<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های صحرا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sahra.maranjani</link>
        <description>youth is wasted on the young</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 03:32:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/331054/avatar/3appBv.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>صحرا</title>
            <link>https://virgool.io/@sahra.maranjani</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خوابگاه: بله یا خیر؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sahra.maranjani/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D9%84%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%AE%DB%8C%D8%B1-dyoqwfpzzk7m</link>
                <description>سلام.چند ساعت دیگه مونده به اتمام انتخاب رشته.این چند روزه جدای از ناراحتی برای رتبه ای که میتونست بهتر باشه و حالا که نیست یه سری انتخاب های رشته ی من به کل حذف میشه یا در معرض خطر قرار میگیره یه معضل خیلی مهم هم داشتم. خوابگاه رفتن یا نرفتنبذارین اول شرایطم رو براتون شرح بدم. من اولویت اولم روانشناسیه. بعد معماری. بعد هم مدیریت ها و مهندسی صنایع. با این رشته ها هم آشنایی کلی دارم و میدونم چه خبره و یه علایق نصفه و نیمه ای هم بهشون دارم ولی خب، اولین و دوست داشتنی ترین رشته ای که ترجیح میدم برم روانشناسیه.ما خودمون شهرستان زندگی میکنیم اما تقریبا همه ی اقواممون تهرانن و منم از خدامه که روانشناسی های تهران قبول بشم ولی مسئله ای که هست اینه که رتبه ام شدیدا لب مرزیه و احتمال زیاد میدم که قبول نشم و ظرفیت قبل از اینکه به من برسه پ رشه. مسئله ی دوم روانشناسی ایه که شهر خودمون داره ولی جز دانشگاه های رده دوم و سوم حتی نیست و منم ترجیح میدم تهران قبول بشم اما شهر خودمون نه ( از این شهر لعنتی خوشم نمیاد :) دانشگاه فردوسی مشهد که یه جورایی جز دانشگاه های گرید خوب برای روانشناسیه. دانشگاه مازندران و دانشگاه بین المللی قزوین هم هستن که شدیدا معمولین اما از روانشناسی شهر ما بهترن و من هم رتبه ام کاملا به اینا میخوره.و در نهایت ما تقریبا هیچ آشنایی نداریم که خوابگاه رفته باشه. همه یا رتبه هاشون اونقدری خوب شده که شهرشون قبول شدن یا ترجیح دادن شهر خودشون بمونن و یه رشته پایین تر بخونن برای همین از هرکی پرسیدم مخالف خوابگاه بوده اما با دلایل که از این اون شنیدن بدون تجربه شخصی.دلایل مخالفین این طور بوده:1- هزینه ی نسبتا زیاد رفت و آمد بین شهری برای یه دانشجوی دختر و مسافت زیاد مشهد و مازندران با شهرم، خورد و خوراکی که کاملا از خانواده جدا میشه وقتی خوابگاهی هستی 2- تفاوت فرهنگی شدید احتمالی با هم اتاقی ها و اذیت شدن از این بابت و بیشتر از همه نبود آرامشی که یه هم اتاقی میتونه به ارمغان بیاره ( من مامانم نگران اینه که سالم برم و معتاد گل کشیده ی حشیشی کاااامل برگردم. هر چقدرم میگم توی خود دانشگاه این چیزا پره میگه ولی برای خوابگاه بدتره :) آیا واقعا همین طوره یا نه؟3- من آدم درون گرایی هستم و چندماه اول ارتباط با دیگران خیلی برام سخته اما از طرفی آدم مستقلی هم هستم و دو سال اول راهنمایی رو دور از خانواده، خونه ی یکی از فامیل نزدیک توی شهر دیگه بودم و خیلی شده از خانواده ی اصلی ام جدا باشم و با فامیل های نزدیک باشم اما نمیدونم اونقدر مستقل هستم که به کل تنهای تنها باشم یا که نه؟4- مخالفان رشته ی روانشناسی رو اونقدر با ارزش نمیدونن که براش تا شهری مثل مشهد یا مازندران برم و به نظرشون روانشناسی آزاد تهران میتونه گزینه ی خیلی بهتری باشه. اما من نمیخوام با شهریه ی دانشگاه آزاد خرج روی دوش خانواده ام بذارم.. اما مخالفان هزینه ی رفتن به یه شهر دیگه برای خانواده رو با هزینه ی دانشگاه آزاد یکی میدونن5-مخالفا خیلی به نبود آرامش تاکید دارن. یه چیز دیگه هم مدام میگن و اونم اینه که در صورت به وجود اومدن یه مشکل جدی مثل مریض شدن شدید و پول احتیاج داشتن و چیزهای دیگه (بیشتر مریض شدن) توی شهر دیگه کاملا تنهایی و هیچ کسی کمکت نمیکنه ولی توی شهر خودت یا تهران همیشه یکی رو کنارت داری تنها موافق خوابگاه رفتن هم خودمم به دلایل زیر:1- من سفر رفتن، جابه جایی و این حس آزادی کامل و مستقل بودن تمام رو دوست دارم و به نظرم غربت اونقدرها هم برام آزاردهنده نیست. 2- علاوه بر اون تجربه هایی که خوابگاه برای آدم به وجود میاره رو دوست دارم و ارزشمند میدونمشون و به نظرم میتونه زندگی جذابی باشه. خیلی این سبک زندگی رو از نظر تجربه هایی که برام میاره مهم میدونم3- زندگی کردن توی شهرهای دیگه ای مثل مازندران و حتی مشهد رو دوست دارم. آشنا شدن با فرهنگشون و همه ی اینا4- مهم تر از همه اینکه روانشناسی رو خیلی بیشتر از مدیریت صنعتی دوست دارم و وقتی یه دانشگاهی مثل فردوسی میتونم برم چرا باید برم مدیریت صنعتی یه جای دیگه آخه؟ :|من چون هیچ کدوم از مخالفا این دلایل رو بر اساس تجربه های شخصی نگفتن صرفا حرفاشون رو بر پایه شانس خودم می سنجم. ممکنه برم و همه ی اینا برام با شدیدترین مشکلات پیش بیاد و ممکنه هم کمترین حالتشون رو تجربه کنم. اما از طرفی میترسم که از زندگی خوابگاهی صرفا یه فانتزی ساخته باشم که به محض رفتن به اونجا بخوره توی ذوقم و طوری گیر کنم که نه راه پس داشته باشم نه راه پیش و بیشتر از همه نظر دوم و سوم مخالفا من رو خیلی به شک انداخته.حالا با همه ی این تفاسیر، ازتون میخوام که لطف کنین و قدم سر چشم بنده بذارین و اگه تجربه ای در رابطه با زندگی خوابگاهی دارین رو برام بگین :) بیشتر در رابطه با نظرات مخالفا و اینکه دلایلشون دلایل درستی هست و چقدرش براتون پیش اومده و اینکه به نظرتون تصمیم رفتن به خوابگاه چقدر شما رو توی زندگیتون جلو انداخت یا نه اصلا کلی به خاطر این مسئله پسرفت کردین. خلاصه هر تجربه ای که داشتین رو لطف کنین و بگین. از جو خوابگاه ها، هزینه ی زندگی، غربت، دوری، اینکه آیا این تجربه ها ارزشمنده یا نه..ارادتمند، یک صحرا1403/6/17</description>
                <category>صحرا</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Sat, 07 Sep 2024 17:57:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویای تابستانی</title>
                <link>https://virgool.io/Dabirestaniha/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C-bklrbdx9chnk</link>
                <description>قبل از کنکور رویایی داشتم.  رویای نوشتنی بی‌تمام، مثل هوگو و دیگران. به همینگویی فکر می‌کردم که حتی اگر نمیتوانست بنویسد صفحه‌ها می‌نوشت که نمی‌توانم بنویسم.  قبل از کنکور وقتی می‌خواستم درصدهای زده‌ام را محاسبه کنم به خودم وعده‌ی روزهایی را ‌می‌دادم که تمام دفترهای خالی سفید، سیاه و پر شوند.  به روزی فکر می‌کردم که قابلمه و قاشق و در و شیشه را برمی‌داشتم و آهنگی که همیشه دنبال تولیدش بودم را می‌نواختم.  قبل از کنکور به صفحات کتابی که ورق می‌خوردند و تمام می‌شوند فکر می‌کردم در حالیکه روی کاناپه مثل گربه‌ای که حالت بدنش مشخص نبود لم می‌دادم.  قبل کنکور به صندلی‌های قرمز سینمایی فکر می‌کردم که قرار بود با دوستانم رویشان بنشینیم و فیلم‌هایی را که دوزار نمی‌ارزند را ببینیم.  روزهای سخت قبل کنکور که بارها آرزو می‌کردم که دیگر نباشم، به خوابیدن رو خاک حیاط، ساعت‌ها دیدن آسمان ابری، به گشتن میان سبزی‌هایی که بارها رویشان را لگد کرده بودم، به شنا در آب مواجی که شکاف می‌خورد و به خوابیدن زیر لباس مخملین سیاه آسمان با آن مرواریدهای درخشان رویش فکر می‌کردم. چه ثانیه‌هایی که بین تست‌ها، به خامه‌ای که از بین ماسوره سُر می‌خورد و روی کیک تازه از فر در آمده می‌نشیند و قاچ هایی که تقسیم می‌شود را تصور می‌کردم. چه شب‌هایی که خواب لاستیک‌هایی را می‌دیدم که با سرعت روی آسفالت خشک جاده‌ای بی انتها، سرعت می‌گیرد و می‌رودقبل از کنکور خیلی زیاد به روزهای قبل کنکور فکر می‌کردم. به روزی که بوی شیرین هندوانه‌ در زیر نور آبی آشپزخانه پخش شده بود. به قاچ‌های هنرمندانه‌ای که زده می‌شد. به تکیه بر پشتی و گذاشتن سر بر روی شیشه و دیدن سریالی که متفق ‌القولانه آن را بی‌نظیر می‌دیدیمبه روزی که با لیلا و خواهرم، بعد از ساعتی کوه‌نوردی به جایی رسیدیم که تا به حال ندیده بودیم. بهشتی از چند درخت سبز بزرگ در میان کویر کوه و صدای آبی که پژواکش در تمام کوه به گوش می‌رسیدبه جالیز، مونوپلی، جاسوس و امیری که همیشه‌ی خدا با تقلب می‌برد.به ‌فوتبال‌هایی که یک سرش شرط بر روی درست کردن ناهار بود و تمام آن لازانیاهای چربی که باخت تیم ما به دیگران داده بود.به آن جوجه‌فکلی سبزی که با وجود اینکه هیچ موقع با حیوانات ارتباطی نداشتم، وقتی که پرواز می‌کرد و روی شانه‌ام می‌نشست حس می‌کردم ارزش دوست داشته شدن را دارد.به روزی که کسی، طوری از من خداحافظی کرد که انگار آخرین بار است که هم را می‌بینیم.به زمان‌هایی که پستی در ویرگول می‌نوشتمبه ‌اشک‌های بی‌شماری که ریختم. به قهقهه‌هایی که زدم. به دعواهایی که کردم. به شعرهایی که خواندم. به بغض‌هایی که داشتم.قبل از کنکور رویایی داشتم.فردی از من پرسید که حالا بعد از اتمام همه چیزِ همه چیز و شروعی جدید چه احساسی داری؟هر احساسی دارم، شادی از اتمام همچین دوره‌ای و هیجان برای شروع جدید مسلما جزوشان نیست.روز قبل از اینکه این پیام را ببینم ساعتی تنها در پشت بام گریه کردم. احساس می‌کردم ناخدایی تنهایم که با کشتی‌ای شکسته در توفانی گیر افتاده‌ام و ماهی ها به تقلای احمقانه‌ام برای نجات می‌خندند.چند بار غذا پختم، همه تعریف کردند اما هیچ کس از طعم غمی که غذا میداد صحبت نکرد. یک بار با هر کشیدن تخم مرغ و کوبیدن سیب‌زمینی و درست کردن سس، قطره قطره اشک ریختم و های های گریه کردم. چند دقیقه بعد سر میز، همه مشغول خوردن غمگین‌ترین الویه‌ی جهان بودند.مبتذل‌ترین نوشته‌هایی که قبلا از بودنشان کیف می‌کردم و دوستشان داشتم حالا حتی روی کاغذ هم نمی‌آیند. احساس بی‌کفایتی و ناتوانی حتی در شادترین لحظات بعد کنکورم، گوشه‌ای نشسته و مرا تماشا می‌کنند. مثل گربه‌ای که زیر باران مانده خیس و خسته و سردم.قبل از کنکور رویایی داشتم. حالا ندارم.ارادتمند یک صحرا..1403/6/7</description>
                <category>صحرا</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Wed, 28 Aug 2024 20:51:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا نمی خندی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sahra.maranjani/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%86%D8%AF%DB%8C-p80jftivlb0k</link>
                <description>  سلام.  

 دخترِ دخترخاله، سه ماه پیش، هشت ماهه به دنیا اومد. وقتی چند روز پیش برای اولین بار دیدمش اندازه اش شبیه بچه ای بود که تازه به دنیا اومده باشه. اصلا نمی تونستم تصور کنم وقتی به دنیا اومده چطور بوده. مگه از این کوچکتر هم داریم؟ می گفتن که قدر دو و نیم وجب دستم بوده و باور کنین که وجب من اصلا بزرگ نیست. وقت هایی که بغلش می کردم مجبور می شدم بازوی کوچیک و ظریفش رو که به گردنم گیر می کرد آروم صاف کنم تا یه وقت نشکنه. تا الان ندیدم کسی حس اون زمانی که سر کوچیکش رو روی شونه ات گذاشته توصیف کنه. وقتی سرش روی شونه تون هست، در حالی که حتی نمیتونه دست هاش رو دور گردنتون حلقه کنه، وقتی طوری سرش رو روی شونه تون گذاشته که با هر قدمی که بر میدارین وجود استخوان ظریف و نازک فکش رو روی پایین ترین قسمت شونه تون حس می کنین در حالیکه می دونین چشم های خاکستری اش کامل بازه و داره به نوری که از پنجره وارد خونه میشه نگاه می کنه اون موقع احساس می کنین از پس هر کاری بر میاین.وقتی چیزی به این بی پناهی که برای نود سی سی شیرخشک چنان جیغ میکشه که صورتش قرمز میشه و ابروهای بورش طوری محو که انگار اصلا از اول ابرویی نداشته و شما بهش شیر میدین و اون طوری با چشم هایی پر از قدرشناسی بهتون نگاه میکنه که انگار خدایین؛ آدم احساس بزرگی میکنه. به قدری بزرگ که حتی از پس جا به جا کردن کوه ها، خشک کردن دریاها و بیشتر از همه رو به رو شدن با ترس هاش هم بر می آد.شب هایی که بچه نمی خوابه و یه بند ضجه میزنه و گریه میکنه، همین احساس بزرگی میتونه به آنی به عجز و شکست کامل تبدیل بشه. گریه عادی هم نه، گریه ای که نفس بچه می گرفت و صورتش کبود میشد و من با وحشت فکر میکردم که الانه که تموم کنه! ولی بعد از چند ثانیه نفسش بر میگشت و دوباره شروع به دست و پازدن میکرد. شب ها من از شدت عجز به خاطر صدای گریه ی بچه در حالیکه بین خواب و بیداری دست و پا میزدم نزدیک بود سرم رو به دیوار بکوبم اما مادرش با لطافت تمام، تمام گزینه هایی که باعث گریه میشد را بررسی میکرد و حتی اگه از اون گریه های از سر هیچی بود، انقدر بچه بغل راه می رفت تا بچه خسته بشه اونم وقتی که خودش داشت از خستگی بیهوش میشد.همه ی اینا رو نوشتم تا برسم به چرا نمی خندی؟نمیدونم  این عکس کیه یا از کجا دارمش ولی احساس خیلی خوبی از این عکس میگیرمگویا بچه ها، به ماه خاصی که می رسند باید به محرک های احساسی و چهره های آشنا واکنش نشون بدن. اگر چهره های آشنا بهشون اخم کرد متوجه بشن و در مواردی حتی ناراحت بشن و اگه آشنایی بهشون لبخند زد باید جوابشون رو بدن و لبخند بزنن. و مسئله پر اهمیت برای نرگس این بود که دخترش نمی خنده. این مسئله که گویا در مطب دکتر مطرح شده بود شده بود صدر لیست نگرانی و دغدغه های ذهنی دخترخاله. در هر حال، در هر زمان این جمله ورد زبان نرگس بود: چرا نمی خندی؟ پوشک بچه رو عوض می کرد، بهش شیر میداد، آروغش رو می گرفت، می خوابوندش و بلندش می کرد ازش می پرسید چرا نمی خندی مامانی؟ بچه هم با حالتی اخمو جواب مامانی را میداد.بچه بغل من بود یا پدرش فرقی نمی کرد، نرگس رد میشد و ضمن اظهار لطف و محبت بوسه ای به بچه میزد و از او می پرسید چرا نمی خندی قربوت برم؟ من اگر جای بچه بودم همان چند شویدی که روی سرم بود را از دست این جمله می کندم. وقتی نرگس رو می بینم، که بعد از این همه درس خواندن و کار کردن حالا سطح دغدغه اش به نخندیدن یک فسقل بچه رسیده، می فهمم دنیا اینقدرها هم جدی نیست و ارزش این همه حرص و جوشی که میخورم و میخوردم رو نداره. مگه من قراره چه کاری انجام بدم که نرگس انجام نداد؟ نرگسی که درسش از من هم بهتر بود. مدرسه ی خوبی می رفت و دانشگاه نسبتا خوبی توی رشته ای که دوست داشت قبول شد، چند سال مشغول کار کردن بود اما از زمانی که ازدواج کرد و بچه دار شد کار رو کنار گذاشت و به کاری که عمیقا لذت می برد، مادر بودن مشغول شد. حالا حتی فکر میکنم بیشتر از زمانی که کار می کرد احساس خوشبختی می کند. من اما به خودم می لرزم وقتی آینده ام رو این طور می بینم. فکر می کردم خاص تر از این باشم که پا جا پای نرگس، خاله ها و باقی دخترخاله هایم بذارم. اما می بینم دارم قدم به قدم توی راه اونها پیش میرم. منتها ناموفق تر از اونها. خرد شده تر از اونها. احتمالا خیلی غمگین تر از اونها. چند روزه که درگیر این موضوعم. نه اینکه این مسیر بد باشه یا اونا به زور و اجبار این مسیر رو انتخاب کرده باشن. اتفاقا نرگس بهم میگفت آرامشی که توی خونه کنار بچه رو داره حاضر نیست با حقوق و موفقیت هایی که توی کارش داشت عوض کنه. ناراحتی من از اینه که چی شد که انقدر زود به اینجا رسیدم؟فکر کردم که شاید مشکل از تربیت است. انگار ما هر کجای راه زندگی باشیم چاره ای جز این راه نداریم. هرچقدر هم خودمون رو به در و دیوار بزنیم و توی زمینه های دیگر موفق باشیم، بخشی از وجودمون فکر میکنه که هنوز کامل نیستیم. هنوز یه چیزی کمه. اغلب این خلا رو با بچه پر می کنن. من زن های شدیدا موفقی رو دیدم که ازدواج کردن و توی کار و زندگی شخصی شون هم خیلی موفقن، اما همیشه ناراحت اینن که بچه دار نشدن یا نتونستن. نمیدونم این رو ناکامی می دونن یا چی، اما اغلبشون احساس پشیمونی میکنن. انگار یک طیف وجود داره. یک سرش بچه دار نشدن و سرکار رفتن و چسبیدن به کاره و اون سر طیف موندن توی خونه و مشغول بچه ها شدنه. هیچ کدوم از کسایی که دو طرف طیف هستن آدمایی راضی ای نیستن. کسی که بچه دار شده و همیشه توی خونه است، معمولا بعد از یه مدت که بچه ها بزرگ میشن و راهی رو میرن که خودشون میخوان، مادر عمرش رو تلف شده می بینه. دستاورد تمام سال هایی که صرف کرده رو توی راهی می بینه که به نظرش مناسب و درست نیست. سرخوردگی عمیق. کسی هم که ازدواج کرده و بچه دار نشده، یا اصلا ازدواج نکرده، این تنهایی و خالی بودن همیشه آزارش میده. بچه ها خیلی آدم رو به چالش میکشن. تو جنبه هایی از وجودت رو پیدا میکنی که حتی فکر وجود داشتنش رو هم نمیکردی. هر چقدر هم سن بیشتر میشه این احساس تنهایی خیلی عمیق و عمیق تر میشه.. (انسان احتمالا خودخواه ترین موجودیه که وجود داره. تو نمیتونی تنها باشی، تو میخوای ادامه پیدا کنی، تو میخوای یه نسخه ی موفق تر از خودت رو توی این جهان ببینی پس بچه میاری! ولی همینه که هست چون نمی تونی تنهایی رو تحمل کنی و با چیزهای دیگه هم نمیتونی پرش کنی چون اون حس همیشه باهات میمونه) البته احتمالش هست که حتی ازدواج کنی و بچه دار بشی ولی باز تنها باشی و بچه دار نشی و هیچ موقع اون احساسی که من توی چشم های بعضی ها دیدم رو نداشته باشی ولی مطمئنی تو اون استثنا هستی؟ موفق ترین نمونه هایی که من دیدم کسایی بودن که وسط طیف بودن. کسایی که هم ازدواج کردن و بچه دار شدن و هم توی عرصه های اجتماعی کاری رو که بهش علاقه داشتن دنبال کردن. اما میدونین، این راه هم راه سختیه. خیلی زیاد. توی دو مسیر بودن واقعا سخته. من دلم میخواست راه دیگه ای هم وجود داشت. جز این طیف مسخره و لغزیدن از این سر طیف به اون سرش، کار دیگه ای بود که میشد انجام داد. نمیدونم چی ولی چیز دیگه. ارادتمند یک صحرای مشوش1403/5/10حرفی، نقدی، سخنی،... خوشحال میشم نظراتتون رو بشنوم :) پ.ن: این متن رو برای نرگس نوشتم. بهش گفتم این متن رو می نویسم و بعدها وقتی داشت برای دندون درآوردن، از پوشک گرفتن، مدرسه و درس ها و تکالیف و دوستی ها، کنکور و دانشگاه و در نهایت نهایت ازدواج دخترش تکاپو می کرد و نگران و شاید حتی ناراحت بود این متن رو بهش نشون میدم تا بدونه یه روز سر چه چیز ساده ای ذهنش درگیر بوده :)</description>
                <category>صحرا</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jul 2024 14:55:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...کن ای صبح طلوع (شب قبل از کنکور تیر ماه ۱۴۰۳)</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%DA%A9%D9%86-%D8%A7%DB%8C-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%B7%D9%84%D9%88%D8%B9-%D8%B4%D8%A8-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D9%86%DA%A9%D9%88%D8%B1-%D8%AA%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%A7%D9%87-%DB%B1%DB%B4%DB%B0%DB%B3-afcgea4mvp0o</link>
                <description>سلاموالا نمیدونم چی بگم.  کمتر از دوازده ساعت دیگه کنکور ریاضیه و انسانی و البته هنر و زبان. برای همه آرزوی موفقیت میکنم خیلی شنیدم مشاورا توصیه میکنن روز قبل کنکور با گوشی کار نکنین بعد من اومدم اینجا می نویسم! ولی حوصلم سر رفته بود و انگار افکارم رو با یه کلاژ به هم چسبونده بودن این طور شد که اینجامیادم نیست روز قبل کنکور اردیبهشت چی کار میکردم ولی امروز به نرمال ترین حالت ممکن گذشت. مثل سه چهار سال پیش. خیلی وقت خالی برای خودم نذاشتم که فکر کنم. سرم رو گرم کردم. کلیپ های آشپزی دیدم. بهترینش هم یه آقائه بود گوردن چی چی که میگفتن آشپز سیزده ستاره دار هست، که داشت اردک می پخت با سس گیلاس و کاسنی پرتقالی :/ من که فقط دوست داشتم ببینم چی کار میکنه خیلی مشتاق نبودم طعم غذائه رو بچشم ولی طرف خیلی لذت می برد هر کاری که می کرد مدام رو به دوربین برمیگشت میگفت ببینین اینا چقدر اِمیزینگه؟ وری وری بیوتیفول! بعد منم از ذوق اون ذوق زده میشدمبعد از مدت ها دست به آشپزی زدم (تاثیرات دیدن گوردون جون) بعد مدام سعی میکردم مثل اون از پختن غذا لذت بردم ولی متاسفانه برنجم شفته شد و تمام لذتش پریدیکی دو ساعتم توی سایت دانلود فیلم گشتم و یه لیست درست کردم از فیلم و سریال هایی که میخوام بعد کنکور ببینم فیلم های اردوی مشهد رو دیدم و از شدت ناراحتی و دلتنگی برای حال اون موقع، برای صحرای اون موقع گوشی رو گذاشتم کنار. رفتم سر وقت آشپزخونه. موقعی که داشتم سینک رو کف مال می کردم (این کار هر احساس ناخوشایندی رو ار بین میبره! صد درصد تضمینی) به این یه سال فکر کردم. به تجربه های امسال.  این که ایا حاضر بودم دوباره تکرارش کنم و اگه رتبه ام بد بشه میمونم پشت کنکور؟ دلم میخواست تموم شه. یعنی قطعا میخواستم که این شب طلوع بکنه و صبح شه. بس که سخت بود. بس که گسسته شدم من امسال. اما از طرفی حس میکردم دیگه جدی جدی جدی بزرگ شدم. دیگه واقعا یه سری کارها رو باید انجام بدم. دیگه این جوری نیستش که اشتباه بکنم و راحت بتونم بگذرم (حالا من انقدر محتاطم که کلا تصمیم اشتباه نمی گیرم از شدت احتیاط ولی خب..) و قطعا تصمیماتم تبعات داره و تبعاتش هم آسیب زننده است. قبلا مرگبارترین اشتباه ها به سپر خانواده میخورد و با فشار و رنج کمتری می رسید. اما اون لحظه حس کردم که چقدر یه دفعه آدم تنها میشه. برای همین دلم نمیخواست تموم بشه. حتی به این فکر کردم که برای ادامه دادن این موضوع و فرار از این ترس از مسئولیت و تنهایی عمیق در برابر مشکلات یه سال رو هم پشت کنکور بمونم ولی خب زود با پشت دست کفی ام زدم توی دهنم که دوباره از این فکرا نکنم.به ذهنم رسید که کاش با همین تجربیات امسالم، برمیگشتم به اول سال و با همین تجربیات سال رو شروع میکردم و ادامه میدادم ولی بعد اون شکلی دیگه این تجربه ها رو نداشتم. نه کنکور اون قدر ناجور بود (حداقل اردیبهشت) نه روزهایی که فکر می کردم تموم نمی شن بی پایان بودن، شاید یه مدرسه بهتر میرفتم، شاید از اول تابستون یه مشاور جدی می گرفتم که بهم میگفت بچه جان روزی هفت ساعت توی تابستون خوندن هیچی نیست! از همون موقع کتاب میخریدم، از همون موقع گزینه دو میدادم، خلاصه که اگه یکی جدی بالاسرم بود و همه کارام با خودم نبود خیلی بهتر میبودمولی خب شرایط من همین بود. مدرسه ی من همین بود. خانواده ی من همین بود و منم همین بودم. خیلی جاها کم آوردم. خیلی جاها اصلا ول کردم گفتم گوربابای کنکور و همه. این همه بخونی و آخرم هیچی؟ خودم به خودم فشار می آوردم و خودمم یه دفعه می بریدم. بعد پست های دوستام رو میدیدم یا یه سریا توی همین ویرگول، میدیدم که حتی در سخت ترین شرایط ادامه میدادن و من غصه میخوردم از این که چرا این جوری نیستم؟ اما اشکال نداشتا. واقعا. چون ادم با ادم فرق میکنه. این همه روزی هم بود که من خوندم. خوبم خوندم. این همه مسئله حل کردم. واقعا یه سری روزا جون کندم. سر گزینه دوها به هم ریختم. پونزده روز عید خودمو جرواجر کردم. مهمتر از همه اینکه تجربه کسب کردم. من با کسایی اشنا شدم و باهاشون صمیمی و کلی خاطره ساختم که اغلبشون خوشه حتی اونایی هم که ناخوشه هم تجربه است. همین سفر مشهدی که داشتیم. بهترین روزای امسالم بود. همون منی که تا پارسال فکر میکردم حتی نمیتونم با افراد همسن و سالم یه مکالمه ی ساده برقرار کنم. در اخر اینکه، امسال یه روزایی ساعت هفت شب توی مدرسه راه می رفتم به سمت آبدارخونه و پیش خودم فکر میکردم که کی تموم میشه، یه روزایی توی دفتر میشستم و به دمپایی ام نگاه میکردم و باور نمیکردم که واقعی باشه، احساساتم رو چنان روی موج سینوسی میدیدم که فکر نمیکردم دوباره تابع ثابت بشه، توی حیاط مدرسه با بچه ها می گشتم و کیک دوقلو و شیرکاکائو میخوردم و بهشون میگفتم که حس میکنم تا آخر دنیا توی این دور گرفتار شدم کاش بوفه یه چیز دیگه جای کیک دوقلو بیارهیه روزایی به حرف خانوم وفادار که مراقب پانسیون مدرسه بود توی دلم می خندیدم که میگفت یه جوری تموم میشه که باور نمیکنی تموم شده باشهو الان یه جوری داره تموم میشه که باور نمیکنم تموم شده باشه :)ارادتمند، یک صحرا۲٠/۱۴٠۳/۴ساعت یازده و نیم شب</description>
                <category>صحرا</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2024 23:32:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امتحان دینی ۳؛ یا چه مرگ ننگینی، نازنین!</title>
                <link>https://virgool.io/konkurfightclub/%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AD%D8%A7%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C-%DB%B3-%DB%8C%D8%A7-%DA%86%D9%87-%D9%85%D8%B1%DA%AF-%D9%86%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%86-csryzgd87nhp</link>
                <description>سلام.این پست قرار بود فردا نوشته بشه. بعد از دادن امتحان دینی و شرح ماوقعی از روز قبل از امتحان و افکارم.lady birdمی‌خواستم بهتون درباره‌ی ثانیه‌هایی که دینی می‌خوندم بگم. مثلا بگم که یکی از مشکلاتی که من در دبیرستان باهاش مواجه شدم سرعت شدیدا کندم برای خوندن دروس حفظی بود. یه چیزی میگم و یه چیزی می‌شنویدبگو انگار که دارم جون می‌کنم، خوندن هر صفحه ربع الی نیم ساعت طول می‌کشه. هر مطلب رو بیست بار تکرار می‌کنم. به کتاب نگاه می‌کنم و با خودم تکرار می‌کنم. بعد کتاب رو می‌بندم. به دیوار نگاه می‌کنم و شروع می‌کنم به تکرار کردن هر چی که یادم میاد و نگاهم روی دیوار می‌چرخه. به خط خطی‌ای که خواهرم روی دیوار کشیده، به تابلوی نقاشی کاج های مرتفع، به چارچوب در می‌رسم و یه تیکه، توی دهنم نمی‌چرخه و گنگه، کلافه کتاب رو باز می‌کنم. مکث و بازهم مکث. کتاب رو می‌بندم و دوباره از چارچوب شروع به خوندن می‌کنم تا می‌رسم به ترک دیوار. سعی می‌کنم سریع ترک دیوار رو رد کنم اما نمی‌شه. حالت و شکل این ترک، همیشه اعصابم رو خرد می‌کنه. اول یک شکاف عمیق و صافه که مثل شاخه‌های خشک یک درخت توی زمستون هر چقدر بالاتر می‌ره شاخه‌های بیشتری می‌گیره و می‌رسه به سقف. جایی در میانه‌ی دیوار مجموعه‌ای از شکاف‌های ریز و درشت حالت قیافه مردی رو گرفته که یک دستش را به کلاه شاپوی خمش گرفته تا باد اون رو نبره و دست دیگه‌اش رو توی جیب شلوارش برده، در حالیکه هیچ چشمی روی صورتش نداره اما پوزخند عمیقش نظر واقعی‌اش رو درباره‌ی احوالاتم می‌رسونه.نفس عمیقی می‌کشم و دوباره به کتاب بر می‌گردم. بعد از چند دقیقه خواندن و چندین ثانیه محاسبه قسمت‌های نخوانده و خوانده، به این نتیجه می‌رسم که خیلی خیلی عقبم. سه درس مانده. بقیه‌ی درس‌ها را دوره نکردم و استرس دست‌هایم را از یخ‌های درون فریزر سردتر کرده.صدای ترک را می‌شنوم که می‌گوید تازه حتی یکی از سوالات سال‌های قبل رو هم حل نکردی!وقت کمه اما هنوز وقت هست. من دارم مفهومی می‌خونم. دلم را خوش می‌کنم به همین جملات که صدای خشک ترک، به اعصابم خط می‌اندازد که: اگه نه حتی تند، بلکه معمولی هم می‌خوندی، این وقت عظیمی که صرف یه بار خوندن کتاب می‌کردی رو میشد سه بار از روی کتاب خوند، نمونه سوالش رو حل کرد، امتحانش رو داد، تحلیل کرد و پرتش کرد کنار. کتاب را می‌بندم و از اتاق بیرون می‌روم، به هر حال خواندن مدام بدون استراحت هیچ فایده‌ای ندارد!شاید هم به جای این اتفاق بالا می‌تونستم از پسر دوچرخه سواری براتون بگم که همین عصر دیدم. حول و حوش ساعت پنج بود. توی اتاقم بودم و کتاب دینی به دست داشتم توی اتاق راه می‌رفتم و با خودم تکرار می‌کردم که: آثار مثبت حوزه‌ی عدل و قسط شامل اول از همه، اِم... صبر کن، انگشتم را از لای کتاب در می‌آورم و نگاهی می‌اندازم: شامل مشارکت مردم در تشکیل حکومت و دومی، توجه به قانون بود؟ کتاب رو دوباره باز می‌کنم و مقابل پنجره وایمیستم. ترک دیوار هم مشغول تماشای انعکاس من توی پنجره است که مثل گوژپشت روی کتاب خم شدم و دنبال دومین اثر مثبت حوزه عدل و قسط می‌گردم. پیداش می‌کنم. کتاب رو می‌بندم و به پنجره خیره می‌شم. نه به انعکاس خودم بلکه به پسربچه‌ای که با تی‌شرت قرمز پرسپولیسیش، روی دوچرخه ی آسمونی رنگش، لم داده و با یه دست فرمون رو طوری گرفته که با هر پدال بی‌حالی که پسر می‌زنه، فرمون تاب می‌خوره و تاب می‌خوره. دوچرخه به طرز خطرناکی به چپ و راست کج می‌شه اما پسر، انگار سوار بر مادیانی اصیل و آسمانیه و خودش امپراتور روم، که با بی خیالی و رخوت اجازه می‌ده به هر طرف که میلش می‌کشه و جاذبه هدایتش می‌کنه بره. مثل من که مدام طول اتاق رو طی می‌کنم اون هم مدام کنار جدول‌های سبز و سفید حرکت می‌کنه در حالیمه برگ های سبز درخت‌های سبز، روی سرش سایه انداخته‌ان. یک آن، به بادی که توی لباس سرخ پسر می‌پیچه، به عرقی که از پشت لاله‌ی گوشش خجولانه به سمت گردن می‌ره، به برگی که می‌تونه موهای چرب از عرقش رو از بالا ببینه، به این بی‌خیالی عامدانه نسبت به فضا و زمان و متقابلا، فضا و زمان نسبت به این پسربچه حسودیم می‌شه. حتی فرصت زیادی برای حسودی هم پیدا نمی‌کنم. رفیق پسربچه سوار بر دوچرخه‌ای یقور و مشکی از راه می‌رسه، هر دو خوشحال و خندان و فارغ از من که در چهل متری اونها خشکم زده، با تمام توان و سرعت رکاب می‌زنن. لحظه‌ای بعد باز هم من می‌مونم و دینی توی دستم، ترک روی دیوار و قاب خالی پنجره.the starling girlاصلا بهتره که اصلی‌ترین اتفاق امروز رو بگم. کف زمین دراز کشیدم و دارم سوالای درس ده، این بلاشک عذاب‌آورترین درس دینی رو می‌خونم که تلفنم زنگ میزنه. با با کمال بی حوصلگی روی زمین غلت می‌زنم تا بالای سر گوشی می‌رسم. خاله است. در برزخ بین جواب دادن و ندادن و اینکه این اصلا چه کاری دارد که بعد از مدتها بهم زنگ زده؟!؟ با تعجب و کمی دلهره جواب می‌دهم. صدای سلام زیر خاله بین همهمه‌ای بزرگ به زور شنیده می‌شود. کنجکاو می‌شوم که کجایی و جواب می‌شنوم که نمایشگاه کتاب: امیر می‌خواست کتاب آب‌نبات هل‌دار رو بگیره، من گفتم که شاید توی بند و بساطت داشته باشی‌اش که ما دیگه نخریمش؟ هنوز حرفش را تصدیق نکرده‌ام که می‌پرسد: بذار ببینم.. تو چه کتابایی‌‌اش رو داری؟ می‌گویم که: همه‌اش رو دارم. هل‌دار رو هم هر موقع دیدمتون بهتون می‌دم._ همه‌اش؟ حتی آبنبات لیمویی رو هم داری؟می‌نشینم. گوشی را روی اسپیکر می‌گذارم: لیمویی؟ مگه اومده؟ _ آره، پس اینو نداری...+ خاله! خاله جان! جانِ من، یه دونه برام بخر من باهات حساب می‌کنم. خب؟ گوشی را قطع می‌کنم و فکر می‌کنم که حالا و بعد از دو سالِ نه چندان چشم انتظاری بالاخره می‌توانم بمیرم. راحت. بی آسایش و دغدغه. چون مجموعه‌ای ندارم که ناقص مانده باشد. انگیزه‌ام که حالا می‌تواند به جرم دوپینگ از حضور در تمامی امتحان‌ها محروم شود، به بالاترین حد خودش رسیده. حالا دیگر دو درس مانده دینی، آنقدر نیست و هشت درس خوانده خیلی بیشتر است. حالا دیگر سوالات را راحت‌تر حل می‌کنم و بیست امتحان دینی نهایی، آنقدر هم دور از دسترس به نظر نمی‌رسد. دست‌هایم دیگر آنقدر هم یخ نیست. جهان به رنگ لیمویی زیبایی در می‌آید. می‌خوانم و می‌خوانم که مامان وارد اتاق می‌شود. به آرامی می‌گوید که خبری دارد. من همان طور که با آیه‌ای از درس دست و پنجه نرم می‌کنم می‌گویم که بگو! مامان به آرامی پرستاری که می‌خواهد به مادری بگوید که بعد از نه ماه فرزندش مرده به دنیا آمده، می‌گوید که امتحان دینی را لغو کرده‌اند.مغزم نمی‌تواند جمله‌ای را که شنیده پردازش کند. سرم را بالا می‌آورم. به چشمانش زل می‌زنم. تاسف برای من موج می‌خورد. مینشینم. ترک دیوار پوزخند می‌زند. متن پیام را می‌بینم. می‌خوانم. نمی‌فهمم. مامان توضیح می‌دهد. من دوباره به چشمانش نگاه می‌کنم و بعد به یک آن آتش می‌گیرم. فریاد می‌زنم. فحش می‌دهم.  بغض می‌کنم. دوباره فحش می‌دهم. کلمه کم می‌آورم. زمان دینی خواندنم را حساب می‌کنم، سی ساعت. در طول یک هفته. بیستِ امتحان نهایی دینی. شیمی خوانده نشده و فارسی فراموش شده. داد می‌زنم و داد می‌زنم. فراموش کرده بودم که جهان زرد زشت چرک بدرنگی است که مدت‌هاست خیال تغییر رنگ ندارد.حالا اینجام. امتحان فردا کنسل شده. پنجره‌ی اتاق رو تا ته باز کردم اما هوای اتاق طوری دم داره که اگه نیم ساعت دیگه اینجا بمونم مثل برنج دم می‌کشم و چند سانتی به قدم اضافه میشه.شب صدا بلنده. اونقدر بلند که من صدای آهنگ عروس و دوماد خوشبخت امشب رو از تالار عروسی دور دور، می‌شنوم. صدای بوق ماشین‌ها، حتی می‌تونم صدای خنده‌ی عروس و داماد رو هم بشنوم.  چه شب فرخنده‌ای! چه شب مبارکی! من گریه می‌کنم. طوری اشک می‌ریزم که می‌دونم فردا صبح حتی کوچکترین عضو ماهیچه‌ی صورتم با هر حرکت فریاد درد می‌کشه. فکر می‌کنم که عجب صداهای متضادی!احساس می‌کنم که دیوارهای اتاق آروم آروم به من نزدیک می‌شن. هوای اتاق رو می بلعن. گچ‌ها فرو می‌ریزن و در هم می‌پیچن، شکاف‌ها ناپدید می‌شن تا اینکه من رو در کنج دیوار گیر می‌اندازن. احساس عجز می‌کنم. می‌تونم نوازش ملیح ترک رو روی گونه‌ام حس کنم. چشمام رو می‌بندم. چشم بسته اشک می‌ریزم. می‌شنوم که گچ های سرد اطراف ترک، به آرومیِ آخرین بوقی که پشت سر ماشین عروس محو میشه ازم می‌پرسه که چرا گریه می‌کنی؟ و خودش قهقهه می‌زنه. با خودم فکر میکنم که همین جاست. همین نقطه ی بریدناما نگاه کن، اینه شب های من نازنین! اینه شب های من.پ.ن: این پست رو دیشب ساعت یک تموم کردم اما ویرگول انقدر بدقلقی کرد که نتونستم منتشرش کنم. پس افتاد امروز، ولی شما فکر کنید که دیروز منتشر شده. حوصله ندارم زمان فعل ها رو عوض کنم. ارادتمند. یک صحرا۱۴۰۳/۲/۳۰</description>
                <category>صحرا</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Sun, 19 May 2024 08:29:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرود سرخ</title>
                <link>https://virgool.io/Shabnameh/%D8%B3%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%B3%D8%B1%D8%AE-smn42ygkjbah</link>
                <description>چه بی رحمانه میکوبی تمام تار و پودم راو ویران میکنی هر دم خرابات وجودم رابرایم سخت بودش، این دروغی بس دل‌ انگیز استطنین پاسخ سردت شکست تنگ غرورم راو هنگام طلوع دل زجه خواهد زد که بعد از تو..در این شهر هیچ کس باور نخواهد کرد سرودم رامن آن قالی بی رنگ و لعابم گوشه ی دیواربرای سرخ سرخ بودن فدا کردم عروقم راارادتمند، یک صحرای سرخ1402/9/3</description>
                <category>صحرا</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Fri, 24 Nov 2023 22:17:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه بی رحمانه من سرخم</title>
                <link>https://virgool.io/@sahra.maranjani/%DA%86%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%B1%D8%AD%D9%85%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D9%85-gpq6wpt2ctom</link>
                <description>هر چقدر خسته تر و رنج کشیده تر و سرخ تر قالی لاکی ترممیز میزنم، صدای چک چک شیر آب، صدای سنگین کوبیدن پودها همین طور می پیچد و می پیچدسرم سنگین می شود و می شود و سنگین ترکاش قبل از از هوش رفتنم و چرخیدنم در بین هیاهوی بازار ذهنم، نامه ام را تمام میکردمکارهایی را انجام میدهم و بعد همین طورمثل جمله ی بالا، نه صبر کن، فعل جمله ی بالا چه بود؟ زمان تکه تکه شده است. مثل آن عقیق یمنی که هزار تکه شده بود من که گفتم، عقیق فکر می کرد که سرخ نیست. نه به قدر کافی. با بوسه ای رگ هایم را باز کرد تا سرخ سرخ سرخ شودفقط از هوش نروم. کاش قبل از از هوش رفتنم.. انقدر سردرگمم که حتی جملات را به پایان نمیرسانم. نخوانید آقا. خانم نخوانید. فریادم را شنیدی؟ چند روز پیش آسمان گریه می کرد. گریه ی مرگ بود بس که سرخ. بعد نمیدانی که چه شد، گوشت با من است؟ سیاه شد. مثل قیر. نبض آسمان را گرفتم. مرده بودچه بی رحمانه میکوبی تمام تار و پودم رافردا آزمون.نه که فکر کنی می ترسم. خب تلاش هست. حق رسیدنی است. من در این مسابقه میدوم اما در اعماق وجودم همان رنگ سرخ است که هست. چرا آبی نمی شود؟ چرا سبز نه؟ سبز یشمی. سدری. طلایی. طلایی که سبز نیستاما به هر حال زیباست.تمام ذره های کاخْ مانند وجودم راانقدر نبودی که نمیدانم بودنت چگونه است. موقع زدن تست ها، هنگامه ی آزمون، یک دفعه یاد بوی هندوانه ی تکه تکه شده می افتم. یاد گرمای کرسیشعرهایم کلماتم جملاتم. صکوتم از سکوت هم بدترچه تراژدی عجیبی. من سرخ سرخم و تو سبز سبز سبزو ما هیچ گاه ما نخواهیم بودو رسوایی ما بودن، بدتر است از سفیدی گزینه های آزمون فرداچه بی رحمانه می کوبی تمام تار و پودم راو ویران میکنی هر لحظه آجر های روحم راسرخم رادردم را مرگم را</description>
                <category>صحرا</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Fri, 24 Nov 2023 01:00:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان کاغذی</title>
                <link>https://virgool.io/@sahra.maranjani/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0%DB%8C-pojps9ri83wn</link>
                <description>سلام.من انسانی کاغذی هستم. مطمئن هستم که وقتی به دنیا آمدم، وقتی پرستاری که هیچ چیزش را به خاطر ندارم من را از دنیایی که در آن بودم بیرون کشید، صاحب جسمی از جنس رگ و پی بودم. مثل تمامی انسان‌ها پوست داشتم و گوشت و خون و عصب و سلول. چند سالی هم با آن جسم گوشتی زیستم اما یک روز بر اثر یک اشتباه و شاید هم به خاطر هل دادن‌های مداوم جسمم توسط دست تقدیر به این سمت کشیده شدم، در هر حال یک روز ورق‌ ساکنی زمزمه‌گری من را که از سر کنجکاوی نزدیکش شده بودم را درون خود کشید. از آن روز بود که همانند داستان‌های پریان به افسون انسان کاغذی مبتلا شدم. در دنیای ورق‌ها اسیر شدم. از ورقی به ورق دیگر و وقتی تمام ورق‌ها تمام می‌شد سراغ کتابی جدید می‌رفتم و دوباره از ورقی به ورق دیگر و دوباره و دوباره.غذاهای کاغذی می‌خوردم، بی اینکه در سودای لذت بردن از بو و بافت و طعم به سر ببرم آنها را می‌بلعیدم. هیچ گاه نفهمیدم که لذت بردن از بوی لیموهای تازه‌ی گِرد، موقع افشانده شدن بر روی ماهی سرخ شده یعنی چه. تردی سیب هنگام گاز زدن و رد آب هلو بعد از گازی که می‌زنی، رقص خیارهای رنده شده با مولکول‌های سکنجبین و سرمای قطب جنوب یخ در بهشت، تشنج ژله با هر لمس کوچک و بوی هندوانه‌ی تازه پاره شده چه معنی می‌‌دهد.به کاعذها گوش می‌دادم و نگاهم به آنها بود.سمفونی سوسک‌ها را نشنیدم و جیرجیرک‌های ویولون‌زن را زیر پا له کردم. بارها لذت نوازش شکم لزج قورباغه را از خود گرفتم. سبیل گربه را نکشیدم و جلوی سگی که به جایی بسته شده واق واق نکرده‌ام. از خرگوش‌ها عقب مانده‌ام و با لاک‌پشت‌ها مسابقه نگذاشته‌ام.به مکان‌های کاغذی می‌رفتم. نفهمیدم برخورد امواج سرد آب با پوست لطیف و جیغی که از سرما و سرخوشی می‌زنی چه لطفی دارد.تلالو نور مطلای آفتاب بر برگ‌های سبز درختان، رقص برگ با باد را ندیدم. بر روی خاک خفتن و آرزوی رفتن به اعماق زمین و دمی آرام گرفتن، چشمم به کِرْم‌های کِرِمی که با هر حرکت بدنشان موج می‌رفت هم نخورد. در زیر آسمان نخوابیدم. پرده‌های آبی لاجوردی هنگام طلوع و سرخ هنگام غروب در تئاتر جهان باز و بسته می‌شدند و من حتی تماشاچی تئاتر هم نبودم. سو سوی ستاره‌ها در شب و خنکی مرموزی که بر روی پوست می‌لغزد و باعث می‌شود کنار آتش بنشینی و به صدای جق جق کنده گوش بسپری و خودت را در آغوش حرارت مطبوعش غرق کنی را نفهمیدم.فقط کاغذ را دیدم. جوهر پس داده‌ی حروفی که مشتی ماشین چاپشان کرده بودند سِحرم کرده بود. تو هیچ نمی‌دانی. من لب‌هایم را با بوسه‌ی گلی سرخ نکردم. با پروانه‌ها تا به روی گل‌های عروس نرقصیدم. با پرستوها به هیچ کجا کوچ نکردم. تن زمخت هیچ درختی را در آغوش نگرفتم. بر روی مه بعد از باران لیز نخوردم. خود را در کویر دفن نکردم و فرصت آشنایی سلول‌هایم را از شن‌های صحرا گرفتم. قله‌ی کوه را دست کم گرفتم و به بالای برج و باروهای شهر هم سر نزدم. خود را از آسمان خراش‌ها به آغوش معشوق همیشگی دنیا، جاذبه نینداختم. به چشمان هیز تابلوهای نئونی چشمک نزدم و تن خودم را از تن تنه‌زن‌های حرفه‌ای در خیابان دور نگه داشتم. بوی عرق دم کرده به همراه سیگار راننده‌ی اتوبوس در مشامم رخنه نکرد. ویترین مغازه‌ای را که ارزان‌ترین جنسش را هفت جد من هم نمی‌توانسته‌اند بخرند را دید نزده‌ام. پله‌برقی‌ها را برعکس طی نکرده‌ام و بی بلیط به سینما نرفته‌ام. خود را از دیدن تنبیه طبل‌های یک گروه موسیقی، پرواز دست‌ها بر روی گیتار محروم کرده‌ام. در ورزشگاهی که نمی‌توانسته‌ام توپ را از بازیکن تشخیص دهم با بقیه‌ی هوادارن فریاد نکشیده‌ام.خداوندا! حتی فواره زدن خون بعد از شکسته شدن دماغ با آن صدای قرچچچچ خشکش را هم ندیده‌ام. اینکه بعد از رسیدن سر انگشتان دو تن می‌تواند دنیا پایان یابد،لب گزیدن و بستن چشم‌ها، در حینی که تک تک مژه‌ها می لغزند و در جای خود کنار هم‌کیشان خود آرام می‌گیرند و تو دست خواب را می‌گیری و پا به سرزمینی دیگر می‌گذاری،هجوم دردی که بعد از برخورد گوشتت با فلز خشمگین ماشین احساس می‌کنی،یا هنگامی که صدای قهقهه‌ی نوزادی که تنش به تن نرم‌تنان طعنه می‌زند را می‌شنوی،و یا وقتی که قلبت از دردی عمیق تکه تکه می‌شود طوری که فکر می‌کنی که نه، دیگر نمی‌توانی با این درد زنده بمانی،آن هنگام که قطره اشکی که بعد از گریز از میان مژه‌ها چون رودی پرآب از کویر خشک صورتت گذر می‌کند، با لطافت در راهی پر پیچ و خم پایین می‌رود و ثانیه‌ای بعد، طعم شوری را بر روی لبان ترک‌ خورده‌ات حس می‌کنی،می‌فهمی که از چه صحبت می‌کنم؟زنده بودن. زنده بودن و زندگی کردن. آه...معشوق کاغذی من!من استحقاق حرف زدن از زنده بودن، از زندگی را ندارم. تمام عمر را در میان کاغذها زندگی کردم. ورق به ورق، سطر به سطر، جمله به جمله در بین کاغذهای کتاب‌های مختلف به خیال خودم زندگی کردم. اما حالا که مرگ رو به روی من نشسته، می‌بینم که کلمات جوهری آب می‌شوند و به زمین می‌روند. وحشت زده به دنبالشان می‌دوم تا در خودم حبسشان کنم اما آنها فرار می‌کنند. هراسیده و له شده روی زمین می‌افتم. مرگ به من پوزخند می‌زند و دستش را به سمتم دراز می‌کند. حالا می‌فهمم که تمام این زندگی کاغذی، این سراب که می‌توانی با کتاب‌ها زندگی کنی بدون زنده ماندن بی‌فایده است.دستم را به مرگ می‌دهم و بلند می‌شوم.بدرود معشوق کاغذی من! بدرود!شاید در این دنیا زنده نبودم. انسانی کاغذی اما از حالا به بعد زنده خواهم بود و زندگی خواهم کرد. البته اگر آن  دنیایی باشد!!!ارادتمند یک صحرا.. (شما هم کاغذی هستید؟ چه چیزهایی را را زندگی نکرده‌اید؟ چه چیزهایی را زنده نبوده اید؟ برایم بنویسید. خوشحال می‌شوم بخوانمشان)1402/6/20</description>
                <category>صحرا</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Tue, 12 Sep 2023 00:11:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر سریال ما همه مرده‌ایم</title>
                <link>https://virgool.io/@sahra.maranjani/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%84-%D9%85%D8%A7-%D9%87%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%85-rbsehavc4nnu</link>
                <description>سلام.حتما شما هم با سریال‌هایی مواجه شده‌اید که ناگهان و با سر و صدای فراوان مثل علف های هرز همه جا سر و کله‌شان پیدا می‌شود. کلیپ‌هایشان در قعر اینترنت هم یافت می‌شوند، سرت را در هر سوراخی میکنی میمی از آن سریال آنجاست و بازیگرهایشان به ناگهان از گمنامی در می‌آیند و درحالی که روی فرش های قرمز راه می‌روند مرلین مونرو وار دستشان را برایت تکان می‌دهند. این سریال ها با همان سرعتی که به معروفیت رسیدند از یادها می‌روند و فقط تعداد کمی از مردم به یاد آنها می‌مانند و با همان سرعت سریال جدیدی جایگزین آنها می‌شوند. در نظر من سریال ما همه مرده‌ایم هم یکی از این سریال‌ها است. یک سریال یک بار مصرف.یک سال پیش، زمانی که تازه این سریال پخش شده بود من در حینی که در اینستا ول می‌گشتم به ادیتی از این سریال‌ برخوردم. ادیت آهنگ خوبی داشت که روی صحنه‌های اکشن چفت شده بود. ادیت قوی‌ای بود در حدی که اسم سریال در خاطرم ماند اما نه در این حد که متقاعد شوم این سریال را ببینم. گذشت تا امسال. چند هفته‌ی پیش با یکی از دوستانم که به سندروم درآوردن عن سریال‌های کره‌ای مبتلاست در حال صحبت بودیم. البته واقعیت این است که تقریبا تمام مدت او در حال صحبت درباره ‌ی سریال جدیدی که می‌دید بود و من هم با عباراتی تک هجایی مثل هوم، چه خفن، وای و غیره در مکالمه‌مان مشارکت می‌کردم. در یک جای صحبتمان او گفت که هرچند این سریال جدیدش خیلی خوب است اما به پای ما همه مرده‌ایم نمی‌رسد. به نظرم رسید که اسم این عبارت خیلی آشناست. با دقت بیشتری به حرف‌هایش گوش دادم. او هم که می‌دید من به صحبت‌هایش علاقمند شده‌ام مثل معتادی که در حال غرق شدن است و چون نمی‌خواهد خودش تنها غرق شود دست یک نفر دیگر را می‌گیرد که با او غرق شود، شروع کرد به تعریف کردن از این سریال‌ با پیازداغ‌های اضافه. من هم تمام مدت سعی می‌کردم به یاد بیاورم این اسم را کجا شنیده‌ام. به محض اینکه به اینترنت دسترسی پیدا کردم، اسمش را سرچ کردم و بعد واکنشم این بود که اِ همون ادیته! چند ساعت بعد که به خودم آمدم پشت مانیتور منتظر دانلود شدن قسمت اول سریال بودم.دو شخصیت اصلیهمه می‌دانند که قسمت‌های اول خیلی مهمند. قسمت اول همان چَکی است که سریال می‌خواباند در گوشَت. هر چقدر بیشتر شوکه شوی از اینکه من این چک را از کجا خوردم، علاقه‌ای که به دیدن آن سریال داری افزایش پیدا می‌کند. البته که ژانرها فرق می‌کند و شاید اصلا در ژانری چک اول معنی نداشته باشد و ما بوسه ی اول داشته باشیم. یا جیغ اول. یا هر چیز اول دیگری. اما در ژانر چک‌زن، من سریالی را دوست دارم که چک اول را چنان قدرتمند بکوبد در گوشم که چند دور دور خودم تلو تلو بخورم و پخش زمین شوم و در آخر هم نفهمم از کجا خورده‌ام.و بگذارید اینجا واقعیتی را بگویم. قسمت اول این سریال، اصلا چک قدرتمندی به بیننده نمی‌زند. شاید یکی از دلایلش این باشد که از جای بدی سریال را شروع می‌کند. در چند دقیقه اولِ قسمت اول ما در پشت بام یک ساختمان کتک خوردن پسری را توسط عده‌ای قلدر می‌بینیم. پسر به آنها التماس می‌کند که بس کنند. اما گوش قلدرها بدهکار نیست. به ناگهان پسر وحشی می‌شود و در طی درگیری با قلدرها از بالای پشت‌بام به پایین پرت می‌شود قلدرها به خیال اینکه پسر مرده از آنجا می‌روند اما پسر نمرده و تبدیل به زامبی شده است (یوهاهاها چه شروع شوکه کننده‌ای!!!) پسر به بیمارستان برده می‌شود. پدرش که نشانه‌های جنون را هم در خود دارد به آنجا می‌آید و سعی می کند پسر را بکشد و بعد در حالیکه جنازه را در چمدانی گذاشته به جای نامعلومی ببرد اما بعد می‌بینیم جنازه پسر در چمدان تکان می‌خورد و پسر زنده است.قسمت اول از مستقیم سر اصل مطلب رفتن طفره می‌رود و می‌خواهد به ما قطره چکانی دلیل شروع ویروس زامبی را بدهد در حالی که یادش رفته دلیل ساختش این نیست که ما را از روند ساخت ویروس زامبی شوکه کند، دلیل ساختش این است که بگوید چطور عده‌ای با این ویروس مقابله کردند و تسلیمش نشدند. به هر حال ما در ده قسمت آینده (!) به صورت پراکنده که مثل پارازیت در بین روایت اصلی سریال می‌آید و عملا هم فایده‌ای ندارد از روند ساخت این ویروس مطلع می‌شویم. معلم علوم دبیرستانی که سابقا در شرکت داروسازی کار می‌کرده و مدرک ویروس شناسی اش را از دانشگاه‌های آمریکا گرفته، سعی می‌کند ویروسی بسازد تا پسرش بتواند در برابر قلدری‌های مداومی که در مدرسه به او می‌شود مقابله به مثل کند. «حداقل بجنگ! یه مقاومتی از خودت نشون بده!» اما پسر می‌گوید متاسف است. که نمی‌تواند. که باید هربار از داخل ماشین لباسشویی‌های عمومی در حالی که آب و کف به دهانش می‌رود و می‌چرخد، به چهره‌ی چرخان و ریشخندزن قلدرها نگاه کند. هدف مرد این است که کاری کند که پسرش بتواند در جامعه به راحتی زندگی کند اما ویروس از کنترل مرد خارج می‌شود و پسرش را به جای فردی قوی به یک زامبی تبدیل می‌کند.داستان اصلی از جایی شروع می‌شود که دختری از بچه‌های مدرسه به خاطر صدایی که از آزمایشگاه علوم می‌شنود به آنجا می‌رود و موش آزمایشگاهی معلم علوم که آن هم در نوع خودش زامبی بوده دختر را گاز می‌گیرد. معلم سعی می‌کند دختر را حبس کند تا ویروس پخش نشود اما از آنجا که داستان باید ادامه داشته باشد، دختر خودش را آزاد می‌کند و اول کل مدرسه را به گند می‌کشد و بعد هم که به بیمارستان می‌رود تا مراسم گازگیری را آنجا اجرا ‌کند و عملا کل استان را زامبی‌زده می‌کند.یکی از چیزهایی که سریال از آنها رنج می‌برد تعداد زیاد روایت‌هایی است که می‌خواهد جلو ببرد اما نمی‌تواند.یک روایت که روایت اصلی ماست، روایت گروهی از بچه‌های سال اولی است  که موقع حمله ‌ها در مدرسه گیر افتاده بودند و حالا تا آخر قسمت دوازده باید خودشان را به محل قرنطینه برسانند (تازه بین خود اینها هم بیشتر از شش روایت وجود دارد!) روایت بعد از چهاربچه‌ای است که سال بالایی هستند و منطقی‌تر. برعکس سال پایینی‌هایشان که با چک و لگد و البته گاهی اوقات هم نقشه کشیدن خودشان را از شر زامبی‌ها خلاص می‌کنند، سال بالایی‌ها زامبی‌ها را می‌کشند. یک روایت دیگر برای پدر شخصیت اصلی و خانم عضو شورا که پایانش به طرز فاجعه آمیزی بد است، یک روایت سرهنگ ارتشی که مسئولیت این فاجعه و مدیریتش را برعهده دارد، یک روایت بازپرس پرونده‌ی معلم علوم و افرادی که مثل سوپرمن نجاتشان می‌دهد که نسبت به بقیه‌ی قضیه ها جنبه‌های فان بیشتری دارد. روایت دیگر برای دانش‌آموزی است که درگیر و دار شیوع زامبی‌ها زایمان کرده و با خودش در کشمکش است که کار درست دقیقا چیست (صادقانه بگویم که در حق این روایت اجحاف زیادی شده بود. این روایت می‌توانست بار معنایی و احساسی زیادی را برای سریال بیاورد اما خیلی ساده از آن عبور شد) و در نهایت روایت سه ابرزامبی. یکی از این ابرزامبی ها که قبل از شیوع پادوی قلدرها بوده، با شخصیت دوم داستان درگیر می‌شود و بعد از این شخصیت شرور ما مثل کنه می‌چسبد به بچه‌های سال اولی و از قسمت پنج به بعد، مدام دنبال اینهاست. از یه جایی به بعد این تقابل برای ما خسته کننده می‌شود. شما شخصیت شروری را تصور کنید که نیتش از شرارت آنچنان مشخص نیست و به خاطر ابرزامبی بودنش هیچ بلایی به سرش نمی‌آید. تقریبا هر بلایی که بشود گفت سر این آمد اما نمرد. فقط می‌ماند که او را در بشکه‌ی اسید بیندازند که احتمالا هم بعد از رفتن بقیه و در لحظات پایانی قسمت، اسید قل قل می‌کرد و مولکول های نابود شده شخصیت شرور به هم وصل می‌شدند و او دوباره جان می‌گرفت. به هر حال ذات سریال‌های کره‌ای این است که در هر قسمت باید مشکلی باشد که بیننده برای حل این مشکل لازم است قسمت بعد را ببیند. خیالی نیست اما چیزی که کفر من را در می‌آورد این است که بحران قسمت قبل که به نظر می‌رسید با کلید کیفی که حاوی بمب اتم است هم باز نمی‌شود، در قسمت جدید با کلیدی که یک بچه‌ی مهدکودکی از خمیربازی‌اش ساخته باز می‌شود. همین قدر مسخره و همین قدر مضحک.یکی از سه ابر زامبی. به دوستم می گفتم کهه مثل عروسک های چینی، می ترسیدم بازیگرهای دیگر بهش دست بزنند بشکند.مشکل بعدی این سریال که به خاطر تعدد روایت‌ها شکل می‌گیرد این است که فرصت پرداخت کامل به تمام شخصیت‌ها و حتی شخصیت‌های اصلی هم صورت نمی‌گیرد. این موضوع باعث می‌شود که خیلی از قضایایی که فیلمساز به خیال خودش هولناک می‌آید و بر سر شخصیت درمی‌آورد از سمت ما با یک خب که چی؟ بزرگ رو به رو می‌شود. بگذارید یک مثال بزنم. اولین باری که در سال جدید به مدرسه‌ی جدید می‌روید و با همکلاسی‌های تماماً جدیدتان آشنا می‌شوید چه حسی دارید؟ آخر همان سال چطور؟ تفاوت عمیقی بین این دو حس است که این تفاوت را آشنا شدن با همکلاسی‌هایتان تشکیل می‌دهد. به خاطر شخصیت پردازی ضعیف مرگ اش ما را تحت تاثیر قرار نمیدهدـدر این سریال به دلیل کمبود وقت نسبت به بقیه‌ی سریال‌های کره‌ای (در کل دوازده قسمت) و تعداد بالای شخصیت‌ها، اطلاعاتی که ما را به قدر کافی با شخصیت آشنا کند داده نمی‌شود و همین طور شروع بدجای سریال و شروع نکردن از کمی قبل‌تر از ساخت ویروس باعث می‌شود ما زمینه‌ی خاصی در رابطه با زندگی شخصیت‌ها قبل از هجوم زامبی‌ها نداشته باشیم. برای همین است که وقتی بهترین دوست شخصیت دوم تبدیل به زامبی می‌شود آن هم به خاطر اینکه یکی از بچه‌های سال اولی نمی‌خواست غرورش جلوی بقیه خرد شود (باید دیده باشید تا بفهمید درباره‌ی چی صحبت می‌کنم) ما آنقدر تحت تاثیر قرار نمی‌گیریم چون آنقدر آنها را نمی‌شناسیم. پس چرا باید از مردن آنها هر چقدر هم دردناک ناراحت شویم؟ البته شخصیت‌هایی که در نیمه دوم سریال زامبی می‌شوند ما را بالاخره اندکی تکان می‌دهند و با خود می‌گوییم که چرا او؟ اما در کل، سریال تمام زامبی شدن‌هایی را که می‌توانست منجر به تولید لیتر لیتر آبغوره‌ی خالص از چشمان بیننده‌ها شود را از دست داد.البته اگر سریالی با این تعداد شخصیت در ژانر زامبی ببینید همیشه یکی از گره‌های ذهنیتان این است که حالا چه کسی به سرزمین زامبیت می‌پیوندد؟ و از حق نگذریم سریال شخصیت‌های خوبی را برای زامبی شدن انتخاب می‌کند. این می‌تواند نقطه قوت سریال باشد.یکی از معدود شخصیت ها که همه چیش متعادل بود و نحوه ی زامبی شدنش هم شوکه کننده.و البته از لحاظ فیلمبرداری و قاب بندی و همه‌ی اینها که من هم به اندازه‌ی شما ازشان سر در نمی‌آورم خیالتان راحت باشد چون این اثر ساخته‌ی نت‌فلیکس است و معمولا هر محصول تولید نت‌فلیکس جلوی مربع گزینه‌های فنی‌اش یک تیک بزرگ می‌خورد.و اما پایان سریال، قسمتی که تمام یازده قسمت قبل را به باد فنا می‌دهد. کاملا می‌توانم حدس بزنم نویسنده و کارگردان و نت‌فلیکس دور هم جمع شده‌اند و فکر کرده‌اند برای پایان بهتر است که پایانی بسازیم که اگر استقبال شد امکان ساخت سری دوم هم باشد و اگر استقبال نشود که اصلا لیاقت بیننده‌ها همین پایان باز استصحنه کمی مانده به پایان. قسمت دوازده بدترین قسمت این سریال محسوب میشد.در کل، با تمام این چیزهایی که گفتم و چیزهایی که وقت برای گفتنش نبود به این سریال نمره‌ی ۴/۵ از ۱٠ را می‌دهم. خلاصه‌ی تمام حرف‌هایم این است که اگر مثل من نیمه کنکوری‌ هستید و یا در کل، وقت برای سریال دوازده ساعته ا‌ی که معمولی باشد ندارید سراغ این سریال نروید.اما اگر شما هم به سندروم دوست من مبتلایید (که در این صورت امکان ندارد که این سریال را ندیده باشید) یا به نظرتان سریالی با این مشخصات و این داستان و این مقدار قسمت را می پسندید (دوازده قسمت که هرقسمت تقریبا یک ساعت است) خب، این سریال آنقدر هم بدک نیست. ببینید و امیدوارم لذت ببرید.این متن حتی در بهترین حالت هم قرار نبود نوشته بشه اما دلم برای نوشتن اینجا تنگ شده بود. ویرگول تبدیل شده به اون تیکه پیتزایی که نه دیگه داغه و نه خوشمزه. اما من هنوز نتونستم رهاش کنن. اینم یه جورشه.خیلی خوشحال میشم که برای بهتر شدن نوشته هام، من رو با نقدها و نظراتتون یاری کنید. حتی اگه خواستین فقط حسی که نسبت به این متن رو گرفتین به من بگین، بنده بسی کیف میکنم! و اگه این سریال رو دیدین نظرتون رو برام بنویسین.و اگه قرار باشه از عدد 1 تا 20 به این متن نمره بدید، چه عددی رو انتخاب می‌کنید؟ با ذکر دلیل در صورت اختیار.ارادتمند یک صحرا...1402/5/31</description>
                <category>صحرا</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Tue, 22 Aug 2023 23:11:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>new folder (1)</title>
                <link>https://virgool.io/@sahra.maranjani/new-folder-1-ftalsmrhp8dl</link>
                <description>این روزها، چند بار خواستم که بنویسم. اما هر بار با این روزها شروع می کردم. مثل همین الان. هیچ شروع دیگری به ذهنم نمی رسید پس بگذارید با همین شروع ادامه بدهیم:این روزها که نمی توانستم بنویسم را هم دوست می‌دارم و هم نه. چند بار آمدم که از آن بخش بد تاریک زشت این روزها بنویسم، اما این را نمیخواستم. که غر بزنم و نق نق بکنم و اجازه بدهم اشک هایم جلوی این حجم از آدم جاری شود (الکی مثلا حجم زیادی از آدم ها نوشته های من را می خوانند) پس کاملا بی خیالش شدم، البته فعلا. اما دیگر مثل قبل هم نمی نوشتم، نمی توانستم. یک چیزی نبود. یک چیزی کم بود.پس راه رفتم، گذشتم، تماشا کردم و دیده ها را تبدیل کردم به کلمات. جمله ساختم. از بدیهیات. از بی اهمیات. با الهام از داستان های جزیره ای، اولین پوشه ی خودم را نوشتم. پُرش کردم از پیرها و جوان ها و بچه ها و زن ها و مردها و کوچه ها و گوشه ها، از زمان و از انسان. از همین روزها. از این روزها...یکی از این روزها، احتمالاً ۱۸ اردیبهشت:۱) هرچند یاس های مدرسه بی نظیرن ولی هیچ جا بوی یاس کتابخونه رو نداره۲) درخت توتی رو می بینم که در برابر سماجت مردم سر تعظیم فرودآورده۳)  از دور مردی رو می بینم که دوزانو روی زمین پیاده رو نشسته و گلوی جسمی رو زیر دستاش گرفته. از این فاصله مشخص نیست که جسم چیه. یک لحظه از فکر اینکه اون جسم که موهای پریشونش زیر دستان مرد دست و پا میزنه بچه باشه قلبم می ایسته. با وحشت جلو میرم تا به مرد و وانتش و مشتری بی صبرش میرسم. مرد فروشنده کاهوهای خوب و بد رو سوا میکنه. برگ های کاهو رو با خشونت جدا میکنه. کاهوی بیچاره دست و پا میزنه۴) مرد میانسال، با لباس سدری و راه رفتن پیرمردی. کمان خمیده.یک طرف دیوار آجری و نرده های سفید بلند و یک طرف دیگه چنارهای رسیده به نرده های دیوار. یک طرف اسارت و یک طرف رهایی.مرد دستش رو به دیوار گرفته.۵) کارگر افغانی با چشمان جواهری. پرتقال فروش بی مشتری.۶) دختر بچه ای که با کمک مادرش و پشت ماشین، شلوارش رو کشیده پایین و داره خیابون رو خیس میکنه۷) صندل های سفید۸) پیرمردی رو می بینم که چراغ جلوی ماشینش رو قرمز کرده. یک سمند خشمگینآخه مرد از تو بعیده!۹)خدایا خدایا! یه مرد. موی سفیدِ و ریش سفید. لباس و شلوار سفید. شبیه یک درویش زنده. تماماً سفید. کاملا سفید. مثل برف. مثل یه فرشته. شاید که من عیسی رو دیدم۱٠)عیسی و زنش دارن میوه میخرن۱۱) زندگی روزانه وقتی از دور ببینی اش یه آهنگم روش بذاری خیلی قشنگ میشه۱۲)میذارم درخشش برگ های سبز سحرم کنهیکی دیگر از این روزها، ۲۱ اردیبهشت:۱) رهن و اجاره لیلیجز گلدون کاکتوس هیچی ندارهخود این مغازه و صاحابش میدونن که لیاقتشون چیه، البته درباره ی لیلی مطمئن نیستم۴) دلم دوچرخه میخوادکه رکاب بزنی و رکاب بزنی و رکاب بزنیاون حس رهایی مطلق که باد بپیچه لای موهات و لای عرق جمع شده رو گردن و پشت لاله ی گوشت و نسیم گرم توی پیرهن خیس از عرقت تبدیل بشه به یه باد بهاری واقعیاون حجم از رهایی ۵) زیر چتری از برگ های جا افتاده و موقر که به همراه باد می رقصن وایسادم و میخوام ازشون عکس بگیرم که یه پژوی مشکی با شیشه های خیلی دودی میزنه کنارگفتم دیگه زندگیم همینجا به پایان میرسه علی الخصوص که لباساشون تماما سیاه بودولی بندگان خدا اومده بودن ختم۷) حتی سایه ی میله ها از سایه ی برگ ها قوی تره۱٠) نمیدونم مغناطیس وجود یه مونث چقدر قویه که باعث میشه یه پسر موتور سوار ده ثانیه نگاهش روی اون باشه ولو اینکه دختر خوشگل نباشه۱۱) درخت های توت فوق العاده بلند پشت دیوار باغن. یاد شعر خانم ر.خ افتادم که اگه خیلی بالا باشی توتات یا به زمین می افتن و له میشن یا میشن سهم کلاغا۱۳) یه موجود زرد کوچیک در حال جون دادن روی آسفالت برشته افتادهاول فکر کردم عنکبوته اما زنبور بودچه برداشتی میشه کرد؟۱۴) راهم رو عوض کردم و دارم مسیری رو میرم که تا الان نرفتمهیجان کمی دارم از اینکه دارم همچبن کاری می کنم و بی خبر می گردمحس می کنم نویسنده ام۱۵) زمین خالیبرشتگی مغز توسط آفتاب، فوتبال بازی کردن با خرده سنگ ها۱۶) از یه مکانیکی می گذرم مرد مکانیکی از آستانه در با یه دست موتور رو در حالت تعادل می کشونه بیرونمثل یه قهرمان، شاید آرش کمانگیر زمانموی فرفری مشکیپوست تیرهتنومند و رشید و عضلانی۱۷) موتور سواری رو می بینم که به قدری چاقه که پاهاش از دو طرف موتور سیخ مونده. پوست فوق العاده تیره و چیزی توی مایه های نمیدونم، یه آدم چاق دیگهزنی که پشتشه و دستش رو دورکمر مرد قفل کرده لاغر و خوشگله و فوق العاده سفید این حجم از تضاد! فکر می کنم چی باعث شده که با هم ازدواج کنن؟۱۸) یعنی زن باید چه شخصیتی میداشته و مرد باید چه فکری توی ذهنش می گذشته؟زوج جذابی برای کابلد شکافی بودن. اما شاد بودن. در اون لحظه روی موتور، خیلی شاد بودن.۱۹) یه قمری روی سیم برق نشستهخیلی ساکنه و آرومنمیدونم از گرما خسته شده یا شکست عشقی خورده یا..؟۲٠) از کوچه ی انار می گذرمسه تا باغ انار پشت سر همدیگهچقدر انارچقدر رویاییچقدر زیباانارا روی سینه ی درختای سبز مثل قطرات خون می موننشکیل و مطمئن، نشانه ی فداکاری۲۱) فقط کاش بوی پهن گاو نمیومد۲۲) یه شاخه روی زمین می بینمکاملا با سطح آسفالت یکی شدهولی حتی این شاخه هم سه تا انار داده۲۳) چه حسی دارد نشستن روی این دو صندلی؛  تو و من نه ماشینی باشد با صداهای آزاردهنده شان و نه جاده ای که صدای صفیر موتور در آن بپیچدما در سال ۱۳۴۰ باشیماین گرمی آزاردهنده گورش را گم کرده باشدصدای بلبلان بیایدنسیم کنارمان بوزد و ابرهای جادویی در روی هم بلغزندانارها غنچه باشند و اردیبهشت. من و تو روی این دو صندلی نشسته باشیم و دست هایمان را در هم گره کرده باشیم و احساس خوشبختی در رگ هایمان جریان داشته باشد۲۴) یه پیرمرد افغانی هست، مدتیه که هست. یه گوشه ای توی پیاده رو می شینهروی یه آجر و کنار یه مشت پلاستیک چروکدو تا تاید نارنجی رو برای فروش میذاره۲۶) لبام خشک شده از گرمانگاهم می افته به عکس بزرگ یه مغازه. شربت زعفرون و یخ های توش میتونم خنکی اش رو از این فاصله بو بکشم۲۸) کاش الان یه پسربچه بودم که دغدغه ام پیدا کردن توپم از زیر ماشینا و ادامه ی فوتابلم بود۳٠) غنچه های انار افتادهجنین های سقط شده یک درختارادتمند؛ يك صحرا..1402/2/22نقدی، نظری، سخنی، حرفی ..؟ از شنیدنشون خوشحال میشم.</description>
                <category>صحرا</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Fri, 12 May 2023 12:34:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاه بی وزیر</title>
                <link>https://virgool.io/@sahra.maranjani/%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B1-gcyv1zrji8ah</link>
                <description>این روزها درحال خواندن کتابی هستم که در آن به طرز عجیب و حیرت‌ آوری حتی کوچک‌ترین و فرعی‌ترین شخصیت‌ها هم برای خودشان داستانی دارند.این موضوع از این نظر برایم جالب بود که در این زمانه، شخصیت‌های فرعی فقط می‌آیند و تاثیری در حد خودشان بر روی داستان تو می‌گذارند و بعد همان طور که ناگهانی ظاهر شده بودند و تو نمی‌دانستی مبدا حضورشان از کجاست، همان طور هم ناگهانی از داستانت خارج می‌شوند و به سمت مقصدی که تو از آن خبر نداری می‌روند و یک دفعه چشم باز می‌کردی و می‌دیدی که او نیست. او رفته.خوبی این شخصیت‌های فرعی، این سربازهای کوچک صفحه‌ی شطرنج، این است که جایگزین دارند. اگر یکی‌شان از صفحه خارج شد باز هم سرباز هست. حدود هفت تا که شاید برایمان شانس بیاورد و نه حالا لزوما مهره‌ای به اندازه‌ی سرباز بی‌تاثیر و زود جایگزین. مسئله اين است كه فیل و اسب و رخ هم دو تا هستند و اگر یکی‌شان از صفحه خارج شد، خب ناراحت می‌شویم اما یکی دیگر هست. با همان یکی ادامه می‌دهیم. اما اگر تو شاه باشی، فقط یک وزیر داری. حالا برنگردید به من بگویید که سربازها هم اگر به آخر خط برسند می‌توانند تبدیل شوند به وزیر؛ تا من هم برنگردم و بگویم که ببندید دهانتان را! آنها حتی اگر وزیر هم بشوند باز خون یک سرباز در رگ‌های چوبی‌شان جریان دارد. آنها که اصیل نیستند. بدلند. شاید تلاش کنند که در همان بازی به اصالت و قدرت حقیقی وزیر برسند اما هیچ‌گاه نخواهند رسید. هیچ‌گاه.من اصلا شطرنج‌باز قهاری نیستم (اگر شک دارید از حریفانم بپرسید) و برای همین نمی‌دانم مطلب پیش رو را کسان دیگری هم که شطرنج بازی کرده‌اند حس می‌کنند یا نه، اما هر گاه در یک بازی وزیرم را از دست می‌دهم جریان بازی از دستم خارج می‌شود. افکارم به هم می‌ریزد، در تله‌های حریف می‌افتم و خودم را در هجوم مهره‌های سیاه دندان تیزکرده و آماده‌ به محاصره‌ی من، بی‌دفاع و تنها می‌بينم. خيلی تنها، خيلی بی‌پناه. آن موقع احساس می‌كنم كه چقدر ضعيف و چقدر كوچكم. هرچند كه شاهم، هرچند كه بر روی سرم تاج دارم، هرچند كه اصلی‌ترين شخصيت داستان من هستم؛ اما مثل عنكبوتی كه در تار خودش گير كرده باشد جز حركات محدود و دانه به دانه و فرار از مهره‌های حريف كاری از دستم برنمی‌آيد. مات شدن يك شاه در حالی كه وزير و ديگر مهره‌هايش از صفحه خارج شده‌اند، برای من تصوير تنهايی محض است و برای همين است كه اين كتاب و خلاقيتی كه دارد انقدر برای من جذاب است. اينكه هر شخصيت فرعی يك داستان داشته باشد در جهان ما رواست. نه تنها روا كه جهان همين است. هفت ميليارد آدم در حينی كه شخصيت اصلی داستان خودشان هستند شخصيت فرعی هزاران داستان ديگر محسوب می‌شوند. اما شطرنج‌بازان و اكثر نويسندگان در دنيای خودشان، كاری خلاف بر اين می‌كنند. سربازان با هر حركت اشتباه به بيرون پرت می‌شوند همان طور كه شخصيت‌های فرعی فقط حضور كوچكی در داستان دارند و شاه در حقيقت، همان شخصيت اصلی لامصب است و تمام دنيای شطرنج و داستان حول او می‌چرخد. كه اگر شاه نباشد ديگر نه شطرنجی هست و نه داستانی.و آن روز در حين شطرنج بازی كردن با فردی، در اين باره هم صحبت می‌كرديم كه داستان‌ها گاهی چقدر متناقضند با واقعيات اين دنيا و همين طور درباره‌ی شخصيت‌های فرعی. بازی به نفع من بود تا اينكه با نقشه‌ای ناجوانمردانه، وزيرم توسط اسب سياه حريف، ناكار و در نهايت ناك‌اوت شد. هنگامی که من در تقلایی بیهوده سعی در احیای وزیرم داشتم، یک لحظه از ذهنم گذشت که چقدر از نبودن وزیر می‌ترسم. چقدر بی‌وزیر ناتوانم و حتی بیشتر از اینکه نبودن وزیر باعث ترسم شود از وزیر می‌ترسم. از وزير و تاثيري كه بر من مي‌گذارد.در آن نقطه فهمیدم که وزیر همان شخصیت مکمل داستان‌هاست که بود و نبودش چنان تاثیر عمیقی بر داستان و بر شخصیت اصلی دارد که یک حرکت اشتباه باعث می‌شود که نظم جهان داستان برهم بخورد و از آن مسیری که باید خارج شود. بعد، همان طور که جسد وزیر را کنار خیل کشته‌شدگان جنگ می‌انداختم دنبال اولین وزیر زندگی‌ام گشتم. اولینِ اولین وزیر که با رفتنش توازن دنیایم را بهم زد و دنیای بی‌قاعده بعدش را برایم به جا گذاشت و درنهايت...به تو رسیدم. به تو، مسافر همیشگی سرزمین‌های گذشته و سایه‌ی بلند همیشه در کنار من. به تو رسیدم و به طرز ملموسی ناتوانی شدید این روزهایم را و ناتوانی وجودم در هضم ناتوانی‌هایم را، همه را از چشم اولین روزی دیدم که معنای نتوانستن را فهمیدم و باز به تو رسیدم، ای عزیز دورم! ارادتمند؛ يك صحرا..1402/1/15</description>
                <category>صحرا</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Tue, 04 Apr 2023 21:20:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن دو کلمه.</title>
                <link>https://virgool.io/@sahra.maranjani/%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D9%88-%DA%A9%D9%84%D9%85%D9%87-qd3ecsgmz5x7</link>
                <description>امروز در حالی که پشت میز همیشگی‌ام در کتابخانه نشسته بودم و داشتم با یک تست هندسه دست و پنجه نرم می‌کردم، حس کردم که دیگر نمی‌توانم. دیگر نمی‌توانم از پس چیزی بربیایم، علی ‌الخصوص این چیز جلویم که گزینه‌هایش بین پنج تا ده است و من تنها جوابی که می‌یابم، بیست و سه و هفتاد و پنج صدم است.دیگر تحمل رو به رو شدن با زندگی را ندارم. چه با شیرینی‌اش، چه با شوری‌اش و چه با تلخی‌اش. حتی خودش، خود زندگی را. تحمل‌اش را نداشتم. حالا نمی‌دانم که به خاطر قدرت مایوس وارانه‌ی نزدن تست‌ها بود که در یک لحظه این طور احساس تهی بودن کردم یا چیز دیگری، ولی هر چیز که بود باعث شد که بخواهم تمام چیزهایی که من را تعریف می‌کند و من هم با آنها تعریف می‌شوم و چیزهایی که به اجبار باید بگذرانم و چیزهایی که اجباراً به دیگران تحمیل می‌کنم را رها کنم، با یک پتو و یک شمع بروم تا آخرین قطره‌ی عمرم را در کنده‌ی یک درخت در جنگل‌های آمازون سپری کنم.هر موقع مادربزرگم قصه‌ی پادشاه‌ها را برایم تعریف می‌کرد؛ یکی بود یکی نبود یه پادشاهی بود که ایکس تا پسر داشت و داشت ریق رحمت را سر می‌کشید و در دقیقه‌های آخر یادش می افتاد که خاک عالم بر سرم! بعد از من کدام یک از پسرهایم صلاحیت شاه شدن را دارند؟ و پسرهایش هم برای نشان دادن صلاحیت شاه شدن مجبور بودند بدبختی‌های زیادی را از سر بگذرانند و خب من هم شنونده‌ی خوبی بودم. این قصه‌ها را دوست داشتم. اما بعدترها که دقیق‌تر فکر کردم دیدم که بین پسرهای پادشاه همیشه یک پسر بود که ترک مال و منال دنیا و سودای بر تخت پدر نشستن را کرده و قید زندگی شاهزاده‌وارانه بودن را زده بود. آن پسر در گوشه‌ای از جهان به دور از های و هوی قصر، بی اهمیت به روابط انسانی دیوانه‌وار و چارچوب‌های محدودکننده در آن، در انزوا زندگی‌اش را می‌کرد. هیچ وقت به مادربزرگم نگفتم که قصه‌ی آن شاهزاده‌ی منزوی را بگوید. البته که من هم، فکر می‌کنم که انزوا راه حل نجات ‌بخشم است در حالی که نیست.برای چیزی که نمی‌دانم چیست اما می‌دانم که هست، در جست و جوی راه حلی هستم که شاید من را نجات دهد. فکر می‌کردم که تغییر رشته نجاتم می‌دهد.فکر می‌کردم که فکر نکردن به خاطرات هر چقدر هم که سخت باشد نجاتم می‌دهد. فکر می‌کردم که آشنایی با انسان‌های جدید، حتی اگر صرفاً یک آشنایی ساده باشد، نجاتم می‌دهد.دو سال پیش فکر می‌کردم که ویرگول نجاتم می‌دهد. فکر می‌کردم که خواندن و دیدن زندگی افراد، افکارشان و احساسات ناخالص و بعضاٰ خالصشان نجاتم می‌دهد. بعد، در آخر، فکر کردم که شاید نوشتن نجاتم بدهد.اما تمام اینها عوض اینکه دستم را بگیرند و من را که با وزنه‌هایم به اعماق اقیانوس کشیده می‌شدم را بالا بکشند، بدتر خودشان وزنه‌ای شدند اضاف بر وزنه‌های من. بیشتر پایین کشیدنم. غرقم کردند.لحظاتی که تهی می‌شوم بیشتر از هر موقع دیگری از خودم بدم می‌آید. از خودم، از شکست‌های ریز و درشتم، ناکامی‌هایم، روابط ناموفقم، آدم‌هایی که به خونم تشنه‌اند، همه چیز که طعم شکلات تلخ را داشته باشند دانه دانه در دهانم خیس می‌خورند تا حالم از خودم به هم بخورد.چند ساعت پیش که مشاور پیام داده بود و می‌خواست ببیند که به قول خودش چه قله‌هایی را فتح کرده‌ام، بهش گفتم که زیر بهمن تست‌های هندسه و حسابان خفه شده‌ام و فقط توانسته‌ام یک نیمچه درس هندسه بخوانم و او هم شروع کرد به گفتن اینکه ریاضیات خواندنی نیست و کی می‌خواهی بفهمی که نباید فعل خواندن را برایشان به کار ببری و چرا ساعت مطالعت پنج ساعت نیست و چرت و پرت‌های دیگر. من هم در جواب گفتم که برو به درک سیاه و گوشی را خاموش کردم.البته مسلماً مستقیم ننوشتم که برو به درک چون قاعدتاً هر بزرگتری با شنیدن این حرف می‌خواهد تو را جر بدهد ولی خب، می‌خواستم با سین نزدن موقع آنلاین بودن همین را به او نشان بدهم. و بعدش از همین که نمی‌توانم مستقیم همچین حرفی را به مشاور بزنم از خودم بدم می‌آید و در عین حال از اینکه دلم می‌خواهد به آن بیچاره که سعی دارد یک جور من را به موفقیتی که در ذهنش ساخته نزدیک بکنم همچین حرفی را بزنم هم از خودم بدم می‌آید. چه موجود عجیبی هستم.آرام آرام وسایلم را با خشونت درون کوله‌ی زپرتی‌ام پرت می‌کنم. کم آورده‌ام و مثل تمام وقت‌هایی که کم آورده‌ام دارم فرار می‌کنم. در حالی که آخرین وسیله را هم جمع می‌کنم چشمم به دوکلمه‌ی حک شده بر روی میز می‌افتد که تا به حال ندیده بودمش. تازه نوشته شده. احتمالاً چند روز پیش که نیامده بودم. دو کلمه. فقط دو کلمه که کسی بین ابرهایی که قبلا بر روی میز حک شده بودند، نوشتدشان. دو کلمه. دو کلمه‌ای که شاید بتواند تمام سرگذشت من را، تو را، او را، شما را و ما را تغییر بدهد. دو کلمه‌ای که انگار همه منتظرند تا که آن را از زبان کسی بشنوند. آن دو کلمه‌ی منفور محبوب نوشته ‌شده‌‌ی نانویس، که تو به هر دری می‌زنی که او، یعنی همان کس که باید، آن را بشنود تا مثل قصه‌های پریان تمام افسون‌ها برداشته شود و در تمام صحنه گل از بالا ببارد و بر زمین بریزد و خورشید هم با وقار شما دو تن را بنگرد که همدیگر را در آغوش می‌کشید و آرام آرام غروب کند و تو در آغوش او طوری بخندی که اشک‌هایت به لب‌های خندانت نرسند. یک غلط ‌گیر برمی‌دارم و روی آن دوکلمه را سفید می‌کنم. بعد کوله‌ام را برمی‌دارم و از در سالن می‌زنم بیرون. در این دنیای سختِ سفتِ بتونی، این دنیای واقعی که مثل سرمای این روزها در سلول سلولمان رخنه کرده است، در این دنیای بی رحم چنگال تیز کرده...آن دو کلمه،فقط همان دو کلمه،به هیچ دردی نمی‌خورند.</description>
                <category>صحرا</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Fri, 10 Feb 2023 00:08:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کاش کسی جایی منتظرم باشد.</title>
                <link>https://virgool.io/@sahra.maranjani/%DA%A9%D8%A7%D8%B4-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%AF-fbvnkcxm2itq</link>
                <description>سلام.گاهی فکر می‌کنم چقدر ما تنهاییم. چقدر ما نیازمندیم. چقدر آشوب مدوامیم. چقدر ذلیل و خوار و بیچاره‌ایم. چقدر فقیر طوفان زده‌ی قحطی کشیده‌ایم. چقدر ما انسان‌ها، پر از چقدرهای این گونه‌ایم.زیر آسمان کبود شده‌ی این مکان که تلاش می‌کند شبیه یک شهر با ویژگی‌های دنیای مدرن باشد اما نمی‌تواند، به سمت جایی که اسم خانه را یدک می‌کشد اما آن هم حتی از تظاهر کردنش عاجز است، به راه می‌افتم. هیچ چیز سر جای خودش نیست. حتی رنگ سیاه آسمان هم دیگر سیاه نیست، کدام احمقی به این رنگ می‌گوید سیاه؟ بیشتر به رنگ بادمجانی کتک خورده می‌ماند که زیر سر سبزش را سرمه کشیده باشند. باد با شلاق سردش بر صورتم تازیانه می‌زند. این سرما حتی هواشناسی را با این دبدبه و کبکبه و نقشه‌هایی پر از مفاهیم بدوی مخصوص کودکستانی ها را غافلگیر کرده، دیگر چه برسد به من که حتی رنگ آسمان را هم بادمجانی می‌بینم.  فکر می‌کنی گفتن این ریزجزئیات مسخره، بی ‌اهمیت است؟ من هم همین فکر را دارم. تا اینجا، همه‌اش زر مفت بود. اصلا قرار نبود چیزی گفته شود، اصلا نمی‌خواستم زر مفتی بزنم ولی مسئله این نیست که من چه می‌خواهم یا در حقیقت چه نمی‌خواهم؟ مسئله این است که زندگی از ما چه می‌خواهد یا در واقعیت چه نمی‌خواهد، ما هم فقط باید چشم‌هایمان را روی هم بنهیم و فریاد بزنیم که چشم قربان! چیز دیگری نمی‌خواهید؟ او هم دور دهانش را با تکبر پاک کند و ما را مرخص.ملیحه یکی از بچه‌های کلاس است و از عجایب دنیاست که با شخصیت‌ای که دارد ترجیح می‌دهد با من به قول خودش بپلکد!‌ یعنی می‌دانی، من لال نیستم. ولی گاهی اوقات فکر می‌کنم که از شدت حرف نزدن با کسانی که هفت ساعت از روزم را با آنها می‌گذرانم آن چنان فرقی با لال‌ها ندارم. برای همین است که هیچ کس من را نمی‌شناسد و این طبیعی است، اما قضیه از جایی مصنوعی می‌شود که ملیحه با شخصیت مشهوری که دارد تصمیم می‌گیرد با من که در آنجا شِبه لالی بیشتر نیستم، وقت بگذراند. به این قضیه از دید مثبتی نگاه نمی‌کردم. اهداف ملیحه را از این ارتباط صرفا راهی برای مسخره کردن خودم پیش بقیه می‌دانستم نه بیشتر. اما بعد از آن قضیه می‌دانم که ملیحه چه می‌خواسته یا دقیق‌تر آن است که بگویم چه نمی‌خواسته. آرش نامی که مدت مدیدی ملیحه را همراهی می‌کرد، نتوانسته بود از آزمون سختی که بچه‌ها برایش طرح کرده بودند سربلند بیرون بیاید و با نمره‌ی منفی، آزمون را مردود شده بود و ملیحه تا یک هفته قلبش درد می‌کرد. یا لااقل این چیزی بود که خودش می‌گفت. در حالی که با حالتی نمایشی دستش را روی قلبش می‌گذاشت و انگار که تیری به قلبش زده باشند زانو می‌زد و با ناله‌ای ممتد می‌گفت آه قلبم! تقریبا یک هفته، وقت و بی وقت تیاترهای ملیحه را می‌دیدیم و بچه‌ها کاملا مطمئن بودند که اهمیت کاری که آرش کرده و در اصل اهمیت خود آرش، کمتر از آن صفر اعشاری است که هیچ وقت حسابش نمی‌کنیم. ولی خب مگر یک نفر چقدر می‌تواند وانمود کند که بی تفاوت است؟ صورت شوکه‌ی ملیحه و لبخندی که در همان لحظه بر لبش ماسیده بود، چیزی نیست که از یادم برود. نه با این تیاترها و نه به این راحتی. هر چند ملیحه هفته‌های بعد با پسر دیگری بود اما حداقل من می‌دانستم چه چیزی می‌خواهد. او فقط می‌خواهد که کسی منتظرش باشد. کسی منتظر خودش نه بُتک‌هایی که از خودش ساخته. نه زیبایی‌اش در لحظه‌ی اول صرفاً؛ اما حداقل در لحظه‌های بعد، لحظه‌های بعدتر آن خودش را ببیند. ملیحه را ببیند. بی اهمیت سیستماتیک‌اش به عنارص قدرت را ببیند. جسارت و شجاعتی که در وجودش ریشه دوانده بنگرد و در نهایت به خاطر شوخ طبعی و هوش بالایی که در خلق موقعیت‌ها دارد او را تحسین کند. فکر می‌کنم که آن پسر، آرش، دقیقاً می‌دانست ملیحه چه می‌خواهد. اما حتی نخواست نقش کسی را بازی کند که انتظار ملیحه را می‌کشد و تلاش کند به قدر اپسیلونی او را بشناسد. پسر قبلی همان بود، پسر بعدی هم همان است.و حتی‌تر، می‌دانم که ملیحه هم برای چندین پسر نخواسته که نقش منتظر را بازی کند. صدای کاش کسی منتظر من باشد را نشنیده گرفته، روی گوش‌هایش گوش گیری پنبه‌ای نشانده و با بوسه‌ای بر روی گونه‌هایشان آن ها را به زباله‌دان ذهنش انداخته و حتی برنگشته که نگاهی به نگاه ناباور پسر بیاندازد و دستی به خداحافظی برای پسر تکان دهد که دست‌هایش مرز بین خیال و واقعیت را به سختی نگه داشته. دختر قبلی همان بود، دختر بعدی هم همان است.من چه می‌دانم ملیحه چه می‌خواهد؟ من حتی خودم هم نمی‌دانم دقیق چه از این زندگی می‌خواهم. ولی فکر می‌کنم که شاید، همه کسی را بخواهند که او به آنها نیاز نداشته باشد. عاشقی که عشقش نیازمندانه نباشد، کسی که بی هیچ منتی چون ما ماییم؛ چون ما همان قدر که حقیریم و کوچکیم و احمقیم، همان قدر هم می‌توانیم بزرگ و بی‌نهایت و بی نظیر باشیم اگر فقط انسان بی‌نیازی به ما عشق بورزد. کسی که حقیقتاً ما را بخواهد. نه مای جسمی را نه مای شخصیتی را. ما را. بی هیچ پوسته‌ی بیرونی‌ای. فقط ما را.از آخرین پله هم که گذر می‌کنم، به دری می‌رسم که سازندگان ساختمان فکر کرده‌اند چقدر انتخابش باشکوهانه است. چوبی که مثلا آبنوس باشد و تراشکاری شده باشد و مطلایش کرده باشند که دیگر به به! یادآور انسان‌های دوران دور. شکوه شهرهای پرجلال در ‌گذشته‌ای که پشت سرش گذاشتیم و جلالی که از آن فقط لالش باقی مانده. زنگ واحدمان را می‌زنم. یک بار. دو بار. سه بار. هیچ کس، به قول آن شاعر زمستان‌زده صدایت را نمی‌خواهند پاسخ گفت. البته در این خانه سرها در گریبان نیست، کلاً سری وجود ندارد که در گریبان باشد. کلید را می‌اندازم و وارد خانه می‌شوم. مکان خاموش، بی‌روح و بی تفاوت به سرگذشت من. خانه‌ی زیبایم! می‌دانی، حرف من همین یک جمله است.شاید در عمق آبی اقیانوس‌ها و رازدار نهنگ پنجاه و دو هرتزی، یا شاید در دل کویر هم نشین ریزدانه، شاید هم در خلا بین کهکشان‌ها، سنگ صبور ستاره‌های نابود شده و شهاب‌های رد شده از آنجا؛ توفیری ندارد. از هر کجا. فقط کاش کسی به من که به خانه‌ی خاموشم چشم دوخته‌ام نگاه کند.کاش کسی جایی منتظرم باشد...ارادتمند یک صحرا... (از نوشته‌های قدیمی)1401/11/15</description>
                <category>صحرا</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Sat, 04 Feb 2023 23:07:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برای دختر جنوب و تمام کسانی که بی خداحافظی رفتند.</title>
                <link>https://virgool.io/penpal/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8-%D9%88-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%DA%A9%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-fifsprz4cbkw</link>
                <description>سلام.ویرگول یک مرحله است. خوب یا بد، اینجا همانند هزاران مرحله‌ی دیگر در زندگی است. هر مرحله‌ای هم، خب بالطبع ، شامل یک آغاز و یک پایان است و شاید دلیل این همه ورود و ایجاد حساب های کاربری‌ای به مشابه یک انسان در اینجا و همین طور رفتن و خود را رها کردن از هر هویتی که برای خودمان در اینجا ساخته‌ایم؛ همین موضوع باشد. اینکه ویرگول یک مرحله است. این متن، بیشتر درباره‌ی رفتن‌ها و کسانی که احتمالا با میل و اختیار خودشان از اینجا رفته‌اند است. کاربرانی که ما آنها را دوست، موافق، هم‌نظر، مخالف و در برخی مواقع دشمن خود حساب می‌کردیم. افرادی که گاهی اوقات افکار و احساساتشان را نزدیک به خودمان می‌دیدیم و از این نزدیکی احساس حیرت می‌کردیم و افرادی که افکار و احساساتشان به قدری از ما دور بود که از خودمان می‌پرسیدیم اصلا چطور ممکن است که فکر یا احساسی این چُنینی در جهان وجود داشته باشد؟ افرادی که خودشان را (و هر اثری از خودشان را) حداقل در ویرگول محو کرده‌اند.اولین فردی که من نوشته‌هایش را می‌خواندم و او تصمیم گرفت خودش و آثارش را از اینجا پاک کند، حباب بود. حالا نمی‌دانم چند نفر از شمایی که دارید این متن را می‌خوانید او را می‌شناسید یا اصلا می‌توانید به یاد بیاورید که او که بود و چه کرد یا اینکه نه. من هم او را دقیق نمی‌شناختم. دورادور نوشته‌هایش را می‌خواندم و شاید به تعداد انگشتان یک دست هم برایش کامنت نگذاشته بودم یا آن پنج برعکس قرمز را لایک نکرده بودم. اما وقتی نوشته‌هایش را می‌خواندم قلمش تا حد زیادی برایم تحسین برانگیز و افکاری که از نوع دیدش به دنیا در نوشته‌هایش به دست می‌آمد، واقعی و زیبا بود. آن موقع (و حتی حالا) درباره‌ی ویژگی خاص او و نوشته‌هایش به این نتیجه رسیده بودم که بیهوده و مصنوعی نمی‌نویسد. یعنی لازم نیست بیست خط متوالی کلمات را پشت سر هم ردیف کند تا بتواند در دو خط انتهایی منظورش را برساند و از آنجایی که خودم استاد بیهوده نویسی هستم، خب از اینکه کسی می توانست به راحتی آب خوردن منظورش را بدون آن همه اضافه‌گویی برساند، برایم تحسین برانگیز بود. نفر بعد سید متین فقهی بود. که احتمالا اگر شما مدت حضورتان از دوسال قبل در اینجا بیشتر باشد، او را می‌شناسید. می‌شد او را یک فرد سن و سال‌‌دار در اینجا حساب کرد، چون از بدو نوجوانی وارد اینجا شده و از همان زمان تا دوسال پیش اینجا مانده بود. احتمالا اگر کمی بیشتر اینجا می ماندند، مدت زمان تشکیل حساب کاربری‌شان در اینجا به شش سال هم می‌رسید. و البته علاوه بر حضور پایدار و مستمر چند ساله، ایشان ماهیانه متن‌هایی که اغلب در حیطه‌ی روانشناسی و خودشناسی و چندتایی هم نقد فیلم و خلاصه بیشتر هرچیز که آخرش شناسی وجود داشت، منتشر می‌کردند. که به نظرم خصوصیت بارزشان همین موضوع بود. که تا حد اطلاعات خودشان (که انصافا کم هم نبود) در یک حوزه ورود کرده بودند و می‌نوشتند. و مثلا متنی از ایشان که حالا خیلی در خاطرم مانده، متنی بود که برای چالش ویرگول با سامسونگ نوشته بودند و واقعا متن روان و خوبی بود و فکر می‌کنم که برنده‌ی جایزه‌‌ هم شد.نفر سوم، که در همین سال اخیر (حدودا سه ماه پیش) دار ویرگول را وداع گفت، جناب مهدی کرامتی بود. به نظر من ایشان برای خودشان به یک ثبات شخصیتی و فلسفه‌ای از زندگی رسیده بودند که در متن‌هایشان هم نمود پیدا می‌کرد. و متن‌های ایشان تلفیقی بود تقریبا از همه چیز. هم داستان‌های کوتاه می‌نوشتند و هم داستان‌های دنباله‌دار. هم معرفی و نقد فیلم داشتند و هم کتاب. و همین طور دلنوشته و یا متن‌های طنزی مثل نظریات فلافلی. بعضی از این متن ها واقعا عالی بودند. مثلا من کتاب &quot;جمشید خان عمویم که باد همیشه او را با خود می‌برد&quot; را از معرفی کتاب ایشان خواندم و واقعا از آن کتاب لذت بردم. و بعد از رفتن ایشان عذاب وجدان یقه‌ی من را گرفته بود که چرا نظری را که روزی بهشان قول نوشتنش را داده بودم قبل از رفتنشان از اینجا ننوشتم؟ خلاصه که جناب کرامتی اگر روزی گذرتان به اینجا افتاد بابت آن نظر من را ببخشید.و نفر آخر کسی که تقریبا بانی و باعث نوشتن این پست شد، دختر جنوب بود که بعد از اینکه یک بار تمام نوشته‌هایش را محو کرد، چند روز پیش خودش هم محو شد. تقریبا هر زمان که نوشته‌ای را منتشر می‌کردم مطمئن بودم که او می‌خواند و اگر نکته ای ببیند یا چیزی توجهش را جلب کند، آن را با کامنت‌هایش به من می‌رساند. و علاوه بر ناراحتی اینکه او مثل آدمی که یک دفعه مرده باشد نیست شده، در دورانی که مخاطب‌های خوب زیاد نیستند از دست دادن مخاطبی مثل دختر جنوب برای من چیز سختی است. و نوشته‌های خود دختر جنوب، تقریبا پر از احساسات خوب و بدی بود که او حس کرده بود و برایمان نوشته بود. و آن احساسات که در لا به لای کلمه‌ها خودشان را جا کرده بودند به طرز عجیبی حس کردنی و واقعی بودند.من با این چهار نفر در همین جا آشنا شدم و سعی هم نکردم که ارتباط آنچنانی‌ای با آنها در خارج از فضای اینجا برقرار کنم. برای همین وقتی این چهار نفر از اینجا رفتند، حسی که به من دست داد تقریبا شبیه حس کسی بود که یک نفر را بر اثر تصادف یا بیماری از دست داده باشد. انگار که این چهار نفر مرده‌اند. اما ویرگول یک مرحله است. مثل هزاران مرحله‌ی دیگر در زندگی. وقتی تو وارد اینجا می‌شوی چیزهایی را یاد می‌گیری و چیزهایی را هم یاد می‌دهی. افکار تو تغییر می‌کند و نظرت درباره‌ی بعضی چیزها حتی از قبل هم مستحکم‌تر می‌شود. اما یک روز، تو می‌توانی اینجا را ترک کنی، چون دیگر اینجا چیزی برای یاد دادن به تو ندارد. و اصلا تو باید در آن زمان اینجا را ترک کنی. باید بروی و وارد مرحله‌ی جدیدی از زندگی بشوی تا در آنجا چیزهای جدیدی یاد بگیری و این تا حد زیادی به اهداف تو از حضور در اینجا بستگی دارد. این اهداف است که باعث می‌شود فردی شش سال در اینجا چند روز یک بار متن‌هایش را منتشر کند و کم نیاورد، فردی شش سال اینجا باشد و برای هیچ متنی دکمه‌ی انتشار را نزند و فردی سال‌های حضورش در اینجا هنوز به شش نرسیده خودش و متن هایی که نوشته را محو کند. البته این محو شدن روی دیگری هم دارد که هیچ ربطی به اهداف حضور ما در اینجا ندارد. مثل وقتی که ما برای متنی یک هفته وقت می‌گذاریم و در نهایت هیچ تعریف تملق آمیزی یا به اندازه‌ی سر سوزنی انتقاد سازنده (چون آدم‌ها همیشه از تمجید بیشتر از تنقید (نقد بر وزن تمجید :) لذت می‌برند) دریافت نمی‌کنیم و یا تقریبا هیچ پنج برعکس قرمزی را دشت نمی‌کنیم در صورتی که در افکارمان باران لایک باید بر سرمان باریدن می‌گرفت. یا اینکه از طرف کسی حمایت نمی‌شویم. یا اینکه از طرف افراد زیادی به خاطر یک حرفی که گفته‌ایم انتقاد می‌شنویم و کوبیده می‌شویم و یا در بدترین حالت، زندگی ما را به جایی می‌رساند که دیگر بودن یا نبودن در این مراحل فرقی به حال ما نمی‌کند. آن زمانی که انگار به نقطه‌ی آخر رسیده‌ای و فقط می‌خواهی که همه چیز را تمامش کنی و یکی از آن همه چیز، همین مرحله‌ای است که درش قرار داری.من امیدوارم که هیچ کدام از این چهار نفر و تمام افرادی که هر روز اینجا را ترک کرده‌اند و می‌کنند و خواهند کرد، به خاطر تمام شدن این مرحله از زندگی‌شان از اینجا رفته باشند نه به خاطر انباشت احساسات منفی در وجودشان و امیدوارم تمام کسانی که رفته‌اند در مراحل بعد زندگی خود موفق باشند.و یک عذرخواهی کوتاه هم بابت قلم ناقصم از چهارنفری که در بالا اسمشان را آورده‌ام دارم. اگر روزی گذرتان به اینجا افتاد و دیدید که شما را با کلماتی توصیف کرده‌ام که به نظرتان غیرواقعی است و یا هر کلمه‌ای که موجب رنجشتان شده، از شما عذرمی‌خواهم. و عذرخواهی‌ای بلند بالا از تمام کسانی دارم که در این دو-سه سال اخیر ترک ویرگول کرده‌اند ولی اسمشان در این متن نیست. امیدوارم من را از این بابت ببخشند که برای نوشتن در اینجا به یاد نیاوردمشان و نتوانستم اسمشان را در اینجا بنویسم.و از شما که تا به اینجا خواندید و این شکوه نامه را تحمل کردید تشکر می‌کنم. و اگر دوست داشتید، بیایید اسم کسانی که از اینجا رفته‌اند را همانند کسانی که در جنگی کشته می‌شوند بر روی این لوح سنگی بنویسیم تا اگر روزی گذرشان به اینجا افتاد، بدانند که به یادشان بودیم..ارادتمند یک صحرا... 1401/6/20دو پست قبلی من: https://virgool.io/ChaleshZehniii/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%D8%B0%D9%87%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%D8%A7-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%DB%8C%D8%AA-hukh22ofocgm  https://virgool.io/@sahra.maranjani/%D8%AA%D9%88-%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D9%84-%D8%AE%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%AF%D9%84%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-n33ymn20ja7d </description>
                <category>صحرا</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Mon, 12 Sep 2022 10:26:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای به ماهکم..</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87%DA%A9%D9%85-kqacwwzrq2dh</link>
                <description>سلام ماهکم.ماهکم..باورش برای خودم هم مشکل است که چطور هنوز می‌توانم این جملات را بر روی این کاغذ سفید سیاهه کنم. شاید به نوشتن هم همانند نفس کشیدن آنقدر عادت کرده‌ام که هر چقدر هم بخواهم نمی‌توانم آن را ترک کنم. همان طور که نتوانستم نفس کشیدن را از یاد خود ببرم.ماهکم..یادت است که در تمام روزهایی که تو بی حرکت بر روی تشکچه‌ات می‌خوابیدی و با گردن کج شده‌ات به نقطه‌ی نامعلومی خیره می‌شدی من در کنارت می‌نشستم و در دفتر سدری‌ام از تو و برای تو می‌نوشتم؟ ماهکم..بعید است که به یاد بیاوری، اما وقتی که از دخترک سرزنده و خنده‌رویی که در یک سالگی بودی به یک باره و با هجوم چند ویروس کوچک تبدیل شدی به فرزندی که  ذهنش (و به طبع بدنش) تا ابد محکوم به ماندن در یک سالگی است، ذره‌ای از علاقه‌ام نسبت به تو کم نشد که هیچ، بیشتر هم شد.ماهکم..شاید تو نتوانی تمام آن جشن تولدهایی که برایت می‌گرفتم را به یاد بیاوری، اما به قرآن قسم، هر سال برای تولدت چنان خودم را زجر می‌دادم که خواهرم با بغضی پنهان در خنده‌های مصلحتی‌اش می‌گفت که: ماهک هم بد عادت شده، وای به حال شوهرش. کل سال رو باید برای تولد ماهک پس‌انداز کنه!.. من اما صدای درونش را می‌شنیدم که با خود می‌گفت: زهی خیال باطل. چه کسی با دختری که تا ابد در قفس تن یک ساله‌اش اسیر است ازدواج می‌کند؟ ماهکم..شاید باورش سخت باشد، اما من نگران این بودم که نکند داماد آینده‌ام فرد بدی باشد و تو را اذیت کند. من مطمئن بودم که عروسی‌ای که برای تو می‌گیرم حتی از عروسی خودم هم بهتر خواهد شد.ماهکم..این را مطمئنم که تو نمی‌دانی، اما بعد از گرفتن تولد پنج سالگی‌ات؛ در حالی که دختران و پسرانی‌ که با تو پا به این دنیا گذاشته بودند هر سال بزرگتر می‌شدند و تن تو هنوز در همان یک سالگی می‌ماندی، برای تولد سال ششم تمام کسانی که دعوت شده بودند به جشن تولد نیامدند. مادربزرگت، مادر من، همانند ابر بهار اشک می‌ریخت. پدرت از خشم به رنگ تابلوی گل سرخی که کنار وان یکاد آویخته بودیم در آمده بود. اما به یاد می‌آوری که من کنار تو که مانند همیشه خوابیده بودی و با گردنی کج به گوشه‌ی اتاق خیره شده بودی دراز کشیده بودم و داشتم برایت از مهدکودک می‌گفتم؟ ماهکم..کسی نمی‌توانست مانع من شود که دست از گرفتن تولدهای پر خرج برای تو در سال‌های بعد بردارم. برایم مهم نبود که هیچ کس نمی‌آمد. برایم مهم نبود که دیگران با خود چه می‌گفتند. فقط چشمان تو برایم اهمیت داشت. من می‌توانستم برق شادی تولد گرفتن را در چشمان تو ببینم. ماهکم..همین‌ سخن‌ها را برای پدرت هم بازگو کردم. اما او طوری به من خیره شد انگار که من عقلم را به از دست داده‌ام. پدرت خواست تا با آن خزعبلاتی که از دکترها شنیده بود من را قانع کند که ذهن تو همانند بدنت در همان یک سالگی مانده. خواست قانعم کند که اصلا دلیل رشد نکردن بدنت به خاطر کوچک ماندن مغزت است و تو هیچ نمی‌فهمی. من هم دیگر هیچ چیز به او نگفتم. هیچ چیز.ماهکم..اما باور کن که من همه چیز را به تو می‌گفتم. هر سال که می‌گذشت پختگی صحبت‌هایم با تو بیشتر و بیشتر می‌شد. یادت است که در هفت سالگی برایت کتاب‌های کلاس اولی‌ها را گرفتم و خودم الفبا و جمع و تفریق را به تو یاد دادم؟ گور پدر آن دکترهای خرفت که می‌گفتند تو هیچ چیز نمی‌فهمی. وقتی میم را به تو یاد دادم و گفتم: مِ مثل ماهک؛ انگار که چشمانت دوربین عکاسی باشد، بس که می‌درخشیدند. بقیه می‌گفتند نگاه ماهک تهی از هر حس است. می‌گفتند نگاهش خالی بودن مغزش را ثابت می‌کند. آنها نبودند تا برق نگاهت را ببینند.ماهکم..یادت است وقتی هنوز ظاهرا نوزادی یک ساله بودی اما حقیقتا جز غنچه‌ها‌ی تازه شکفته در باغ نوجوان‌ها محسوب می‌شدی، وقتی برایت کتاب می‌خواندم دربار‌ه‌ی مردها به تو هشدار دادم؟ یادت است که پدرت حرف‌های من را شنید و چقدر مرا مسخره کرد؟ حالا می‌بینی که حق با من بود؟ نباید حتی لحظه‌ای تو را به پدرت واگذار می‌کردم.ماهکم..دکتری که بیماری تو را تشخیص داد، یک زن بود. او به من گفت که این بچه احتیاج به مراقبت همیشگی دارد و نباید حتی لحظه‌ای تو را به حال خودت بگذارم.ماهکم..در تمام این پانزده سال، نگذاشتم بیشتر از چند دقیقه از چشمانم دور بمانی. از شغلم استعفا دادم تا به قدر ثانیه‌ای از تو دور نمانم. در تمام این پنج هزار و چهارصد و هفتاد و پنج روز، نشد که شبی سیر بخوابم. لالایی من در خواب صدای نفس‌های کوتاه و منظم تو بود. در خواب تعداد نفس‌های تو را می‌شمردم. اگر به قدر یک نفس کم می‌شمردم، هراسان بلند می‌شدم و ساعت‌ها به بالا و پایین رفتن قفسه‌ی سینه‌ات خیره می‌شدم. ماهکم..این‌ها را مِن باب این نمی‌گویم که منتی بر سرت بگذارم، نه. من این‌ها را فقط بابت تبرئه‌ی خودم می‌گویم چون می‌دانم که شاید همه جا تبرئه شده باشم، اما در دادگاه چشمان تو هیچ‌گاه تبرئه نمی‌شوم.  باید تمام لحظات مراقب تو و چشمانت می‌بودم. همان یک لحظه که از تو و چشمانت چشم برداشتم خرمن زحمت‌هایم را به یک آن درو کرد.ماهکم..من نمی‌دانم چرا و چطور، فقط لحظه‌ای از پیش تو رفتم و تو را به پدرت که در خانه بود سپردم تا ظرف آش نذری‌ای که همسایه برایمان آورده بود را بگیرم.ماهکم..صدای فریاد پدرت بود که من را در آستانه‌ی در اتاق خشک کرد. کاسه‌ی داغ آش به دستانم چسبیده بود و دستانم را می‌سوزاند اما من به تو که کبود شده بودی و به چشمان تو که فریاد هواخواهی را فریاد می‌کشیدند خیره شده بودم.ماهکم..من با همان کاسه‌ی آش داغ در دستانم به بیمارستان آمدم. وقتی که خبر دادند که چشمانت حقیقتاً تهی شده‌اند، تازه توانستم کاسه‌ی داغ و آش ماسیده‌اش را از دستانم جدا کنم. کف دستانم مثل جانبازان شیمیایی پر از تاول شده بود. دکترها گفتند اکسیژن به تو نرسیده. اکسیژن. چیزی که به وفور اطرافت بودماهکم..هر شب به انتظار نفس‌‌هایی که تو باید بکشی ساعت‌ها به انتظار گوش فرا می‌دهم. هر روز که بیدار می‌شوم فکر می‌کنم که امروز باید چه حرف‌هایی به تو بزنم. به کتاب‌های جدیدی که باید برایت بخوانم می‌اندیشم. به اینکه امروز چه غذای نرمی بپزم تا تو بتوانی راحت‌تر بلع آن را انجام بدهی. ماهکم..به یاد می‌آوری که چقدر از دیدن غروب خورشید حیرت‌زده و خوشحال می‌شدی؟ به یاد می‌آوری که چطور کل روز اشتیاق دیدن این موضوع را داشتی؟ من تمام احساس تو را از آبی که از گوشه‌ی دهنت سرازیر می‌شد می‌فهمیدم. پس مادر بودن به چه معنی است اگر حتی نتوانی احساس فرزندت را تشخیص دهی؟ماهکم..یادت است هر روز غروب با هم به بالکن می‌رفتیم؟ من تو را روی تشکچه‌ات طوری می‌خواباندم تا کاملا نظاره‌گر غروب خورشید باشی و خودم روی صندلی‌‌ای می‌نشستم که مانند ننو عقب و جلو می‌شد. حقیقتا تمام سختی‌های هر روز با دیدن ذوق کردنت موقع رنگ پرتقالی آسمان، که با سعی ناشیانه‌ات که در شانه‌های خشک شده‌ات پدیدار می‌شد از بین می‌رفت. ماهکم..هر روز که با جای خالی‌ات بر روی تشکچه رو در رو می‌شوم، تشکچه را برمی‌دارم و خودم را به بالکن می‌رسانم. ساعت‌ها روی صندلی می‌نشینم و به عقب و جلو تاب می‌خورم و تشکچه را در ازای تمام این چهارده سال که به خاطر شرایطتت نمی‌توانستم در آغوش بگیرمت، محکم در آغوش خودم می‌فشارمش و منتظر غروب خورشید می‌شوم. ماهکم..چند روز است که فکر می‌کنم چرا اسمت را خورشید نگذاشتم؟ چند روز است که در تقلایم تا نفس کشیدن را از یاد ببرم و فراموش کنم. چند روز است که در تلاشم اما به هیچ چیز نرسیده‌ام. من می‌توانم مولکول‌های زشت اکسیژن را در همه جا ببینم.ماهکم..به ذهنم رسیده که خانه‌ی کنونی‌ات در خورشید است. کاش می‌توانستم اکسیژن ها را کنار بزنم، به خورشید برسم. به تو برسم.ماهکم.. خورشید کوچکم..کاش می‌‌توانستم در این چهارده سال یک بار خورشید را محکم در آغوش خود بفشارم.ارادتمند یک صحرا... 1401/5/29دو پست قبلی من: https://virgool.io/@sahra.maranjani/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D9%BE%D9%80%D8%AF%D8%B1%D8%AA-qc8gdge9cpkp  https://virgool.io/@sahra.maranjani/%D8%AA%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8-r8g3ksvpknds </description>
                <category>صحرا</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Sat, 20 Aug 2022 18:59:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه‌ای از طرف پـدرت..</title>
                <link>https://virgool.io/@sahra.maranjani/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%B7%D8%B1%D9%81-%D9%BE%D9%80%D8%AF%D8%B1%D8%AA-qc8gdge9cpkp</link>
                <description>پسرم..باید در ابتدای نامه سلامت بکنم. چه کنم که این درد که مدت‌ها در کمین من بوده، بالاخره توانم را ربوده.پسرم..تا قبل از نبودنت فکر می‌کردم تاب آوردن در فراق تو کار سختی نخواهد بود. به صبر خود ایمان داشتم. حالا فهمیده‌ام که معنی رفتن را نمی‌دانستم. پسرم..بعد از رفتنت، قفل زنگار گرفته‌ای که از دلم در برابر مشکلات محافظت می‌کرد به ناگهان شکست و بند دلم پاره شد. من حتی معنی صبر را هم نمی‌دانستم.پسرم..لحظه‌ای که آن زنگ شوم من را از باقی ماندن جسدی خبر داد که تا ساعتی قبل تو با آن من را در گدازه‌های سوزان آتش‌فشان خشمت می‌انداختی تا ذوب شوم، سوگم را تمام نشدنی یافتم.پسرم..بعد از تو، هر ثانیه که نفس می‌کشیدم تلخی بادام تلخی را در زبانم حس می‌کردم. کابوس‌های شبم از تمام شکلات‌های تلخی که تو می‌خوردی تلخ‌تر بود. شوری اشک‌هایم در ظلمات روز، رد دریاچه‌ی نمکی بود بر لبانم.پسرم..در این اواخر فاصله‌ها بین ما فاصله انداخته بود. من کجا بودم و تو تا کجا رفته بودی تا از من دور شوی و من را نبینی. تو آتشی بودی که موقع دیدنت پنبه‌های حلاجی شده‌ی وجودم را به آتش می‌کشید. چه آتش‌ها که بعد از هر دیدار پدید می‌آمد؛ پس دوری بهتر بود تا دوستی حاصل شود. اما فاصله‌ حالا برایم تعبیر شده. من حتی معنی دوری را نمی‌دانستم.پسرم..بعد از رفتنت، غم تکه تکه‌ام کرد. در پی یافتن خودم همه جا را به دنبال تکه‌ها گشته‌ام. همه را هم پیدا کرده‌ام. اما یکی از تکه‌ها ناپدید شده. بدون آن کامل نیستم. هر چه بیشتر به دنبالش می‌گردم، بیشتر گم می‌شوم. محو می‌شوم.پسرم..که گمان می‌کند که این همه غم بتواند در دل من جا بشود؟ هیچ کس نمی‌فهمد. کاش خود می‌دانستم که رفتنت هم مثل بودنت آتشی در خود دارد که وجودم را مثل شمع آب می‌کند. پسرم..اگر به دیدار کسی آمدی، بگو که در پی من نیایند. بگو که من می‌سوزم و کاری از دستم بر نمی‌آید. بگو که من به دنبال خویش رفته‌ام.. اما تو که می‌دانی. آن تکه‌ی گم شده از وجودم تو بودی.پسرم.. کجا را بجویم تا بیابمت؟ارادتمند یک صحرا... 1401/5/20دو پست قبلی من: https://virgool.io/@sahra.maranjani/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-ljyg2vxjhkxk  https://virgool.io/@sahra.maranjani/%D8%AA%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8-r8g3ksvpknds </description>
                <category>صحرا</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Thu, 11 Aug 2022 12:23:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترمینال جنوب!</title>
                <link>https://virgool.io/@sahra.maranjani/%D8%AA%D8%B1%D9%85%DB%8C%D9%86%D8%A7%D9%84-%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8-r8g3ksvpknds</link>
                <description>سلام.سه روز پیش ما در روستا بودیم که خبر فوت یکی از بستگان نزدیک به گوشمان رسید. وقتی می‌گویم ما یعنی من، خواهر کوچکترم، یکی از خاله‌هایم و عزیز؛مادربزرگم. من و خواهرم باید فورا بر می‌گشتیم تا خود را به تشییع جنازه برسانیم. اما مشکلی که بود، این بود که هیچ کس نمی‌توانست ما را به تهران برگرداند. خاله نمی‌توانست عزیز را تنها بگذارد و باید پیش عزیز می‌ماند و هیچ کس هم به تهران بر نمی‌گشت تا ما با او برگردیم. پس تصمیم بر آن شد که با یکی از اتوبوس‌های بین شهری، من و خواهرم را به تهران برگردانند. من مشکلی با این موضوع نداشتم. چند بار دیگر هم که فوریتی در کار بود من به تنهایی با اتوبوس برگشته بودم، اما خواهر کوچکترم که تا حد زیادی ترسو و در این جور مواقع به شدت ریسک‌ناپذیر است، چنان جیغ و دادی راه انداخت که بیا و ببین! در این بین حتی به فرد مرحوم هم رحم نکرد و ادعا کرد که اول هفته چه وقت مردن است؟ مگر خدا آخر هفته را از مردم گرفته که اول هفته می‌میرند و ما را مجبور می‌کنند که با اتوبوس برگردیم؟!!تا دَمِ آخر که سوار اتوبوس شویم خواهرم در حال مقاومت در برابر این تصمیم بود. اما از آنجایی که زور ما بر زور او می‌چربید ناچاراً سوار اتوبوس شد و اشک‌ریزان با خاله‌ی نسبتاً نگرانمان خداحافظی کرد. کمی که گذشت، یخ اولیه‌ خواهرم ریخت و با کنجکاوی تمام، به دور و اطراف نگاه می‌کرد. به نظرم  رسید که بعضی از این سفرهایی که بر اثر یک فوریت به تنهایی انجام می‌شود، هر چند سختی هایی دارد اما اگر مدیریت شود باعث پختگی نوجوان می‌شود. هرچند همان موقع که این فکر در سرم می‌چرخید، مانیتورهای جلوی صندلی را روشن کردند و خواهرم با مانیتوری که همه چیز داشت آشنا شد و از همان لحظه‌ی اول تا پنج ساعت بعد که به تهران رسیدیم دست از سر کچل این مانیتورها برنداشت. من هم در اغلب مسیر چرت می‌زدم و هر چند دقیقه که کمی لای چشمانم را باز می‌کردم تا خواهرم را رصد کنم می‌دیدم که یا در حال کارتون دیدن است _آن هم چه کارتون‌های مسخره‌ای! پت‌ومت، لاروها، بره‌ی ناقلا و چیزهایی از این قبیل_ و یا در حال بازی با بازی های مانیتور که بیشتر انگری‌بردز بود. در ساعات پایانی هم آپشن موسیقی مانیتورها را کشف کرد. که خب کشف بزرگی محسوب می‌شد و وقتی قرار بود پیاده شویم زیر چشمانش از شدت زل زدن به مانیتور آن هم درون اتوبوسی که بر روی جاده‌های به شدت ناصاف حرکت می‌کرد، گود افتاده و تیره شده بود.اما فکر نکنید پیاده شدن ما با خیر و خوشی بود. اصلا. این خاطره برای همین قسمت‌اش نوشته شده!ما برای اینکه کمتر به گرمای هوا بربخوریم بلیط اتوبوس ساعت پنج را خریداری کرده بودیم و از آنجایی که تقریبا شب به ترمینال می‌رسیدیم، هماهنگ کرده بودیم که یکی از دایی‌هایم به دنبال ما بیاید. در راستای این تصمیم قرار بود که ما نیم ساعت، سه ربع قبل از رسیدن به تهران به او زنگ بزنیم تا موقع رسیدن ما او آنجا باشد. حالا... بهتان گفتم که خواهرم تمام مدت داشت با آن مانیتور سروکله می‌زد؟ و گفتم که من همش در حال چرت‌زدن بودم؟ خب ما کلا فراموش کردیم که سه ربع قبل از رسیدن به تهران به او زنگ بزنیم و وقتی زنگ زدیم که عوارضی تهران جلویمان قدعلم کرده بود. حتی اگر دایی‌ام همان موقع راه می‌افتاد و با سرعت میگ‌میگ هم حرکت می‌کرد بعید بود زودتر از چهل دقیقه‌ی دیگر به ما برسد. در حالی که تلفن را کنار گوشم نگه داشته بودم روی صندلی‌ام نیم‌خیز شده بودم تا بیرون را ببینم؛ حس می‌کردم دهنم مثل یک بیابان خشک شده است. صدای دایی را از پشت تلفن می‌شنیدم که می‌گفت: صحراجان باید زودتر به من زنگ می‌زدی من الان بهتون نمی‌رسم! می‌تونین با مترو بیاین؟ در حالی که صدایم از دلهره در نمی‌آمد قبول کردم و وقتی که دایی در حال توضیح دادن مسیر به من بود افکار هولناکی از گم شدن در خطوط مترو و سر در آوردن از جایی دیگر مغزم را پر کرده بود. فکر اینکه در مترو گم شویم ستون فقراتم را به لرزه می‌انداخت و اینکه باید خودمان راهمان را از بین آن همه ایستگاه عوض کنیم باعث می شد که بخواهم در همان اتوبوس بمانم. و وقتی دایی خداحافظی کرد و در واتساپ دوباره خط‌های مسیر را برایم فرستاد من به خود آمدم. همان طور که گوشی را در دستم گرفته بودم و به صندلی خشک شده بودم، به خواهرم نگاه کردم که هنزفری در گوشش گذاشته بود و سرش را با ضرب آهنگ تکان‌تکان می‌داد.آن موقع تا لحظه ای که اتوبوس به ترمینال جنوب رسید فکر می کردم که بزرگترین مانع ما پیدا کردن راهمان در مترو است، اما به محض پیاده شدن فهمیدم گم شدن در مترو خان آخر رستم‌نامه‌ی ماست. به ما گفته بودند که ما را دقیقا جلوی مترو پیاده می‌کنند اما من تا جایی که چشم می‌چرخاندم هیچ علامت زردی که رویش طرح سیاهی را کشیده باشند نمی‌دیدم. لحظه به لحظه ازدحام جمعیت افزایش پیدا می‌کرد و علاوه بر کیف‌هایی که حالا سنگینی‌شان بیشتر به شانه‌هایم فشار می‌آورد باید هم نق‌زدن های خواهرم را تحمل می‌کردم و هم متروی گمشده را باز می‌یافتم. مسیر مستقیم را رفتیم تا به مغازه‌ی شش گوشه‌ای رسیدیم. صاحب مغازه هم به ما گفت: یه کم برین جلو مترو رو می‌بینین. اما ما هر چقدر جلوتر می‌رفتیم فقط پارک‌هایی را می‌دیدیم که درونشان از آسمان هم تاریک‌تر بود _دریغ از یک چراغ که آنجا گذاشته باشند_ و افراد سیگار به دستی که پیراهنشان بر اثر لاغری بر تنشان زار می‌زد. بعد از چند دقیقه‌ای جلوتر رفتن به یقین رسیدم که فروشنده آدرس اشتباهی به ما داده، علاوه بر آن یاد سیگاری که در دستش بود افتاده بودم و داشتم فکر می‌کردم ممکن است او با این سیگاری‌هایی که در اینجا پرسه می‌زنند صنمی داشته باشد. در خیالم تصور می‌کردم که فروشنده شماره‌ی یکی از اینها را می‌گیرد و درحالیکه صدایش از دود سیگار خش‌دار شده می‌گوید: دوتا فرستادم سمتت! حواست رو جمع کن. خودم رو می‌رسونم.. دست خواهرم را که حالا کمی متوجه موقعیت شده بود را گرفتم و سرعت قدم‌هایم را زیاد کردم تا به همان‌جایی برگردیم که پیاده شده بودیم. راس ساعت ۹:۵۹ دقیقه شب، بعداز یک ربع جست و جوی ناکام به دنبال مترو به همان شلوغی آشنای اتوبوس‌ها می‌رسیم و من شوفر هیکلی اتوبوسی که ما با آن آمدیم را می‌بینم. می‌دانم که من را یادش می‌آید؛ چون کمی بعد از وقتی که سوار اتوبوس شدیم آمده بود بالای سرمان و از ما کرایه می‌خواست و من نمی‌دانم چه فعل و انفعالاتی در مغزم رخ داد که کلمه‌ی کرایه را چای شنیدم و گفتم: چایی نمی‌خوایم خیلی ممنون!خلاصه که با همچون سوتی‌ای امکان نداشت که ما را از یاد برده باشد، پس به سمتش رفتم و ازش مکان دقیق مترو رو خواستم و او در حالیکه با دستش به نقطه‌ای در رو به رو اشاره می‌کرد نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: فقط مترو ساعت ده-ده و ربع بسته می‌شه ها!!تشکر کردم و با پاهایی لرزان به همان سمتی که شوفر اشاره کرده بود رفتم اما نه برای رفتن به مترو. حبس شدن چندین متر زیر زمین برایم خیلی وحشتناک‌تر از گم شدن در آن بود. می‌خواستم طوری وانمود کنیم که انگار داریم به سمت مترو می‌رویم تا شوفر به پر و بال ما نپیچد. وقتی کامل از دیدرس او دور شدیم سمت یکی از نیمکت‌های کاملا خالی رفتیم و روی آن نشستیم. با دست‌های لرزان شماره‌ی دایی را گرفتم و اخبار جدید را به گوش او رساندم. او هم به ما اطلاع داد که همان جا بمانیم او دارد راه می‌افتد. چهل دقیقه... هر جا را نگاه می‌کردیم مردمانی با چشمانی که یا از حدقه در آمده بود و یا تهی بود، سیگار به دست اطراف ما می‌چرخیدند. شاید در حالت عادی این نگاه‌ها اصلا ترسناک نباشند اما از دید آنها ما دو دختر جوان بودیم که هیچ بزرگتری هم همراهمان نبود. ترسناک است دیگر. تازه چیزی که همه‌ی قضیه را برای من بغرنج‌تر می‌کرد این بود که هرچه داستان راجع به دزدی و قتل و غیره و غیره خوانده یا شنیده بودم در مغزم رژه می‌رفت. بخش منطقی مغزم فریاد می‌کشید که: از چی می‌ترسی؟ حالا مگه چندبار توی همچین موقعیت‌هایی کسی دزدیده شده؟ شاید از هر صدنفر یه نفر! خودت رو جمع کن... و بخش احساسی-ترسوی مغزم جیغ می‌کشید که: اگه ما همون یک مورد از صد مورد باشیم که بلایی سرش میاد چی!؟! و من حق را به نیمه‌ی احساسی می‌دادم. هر فردی را که نگاهی به ما می‌انداخت به چشم یک مظنون می‌دیدم. شاید البته نگاهشان صرفا کنجکاوانه بوده باشد مثل هزاران نگاه دیگر، اما در آن حالت در چشم من شبیه نگاه قاتلی به مقتول می‌نمود. نگران و ترسیده بودم. علی الخصوص اینکه مسئولیت خواهرم هم با من بود که خودش هم دیگر آن حالت کنجکاوی سرزنده گونه‌اش را از دست داده بود. رنگش پریده بود و با احتیاط اطراف را نگاه می‌کرد. ماست‌هایش را کیسه کرده بود. من سرم را به دیوار پشت تکیه دادم و پلک‌هایم را بستم تا از اشک‌هایی که در معرض سرازیر شدن بودند جلوگیری کنم. عزیز، مادربزرگم، هر وقت نگران بود همیشه می‌گفت انگار کسانی در دلم رخت می‌شویند! همیشه در افکارم این توصیف و تشبیه را مسخره می‌کردم. برایم ملموس نبود. اما آن روز این جمله را با تمام وجود حس کردم. دلم از نگرانی به هم می‌پیچید و گوش‌هایم از فشار عصبی‌ای که متحمل می‌شدم آتش گرفته بودند. نمی‌دانم چه شد که ناگهان ذهنم رفت به سمتی که تصور کردم ممکن است دیگران ما را به چشم دختران فراری ببینند. همین فکر کوچک و گذرا، خاطره‌ای قدیمی را به یادم آورد.  بچه بودم. خیلی بچه. دقیق به یاد ندارم که در چه رده‌ی سنی‌ای قرار داشتم، اما یادم است که داشتم گریه می‌کردم. شدید و یکی از خاله‌هایم کنار من نشسته بود و درصدد دلداری دادن من برآمده بود و هرچقدر او می‌گفت من حرفی در جوابش داشتم و درانتها با گریه‌ای شدید، به عنوان حسن ختام گفتم که: من از خونه فرار می‌کنم. خاله‌ام با خنده‌ای بر لبانش و ناباوری‌ای کمدی‌ای در چشمانش از من پرسید: اونوقت چطوری؟ من هم پاسخ دادم: وسایلایی که می‌خوام رو جمع می‌کنم بعد می‌رم سوار اتوبوس می‌شم و می‌رم! گفتم که. بچه بودم. بی هیچ تجربه‌ای و کاملا خام. تازه در آن موقع مقدار وحشتناک زیادی اعتماد به نفس کاذب داشتم که حالا قدر سوزنی ازش در من نمانده. فکر می‌کردم همه چیز به همین راحتی است و اگر برنامه‌ای بچینم دلیلی ندارد که عملی نشود. خاله‌ام که دیگر اثری از لبخندش پیدا نبود گفت: فکر می‌کنی. و بعد توضیحاتی را ضمیمه‌ی صحبت‌هایش کرد که حالا هیچ کدامش را یادم نیست. اما به یاد دارم که این فکر احمقانه را پاک از سرم انداخت و من حالا به این فکر می‌کردم که: ما تازه نه برای یک ساعت، فقط برای چهل دقیقه قراره توی همچین محیطی باشیم و تازه از این موضوع هم اطمینان داریم که فرد درستی قراره دنبالمون بیاد و خانوادمون منتظرمون هستن و این طوری احساس غربت و نگرانی داریم. حالا فکر کن دختری انقدر مشکلات توی خونه براش غیرقابل تحمل بشه و شرایط به جایی برسه که چاره‌ای به جز فرار نداشته باشه. به تنهایی و احتمالا با ترس همیشگی‌ای سر می‌کنه که مبادا دست خانواد‌ه‌اش قبل فرار بهش برسه. بعد توی خود ترمینال باید هزاران نگاه هیز و ناهیز رو حس کنه و به جایی هم می‌ره که هیچ کس انتظارش رو در اونجا نمی‌کشه و به احتمال قوی هیچ جایی هم برای موندن نداره. در بی‌ثباتی کامل. و چقدر این موضوع آسیب‌زننده است..چهل دقیقه‌ی ما با هر مشقتی که بود گذشت و ما سالم این دقایق را پشت سر گذاشتیم که اگر این طور نبود، حالا من برایتان این حرف‌ها را نمی‌زدم. اما وقتی پیکر دایی را از دور دیدم، موجی از گرما بر پیکرم دوید و بالاخره در میان آن همه احساس بدی که داشتم، حس خوش آشنایی را حس کردم. انگار که اصلا با دیدن دایی‌ام خیالم کاملا راحت شد. دیگر آن احساس رخت‌شورخانه‌ای بودن را حس نمی‌کردم و دنیا را که تا لحظاتی قبل کِدِر و بی‌رنگ می‌دیدم حالا تابلوی خوش‌رنگ زنده‌ی متحرکی بود که از دیدنش لذت می‌بردم. خواهرم هم کمی وارفت و رنگ سرخی زیر گونه‌هایش دوید. دیگر مثل قبل با صدای بلند به شوخی‌های همیشگی و جذاب دایی شوخم می‌خندید و با شور و شوق قدم برمی‌داشت. دیگر نمی‌ترسید.وقتی بالاخره به ماشین قراضه‌ی دایی رسیدیم و سوارش شدیم؛ خواهرم که انگار نمی‌توانست این حرف را نزده در دلش نگه دارد رو کرد به دایی و گفت: ولی دایی! اگه همون موقعی که زنگ زدیم می‌اومدی دنبالمون دیگه انقدر مکافات نداشتیم. اَه! من هم با او موافق بودم. اما دایی که بالاخره و بعد از کلی کلنجار توانسته بود ماشین را روشن کند، دنده را عوض کرد و به خواهرم گفت: هر کی اَه داره باید بره دستشویی!خیلی ممنون از اینکه تا به اینجا این متن رو خوندین.خیلی خوشحال می‌شم که برای بهتر شدن نوشته‌هام، من رو با نقدها و نظراتتون یاری کنید :) و اگه قرار باشه از عدد 1 تا 20 به این متن نمره بدید، چه عددی رو انتخاب می‌کنید؟ با ذکر دلیل در صورت اختیار.ارادتمند یک صحرا...1401/5/5</description>
                <category>صحرا</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Wed, 27 Jul 2022 01:37:39 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاره‌ی مرگ.</title>
                <link>https://virgool.io/@sahra.maranjani/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DA%AF-ljyg2vxjhkxk</link>
                <description>سلام.مرگ مقوله‌ی عجیبی است. چند سال است که من دیگر به صورت جدی به آن فکر می‌کنم. حس می‌کنم کلمه‌ی چند سال کلمه‌ای با بار معنایی بالاست نه؟ پس بگذارید حرفم را درباره‌ی چند سال اصلاح کنم. دقیق نمی‌دانم اما به صورت کلی شاید از اوایل سال نود و هشت تا به الان _یا شاید هم از اواخر آن_ مرگ برایم از آن حالت رمانتیک گونه‌ی دور از دسترس به چیزی تبدیل شد که نسبت به قبل زمان خیلی بیشتری درباره‌اش فکر می‌کردم و حتی پاره‌ای از اوقات او را نزدیک خودم یا اطرافیانم می‌دیدم. بعد از فوت پدربزرگم در همان اوایل کرونا این حس درونم افزایش یافت. افسردگی نه... اما انزوایی بود که ترس و کرونا برایم ایجاد کرده بود. حالا بعد از این همه فکر به مرگ، نظریه‌ای دارم. اینکه مرگ دو نوع است. مرگ آنی و مرگ تدریجی. مرگ آنی وقتی است که سنتان به پنجاه سال می‌رسد و کلسترول‌های اضافی‌ای که از وعده های چرب دریافت کرده‌اید به ناگهان با شبیخونی به رگ‌ها غافلگیرتان می کند و آن وقت ریق رحمت را سر می‌کشید.اما مرگ تدریجی، مرگ با بیماری است. لااقل از نظر من. و سخت است. خیلی سخت. خیلی طولانی. خیلی کِشدار. چیزی است که تو باید تحمل کنی در حالی که می‌دانی آن بیماری ذره‌ذره‌ی وجودت را مثل موریانه می‌خورد و حالا اگر بیماری‌ات دوره داشته باشد، شاید بشود که بمانی، زندگی کنی و به آن پنجاه سالگی برسی تا کلسترول به سراغت بیاید.اگر هم بیماری‌ات علاج نداشته باشد باید تا آخر عمر با آن بیماری سر کنی. مرگ همان‌طور که دو بعد دارد، دو جریان را تحت تاثیر قرار می‌دهد. اطرافیان متوفی و خود متوفی. اکثر افراد به جریان اول تمایل بیشتری نشان می‌دهند. شاید چون فکر می‌کنند شاید روزی یکی از اطرافیانشان بمیرد و خودشان به این درد مبتلا شوند. اما امروز فکر می‌کردم کسی که آن پارچه‌ی سفید را دورش پیچیده‌اند و همه به خاطرش سیاه پوشیده‌اند چه؟ خود متوفی که قرار است زیر خروارها خروار خاک بخفتد چه؟ به او که دقایقی بعد همانند دیگران فقط اسمی می‌شد بر روی سنگی و نقشی می شد مثل تمام نقش‌های دیگر در بهشت زهرا با حالت غریبی نگاه می‌کردم. مرگ او تدریجی بود. بر اثر بیماری. پیوند شد و با پیوندش که بس موفقیت‌آمیز هم بود و داروهای همیشگی‌اش سال‌ها زنده ماند و زندگی کرد تا اینکه بر اثر یک تصمیم اشتباه از سوی خودش مرد. همه به ما که مثلا خویشاوند نزدیک اوییم تسلیت می‌گفتند، تعارفی می‌پرانند که غم آخرتان باشد و چه و چه. اما من که حس می‌کردم در حال انجام کار اشتباهی هستم، هیچ احساس غمی نداشتم. شاید به خاطر این بود که او را خیلی خیلی کم می‌شناختم. البته چیزهای کلی را می‌دانم. مثلا این را می‌دانم که اهل نقاشی بود و چند تابلو هم از او در زیرزمین خانه‌ی ما خاک می‌خورد. فیلم هم می‌دید. زیاد. یکی از پر تکرارترین تصویر از او در ذهن من، آن تصویری است که روی صندلی‌اش که مخصوص رئسای بزرگ است خم شده و دارد با چند مانیتور رو به رویش کاری انجام می‌دهد. این را هم می‌دانم که بیماری‌اش خیلی او را اذیت کرده بود و از این حیث سختی کم ندیده بود اما چیزی که باعث می‌شد در خاکسپاری‌اش، من تا حد زیادی تظاهر به ناراحتی بکنم، این بود که او سختی می‌کشید و به دیگران هم سختی می‌داد. با رفتارهایی که به دیگران روا می‌داشت همه را آزار می‌داد. انگار فکر می‌کرد حالا چون من یکی از همان بیماران مادام العمرم، حق دارم هر رفتاری که میلم می‌کشد با دیگران انجام بدهم و این کار را هم می‌کرد. البته گاهی اوقات که خودم را جای او می‌گذرام می‌بینم اصلا نمی‌توانستم یک روز هم جای او بودن را تحمل کنم. داروهایی که همیشه می‌خورد نوسانات احساسی زیادی را برایش به ارمغان آورده بود و می‌شد دید که چقدر زندگی سختی داشت. در سنین نوجوانی بیماری لاعلاجی برایت تشخیص بدهند و حتی به خانواده‌ات بگویند که برایش قبر بخرید که این فرد مردنی است. بعد عمل کنی و پیوند بزنی و همیشه دارو بخوری و هر چند وقت یک بار چک‌آپ شوی و به خاطر داروهایی که می‌خوری از خیلی از چیزها مثل ازدواج و یا فرزنددار شدن محروم شوی. برای همین هر چند به او برای سختی‌هایی که کشیده حق می‌دهم اما فکر می‌کنم کاش رفتار او در مقابل ما انقدر تلخ نبود. کاش کمی بهتر بود تا حداقل من با خاطرات بهتری از او یاد می‌کردم.  دو خاطره که برایم خیلی پررنگ است از او در یادم مانده. یکی از آن خاطره‌ها زمانی بود که چندین سال پیش وقتی که کمتر از ده سال سن داشتم، شبی به خانه‌ی آنها رفتم و تنهایی آنجا خوابیدم و نمی‌دانم او چه موضوعی با خانواده‌اش در ساعت یازده شب پیدا کرده بود که باعث می‌شد او عربده بزند و من تمام تن و بدنم در رختخوابی که بودم بلرزد و ناگهان در اتاق با شدت زیادی باز شد و من در تاریکی اتاق دو چشم درخشان را دیدم که با حالت جنون واری به من زل زده بود. این خاطره‌ی تلخ، باعث شد تا مدت‌ها از رفتن به خانه‌ی آنها سر باز بزنم. اما خاطره‌ی دیگر که خاطره‌ی خوشی هم هست، برای زمانی بود که من را به اتاق خود (که همیشه برایم حالت اتاق ممنوعه را داشت) برد و برایم کارتونی گذاشت و چقدر پا به پای من با آن کارتون خندید.وقتی کار برایش تمام شد، دیگر هیچ کس به فکر او نبود. اطرافیان دور را که حرفش را نزن. شاید به این فکر می‌کردند که چقدر هوا گرم است یا غذا چه می‌دهند ما کوفت بنماییم یا مراسم گرفته شده را قضاوت می‌کردند. اطرافیان نزدیک، شاید تک و توک به فکر او بودند؛ اما اغلبشان دیگر این مرده جز کسی که رفته برایشآن کاربردی نداشت. به فکر پذیرایی بودند و اینکه مثلا مراسم آبرومندانه برگزار شود و یا مثلا در فکر این بودند که کاری نکنند که هزینه‌ی بالایی برایشآن آب بخورد یا هر چیز دیگری. امروز در حالی که زیر سایبان و در پناه کولرهایی که قطرات آب را به همه می‌رساندند ایستاده بودم، به قبرهایی نگاه کردم که ما رویش ایستاده بودیم و سایبان را روی آنها بنا کرده بودند. در روی بعضی سنگ‌ها ترک‌های عمیقی به چشم می‌خورد. غبار، گرد و خاک و جای پاهایی که این سنگ قبرها به خود دیده بودند را نمی‌شد شمرد. به اسم‌هایی که روی سنگ‌ها حک شده بود نگاه می‌کردم: عادله، حاج محمدرضا، فریبا، علی، روشنک و.. به عناوینی که فامیلی آنها را آشکار می‌کرد: قلی‌پور، ظفرمند، فتاح، صادقی، منصورفر و... به این فکر کردم که این‌هایی که من فقط اسم و نامی می‌بینمشان، روزی افراد زنده‌ای بودند و در خانواده‌ای عضو، مثل همه‌ی انسان،ها از غم می،گریستند و دوشادوش شادی لبخند می‌زدند. افرادی که شاید در آرزوهای دور و دراز خود به سر می‌بردند و سودای آن را داشتند که جهان خود را در دستان اراده‌ای خویش به تسلیم وادارند یا شاید هم بی هیچ آرزویی فقط زندگی می‌کردند تا زندگی کرده باشند. قطعا کرسی یک کار را در اختیار داشتند. خانه‌دار، دکتر، رفتگر، مهندس، باغبان و.. و شاید به امید این روزها را سپری می‌کردند که در کارشان پیشرفت کنند.اما حالا کجا هستند؟این کسی که مرده، روزی برای خود کسی بوده و کاری در زندگی داشته و یا خالق چیزی بوده یا چیزی را تخریب می‌کرده و برای خود شخصیت انسانی‌ای داشته، حالا می‌شود دید که چطور هیچ کاری، مطلقا هیچ کاری از دست خودش بر نمی‌آید. حتی نمی‌تواند در همان حال انتخاب کند که در مراسم ختمش چه چیزی بدهند یا چه چیزی ندهند. پس چه چیزی از او باقی می‌ماند؟آنها رفته‌اند. نقش و خطی از خود بر روی بوم این دنیا به جا گذاشته‌اند که ممکن است هر رنگی باشد و در یاد هر کس به گونه‌ای مانده‌اند. مسئله این است که من می‌خواهم چه خطی از خود بر روی این نگاره به جا بگذارم؟</description>
                <category>صحرا</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Mon, 25 Jul 2022 20:35:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دزدی‌ در دستشويی‌!</title>
                <link>https://virgool.io/dastanke/%D8%AF%D8%B2%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%B4%D9%88%D9%8A%DB%8C-pdrgpvlhqtvx</link>
                <description>سلام.هوا گرم است. البته گرم کلمه‌ی مناسبی برای توصیف این هوا نیست. در اصل انگار خدا دروازه‌های جهنم را مستقیم بالای سر زمین باز کرده و قصد دارد کمی از گرمای آنجا را کم کند.  حالا هوا گرم باشد که باشد، نمی‌فهمم چرا مدرسه توی ساعات اوج گرما کلاس گذاشته؟  حالا گذاشته هم که گذاشته به جهنم... آخر من چرا باید پای پیاده برگردم؟این افکار، هنگامی که داشتم لخ‌لخ‌کنان از مدرسه بر می‌گشتم از سرم گذشت. البته سوال آخر جواب معقولی داشت. به خانه زنگ زده بودم و هیچ آدم بالای هجده سالی که دارای گواهینامه باشد در خانه نبود که بیاید دنبالم. آن چند نفری هم که بودند حاضر نشده بودند نسیم کم فروغ کولر را از دست بدهند و واکنش معمولشان این بود: خب اسنپ بگیر! برای گرفتن اسنپ هم، در دقایق اوليه اینترنت ناز می‌کرد و در دقایق دوم و بعد از راه آمدن اینترنت هیچ راننده‌ای که قیافه‌اش شبیه بستنی آب شده باشد درخواستم را قبول نمی‌کرد. حتما مي‌پرسيد چرا بستنی آب شده؟ معلوم است چون این آدم‌ها قطعا برای آسایش خودشان هم که شده کولر را روشن می‌کنند. وقتی که دیگر هیچ راهی برایم باقی نماند، پیاده به سمت خانه به راه افتادم. البته خانه‌ی خودمان که نه! مگر عقل از سرم پریده که ده کیلومتر را در ساعت دوازده بعد از ظهر بپیمایم؟ مقصدم را خانه‌ی خاله‌ام، که  بیست دقیقه‌ای با مدرسه فاصله داشت انتخاب کردم. وقتی به آنجا رسیدم، دیگر حس می‌کردم تمام آب بدنم مستقیم تصعید شده است، تا حدی که به زحمت انگشتم را بالا بردم و دکمه‌ی آیفون را فشار دادم. خبری نشد. در ده دقیقه‌ی بعد من حداقل چهل بار زنگ در را زده و پانزده بار از گوشی به تلفن خاله جان تماس گرفته بودم، اما دریغ از یک پاسخ مناسب! همان طور که به زمین و زمان غر می‌زدم که چرا خاله خانم خانه نبودنش را به من خبر نداده (!)، فکر می‌کردم حالا چه خاکی به سرم بریزم که ناگهان به یاد همسایه‌ی طبقه‌ی بالايي خاله افتادم. چند باری در را برایم باز کرده بود، انقدر کم حافظه نبود که من را از یاد برده باشد. زنگشان را زدم. خبری نشد. داشتم از خانه بودنش ناامید می شدم که صدایی از جعبه ی آیفون در آمد: کیه؟ بعد از معرفی خودم مجبور شدم اسم، سن و مشخصات ظاهری خاله، شوهرخاله و پسرخاله‌هایم را تک به تک برایش بازگو کنم. زن که قانع نشده بود گفت: اصلا نمی‌خوره خواهر زاده‌اش باشی. رک بگم اصلا شبیه‌اش نیستی! از کجا معلوم شاید زیر نظرشون گرفتی؟ برای اقناع کامل زن مجبور شدم درباره‌ی مدرسه، رنگ مورد علاقه و عادات رفتاری پسرخاله‌هایم و اینکه سر چه چیزهایی دعوا می‌کنند هم برایش توضیحاتی جامع و کامل ارائه نمایم. در ضمن گریزی هم زدم به بحث ژنتیک و اینکه شاید این بی‌تشابهی نتیجه‌ی این باشد که من پدری هم دارم و ممکن است شبیه او یا یکی از خانواده‌ی او باشم. زن که هنوز در صدایش تردید موج می‌زد اما معلوم بود که از پشت آیفون ایستادن و بحث کردن با من خسته شده گفت: من نمی‌دونم. اگه واقعا خواهر زادشی، در رو برات باز می‌کنم ولی دیگه بقیه‌اش به خودت مربوطه. فکر می‌كردم دیگر آبی در بدنم نمانده اما اشتباه می‌کردم. خیس عرق شده‌ام و حس می‌کنم از زیر بازجویی شدید اطلاعاتی بیرون آمدم، به زن مراتب تشکرم را می‌رسانم و وارد خانه می‌شوم و پیش خودم فکر می‌کنم، صد رحمت به حافظه‌‌ي ماهي!این آخرین خان رستم محسوب می‌شود اگر خاله کلید یدکی را از جایگاه فوق سری‌اش، که تقریبا همه از جای آن باخبرند، برنداشته باشد. وقتی به گلدون مصنوعی واقع در پاگرد می‌رسم، درون آن را نگاه می‌کنم. کمی که خاک و خل‌ها را کنار می‌زنم، برق آهن را می‌بینم. کلید همین‌جاست! در را باز می‌كنم و وارد خانه می‌شوم. آنگاه مثل کسانی که می‌خواهند فارغ‌ التحصیلی دانشگاهشان را جشن بگیرند، تمام بند و بساطم را از خودم جدا می‌کنم و با یک پرتاب که در بسکتبال سه امتیاز دریافت می کند، همه را روی مبل می‌اندازم. بدون معطلی سراغ فریزر می‌روم و در حالی که از هآله‌ی خنک و سیبری مانندی که چندین برابر از کولر بهتر است لذت می‌برم، در فریزر به دنبال بستنی می‌گردم. قیافه‌ام به قاتلی می‌خورد که کسی را کشته و حالا دارد تکه پاره‌هایش را در فریزر جاساز می‌کند. صورتم چندین درجه از گوجه فرنگی قرمزتر، موهایم به هم‌چسبیده، با تی شرت نازک آبی مانندی که انگار همین الان از آب در آورده‌اند و شلوار مدرسه‌ای که می‌تواند با شلوار کردی رقابت کند. در همان لحظه‌ای که بستنی لیتری توت فرنگی‌ای را که نیمه خورده است پیدا می‌کنم، متوجه می‌شوم که از دستشویی صدای شرشر آب می‌آید. عجیب است. وقتی که خاله خانه نیست چه کسی ممکن است در خانه باشد؟ بستنی را روی اوپن می‌گذارم و در حالیکه با انزجار لباس‌های خیس از عرقم را به تن می‌کنم، به سمت در دستشویی می‌روم. در نقشه‌ی ساختمان، در ورودی خانه در ضلع شرقی قرار دارد و دستشویی با فاصله‌ی یک متر، دقیقا در میان راهرویی قرار دارد که یک طرفش به سمت در خانه و طرف دیگرش به سمت هال می‌رود. جلوی در دستشویی مکث می‌کنم. انگشت وسط و اشاره‌ام را خم می‌کنم و به در می‌زنم. دو بار. صبر می‌کنم. هیچ چیز. نه حتی اهن و اوهونی به عنوان جواب. گلویم را صاف می‌کنم: کی اون توئه؟!باز هم هیچ. در یک لحظه تمام احتمالات از ذهنم گذر می‌کند. اولین احتمال این است که مجیدآقا، شوهر خاله‌ام، مریض شده، به سرکار نرفته و امروز خانه است. در حالی که از ورود کاملا ‌بی‌اطلاع و نسبتا غیرقانونی خود از خجالت لبم را  می‌گزیدم، با صدای آهسته و خجالت زده‌ای گفتم: مجید آقا شمایین؟ گوشم را به در چسباندم. فقط صدای شرشر آب  می‌آید. نه، اگر او بود حتما جواب می‌داد. ذهنم اول احتمال خاله را و بعد احتمال پسرخاله‌ی دانشجویم را مطرح می‌کند اما هیچ کدام به جز شرشر آب جوابی ندارند. تنها احتمال باقی مانده را بررسی می‌کنم، پسر دوم خاله که همسن خودم و از قضا بسیار مشتاق برای کرم ریختن روی من است. قطعا خودش است. به ثانیه ای نکشیده نگرانی و تعجب جای خودشان را به عصبانیت می‌دهد. در حالی که گوش‌هایم از روی رکبی که خورده‌ام قرمز شده، دست‌های مشت کرده‌ام را به در می‌کوبم و فریاد می‌زنم: امیر در رو باز کن ببینم! منُ مسخره کردی؟ بیای بیرون چنان می‌زنم در گوشت که به گربه بگی خان دایی! کلمات آخر را با صدایی بلندتر از فریاد می‌کشم. تیاتری که در آورده چنان خاطرم را پریشان می‌کند که تمام پرده‌های آداب را به ناگهان می‌درم و دستم را به سمت دستگیره می‌برم. تا به الان، از این که خودم و کسی را در همچین حالت خجالت‌آوری قرار بدهم، دوری می‌کردم اما فکر اینکه امیر در دستشویی نشسته، شیر آب را باز گذاشته و دارد به حماقت من قاه‌قاه می‌خندد خونم را به جوش می‌آورد. داد می‌کشم: امیر خودتو مرده بدون! و با شدت دستگیره را به پایین می‌کشم. دستگیره پایین می‌رود اما در باز نمی‌شود. چند بار دستگیره‌ی در را به پایین می‌کشم اما باز نمی‌شود. در قفل است. با غیض می‌گویم: خوبه! حالا دیگه در رو هم قفل می‌کنی؟ ولی خب بالاخره که از اون تو درمیای، اون موقع من می‌دونم و تو..به هال می‌روم و تلویزیون را روشن می‌کنم. صدای آب هنوز قطع نشده. دقیقه‌ای نگذشته که متوجه می‌شوم با توجه به شواهد، امیر ممکن است حالاحالاها از ترس من در دستشویی بماند و بیرون نیاید. نه من تحمل این همه صبر کردن را داشتم و نه شخص مدیریت آب و فاضلاب تهران که اگر می‌فهمید سر همین شوخی مضحک چقدر آب به هدر رفته قطعا فشارش می‌افتاد. در ضمن ممکن بود تا آن موقع تمام آب تهران تمام شود، پس باید راهی برای بیرون کشیدن امیر پیدا می‌کردم و چه راهی بهتر از گوشی مدل جدیدی که جانش به آن وابسته بود؟درحالیکه مثل جادوگران بدجنس زیر لب حرف‌هایی می‌زدم که برای خودم هم نامفهوم بود، دفترچه‌ی تلفن را پیدا کرده و شماره‌ی امیر را درگرفتم. فکر می‌کردم که می‌توانم با شماره گرفتن، گوشی امیر را پیدا کرده و از آن به عنوان طعمه و تهدید بر علیه امیر استفاده کنم. فکر می‌کردم حتما ورودم ناگهانی بوده و امیر در حینی که به دستشویی رفته این شوخی کثیف به ذهنش رسیده و مسلما هیچ آدم سالمی در یک روز و ساعت عادی با خودش گوشی به توالت نمی‌برد! اما اتفاقی که بعد از آن افتاد، زندگی‌ام را که نه، اما آن روز من را تغییر داد. به محض اینکه شماره گرفته شد، تلفن را روی بلندگو گذاشتم و آماده‌ی پیداکردن گوشی شدم. شماره گرفته شد و گرفته شد و من همین طور در خانه به دنبال صدایی از زنگ تلفن امیر می‌گشتم و در عجب بودم که چرا هیچ صدای زنگی نمی‌آید که یک دفعه تلفن وصل شد و صدای امیر از پشت گوشی و نه از توی دستشویی شنیده شد: ماماااان!!! بهت گفتم که با سام می‌ریم غذا بخوریم. آخه چرا انقدر زنگ می‌زنی؟ الان توی راهم دارم برمی‌گردم. الو؟ مامان؟ چرا حرف نمی زنی؟ مامان؟ نگاه کن چه گیری کردیم به خدا...تلفن قطع شد. همیشه بازیگرانی که توی فیلم‌ها با شنیدن یک تماس به هم می‌ریختند و به نقطه‌ای نامعلوم خیره می‌شدند را محکوم می‌کردم و به نظرم این حرکات خیلی غیرواقعی جلوه می‌کرد. اما آن روز، خودم واقعا به این حالت مبتلا شدم. در حینی که صدای امیر در خانه پخش شد، زانوهایم شروع به لرزیدن کرد و حس کردم دیگر نمی‌توانم بایستم. فقط به یک چیز فکر می‌کردم: کی؟ کی اون توئه؟ و چرا؟ چرا جواب نمیده؟ فکری به ذهنم رسید. دلم هری ریخت. تنها یک راه‌حل بر ذهنم بود. یک دزد در دست‌شویی است! اما کدام دزد احمقی، موقع دزدی به دستشویی می‌رود؟ و بر فرض هم که برود، خب چرا همان اولین باری که در زدم در را باز نکرد و بلایی سرم نیاورد؟...این سوال ها در سرم چرخ می‌زد و چرخ می‌زد. تمام این سوالات درست بود ولی هیچ پاسخ جایگزین دیگری در ذهنم برایشآن نداشتم. من فقط یک چیز می‌دانستم. یک نفر در آن دستشویی است و هر کاری که می‌كند دقیقا شش دقیقه است که شیر آب را باز گذاشته و در را هم به علت نامعلومی قفل کرده. هر چه که هست نمی‌توانم از این قضیه جان به سالم در ببرم اگر همین طور دست روی دست بذارم. به دور و برم نگاه می‌کنم تا بلکه سلاحی نزدیک و در خور جناب دزد پیدا کنم. با کیف و کتاب و تلفن که نمی‌شود کاری کرد. چشمم به جاروبرقی‌ای می‌افتد که پشت مبل افتاده. لوله‌اش را از جاروبرقی جدا می‌کنم و محکم در دستم می‌گیرم. همین سلاح خوب است.وقتی به دستشویی می‌رسم. صدای آب هنوز قطع نشده، دستم را روی دستگیره می‌گذارم و تنه‌ام را به عقب می‌برم. بعد با امیدی واهی، دستگیره را به پایین می‌کشم و شانه‌ام را با قدرت به در می‌کوبم. نه در، نه من، انتظار ضربه‌ای با این شدت را نداشتیم. در با صدای وحشتناک بلندی باز می‌شود و من به دیوار دستشویی می‌خورم در حالی که لوله‌ی جاروبرقی در دستم است. دستشویی مستطیل شکل است. و در، کاملا روشویی را مخفی کرده. می‎‌دانم که هر کس که باشد همان پشت است. در حالی که به شدت به این قضیه تمرکز کرده‌ام در را می‌بندم تا روشویی را ببینم و لوله را به حالت زدن شخص پشت در بلند می کنم، اما هیچ کس نیست. هاج و واج همان طور لوله را بالا گرفته ام. به سمت توالت و شیرش بر می‌گردم. صدای آب.. این صدای آب... هیچ شیری باز نیست. دیوانه شده‌ام. شیرهای آب بسته‌اند، هیچ کس در دستشویی نیست. پس این صدا..به ناگهان صدای زن همسایه، همان که پشت آیفون بود را از غیب می‌شنوم که خطاب به شخصی نامعلوم می‌گوید: دِ ببند اون لامصبُ! اين همه وقت توی دستشویی چی کار می‌کنی؟ ده دقيقه است اون تويي پوریا!!پوریا؟گیج و منگ در آستانه‌ی دستشویی ایستاده ام. مثل سرداری که شاهد شکست خوردن لشکریانش بوده لوله‌ی جاروبرقی را در دستم گرفته‌ام. به دیوار رو به رو خیره شده‌ام و به این فکر می‌کنم که ده دقیقه است دارم با شخصی خیالی در دستشویی صحبت می‌کنم که ناگهان در ورودی خانه باز می‌شود و هیبت خاله و پشت سر آن امیر نمایان می‌شود. هیچ کدام توقع دیدن من را، آن هم در این وضع، نداشته‌اند. هر دو جا خورده‌اند. خاله زودتر از امیر خود را جمع می‌کند و در حالیکه دارد زیرلب درباره‌ی کاروانسرا نبودن خانه‌اش به جان من غر می‌زند وارد خانه می‌شود. امیر که چشم‌هایش از تعجب گرد شده می‌گوید: این چه قیافه‌ایه؟ چرا این جوری شدی؟ مکث می‌کند و نگاهی به در دستشویی می‌اندازد و می‌گويد: در دستشویی رو چجوری باز کردی؟ چند روزه خراب بود باز نمي‌شد ما از توالت فرنگی استفاده می‌کرديم. راستی.. تو بودی که به من زنگ زدی؟تا مي‌آيم كه به سوال‌هايش جواب دهم صدای جیغ خاله هردويمان را چند متري از جا می پراند: صحرا بستنی رو چرا همین جوری ول کردیییی؟خیلی ممنون از اینکه تا به اینجا این متن رو خوندین. ميشه گفت اين اولين باريه كه سعي كردم طنز بنويسم و به اين پي بردم كه طنز نويسي چه كار سختيه. اميدوارم تونسته باشم لبخندي به لبتون بيارم.خیلی خوشحال می‌شم که برای بهتر شدن نوشته‌هام، من رو با نقدها و نظراتتون یاری کنید و بگيد كه كدوم قسمت از متن رو بيشتر مي پسنديد! :)و اگه قرار باشه از عدد 1 تا 20 به این متن نمره بدید، چه عددی رو انتخاب می‌کنید؟ با ذکر دلیل در صورت اختیار.ارادتمند یک صحرای احتمالا حواس پرت...1401/4/18دو پست قبلی من: https://virgool.io/@sahra.maranjani/%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%D9%87-vrzicgrajccd  https://virgool.io/@sahra.maranjani/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-t9yjtwlparpg </description>
                <category>صحرا</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Sat, 09 Jul 2022 12:46:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خنده‌ات شروع یه اتفاقه...</title>
                <link>https://virgool.io/@sahra.maranjani/%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D8%AA-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%DB%8C%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%D9%87-vrzicgrajccd</link>
                <description>سلام. https://soundcloud.com/vclassic/mehmooni-iraj-tahmasb نمی‌دونم از کی و کجا جرقه‌ی این تصمیم زده شد. آیا توی کتاب یا سایتی خوندم و انقدر خوشم اومد که تصمیم گرفتم من هم انجامش بدم؟ یا اینکه توی یه فیلم دیدم و انقدر برام شیرین بود که خواستم من هم همچین عملی رو امتحان کنم؟ باور کنین اصلا یادم نمی‌آد. اما لبخند زدن من به دیگران، تا به الان احتیاج به دلیل خاصی نداشته.من و صمیمی‌ترین دوستم، مبینا، در حالی داشتیم از کوه پایین می‌اومدیم که داشتم از چالش جدیدم براش می‌گفتم. خندیدن به آدم‍‌هایی که می‌بینم. من یه لحظه صبر می‌کنم تا مبینا بهم برسه، بعد ادامه می‌دم:البته خندیدن هم نه اون جوری که بخوام مسخره‌شون کنما! نه! من بهشون لبخند می‌زنم. مثل وقتی که آدم میره آتلیه تا عکس خانوادگی بگیره و عکاس می‌گه به دوربین لبخند بزن!مبینا تایید می‌کنه: آره خب. لبخندی که کسی از روی محبت می‌زنه با لبخندی که کسی از روی مسخره کردن می‌زنه با هم فرق می‌کنن. سری تکون می‌دم: آره. ولی بازم یه سریا منظورم رو نمی‌گیرن یا کلا بد برداشت می‌کنن!_یعنی فکر می‌کنن داری مسخره شون می‌کنی؟تایید می‌کنم: نمی‌دونم دقیقا چی به نظرشون می‌آد، ولی احتمالا فکر می‌کنن روی لباسشون یا توی اجزای صورتشون یه چیز مسخره‌ای هست که باعث می‌شه من بهشون بخندم و ریشخند بزنم، چون بعد از لبخندم صورتشون یه حالت گرفته‌ای پیدا می‌‍کنه._ اعتماد به نفسشون کمه خب. آدم که با یه لبخند خودش رو نمی‌بازه که!_ نمی‌دونم شاید. ولی خیلی جالبه مبینا. باید حتما امتحانش کنی. خودم قبل از اینکه طرف باهام ارتباط چشمی برقرار کنه، حدس می‌زنم که طرف در جواب لبخندم چه واکنشی نشون می‌ده. منظورم رو می‌گیره؟ اونم جواب لبخندم رو می‌ده؟ می‌خنده؟ یا نه اصلا منظورم رو نمی‌گیره و نمی‌خنده؟ _ از روی ظاهرشون حدس می‌زنی؟_ آره. از روی ظاهرشون. مثلا از روی عینکی که روی چشم‌شونه. از مدل ابروهایی که دارن. از روی رنگ لباسی که پوشیدن و اینا. می‌دونم خیلی از روی ظاهر قضاوت کردن می‌شه و کار درستی نیست. اما تنها راهش همینه. جالبه که اکثرا هم حدسم درست از آب درمیاد.مبینا خنده‌ای می‌کنه و می‌گه: به مردا هم می‌خندی؟!چشم غره‌ای بهش می‌رم، اما هنوز لبخند روی لبمه: خودت چی فکر می‌کنی؟ معلومه که نه! وای اینو گفتی یه چیزی یادم افتاد! _چی؟_ اون روز رفته بودم سوپر، بعد که داشتم بر می‌گشتم، یه خانومی با بچه‌ی بستنی به دست‌اش داشت از خیابون رد می‌شد تا بیاد توی پیاده رو. پشت سرش هم یه پسر جوون قدبلندی وایستاده بود. منم خیر سرم تا اومدم به خانمه لبخند بزنم مثل این صحنه‌ی اسلوموشن فیلم‌ها، بچه‌اش بستنی‌اش رو انداخت زمین و خانمه خم شد تا نذاره بچه‌اش به بستنی دست بزنه، همون موقع لب‌های منم داشت می‌رفت توی موقعیت لبخند زدن که پسره جای خانمه رو گرفت. حالا مغز من تا بیاد فرمان عقب نشینی از موقعیت خنده رو صادر کنه، پسره خنده‌ام رو دیده بود. اصلا پسره خدای اعتماد به نفس بود! فکر می‌کرد به اون لبخند زدم! بعد حالا مگه ول می‌کرد؟ باباجان یه لبخند اشتباهی مهمونت شده برو باهاش خوش باش دیگه چرا دنبال آدم مي‌آی؟ مکث می‌کنم. مبینا در حالي كه از شدت خنده مثل گوجه فرنگي قرمز شده، صبر مي‌كنه تا آب بخوره. منم کنارشم و در حالي كه فكر مي‌كنم از آرواره‌هام داره بخار بيرون مي‌زنه، صبر مي‌كنم تا آب خوردنش تموم بشه که چشمم به دوتا خانم می‌افته که دارن از رو‌ به‌ رو به سمت ما می‌آن. _ مبینا اونا رو ببین! می‌خوام بهشون لبخند بزنم.مبینا سری به نشونه‌ی موافقت تکون می‌ده. راه می‌افتیم، هنوز نزدیک‌شون هم نشدیم که مبینا می‌زنه زیر خنده. بلند بلند، خنده هایی كه از ته دل هستند. بهش نگاه می‌کنم، می‌خوام بهش بگم زهرمار تا بذاره کارم رو بکنم اما خنده‌اش مسریه. به منم سرایت می‌کنه. یه ثانیه نگذشته که جفتمون مثل کسایی که توی سینما نشستن و دارن فیلم‎‌‌های چارلی چاپلین رو می‌بینن به خنده می‌افتیم. دو نفری که می‌خواستم بهشون لبخند بزنم، از کنارمون می‌گذرن و یه جوری نگاهمون می‌کنن که انگار سرخ پوست دیدن. هنوز نمی‌تونم جلوی خنده‌ام رو بگیرم اما به مبینا تشر می‌زنم: دِ نخند دیگه!مبینا در حالی که هنوز از شدت قهقهه عقب و جلو می‌شه، پشت دستش رو گاز می‌گیره: نمی‌تونم! و خودش پیشنهاد می‌کنه که: من نمی‌تونم نخندم! تو جلو برو و بهشون بخند. منم یکم عقب‌تر می‌آم که ببینم واکنششون چیه. قبول می‌کنم.یه کم که جلو می‌ریم، یه نفر رو می‌بینیم. قد بلند و چابکه. تونیک سفید و نازکی پوشیده که قدش نزدیک زانوی شلوار لگ مشکی‌اش می‌رسه. یه آفتاب گیر صورتی فسفری هم روی سرش گذاشته و به جز چوب کوهنوردی‌اش و کیف کوچیک کمری‌اش، وسیله‌ی دیگه‌ای نداره. مبینا سرعتش رو کم می‌کنه تا ازم فاصله بگیره و منم منتظر می‌مونم. چیزی که توی این مدت فهمیدم، اینه که آدم‌ها وقتی فاصله‌شون حدود پنج متر و بیشتره، یه نگاه اجمالی به فردی که از رو به روشون میاد می‌اندازن و لباس‌هایی که پوشیده و تیپ ظاهری‌اي كه داره رو بررسی می‌کنن. بعضی‌ها با دیدن ظاهر طرف مقابل توی همون نگاه اول، تصمیم می‌گیرن که دیگه بهش نگاه نکنن و نگاهشون رو به روبه‌رو می‌دوزن. این طوری حتی اگه طرف مقابل هم وقتی به هم نزدیکن توی صورت‌شون زل بزنه، اونا لازم نیست بهش نگاه کنن. اما اكثر مردم، به همون نگاه اول اکتفا نمی‌کنن و طرف مقابل رو توی فاصله‌ی یک متری هم بررسی می‌کنن. توی این موقعیت، اجزای صورت فرد مقابل رو واکاوی می‌کنن و وقتی در حال بررسی چشم و ابروی طرف هستن، توی یه لحظه، يه لحظه‌ي خیلی کوچیک، یه تماس چشمی به قدر چند ثانیه برقرار می‌شه. لحظه‌ی برقراری این تماس، همون لحظه‌ایه که تو باید لبخندت رو بهشون هدیه کنی. لبخندی که نه اون قدر دندون‌نما باشه تا بندگان خدا حس کنن که داری مسخره‌شون می‌کنی و نه کج و کوله و سست و بی حال تا حس بدی بهشون دست بده! بايد در حالی که داری به عمق چشم‌های طرف نگاه می‌کنی تا مطمئن باشه که با خود اونی، لبخندی می‌زنی که از یه طرف صورتت تا طرف دیگه‌اش وسعت داشته باشه و فرد مقابلت بتونه هر حس خوبی که می‌خواد رو از این لبخند بگیره!پس صبر می‌کنم تا زن فسفری به فاصله‌ی یه متری من برسه. و بعد وقتی که آفتاب، مستقیم صورتش رو نشونه گرفته و نور سحرآلود خورشید روی کل صورتش افتاده و باعث شده همه چیز، همه‌ی اجزا خیلی واقعی‌تر و خیلی زیباتر به نظر برسه؛ من پوست شیری رنگ‌اش که دونه‌های عرق ازش فرو می‌چکه رو، دماغ عمل شده‌اش رو، ابروهای متقارن مشکی و نازکش رو و لب‌های قلوه‌ای سرخ شده از رژش رو می‌بینم. طره‌های موی پر کلاغی‌اش که روی صورتش رها شده و سعی داره با انگشت های نه چندان بلندش پشت گوش بذارتشون رو هم می‌بینم و وقتی سرش رو بالا می‌آره، من ابروهای پرپشت از ریملش رو هم می‌بینم که مثل یه قاب چشم‌های مشکی‌اش رو که از نور زیاد خورشید تقريبا بسته شده رو دربرگرفته. و وقتی چشم‌های قیر مانند و کنجکاوش، توی عنبیه قهوه‌ای من قفل می‌شه، من لبخندی می‌زنم که از سمت راست تا سمت چپ صورتم رو می پوشونه. اگه این زن روبه‌روم، چیزهای ترش دوست داشته باشه، طعم این لبخند مثل طعم گوجه سبزهای نوبرونه‌ای می‌مونه که باعث می‌شه با دیدن رنگ سبزش لبخند بزنی.زن فسفری، لحظه‌ای گیج می‌شه و حتی یادش می‌ره که داشته به سمت قله راه می‌رفته و می‌ایسته. معلومه که الان توقع لبخند زدن از طرف یک فرد غریبه رو نداشته. اما من نمی‌تونم بایستم تا تصمیم بگیره که می‌خواد جواب خنده‌ی من رو بده یا نه. در عین حال نمی‌خوام هم انقدر زود ناامید بشم، پس همین‌طور که دارم رو به جلو قدم بر می‌دارم، سرم رو صد و پنجاه درجه به سمت عقب می‌چرخونم و لبخندم رو تکرار می‌کنم. برای اینکه مجابش کنم که هیچ قصدی ندارم، مثل یه دوست قدیمی که داره از دوست عزیزش جدا می‌شه، دستم رو می‌آرم بالا و براش به نشونه‌ی خداحافظی تکون می‌دم. و بعد حسش می‌کنم. این حس مثل وقتیه که جک، لوبیای سحرآمیزش رو می‌کاره و به محض اینکه بهش آب می‌ده، یه درخت بزرگ سبز با یه سرعت عجیب قد می‌کشه و می‌ره به سمت آسمون. مثل وقتی می‌مونه که بستنی دستگاهی بزرگی روی نون کوچیکش استوار می‌شه، مثل وقتیه که پروانه‌های مونارک شروع به مهاجرت می‌کنن. دوتا لب زن از هم باز می‌شه و بعد لب‌های زن کش می‌آد و کش می‌آد و کش می‌آد تا حدی که تمام دندون‌های سفیدش معلوم می‌شه و چشم‌هاش از این لبخند عمیق تنگ و من فکر می‌کنم اگه مرلین مونرو اینجا بود و این لبخند رو می‌دید، از لبخند خودش خجالت می‌کشید. در همون حین زن دستش رو برام بالا می‌آره و به زیبایی هرچه تمام‌تر تکون می‌ده. به ثانیه نرسیده که زن فسفری، دستش رو پایین می‌آره و همون طور که لبخند به لب داره، روش رو بر می‎‌گردونه و با سرعت و چابکی‌ای بیشتر از قبل از کوه بالا می‌ره. سرم رو به سمت مبینا می‌چرخونم. اون هم در حال لبخند زدنه. خودش رو به من می‌رسونه. وقتی کامل قدم‌هامون همگام می‌شه، توی چشم‌هام زل می‌زنه و من می‌تونم برقی که از ستاره‌های توی چشم‌هاش نشات می‌گیره رو ببینم، اون وقت بهم می‌گه: چقدر لبخندش قشنگ بود :)من و مبینا بعد از بیست دقیقه به دامنه‌ی کوه رسیدیم. توی این بیست دقیقه، سعی کردیم که تا هرجایی که در توانمونه، به کسانی که می‌بینیم لبخند بزنیم. بعضی از اونها در جواب ما لبخندهایی زدن که به شیرینی و خنکی بستنی یخی توی تابستون بود. بعضی از اونها لبخند ما رو دیدن، حالا یا به روی خودشون نیاوردن یا دچار تردید شدن که آیا من باید جوابشون رو بدم یا نه؟ هر چی که بود و نبود، اونها همین طوری رد شدن. بعضی ها هم که اصلا حواسشون به مایی که داشتیم بهشون لبخند می‌‎زدیم نبود. حالا یا کوه‌نوردی انقدر بهشون فشار آورده بود که فقط می‌خواستن به جایی برسن و استراحت کنن، یا مشغول منظره‌ها و چیزهای دیگه بودن. وقتی به دامنه رسیدیم، این موضوع به ذهنم خطور کرد که این لبخندها، مثل نامه‌هایی هستن که ما برای این آدم‌ها می‌فرستیم. یک نفر ممکنه این نامه رو ببینه ولی اصلا اعتنایی نکنه و شاید یک نفر اصلا این نامه رو نبینه، اما اون کسی که این نامه رو می‌بینه و برش می‌داره، در حقیقت دریچه‌ای رو روی قلبش باز کرده؛ هرچند شاید اصلا ندونه این لبخندنامه برای چی به اون تقدیم شده و واقعا هم شاید این لبخندنامه بدون دلیل باشه، اما این دریچه‌ی باز شده شاید دلیل یه اتفاق خوب برای اون فرد بشه. یه حال خوب، یه تجربه‌ی خوب، یه احساس خوب.. و بعد انقدر این دریچه برای اون فرد لذت بخش و آبی باشه، که خودش هم تصمیم بگیره یه همچین دریچه‌ای رو برای فرد دیگه‌ای باز بکنه و اون فرد هم برای یه فرد دیگه و اون هم برای یکی دیگه و در نهایت، این حرکت شبیه دومینوی بزرگی بشه که یه روز، وقتی که من دارم از یه خیابون رد می‌شم و شاید حال دلم هم خیلی خوب نباشه، یه نفر رو ببینم که بدون هیچ دلیل خاصی داره به من لبخندی به زیبایی یه اقیانوس می‌زنه :))))خیلی ممنون از اینکه تا به اینجا این متن رو خوندین. خیلی خوشحال می‌شم که برای بهتر شدن نوشته‌هام، من رو با نقدها و نظراتتون یاری کنید. و برام بنویسید که اگه یک نفر مثل همین نوشته، توی واقعیت به شما لبخند زد، شما چه واکنشی نشون می‌دین؟ :) و اگه قرار باشه از عدد 1 تا 20 به این متن نمره بدید، چه عددی رو انتخاب می‌کنید؟ با ذکر دلیل در صورت اختیار.ارادتمند یک صحرای خندان...1401/4/8دو پست قبلی من: https://virgool.io/WwwwAbi/%D9%BE%DB%8C%D8%B1%D9%85%D8%B1%D8%AF-%DA%A9%D8%AC%D8%A7%D8%B3%D8%AA-xvyqqte1gewq  https://virgool.io/@sahra.maranjani/%D9%85%D9%87%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-t9yjtwlparpg </description>
                <category>صحرا</category>
                <author>صحرا</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jun 2022 16:10:37 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>