<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سجاد مهیایی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sajadmhy</link>
        <description>پسرکی به دنبال معنا</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:25:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/43115/avatar/mRatkG.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سجاد مهیایی</title>
            <link>https://virgool.io/@sajadmhy</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چند حقیقت تلخ برای شستن نصیحت‌های فانتزی</title>
                <link>https://virgool.io/@sajadmhy/hard-truth-about-unpractical-advices-ghuf6snuuktq</link>
                <description>تصویر جورج لویس، کارگردان هنری و خلاق تبلیغات.دو هفته پیش یه رشته توییت دیدم که برام جذاب بودم و خواستم براتون به اشتراک بزارمش. از اون موقع کوچولو کوچولو ترجمه‌شون کردم براتون.توی مدت کاریم و توی توییتر کلی نصیحت بد شنیدم. وقتشه که چند تا حقیقت تلخ بشنوید.واقعا دانشگاه رفتن بی فایده است؟دانشگاه واسه همه بی فایده نیست.تمام آدم‌های موفقی که میگن دانشگاه بی ارزشه، خودشون دانشگاه رفتند.از این اتفاق چه نتیجه‌ای می‌گیرید؟مسئله فقط یادگیری نیست.مسئله اینه که رشد کنی و یاد بگیری که چطور خودت و ایده‌هات رو ارائه کنی.می‌خوای کسب و کار خودت رو داشته باشی؟راه انداختن یک کسب و کار به درد همه نمی‌خوره.۹۵٪ درصد مردم با یه شغل ثابت کارشون راه میفته.بیزینس راه انداختن به شدت سخته. پر از تصمیمات حساسه. پر از ریسکه. استرسش فلج کننده است. اگه روابط عمومیت بد باشه نمی‌تونی کارها رو به بقیه بسپری و کمک بگیری.اکثر مردم تواناییش رو ندارند.نگران آینده ربات‌ها هستی؟تکنولوژی اونقدر که رسانه‌ها میگن پیشرفته نیست.ما تا خودروهای اتوماتیک بیشتر از ۵ سال فاصله داریم.دستیار صوتی «الکسا» ۲۵٪ مواقع نمی‌تونه آهنگی که می‌خوام رو پخش کنه، چه برسه که بخواد تصمیم‌گیری کنه و یاد بگیره.ربات‌ها وقتی روی زمین کاملا صاف نباشند با صورت زمین می‌خورند.دنبال علاقه نرو!دنبال کردن علاقه‌ ایده بدیه.و به نظر من بهترین مسیر برای دل شکستگی همینه.اگه تو عاشق کارت هستی رقبات هم همینطورند، که باعث میشه رقابت به شدت بالا بره.احتمال اینکه تصمیمات احساسی (و بد) بگیری هم بالا میره.اول دنبال فرصت‌ها باش و بعد برو دنبال علاقه‌ات.می‌خوای سریع پولدار شی؟سریع پولدار شدن ممکن نیست. رسانه‌ها زیاد ازین داستانا به خوردتون میدن.اما همش چرنده. همش برای کلیک گرفتن و جلب توجهه. ۹۹.۹۹٪ آدمای موفق اینجوری پولدار نشدند.هرگز تسلیم نشو؟تسلیم شدن (رها کردن) معمولا بهترین گزینه است.اکثر آدما پروژه‌های کم شانس و کم امید رو تا دراز مدت دنبال خودشون می‌کشند.دنبال پول نباش!پول با ارزش‌ترین دارایی شما نیست. زمان خیلی با ارزش‌تره و بر خلاف پول قابل برگشت نیست.از زمان‌تون با دقت استفاده کنید و افرادی که زمان‌تون رو هدر می‌دن رو کنار بزارید.چجوری یه بیزینس جدید راه بندازیم؟برای ساخت یک بیزینس به ایده جدید نیازی نیست.کافیه کاری که بقیه می‌کنند رو یکم بهتر انجام بدی.سخت کار کردن نتیجه میده؟سخت کار کردن باعث پیشرفت نمیشه.خیلی از مردم هفته‌ای ۷۰ ساعت کار می‌کنند تا زمانی که می‌میرند. چرا اینقدر بزرگش می‌کنیم؟گرفتن تصمیمات درست و کار کردن هوشمندانه بیشتر به موفقیت کمک می‌کنه.پول یا ثروت؟شما الان نمی‌تونید همه چیز رو داشته باشید.بین پولدار شدن و ثروتمند بودن فرق هست.مردم پولدار با حقوق اولشون ماشین می‌خرند.مردم ثروتمند دارایی‌هایی می‌خرند که ماهیانه بهشون پول بر می‌گردونه تا کمتر کار کنند.ترس یا طمع؟وقتی همه می‌خوان یه چیزی رو بخرند دیگه خیلی دیر شده.وقتی هیچ کس نمی‌خواد چیزی رو بخره زمانیه که پول هوشمند وارد بازی می‌شه.وقتی بقیه می‌ترسند طماع باش و وقتی بقیه طمع می‌کنند ترسو باش.بازار اشباع شده؟ساختن چیزی که به میلیون‌ها نفر ارزش کمی اضافه می‌کنه باعث موفقیتت نمیشه.اگه بتونی چیزی بسازی که به گروه خاصی ارزش بالایی اضافه کنه شانس بیشتری برای موفقیت داری.ثروت در بازارهای کوچکه و خاصه.می‌خوای دنیا رو تغییر بدی؟تغییر دنیا بدون پول ابلهانه است.می‌دونید دنیای الان رو کیا تغییر میدن؟افرادی که پول دارند.اول پول در بیار، بعد دنیا رو تغییر بده.زندگی نامه بازنده‌ها رو بخون!زندگی نامه غول‌های تکنولوژی بهتون کمکی نمی‌کنه.«بایاس زنده ماندن» به شدت مشکل‌زاست.به ازای هر فرد موفق هزاران نفر شکست خوردند.شانس موفقیت؟*بایاس زنده ماندن یا survivorship biasوقتی برای شناخت یک اتفاق یا یک مسیر فقط افراد موفق (یا زنده مانده) رو بررسی می‌کنیم و افرادی که موفق نشدند رو در نظر نمی‌گیریم. این اتفاق معمولا به صورت ناخودآگاه رخ میده و خودمون متوجه نیستیم که در حال حذف گروه زیادی از داده‌ها و احتمالات هستیم.مثلا برای درک مسیر یه مسابقه فقط با برنده‌ها مصاحبه کنیم و بازنده‌ها رو نادیده بگیریم.آینده تکنولوژی از آن کیست؟مهندس‌های نرم افزار رهبرهای آینده نمی‌شوند.آدمایی که مستقیم توی چشم یکی نگاه می‌کنند و ارتباط عمیق ایجاد می‌کنند و خودشون و ایده‌شون رو عرضه می‌کنند، آینده رو رهبری می‌کنند.اگه می‌خواید متفاوت باشید یاد بگیرید که چطور ارتباط برقرار کنید.نسل بعدی به شدت توی این قسمت مشکل داره.مسیر یا مسیرهای موفقیت؟برنده شدن فقط یه مسیر نداره.کاری که ایلان ماسک کرده برای تو جواب نمی‌ده.چیزی که اینجا می‌گم برای همه صادق نیست.از خیلی از مردم نصیحت بشنو،‌ چیزی که به نظرت منطقی میاد رو اجرا کن. یاد بگیر،‌ تنظیم کن و بهترین کاری که می‌تونی رو انجام بده.هوش تا کجا مهمه؟رمز موفقیت هوش نیست.بلکه فروشه.اگه بتونی سختیش رو تحمل کنی و با خودت صادقانه روبرو شی، نصف مسیر رو رفتی.اگه بتونی گیرا باشی و بقیه رو جذب طرز تفکرت کنی بردی.موضوع اصلی زندگی فروشه.چطوری شروع کنیم؟قدم بزرگ برداشتن‌ برای شروع افتضاحه.به احتمال بالا شکست می‌خوری و باید دنبال کار بگردی.قدم کوچیک بردار. با ریسک پایین.یاد بگیر و فرصت‌های مقابلت رو دریاب.قانون بقای انرژی در بیزینسبیزینس خیلی به کسایی که میشناسی ربطی نداره.به تکانه ربط داره. یکی رو کمی تحت تاثیر بزار و بعدها فرصت بزرگتری سراغت میاد.اگه درست پیش بری، کار ۱۰ سال آینده‌ات به کار الانت هیچ شباهتی نخواهد داشت.اگه آسونه انجامش نده!اگه کاری آسونه ارزش انجام دادن رو نداره.زندگی از وقتی شروع می‌شه که از محوطه امنت خارج شی.هر آدم موفقی که می‌بینی کسیه که به آغوش نامعلومی‌ها میره و نذاشته عدم اعتماد به نفسش مانع فرصت طلبیش بشه.کتاب‌ها چقدر با ارزشند؟در مورد کتاب‌ها زیاده‌روی شده.در مورد گفتگوها کوتاهی شده.تجربه یعنی چطور یاد می‌گیری؛‌ نه اینکه لزوما چطور بهتر می‌شی.متخصص یا همه‌کاره؟اگه همه کاره باشی خوب پیش میری.اما اگه یه تخصص داشته باشی و بقیه کارا رو به دیگران بسپری عالی پیش میری.تمرکز خیلی مهمه و در مورد تنوع طلبی زیاده‌روی شده.احساسات توی بیزینس سمی هستنداحساسات شما فرآیند تصمیم‌گیری‌تون رو بهم می‌ریزند.غرور و عدم اعتماد به نفست رو کنترل کن. چون قضاوتت رو سخت می‌کنه.مخالفت و چالش لازمه‌ی رشد هستندداشتن ذهن باز، رمز موفقیته.آدمایی که می‌خوان رشد کنند خودشون رو با افرادی دوره می‌کنند که به چالش بکشندشون.نه با افرادی که باهاشون موافق باشند.از ۸۰٪ مردم دوری کن۸۰٪ مردم ذهن منفی دارند.ازشون کاملا دوری کنید.سخن چینی باعث نابودی ذهن و توانایی‌هاتون میشه.دنیای کمیابی یا دنیای وفور نعمت؟ما تو دنیایی از کمیابی‌ها زندگی نمی‌کنیم.همه می‌تونن برنده باشند. اگه جو پول در بیاره به این معنی نیست که جان پولشو از دست داده.یک دیدگاه «وفور باور» نه تنها خوشحال ترت می‌کنه که توانمندیت رو هم بیشتر می‌کنه.ترسیدن معمولا به نفعت نیستخیلی آسونه که ترسو باشی و یه جوری رفتار کنی که آسمون داره سقوط میکنه.اما ۹۹٪ آدمای ثروتمند با حساب کردن روی احتمالات آینده پولدار شدند نه با فرار ازشون.ترس جلب توجه می‌کنه و رسانه‌ها عاشقش هستند.مثبت‌نگری عامل برنده شدنه.چیزایی که نمی‌تونی تغییر بدی رو بشناس و رها کنما کمتر در مورد چیزایی که می‌تونیم کنترل‌شون کنیم و چیزایی که نمی‌تونیم تغییرشون بدیم صحبت می‌کنیم.خیلی از مردم انرژی بالایی رو صرف فکر کردن و نگرانی راجب چیزایی می‌کنند که هیچ کنترلی روشون ندارند.می‌تونی به عقیده‌هات شک کنی؟تغییر دادن عقیده‌ات تو رو ضعیف نشون نمیده.بلکه تو رو رشد میده.رفاقت توی بیزینس!مردم دوست دارند با کسی معامله کنند که دوسش دارند.دوست داشتنی باش. از مشتریات در مورد خودشون سوال بپرس. یاد بگیر که به چی علاقه دارند.سوالات مناسبی بپرس.مشتریان احساسی عمل می‌کنندخرید و فروش منطقی نیست.بلکه احساسیه.هر چه زودتر این مسئله رو یاد بگیری زودتر می‌تونی ازش بهره ببری.همسر...یک همسر حامی موفقیتت رو ۱۰ برابر می‌کنه.برعکسش موفقیتت رو یک دهم می‌کنه.موفقیت یعنی چی؟موفقیت یعنی بتونی هر موقع دلت خواست کاری رو انجام بدی.زمان یعنی ثروت.رهبران امروزی ازتون می‌خوان ۲۰ سالگی تا پایان ۳۰ سالگی‌تون رو به کار کردن و پول در آوردن مشغول باشید.این کار به نفع شما نیست.بلکه به نفع اوناست.نصیحت‌های بداکثر نصیحت‌هایی که میشنوی به نفعت نیست.بلکه به نفع کسیه که داره نصیحتت می‌کنه.بنابراین همیشه لازمه منافع نصیحت کننده رو بدونی.مربی خوب پیدا کن!مربی بد بهتون می‌گه چکار کنید.مربی خوب سوالات بجایی ازتون می‌پرسه تا یاد بگیرید که چطور مستقل فکر کنید.ثمره زندگیدر مورد بچه دار شدن کم لطفی شده.هر فرد ۶۰ ساله‌ای که می‌شناسم فقط و فقط به یه موضوع اهمیت میده:بچه‌هاش و نوه‌هاش.الان فداکاری کن تا بعدا ثمره‌اش رو بچینی.اینجوری همه جا خوشحالیاگه این حقیقت رو قبول نکنی،‌ هر جای دنیا که باشی ناراحت و ناراضی می‌مونی.ارزش مکان به مردمشه.اگه آدمای خوبی اطرافت داشته باشی همه جا خوشحالی.دوستی هات رو عوض کناکثر دوستان ما به خاطر نزدیکی مسافت باهامون دوست هستند.اگه بر اساس علایق دوست پیدا کنی و با آدمایی پیدا کنی که دنبال رشد هستند و تو رو به رشد وا می‌دارند عمیقا خوشحال خواهی بود.کارهای سختدر مورد هدف گذاری زیاده روی.راحته که یه لیست از خواسته‌هات رو روی یک کاغذ بنویسی.چیزی که سخته و زمان‌بره انجام دادن کارهاست.و اصل ماجرا همین انجام دادنه.مردم حقیقت رو نمی‌گن۷۵٪ مردم پر از نفرت و حسادت هستند.این افراد عمیقا ضعیف‌ند.بهشون لبخند بزنید و ابراز محبت کنید.و مهم‌تر اینکه حرف این افراد رو به عنوان حقیقت قبول نکنید.حرف پایانی!واسم سواله که چقد دیگه می‌تونم به این رشته توییت اضافه کنم.الان فرصت خوبیه که بهتون بگم که:من فقط یه آدمیم که در مورد مسائل عمیق فکر می‌کنه و کمی موفقیت رو پشت سر گذاشته.هیچ کدوم از حرفای من رو چشم بسته قبول نکنید و به عنوان واقعیت نپذیرید.ممنون که تا اینجای متن رو به مطالعه پرداختین. امیدوارم خوندن این مطالب براتون مهم و تاثیر گذار باشه.موفق باشید.</description>
                <category>سجاد مهیایی</category>
                <author>سجاد مهیایی</author>
                <pubDate>Fri, 15 Jan 2021 14:24:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>راهنمای فعالیت برندها در توییتر</title>
                <link>https://virgool.io/@sajadmhy/brands-guideline-on-twitter-lsl9x662zewz</link>
                <description>اطلاعات و پیشنهادات ارائه شده به صورت کیفی بوده و نتیجه ی چندین دوره ی آموزشی آنلاین و تجربه‌ی شخصی بنده با عنوان ادمین صفحه توییتر شرکت های حوزه استارت آپ می‌باشد. امیدوارم مطالعه‌ی این راهنما براتون مفید باشه.ویژگی های ادمین اکانت توییترصفحه ی توییتر برند بیشتر از بخش روابط عمومی برند عمل می کند. لذا گرداننده صفحه می‌بایست:با اطلاعات کافی از فعالیت برندصبور و با حوصلهو دارای احساس همدردی و شفقتباشد.توییترفضای توییتر به گونه‌ای طراحی شده که هر کاربر از امکان تاثیرگذاری بالایی برخوردار است. لذا توجه به تمامی کاربران الزامی هست.خصوصیات لازم برند در توییترارزش افزاییدر فضای ارتباطی کنونی، بهترین مزیت رقابتی برای برندها می تواند ارزش افزایی باشد.عدم تبلیغ بی دلیل برندمخاطب باید احساس کند که قبل از اینکه مشتری برند باشد دوست اوست. لذا از تبلیغات بیجا و بی دلیل پرهیز شود.توجه به تمامی مخاطبینهر نظر و رای منفی یک مخاطب در نظر و رای بیش از ۱۱ نفر دیگر تاثیرگذار است.نحوه تعامل با کاربران در توییتر۱- اولویت، معرفی برند نیست. اولویت دوستی با مخاطبان است. منظور از دوستی، احترام، مهربانی، ارائه ارزش و کمک رسانی در هر زمینه‌ی مقدور می باشد. معرفی برند به صورت محصول جانبی این تعامل رخ می‌دهد.۲- تمام کاربرانی که نامی از برند، محصول و خدمت برند و یا مطالب مرتبط می‌برند فرصت مناسبی جهت تعامل و دیده شدن (PR) برای برند فراهم می‌کنند.۳- فضای توییتر مانند یک چت دو نفره می‌باشد. پس از گفتگو و تعامل طولانی نگران نشوید. ثانیا توجه کنید که هیستوری یا تاریخچه‌ی این چت در معرض نمایش تمام کاربران توییتر قرار می‌گیرد.۴- تعداد فالوئر و یا تعداد پست‌های کاربر نباید تاثیری در نحوه پاسخگویی به کاربر داشته باشد.ابزار مناسب برای مدیریت توییتر۱- Hashtagifyهشتگیفای ابزار مناسبی جهت پیدا کردن هشتگ‌های مرتبط و آمار آنهاست.۲- TrendsMapترندز مپ ابزار مناسبی برای رصد کردن هشتگ‌های در حال ترند به صورت منطقه‌ای و جغرافیایی است.۳- TweetDeckتوییت دک توسط خود توییتر طراحی شده که برای انجام رصد کردن چند اتفاق و موضوعات مختلف به صورت همزمان مناسبه.محتوای گفتگوها در توییتربر اساس تجربه متخصصان توییتر، استفاده بین یک تا دو هشتگ در توییت‌ها تاثیر بالایی در دیده شدن توییت داره.گیف و تصاویر متن دار (Meme) نیز با توجه به فرهنگ توییتر گزینه‌های مناسبی برای استفاده در گفتگوها می‌باشد.پشتیبانی برند در توییترگلایه و شکایتگاهی کاربران به جای تماس مستقیم با پشتیبانی گلایه و یا مشکل خود را در توییتر اعلام می‌کنند. با رصد کردن گفتگوهایی که دارای نام برند هستند می‌توان این گفتگوها را پیدا کرد و به موقع رسیدگی لازم را انجام داد. چنین رفتاری در جلب اعتماد مخاطب و ناظرین توییتر تاثیر بالایی دارد.برخورد اولیهبا این کاربران با ملایمت برخورد شود و قبل از اینکه به پشتبانی ارجاع شود این حس را به او منتقل کنید که شما مسئول پیگیری حل مشکل وی هستید. کابر باید احساس کند که هر جا به برند نیاز دارد قادر است به آن دسترسی داشته باشد و صدای خود را مستقیما به تمام مجموعه برساند.دیدگاه کاربرتمامی شرکت در ذهن کاربر یک مجموعه و یک برند است. پس اگر مشکلی از یکی از اعضای مجموعه سر بزند در چشم کاربر برند مقصر است. بنابراین در چنین شرایطی سعی کنید مسئولیت مشکل ایجاد شده را بپذیرید، از کاربر عذرخواهی کنید و تلاش کنید مشکل را برطرف نمایید.نیاز اولیه کاربرقبل از اقدام به حل مشکل کاربر سعی کنید وی را درک کنید و به او اطمینان دهید که نظر و گلایه اش شنیده شده است.و نکته‌ی آخر:رقبای برند در توییتر۱- تا جای ممکن از رقبا با احترام یاد شود.۲- در صورتی که رقیبی خدمت مورد نظر مشتری را ارائه می‌کرد از معرفی آن اجتناب نشود. (این رفتار صداقت برند را نشان می‌دهد.)برای مشاهده‌ی نسخه پی دی اف این مطلب به روی لینک زیر کلیک کنید.راهنمای فعالیت برندها در توییتر</description>
                <category>سجاد مهیایی</category>
                <author>سجاد مهیایی</author>
                <pubDate>Thu, 07 Jan 2021 17:21:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر زمانتو پس از انداز می‌کنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sajadmhy/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%88-%D9%BE%D8%B3-%D8%A7%D8%B2-%D8%A7%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B2-%D9%85%DB%8C%E2%80%8C%DA%A9%D9%86%DB%8C%D8%9F-pahukogzwyoq</link>
                <description>این پست زیاد مفهومی و عمیق نیست چون اطلاعات عمیقی در مورد این موضوع ندارم. اما اطلاعات سطحی ولی گسترده‌ام منو واداشت که این موضوع رو با شما در میون بزارم. بریم سراغ موضوع:می‌دونم این روزا شاید از اینکه زمان خالی زیادی داریم خسته شده باشی. اوایل خودتو سرگرم کردی که زمان زودتر بگذره. گاهی از فشار انتخاب‌های زیاد سردرگم شدی و گاهی از ظلمی که احساس می‌کنی غمگین شدی. ولی یه مثال برات دارم که امیدوارم تا آخر این متن نگاهتو به موضوع زمان عوض کنه.چرا پس انداز کردن راحت نیست؟مطمئنم شنیدی که میگن پولتو باید پس انداز کنی و به فکر آینده باشی. ولی خیلی کم افرادی رو می‌بینیم که چنین برنامه ای رو به طور مرتب و سالمی برنامه ریزی کنن. سوال خود منم همین بود. که وقتی توی شرایطی هستیم که پولی نمیمونه برای پس انداز کردن این دیدگاه خیلی باطل و بی ارزش میشه. ولی بعدها فکری به ذهنم رسید که دیدگاهم رو به پس انداز عوض کرد. به نظرم رسید تعریف پس انداز باعث این مشکل شده. این دیدگاه که باید همه ی خرج ها رو کنار بزارم و همه تفریحات و کارام رو بکنم و اگه پولی موند پس انداز کنم، مشکل اصلی رو ایجاد میکنه.انگار پس انداز توی آخرین طبقه‌ی اولویت‌هامون قرار می‌گیریه. در صورتی که اتفاقات غیر منتظره و مشکلات خیلی بیشتر برامون پیش میاد و شرایط زیادی بوده که مجبور شدیم پول قرض بگیریم تا از پس اتفاق غیرمنتظره ای بر بیایم. یعنی بر اساس تعریف ساده ی پس انداز که برای روزهای مبادا و اتفاقات و حوادث غیر منتظره هست عمل نکردیم. یجوریا به قول یه تحقیقی ذهن خوش خیالی داریم.تحقیق ذهن خوش خیال خلاصه تحقیق اینطوری بوده که از یه گروهی خواسته بودند توی شرایط برابر برای آینده‌شون برنامه ریزی کنند و در نتیجه دیده بودند افراد پایین‌ترین درصد ممکن رو به حوادث و مشکلات غیر منتظره اختصاص داده بودند در حالی که این اتفاقات درصد به مراتب بالاتری توی زندگی افراد دارند.به عنوان مثال دانشمندان توی یه آزمایش از شرکت کنندگان می‌پرسند که امروز هوس چه غذایی کردین. بعد ازشون می‌پرسند که اگه دوست دارین همین غذا رو توی برنامه غذایی هفته‌های آیندتون بزاریم؟ شرکت کنندگان گفته بودند آره اتفاقا خیلی هم خوشحال می‌شیم.بعد هفته‌های آینده میرن سراغ شرکت کننده و میبینن که اشتهای خاصی به اون غذاها ندارند. تحقیق می‌کنند و می‌بینند که شرکت کننده ها هوس غذایی شون تغییر کرده. انگار که شرکت کنندگان آینده و احساس آینده شون رو بر اساس حس الان شون پیش بینی کرده بودند.تطابق خرج زندگی با میزان حقوقخب تا اینجا رو توی ذهنتون داشته باشید که ما در مورد پس انداز باور اشتباهی داریم. یه اتفاق دیگه هست که احتمالا همه‌تون تجربه‌اش کردین: وقتی ماهی ۱ میلیون تومن درآمد دارید بر اساس همون زندگی می‌کنید و وقتی ماهی ۴ تومن درآمد دارید بر اساس اون زندگی میکنید و خرج میکنید. یعنی سطح زندگی ماها بر اساس برنامه هامون نیست، بلکه بر اساس توامندی مالی الان‌مونه. در صورتی که اگه وقتی ماهی ۴ میلیون درامد داری بر اساس اینکه ماهی ۱ میلیون درآمد داری رفتار کنی میتونی هر ماه ۳ میلیون تومن پس انداز کنی.سیستم اولیه پس انداز پول برای امروزاینطوری شد که سیستم فکری جدیدی برای پس انداز به ذهنم رسید و خوشحالم که می‌تونم باهاتون به اشتراک بزارمش. هر ماه مقداری برای خوراک و تفریح کنار بگذارید و فقط بر اون اساس زندگی کنید و در کنارش هر مبلغی که براتون راحته پس انداز کنید. البته توی شرایط الان که تورم بالایی رو داریم تجربه می‌کنیم می‌تونید با همون مبلغ پایین وارد بورس و بازار های جهانی بشید و به نوعی هم علم معامله و سرمایه داری یاد بگیرید و هم ارزش سرمایه‌تون رو حفظ کنید و حتی بالاتر ببرید.ولی ایده‌ی اصلی پس انداز زمانبرگردیم به بحث سرمایه گذاری زمان. ما معمولا همه‌ی زمانی که امروز داریم رو به تفریحات و کارای امروز اختصاص میدیم و برای فرداهامون زمانی سرمایه گذاری نمی‌کنیم. منظورم رو گرفتید؟ما تمام منابع انرژی و زمانی که هوشیار هستیم را به زنده موندن توی الان اختصاص میدیم. ولی با ورزش کردن، یادگیری تخصص جدید، برنامه ریزی برای فردا، راه انداختن یه کسب و کار کوچیک آنلاین و ... انرژی و زمانی رو برای فردا سرمایه گذاری نمی‌کنیم. متنی که الان دارین می‌خونیدش چیزی نیست که الان بهش نیاز داشته باشید. ولی برای فرداهاتون می‌تونه تاثیرگذار باشه. ازتون میخوام برای فردا هاتون زمان و انرژی و سرمایه پس انداز کنید.</description>
                <category>سجاد مهیایی</category>
                <author>سجاد مهیایی</author>
                <pubDate>Fri, 01 Jan 2021 18:07:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکنولوژی، شمشیر دولبه‌ی ما استرسی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@sajadmhy/%D8%AA%DA%A9%D9%86%D9%88%D9%84%D9%88%DA%98%DB%8C-%D8%B4%D9%85%D8%B4%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D9%88%D9%84%D8%A8%D9%87%DB%8C-%D9%85%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D9%87%D8%A7-xtjhpnetdyju</link>
                <description>امروزه خیلیا تکنولوژی رو دلیل استرس و آسیب‌ها میدونن ... من مخالفممنظور از استرسی‌ها آدمایی هستند که به صورت ذاتی یا اکتسابی بار سنگینی از استرس روی دوش‌شونه. این جور آدما ظاهرهای مختلفی دارند. مثلا گاهی:زود از کوره در میرن،ذهن‌شون خسته است،حواس پرتن،تنبلن،وسواس دارن،و این لیست ادامه داره. اگه این خصلت‌ها اغلب اوقات برات صادقه حتما این متن رو تا آخر بخون تا بهتر خودت رو درک کنی. البته به برکت کرونا و قرنطینه اکثرمون کمی استرسی‌ شدیم. پس اگه جز لیست بالا نیستی هم باز همراه من باش تا از آسیب استرس آگاه‌تر شی.داستان پل و کامیونبزارید یا یه مثال شروع کنم. یک پل بزرگی رو در نظر بگیرید. این پل بر اثر گذر زمان و اتفاقات دیگه دارای آسیب‌هایی شده که البته با چشم راحت دیده نمیشن. یه روز یه کامیون از روی این پل رد میشه که باعث میشه پل تحت فشار قرار بگیره و آسیب‌هاش بهتر دیده بشن. مثل یه کش که وقتی می‌کشیش تازه بریدگی‌هاش رو می‌بینی. این پل قبل از عبور کامیون هم مشکل داشته ولی کامیون باعث شده مشکلاتش راحت‌تر دیده بشن. پس کامیون دلیل ایجاد مشکلات پل نبوده.این مثال شبیه داستان تکنولوژی و ما آدماست. ما هممون نقص‌هایی داریم. تکنولوژی فقط داره اونا رو به ما نشون می‌ده. شرط می‌بندم اگه آدمای صد سال پیش هم با این سطح از تکنولوژی و فشار روبرو می‌شدند خیلی از این همین ضعف‌ها و نقص‌ها رو بروز می‌دادند.استرس همون شرایط سخته که نقاب‌مون رو برمیدارهاسترس چیست و مقصر واقعی کیه؟استرس چیزیه که بدن ما وقتی احساس خطر می‌کنه یا توی شرایط ناشناخته قرار می‌گیره (باز احساس خطر می‌کنه) ترشح می‌کنه و باعث می‌شه ما توی حالت آماده باش قرار بگیریم. این حالت اسم دیگه‌ای هم داره؛ نبرد یا فرار. ولی مشکل اینجاست که وقتی یه مار روبرومون ظاهر می‌شه می‌تونیم راحت تصمیم بگیریم که باهاش بجنگیم یا فرار کنیم. ولی وقتی یه تکنولوژی جدید جلومون می‌بینیم نمیدونیم با این استرس چکار کنیم. و اینجوری فقط استرس رو درون خودمون نگه می‌داریم که ما رو مضطرب و عصبی می‌کنه. یعنی مشکل اینه که ما «نحوه‌ی برخورد با استرس ناشی از دنیای مدرن» رو بلد نیستیم.رفتارهایی که به خاطر استرس انجام می‌دیم هم همون عادت‌های بد هستند که برای فرار از استرس انتخاب می‌کنیم و به صورت موقت جواب میدن ولی تاثیرشون زود از بین میره. و ما دوباره بر میگردیم به تکرارشون (روند اعتیاد به هر چیزی اینجوری شروع میشه). شنیدید داستان فردی که با قایقش وسط دریا گیر کرده بود و از فرط تشنگی آب دریا رو میخورد؟ این فرد با هر جرعه آب به ظاهر عطشش رو جواب میده ولی در واقع داره تشنه‌تر میشه و مجبوره دوباره آب دریا بخوره. سرانجام این روند تکراری هم نابودی بدنشه.راهکارهای کنار اومدن با استرسشناخت استرسیه گزارشی خوندم که گفته بود ۲۰ درصد صاحبان تلفن همراه از هنگ کردن یا کند شدن موبایل‌شون استرس گرفته بودند. پیچ خوردن سیم موبایل و هندزفری هم برای خیلیا می‌تونه استرس‌زا باشه. ولی به این نکته توجه کنید که این استرس یه جور علامت خطر اشتباهیه. یعنی نه جونمون در خطره نه قراره آسیب ببینیم. پس اولین قدم اینه که چند نفس عمیق بکشیم و به خودمون بگیم طوریت نیست.اگه می‌خواین سطح استرس‌تون رو بهتر بشناسین پیشنهاد می‌کنم پست زیر رو بخونین: https://virgool.io/@sajadmhy/stress-in-workplace-ry5u50xfpe7n شناخت خودمونبه نظر من شناخت خودمون و هویت‌مون ابزار رستگاری توی این دنیاست گاهی استرس ناشی از باورها مونه. مثلا ممکنه یکی با شکستن صفحه موبایلش دنیا براش خراب شه ولی یه آدم دیگه بعد این اتفاق چنان خم به ابرو نیاره. برای فرد اول اون موبایل به عنوان منبع تفریح و لذت (و آزادی) بوده ولی برای دیگری فقط وسیله‌ای برای انجام امور کاری. تفاوت این دو در باورهاشون باعث میشه یکی اتفاقی رو تهدیدی به هویتش بدونه ( استرس ترشح بشه توی بدنش) و دیگری این اتفاق رو موضوعی ناچیز و معمولی. پس اگه استرست ادامه دار بود به خودت رجوع کن و از خودت بپرس که این مسئله در بطنش چه معنی‌ای برات داره که اینطور آشفته‌ات کرده.اگه بعد شکستن صفحه گوشیت دلت خواست بزنی خورد و خاکشیرش کنی، در حال حاضر سطح استرست بالاتر از اونیه که با گفتگو و تفکر برطرف شه و پیشنهاد می‌کنم به یه روانپزشک معتبر برای تشخیص ریشه استرست مراجعه کنی.تحرک و ورزشاسترس توی بدن فرمان حرکت میده (همون نبرد یا فرار) و وقتی بدنمون با ترشح استرس حرکت و یا جنبشی نداشته باشه باعث میشه که استرس توی بدن بمونه که آسیب‌های زیادی به اعضای بدن میزنه. معمولا ورزش یکی از بهترین پیشنهادهایی هست که به بدن تحرک مناسب میده و سطح استرس رو پایین میاره.البته بدونید که استرس اگه توی سطح بالا ترشح شه بدن توی حالت قفل شدگی قرار می‌گیره که داستانی داره برای خودش.برای آگاهی از اینکه حیوون‌ها چطور استرس‌شون رو خارج می‌کنن پست زیر رو می‌تونین ببینین: https://virgool.io/@sajadmhy/handle-stress-kjfaxm4xvrio خب این استرس رو نمیشه کلا از بین برد تا خلاص شیم؟اتفاقا توی دهه‌ی ۴۰ میلادی یه دانشمندی همین سوال براش پیش اومد و تصمیم گرفت برای بیمارهایی که اختلالات مغزی دارند جراحی لوبوتومی انجام بده. توی این جراحی قسمت جلویی مغز که فرمان تمام احساسات (و استرس) رو می‌داد رو جدا می‌کنند. نتیجه چی شد؟بیمار بعد از عمل به یک مرده‌ی متحرک تبدیل شد. یعنی خالی از انگیزه و علاقه به هر گونه کاری. این عمل همونیه که آخر فیلم پرواز بر فراز آشیانه فاخته روی جک نیکلسون انجام میدن.عمل لوبوتومی به روی جک نیکلسون در فیلم پرواز بر فراز آشیانه فاختهبعد‌ها دانشمندها متوجه شدن که احساسات (و استرس) همون عاملی هست که ما رو به حرکت و زندگی وا‌می‌داره.البته امروزه استرس رو مادر ۷۰ درصد اختلالات مغزی عنوان می‌کنن. ولی با این حال استرس ذاتا بد نیست و در تعادل کاملا لازمه.من چطور با استرسم کنار میام؟اینجا ممکنه حرفام تبلیغاتی بشه ولی من به شدت به تکنولوژی و ابزارهای بدون سیم علاقه‌مندم چون باعث میشن به سرعتی که فکر می‌کنم ایده‌هام رو یادداشت و ثبت کنم.نفس عمیق کشیدن و تمرین خودآگاهی برای من خیلی تاثیر گذاره و باعث می‌شه سطح استرس بدنم کنترل بشه.مطالعه کتاب در کنار یاد گرفتن خودم و باورهام (مخصوصا باورهایی که از کودکی با خودم داشتم) باعث شده با تصحیح تفکرات استرس‌زام از شر خیلی از استرس‌هام خلاص شم. بزارید براتون مثال بزنم:شناخت و تعریف دوباره‌ی خودم بیشترین تاثیر رو توی درمان استرسم داشته باورهای استرس‌زاوقتی به صورت ناخودآگاه باور داری که تعداد فالوور صفحه‌ات به معنای ارزش توئه غیر مستقیم داری به خودت میگی فالوور کم من یعنی بی ارزشی من. و تفکری که ارزش ما رو پایین بیاره به هویت‌مون آسیب می‌زنه و این اتفاق فوق‌العاده استرس‌زاست.وقتی به خودت میگی نتیجه‌ی کنکور و یا حقوقم ارزش من رو توی دنیا مشخص می‌کنه باز باعث میشی سیلی از استرس سمتت روونه شه.پیشنهادم اینه که توی تصحیح هویت‌خودمون تلاش کنیم. تصویر نادرست از هویت‌مون همیشه و هرجا می‌تونه برامون استرس ایجاد کنه. اگه راغب بودین حتما توی یه پست در مورد هویت خودمون و باورهای نادرست صحبت می‌کنم.ممنون که تا اینجا همراهم بودین.</description>
                <category>سجاد مهیایی</category>
                <author>سجاد مهیایی</author>
                <pubDate>Mon, 28 Dec 2020 06:50:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی با اصالت</title>
                <link>https://virgool.io/@sajadmhy/living-authentically-rljjgw6ii0po</link>
                <description>شده تا به حال از جسارت و رفتار یه نفر جا بخوری و احترام خاصی براش قائل شی؟ شده با خودت بگی که چرا من نمی‌تونم توی جمع به راحتی نظرم رو بگم و از قضاوت بقیه نترسم؟ یا اصلا شده از اینکه سعی داری رفتارت مورد پسند طرف مقابل باشه خسته شده باشی؟ اگه اینطوره این نوشته برای توئه.شاید زندگی با اصالت در ظاهر عجیب بیاد ولی حداقلش اینه که وقتی خودتی آزادترینی.موضوعی که می‌خوام راجع بهش صحبت کنم اصالته. چیزی که زندگی‌ و رفتارمون رو راحت تر و منسجم‌تر می‌کنه. مخصوصا توی اوضاعی که هر کسی با یه شیوه خاص و هزار تکنیک می‌خواد یک زندگی مثلا «ایده آل» داشته باشه، همون بهتر که ما اصیل زندگی کنیم و از این بازی کثیف بیایم بیرون.زندگی با اصالت چیه؟زندگی با اصالت یعنی خودت رو همونجور که هستی قبول کنی. به نظر شخصی خودت احترام بزاری. برای محبوبیت شخصیتت رو پایین نیاری. ارزش خودت رو بشناسی. ضعف‌هات رو بشناسی و تلاش نکنی بپوشانی‌شون. قبول کنی که همه‌ی آدم ها می‌تونن خاص و منحصر به فرد باشن اگه از ابراز کردن خودشون نترسند و خیلی رفتار و باورهای دیگه که همشون به یک اصل کلی می‌رسه:من خودم هستم و این کافیه.به نظر من زندگی با اصالت مزیت‌هایی داره که می‌چربه زمان بزاریم واسه یادگیری و تمرینش. اینجوری فشار تظاهر و رفتارهای دوگانه رو از روی خودمون بر میداریم و حداقلش می‌تونیم با آزادی بیشتری تصمیم بگیریم.هفت فایده با اصالت زندگی کردن۱. اعتماد به نفس و عزت نفس بیشتری احساس می‌کنیاز لازمه‌های زندگی با اصالت اینه که خودت رو عمیق‌تر بشناسی. با بالا رفتن این شناخت راحت تر متوجه نکات خوب و جذاب خودت می‌شی و در نهایت حس بهتری نسبت به خودت پیدا می‌کنی. وقتی که در مورد خودت احساس خوبی داشته باشی، اعتماد به نفس بیشتری پیدا می‌کنی. همینطور با افزایش اعتماد به نفس، زمان بیشتری رو صرف خودت می‌کنی و کمتر فداکاری بی‌جا می‌کنی و در نهایت عزت نفس بیشتری خواهی داشت. ‌۲. دیگران بهت احترام بیشتری می‌گذارندبا نشون دادن اصالت و نظرات شخصی منحصر به فرد، افراد تو رو جدی می‌گیرند و کسانی که ازین بابت باهات دوست می‌شن معمولا احترام بیشتری برات قائلن، به خاطر شجاعتی که در بروز دادن خودت داری. دنیا به آدم‌های شجاع زیادی نیاز داره.۳. اراده و مقاومت بهتری در برابر مشکلات پیدا می‌کنیوقتی که به جای پرداختن به نظر بقیه، به خودت می‌پردازی و روی شناخت بیشتر خودت کار می‌کنی نگرانی‌هات کمتر میشه. توی این شرایط استرس کمتر و تمرکز بیشتری داری و راحت‌تر می‌تونی در مقابل سختی‌ها مقابل کنی و راه حل پیدا کنی.۴. روابط عمیق‌تر و با کیفیت‌تری پیدا می‌کنیوقتی که سعی می‌کنی خود واقعیت باشی مطمئنا رابطه‌هات تغییر می‌کنند. روابط ناسالمت به راحتی تموم میشن و از طرف دیگه رابطه‌های جدیدی پیدا میکنی که طرف مقابل تو رو برای خودت می‌خواد نه چیزی که تظاهر می‌کنی هستی. و این قدم اول برای شروع یک رابطه سالم و پر از رشد هست. ضمنا نگران نباش، اون آدمی که تو رو برای خودت بخواد حتما پیدا می‌شه. کافیه اصول دیده‌شدن رو رعایت کنی.آزادی رو اگه از زندگی‌مون بگیریم خوشحالی بی معنی میشه.۵. ‌زندگی پر علاقه تر و جذا‌ب‌تری خواهی داشتوقتی شروع می‌کنی با خودت روراست باشی، علاقه‌هایی که دوران طولانی سرکوب می‌شدند دوباره غنچه میدن و شروع به رشد می‌کنند. در این شرایط انگیزه به زندگی و علاقه برای رسیدن به آرزوهات بیشتر میشه و زندگی جذاب‌تری پیدا می‌کنی.۶. از شمار افسوس‌های آینده‌ات کم میشهاز جذابیت‌های زندگی با اصالت اینه که بعد‌ها خودت رو سرزنش نمی‌کنی که چرا کارهایی که شوقشون رو داشتی یا دلت می‌خواست را انجام ندادی و با انگیزه بیشتر دنبال رشد و فرصت‌های جدید می‌ری.۷. خوشحال‌تر و مثبت‌بین تر زندگی می‌کنیبه همین راحتی! جواب اصلی مسأله همین جاست. وقتی شروع می‌کنی به ندای درونت گوش بدی و درکش کنی، دو تا از لذت‌بخش‌ترین کارها رو برای خودت می‌کنی؛ شنیده شدن، فهمیده شدن. و این مسأله به خودی خود تاثیر زیاد در مثبت نگری و روحیه ات داره. بماند که برای رشد انگیزه و نشاط پیدا می‌کنی. ضمنا، بحث افسردگی توی این مقوله جداست و حتما با حوصله اونو تحلیل می‌کنیم.حالا جواب بده: آیا می‌تونی با اصالت زندگی کنی؟</description>
                <category>سجاد مهیایی</category>
                <author>سجاد مهیایی</author>
                <pubDate>Mon, 21 Dec 2020 07:43:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارادوکس انتخاب</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/the-paradox-of-choice-o6dzyyt8zkjc</link>
                <description>حق انتخاب یعنی آزادی؟تو سیستم و فرهنگ آمریکایی (که ما همه ازش تاثیر گرفتیم) باور عمومی این بوده که انتخاب بیشتر یعنی آزادی بیشتر و در نهایت سلامت و رفاه بیشتر.حق انتخاب بیشتر، تصمیم گیری رو سخت تر میکنه و در نهایت برای فرد احساس غم و حسرت بجا میزاره.ولی چجوریه که این باور شده یکی از مشکلات بزرگ زندگی‌ هم نسل‌های ما؟بدیهیه که حق انتخاب باعث ارتقای کیفیت زندگی مردم میشه و خیلی از افراد ازش استقبال می‌کنند. ولی پدیده‌ای توی چند سال اخیر پیش اومد به اسم پارادوکس انتخاب:پارادوکس انتخاب چیه؟پارادوکس انتخاب میگه با بالا رفتن انتخاب‌های انسان‌، قدرت تصمیم‌گیری و آزادی عملش کاهش پیدا می‌کنه!قضیه اینطوری شروع میشه که با افزایش انتخاب‌ها، برای فرد سخت‌تر میشه که انتخاب راحت‌تر و درست‌تر داشته باشه. و با این مدل تصمیم گیری افراد ناراحت‌تر میشن. اخرشم استرس و فشار عصبی‌ای که برای تصمیم گیری بهشون تحمیل میشه در قالب حسرت انتخاب بهتر، افسوس و یا خود سرزنشی بروز پیدا می‌کنه. افراد بر اساس ساختار مغز قبل از اینکه قدر داشته‌هاش رو بدونن حسرت نداشته‌هاشون رو می‌خورن.در مورد این قضیه کتابی با نام پارادوکس انتخاب وجود داره ولی اینقدر توی کتاب مثال زده شده که گاهی از اصل ماجرا دور میشه و به نظرم توی سه صفحه میشد کل کتاب رو خلاصه کرد.کتاب پارادوکس انتخاب نوشته بری شوارتز
راه حل رهایی از پارادوکس انتخابیه راه حل محبوب برای برطرف کردن این مشکل معیار گذاریه. یعنی برای خودت معیار خاصی بزاری که هر گزینه‌ای که اون معیار رو قبول شد رو انتخاب کنی و از خیر بررسی بقیه گزینه‌ها بگذری.این ذات مغزمونه که توی هر شرایطی که بهش فشار وارد میکنیم ناخود آگاه میره سراغ عادات مخرب (بخوانید سریع‌ترین راه خل) مثل کمالگرایی یا بهترین بودن، در صورتی که اغلب اوقات کافی بودن خیلی خیلی بهتره.این معیارها یعنی واسه زندگی‌مون محدودیت بزاریم که البته باعث میشه متمرکزتر و موثرتر عمل کنیم. به عنوان مثال شما با هر معیار برای انتخاب شریک زندگی، کلی گزینه رو از زندگی و آینده‌ات حذف می‌کنی. آیا این کار حسرت آور هست؟ برای ذهن نابالغ که همه چیز رو میخواد آره. ولی فایده‌اش اینه که تمرکزت رو میزاری روی کسی که میخوای پیدا کنی و مطمئنا سریع‌تر پیداش میکنی و زندگی عمیق‌تری کنارش خواهی داشت.اگه درست بفهمی که از رابطه و زندگیت چی میخوای دیگه روابط و آدمای مختلف براحتی نمی‌تونن حسادتت رو برانگیزن.تو هر چی بخوای می‌تونی بشی - بدون هیچ محدودیتیاین تصویر گویای این حرفاست. این ماهی کوچیک اگه حرف ماهی بزرگه رو باور کنه ممکنه سریع خودشو به کشتن بده. ولی اگه متوجه بشه که محدودیت‌هاش کجاست مطمئنا کارهای تاثیرگذاری تری خواهد کرد.همه چیز به درد همه کس نمی‌خوره.هر چی زودتر چیزایی که نیاز نداری رو از اطرافت حذف کنی جا باز میشه برای چیزای لازم و با ارزش زندگیت.ضمنا ما هیچوقت به همه چیز نمیرسیم. پس توی این بازی دو سر باخت وارد نشید.انرژی محدود مغز برای تصمیم گیریبه بحث دیگه هم باز کنم. مغز انرژی و تمرکز محدودی توی روز واسه تصمیمات و انتخابات داره. اگه این انرژی رو صرف موارد جزئی کنید مطمئنا انرژی زیادی براتون نمی‌مونه که باهاش تصمیمات مهم و راهبردی بگیرید.این شد مقدمه‌ای از اینکه چرا این کتاب لازم و مفیده: ضرورت گراییکتاب ضرورت‌گرایی نوشته گرگ مک کاون
کتاب ضرورت‌گرایی نوشته گرگ مکر توان انرژی برات می‌مونه که با خلاقیت و تلاش مسیر آرزوها و رویاهات رو هموار کنی. و یا بالغ‌تر شی و باورها و رویاهایی که تو رو اسیر خودشون کردن کنار بزاری.این کتاب رو توی دو نسخه epub و mobi می‌تونید در کانال تلگرام سجاد مهیایی پیدا کنید.همراه این صفحه باشید تا خلاصه‌ای جذاب از این کتاب براتون ارائه بدم.</description>
                <category>سجاد مهیایی</category>
                <author>سجاد مهیایی</author>
                <pubDate>Wed, 16 Dec 2020 06:46:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>برتری حیوانات بر انسان‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@sajadmhy/handle-stress-kjfaxm4xvrio</link>
                <description>انسان تنها موجودیه که گم شده و اگه راهنمایی و کمک نشه زنده نمیمونه.موافقید؟به اطراف که نگاه میکنید هیچکی نیست به گربه کمک کنه بچه‌هاش رو بزاد. هیچکی به پرنده‌ها آموزش پرواز نمیده. هیچکی به گرگ‌ها آموزش شکار نمیده.ما از اولش جلوتر بودیم داداشولی آدمی از همون اول به آموزش نیاز داره.به نظر من بشر نسبت به حیوانات و باقی اهالی زمین ۱۰۰۰ پله توی آرامش عقب‌تره. یعنی رشد و پیشرفتی که ما ازش دم می‌زنیم فقط برای اینه که ما رو برسونه به پله‌ی صفر آرامش زندگی.با این حال اگه کسی نباشه که مسیرهای مختلف زندگی رو تجربه کنه و اطلاعات جدیدی برامون بیاره، نمی‌تونیم به آرامش دائمی و زندگی پویا برسیم. یعنی یه جورایی برای سالم زندگی کردن به سعی و خطا نیاز داریم.از اون بدتر اینه که ما تنها موجوداتی هستیم که برای خودمون دردسر ایجاد می‌کنیم و از هدف خودمون رو دور می‌کنیم.منظورم اصلا فلسفی و کلیشه‌ای نیست. دارم در مورد این حرف می‌زنم که چه ساده برای فرار از استرس و درد، چهل تا استرس و درد دیگه به زندگی‌مون اضافه می‌کنیم و برای حل هر کدوم‌شون کلی انرژی و زمان و هزینه خرج می‌زاریم.تهش تازه می‌رسیم به مشکل اصلی که یه عمر ازش فرار کرده بودیم.حیوانات وقتی می‌ترسن بصورت غریزی می‌دونن که این استرس رو چطور از بدنشون خارج کنن. برای مثال شاید زیاد ببینین که سگ و گربه‌ای بعد از یک حس ترس کمی بدنشون رو می‌لرزونن و یا حرکت دیگه ای انجام میدن که استرسرو از بدنشون خارج کنن.ولی ما آدما معمولا با هر دفع نکردن هر استرس یک فشار منفی درون بدنمون ذخیره می‌شه که توی بلند مدت آثار مخرب روی بدن و روح‌مون می‌زاره.این کلیپ رو ببینید: https://www.aparat.com/v/r78GR سگه با ترسیدن پا به فرار می‌زاره و بعدش با دویدن به سمت گاو عامل استرس‌زا رو فراری میده.استرس محرک زندگی‌ست. یعنی استرسه که فرمان حرکت کنیم. ولی زندگی مدرن، استرس‌ها و دردسرهای جدیدی برامون آفریده که حرکتی برای دفع‌شون بلد نیستیم.موندن این استرس‌ها توی بدن‌ خیلیامون رو بیمار کرده. استرس اجاره خونه، استرس آینده، استرس گلس شکسته گوشی، استرس نمره‌ی پایین امتحان... بازم بگم؟همه‌ی اینا به کنار، استرس‌های نامعلوم و ذاتی و عمیق رو هم در نظر بگیرین. اونایی که خواب رو به آدم حروم می‌کنن، اونایی که سردرد و میگرن میارن، اونایی که بیماری قلبی میارن...دفع تمام این استرس‌ها واجبه. ولی ازون واجب‌تر برطرف کردن عامل استرس‌زاست.گاهی این دفع استرس می‌تونه به شکل یک فریاد باشه، گاهی گریه و گاهی گفتگو. در هر صورت هیچوقت ظاهر سالم و متین رو برای پنهان کردن استرس انتخاب نکنین. اینجوری فقط به خودمون آسیب می‌زنیم.حل مشکل و عامل ایجاد استرس یکی از چیزاییه که من توش تجربه دارم. اگه استرس ناشناخته‌ای دارین و یا شب‌ها بدون لبخند می‌خوابین خودتون می‌دونید چکار کنید (به من پیام بدین تا در موردش صحبت کنیم تهشم یه رفیق جدید پیدا می‌کنید)</description>
                <category>سجاد مهیایی</category>
                <author>سجاد مهیایی</author>
                <pubDate>Mon, 14 Dec 2020 22:42:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کار کردن نباید اینقدر استرس داشته باشه! (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@sajadmhy/stress-in-workplace-ry5u50xfpe7n</link>
                <description>به نظرتون کدوم یکی از این شخصیت ها استرس مزمن داره؟به نظرتون کدوم یکی از این شخصیت ها استرس مزمن داره؟جواب درست همشونه.لازمه بدونید که استرس به هزاران شکل مختلف خودشو در هر فرد بروز میده و مادر ۷۰٪ بیماری های مغزیه.و احتمالا در مورد استرس‌های درگیر با زندگی شخصی مثل کمبود توجه یا محبت، کمال گرایی، عزت نفس پایین و ... زیاد شنیدید.ولی یه مدل استرس گریبان‌گیر دیگه هست که کمتر در موردش صحبت میشه...استرس درگیر با کار و محیط شغلیمدل کارکرد استرساسترس به ذات خود بد نیست. در واقع اگه استرس توی بدن ترشح نشه صبح حتی از تخت‌مون بلند نمی‌شیم. یجور شبیه مرده‌ی متحرک میشیم.نمودار استرس - عملکرددر واقع تاثیر استرس به این شکله که تا یه جایی باعث بهبود عملکرد میشه و از یه جایی به بعد باعث نزول عملکرد و مشکلات بزرگ میشه.مشکلات ناشی از استرس زیادبا این حال خبر خوب اینه که استرس و اوضاع ما درمان داره. درمانش نیاز به آگاهی، زمان،‌ تمرین و کمک گرفتن داره ولی نتیجه‌اش فوق العاده ارزنده است.حالا میخوام دو تا تست ازتون بگیرم تا شرایطتون رو متوجه بشید. پیشاپیش بگم که من خیلی از استرس های اطراف و درون زندگیم رو کاهش دادم ولی با این حال توی این تست بشدت نمره‌ی بالایی گرفتم که نشون میده هنوز خیلی استرس درونم وجود داره. خودم به این مدل استرس‌ها میگم: استرس‌های پنهان پشت رفتار.توی تست اول از زندگی‌تون خارج محل کار سوال میشه. لطفا بیشتر از ۱۰ ثانیه بابت هر سوال وقت نزارید. در نهایت اعداد پاسخ‌هاتون رو جمع کنید.تست اول: سنجش استرس در محیط خارج کارتوی تست دوم از زندگی‌تون در محل کار سوال میشه. باز بیشتر از ۱۰ ثانیه برای هر سوال وقت نزارید. امتیاز جواب‌هاتون رو باهم جمع کنید و به مجموع جدول قبلی اضافه کنید.تست دوم: سنجش استرس در محل کار تفسیر امتیازهابازه‌ی ۳۰-۴۹شما میزان استرس پذیری پایینی دارید. معنیش این نیست که استرس رو تجربه نمیکنید. فقط معنیش اینه که ذاتا یا به خاطر تربیت مناسب دیوار قوی تری نسبت به باقی مردم در مقابل استرس دارید. با این حال برای تقویت رفتارهای زندگی و کاری پیشنهاد میشه از استرس‌زاهای خودتون (در ادامه در موردش صحبت می‌کنیم) آگاه باشید.بازه‌ی ۵۰-۶۹شما میزان استرس پذیری متوسطی دارید. سیستم تحمل استرس مناسبی دارید ولی گاهی استرس تاثیر منفی و مخربی روتون میزاره. اگه در زمینه‌ی شناخت استرس خودتون مطالعه کنید و زمان بزارید به پیشرفت خوبی دست پیدا می‌کنید.بازه‌ی ۷۰-۹۰شما میزان استرس پذیری بالایی دارید. اتفاقات اطراف به راحتی به شما استرس وارد می‌کنند. سیستم تحمل استرس ضعیفی دارید و بیشترین آسیب رو از استرس می‌بینید. با این حال نگران نباشید. چون آگاهی به این موضوع قدم بزرگی برای تغییر و درمان وضعیت‌تونه.مدیریت استرس سواد می‌خواد و اینجاییم که بهش برسیم. نکته‌ی جالب اینه که منم تازه واردم توی این موضوع و قراره کنار هم یاد بگیریم.</description>
                <category>سجاد مهیایی</category>
                <author>سجاد مهیایی</author>
                <pubDate>Wed, 09 Dec 2020 22:08:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مختصری در باب هنر تنها بودن با خود</title>
                <link>https://virgool.io/@sajadmhy/the-art-of-solitude-akpgfawdzkrb</link>
                <description>«تنهایی» موضوعیه که کمتر بهش پرداخت شده، در عوض به عنوان یه ضعف و نقص ازش صحبت میشه. ولی بیماری فراگیر اخیر همه رو به نحوی با این مسئله رو در رو کرده.ولی «تنهایی با خود» چیه و چرا از اون به عنوان یک هنر یاد میشه؟اگر به کودکان‌مون تنها بودن رو یاد ندیم، اونها جز احساس تنهایی چیز دیگه‌ای یاد نمی‌گیرن. در صورتی که «تنها بودن با خود» و «احساس تنهایی کردن» دو چیز متفاوت هستند. – شری ترکلوقتی که در تنهایی هستی و محضر خودت رو احساس می‌کنی و از این شرایط احساس آرامش پیدا کردی در واقع می‌تونی به منبع رشد و خلاقیت که همیشه در درونت قرار داشته نزدیک‌تر شی. دلیل اصلی انزوای بسیاری از شاعران و هنرمندان این بوده که تونسته بودند محضر خودشون رو درک کنند.البته همه‌ی ما با خودمون رفتارهایی داشتیم که مشکلات و تضادهایی درونی برامون ایجاد کردند. تنهایی و انزوا با این حساب معمولا کمی دردناک و وهم برانگیزه. و حتی گاهی ممکنه با غم همراه باشه. ولی آرامشی که در پس این احساس‌هاست با هیچ چیزی توی این دنیا برابری نمی‌کنه.میشه با این تفسیر متوجه این شد که بسیاری از افراد برای فرار از خویشتن خودشون به هر نوع رفتاری روی میارند. ولی تصور کنید که «اگه هنر شناخت انسان از درون» به عنوان یک کلاس درسی تدریس بشه چه تحولی در رفتارهای انسان قرن ۲۱ رخ میده و جلوی چه مشکلات بنیادینی‌ گرفته میشه!اونقدر که برای زندگی و پیشرفت کردن زمان میزاری برای شناخت و درک خودت زمان میزاری؟
با این اوصاف بریم سراغ اینکه چرا از تنها بودن با خود به عنوان یک هنر یاد میشه.تنها بودن با خود جدای از مهارت‌های خاص و شناختی که به آن نیازمنده به کشف و خلاقیتی نیاز داره که جز با تلاش و حرکت بروز پیدا نمی‌کنن. علاوه بر این، فرد پس از درک و پذیرفتن اهمیت این موضوع به حالت رفتاری غیر عکس العمل‌گرا و عمیق‌تری میرسه که به متانت و توانایی روزانه‌ی اون اضافه می‌کنه. پس عنوان هنر لایق این موضوع‌ست چرا که با محاسبات و فرمول خاصی بدست نمیاد.برای رسیدن به معنای تنهایی نیازی نیست به دل جنگل بروید یا در حالت عمیق مدیتیشن باشید. برای یافتن تنهایی واقعی کافیست حضور خود درون این بدن و احساسات رو درک کنید. و جالب اینکه تنهایی ظاهرا شما رو از دیگران دور می‌کنه ولی در واقعیت باعث بروز بهتر و زیباتر شما در دنیای اطراف‌تون میشه.لازمه‌ی ورود به رابطه برای شناخت دیگری، شناخت خودمون در تنهاییه.از زیبایی دیگر تنهایی اینکه با وجود زبان و تجربیات متنوع در سراسر دنیا تنهایی به شکل واحدی تجربه میشه و حتی انگار زبان و بیان یکتایی داره که باعث نزدیکی بیشتر افراد به هم میشه. به گفته‌ی شاعر اتریشی،‌ ریلکه : «یک ازدواج خوب بصورتی هست که هر فرد دیگری رو موظف به محافظت از تنهایی خودش میدونه. و به این صورت به یک دیگر بهترین شکل اعتماد رو بیان می‌کنند.» نتیجه‌ی لازم از گفته‌ی ریلکه اینه که ما نیاز داریم قبل از هر گونه تعهد و رابطه‌ای (که معمولا به عنوان جواب برای دردهامون استفاده می‌کنیم) به شناخت و ارتباط لازم با خودمون برسیم. و وقتی دلمون میشکنه بجای پیدا کردن شریکی برای التیام ظاهری دردمون، درون خودمون این مسئله و درد رو در میون بزاریم و التیام بدیم.با ارزش‌ترین چیز توی دنیا اینکه بدونی چطور خودت باشیبه نقل از فیلسوف فرانسوی، مونتاین: «ما روحی داریم که می‌تونه به خودش آسیب بزنه. می‌تونه دوست خودش باشه. ابزار لازم برای حمله و دفاع و یا دادن و گرفتن رو داره. نگران نباشید وقتی در کنجی بی حوصله نشستین تنهایی بیاد سراغ‌تون.» نکته‌ی جالب اینه که وقتی فرد قدر تنهایی و خودش رو می‌ٔدونه کمتر از بیرون آسیب می‌بینه و کمتر دنبال اعتبار بیرونی می‌گرده. می‌تونه انتخاب‌های دقیق‌تری داشته باشه و در هر زمان لازم روانش رو درمان کنه و ارتقا بده. به اصطلاح موناین ما در طول روز مثل یک بشکه در حال نشتی هستیم. با ابراز احساسات و رفتار گوناگون سعی می‌کنیم زنده بودن‌مون رو ابراز کنیم. در صورتی که پس از درک تنهایی فرد می‌تونه جلوی هدر رفتن این انرژی رو بگیره و به حالتی زیباتر و توانمندتر زندگی کنه. و وجهه‌ی زیباتری از خودش بروز بده. پس لازمه که به نقل از مونتاین:ذهن و اراده‌تان که در جاهای دیگری مشغول شده اند را باز پس بگیرید. شما در حال تخلیه شدن و پریشان کردن خودتان هستید. متمرکز شوید. خودتان را نگه دارید. این یک خیانت، اسراف و دزدی‌ست.تنهایی فقط بصورت فیزیکی بدست نمیاد.خطر اصلی که می‌تونه مانع رسیدن و درک کردن تنهایی بشه اینه که تنهایی رو بصورت یک مکان فیزیکی یا غیرفیزیکی تصور کنیم. در صورتی که تنهایی یک تمرینه. یک تمرین مداوم مانند زندگی. برای درک تنهایی افراد باید قبول کنند که این روند سخت و زمان‌بره. خصوصا که هر فردی که تجربه‌ی مدیتیشن و یا تنهایی خاصی رو داشته اقرار می‌کنه که ذهن از ترسناک‌ترین دارایی‌های انسانه. ما دردها و احساسات مختلفی رو برای سال‌های طولانی توی ذهن و روان‌مون حبس کردیم و مسیر رسیدن و درک تنهایی از بین این انبار می‌گذره. پس با احتیاط و مراقبت لازم قدم بردارید و از خستگی زودهنگام و احساسات متفاوت و شدید نهراسید.</description>
                <category>سجاد مهیایی</category>
                <author>سجاد مهیایی</author>
                <pubDate>Thu, 08 Oct 2020 17:00:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کپی کردن underrated است</title>
                <link>https://virgool.io/@sajadmhy/copy-is-underrated-se2nrzdbdz08</link>
                <description>از بچگی یادمون دادن که تقلید کار میمونه، میمون جزء حیوونه... و الخ. واسه همین از همون دوران کپی کردن رو غیر اصیل میدونستیم؛ یه کاری که آدمهای بدون استعداد انجام میدند. توی کلاس نقاشی کپی میکردیم چون &quot;بی استعداد&quot; بودیم.ولی به نظر من کپی کردن کمتر از ارزشش مورد توجه قرار گرفته یا همون underrated خودمون. بزارید از قبل تر شروع کنم..دو برادر 3 ساله و 5 ساله رو در نظر بگیرید که دارن شیرین کاری میکن برای جلب توجه بزرگترا. بچه کوچیکه هر حرکت و رفتار بچه بزرگه رو انجام میده که به نتیجه موردنظرش (توجه و تشویق) برسه. چون نگران قضاوت شدن نیست از کارش لذت میبره و براحتی این رفتارش رو ادامه میده.شاید یه ذهنِ نرسیده نظر بده که این بچه در آینده به اصالت خاصی نمیرسه و سایه ای میشه از برادر بزرگترش، اما اگه بیشتر تأمل کنید می بینید که همتون توی این شرایط بودین و یک نفر و چند نفر رو از بچگی می پرستیدید یا حداقل رفتارشون رو کپی می کردید. اما شما الان اصالت دارید. بیاید نگاهی به آموزش نوشتن توی مدرسه ها بکنیم؛ معلم روی تخته سیاه حروف الفبا رو می نوشت و شما از اونا کپی می کردین یا حداقل سعی میکردین کپی کنید. الان دست خط تون کپی دست خط معلم تون شده و بدون اصالته؟کپی چیست؟.کپی کردن بخشی از فرآیند یادگیریه نه مدل اشتباهی از یادگیری. البته اجازه میخوام کپی کردن رو معنی کنم:تلاش برای انجام کاری مانند دیگری، برای رسیدن به غایت مطلوب.بیاین شیوه یادگیری رو مرور کنیم:مواجه شدن با صورت مسئلهکپی کردن روش پاسخ دادنتکرار دو مرحله قبل برای مسئله جدیدرسیدن به الگوریتم حل مسئلهاین شیوه مورد پسند منه. ولی شیوه آکادمیک رو مرور ببینید:حفظ کردن الگوریتم حل مسئلهمواجه شدن با صورت مسئلهتکرار دو مرحله قبل برای حالت جدیدبه نظر بنده روش دوم دیرتر مسئله رو توی ذهنتون جا میندازه. اولا چون دارید یه قضیه رو حفظ میکنید که به نظر من حفظ کردن اخِ.ثانیا شما درگیر مسئله نمیشید و از ذهن ناخودآگاه (ناخدا) تون کمک نمیگیرید که باعث میشه مسئله جا نیفته و در مواجهه با مسئله جدید بکلی هنگ کنید.به این دقت کنید که وقتی دارید کپی میکنید ناخودآگاهتون داره کدهایی اجرا میکنه تا به الگوریتم حل مسئله پی ببره و این باعث میشه سریعتر به جواب برسید و ازتون جالب تر اینکه الگوریتم حل مسئله توی ذهنتون جا بیفته.کپی در نقاشیبیاین یه مثال دیگه رو ببینیم؛ نقاشی. واسه اینکه بخواین اصول نقاشی رو یاد بگیرید لازمه که از روی بهترین اثرها کپی کنید. اینو توی همه کلاس های نقاشی میشنوید.دورانی که برای تفریح نقاشی میکردم به یه جمله جالب برخوردم. «اگه 50 بار از یک اثر کپی کنید به زبان و اصالت خودتون در نقاشی اون اثر میرسید.» این فقط برای نقاشی جواب نمیده برای حل هر مسئله ای جواب میده. معنیش اینکه که اگه 50 فقط بار یک مسئله رو کپی و تکرار کنید میتونید به الگوریتم حل مسئله برسید. (میتونید مسائل مختلفی رو تکرار کنید و سریع تر به الگوریتمه برسید.شاید فکر کنید که کسی میشناسید که زندگیش رو به کپی کردن از این و اون گذرونده و الان هنوز (به نظرتون) اصالت و کیفیتی توی کاراش نیست.واسه همین میگم کپی باید آگاهانه (با درنظر گرفتن هدف مطلوب) باشه. یعنی شما میتونی تمام عمرت ناآگاهانه کپی کنی و بازم به جایی نرسی؛ البته باید برای اینکار خیلی تلاش کنی... خخخ</description>
                <category>سجاد مهیایی</category>
                <author>سجاد مهیایی</author>
                <pubDate>Sat, 06 Jul 2019 14:09:16 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا از ادامه تحصیل انصراف دادم (و شما هم باید این گزینه رو در نظر بگیرید؟)</title>
                <link>https://virgool.io/@sajadmhy/why-i-dropped-out-ag3sye4svjy2</link>
                <description> هفت سال توی دانشگاه سر می‌کردم. مدرک لیسانس رو 4 ساله گرفتم و واسه گرفتن مدرک ارشد یک سال اضافه دانشگاه موندم. ولی آخر سر انصراف دادم و سراغ یادگیری بحث تبلیغات و مارکتینگ رفتم اونم از رشته مهندسی مکانیک گرایش کنترل!همه متحیر بودند که چرا بعد از 7 سال تحصیل آکادمیک من کل قضیه رو گذاشتم کنار و چطور این تصمیم با عقل جور در میاد! کار عاقلانه‌ام این بود که صبر کردم آب‌ها از آسیاب بگذره و با خیال راحت بقیه رو از تصمیمم مطلع کنند (باز خیلی از بچه‌ها اصرار داشتند که سعیم رو بکنم که شاید بشه برگردم دانشگاه و مدرکم رو بگیرم... خخخ)اما من کاملا می‌دونستم که داشتم چکار می‌کردم. برای اینکه توضیح بدم چرا به اینجا رسیدم باید یکم به عقب‌تر برگردم:چند قدم عقب تریک پسری رو در نظر بگیرید که وسواس و بیش فعالی، اونو درون یک حلقه آتش محاصره کرده بود و بهترین تصمیم‌های زندگیش تقلید از بهترین آدم‌هایی بود که اطرافش بودند.امن‌ترین و بی دردسر ترین مسیری که می‌تونستم انتخاب کنم مسیری بود که اکثریت اطرافیان بهم پیشنهاد می‌کردند. همین شد که به خاطر علاقه شدیدم به فیزیک توی دبیرستان، مکانیک رو به عنوان رشته دانشگاهی انتخاب کردم و بعد همونطور بلاتکلیف وارد شهر مقدس تهران شدم برای ادامه تحصیل در مقطع ارشد.ولی خب شهر بزرگ، ذهن آدم رو بزرگ‌تر می‌کنه. (به عنوان مثال مقایسه کنید سطح توقع و نیازهای یک بچه شهرستانی رو با یک بچه تهرانی)از وقتی که تهران اومدم برام واضح شد که خیل کثیری از اطرافیانم نمیدونند دارند چکار می‌کنند و به نوعی از رفتار اکثریت و عوام طبعیت می‌کنند؛ مخصوصا توی تحصیل و زندگی. واضح شدن این بلاهت مسری همانا و دست بکار شدن برای پیدا کردن مفهوم و مقصد زندگی خودم همانا.دوران تحصیل برای مقطع ارشد بیشترین و راحت‌ترین امکانات رو برام فراهم کرده بود، پس حق بدید که نخواستم زودتر انصراف بدم و دوران تحصیل رو به سه سال رسوندم.نوبت شماستولی حالا روی صحبتم با توست. تویی که هربار ازت پرسیدن از رشته ات راضی هستی، سر کج کردی و گفتی چرا نباشم! تویی که وقتی ازت پرسیدند دوست داری در آینده چکاره بشی گفتی پولدار و مرفه. تویی که وقتی داری برای امتحانات می‌خونی آرزو می‌کنی دیگه روت توی روی این کتاب‌ها و اساتید نیفته. آیا تو هم به انتخاب خودت اینجایی؟خیلی شنیدم که تحصیل وسیله خوبیه برای اپلای کردن و زدن بیرون ازین وضع داغون. ولی آیا حاضری باقی عمرت رو مشغول کاری باشی که بهش علاقه نداری، عاشقش نیستی؟ گیرم توی بهترین وضع رفاهی باشی، آیا حاضری انرژیت رو برای پول صرف کنی یا برای رشد و تعالی و کمال استعدادهات؟ختم کلام: به علایقت برس، چون انگیزه ذاتی که بهترین توشه ی مسیر رشد و تعالیه فقط در علایق و استعدادهات نهفته است.</description>
                <category>سجاد مهیایی</category>
                <author>سجاد مهیایی</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2019 16:07:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>که چی بشه لعنتی...؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sajadmhy/the-wind-passed-me-by-ngxkigjddh9y</link>
                <description>همین الان که دارم می نویسم چیزی از درون با سکوت به من زل زده است. میخوام از بحث داغ دیشبم با مهرداد بنویسم ولی انگار که دیگه اهمیتی نداره. انگار حضورم سبک شده. نیازی نمیبینم که بنویسم تا دیده شوم.آرامش درونم رو متلاطم کرده. انگار باید کاری کنم ولی نمیدونم چکار.دست میبرم به درونم و گره ای رو باز میکنم ولی انگار نه انگار. نه شادم نه غمگین. آرامم و متلاطم.الان که دارم متن رو می نویسم دلم میخواد یک باد بیاد و منو با خودش ببره. برم به بالای سر مردم مشکل دار و بدون لبخند بهشون زل بزنم. بهشون بفهمونم که اینقدر اهمیت ندن به قضایا، که بگن :&quot; که چی؟!&quot;میخوام برم در خونه ی آدمای پر مشکل و &quot;بدبخت&quot; بسط بشینم. بگم: که چی بشه؟خب میخوام ازین فلاکت بیام بیرونکه چی بشه؟میخوام پولدار شمکه چی بشه؟میخوام به همه خواسته هام برسماخه که چی بشه لعنتی؟؟؟خب میخوام بچه نق نق درونم رو ساکت کنم!!!!!که چی اصن؟می خوام یه ذره آرامش واسه خودم پیدا کنم...اینجاست که یک سیلی رسیده میخوابم توی گوشش که بیدار شه.خب همین. همین آرامش. میدونی آرامش بیرون نیست. من رفتم دنبالش. من به خیلی ازین چیزا که میگی رسیدم ولی آرامش پشت این چیزا قایم نشده. آرامش درونه. به شعاری بودن جمله ام فکر نکن وگرنه مجبور میشم یکی دیگه بخوابونم پای زیر اون گوش دیگه ات.داد بزنم که آرامش رو باید از خودت یاد بگیری. آرامش رو باید پیدا کنی درون خودت. نه دور و برت. بگردی و بگردی درونت رو. ببینی چی آرومت میکنه.اینجا با یه بشکن مثل جن ها دود شم برم هوا. آخه مگه من مسئول هدایت مردمم. بخدا همین که دارم تلنگر میزنم به آدما کلی از انرژی و روحم رو خسته میکنه. میخوام قضیه دیشب رو بگم که چقدر فرسایشی بحث میکردیم و نا امیدتر میشدم از ادامه حرف زدن......ولی الان وقتشه که فقط به کارها و عادت های روتین برسم و با پلی لیست آروم اسپاتیفای حالم رو آروم نگه دارم.</description>
                <category>سجاد مهیایی</category>
                <author>سجاد مهیایی</author>
                <pubDate>Tue, 11 Jun 2019 10:37:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما هم میخواین یه کاری انجام بدید ولی میلش رو ندارید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sajadmhy/thinking-what-youre-feeling-otttm0lxyloz</link>
                <description>سناریوی اول: کتاب ها جلومه، برنامه ریزی هم کردم. ولی نمی تونم برم سراغ خوندنشون...سناریوی دوم: دو روز تا امتحان مونده، 200 صفحه رو باید بخونم. ولی دلم نمی خواد.سناریوی سوم و چهارم رو خودتون اضافه کنید.بقیه روی من اسم &quot;دقیقه نودی&quot;، تنبل، حواس و پرت و چیزای دیگه میگذارند. ولی چیزی که برای خودم من همیشه سوال بود اینه که چرا خیلی جاها انگیزه و اراده ام روی هم منطبق نمیشن. یه سری کتاب خوندم که چطور میشه اراده رو تقویت کرد، ولی جز راه حل های کوتاه مدت جواب دیگه ای نگرفتم.مشکل اصلی من این بود که فکر می کردم تنهام. همش فکر می کردم این مشکل فقط برای منه و من یجورایی خرابم. بدتر اینه که آدمای اطرافت نتونند درکت کنند و با حرفاشون بیشتر بهت احساس تنهایی بدند.الان که دارم این مطلب رو می نویسم می تونم بگم به جواب نسبتا خوبی راجع به این مساله رسیدم و خوشحالم که میتونم با شما در میون بذارمش:دو مغز انسانمسئله آنچنان هم دشوار نیست. قضیه از اونجا شروع میشه که ما دو مغز احساسی و منطقی داریم. این دو مغز توی ماشین انسان نشسته اند و دارند با فرمان اراده و تصمیم، ما رو توی زندگی جلو می برند. اکثر آدما فکر می کنند که مغز منطقی پشت فرمون نشسته و مغز احساسی کنارش روی صندلی نشسته و گاهی نظر میده. ولی قضیه برعکسه؛ مغز احساسی فرمون رو محکم چسبیده و مغز منطقی گاهی نظراتی میده که باعث کفرش شدن راننده و رانندگی بدتر اون میشه. حتما خاطراتی دارید که با سرکوب خود و احساساتتون خواستید کار مهمی انجام بدید ولی آخر سر احساس بدتری گریبان گیرتون شده.حالا چرا به این دو مغز پرداختیم؟ آخه مغز منطقی تشخیص میده چکاری خوبه (و باید انجام شه) و مغز احساسی میبینه که دلش میخواد این کار رو بکنه یا نه (میلش میکشه!)اینجاست که معلوم میشه این دو مغز نسبتا دوست چقدر در سرنوشت مون نقش دارند!حالا دوباره به خاطراتی فکر کنید که خودتون و احساساستون رو سرکوب کردین، انگار که مغز منطقی دست برده که فرمون ماشین رو از دست مغز احساسی بگیره ولی فقط اوضاع رو بدتر کرده.راه کار آشتی دو مغزاگه این راهکار رو قبلا خودم کشف نکرده بودم می نوشتم که کاشف اصلیش مارک منسونه (نویسنده مورد علاقه ام) که توی کتاب Everything is F*cked این موضوع رو بیان میکنه. ولی واقعیت اینه که نه من نه جناب منسون، کاشف این جواب نیستیم. هر کسی که مدتی در خود تأمل کنه به همین جواب میرسه.همدردی به مغز احساسی؛بهترین کاری که مغز منطقی میتونه در جواب نق ها و لجبازی های مغز احساسی بکنه اینه که باهاش همدردی کنه؛ چرا که  همه ی این لجبازی ها (احساسات منفی) از درون خودمون میاند و مهم هستند. کار صحیح اینه که به جای سرکوبی احساسات (ایجاد احساس منفی بیشتر) با همدردی احساسات مون رو درک کنیم و با مغز احساسی مون معامله کنیم؛ مثلا بگیم حاضریم کاری که میخواد رو بکنیم به شرطی که یه کار دیگه هم بکنیم که میلش نمیاد.دقت کنید که احساسات دائمی نیستند و برای شناخت و معامله با مغز احساسی مون قدم های کوچک برداریم و به هیچ عنوان عجله نکنیم. این پروسه زمان بره ولی نتیجه اش پیدا کردن یک دوسته عالی و زیباست که درون هممون وجود داره.نامه سرگشاده به مغز منطقیسلام مغز منطقیچطوری؟ اوضاع کار و زندگی خوبه؟ببین، میدونم که الان مغز احساسی داره یه جای زندگی رو خراب میکنه. شاید توی رابطه عشقی گیرت انداخته. شاید توی مسائل کاری آزارت میده. شاید هزار تا سناریوی دیگه که باعث میشن حس کنی کنترلی توی زندگیت نداری و امیدت رو از دست بدی.اما مغز منطقی گوش کن، تمام اون چیزایی که باعث میشن از مغز احساسی متنفر شی، تمام اون احساسات، نیازها و کارهای سرخود؟ تو باید یه راهی پیدا کنی که با تموم اون کارا همدردی کنی. چون تنها زبونی که مغز احساسی میفهمه همدردیه. مغز احساسی یه موجود حساسه که از احساسات خودت تشکیل شده. کاش قضیه این طور نبود و میشد به سادگی با دو تا جمله منطقی قانعش کنی، ولی اینطور نیست....ادامه این نامه رو توی یک پست دیگه میارم.بیایم دست خودمون رو بفشاریم و خوشحال باشیم که امیدی هست. که از دور میشه به فرمان ماشین زندگیمون جهت بدیم و مطابق میل مون حرکتش بدیم. کافیه دست دوستی دراز کنیم و شروع کنیم به شناخت بیشتر خودمون و احساساتمون.</description>
                <category>سجاد مهیایی</category>
                <author>سجاد مهیایی</author>
                <pubDate>Sat, 08 Jun 2019 17:00:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی افسوس خوبه</title>
                <link>https://virgool.io/@sajadmhy/regrets-are-good-x1z0igthxtsm</link>
                <description>اقا من خسته شدم از بس شما افسوس خوردید!چطوری بگم آخه.افسوس نشون میده شما نتونستی از اشتباهت یاد بگیری..... داشتیم توی پارک قدم میزدیم که رفیقم گفت اگه بر میگشتم گذشته، فلان کار رو نمی کردم. همون دو تا دستامو بردم هوا: What The Damn Hell!!!!!جوش آوردم یه لحظه آخه. حالا شما هی به من بگید حرص نخور... خخخ.اصن من یه تئوری دارم، یکی از اون تئوری خوبامه. وقتی که افسوس نداشته باشی ینی رشد کردی و کامل تر شدی.افسوس خودش به معنی اینه که درک نکردی یه قضیه رو. و میخوای برگردی ctrl+z بزنی یه کار دیگه بکنی. ولی چون دیگه نمی تونی برگردی میای جاش افسوس می خوری.اولا، افسوس، فایده ندارهثانیا، توی زندگی قراره یاد بگیری و رشد کنیبعدش، چرا اینقدر با یادگیری مخالفیبعدش، ما آدمها با اشتباه کردن بهتر یاد میگیرم.بعدش، آدمی که بدون اشتباه کردن یاد میگیره اصن خره (مطمئن باش بعدا میخوره زمین، چون کامل یاد نگرفته)بعدش، هر اشتباهی یه تجربه استاگه حال داشتم باز به لیست بالا اضافه میکردم ولی اصل مطلب اینه: برادر من، خواهر من، چرا نمیای یاد بگیرید از اشتباهتون، از تجربه &quot;بد&quot; تون، از افسوس تون؟ختم کلام: افسوس ینی اینکه من هیچ فایده ای از این تجربه و اشتباه پیدا نکردم!اکنونِ شما مجموعه ی تمام حرکات و تصمیم های گذشته شما می باشد.پس بیایم فرض کنیم که این اتفاق های بد یا تجربه تلخ، یه فایده توی آینده برامون خواهد داشت.پی نوشت: خیلی از درسهای ابتدایی تا دبیرستان هم بی فایده بودند. ولی به نظر من همین فهمیدن این مسئله، خودش یه درس بزرگه. شما میتونی بهتر در مورد نمرات و آینده فرزند توی مدرسه تصمیم بگیری.پی نوشت 2: هر اشتباه خودش یک درسه. آدمای بزرگ رو ببینید که اشتباهات بزرگ می کنند.</description>
                <category>سجاد مهیایی</category>
                <author>سجاد مهیایی</author>
                <pubDate>Thu, 30 May 2019 12:35:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شما هم تنهایید؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sajadmhy/are-you-an-alien-too-m0su2kia4hqw</link>
                <description>شما هم حس میکنید بقیه نمی بیننتون؟ (من اینجااااااام .......)شما هم حس میکنید هر چی زحمت می کشید باز ازتون قدردانی نمیشه؟ (خواهش می کنم !!!!!!)شما هم از تلاش کردن خسته شدید؟ (بی خیال بابا ......)شما هم خسته شدید از بس حرفاتون رو به بقیه اثبات کردید؟ (بس نیست؟؟؟!!!)....Matsu Bashuشما هم با این متن احساس غربت می کنید؟اگه هنوز هیچ حسی درونتون شعله ور نشده این متن برای شما نیست.ولی اگه دارم به داغ دلتون اضافه میکنم ادامه بدین به خوندن... قول میدم به جواب نزدیک تر می شید.یک خبر خوب:اگه تا حالا با جامعه مشکل داشتید و از اطرافیان فراری بودید (جامعه گریز!)، شما جز محدود افراد مستعد و توانایی هستید که هنوز به استعدادتون پی نبرید یا تازه خودتون رو شناختید. در هر صورت بهتون میگم که خوش اومدید :)ماها به خاطر اینکه بینش عمیق تری نسبت به بقیه داشتیم همیشه باهاشون در حال بحث بودیم. مثلا شاید وقتی یکی داره بحث میکنه و به نظر شما شروع اون بحث از بیخ مشکل داره و منطقی نیست...مشکل اصلی ماها این بوده که فقط اقلیت بودیم و بدتر از اون تنها بودیم. ولی یک راه حل وجود داره که زودتر رشد کنیم بدون اینکه نیاز باشه از جامعه اعتبار بگیریم (خصلت اجتماعی همه انسان ها): خودمون رو باور کنیمدر ادامه به تکنیک های جالبی برای قدرت پیدا کردن از درون می پردازم:یک تفریح تکی پیدا کنید و براش خرج کنیدخودتون رو کافه مهمون کنیدکتاب بخونیدبه خودتون اجازه بدید ناقص باشیدخودتون رو ببرید گردشبا دلتون مخالفت نکنید (برعکس خودتون رو یاد بگیرید)فدای سرتون (دفعه بعد بهتر میشید)فدای سرتون (اصن هدف رشد کردنه، نه دیده شدن و ...)هر کدوم از قدم های بالا تمرین می خواد و با زمان پیشرفت میکنه. پس نترسید اگه تاثیر سریع ندیدید. پیشنهاد دیگه ام اینه.Arthur Schopenhauerبا زمان دوست شیدزمان از بهترین رفیق های زندگیه. اگه باهاش دوست شید و اخلاقش رو بدونید بهترین کمک ها رو بهتون میکنه.رشد با زمان انجام میشهزمان مشکلات کوچک رو براتون از بین میبرهزمان به شما استقامت یاد میدهعجله دشمن زمانه. (هر چی بیشتر عجله کنید فرصت کمتری برای پیشرفت خواهید داشت.)زمان یادتون میده چطور توی هر لحظه چند کار رو با هم انجام بدیدپس با زمان دوست باشید و بزارید روی خوشش رو بهتون نشون بده.از آدما فرار کنیدآدمای زیر فقط باعث میشن کوچک و کوچک تر شید. بدون تعارف، اینا رو از زندگیتون خارج کنید:آدمای حرافآدمای پر بحثآدمایی که درک تون نمی کنن (به جای اینکه انرژی تون رو حروم کنید که درک تون کنند، خودتون رو بیشتر درک کنید و لذت ببرید.)آدمایی که درک شون نمی کنید (وظیفه شما در درجه اول، درک خودتونه)رفیقایی که زمان تون رو به بطالت می گذروننآدمایی که بعد از صحبت باهاشون داغ می کنید (اینا باعث میشن ذهنتون سوالات بیهوده درست کنه و خسته تون کنه)آدمایی زیادی بلوف می زنندآدمایی که توی همه چی نظر میدن (ممکنه از اعضای خانواده تون باشند. مسئله رو محترمانه به روشون بیارید و رابطه تون رو کم رنگ تر کنید)آدمایی که زیادی توی کارتون دخالت می کنند (اینا به شما حسودیشون میشه)آدمایی که حرف و قول شون مثل باد یادشون میره (اینا شما رو از ذات انسانی نا امید میکنند)آدمایی که از هر حرکت جدید میترسن (دل من ازینا پره ها....)هیچوقت دنبال قدم های افراد خردمند نباشید، بلکه دنبال هدفشون باشید. چرا که با دنبال کردن قدم ها، فقط می توانید قدم بعدی رو حدس بزنید ولی وقت هدف اونها رو دنبال می کنید میتونید زودتر به مقصد برسید.                                                                                                                        شاعر ژاپنی - ماتسو باشوامیدوارم شما هم بجای دنبال تک تک حرفای من، منظور و هدف من رو بگیرید و سعی کنید آدمهایی که توی زندگیتون اختلال و مزاحمت ایجاد میکنند رو حذف کنید.Friedrich Nietzscheمرحله آخر : بیاید از هم حمایت کنیممیدونم قرار بود که از جامعه فرار کنیم و آدمهای زیادی رو حذف کنیم. ولی اینکه بتونی آدم های مشابه و همفکر خودت رو پیدا کنی و باهاشون صحبت کنی مطمئنا در رشد عقل و سالم ماندن منطق تاثیر خیلی زیادی داره.هر کسی به زمانی نیاز داره که خودش رو توی جامعه نمایان کنه و از انعکاس خودش نترسه. اون فرصت برای من الان پیش اومده، هر کدوم تون هم توی فرصت خودش به این مرحله میرسه و مبلغ رساندن پیام میشه. نترسید...زمان که برسه خودتون میدونید وقتش شده... تا اون روز منتظرتون هستم.پی نوشت: شاید بگید که حرف شوپرهاور رو میزنم که دوست خوب کسیه که درکتون می کنه و اینا. ولی از اون ور نیچه میگه اگه میخوای جوانی رو سریع فاسد کنی فقط با هم فکرای خودش نگهش دار. حالا چکار باید کرد؟جفت جملات رو قبول دارم و فقط میگم که زندگی یک تعادل زیباست بین چپ و راست.پی نوشت دوم: اگرم میگید سخن این دو بزرگوار رو بد برداشت کردم ارجاعتون میدم به جناب باشو.</description>
                <category>سجاد مهیایی</category>
                <author>سجاد مهیایی</author>
                <pubDate>Tue, 28 May 2019 14:10:12 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اختلال وسواس اجباری (مشت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@sajadmhy/%D8%A7%D8%AE%D8%AA%D9%84%D8%A7%D9%84-%D9%88%D8%B3%D9%88%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D8%AC%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-evzzbf3dxie8</link>
                <description>دانیل وسط دوره سوم مسابقات فوتبال آمریکایی بود. مسابقاتی که به هزار زحمت و هزار شانس واردش شده بود.دانیل تا الان مسابقه هه فقط گند کاشته بود و مطمئن بود که بقیه هم بهش امیدی ندارند... [باقی رو از متن کتاب می خونم:همه چیز آروم بود. تمام ردیف تماشاچی‌ها هم ساکت بودند. ناگهان چشمم بهش افتاد.سارا داشت از پشت ردیف تماشاچی‌ها فوتبال رو نگاه می‌کرد. کنار یک درخت، دراز کشیده بود و پاهاش رو تکیه داده بود. استرس بیشتری وجودمو گرفت. حتی سارا هم داشت مسابقه رو می دید! حالا مطمئن بودم که همه‌ی کسایی که میشناسم اینجا هستند.سارا چیزی توی دستاش داشت؛ یک علامت. سمت من چرخید و علامت رو بالای سرش گرفت:فوتبال مزخرفهبی اختیار خنده‌ام گرفت. صدای خنده‌ام همراه یک انرژی عصبی سکوت رو شکست. سارا جوری با علامت اونجا نشسته بود که انگار یک روز کاملا عادی بود. چشمام بهش خیره بود.«هات»توپ به عقب پرتاب شد و مکس توپ رو گرفت. تا حالا بهش فکرم نکرده بودم. فوتبال فقط یک بازیه.                                                                                     برگزیده ای از کتاب OCDaniel نوشته وزلی کینگدانیلِ داستان بدون نگرانی بازی رو ادامه میده و کاملا راحت مسابقه رو میبره. ولی اینبار میدونه که فقط توی یک بازی برنده شده، نه توی کل زندگیش.زندگی در گذر استاتفاقات اینقدر ارزش ندارنداین یکی از بهترین جملاتیه که برای من و امثال من (مبتلایان به OCD) جواب میده.اختلال وسواس اجباری (OCD)، وسواس فکری یا همون وسواسی که هر روز اسمش رو میشنویم ازین قضیه میاد که فرد برای یک مسئله اهمیت زیادی قائل میشه. تفاوت یک آدم وسواسی با آدم عادی اینه که اتفاقاتی که آدم وسواس دار بهش اهمیت میده گاها برای بقیه مردم خیلی ناچیز و بی اهمیت اند.مثلا یک فرد وسواسی به نظافت دست‌ها (وسواس نظافتی)، تکرار عددها (وسواس ترتیبی)، شک به اعتقادات (وسواس مذهبی) و موضوع دیگه ای اهمیت بالایی بده؛ به قدری که بقیه اتفاقات و زندگی براش بی اهمیت میشن.توضیح OCD به نقل از کتاب Brain Lock اثر دکتر جفری شوارتز: قربانیان اختلال وسواس اجباری به رفتارهای عجیب و خودآزاری روی میارند تا از حوادث فجیع فرضی جلوگیری کنند. اما در واقعیت هیچ رابطه‌ای بین رفتارهای آن‌ها و حوادثی که ترسش را دارند وجود ندارد.مشکل OCDاختلال وسواس اجباری (Obsessive Compulsive Disorder) مسئله ایه که صحبت راجع بهش واسه‌ی کسی که خودش دچارش باشه سخت‌تره؛ خودم رو میگم. همین الان که دارم این متن رو می‌نویسم وسواسم داره عود می‌کنه و بشدت به محیط اطرافم خودآگاه میشم.سعی میکنم این غول رو توی پست‌های بعدی بیشتر براتون بشکافم.حالا نوبت شماستاز تجربیاتتون بگید. تا حالا شده فکر کنید وسواس دارید یا از رفتاری که کردید متعجب شید؟لیست زیر رو با دقت بخونید و با دوستاتون شیر کنید. شاید بتونه کمک کنه با خودتون یا کسانی که به این مشکل دچارند آشناتر شید.افکار وسواسی متداول در مبتلایان به OCD:ترسِ ابتلا به بیماری از طریق میکروب یا گرد و خاک، یا ترس بیمار کردن دیگرانترسِ از دست دادن کنترل و آسیب رساندن به دیگرانتفکرات شدید جنسی یا خشونتیتمرکز و دقت شدید در اصول و تفکرات مذهبیترسِ از دست دادن یا نداشتن اموال غیر ضروریترتیب و تقارن: این‌که همه چیز باید دقیقا سر جای خود باشدخرافات؛ توجه بسیار زیاد به چیزی که بد یمن یا خوش یمن شناخته می‌شودرفتار اجباری متداول در مبتلایان به OCD:چک کردن دوباره یا چندباره چیزهای مختلف مثل قفل، ابزار یا کلید و سوییچچک کردن مداوم حال عزیزان و اطرافیانشمارش، ضربه زدن دست و پا، تکرار عبارات خاص و یا انجام هر عملی برای کاهش اضطرابصرف زمان زیادی برای نظافت یا شست و شومرتب کردن یا ترتیب دادن به همه چیزانجام شدید و شرکت در عبادات و مراسمات مذهبی به دلیل ترس‌های دینیجمع کردن آت و آشغال‌هایی مثل روزنامه قدیمی یا قوطی خالی مواد خوراکی</description>
                <category>سجاد مهیایی</category>
                <author>سجاد مهیایی</author>
                <pubDate>Sat, 25 May 2019 12:26:19 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ارتقای فرهنگ به سبک رپ</title>
                <link>https://virgool.io/@sajadmhy/levitating-music-nxdpfvlihrcj</link>
                <description>شب قبل خواب یوتیوب رو باز کردم و با ویدیوی جدیدی دیدم که خواب رو از سرم پروند. همکاری جوینر و لاجیک!!!!(Joyner Lucas ft. Logic - ISIS)دلیل اصلی تعجب من و خیلی از یوتیوبرها این بود که این دو رپر توی مصاحبه های و رپ هاشون خیلی با هم مشکل داشتند و تا قبلی از اینکه eminem بیاد و از هر دوشون توی آلبوم Kamikaze حمایت کنه هیچکی اسم این دو رپر رو کنار هم تصور نمی کرد. حالا جالب تر محتوای رپی هست که این دو خوندن. لاجیک میاد به جای اینکه گذشته و مشکلات نادیده بگیره میاد میگه اصن ما خیلی با هم مشکل داشتیم ولی:What&#x27;s beef?Beef is brothers dyin&#x27; over shit that never mattered in the first place, lyin&#x27; in the streetWhat&#x27;s peace?Peace is when you leave it in the past, let it heal like a castWhen enough time pass, and you blast فقط این سطح شعور و خلاقیت می تونه باعث شه که فرهنگ بیدار شه و بره نزدیکتر به تعالی و کمال انسانی بخوابه.این آهنگ خیلی برام جذاب بود جدای از همکاری دو رپر مورد علاقه ام (Joyner Lucas  و Logic)، بحث صحبت کردن در مورد ADHD هست که من از بچگی بهش ابتلا داشتم، (علاوه بر OCD). جوینر چند وقتیه که پروژه ADHD رو راه انداخته و توی آهنگاش به این آدما میگه که نباید دیگه بترسند و وقتشه خودشون رو نشون بدن.از بنیانگذار دیگه که صحبت راجع به اختلال کم توجهی و بیش فعالی (ADHD) رو پر و بال داد، خانم جسیکا مک کیب هست. ایشون از اولین کسایی بود که چشم منو نسبت به این قضیه باز کرد و دلیل اصلی ای بود عاشق ADHD خودم شدم.جسیکا مک کیب، بنیانگذار کانال یوتیوب how to adhd
خوشحالم که می بینم چنین آدمهایی وجود دارند (جوینر، لاجیک، جسیکا و ...) که به فرهنگ و تعالی جامعه شون توجه بالایی دارند و باعث میشن منم انگیزه پیدا کنم که قدمی بردارم. ایشالا سعی می کنم بعد از اینکه پروژه OCD رو سر و سامون دادم، بحث ADHD رو هم شروع کنم.پ.ن: مطمئنم از غلط های نگارشی و تایپی من سریع متوجه میشید خیلی حواس پرتم (ADHD).</description>
                <category>سجاد مهیایی</category>
                <author>سجاد مهیایی</author>
                <pubDate>Fri, 24 May 2019 13:26:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصمیمات خسته کننده</title>
                <link>https://virgool.io/@sajadmhy/decision-fatigue-obacqfbxlrd0</link>
                <description>هر روز صبح که بیدار میشیم با تصمیمات زیر روبرو میشیم:چند دقیقه دیگه میتونم بخوابم؟لباس چی بپوشم؟صبحانه چی بخورم؟از کدوم مسیر برم سر کار یا دانشگاه؟....البته اگه مثل من وسواس (OCD) داشته باشید هر کدوم از تصمیمات بالا به تصمیمات های کوچکتری تقسیم میشن:چند دقیقه دیگه میتونم بخوابم؟گوشی رو برای ساعت چند آلارم بزارم؟اگه زودتر بیدار شم چه کارهایی میتونم انجام بدم؟آیا به اندازه کافی خوابیدم؟لباس چی بپوشم؟کدوم پیراهن رو با کدوم شلوار ست کنم؟کدوم کفش رو بپوشم؟اول پیراهن رو بپوشم یا شلوار؟زیر پیراهن نیازم میشه یا نه؟کدوم جوراب رو بپوشم؟اول مسواک بزنم یا لباس بپوشم؟صبحانه چی بخورم؟کدوم پنیر رو بردارم؟ (خامه ای یا چدار)با چه ترکیبی شروع کنم؟ (عاشق خلاقیت تو غذا خوردنم)لقمه بگیرم یا همش رو ساندویچ کنم؟غذای جدید بخورم یا تکراری؟چه قدر وقت بزارم برای انتخاب غذا؟و هزارتا سوال دیگه که اگه میدون بدیم مثل موش تولید مثل می کنند و هر کدوم هزار برابر میشه.شب ها هم که میام خونه معمولا اینقدر ذهنم خسته ست و بی انرژیم که فقط میخوام دوباره صبح شه تا انرژیم برگرده.حدود چند ماه پیش با مبحث خستگی در تصمیم گیری (Decision Fatigue) آشنا شدم.خستگی در تصمیم گیری چیست؟خستگی در تصمیم گیری ینی وقتی که فرد از میزان بالای تصمیم گیری روزانه به خستگی مفرط ذهنی دست پیدا می کنه و به قولی قادر نیست تصمیم دیگه ای هر چند کوچک اتخاذ کنه.باراک اوباما - استیو جابز - مارک زاکربرگاین سه فرد با هم یک ویژگی مشابه دارند (داشتند)؛ همیشه با لباس یکسان توی محیط عمومی ظاهر میشند (میشدند.) وقتی از مارک زاکربرگ پرسیدند که مگه لباس دیگه برای پوشیدن نداری، جواب داد که من چندین دست از همین لباس توی خونه دارم. ولی نمی خوام هر صبح برای انتخاب لباس تصمیم بگیرم، اخه نیاز دارم برای مسائل مهم تری انرژیم رو ذخیره کنم.ما انرژی اراده ای محدود داریم که از اون برای تصمیم گیری های روزانمون استفاده می کنیم.              - روی بامیستر (محقق روانشناسی)وقتی با این ایده آشنا شدم واسم وفق دادنش با زندگیم سخت بود. آخه من فقط برای لباس پوشیدن تصمیم نمیگرفتم.... هزار تا مسئله دیگه بود که اگه راجع بهشون تصمیمی نمیگرفتم، از شدت استرس دیوونه می شدم (ویژگی اصلی اختلال وسواس اجباری)چطور تونستم از خستگی در تصمیم گیری فرار کنم؟وقتی که قرص ها و درمان وسواس درمان بیشتری پیدا کرد، دیدم که وقتم رو دارم به خاطر مسائل پوچ و بی ارزشی مثل ترتیب پاها توی جوراب پوشیدن هدر میدم. البته مهم تر از وقتم این انرژی ایم بود که داشت هدر می رفت.برای همین از تکنیکی استفاده کردم که باعث شده بود به وسواس غلبه کنم.تفکرات و تصمیمات مثل یک تیغ دو لبه عمل می کنند و تنها راه رهایی ازشون نادیده گرفتنشون. همین که تصمیم میگیرید که تصمیمی نگیرید یک جور تصمیم گرفتنه. شاید حرف کلیشه ای بنظر برسه ولی به جمله زیر توجه کنید:از وقتی متوجه شدم که افکار، تصمیمات و استرس ها میان و میرن و من نقشی توی ایجادشون ندارم، با خیالی راحت رفت و آمدشون رو نگاه میکردم و به کارهای میرسیدم. تأثیر جمله بالا رو وقتی دیدم که انرژی زیادی برای می موند که به کارهای مورد علاقه ام برسم. به عنوان مثال من امروز اولین لباسی که به ذهنم رسید رو پوشیدم، صبحانه نخوردم و بدون برنامه ریزی یک اسنپ گرفتم و اومدم سر کار. امروز از محدود روزاییه که بی انرژی شروع میشن ولی یهو انرژیم گل میکنه. امروز تونستم دو تا پست برای ویرگول بنویسم. عکس بالا رو بسازم و راحت تر برای بقیه روزم برنامه ریزی کنم. راستی پست امروز روز آخر اردیبهشته و باید با خوشحالی بگم که آزمون رو قبول شدم و استخدام شدم.</description>
                <category>سجاد مهیایی</category>
                <author>سجاد مهیایی</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2019 10:59:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمزمه های شبانه یک ذهن هوشیار</title>
                <link>https://virgool.io/@sajadmhy/thoughts-rushing-through-crk4qtyzwcxg</link>
                <description>توی مسیر باشگاه بودم که درونم پر شد از حرف:باید بتونم که بنویسم .......که رد پایی ازم بجا بمونه...که ببینند راه افتادم و رسیدمباید بتونم که بنویسم.......که بفهمند هستم...که ببینند که معجزه نبود...که دهنشون رو ببندم و ذهنشون رو باز کنمباید بتونم که بنویسم......که بتونم یک روز برگردم و لبخند بزنم...که جا نمونم از قطار حرفامباید و هزار باید دیگه که بقیه اش رو یادم نیست. ذهنم همیشه آبستن ایده های جدیده ولی همیشه قلمی برای نوشتن شون نیست یا حتی گوشی برای شنیدنشون.توی مسیر باشگاه بودم که ذهنم شروع کرد به حرف زدن، ولی نه قلمی داشتم و نو کاغذی. به نزدیک ترین سوپری که رسیدم یک قلم و کاغذ خریدم و شروع کردم به نوشتن.به نظر من نوشتن از محدود هنرهاییه که به قید و بی قیدی در کنار هم نیاز داره؛ یک جور رفاقت قدیمی که به نظرم از فرمولای مهم موفقیت محسوب میشه.الان بعد دو روز تونستم خودمو آماده کنم برای نوشتن این حرفا. می خوام توی پست بعدی در مورد مسئله ای که برای خودم کشف، یادگیریش و برطرف کردنش جالب بوده صحبت کنم؛ Decision Fatigue.</description>
                <category>سجاد مهیایی</category>
                <author>سجاد مهیایی</author>
                <pubDate>Tue, 21 May 2019 09:53:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صندلی لرزان</title>
                <link>https://virgool.io/@sajadmhy/the-triggering-chair-owro3bbz1gtc</link>
                <description>ازم پرسید شما هم از این دکتر راضی هستید؟لبخند زدم و تمام انرژی ام رو جمع کردم. وقتش رسیده بود که داستانم بزور برای یکی (1) تعریف کنم:راستش رو بخواید روز اول با جر و بحث از مطب بیرون اومده بودم. دکتر رک بهم گفت برم بیرون از اتاق. اینقدر عصبانی بودم که میخواستم دعوا کنم باهاش. ولی خوب میدونستم میفتم توی بد هچلی.آخه ینی چی! از کجا میدونه که من وسواس دارم! اصن بزارید با کلاس‌تر بگم؛  OCD، اختلال وسواس اجباری. من نه مرتب هستم، نه ده بار دستامو میشورم!اون روز با عصبانیت از مطب زدم بیرون و اگه ازم می‌پرسیدین می‌گفتم بدترین دکتر عمرم رو دیدم.ولی خب من سجادم دیگه؛ زیاد اشتباهات بزرگ می‌کنم. اون شب از سر لج خودم هم که شده رفتم OCD رو سرچ کردم. سایت اول حرفای منو میزد؛ دومی رو محض احتیاط باز کردم. خط به خطش رو سریع رد می‌کردم. ولی آخرای متن غافلگیر کرد و دستی کشیدم. وسواس مذهبی! این اصطلاح رو که شنیدم خشکم زد. همین که شروع کردم به خوندن بقیه متن، انگاری که نوار گذاشته باشی و خاطرات بچگیم رو با دور تند پخش کنی جلوی چشماش؛ به همین دقت ولی خب تار و با خش. توی اون لحظه دوباره مردم و دوباره زنده شدم. دفعه اولش مال جایی بود که عاشق شده بودم.ایمان آوردم به حس اون لحظه ام و دستم دراز کردم. طناب ضخیم واقعیت رو محکم چسبیدم. عجب... پس من وسواس دارم...اینجای داستان که رسیدم پیرمرد داشت سر تکون میداد و با چشمای خسته اش که حالا روشن شده بودند نگاهم می‌کرد. خانم میانسالی هم کنارم بود که لبخندی روی صورتش نقش بسته بود. ادامه دادم که الان هم جلسه چهارم رو با تمام اختیار و شوق اومدم مطب دکتر. دکتری که توی پنچ دقیقه یک جوون 25 ساله رو بیدار کرد.حدود نیم ساعتی طول کشید تا منشی اسمم رو صدا بزنه. نشستم روی صندلی. روبروی دکتر بودم. صندلیم میلرزید. مثل روز اولی که بی تاب بودم، البته اون موقع از استرس و الان از هیجان. تق ... توق ... تق ...توق</description>
                <category>سجاد مهیایی</category>
                <author>سجاد مهیایی</author>
                <pubDate>Mon, 06 May 2019 09:31:16 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>