<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ناتانائیل</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@sajjad</link>
        <description>&quot;بگذار عظمت در نگاه تو باشد نه در چیزی که به آن نگاه میکنی&quot;</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-01 04:10:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/673/avatar/R9EcEV.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ناتانائیل</title>
            <link>https://virgool.io/@sajjad</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آخرین انشا، زمستان 1400</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjad/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7-%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-1400-juelrajaud7r</link>
                <description>تصور کنید که یک روز صبح از خواب بیدار می‌شوید و خود را در این جزیره می‌بینید ، چه کارهایی انجام می‌دهید؟چهارشنبه 25 اسفند 1400 به بچه هایم موضوع انشا دادم، میخواستم در حال و هوای آخر سال کمی فضای متفاوتی را تجربه کنند.عکس فوق را در اختیارشان گذاشتم و پرسیدم :«تصور کنید که یک روز صبح از خواب بیدار می‌شوید و خود را در این جزیره می‌بینید ، چه کارهایی انجام می‌دهید»بچه ها کلاس ششم هستند، آخرین سال از دوران دبستانسعی دارم بعدا این نوشته ها را زندگی بچه ها تطبیق بدهم، شاید نگرش امروز آن ها نسبت به وقایع اطراف برایم چیزهای جالبی را به ارمغان بیاوردپوریا نوشته بود :«امروز وقتی از خواب بیدار شدم ، در اتاق خودم نبودم، در خانه ای بودم که برایم آشنا نبود ، از خانه بیرون دویدم ، در جزیره ای کوچک گیر افتاده بودم هیچ قایقی در آنجا نبود، باد خنکی می‌وزید ، به داخل خانه رفتم کمی غذا خوردم به بیرون آمدم بر روی شن های ساحل نوشتم کمک! کمی بعد هواپیمایی از آنجا عبور می‌کرد و پیام کمک مرا دید در آنجا فرود آمد و من توانستم با آن هواپیما از آنجا خارج شوم اما هنوز برایم سوال است که چگونه به آنجا رفته بودم !»در دفتر امیرمحمد این نوشته ها را دیدم :«بلند می‌شوم و روی پشت بام می‌روم و ساعت ها می‌نشینم تا یک کشتی از آن دریا عبور کنند و اگر هم کشتی نیامد و خود را به دریا می‌زنم و شنا می‌کنم تا به یک آبادی برسم و دوباره به یک فکر دیگر فرو می‌روم از خدا می‌خواهم کسی پیدا شود و مرا از این جزیره نجات بدهد ، درست است منظره زیبایی دارد ولی نجات یافتن از آن‌جا دشوار است. »اهورا چنین نوشته بود :«یک روز صبح از خواب بیدار شدم و خود را در جزیره دیدم ، به بیرون از کلبه آمدم ، دور تا دورم را  آب فراگرفته بود و یک جنگل کوچک که پشت آن کلبه بود و تصمیم گرفتم که اسم جزیره را جزیره اسرارآمیز بگذارم و نم نم باران می‌آمد و بوی خوبی به مشامم می‌رسید و تصمیم گرفتم که به داخل جنگل بروم و صدای پرندگان به گوش می‌رسید اما ترس و وحشت همه وجودمو گرفته بود که نکند حیوان درنده ای باشد که ناگهان صدای پیرمردی به گوشم می‌رسید که می‌گفت : پسرک نترس تو تنها نیستی ، رفتم پیشش گفت من سال ها اینجا هستم  برای خودم خانه ای ساخته ام بیا برویم تا برایت غذا آماده کنم . همراه پیرمرد به کلبه بازگشتم و در خیال خود فرو رفتم که من چگونه به این جزیره سحرآمیز سفر کردم»فاضل گفته بود :«با طلوع آفتاب از خواب بیدار شدم به بیرون از اتاق رفتم و دیدم جای من با جایی که دیشب خوابیدم فرق می‌کند ولی از آنجا خیلی خوشم آمد و دوست داشتم برای همیشه آنجا باشم ، با خودم گفتم وای چه دریای زیبایی ، چه خانه ی زیبا و قشنگی که آنجا به بازی و گشتن وقت خود را گذراندم. از میوه های جنگل کمی خوردم ، زیادی بازی کردم و به خانه برگشتم و بر روی تخت دراز کشیدم و با خود فکر می‌کردم که من چجوری به اینجا آمدم  ، تنها بودم و هوا داشت کم کم تاریک می‌شد و من کمی ترسیده بودم که خوابم برد و یهو دیدم مادرم مرا صدا می‌زند، بیدار شدم و خودم را در اتاق خودم دیدم ، فهمیدم این ها همش خواب بوده است.»احمدرضا درون کادر آبی دور دفترش که با مداد کشیده بود ، نوشته بود :«صبح که از خواب بیدار شدم همه جا برایم ناآشنا بود و از خانه ای که در آن بودم بیرون آمدم و خودم را در جزیره ای متروکه و بین دریا دیدم تعجب کردم و دنبال راه چاره ای گشتم ، در آنجا درخت بزرگی بود تصمیم گرفتم برای نجات خود از درخت و شاخه های آن قایقی بسازم و کار خود را شروع کردم و تا غروب طول کشید  و در حالی که راه را نمی‌دانستم به پارو زدن ادامه دادم ، مدتی که گذشت در حالی که هوا تاریک شده بود یک روشنایی را دیدم بسیار خوشحال به طرف آن رفتم نور یک کشتی بود صدا زدم کمک دو نفر صدایم را شنیدند و از ناخدا خواستند کشتی را متوقف کند ، وقتی کشتی ایستاد آن دو نفر از من پرسیدند وسط دریا به این بزرگی تنها چه کار می‌کنی ؟ در جواب گفتم خودم هم خبر ندارم صبح که بیدار شدم خود را در خانه ای دیگر و در جزیره ای وسط دریا دیدم و به فکر چاره افتادم . یک قایقی ساختم با اینکه راه را نمی‌دانستم سوار قایق شدم و حالا از شما می‌خواهم که من را تا جایی ببرید و فکر کنم چکار باید کنم تا به خانه ی خود برسم »حالا شما تصور کنید که یک روز صبح از خواب بیدار می‌شوید و خود را در این جزیره می‌بینید ، چه کارهایی انجام می‌دهید؟</description>
                <category>ناتانائیل</category>
                <author>ناتانائیل</author>
                <pubDate>Thu, 31 Mar 2022 17:33:00 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام صبح بخیر</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjad/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D8%A8%D8%AE%DB%8C%D8%B1-onkl7uj01gxs</link>
                <description>کسی که چندسال پیش رفته است و دیگر برنمیگرددسلام رفیق حالت چطوره ، دیروز گفته بودی فردا یه سر میرم اون طرف ، من امروز رفتم و ندیدمت ،‌اصلا معلوم نیست داری چیکار میکنی ، من که سر از کارات در نیاوردم ، از ما که فراری شدی این طرفا آفتابی نمیشی نمیدونم شاید کار و زندگیت بر وفق مراده ، اگه هست که ‌چه خوب ، ما که از خوشیِ حال دوستان خویش خوشحال میشویم اگه نه هم که امیدوارم ردیف بشه کارت ، یه لحظه چی شد ، داشتیم میگفتیم آره درسته انتهای راهرو دست چپ ، آقای دکتر اونجا منتظره ، فکر کنم اونجا آخرین جایی بود با همدیگه حرف زدیم ، نمیدونم یادت میاد چی بهم گفتی یا نه ، همه چی ردیفه ، آره درسته ، همیشه همین رو گفتم ، اصلا هیچوقت کارا گیر نداشته نمیدونم چرا آخرش اینطوری شد ، خودم رو میگما ، شما که تکلیفت معلومه موقع کار و زحمت ، بیکار میگردی ، حالا که سر برج شده و چک ‌ ها دارن اذیت میکنن آدم شدی ، یه کم به خود بیا ، یه کم بیشتر آدم باش ، یه کم هم ما یاد کن ، اینجا خیلی سرد و تاریکه ...</description>
                <category>ناتانائیل</category>
                <author>ناتانائیل</author>
                <pubDate>Thu, 16 Jul 2020 11:43:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چند کیلو ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjad/%DA%86%D9%86%D8%AF-k-%D8%9F-g607g8rwcqgh</link>
                <description>Followersچند نفر تو را در شبکه های اجتماعی دنبال میکنند ؟ده نفر ، صد نفر ، پانصد نفر ؟ بیشتر؟ هزار نفر؟ارقام و اعدادی که از هرکه بیشترش را داشت اعتبار می یابد در بین آشنایان یا حتی برای دِل خودشنگفتی واقعی یا فیک ؟ اگر واقعی چگونه به دست آمده ، با فالوکردن بیهوده و انتظار برای فالوبک گرفتن یا شاید تبلیغ برای جذب آن هاهیچکدام مهم نیست ! ، مهم نیست چند نفر تو و مطالب تو را دنبال میکنند یا آن ها واقعی هستند یا فیکمسئله پدیده ی عجیبی است که ذهن ما را با ارقام و اعداد پیوند میزند ، پیوندی که گاها برای جلوگیری از شکسته شدن آن باید هرنظری را پذیرفت و جهت خود را به هر طرف که باد می وزد تغییر داد اختیار کردن شنودگان بیشتر برای رساندن مطلب خود مفید و مناسب هست اما درگیرشدن با این آمار طبیعی نیست !</description>
                <category>ناتانائیل</category>
                <author>ناتانائیل</author>
                <pubDate>Thu, 17 Aug 2017 11:31:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک لیوان چای</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjad/%DB%8C%DA%A9-%D9%84%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-%DA%86%D8%A7%DB%8C-fln8mbq4qamu</link>
                <description> چایدرباره ات فقط شنیده ام که از عهد قجر پا به خانه های ایرانی گذاشتی!،به هرحال ویکی پدیا میگوید:بر اساس افسانه‌ای یکی از سالکان در کوه چای مشغول مراقبه بوده؛ ولی دائم چشم‌هایش بسته می‌شده. برای این‌که بتواند چشمهایش را باز نگه دارد پلک‌هایش را می‌برد و به درون کوهستان پرتاب می‌کند. از آن پلک گیاهی بنام چای می‌روید که هدیه ایست از طرف خداوند برای افرادیکه به مراقبه (مدیتیشن) می‌نشینند.هدیه ی نیکویی یست ، مادام اینکه سرد نشود یا ماقبل اینکه در اصطلاح عام تبدیل به زغال(تیره و سنگین) نشودتقریبا چندسالی میشود که هرروز به طرز افراط گونه 1-2 فلاسک را به اعماق روده خود میسپارم و نگفتن از این نوشیدنی که بخشی از زندگی شده ، پایمال کردن حق تمام چای هایی است که فلاسکم به خود دیده است.هرازگاهی افراط به جایی میرسید که دچار قبض معده میشدم و مثلا به خود قول کمتر چای خوردن را میدادمچه قول هایی :) </description>
                <category>ناتانائیل</category>
                <author>ناتانائیل</author>
                <pubDate>Thu, 17 Aug 2017 10:47:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدن ، نگاه کردن ، تماشا</title>
                <link>https://virgool.io/@sajjad/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%86-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7-y3bjpl9cwgc5</link>
                <description> من دارم تو خیابان راه میرم وشما من رو از دور (میبینید) اگه من رو نشناسین یا آشنا به نظر برسم به من (نگاه) میکنیناما اگه به من مشکوک بشین و یا رفتار غیرعادی از من ببینید یا پوششی عجیب داشته باشم ، دیگه کار از دیدن و نگاه کردن میگذره و به (تماشا) کردن میرسه ! ، تماشایی که از رو اعصاب بودن شروع میشه و شاید به فحش و دعوا ختم .به عقب برمیگردیم ، دُرُست همون موقعی که من رو در خیابان میبینیدانتخاب باشماست ، با کدوم حالت چشمانتون رو تنظیم میکنینبا کدوم حالت دوست دارید دیده بشید ، با یکی از موارد (دیدن،نگاه کردن،تماشا) یا شاید همه ی اون ها ، با چه چینش و ترتیبی ؟!boy watching street musicians</description>
                <category>ناتانائیل</category>
                <author>ناتانائیل</author>
                <pubDate>Wed, 16 Aug 2017 17:45:26 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>