کرده بودن. با خودش فکر کرد: یادش به خیر داداشی نیومده کلی مهمون داشت، همه آشنا همه با صورتای ملتهب از شادی. و حالا این طفلی باید وسط ما غریبه های رنگ پریده و توی این دود و دم اونقدر صبر از خودش نشون بده تا مبادا آبروی مادرش رو ببره. چند تا از زنای کارخونه اومدن جلو و مردا به عقب رفتن. یکی شون چادرشو برداشت و وسط مینی بوس شد یک پردهء حائل. حبیب که حالا جای یکی از زنها نشسته بود با خودش فکر کرد: چه سوژهء جالبی حتما باید اونرو نوشت. بعد مدادش رو از تو جیب لباس کارش بیرون آورد و به پشت کاغذپاره ای که همراه داشت گذاشت. اولین کلمه رو که خواست بنویسه قلمش روی کاغذ خشک شد و نگاهش به روی چیزی افتاد که کنار کنج کاغذ نوشته بود: امروز بچه ها رو می برم خونهء مادرم، شاید شب اونجا موندم. نمی خواد بیای دنبالم برات حاضری درست می کنم از تو یخچال بردار. این اولین باری بود که زنش براش چیزی نوشته بود. حس عجیبی بهش دست داد و پاک فراموش کرد که می خواست چیزی بنویسه. کاغذ رو با مداد به جیبش برگردوند و سر به صندلی گذاشت و تو فکر فرو رفت. ولی ناگهان صدای گریهء یه نوزاد اونو به جایی که بود برگردوند. تعجب کرد از اینکه هیچ صدایی از مادر بچه بلند نشده بود. با خودش گفت: به این می گن نجابت، بچهء غیرتی بی آزار اومد تا نجابت مادرش حفظ بشه جلوی این همه مرد غریبه. مینی بوس ولی یک دفعه به بغل منحرف شد و متوقف. صدای راننده بود که یا ابالفضل یا ابالفضل می کرد. چادر رو از میون برداشتن و روی زن انداختن. مرد دوبامی تو سرش می کوبید و ذکر وامصیبتا می خوند. حبیب حالش خیلی گرفته شد. دیگه نتونست اونجا بمونه. با زور از پنجرهء تنگ بیرون زد و پای پیاده از مینی بوس دور شد. اشک دور چشمش حلقه زده بود و برای اولین بار احساس می کرد که بغضی رو که سالها در سینه داشت داره می فرسته هواخوری. مداد رو از جیبش بیرون آورد و به دو نیم کرد و به جوی آب سپرد. اشک می ریخت به پهنای صورت و هق می زد بی اونکه از کسی واهمه داشته باشه یا از بی آبرویی فرار بکنه. رفت خونه، کسی اونجا نبود. دفترچهء کودکی رو درآورد و بی اونکه بازش بکنه به آشپزخونه برد و زیرش یک کبریت کشید. روی سوخته هاش آب گرفت و بعد هم آبی به صورت زد. لباس های نوشو پوشید و با خودش گفت: مادرزن سلام دوباره بعد از این همه سال.سید علی حسینی نقوی25 آذر 1387 12:45 تا 14:08</description>
                <category>sahn</category>
                <author>sahn</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jul 2020 17:59:59 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هفتمین نمازِ آیات</title>
                <link>https://virgool.io/@sahn/%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%85%D8%A7%D8%B2%D9%90-%D8%A2%DB%8C%D8%A7%D8%AA-ozbcjtyheozo</link>
                <description>می گن شبی که به دنیا اومدم ماه گرفته بود، برای همین اسممو گذاشتن ماهرخ! نمازِ آیات رو بابابزرگ برام خونده بود! تو خونه ی ما رسم نبود که زن ها برای هم نماز قضا بخونن! برای طفل تازه بدنیا اومده؟!، &quot;جنسیت که باشه بلوغ هم هست، دیر و زود داره سوخت و سوز نداره!&quot; آقاجون در گوش یکی از پرستارا که هاج و واج مونده بود گفته بود! بعد از اون هم تا نُه ساله بشم یعنی واقعا به سن تکلیف برسم پنج بار دیگه هم نماز آیات واجب شده بود و سهم من هم به تقدیرِ روزگار بین مردای خونه تقسیم شده بود و اینجوری هیچ کس بی نصیب و ناراضی نمونده بود، البته در غیاب پدربزرگ که عمرشو داده بود به باغ! باغ خونمون پر بود از کلاغ، &quot;کلاغایی که نماز خوندن بلد نبودن و برای همین اینقدر معذب و مایه ی عذاب&quot;، آقاجون همیشه در گوشِ ما بچه ها می گفت! می گفت: &quot;هر کی که نماز نخونه مثل روح آب نکشیده ای می مونه که بعد از مرگ تو کوچه ها پرسه می زنه و همه جا رو نجس می کنه!&quot; ما اونموقعها سنی نداشتیم و شبا وقتی یادِ حرفای آقاجون می افتادیم ترس ورمون می داشت و جامونو خیس می کردیم! صدای داد و بیداد مادربزرگ که روز بعدش بلند می شد که: &quot;دخترا چه بی حیا شدن، شاشیدن تو رختخواب فقط مالِ پسره!&quot;، آقاجون از راه می رسید و می گفت: &quot;لعنت به روح سرگردان بی نماز! نماز که نبود، نجاست از در و دیوار خونه بالا می زنه!&quot; آدم تا وقتی دختربچه س این حرفا رو کمتر می فهمه، ولی هم چی که بزرگ شدی زودی حالیت می شه نجاست یعنی چی! اولین باری که رنگِ نجاست تو لباسِ زیرم عوض شده بود وحشت زده شده بودم و نمی دونستم که با کی باید راجع بهش حرف بزنم! جرات نمی کردم به بی بی چیزی بگم تا مبادا این بار صدایِ بی آبرویی تمام محله رو بگیره! ولی مگه می شد چیزی رو از اون پنهان کرد، هم چین که نگاه می کرد تو چشات، زبونت خود به خود باز می شد و اینگاری که همه چیزو گفتی و همه چیزو می دونه ازش معذرت خواهی می کردی! منم اونروز تا سر از لحاف بلند کردم دیدم که جلوی چشمام سبز شده و بی اختیار زدم زیر گریه و هر چی که بود رو براش گفتم! تعجب کردم چون این دفعه خبری از اون ترشرویی ها و سروصداهای همیشگی نبود! عوضش با مهربونی بُردنم به گرمابه و بعدم دیدم که بقچه هایی رو که با ظرافت و سلیقه ی تموم دوخته بودن آوردن و جلوی من بازش کردن! توش چیزای قشنگی بود که دادنش به من، یه چادرنماز، یه سجاده و چند تا چیز دیگه! تو تمام این مدت صدای آقاجون تو گوشم می پیچید که از نجاست و آدم بی نماز و روح های سرگردان برام می گفت! نمی تونستم هنوز خیلی چیزا رو بفهمم! از فردا پا به پای بزرگترا دُلا و راست شدم و به زبونی که بلد نبودم نماز خوندم! چند روز بعدش بود که زلزله اومد و شنیدیم که یه شهر زیر و رو شده و همه مُردن! در اون وقت بی بی اومد و گفت: &quot;دختر خوش شانس بودی که یک نماز آیات نصیبت شده، اونم به این زودی، پاشو بیا یادت بدم زیاد سخت نیست!&quot; بعدم با هم دُلا و راست شدیم و اونو با هم خوندیم و من همش فکر می کردم چقدر باید خوش شانس بوده باشم که چنین سعادتی نصیبِ خودم، خودِ خودم بشه که بعد از مرگِ یک شهر نمازِ آیاتشو خودم خونده باشم!سید علی حسینی نقوی27 مردادماه 1387 تهران 4:50 دقیقه تا 5:15 دقیقه ی بامداداصلاحات جزئی و علامت گذاری 28 مردادماه 1387 تهران 16:45 تا 16:58 دقیقه ی بعد از ظهر</description>
                <category>sahn</category>
                <author>sahn</author>
                <pubDate>Sat, 25 Jul 2020 17:25:33 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مَرثیه ی داس و عشق - اِرثیه ی داس و عشق</title>
                <link>https://virgool.io/@sahn/%D9%85%D9%8E%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3-%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A7%D9%90%D8%B1%D8%AB%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B3-%D9%88-%D8%B9%D8%B4%D9%82-onumcxefu9rt</link>
                <description>بی تو، کژتاب شبی «تار» از آن کومه گذشتمهمه تن خشم شدم «تیره» به دنبال تو گشتمطوق تطهیر تو سرریز شد از طاق وجودمشدم آن قاتل بیگانه که بودم!در سیه چاله جانم بُن جان تو خروشیدداغ صد فاصله چرخیددرد صد فاصله پیچیدیادم آید که شبی با هم از آن کومه گذشتیمدر گشودیم و در آن خلوت ناراسته گشتیمساعتی بر لب آن جوی نشستیمتو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهتمن همه محو و «هراسان» نگاهتآسمان خواب و «شر» آرامتخت نارام و «جوان» رامتوشه راه فرو ریخته در خوابشانه ها سُست پناهنده به زهرآبشب و صحرا و گل و سنگهمه ترسیده ز آفاق «دلی سنگ»یادم آید، به تو گفتم:ازین «درد» حذر کن!لحظه ای چند بر این خواب نظر کنخواب، بازیچه دست دو جهان استتو که امروز نجاتت به فراری گذران استباش فردا، که سرت زیر سُمان استتا فراموش کنی، چندی ازین «زَهر» حذر کن!با تو گفتم:حذر از «زَهر»،ندانی؟!حذر از «پیش» او،هرگز نتوانی؟!شب آخر که «دلی سنگ» به بالین تو «سَر» زدهمچو کفتار به سر «جان» تو جستمتو «پدر» بانگ زدی، من نشنیدم، نشکستمو تو گفتی که: تو جلادی و من آهوی دشتمتا ز داس تو گریزم، همه جا گشتم و گشتمحذر از «عشق» ندانمحذر از «شهر» وجودش نتوانم، نتوانم …!«اشکی» از شانه فرو ریختمرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت!اشک در چشم تو لرزیدداس بر عشق تو شوریدیادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدمپای در دامن «افسوس» کشیدمنرهیدم، نگذشتمرفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر همنگرفتم دگر از آن «گُلِ پژمرده» اثر همنکنم دیگر از آن کومه گذر هم!بی تو اما «شب آخر»، به چه حالی من از آن کومه گذشتمسید علی حسینی نقویبداهه پردازی و ترکیب در قالب شعر زنده یاد «فریدون مشیری» - دیرشامگاه 29اُم و عصر 30اُم خرداد 99</description>
                <category>sahn</category>
                <author>sahn</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jun 2020 18:32:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسم به مگس</title>
                <link>https://virgool.io/@sahn/%D9%82%D8%B3%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%85%DA%AF%D8%B3-kqy9wwmpqnz1</link>
                <description>دیشب می خواستم بخوابم و نشد. نمی گذاشت بخوابم و دلم پر شد از اندیشه های رنگارنگ و چه خطوطی که پشت هم صف نکشیدند تا به رشته تحریر درآیند، ولی افسوس زمان و مکان و شرایط فرصت نوشتن را هم از من ربود. حال آنچه که از پی می آید «ته مانده»ای از آن خطوط صف کشیده دیشب است و شاید چیزهای فراوان دیگری که هم اینک به آن افزوده می شود.مگس موجود عجیبی ست. شاید چیزی که ما را به مگس پیوند می زند «عجز»ی ست که از رویارویی با آن نصیبمان می شود. به جز آن شاید کمتر نقطه مشترکی بین ما و او باشد، خصوصا وقتی در صفحه ی بالایی وجودمان کسی در جایی با سرخوشی بلاهت گونه ای حک کرده باشد «اشرفِ مخلوقات».مگس ها موجودات مصممی هستند و کمتر پیش می آید که مسیر خلقت بتواند آن ها را از راهی که در پیش گرفته اند منحرف سازد. این را می توان به طور کلی درباره «نوع مگس» صادق دانست. به طور نمونه، اصلا فرقی نمی کند که در چه لباس و چه مقام و چه منصب و چه کسوتی باشند؛ مخصوصا زمانی که قصد فرود بر جایی را دارند که ما همیشه آرزو می کنیم که ایکاش در آنجا فرود نیایند. آن ها هیچ نیاز به باز و بسته کردن کمربند یا استفاده از صندلی نجات یا جلیقه یا هرچیز اضافی دیگری ندارند. آن ها دقیقا «تالاپ» و با سَری آکنده از «شوق» درست بر رویَ «ش» یا وسطَ «ش» می نشینند و شروع به تناول می نمایند. اگر کسی بگوید که «آن چیز» که بر آن نشسته ای «عین نجاست» است، او کَکَش هم نمی گزد، چون اصلا فهم او از «فیزیک» و «شیمی» به قدری پیشرفته است که ما حتی شاید تا «یک روز مانده به قیامت» هم به آن حد از «درک و فهم علمی» نرسیم.مگس ها موجودات فوق العاده پیشرفته و در عین حال متواضع و بی تعارفی هستند. گاهی حیرت می کنم که این موجود با آن که از عظیم ترین و قوی ترین موتورهای خلقت برخوردار است، می آید و با فروتنی تمام بر روی زمین می نشیند و راه می رود. جوری راه می رود که خیال می کنی «ساتورنَن» است و اصلا نمی تواند به چیزی جز «راه رفتن» بیاندیشد. در عین حال، با آن که بینایی او به طور اعجاب انگیزی مسلح به ابعادی ست که ما در خواب هم نمی توانیم ببینیم، اصلا دچار «خلسه عرفانی» نمی شود و هرگز «دود و دَم» راه نمی اندازد. تا به حال کسی ندیده که برای جمعی از «بچه مگس ها» بخواهد سخنرانی بکند یا مثلا «راه های رسیدن به یک فرود موفقیت آمیز» را آموزش بدهد. انگار نه انگار که دست خلقت چنین ظرائف بی بدیلی را در وجودش به ودیعه نهاده است؛ هرگز کسی ندیده است که «تاج» بر سر گذارد، «برج عاج» سازد یا احیانا در مقابل خورشید به آن عظمت بخواهد «عینک رِیبَن» بزند یا لباسی شبیه لباس مارادونا و یا پِلِه بر تن کند.در این لحظه به ذهنم آمد که حتی «کرونا» هم دستش به «چیزهای» او نمی رسد، چه رسد به «اشرفِ مخلوقات». ما واقعا، در تفکر نهادینه شده ی «نژادی» که داریم شاید «زنبور» را بیش تر دوست داریم. ما زنبور را به دلایل متعددی مورد تَفَقُد قرار می دهیم.اول از همه چون او به جای آن که چیزی نامربوط از خود تولید کند که مگس ها دوست داشته باشند بر روی آن فرود آیند و شکمی سیر از عزا درآورند، چیزی عجیب تولید می کند که هیچ کارخانه ای تا به امروز نتوانسته مشابه ش را با آن فرمول خاص و با ظرافت و تناسب و سلامت تولید کند، آن هم در انواع و اقسام مختلف. این دلیل البته دلیلی «فاخر» است، چراکه «شاش زنبور کارگر» همان قدر برای ما «طعامی فاخر» است که «ژل رویال» برای «زنبور ملکه».دوم دلیل این است که زنبورها در مقایسه با مگس ها به لحاظ بصری خوشایندتر به نظر می آیند و در کمترین حالت برتریِ ظاهریِ «گورخر به خر» را تداعی می کنند. حالا اگر نخواهیم وارد مسائل فنی و تخصصی خلقت و «توپولوژی پرواز» شویم، همین بس که بگوییم زنبورها به لحاظ میدان دید و وسعت عمل و هدف مندی در پرواز و رعایت نکات انضباطی به هنگام تِیک آف یا فرود و همین طور رعایت نوبت از جمله «نوبت عاشقی» قابل مقایسه با مگس ها نیستند؛ حتی اگر به لحاظ اوج گیری در پرواز، تعداد ساعاتِ پروازیِ «بدون سوخت» و «ولگردانه»، و دفعات شکستن «دیوار صوتی»، به اندازه یک سر سوزن هم به پای مگس های «کثیفِ متواضع» نرسند. بگذریم که زمانی که بال های زنبور کنده شود، شاید هیچ وقت نتواند خود را با این وضعیت وفق دهد و از «هاچ»ی قهرمان به «هاج و واج»ی سرگردان بدل می شود. این در حالی ست که مگس ها با پُررویی تمام و بدون آن که به روی خود بیاورند به «طی طریق» پرداخته و حتی ممکن است با ته مانده بال ها همچنان «وز و ووزی» هم به راه بیندازند تا به «فرودگاه موعود» برسند و «مراسم تناول» را به جا آورند، باز هم فارغ از رنگ و نژاد و لباس و مقام و منصب و کسوت و مرتبت.سوم دلیل اما دلیلی به غایت «انسانی» ست. ما از آن جا که به شدت در گیرودار آن هستیم که «مخلوقات» بالاخص «اشرفِ مخلوقات» چگونه با هم «تا» می کنند، این دلیل برایمان بسیار حائز اهمیت بوده و حتی حاضریم پای آن خود را فدا که خوب است «فنا» کنیم. در مقایسه ی رابطه ی «مگس - بنی بشر» با رابطه ی «زنبور - بنی بشر» چیزی که ما را به سرحد مشعوف و دیوانه و «کلافه»ی شهلایی می سازد این است که مگس ها همواره سعی دارند از آن چه خود تناول کرده اند: یا در حلقوم ما فرو سازند، یا بر رخت و لباس و جان و مال و اموال مان بمالند، یا یک جوری ما را هم رنگ و هم دست «چیزخوری» خود نمایند. این نیت پلید و شوم و شیطانی مگس هاست که قرن هاست ما را از ایشان بی زار کرده و ایشان را هر چه مصمم تر در پیاده سازی طرح های ساده و مرکب «بچه آدمیزادآزاری». این همه در حالیست که زنبورها در ارتباط خود با «بچه آدمیزاد» به طرفة العینی «هفت شهر عشق» را پشت سر گذاشته و به «فنا» می رسند و ما این را خیلی «دوس» داریم. ما خوشمان می آید که از نیش زنبور باد کنیم و هلاک شویم و او جان خود را در این راه بر «طَبَق اِخلاص» گذارد. این خیلی حرف است که زنبوری که در آن «نظام طبقاتی» دقیق جایگاه ش آن طور روشن و دقیق تعیین شده و اسم ش مطابق با جایگاهِ تعیین شده اش بر تمامی بالا و پایین وجودش حک شده؛ وقتی به «توله ی انسان» می رسد، تو گویی یک دل نه صد دل «عاشق و شیفته و واله و شیدا»ی او می شود، سر از پا نمی شناسد و نیشش را با «نوشِ تمام» در او فرو می کند به طوری که خودش هم در پای این «فروکردن» نزدیک است «فرو شود» ولی نمی شود به جای آن «ریق رحمت» را سر می کشد و پس از آن که «باافتخار» و در اوج «حالتی عرفانی» جان به جان آفرین تسلیم نمود، چون فرشته ای به پرواز در می آید و به «ملکه های اعلی» می رسد. و ما این را خیلی دوس داریم. واقعا فهم یک «زنبور زبان نفهم» از فهم مگس که هیچ، از فهم تمامی «گوسفندهای زبان نفهمِ» تمامی قرون و اعصار هم بیش تر است. نه طلب آب می کند، نه دست و پایی می زند، نه احساس ترحمی بر می انگیزد، خیلی صاف و ساده و روشن مثل «اُشین» «یک و دو و سه»ای می گوید و یاعلی تا آخر «فرو می کند» نیشش را و خودش نیز «فدای» قربانی اش می شود. یعنی می خوام بگم حتی مولانا و شمس هم از درک این همه ظرافت و به تصویر کشیدن آن عاجز بودند چه رسد به آن ها که «معرکه یا مضحکه ی مولانا» به راه انداخته اند و البته هم «نون» دارد و هم «آب». هم برای «خودشان» هم برای هر تعداد از «توله هایشان». یکی از همین ها جوانتر که بود می گفت نون دنیا را بخورید و کار آخرت بکنید. آخر ولی وقتی پای «عزیزدُردانه ی بابا» به میان آمد دیدیم که برای خوردن نون دنیا ظاهرا باید «کار آخرت» را «کرور کرور» به «کرور کرور» جمعیت «ابله و ناآگاه و عوام» خوراند. و در اینجاست که اوج شکوه «فدایت شوم قربانی من» زنبورها نمایان می شود. پس اینجاست که ما به عرفان حقیقی که همان «عرفان زنبوری»ست می رسیم و در این وادی نمی توانیم که «سرگردان» نشویم، یکی از «سوز نیش»  یکی «از سوز درد»، یکی از «سوز باد» یکی از «سوز مرگ»؛ و «آمّا» از «سوزِ عرفانِ خانمان سوزِ زنبورِ نیشِ خود فروکرده و جان به جانان تسلیم کرده».با این همه، باز هم به نظر می آید که باید گفت «قسم به مگس». «قسم به زنبور» بسیار مصائب و مسائل دارد. یکی آن که سریعا جهت گیری شما یک جهت گیری «جنسی»، «جنسیتی» و بلکه «فمینیستی» می شود به دوجهت: اول واژه ی «زن» و دوم در میان بودن «پایِ ملکه». این تازه کمترین مشکل آن است. مشکل فراگیرترِ آن وجود واژه ی «بور» است. حالا اگر کسی بخواهد کلاس بگذارد و بگوید «زنبُلُند»، به نظر شما آدم یاد یک «پری بلنده» آن هم از نوع آمریکایی یا حداقل غربی آن نمی افتد؟ پس نمی توان به چنین موجود «مشکوک الحالی» قسم یاد کرد. بعد هم، مگس به نظر من در دستگاه خلقت مأموریت های حساس تری را به انجام می رساند و ما از آن بی خبریم. هیچ عجیب نیست اگر کسی روزی بتواند پی ببرد که مثلا مگس ها لشکرانی تحت فرمان شیطان به نیابت از آفریدگار هستند. می دانید این یعنی چه؟ واقعا اگر چنین چیزی اثبات که نه برملا شود، تمامی تصوری که بشر تا به امروز از «نجابتِ مزاج» داشت به هم می ریزد. یعنی آدمیزاد دیگر حتی نمی تواند سر بلند کند به سوی آسمان و بگوید من حتی یک «نیم واژ» هم حرف برای گفتن دارم. باید خیلی مراقب بود. در جهانی که به سر می بریم، باید از چیزهای فراوانی اجتناب کرد، و از همه مهمتر از کسانی که می خواهند «طعامِ فاخر» به خورد ما بدهند حالا در هر کجای دنیا که تمرگیده باشند در «انگلستان» یا در «آمریکا».سید علی حسینی نقوی - بداهه نویسی - 27 خرداد 99 - 17:21 تا 19:01</description>
                <category>sahn</category>
                <author>sahn</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jun 2020 19:02:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساحل</title>
                <link>https://virgool.io/@sahn/%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84-y2qg7gvv8cjr</link>
                <description>عشق را در میانه ی راه ربودم و با خود به کنار ساحل بردم. عشق را در قفسی پرگشوده رها کردم. خود را می کوفت، به در، به دیوار. عشق نفس نفس می زد. من سینه چاک تن به آب می زدم. عشق بالهایش را دوباره گشود ولی میله های قفس همچنان بسته بود. عشق نگاهش با نگاهم تلاقی کرد. احساس ترحم را در من برانگیخت. به او گفتم: بیا در را برایت می گشایم، ولی او سر به زیر بالی برد و به خواب رفت.سید علی حسینی نقوی - تهران 9 بهمن 89 - ساعت 1:10 بامداد تا 1:12</description>
                <category>sahn</category>
                <author>sahn</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2020 21:01:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آسمانی آبی - آبی آسمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@sahn/%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%A2%D8%A8%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-zd7ckrwgzi1w</link>
                <description>شاید شگفت آورترین چیز در زندگی انسان این تصور باشد که چیزی به رنگ آبی در بالای سر قرار گرفته که نامش آسمان است. این تصور بیش از آن که در قالب یک تصویر باقی مانده باشد به تمامی معنا به فهم و درک بشر از جهان و کائنات شکلی جمادگونه داده است. حتی در متون کهن و آن چیز که آن را متن ناب فراانسانی می توان نامید نیز سخن از آسمان و آسمان ها رانده شده است به گونه ای که دوباره تو گویی چیزی در میان است که دارای وجوه قابل اندازه گیری و قابل لمس باشد. و حقیقت اما این گونه نیست.زمانی که می خواهی دل به دریای حقیقت بزنی، بیش از آن که به رنگی برسی آبی یا غیرآبی، و یا که به سوی چیزی در حرکت آیی جمع یا منفرد، در بی رنگی غوطه ور خواهی شد، در یک سیاهی که رنگ نیست و خاموشی ست، سمت ندارد و بی سمت هم نیست. در این خاموشی و بی صدایی و در این بی حد و اندازه ی بی ابعاد، در این نبودن است که شاید معنایی قرار داده شود که فهم تو را بیش از آن که بیاراید از میان بردارد. و این تازه نه تصور است، نه احساس است، نه ادراک است و نه هیچ چیز دیگر. و این همه شاید دهشتناک به نظر آید وقتی در چارچوب کلام و فهم و معنا می خواهی درباره اش سعی کنی چیزی بدانی. و آیا هرگز می توان دل به دریای حقیقت زد؟واقعیت زیستی بشر این طور می نمایاند که محتومین به زندگی در چارچوب زمان و مکان در این لیاقت بشر قلمداد می شوند که در همین ابعاد حرمت زیستن را نگه دارند. هر چیز و هر کس که بخواهد ادعایی بیش از این چارچوب داشته باشد یا افسانه سرا ست یا افسون گر ست یا طمعکاری ست که دل فسردگانی را می جوید که چیزی در جیب برای از دست دادن داشته باشند تا او بتواند با چنگ انداختن به آن، زود دور شود دود شود و به سویی دیگر رود و در خلوت نانی بگیرد و شکمی سیر نماید.آری، شاید تنها حقیقتی که در چارچوب زمان و مکان می توان به آن اتکا داشت این است که ما گرسنگانی هستیم که چون بمب ساعتی کوک می شویم و در ساعت و زمان مقرر منفجر، منفجر در پی لقمه ای نان، منفجر در هر راه و مسیر و جهت تا بتوانیم لقمه ای نان فراچنگ آوریم و دوباره از حالت انفجار خارج شویم، خنثی شویم و در گوشه ای لمیده و پرت شویم. تا دوباره ساعتی دیگر فرا رسد تا دوباره در هجومی دیگر از پی شکار برآییم و تا دوباره از هم سبقت گیریم و بر هم سوار شویم و از هم عبور کنیم و هم دیگر را بدریم. این است عاقبت حقیقی زیست بشری در چارچوب زمان و مکان و مگر می توان گریزی از آن داشت؟هیچ گریزی در میان نیست، تا زمانی که زمان و مکان کارانداز بمب های ساعتی نیاز باشد، تا همان بی نهایت نیز گرسنگی و شکار با پر جاست. و این اما خارج از لطف کائنات نیست، چون کسی برای مهمانی به این چارچوب زمان و مکان فرستاده نشده است. نه برای مهمانی نه برای امتحان. نه بر اساس وعده یا عهدی یا پیمانی فراموش شده. این جهان خاستگاهی دارد که آفرینش از آن سرزده و میعادگاهی که آفرینش به آن رجوع خواهد کرد. در این کمان میانی طلوع و فرود هر چه که ماییم و هر چه که تجربه ماست، از دست ما خارج است. جبر هست در جبر. و اختیاری ار می نماید هم اختیاری ست در جبر اندر جبر. و آیا شیطان هم در این میان جایگاهی دارد؟ و آیا از انسان گناهی سر می زند؟واقعیت آن است که پاسخی به این سؤالات نمی توان داد و هم نمی توان نداد. شیطان هم در این سازوکارِ متناقض آفرینِ اضدادی حتما که جایگاهی ویژه و بسیار بلند دارد. آفریده ای ست به غایت دقیق و کامل آفریده شده که در ظاهر نافرمانی روایت شده اش مأمور امر آفریدگار خود بوده و هست. تعارف بردار نیست این جهان، ولی در چارچوب زمان و مکان که جبر اندر جبر است، هر چه از ما سر بزند به پای ما نوشته می شود نه برای این که بعدا به بهشت یا جهنم برویم، بلکه دقیقا برای آن که بهشت و جهنم در همان لحظه آفریده می شود. و این منطق به این نهایت منجر نمی شود که تصور کنی عدم در راه است و جهانی در پی این جهان فسانه ای بیش نیست و چنین و چنان. واقعیت این است که تصور ما از دیروز و امروز و فردا فقط درکی خودکار و محدود و جبری و القاءشده از چارچوب جبری زمان و مکان است. در ورای این چارچوب نه زمانی هست که دیروز و امروز و فردایی داشته باشد، نه مکانی که این جا و آن جا داشته باشد. و آنان که در علم به تصور جهان های موازی رسیده اند، و آنان که از ازل و ابد سخن می گویند و کسی که به جاودانگی می اندیشد، همه در این معنا مشترک اند که حقیقت یعنی هستی و هستی یعنی حقیقت.و حقیقت نه قدیم است و نه جدید و هستی نه آمده است و نه می رود. حال اگر تو نامش خدا یا آفریدگار نهی یا طبیعت یا نظم یا قانون یا قاعده یا هر چیز. یک حقیقت بیش تر نیست و آن نیست جز هستی. حقیقت در بودن است و از این جا ست که همه در حقیقت غوطه ورند، چه در چارچوب زمان و مکان و جبر و انفجار، چه بیرون از آن. چه شیطان چه انسان چه جن، چه پری چه ماهی چه گِل، چه آتش چه باران چه مِه، چه خاک و چه باد، چه نار و چه نای، چه صورت چه فطرت، چه جان و چه تن، چه رنگ و چه زنگ، چه حد و چه بی حد، چه وسعت چه عُسرت، چه نیکی چه بد، چه شر و چه خیر، چه دل و چه سنگ، چه پُرُ چه خالی. و اما چرا؟زیرا، زیرا او هست. زیرا، زیرا او می خواهد. زیرا، زیرا او و زیرا او. والسلام.سید علی حسینی نقوی - بداهه نویسی - 25 خرداد 99 (22:00 - 21:25)</description>
                <category>sahn</category>
                <author>sahn</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2020 22:01:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طاعون</title>
                <link>https://virgool.io/@sahn/%D8%B7%D8%A7%D8%B9%D9%88%D9%86-qq0nrknimz6h</link>
                <description>خیارکهای روی پاشو باور نداشت و فکر می کرد دچارِ توهم بینایی شده. کمی اونطرفتر آدمهایی که دورش حلقه زده بودن داشتن هیزمهای خُردی رو که روی دایره ای دورتادورش ریخته بودن خیس می کردن و آتیش می زدن. بازم دلش نمی اومد باور کنه که در دایرهء واقعیت محاصره شده. می خواست تا جائیکه ممکنه تلاش کنه و این حصارو بشکنه. ولی گرمای آتیش، صدای جنب و جوش آدمها و لابلای اون، صداهای آشنا اگر چه با کلماتِ نامأنوس، گوشش رو هدف قرار داده بودن، و وقتی سر بلند می کرد می دید که دایرهء صورتها و صورتکها اونجورا هم که به خودش وعده داده بود غیر واقعی و توهمی نیستند. آدما، آدمای محله بودن، همونایی که سالها باهاشون زندگی کرده بود. و همونایی که وقتی می اومدن سراغش تا کفشاشونو براشون پینه بزنه، هیچوقت ازش دل نمی کندن و نمی خواستن که از چارچوبِ مغازش بیرون برن. حالا اونهمه صورتِ آشنا پر شده بود از نگاههای نامأنوس و چیزی که بیشتر از همه آزارش می داد، خط و خطوطای جدیدی بود که تو اون صورتا موج میزدن، که نه شباهتی به لبخند داشتن و نه شباهتی به گریه. آثار تأثرِ محبت آمیز در اونها دیده نمی شد. هیچ کدوم از اون خطها پیام خداحافظی از یک دوست نبود. دوباره سرش رو انداخت پائین و سرگرمِ خیارکهای روی مچ پاش شد. با خودش گفت: “چه جوریه رسمِ این عالم، از همونجا می گزه که تو شهدِ شیرین طلب کردی! من پینه زدم تا پایِ مردم تاول نزنه و حالا ببین چه بادی کرده تمامِ وجودم! بادِ سرخ و کبود، پر درد، رو به سیاهی و حالا هُرمِ آتیش که می خواد من رو حتی تا آخرِ درهء خاکستر به پیش ببره!” و این مردم و این محله و اون بالا یه آسمونِ آبی رنگ که حالا لابلای رقصِ هُرمِ آتیش دیگه شفاف نبود و بی ثبات جلوه می کرد. حتی آبیِ آسمون هم رنگ باخته بود و هیچ ابری هم نبود که لا اقل بخواد به حالِ نزارِ اون زار بزنه. سرش رو از آسمون گرفت و دوباره در میونِ جمعیت چرخوند. منتظر بود تا شاید به چیزی که نشونی از دوستی و محبت درش باشه بر بخوره، ولی افسوس، حسرت از یک نیم نگاهِ ترحم آمیز. صدای جِز جِز آتیش بالا می گرفت و صدای مردم که حالا داشتن اینگاری وردهای بی گناهیشون رو حوالهء آتیش می کردن. یه جور مراسمِ تطهیرِ وجدان بود براشون. چون هیچی نباشه زیرِ اون گودیِ پای لعنتی شون هنوز جای سوزن سوزنِ پنجهء پینه دوز  پیرِ محله رو باید که حس می کردن. یکی می گفت: “چرخ گردون چون که خواهد باز می گرداندت، ور نخواهد تا ابد از خواب بیداری چه سود!” بغلی می گفت: “خود کرده را تدبیر نیست! ییلاق قشلاق تو فصلی که جفتی ها از طناب و دیوارِ مغازه آویزونه! نه آخه خدا رو خوش نیومده! می گن کسی که مردم به اون محتاجن، اگر رو برگردونه، جاش وسطِ آتیشه جهنمه. پس چی که نه! همینه دیگه، بیا وسط آتیشه جهنمه!” اون یکی می گفت: “رفته بوده دهِ بالا زن بستونه! ای وای، ای وای از زمونه! پیرِ عابدِ محله باشی به ادا، و بری تو محلهء غریبه ها روی فتنه از خودت نشون بدی! حقا که چوبِ خدا صدا نداره، هر کی بخوره دوا نداره!” یکی دیگه گفت: “زن استوندن که گناه نیست، خودم تا حالا دوبار دو تا چهارتاشو استوندم! ولی آدم باید آدم باشه! وقتی می خوای بگو می خوام، خجالت که نداره! بد اینه که بخوای و بگی نمی خوام، بعد دزدکی بری سر جیرهء مردم!” هُرمِ گرما و جِز جِز آتیش بیشتر می شد. و با خودش فکر می کرد: “چه خوب! خیارکِ رویِ زبونم لالم کرده، خیارکای روی گلوم داره خفم می کنه ولی چه خوب! تمامی معناهایی رو که سعی کردم تا به امروز بهشون برسم و نرسیدم خدا داره مثل مروارید و شهد از بالا و پائین سرازیر می کنه تو سراسرِ وجودم! درد دارم، ولی دردش دردی نیست که بخواد منو از این آتیش بترسونه! برعکس دلم داره روشن می شه به جمالِ آتش! روحم داره آماده می شه برایِ پرواز! و اینکه خدا میدونه که چهارچوبِ حجرهء من هیچوقت هیچ پایی رو تیمار نشده از خودش دور نفرستاد، و پس من هم تیمار نشده از درِ آمرزشِ خدا دور نمی شم! مرگ حقه، حالا چه با درد چه بی درد! سهمِ من شاید پر درد بوده تا شاید زودتر برسم! من که مکتب نرفتم، ولی یادم هست می گفتن هر کی که نیشِ شاه مار بخوره دُوِ اش تُندتره! حالا منم اگر دارم نیشِ شاه مار می خورم پس تندتر می رم و زودتر می رسم!” پیرمرد خواست دهن باز کنه و چیزی بگه، خیارکهای روی گلوش و زبونش بهم چسبیدن و گفتن: “خفه شو!” پیرمرد خاس بلند شه و چرخی بزنه، خیارکای روی پاش و کمر و باسنش بهم چسبیدن و گفتن: “بتمرگ!” خاس دستهاشو بالا ببره و بال بال بزنه، خیارکهای زیرِ بغلش و رویِ بازوهاش فشار آوردن که: “آروم باش، مالِ این حرفا نیستی!” و پیرمرد فکر کرد: “خدایا شکرت!، خیارکی نبود که چشمهامو ببنده و خیارکی نبود که گوشهام رو ببنده و دلم تا آخر بی خیارک آزاد بود!” این رو با خودش فکر کرد و زبونه های آتیش ورقه های بالای خیارکهاشو بوسیدن گرفت.بداهه نویسی از: سید علی حسینی نقوی - 05:03 تا 05:28 بامدادِ هفتم تیرماه 87</description>
                <category>sahn</category>
                <author>sahn</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2020 02:00:05 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه پارچه آقا</title>
                <link>https://virgool.io/@sahn/%DB%8C%D9%87-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%A2%D9%82%D8%A7-s1kurytccbmy</link>
                <description>گرمای سنگکی رو که خورده بودم در تمام وجودم حس می کردم. درسته که سنگکش یه کم بیات بود ولی این از ارزشای سنگک بودنش چیزی کم نمی کرد. حرکتش رو که سخاوتمندانه به تمام وجودم سرایت می کرد و حتی نقاط کور و تاریک و به ظاهر بستهء درون رو زیر پا می گذاشت هنوز درک می کردم. احساسم این بود که دارم مثل یک بادکنک باد می شم و بعد اونجاهایی که باد کرده می شد برای همیشه بخشی از وجودم. قرار نبود که از دست بدمشون. خب این برای منی که لاغر بودم و کمی هم مُردنی خیلی احساس خوبی بود. با خودم فکر کردم این مراسم تناول سنگک و پنیر که قرار بود بشه یک عادت صرف صبحانهء همیشگی به زودی من رو از اینی که هستم یعنی یه پارچه استخون تبدیل می کرد به چیزی که می خواستم باشم یعنی یه پارچه آقا. یادم می آد یه پارچه آقا میون ما اهالی این محله تعریفای مختلفی داشت. ولی اون تعریف هر چی که بود از ارزش آقا بودن طرف چیزی کم نمی شد. برای بی بی یه پارچه آقا کسی بود که از وسط سینه ش تا پائین نزدیکای کمربندش برای خودش کلی هیبت داشت. یه هیبتِ مدور و با عظمت به نام شکم. بی بی عاشق شکم بود. یعنی فکر می کنم یه شکم گرد و قلمبه پیش بی بی از یه چاقوی ظریف و تند و تیزم تو دل بروتر بود. خلاصه تیپ مورد علاقه بی بی حاجی بازاریایی بودن که برای دو دستی تسبیح انداختن یه جورایی دچار مشکل می شدن چون هیبتشون بزرگتر از نیمدایره ای بود که دو تا دست بهم پیوسته اونا قرار بود تشکیل بده. آره خلاصه تو دل بروهای بی بی همه یه دستی تسبیح مینداختن و معمولا با اون یه دست دیگشون داشتن یه کار دیگه ای می کردن مثلا نون سنگک یک متر به بالا یا یه پاکت که کاکل میوه ای داشت یا یه چیز شبیه اون تو دستشون بود و یا به قول بی بی زیر بغلشون زده بودن و از چارچوب در به زور می اومدن تو. بعضی از تو دل بروهای بی بی هم خب قیافه هاشون جور دیگه ای بود ولی ابهت از جناق تا کمربندشون رو هنوز حفظ می کردن . اونا با یه دست کت روی شونه انداختشونو مثل قلاب یه جالباسی نگه داشته بودن و با دست دیگه یا بشکن می زدن یا یه جایی شونو که بد جوری اذیتشون می کرد داشتن می خاروندن. بی بی صبحش هیچوقت شب نمی شد اگه خلاصه برای ما داستان یکی از این پارچه های آقا رو تعریف نمی کرد. فقط ما ها نمی دونستیم اونی که این همه رویاهای گرد و قلمبه تو سرش بود چطور شبا حاضر می شد سر روی بالشی بذاره که کنارش بالش بابا بزرگِ نی قلیون ما قرار داشت. بابا بزرگ طفلی هر چی ام که آقا بود ولی روی ترازو و باسکول که می ایستاد نمیتونست چیزی رو ثابت بکنه. طفلی چقدر صبور بود با طعنه هایی که هر دم از زبونِ بی بی حوالش می شد. نی قلیون فتحعلی شاه شاید بهترین لقبی بود که بی بی بهش داده بود. ولی چه باید کرد بعد از پس انداختن هشت تا بچهء قد ونیم قد مگه می شد باور نکرد که این دو تا هم یه روزی همو دوست داشتن یا هنوزم دارن. بالاخره ما همه می دونستیم که بی بیِ پُرحرفی که از دَمِ خروس تا دُمِ سگ با دستش تو هوا هیبتِ پارچه های آقا رو برای ماها رسم می کرد و از دکمه های باز یقشون یا کمربندای در حال پاره شدنشون برامون می گفت، وقتی روی تشکش کنار آقاجون می خوابید دیگه هیچ گله و شکایتی نداشت. هر چی باشه آقاجون فاتحِ اون تشک بود و این رو مثل یه کوهِ استوار سالها بود که ثابت کرده بود. بی بیِ غرغروی صبح تا شام می شد بی بی نُنُری که از شب تا صبح خودشو برا آقاجون لوس می کرد و ناز معکوس می کشید. یعنی خلاصه التماس دعا داشت. خب از حق نگذریم آقاجونم کلی آقا بود و از مردونگی چیزی کم نمی ذاشت و اهل بی انصافی ام نبود. زخم زبون روزای بی بی رو نمی شنید ولی برای حرفای شب تا صبحش می شد یه گوش شنوا. خیلی با وفا بود. هیچوقت دنبال زن دوم نبود و نرفت و هیچوقت روی ترش به بی بی ای که انحنایِ شکم این و اونو به رخش می کشید نشون نداد. یه برقی تو اون چشای ریز ونخودیش بود که از هر چیزی رد می شد. یه لبخند ملیح روی صورتش و پشت اون سبیلایِ نیمه زرد نیمه خاکستریش بود که هر چقدر هم که قدیمی بود باز چیزی از تازگیش کم نمی شد. فکر می کنم بی بی باندازهء تمام شکمای گندهء توی عالم عاشق اون صورت جوجه ای و تکیدهء آقاجون بود و با دیدنش قند توی دلش آب می شد ولی به روی خودش نمی آورد. بی بی هشت تا بچه رو تروخشک کرده بود. یه خونهء نسبتا بزرگو تک وتنها سرپا نگه داشته بود و اگرچه زبونش روزا ساز مخالف می زد ولی تار کمونچهء دلش فقط با کمون آقاجون بود که آواز عشق رو سر می داد و زمزمه می کرد. هیچوقت ندیدم اهلِ لاس زدن باشه یا بخواد خودش رو توی دل مردای دیگه جا بکنه. جدی بود وقتی بیرون می رفت. موقع خرید اهل شوخی کردن نبود و ندیدم هیچوقت سرشو برگردونه و کسی رو که ازش عبور کرده بود دوباره برانداز کنه هر چقدر هم که طرف شکمِ خوشگل و خوش تراشی داشت. دلش پاک بود و اینا همه برای ما مثل معمایی بود لاینحل که چی بود راز این همه قصه های مدورش. راز این همه حرافی راجع به پارچه های آقا. ماها همه مثلِ علامتِ سوال بودیم پیش بی بی و آقاجون. هم روزا علامت سوال بودیم و هم شبا. تا اینکه بزرگ شدیم، درس خوندیم، دانشگاه رفتیم. هزار و یک چیز راجع به آدمیزاد شنیدیم و یاد گرفتیم. ولی تو هیچ کتابی کسی ننوشته بود که چرا بی بی ما که اینقدر عاشق و کشته مردهء آقاجون بود، اونی که آهوی وحشی روز بود و شبا مأمن و پناهگاهی جز خونهء شکارچی خودش نداشت، چی بود که این همه روزاش و حرفاش پُر از دایره و حبابِ بی وفایی بود ولی دلش و وجودش و شبای پُر از عشقش حریصانه مغلوبِ مهرِ صورتِ ظریف و تکیدهء آقاجون.سید علی حسینی نقوی - 87</description>
                <category>sahn</category>
                <author>sahn</author>
                <pubDate>Sat, 13 Jun 2020 00:51:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کرونا با طعم &quot;هلن کلر&quot; - هلن کلر با طعم &quot;کرونا&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@sahn/%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%D9%87%D9%84%D9%86-%DA%A9%D9%84%D8%B1-%DB%8C%D8%A7-%D9%87%D9%84%D9%86-%DA%A9%D9%84%D8%B1-%D8%A8%D8%A7-%D8%B7%D8%B9%D9%85-%DA%A9%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7-xqrlgu5zigaw</link>
                <description>نوشته: هلن کلربرگردان از: سید علی حسینی نقوی - 99/02/12 (نا«برگزیده» مسابقه ترجمه ادبی ترجمیک)همگی داستان های مهیجی را خوانده ایم که در آن زمانی مشخص و محدود تا پایان زندگی قهرمان باقی مانده است. گاه به بلندای یک سال و گاه به کوتاهی یک شبانه روز. و همیشه برای ما جالب است بدانیم قهرمان محتوم به مرگ برای گذران این واپسین روزها و ساعات حیاتش دست به چه انتخابی می زند. البته مقصود قهرمانی آزاد و دارای حق انتخاب است، نه تبهکاری که در فضایی به شدت محدود در تنگنای عمل حبس شده است.چنین سرگذشت هایی ما را به اندیشه وا می دارد، تا بیابیم که در شرایطی مشابه چه انتخابی خواهیم داشت. در این ساعات پایانی این حیات موقت و موجودیت فانی، به کدامین رویداد، کدامین تجربه، کدامین یاران پناه خواهیم برد؟ و مرور گذشته چه وجد یا چه حسرتی را در خاطرمان پدیدار می کند؟گاه می اندیشم این پنداشت که فردا آخرین روز حیات است قاعده ای عالی برای زندگی به دست می دهد. این پندار ارزش های زندگی را دوصدچندان می کند. بایستی هر روز را با نرمی، با صلابت، و ادراکی عمیق از قدردانی زیست؛ گنج هایی که در سراب دائمی روزها، ماه ها و سال های پیش رو گم می شوند. البته هستند آدمیانی که به رسم اپیکوریان «خوردن و آشامیدن و خوشی» را سرلوحه عمل قرار می دهند؛ ولی اکثریت مردمان را قطعیت مرگ قریب الوقوع سایه به سایه تعقیب می کند.قهرمان های داستان معمولا در لحظه آخر معجزه ی بخت یارشان می شود و نجات می یابند؛ در حالی که تقریبا همواره تغییری عمیق در درکشان از ارزش های زندگی رخ داده است؛ ادراکی قدرشناسانه تر نسبت به معنای زندگی و ارزش های ابدی و معنوی آن. غالب اوقات شاهدیم، کسانی که در سایه مرگ می زیند یا زیسته اند، حلاوتی مطبوع در کردارشان بروز می یابد، آن عمل هر چه که باشد.با این وجود، برای اکثریت مردمان زندگی امری بدیهی است. ما آدمیان می دانیم که روزی خواهیم رفت، ولی آن روز را به رسم عادت در یک فردای دور تصور می کنیم. معلوم است که در اوج سلامتی، مرگ امری محال به نظر می رسد. به ندرت به آن می اندیشیم. چشم انداز تداوم روزهای پی در پی بی پایان می نماید. این گونه است که سرگرم کارهای کوچک خود می شویم بدون ذره ای آگاهی از رفتار بی محابای خود نسبت به زندگی.اسف انگیز است که بهره مندی مان از حواس و منابع مان تماما دستخوش همین کرختی و خواب آلودگی است. تنها ناشنوایان قدر شنوایی را می دانند، تنها نابینایان درکی واقعی از نعمت های متکثر بینایی دارند. خاصه کسانی که در بزرگسالی بینایی یا شنوایی خود را از دست داده اند. ولی کسانی که هرگز دچار نقص بینایی یا شنوایی نشده اند به ندرت بهره وافی و کامل از برکت این توانمندی ها می برند. چشم ها و گوش هایشان بی پروا به روی هر منظره و صدایی گشوده است، بدون درک و بدون تعمق. این همان داستان قدیمی است که می گوید تا هست قدرش را نمی دانیم، تا بیمار نشویم از نعمت سلامتی بی خبریم.</description>
                <category>sahn</category>
                <author>sahn</author>
                <pubDate>Fri, 12 Jun 2020 18:01:53 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>