<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سید امین حسینی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sahosseini95</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:19:51</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2157700/avatar/qovtfU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سید امین حسینی</title>
            <link>https://virgool.io/@sahosseini95</link>
        </image>

                    <item>
                <title>طناب ها</title>
                <link>https://virgool.io/@sahosseini95/%D8%B7%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7-xqk1xyzc1n8x</link>
                <description>وقتی به گذشته فکر می کنم انگار همه چیز شبیه یک معجزه است.امروز هم به نظر می آمد مثل یکی از صدها دفعه قبل باشد ولی نبود.هر بار ارباب ما را بیرون می آورد عادت داشتیم به جیغ و هیاهوی جمعیت. مادرها و پدرها و بچه ها. پیر و جوان.ثروت مند و فقیر. بعضی با لباس های رنگی و اشیاء براق طلایی بر دست ها و پاهایشان و خیلی ها هم با لباس های خاکستری و پاره. ولی همگی در یک چیز مشترک بودند. در نگاهشان. همگی انگار شاهد معجزه ای بودند که ارباب در حال انجامش بود. اربابی که انگار فرستاده خداست و مردم به خاطر این کارش به او ایمان دارند. هم او و هم خدای او که پادشاه است. ولی امروز این طور نبود. حس می کردم نوع نگاه و حرکات یکی از این مردم انگار با بقیه همرنگ نیست. زیر لب زمزمه ای می کرد با خودش.فقط یک عصای کهنه در دست داشت و آن را محکم چسبیده بود. لباس مندرسی پوشیده بود. بلند قامت و استوار می نمود. نگاهش بیش تر از پایین به ما رو به آسمان به بالا بود.شور و شوق جمعیت امروز غوغا است. حتی بین جمعیت این بار مردان با چوب هایی در دست زیاد بود. انگار سرباز بودند.اتفاقا دور و اطراف آن مرد عجیب حلقه زده بودند و زیر چشمی با خشم نگاهش می کردند.ارباب امروز به همراه سایر اربابان با هم برنامه داشتند. خیلی به ندرت این چنین دور هم جمع می شدند. حتما جشن و برنامه بزرگی امروز برپاست. همگی در میانه میدان در حال رقص و تکان خوردن بودیم و از صدای تشویق های مردم در حال کر شدن. اربابان چنان با مهارت خود را تکان می دادند و از ما می خواستند در بین یک دیگر حرکت کنیم که خودمان هم کمی ترس برمان داشته بود. این شعبده بازی انگار امروز حیثیتی شده بود. به بالای سرمان که نگاه می کردیم همگی با انگشت ما را به یک دیگر نشان می دادند و دهان ها از فرط تعجب باز بود.به ناگاه مرد عجیب از جایش تکان خورد و به نزدیک ما آمد. هنوز هم لب هایش می جنبید.در میان هیاهو آرامش عجیبی داشت. انگار فقط جسمش در بین ما بود. با کس دیگری حرف می زد. چوب دستیش را زمین انداخت و کمی عقب رفت. بلند بلند وردی خواند. ورد های عجیبی بود. قبلا مثل این وردها را از زبان هیچ اربابی نشنیده بودم. همه نگاه ها به او بود و نفس ها در سینه ها حبس. صدای هیچ کس در نمی آمد. از آنچه که بعدا رخ داد نمی توان با حقه بازی و تردستی یاد کرد. به ناگاه عصایش تبدیل به مار بزرگی شد. یک مار واقعی. نه ، مثل ماها طناب نبود. نیم نگاهی به ارباب انداختم. رنگش مثل گچ سفید شده بود. دهانش باز مانده بود و ناخودآگاه عقب عقب می رفت. پاهایش می لرزید. همه شان این طور شده بودند. مابقی ارباب ها را می گویم. روی زمین نشسته بودند. به حالت سجده رفتند و از آن مرد تقاضای بخشش داشتند. می گفتند به تو ایمان می آوریم. مردم گیج شده بودند. تا چند دقیقه قبل اربابان ما در حکم نمایندگان خدا و سلطان بودند ولی حالا به شخص دیگری سجده می کردند. مردهای چوب به دست انگار با وجود تعجب کمی هم عصبی شده بودند. با داد و فریاد سمت ارباب ها می دویدند. در همین حین مار بزرگ در وسط صحنه داشت خودنمایی می کرد و یکی یکی طناب ها را می بلعید. به سختی خودم را به زیر دست و پای مردم کشیدم و از صحنه گریختم. دیدم که دست و پاهای ارباب من و مابقی را بستند و به سمت دیگر میدان بردند.غروب که شد کارگران در حال نصب تیرک های بلند چوبی بودند. دست و پاهای اربابان را قطع کرده بودند و به زور به این تیرک های چوبی به میخ کشیدند. خودم را نزدیکشان بردم. کسی جرات نمی کرد به نزدیشکان بیاید. صدای زمزمه آرامی از دهان ارباب می شنیدم. انگار داشت با کسی حرف می زد. حس می کردم همان شخصی است که آن مرد عجیب که همه ماجراها زیر سر اوست داشت با او حرف می زد. در آن وضعیت انتظار داشتم ارباب زجه بزند. ولی آرامش خاصی در چهره و نگاهش بود. سرش را به زیر انداخت. از آن بالا نگاهی به من انداخت. قطره اشکی از کنار چشمش به روی من چکید. احساس سبکی می کردم.</description>
                <category>سید امین حسینی</category>
                <author>سید امین حسینی</author>
                <pubDate>Sun, 31 Dec 2023 09:21:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ورودی مغز</title>
                <link>https://virgool.io/@sahosseini95/%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D8%BA%D8%B2-dkxepvecnvdg</link>
                <description>امروز یه پیامک بهم رسید که چند روز دیگه باید دوباره اینترنت ADSL خونه را تمدید کنم. به پرتال شرکت خدمات اینترنتم که سر زدم متوجه شدم مقداری از حجم اینترنتم هنوز باقی مونده و استفاده نکردم. معمولا طی سال های اخیر مقدار مصرفم حتی از حجم خریداری شده هم بیش تر میشد ولی اینبار بنابر تغییر عاداتی که برای خودم دادم مصرفم خیلی کمتر شده بود. حداقل دو ماه اخیر.با خودم فکر کردم مغزم این بار حجم خیلی کمتری اطلاعات دریافت کرده. اکثرمون هر ماه وقت زیادی صرف اینترنت گردی و به خصوص شبکه های اجتماعی می کنیم.در اکثر سایت های پزشکی و روانپزشکی هم حرف از تعداد ساعت روزانه ای هست که وقت پای اینترنت می گذرونیم. ولی تا به حال به حجمش هم فکر کردیم ؟ ماهانه ۴۰ تا ۵۰ گیگ اطلاعات داریم به مغزمون میدیم. حالا یا از طریق فیلم یا موسیقی. به نظرم مغز ما نسبت به سال های قبل تر خودش مجبوره مقدار خیلی بیش تری از اطلاعات را دریافت کنه. شاید قبلا در ماه به گیگ هم نمی رسید ولی حالا خیلی راحت از همون بچگی ماهانه صدها گیگ اطلاعات جدید برای پردازش و دسته بندی داره دریافت می کنه.ممکنه این طور تصور کنیم که هیچ وقت حافظه و مموری مغزمون پر نمیشه ولی آیا تحمیل کردن این حجم از اطلاعات به کامپیوتر عزیز و همیشه همراه و دوست داشتنی یعنی مغز خودمون کار درستیه ؟ دنبال مقصر نمی گردم ولی به نظرم جا داره که هر شخصی خودش سعی کنه این میزان از اطلاعاتی که به مغزش می فرسته را مدیریت کنه و بعضا اگر بتونه موارد غیرضروری اون را کم کنه. خیلی از عادات بد و مخرب در اثر همین اعتیاد مغز به دریافت اطلاعات بیش تر و عدم پردازش صحیحشون به وجود میاد و عوارض این اعتیاد ها هم کم و بیش سر از صفحات حوادث و اخبار ناخوشایندی که می خونیم در میارن.</description>
                <category>سید امین حسینی</category>
                <author>سید امین حسینی</author>
                <pubDate>Wed, 01 Mar 2023 21:30:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانکی از گذشته - قفس</title>
                <link>https://virgool.io/@sahosseini95/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%82%D9%81%D8%B3-mhs3lm7dejfv</link>
                <description>زمان حال ...ترمز دستی را کشیدم. یه لحظه چشمام سیاهی میره. عجب وضعی شده. ماشین جلویی حداقل ۱۰ سانت از صندوقش رفته تو و کج شده وسط خیابون. راننده پیاده میشه یکم گیج میخوره و برای اینکه تعادلش را از دست نده دستش را تکیه میده به ماشینش. هنوز گیجم. باورم نمیشه به همین راحتی تصادف کردم. وای خدا کاش کسی چیزیش نشده باشه. راننده داره آروم میاد سمت من. از بیرون ماشین صدای همهمه مردم میاد. خیابون بند اومده. صدای بوق ها شروع شده. باید ببینم اگه کسی چیزیش شده زنگ بزنم آمبولانس بیاد. به گل هایی که کنار دستم روی صندلی شاگرد گذاشتم نگاه می کنم. افتاده کف ماشین. درا باز می کنم و پیاده میشم و میرم سمت ماشین جلویی. راننده بین راه بهم میرسه و میاد سمت یقه لباسم. ولش می کنم تا هر کاری می خواد بکنه. چه خبرته مردک. مگه کوری. زدی داغونم کردی. میگم ببخشید آقا. کسی که داخل ماشینتون نیست ؟ کسی آسیب دیده؟ مرد که هنوز یکم گیج میزنه برمیگرده و به ماشینش نگاه می کنه.انگار میخواد به یاد بیاره که کسی تو ماشین هست یا نه ؟ یه لحظه انگار بدنش سست میشه و میشینه. با دستام میگیرمش و آروم تکیه اش میدم به ماشین خودم. میرم سمت ماشینش که ببینم چه اتفاقی افتاده. خدایا خودت رحم کن.سه ساعت قبل ...آخیش اینجا چقدر خنکه. بیرون انگار جهنمه. شماره روی برگه عدد ۱۶۹ را نشون میده. اگه یه عدد سه هم داشت میشد تاریخ تولدم. ۱۳۶۹. توی باجه شماره یک عدد ۱۶۶ نوشته شده. چندتایی مونده نوبتم بشه. یه نگاهی به کارمندای بانک میندازم. همه ماسک زدند و بعضی ها شیلد هم گذاشتند و جلوی باجه ها هم پلاستیک کشیده اند. منم که ماسک زدم بعضی وقتا به خاطر عینکم دنیا را تار می بینم. آخه بخار میزنه روی شیشه عینک. یک نفر وارد میشه و میره به سمت باجه شماره سه که هنوز مشتری اونجا ننشسته. شروع میکنه با کارمندش صحبت کردن و میشینه روی صندلی. یکم اخم می کنم. مگه نوبتی نیست چرا پس رعایت نمی کنه. از اشاره هایکارمند بانکمیفهمم که بهش  میگه باید نوبت بگیره. توی دلم میگم هول نزن بابا بالاخره نوبت تو هم میشه. مال دنیا ارزشش را نداره.یک ساعت قبل ...توی ماشین نشستم. امروز ظهر قراره ناهار را باهم بخوریم. صدای موسیقی را زیاد می کنم و باهاش ریتم میگیرم. صدای ضربه میاد. چشم باز می کنم و میبینم یکی داره میزنه به شیشه ماشین. یه پسری که چندتایی گل دستش داره. شیشه را میکشم پایین. هری از گرما میپاشه داخل ماشین. بیرون جهنمه. ولی یه بوی خوبی هم از گل ها میاد. بهش میگم همه گل ها را چند آقا پسر گل فروش ؟ یه نگاهی به دسته گل داخل بغلش میندازه و آروم میشماره و میگه : ۳۵ هزار تومن. یه تراول ۵۰ میدم بهش و بقیش را ازش میگیرم. گل قرمز خوشگل خریدم براش.زمان حال …مرد یکم پریشونی می کنه. نشسته روی زمین و ناله میزنه. جمعیت زیادتر از قبل شده. جسمم داره میره سمت ماشینش ولی روحم انگار میخواد پا پس بکشه. میرسم کنار ماشین. روی صندلی عقب را نگاه می کنم چیزی نیست. ولی کف ماشین یه قفس هست. فکر کنم پرنده ای چیزی داخلش بوده. درب ماشین را باز می کنم و دقیق نگاه می کنم. آره یه پرنده داخلش هست و تکون هم می خوره. خدا را شکر به خیر گذشت. همونجا ۱۰۰ تومن صدقه میزارم کنار.۱۰ دقیقه قبل ....داخل اتوبان دارم میرم. از شیشه آسمون را میبینم که آبی و چندتایی لکه ابر سفید داخلش خودنمایی می کنه. یهویی حواسم پرت میشه به دو تا پرنده که کنار هم پرواز می کنند و دور همدیگه تاب می خورند. لبخندی میزنم و یه نگاهی میندازم به دسته گل کنارم. جلو را که می بینم یهویی ماشین جلویی فاصله اش کم شده.</description>
                <category>سید امین حسینی</category>
                <author>سید امین حسینی</author>
                <pubDate>Mon, 06 Feb 2023 22:14:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزانه نویسی یکم - خانه بالای شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@sahosseini95/daywriting1-jq6uya3bp8ov</link>
                <description>امروز عصر به خانه برخی از اقوام سر زدم. البته تلاش کرده‌ام که هفته‌ای یکبار به خانه‌ شان بروم. همیشه هم بدون اطلاع قبلی می روم. ممکن است فکر کنید که بهتر است قبل از رفتن به خانه شخصی از قبل اطلاع بدهیم ؟ ولی با خودم فکر می‌کنم که این اقوام بسیار مهمان‌نواز و دوست‌داشتنی همیشه هستند و نیاز به تماس قبلی ندارند. البته که شماره تلفنشان را هم بلد نیستم.خانه‌ شان در بالای شهر است. واقعاً بالای شهر. چون از سمت پل خواجو که به سمت خانه آن‌ها بروید به صورت یک شیب به سمت بالا می رود. چون اکثر اوقات با دوچرخه به آنجا می‌روم می‌دانم که شیب دارد. شاید با اتومبیل، شیبش خیلی محسوس نباشد. ورودی های مختلفی دارد که من اکثر از ورودی سمت پارکینگ می روم.از بچگی که یادم می‌آید به خانه‌شان می‌رفتیم ، خیلی همه چیز عوض شده. خانه‌شان را چندین بار رنگ کرده‌اند و سرامیک و سنگ‌های نو در کف خانه دارند. اکثر قسمت‌های خانه هم گل‌های مختلف با گلدان های کوچک و بزرگ چشم نوازی می کنند. اما خودشان انگار هنوز همان سن و سال دوران جوانی را دارند. اکثراً مثل ۱۶ تا ۲۰ ساله‌ها به نظر می آیند. به نظرم بر می‌گردد به خوراکشان. گفته‌اند که از بهترین طباخی ها برایشان غذا می‌برند و می‌توان حدس زد آدمی که بهترین غذاها را بخورد حتماً خیلی خوب هم می ماند.اکثر اعضای این خانواده بزرگ عاشق اند. عاشق واقعی. از آن عاشق هایی که همه چیزشان یا بهتر بگویم با‌ارزش ترین دارایی شان رابرای معشوق می دهند. هنوز هم خیلی‌ها وقتی به مشکل مالی یا گرفتاری دیگری می‌خورند یک راست به منزل آن‌ها می‌روند و طلب کمک می کنند. حتی یکی از آن‌ها هم معروف شده به حلال ازدواج. همیشه که دورش شلوغ است. فکر کنم ثمره کارهایش را دیده اند و شیرینی هایش را خورده اند که دکانش پر رونق شده. شاید برخی از بچه‌های کوچکی که همراه پدر و مادر به خانه‌شان آمده‌اند و  بازی می‌کنند ثمره همان کمک باشند.بگذارید سر بسته بگویم که آن‌قدر این قضیه عشق و عاشقیشان دیوانه کننده شده که یک جزیره هم در جنوب دارند مال خودشون که اکثراً در آن جزیره با هم آشنا شده اند. جزیره مجنون.در خانه‌شان خیلی نظم حکم فرماست. همه مرتب و یک شکل. با نگاهی عمیق به آدم خیره شده اند. بعضی هاشان هم به اطراف خیره شده اند.از پیرمرد ۹۰ ساله تا دختر ۳ ساله همه به همان نظم و یک دستی در کنار هم حضور دارند.خانواده خوبی دارند. خدا بهشان برکت بدهد. هر روز هم بر تعدادشان اضافه می شود.انگار گلچین شده آدم‌های اطرافمان هر روز به جمع خانواده آن‌ها اضافه می شود. محیط بزرگ و باصفایی دارند که مثل مرقد امام زاده ها و امامان می ماند.همه چیز سبک‌تر حس می شود. حتی فکر می‌کنم هوا هم  وزن کمتری دارد و مقدار بیش تری از هوا در هر بار تنفس وارد ریه های آدم می‌شود و واقعاً هم که چه هوایی دارند. با اینکه خانه شان وسط شهر است ولی پر از درخت و گل است. البته واقعاً فکر نمی‌کنم خوبی آب و هوا فقط به درختان خانه‌شان مربوط باشد.حس می‌کنم مربوط به رفت و آمد و بال زدن مهمان‌های ویژه شان باشد. شنیده‌ام که مهمان‌های خیلی ویژه ای هم دارند که مرتب بهشان سر می زنند.اگر جای دیگری بود شاید همه می‌گفتند که شب خانه آن‌ها ماندن اصلاً درست نیست و شاید هم کمی ترسناک بشود. ولی به چشم دیده‌ام که خیلی وقت‌ها به‌خصوص ماه رمضان که شب‌های بلند تری برای خوردن نیاز می‌شود خانوادگی به خانه آن‌ها می‌روند و تا صبح می‌مانند و بچه‌ها هم با هم‌بازی می کنند.این اواخر که زیادتر به خانه‌شان می‌روم مادرم پرسید که چرا هر هفته می روی. من هم واقعیتش را گفتم. به مادر گفتم که اعضای این خانواده به نظرم با‌ارزش ترین فرزندان این خاک هستند و با بقیه فرق دارند. دوست دارم باهاشان وقت بگذارنم.حتی هفته پیش که رفتم برف هم اندکی می بارید.سوز سرما را خیلی حس نمی‌کردم ولی یک سرمای دیگر هست که مدتی است آزارم می دهد. آن هم سرمای خیانت است. اخیراً حس می‌کنم خیلی به افراد این خانواده خیانت می کنند. به‌خصوص برخی از افرادی که مسئولیت دارند. به این خانواده و راهی که رفته‌اند خیانت کردن به نظرم عاقبت خوبی ندارد.بگذریم. خوش حالم که در کشورم برادران و خواهران زیادی را دارم که این‌قدر مرا دوست دارند که حاضر شده‌اند از عزیزترین دارایی شان بگذرند. امیدوارم هیچ گاه این فداکاری را فراموش نکنم. به‌خصوص عموی عزیزم را که در هفده سالگی تصمیم بزرگش را گرفت.حالا ما جامانده ایم و آن‌ها با لبخند نگاهمان می کنند.گلزار شهدای اصفهان خانه حدود ۸ هزار نفر از عزیزان کشورم است که به وجودشان افتخار می کنم.</description>
                <category>سید امین حسینی</category>
                <author>سید امین حسینی</author>
                <pubDate>Sun, 05 Feb 2023 21:02:01 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>